سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



پاسخ به شبهه قرآنی پیرامون حضرت ابراهیم علیه السلام


حضرت ابراهیم

بدیهی است که هر دو حالت، فرض خطا در مورد اعتقادات، رفتار و شیوه تبلیغ آن پیامبر والا مقام (علیه السلام) است.

اقوال در این خصوص بسیار است، برخی که راه به جایی نیفته‌اند، برای توجیه خود و دیگران سخنانی بافته‌اند! مثل این که گفته‌اند: چه اشکالی دارد که در طفولیت بر اساس آئینی که متداول بوده چنین گمان نموده باشد؟ - و یا – در مقام تحقیق و تفحص برای رسیدن به حقایق هیچ اشکالی ندارد که آدمی ابتدا چنین تصور و باوری داشته باشد و سپس پیگیری نموده و به حقایق برسد! – و یا – این اتفاقات برای او در عالم رۆیا رخ داده بود و نه در عالم واقع و ... .

اما همه این مفروضات توجیهی خطاست. چرا که اولاً انبیای الهی هیچ سابقه کفر و شرکی ندارند، حتی در طفولیت. ثانیاً در معرفت و وحدانیت خدا هم لحظه‌ای شک نمی‌کنند که با تحقیق و تفحص به حقیقت برسند. و ثالثاً دچار رۆیاها و یا اوهام کفرآمیز نیز نمی‌گردند و ... . اهل عصمت (علیه السلام) از این اتهامات بری هستند.

اگر به آیات اول و آخر ذکر این حکایت در سوره «الانعام» دقت کنیم، متوجه می‌شویم که اولاً ایشان به ملکوت آسمان ها و زمین علم شهودی داشتند، پس نیازی به تحقیق نبود و ثانیاً این محاجه در عالم واقع با مشرکین انجام گردیده است.

در آیه اول و قبل از آغاز بیان این محاجه یا مباحثه تصریح می‌نماید که او به عموی خود آزر گفت تو و قومت چون بتان را خدا فرض نمودید در گمراهی هستید، یعنی ایشان موحد بود و نه تنها شکی نداشت، بلکه از اهل یقین بود، چرا که در ادامه فرمود:

«وَكَذَلِكَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَ لِیَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ» (الأنعام، 75)

و این گونه ملکوت آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین کنندگان باشد.

در پایان ذکر این مباحثه نیز تصریح می‌نماید که در نتیجه به مشرکین فرمود: من از شما بری هستم. پس معلوم می‌شود که خواب و رۆیا نبوده، بلکه واقعاً با آنان بحث و استدلال کرده است:

«... قَالَ یَا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ * إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِكِینَ» (الأنعام، 78 و 79)

... گفت ای قوم! من از آن چه [برای خدا] شریک می‌سازید بیزارم * من از روی اخلاص پاکدلانه روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمان‌ها و زمین را پدید آورده است و من از مشرکان نیستم.

آن حضرت نیز ابتدا بطلان إله و رب بودن اجرام آسمانی که بزرگ‌تر و غیر قابل دسترس بودند را به اثبات رساندند تا تکلیف اجرام زمینی و بت‌های دست‌ساز نیز بیش از پیش مشخص گردد. و برای تحقق این مهم نیز با زبان خودشان و به میزان فهم خودشان با آن مشرکین مباحثه نمودند و به عینه نیز نشان دادند

بدیهی است به صرف آن که انسان فهمید ماه، خورشید و ستاره خالق و رب نیستند، دلیل نمی‌شود که آنی بفهمد، پس الله جل جلاله فاطر آسمان‌ها و زمین است و سریع نیز موحد و مخلص گردد. چرا که از کجا معلوم، شاید چیزهای دیگری خدا باشند؟!

 

وحدت حق، کثرت باطل

اگر از مردم سۆال شود که دو دو تا چند تا می‌شود؟ از عالِم و عامی سریع پاسخ خواهند داد: «چهار تا». اما اگر بپرسند: دو دو تا چندتا نمی‌شود؟ پاسخش هیچگاه تمامی نخواهد داشت. همین طور است مسئله توحید و شرک. حق واحد است، اما باطل کثرت دارد. اگر انسان با عقل بیابد که «لا إله الا الله»، می‌فهمد که غیر از او هیچ چیز دیگر إله و رب نمی‌باشد، اما اگر دنبال تحقیق و امتحان و آزمایش تک به تک مخلوقات بیافتد که آیا خدا هستند یا نیستند؟ هیچ گاه تمامی نخواهد داشت و در این شرک یا شبهه باقی می‌ماند تا از دنیا برود.

پس، رسیدن به این مقام موحدی، معرفت، یقین و اخلاص، آن هم در سطح حضرت ابراهیم (علیه السلام)، سابقه می‌خواهد و با دیدن افول و غروب چند جرم رخشنده در آسمان ایجاد نمی‌گردد.

برای روشن شدن موضوع و چگونگی این مباحثه توجه به چند نکته لازم است:

الف – مخاطب شناسی: این همان ضعف بزرگی است که جهان اسلام در عرصه تبلیغات از آن رنج می‌برد و بر عکس جهان کفر بسیار بیشتر و بهتر به زوایای آن شناخت یافته و توجه دارد!

بدیهی است وقتی پیامبری برای دعوت عده‌ای عوام، مشرک، جاهل و بت پرست آمده است، ابتدا به حد عقول و درکشان با آنان سخن گفته و مباحثه می‌نماید، تا کم کم رشد کنند و حقایق را بهتر بفهمند. و اگر عقلشان آن قدر محجوب باشد که سخن حق و استدلال عقلی کاربردی نداشته باشد، از طرق شهودی و قابل رۆیت وارد می گردد (مثل معجزات). که ایشان نیز همین روش را اتخاذ نمودند.

نکته دیگر آن که رد إله یا رب بودن هر چیزی که از صفات مخلوق و مصنوع برخوردار باشد، مقدم بر اثبات وجود خداوند است. چنانچه در آموزه‌های وحی نیز «لا إله» مقدم بر «الاّ الله» و هم چنین «فَمَنْ یَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ» مقدم بر «وَ یُۆْمِن بِالله» است. آن حضرت نیز ابتدا بطلان إله و رب بودن اجرام آسمانی که بزرگ‌تر و غیر قابل دسترس بودند را به اثبات رساندند تا تکلیف اجرام زمینی و بت‌های دست‌ساز نیز بیش از پیش مشخص گردد. و برای تحقق این مهم نیز با زبان خودشان و به میزان فهم خودشان با آن مشرکین مباحثه نمودند و به عینه نیز نشان دادند.

ب – دروغی نیز در کار نبود: این روش گفتگو در مباحثه همین امروز در میان خود ما نیز متداول است، به ویژه وقتی با افراد لجوج گفتگو یا بحث می‌کنیم.

به عنوان مثال فرض بفرمایید که هوا صاف و آفتابی است و خورشید می‌درخشد، اما عده‌ای لج کنند که خیر هوا ابری است و باران می‌بارد. اگر شما در محاجه و مباحثه به آنان (برای مجبور کردن به درک واقعیت) بگویید: «بسیار خوب، هوا ابری و بارانی است، حالا برویم بیرون ببنیم این ابر و بارانی که شما می‌گویید چگونه است؟!» سپس در بیرون استدلال کنید که «اگر هوا ابری است، پس چرا خورشید این چنین داغ، سوزان و روشن می‌درخشد و اگر باران می‌بارد، چرا قطره‌ای به زمین نرسیده و هیچ جا مرطوب نمی‌شود، پس من این ادعا شما را قبول ندارم». حال آیا کسی می‌تواند به شما معترض شود که چرا ابتدا قبول کردید که هوا ابری و بارانی است؟!

حضرت ابراهیم

حضرت ابراهیم (علیه السلام) نیز همین کار را کردند، به گروه ستاره پرست که اصرار و لجاج به إله بودن ستاره داشتند، گفتند: بسیار خوب [به گفته شما] ستاره رب من است. بعد تأمل نمودند تا ستاره افول کرد و فرمود: «قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِین – گفت: من افول کنندگان را دوست ندارم». عده‌ای دیگر لجاج کردند که خیر، ماه بزرگ تر از ستاره است، پس او إله و رب است! با آنها نیز همین طور رفتار نمود و گفت: بسیار خوب [به گفته شما] ماه رب من است. ماه که افول کرد، دیگر نفرمود من افول کنندگان را دوست ندارم، چرا که آن را یک بار ابراز کرده بود. بلکه بر اعتقاد راسخ خودش و درستی آن استناد کرد و فرمود: من هم اگر مثل شما گمراه بودم و خدا هدایتم نکرده بود، همین اعتقادات را پیدا می‌کردم:

«فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ یَهْدِنِی رَبِّی لأكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّینَ» (آیه 77)

ترجمه: و چون ماه را در حال طلوع دید گفت این پروردگار من است. آن گاه چون ناپدید شد گفت اگر پروردگارم مرا هدایت نکرده بود ، قطعاً از گروه گمراهان بودم.

وقتی این استدلال به عین صورت گرفت، عده‌ای گفتند راجع به خورشید چه؟ آن که از همه بزرگتر است؛ گفت: بسیار خوب، خورشید رب من است، حالا ببینیم نتیجه این ادعا چه می‌شود؟ لذا با غروب خورشید، بار دیگر بر اعتقاد راسخ خود، درستی و حقانیت آن تصریح نمود و از مشرکین اعلام برائت کرد:

«فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّی هَذَآ أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ یَا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ» (آیه 78)

ترجمه: پس چون خورشید را برآمده دید گفت این پروردگار من است این بزرگتر است و هنگامی که افول کرد گفت ای قوم من، من از آنچه [برای خدا] شریک می‌سازید بیزارم.

«إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِكِینَ» (آیه 79)

ترجمه: من از روی اخلاص پاک‌دلانه روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمان‌ها و زمین را پدید آورده است و من از مشرکان نیستم.

قومش که این استدلال‌های عینی، شهودی و غیر قابل رد یا تشکیک را دیدند، با او به منازعه و جدل پرداختند. اما دیگر جایی برای منازعه نبود، لذا به آنان فرمود:

«وَحَآجَّهُ قَوْمُهُ قَالَ أَتُحَاجُّونِّی فِی اللّهِ وَقَدْ هَدَانِ وَلاَ أَخَافُ مَا تُشْرِكُونَ بِهِ إِلاَّ أَن یَشَاءَ رَبِّی شَیْئًا وَسِعَ رَبِّی كُلَّ شَیْءٍ عِلْمًا أَفَلاَ تَتَذَكَّرُونَ» (آیه 80)

ترجمه: و قومش با او به ستیزه پرداختند. گفت: آیا با من در باره خدا محاجه می‌کنید و حال آن که او مرا راهنمایی کرده است و من از آن چه شریک او می‌سازید بیمی ندارم مگر آنکه پروردگارم چیزی بخواهد علم پروردگارم به هر چیزی احاطه یافته است. پس آیا متذکر نمی‌شوید؟!

اگر به آیات اول و آخر ذکر این حکایت در سوره «الانعام» دقت کنیم، متوجه می‌شویم که اولاً ایشان به ملکوت آسمان ها و زمین علم شهودی داشتند، پس نیازی به تحقیق نبود و ثانیاً این محاجه در عالم واقع با مشرکین انجام گردیده است

این روش استدلال امروزه نیز ادامه دارد:

امروزه نیز موحدین در مقابل کفار، مشرکین، ماده‌گراها و یا به تعبیری ماتریالیست‌ها، همین روش بحث را دارند. مثلاً استدلال می‌کنند: شما مدعی هستید که جهان از یک تصادف یا انفجار بزرگ اولیه (Big Bang) به وجود آمده است. بسیار خوب، قبول. اما بفرمایید که چه چیزی با چه چیزی تصادف کرد و یا چه چیزی منفجر شد؟ عدم که نه منفجر می‌شود و نه با عدم تصادف می‌کند؟! پس این ادعا مورد قبول نیست.

یا مثلاً به هگلیست‌ها یا به تعبیری دیالیکتیکی‌های هگلی می‌گویند: شما مدعی هستید که هر چیزی (تز) در درون خود ضد خودش (آنتی تز) را داراست که از برخورد آنها با یکدیگر، چیز سومی (سنتز) پدید می‌آید؟! بسیار خوب، قبول. اما یک مثال بیاورید. اگر بگویید که تخم مرغِ نطفه‌دار جوجه می‌شود و یا شیر می‌گندد، مثال غلطی است. چرا که در تخم مرغ و شیر میلیون‌ها سلول وجود دارد و از آب، چربی، لاکتوز، قند، پروتوئین و ... تشکیل شده‌اند. یعنی مرکب می‌باشند. و باید دقت کرده و متذکر شوید که به تضاد چیزی با چیز دیگر که «تضاد درونی» نمی‌گویند، این تضاد بیرونی است. لذا برای اثبات «تضاد درونی» ابتدا باید یک نمونه شیء واحد (که ترکیب نباشد) معرفی کنید، که آن هم وجود خارجی ندارد. (خدا واحد است و مثل و مانند نیز ندارد). پس ما به حکم عقل و آن چه مشهود است، به این «تضاد درونی» شما باور و اعتقادی نخواهیم داشت.

حال آیا در این مباحثات جایز است که کسی اشکال کند: شما چرا ابتدا گفتید: «بسیار خوب، قبول. لابد ابتدا قبول کرده بودید و بعداً به نادرستی آنها پی‌بردید؟!»

 


- نظرات (0)

شیطان درکمین علما


نیکی

قرآن کریم در بیانی همراه با سرزنش، رفتار این عده را نکوهش کرده و در خطاب به آنها می‌فرماید:

«أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ»

آیا مردم را به نیكى فرمان مى‏دهید و خود را فراموش مى‏كنید، با اینكه شما كتاب [خدا] را مى‏خوانید؟ آیا [هیچ‏] نمى‏اندیشید؟

هر چند زمینه‌ی نزول این آیه؛ علمای یهود بودند که قبل از بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، بشارت ظهور آن حضرت را مى‏دادند و مردم را به ایمان آوردن به آن حضرت دعوت مى‏كردند؛ امّا هنگام ظهور، خودشان ایمان نیاوردند؛ و یا به نزدیکان مسلمان شده‌ی خود می‌گفتند: بر ایمانی که به دست آورده‌اید استوار باشید؛ اما خود ایمان نمی‌آوردند[1]؛ ولی ما می‌دانیم زمینه‌ی نزول یک آیه؛ معنا و مخاطب آن را منحصر در آن زمان، آن افراد و آن موارد نمی‌کند.

 

در این آیه منظور از «برّ» چیست؟

«برّ» در اصل به معنای صدق[2] و گسترش نیکی[3] است؛ هر چند برخی مفسرین در این آیه آن را به معانی خاصی؛ مانند پرداخت صدقه و ادای امانت[4] و یا پیروی از فرمان الهی[5] گرفته‌اند؛ اما به نظر می‌رسد تمام این معانی، مصادیقی هستند برای آن معنای اصلی و در آیه، کار نیک خاصی، منظور نیست؛ بلکه مراد، هر کار نیکی است که اینها مردم را به آن فرمان می‌دهند و خود، آن را انجام نمی‌دهند؛ خواه پرداخت صدقه باشد؛ خواه کار نیک دیگری.

هر کس که در هر زمان و زمینه‌ای، دیگران را به انجام کار نیک فرمان دهد؛ ولی خود از انجام آن سر باز زده و از اساس، خود را مخاطب آن دستور نداند انسان نابخردی است که کارش نکوهیده و مورد سرزنش خداوند متعال است

«نسیانِ» خود، به چه معناست؟

آیه شریفه در مقام سرزنش این گروه، عبارت «وَ تَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ» را هم آورده است.

«نسیان» دو معنا دارد: یکی به معنای فراموشی ذهنی است و دیگری به معنای تَرک کردن.[6]

در این آیه، نسیان به معنای ترک کردن است.[7] «تَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ»؛ یعنی خود را ترک می‌کنند؛ گویا زمانی که مشغول فرمان دادن به دیگران هستند خود نیز می‌بایست در جمع مخاطبان حاضر باشند تا بشنوند و به آن عمل کنند؛ اما آن جمع را ترک کرده و رفته‌اند و چون آنجا نبوده‌اند فرمان را نشنیده‌اند؛ پس خود را ملزم به انجام آن نمی‌دانند.

چه ارتباطی بین موضوع و به کارگیری عقل وجود دارد؟ چرا پس از سرزنش و توبیخ کسانی که دیگران را به نیکی دعوت می‌کنند؛ ولی خود عمل نمی‌کنند می‌فرماید: «أَ فَلَا تَعْقِلُونَ»: چرا از توان عقل و خِرَد، بهره نمی‌گیرید؟!

این معنا وقتی فهمیده می‌شود که به واکنش مردم در برابر چنین افرادی دقت کنیم. برای مثال، پزشک متخصص ریه و یا فوق تخصص دستگاه تنفسی را در نظر بگیرید که ساعت ها در رسانه، به تشریح بیماری های دستگاه تنفسی پرداخته و مردم را به استفاده از هوای پاک تشویق و از استعمال انواع سیگار و قلیان برحذر داشته است.

چندی بعد شما در خیابان و یا مکان دیگری با همین آقای دکتر مواجه می‌شوید و با کمال تعجب می‌بینید که پکهای عمیقی به سیگار زده و یا با ولع خاصی شلنگ قلیان را می‌مکد. واکنش شما چیست؟

از اینجا به بعد مردم دو گونه واکنش نشان داده و کار این پزشک را ارزیابی می‌کنند:

غفلت

اگر راست می‌گوید؛ پس چرا خود رعایت نمی‌کند و عده‌ای می‌گویند: اگر بد است؛ پس چرا خودش می‌کِشد؟! و اگر خوب است؛ پس چرا ما نکِشیم؟! دست آخر هم به این نتیجه می‌رسند که این کار بی‌ضرر است که اگر ضرر داشت خود دکتر مرتکب نمی‌شد و همین استدلال سبب می‌شود که آنها نیز همان کاری را که به واقع بد است را مرتکب شده و به عواقب شوم آن گرفتار شوند؛ آن هم به دلیل رفتار خلاف گفته‌ی جناب پزشک.

برخی روایات ما، ناظر به همین نوع بدرفتاری دانشمندان و برداشت های ناصواب مردم است که موجب می‌شود به جای کار نیک، کار بد در جامعه رواج یابد. در این روایات، سزای چنین دانشمندی از سخت ترین و دردناک ترین عذاب ها شمرده شده است:

امام صادق علیه السلام فرمود: إِنَّ مِنْ أَشَدِّ النَّاسِ عَذَاباً یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَنْ وَصَفَ عَدْلًا وَ عَمِلَ بِغَیْرِهِ[8]

روز قیامت، سخت‏ترین مردم از لحاظ عذاب كسى است كه عدالتى را بستاید؛ ولی بر خلاف آن عمل كند.

امام کاظم علیه السلام به هشام فرمود: إِنَّ النَّاسَ فِی الْحِكْمَةِ رَجُلَانِ فَرَجُلٌ أَتْقَنَهَا بِقَوْلِهِ وَ صَدَّقَهَا بِفِعْلِهِ وَ رَجُلٌ أَتْقَنَهَا بِقَوْلِهِ وَ ضَیَّعَهَا بِسُوءِ فِعْلِهِ فَشَتَّانَ بَیْنَهُمَا فَطُوبَى لِلْعُلَمَاءِ بِالْفِعْلِ وَ وَیْلٌ لِلْعُلَمَاءِ بِالْقَوْل[9]‏

مردم در موضوع حكمت دو گروه‌اند: عده‌ای كه آن را با دلیل محكم و به زیبایی می‌گویند و با كردار خودشان نیز آن را تأیید می‌کنند.

گروه دیگر کسانی‌اند كه آنها نیز حکمت را به خوبى بیان می‌کنند؛ ولى با كردار بدشان، آن را تباه مى‏سازند؛ چقدر فاصله این دو از هم زیاد است! پس خوشا به حال علماى با عمل و واى به حال علماى بی‌عملی که فقط حرف می‌زنند و تنها دیگران را به کار نیک دعوت می‌کنند.

نکته‌ای مهم:

در اینگونه روایات مراد از «علماء» تنها علمای دینی نیستند؛ بلکه هر کس که در مقام یک دانشمند یا داناتر از دیگران قرار گرفته و آنها را به انجام یا ترک کاری دعوت می‌کند ، مصداق چنین علمایی خواهد بود.

زمینه‌ی نزول یک آیه؛ معنا و مخاطب آن را منحصر در آن زمان، آن افراد و آن موارد نمی‌کند 
چه بی عقل است که رعایت نمی‌کند واکنش دیگر، مخصوص قشر فهمیده و فرهیخته‌ی جامعه است (جدا از این که مدرک تحصیلی دارند یا نه). این عده با دیدن چنین صحنه‌ای، بی‌درنگ با خود می‌گویند: عجب آدم بی‌عقلی!! با اینکه می‌داند برایش ضرر دارد؛ ولی باز دارد می‌کِشد. یعنی آدم عاقل و خردمند کاری را که می‌داند مفید است ترک نمی‌کند و کاری را که خود می‌داند مضر است مرتکب نمی‌شود.

با این بیان، معنای عبارت «أَفَلَا تَعْقِلُونَ» و این که چرا قرآن کریم پس از توبیخ این افراد به آنها می‌گوید: «چرا از توان عقل و خِرَد بهره نمی‌گیرید؟!» روشن می‌شود.

برای همین امیرمۆمنان علی علیه السلام که عقل محض است می‌فرماید:

أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی وَ اللَّهِ مَا أَحُثُّكُمْ عَلَى طَاعَةٍ إِلَّا وَ أَسْبِقُكُمْ إِلَیْهَا وَ لَا أَنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِیَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَى قَبْلَكُمْ عَنْهَا[10]

اى مردم! به خدا سوگند! من شما را به هیچ طاعتى تشویق نمى‏كنم؛ مگر آن که پیش از شما خودم آن را انجام مى‏دهم و از هیچ كار خلافى باز نمى‏دارم؛ مگر اینكه پیش از شما از آن دورى جسته‏ام.

در قرآن کریم عالم بی عمل بسان چهارپایی معرفی شده که با داشتن خرواری از علم، تنها حامل آنها است و در عمل خود بهره‌ای از آنها نمی‌برد.[11] که این آیه نیز ما را در فهم بهتر این رابطه کمک می‌کند.

نتیجه گیری :

بنابر آنچه گفته شد پیام آیه این می‌شود:

هر کس که در هر زمان و زمینه‌ای، دیگران را به انجام کار نیک فرمان دهد؛ ولی خود از انجام آن سر باز زده و از اساس، خود را مخاطب آن دستور نداند انسان نابخردی است که کارش نکوهیده و مورد سرزنش خداوند متعال است.

پی نوشت ها:

1.     مجمع البیان، ج‏1، ص 215

2.     مقاییس اللغة ذیل ماده «ب ر ر»

3.     المفردات ذیل ماده «ب ر ر»

4.     تفسیر الصافی، ج‏1، ص 125

5.     مجمع البیان، ج‏1، ص 215 به نقل از قتادة

6.     مقاییس اللغة ذیل ماده «ن س ی»

7.     التبیان، ج‏1، ص 199؛ تفسیر الصافی، ج‏1، ص 125

8.     كافی، ج‏2، ص300

9.     تحف العقول، ص 392

10.   نهج البلاغه خطبه 175

11.   سوره جمعه، آیه5



- نظرات (0)

درمان همه بیماریها

قرآن

قرآن براى بیمارى‏هاى اعتقادى، روحى، روانى، اخلاقى و اجتماعى به صورت مستقیم دستور دارد حتى هدف از نزول خود را نجات انسان‏ها از بیمارى اعتقادى و روحى و اخلاقى مى‏داند.

اما براى بیمارى‏هاى جسمى و بهداشت فردى و اجتماعى و درمانى آن به صورت كنایه‏اى و در پرتو دستورات و در قالب باید و نباید (حرام و حلال) و هست و نیست (ارشادى) بیان كرده است.

 


قرآن نسخه اى است براى سامان بخشیدن به همه نابسامانى ها، بهبودى فرد و جامعه از انواع بیمارى هاى اخلاقى و اجتماعى.

شفا بودن قرآن در آیات متعددى مطرح شده از جمله در سوره‏ى اسراء مى‏فرماید: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَهٌ لِلْمُۆْمِنِینَ وَلَا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً؛ (اسراء/ 82) و از قرآن آنچه شفا و رحمت است براى مۆمنان، نازل مى‏كنیم؛ و ستمگران را جز خسران (و زیان) نمى‏افزاید

و در سوره‏ى یونس مى‏فرماید: «یَا أیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْكُم مَوْعِظَهٌ مِن رَبِّكُمْ وَشِفَاءٌ لِمَا فِى الصُّدُورِ وَهُدىً وَرَحْمَهٌ لِلْمُۆْمِنِینَ؛ (یونس/ 57 و با تعبیر دیگر فصلت/ 44) اى مردم! اندرزى از سوى پروردگارتان براى شما آمده است؛ و درمانى براى آنچه در سینه‏هاست؛ (درمانى براى دل‏هاى شما؛) و هدایت و رحمتى است براى مۆمنان

با بررسى ابعاد مختلف انسان در مى‏یابیم نمى‏توان براى انسان فقط بیمارى جسم را در نظر گرفت و در بهبودى آن تلاش كرد ، بلكه انسان داراى دو بعد جسمى و روحى مى‏باشد كه ممكن است هر كدام در معرض بیمارى قرار گیرند و بیمارى هر كدام موجب اختلال در كارایى ابعاد دیگر انسان شود. از این رو مى‏توان بیمارى‏هاى انسان را به سه نوع تقسیم كرد: 1. اعتقادى؛ 2. روحى- روانى؛ 3. جسمى.

براى توضیح بیشتر، ضرورت دارد به هر كدام از آنها به صورت جداگانه پرداخته شود :

حضرت على (علیه السلام) درباره‏ى شفا بخش بودن قرآن مى‏فرماید: «از این كتاب بزرگ آسمانى براى بیمارى‏هاى خود شفا بخواهید و براى حل مشكلاتتان از آن یارى بجویید، زیرا درمان بزرگترین دردها در این كتاب است»

1. قرآن و درمان بیمارى‏هاى اعتقادى:

نزول قرآن در مرحله‏ى اول براى درمان بیمارى‏هاى اعتقادى مردم بوده است تا آنها را از شرك و كفر و تاریكى‏ها به توحید و اسلام و روشنایى رهنمون سازد؛ در آیات متعددى به این مسئله پرداخته شده كه هدف قرآن این است كه شما را از ظلمت جهل به نور دانش، از كفر به نور ایمان، از ظلمات ستمگرى به نور عدالت، از فساد به صلاح، از گناه به نور تقوى رهبرى كند. (ابراهیم/ 5 و 1؛ مائده/ 15 و 14؛ ر. ك: قرآن در قرآن، مهدى احمدى، ص 232)

امراض اعتقادى و قلبى از امراض جسم شدیدتر است. از این رو قرآن شفاء و رحمت است؛ یعنى درمان براى امراض اعتقادى مانند كفر، نفاق، شرك، و در نفوذ معرفت و شناخت، توحید و ... در قلب رحمت است.

2. قرآن و درمان بیمارى‏هاى روحى:

بدون شك بیمارى‏هاى روحى و اخلاقى انسان، شباهت زیادى با بیمارى‏هاى جسمى او دارد ؛ هر دو كشنده است ، هر دو نیاز به طبیب و درمان و پرهیز دارد.

قرآن نسخه‏اى حیات بخش براى كسانى است كه مى‏خواهند با كبر، غرور، حسد و نفاق به مبارزه برخیزند و همچنین براى برطرف كردن ضعف‏ها و ترس‏ها، اختلاف‏ها و پراكندگى‏ها و براى كسانى كه عشق به دنیا و وابستگى به مادیات و تسلیم بى‏قید و شرط در برابر شهوت‏ها مى‏باشند؛ شفا بخش است. (تفسیر نمونه ج 12، ص 239)

افسردگی

حضرت على (علیه السلام) درباره‏ى شفا بخش بودن قرآن مى‏فرماید: «از این كتاب بزرگ آسمانى براى بیمارى‏هاى خود شفا بخواهید و براى حل مشكلاتتان از آن یارى بجویید، زیرا درمان بزرگترین دردها در این كتاب است.» (نهج البلاغه، خطبه‏ى 176، و در خطبه‏ى 156 و 158)

دستورات و توصیه‏هاى قرآن، تاثیر به سزایى در بهداشت روانى فردى و اجتماعى انسان دارد. تا جایى كه مى‏توان گفت: عمل به توصیه‏هاى قرآن، بالاترین و بهترین نسخه‏ى بهداشت روانى است.

3. قرآن و درمان بیمارى‏ها جسمى:

قبل از هر چیز، لازم است گفته شود؛ قرآن كتاب بهداشت و درمان و پزشكى نیست؛ بلكه كتاب هدایت و تربیت معنوى افراد و جامعه است.

و اگر به مطالب پزشكى و بهداشتى و علمى اشاره‏اى كرده است به خاطر این است كه:

1. راه خداشناسى را هموار كند.

2. حس كنجكاوى بشر را تحریك نماید تا در زمینه‏ى علوم تجربى رشد نمایند و در پى كشف آن برآیند.

3. اعجاز علمى قرآن را به اثبات برساند.

4. علت مهم‏تر این كه به خاطر پیوستگى نیازهاى جسمى و روحى با همدیگر و تأثیر آنها بر یکدیگر ، قرآن برخود لازم مى‏داند كه به بهداشت جسمى انسان نیز توجه ویژه كند ؛ زیرا در كمال روحى او تأثیر دارد. بنابراین قرآن براى تأمین سلامتى و بهداشت جسم ، مطالبى بیان فرموده كه اگر در حد اعجاز علمى نباشد ، قطعاً برخى آنها جزء شگفتى‏هاى علمى است.

نزول قرآن در مرحله‏ى اول براى درمان بیمارى‏هاى اعتقادى مردم بوده است تا آنها را از شرك و كفر و تاریكى‏ها به توحید و اسلام و روشنایى رهنمون سازد؛ در آیات متعددى به این مسئله پرداخته شده كه هدف قرآن این است كه شما را از ظلمت جهل به نور دانش، از كفر به نور ایمان، از ظلمات ستمگرى به نور عدالت، از فساد به صلاح، از گناه به نور تقوى رهبرى كند

ذکر یک نکته مهم:

قرآن، نه فقط شفا مى بخشد، که بعد از بهبودى، یعنى در دوران نقاهت، بیماران را با پیام هاى گوناگونش تقویت مى کند؛ چرا که بعد از «شفا»، «رحمت» است.

جالب این که: داروهاى دردهاى جسمانى غالباً اثرهاى نامطلوبى روى ارگان هاى بدن مى گذارند، تا آنجا که در حدیث معروفى آمده: (هیچ داروئى نیست مگر این که: خود سرچشمه بیمارى دیگر است) «ما مِن دَواء إِلاّ وَ یُهَیِّجُ داء».( الكافی ج 8، ص 273) اما این داروى شفابخش، هیچ گونه اثر نامطلوب روى جان، فکر و روح آدمى ندارد، بلکه به عکس تمام آن خیر و برکت است.

در یکى از عبارات «نهج البلاغه» مى خوانیم: «شِفاءٌ لاتُخْشَى أَسْقامُه»؛ (قرآن داروى شفابخشى است که هیچ بیمارى از آن برنمى خیزد).( «نهج البلاغه»، خطبه 198)

کافى است یک ماه خود را متعهّد به پیروى از این نسخه شفابخش کنیم، فرمانش را در زمینه علم، آگاهى، عدل، داد، تقوا و پرهیزگارى، اتحاد و صمیمیت، از خود گذشتگى و جهاد و... پذیرا گردیم، خواهیم دید به سرعت نابسامانى هایمان سامان مى یابد.

ذکر این نکته نیز، ضرورت دارد که: این نسخه، مانند نسخه هاى دیگر، وقتى مۆثر است که به آن عمل شود و الا صد بار اگر بهترین نسخه هاى شفابخش را بخوانیم و روى سر بگذاریم ولى به آن عمل نکنیم، نتیجه اى نخواهیم گرفت. (گرد آوری از کتاب: تفسیر نمونه، آیت الله العظمی مکارم شیرازی ج 12، ص 266)

منابع:

سایت آیة الله مکارم شیرازی دام ظله

کتاب دانش مهر ـ محمد علی رضایی اصفهانی


- نظرات (0)

احادیث قدسی

پیامبران الهی از جمله پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) تلاش بر آن داشتند که تمام رفتار و گفتار خود که بر عملکرد دیگران تأثیرپذیر است را با استفاده از الهامات پروردگار انجام دهند و پیام خداوند را از این طریق به گوش جهانیان برسانند.

از طرفی مصلحت پروردگار بر این قرار گرفته بود که بخشی از این الهامات به صورت یکپارچه و در قالب کتابی مقدس در اختیار عموم قرار گیرد.

در همین راستا، کتاب مقدس پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)، قرآن نام دارد که در آن، هر آنچه مصلحت خدا در گردآوری آن به صورت یکپارچه بوده، وجود دارد.

البته آیات قرآن نیز در واقع، احادیثی قدسی می‌ باشند که اتفاقاً به این واقعیت در قرآن نیز تصریح شده است: «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِی»؛[ زمر، 23] پروردگار بهترین حدیث‌ها (آیات قرآنی) را نازل فرمود ... .

اما در نگاهی خاص و در دانش حدیث به هرآنچه از پیام‌ ها و الهامات الهی متفرقه‌ ای که عین متن آن در قرآن وجود نداشته اما حضرتشان و یا دیگر معصومان آنها را در اختیار مردم قرار دادند، حدیث قدسی گفته می‌شود.

با این وجود به این نکته نیز باید توجه داشت که برخی احادیث قدسی نیز در منابع روایی وجود دارند که معصومی واسطه در استناد آنها به پروردگار نشده است که چنین روایاتی را تنها بعد از انطباق با آموزه‌های پذیرفته شده دینی، باید پذیرفت.

 

چند تفاوت حدیث قدسی با آیات قرآن

حدیث قدسی عبارت است از کلامی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از خداوند متعال حکایت کند (و معمولاً با کلماتی مانند «قال الله» یا «یقول الله» شروع می شود) و در الفاظ آن تحدی و اعجازی وجود ندارد، به خلاف قرآن که با الفاظ مخصوصی وحی شده و دیگران در آوردن مثل آن عاجزند.

آیات‌ قرآن احکام‌ خاصی دارد، مثلاً بدون طهارت نمی‌توان‌ به‌ الفاظ آیات دست‌ زد یا نمی ‌توان‌ آن‌ را نجس‌ کرد و اگر نجس‌ شد، باید فوراً پاک‌ کرد،‌ ولی‌ حدیث‌ قدسی‌ این‌ احکام‌ را ندارد مگر این‌ که‌ کلمة‌ الله‌ یا سائر اسمای‌ مبارکه‌ در حدیث‌ قدسی‌ باشد

آیات قرآنی اعجاز دارد اما احادیث قدسی اعجاز ندارد ؛ یعنی مخلوقات از آوردن مانند قرآن عاجزند اما این مطلب در مورد احادیث قدسی وجود ندارد.

به دیگر سخن، آیات قرآن و احادیث قدسی از یک مبدأ سرچشمه می گیرد با این تفاوت که احادیث قدسی معجزه و سند رسالت محسوب نمی‏ گردد اما آیات کریمه قرآن معجزه و سند رسالت است (و پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) مأمور به تبلیغ آنها بوده است.)

نکته دیگر آن که آیات شریفه قرآن قطعی الصدور است و به تواتر به اثبات رسیده و غیر قابل تحریف می‏باشد و کتاب رسمی دین اسلام است، در حالیکه احادیث قدسی از چنین امتیازاتی برخوردار نیست.

به عبارت بهتر، آیات قرآن به تواتر از پیامبر اکرم بدست ما رسیده پس قطعی الصدور است اما بیشتر احادیث قدسی چون خبرِ واحد هستند (و نه متواتر) لذا قطعی الصدور نیست ، بلکه ظنی الصدور است یعنی استنادش به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) قطعی نیست.

نکته دیگر اینکه آیات‌ قرآن احکام‌ خاصی دارد، مثلاً بدون طهارت نمی‌توان‌ به‌ الفاظ آیات دست‌ زد یا نمی ‌توان‌ آن‌ را نجس‌ کرد و اگر نجس‌ شد، باید فوراً پاک‌ کرد،‌ ولی‌ حدیث‌ قدسی‌ این‌ احکام‌ را ندارد مگر این‌ که‌ کلمة‌ الله‌ یا سائر اسمای‌ مبارکه‌ در حدیث‌ قدسی‌ باشد.

آیات شریفه قرآن قطعی الصدور است و به تواتر به اثبات رسیده و غیر قابل تحریف می‏باشد و کتاب رسمی دین اسلام است، در حالیکه احادیث قدسی از چنین امتیازاتی برخوردار نیست

برخی (مانند ابن‌ حجر هیثمی‌) مجموع‌ احادیث‌ قدسیه‌ای‌ که‌ از پیامبر نقل‌ شده‌ را بالغ‌ بر صد حدیث‌ می دانند. عده ای از محدثین این احادیث را در مجموعه‌ هایی‌ جمع‌آوری‌ کرده‌اند:

استاد محمد الصباغ‌ گفته‌: در سال‌ 1389 ، المجلس‌ الاعلی‌ للشئون‌ الاسلامیه‌ در مصر 400 حدیث‌ قدسی‌ از کتاب‌های‌ شش‌گانه‌ و موطأ اهل‌ سنت‌ جمع‌ آوری‌ کرده و در کتابی دو جلدی به‌ نام‌ «الاحادیث‌ القدسیه‌« منتشر کرده‌ است‌ .

از دانشمندان‌ شیعه‌ نیز، شیخ‌ حر عاملی‌ (مۆلف وسائل الشیعه) ، احادیث قدسی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را در کتابی‌ به‌ نام‌ «الجواهر السنیه‌ فی‌ الاحادیث‌ القدسیه»‌ گردآوری‌ کرده‌ است‌.

 

یک نمونه از احادیث قدسی:

قال رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و آله: یقول اللَّه عزّ و جلّ: اشتدّ غضبی على من ظلم من لا یجد ناصرا غیری (الجواهر السنیة (كلیات حدیث قدسى)/ص316)

خشم من سخت است بر كسى كه ستم كند به کسی كه یاورى جز من ندارد.8


- نظرات (0)

نمونه روشن عبادت

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ (بقره ـ 172)

اى كسانى كه ایمان آورده‏اید! از نعمت‏هاى پاكیزه‏اى كه به شما روزى داده‏ایم بخورید و شكر خدا را به جاى آورید. اگر فقط او را پرستش مى‏كنید.

 

طیبات و خبائث‏

از آنجا كه قرآن در مورد انحرافات ریشه‏دار از روش تاكید و تكرار در مثل های مختلف استفاده مى‏كند، در این آیات بار دیگر به مسأله تحریم بى‏دلیل پاره‏اى از غذاهاى حلال و سالم در عصر جاهلیت به وسیله مشركان باز مى‏گردد، منتهى روى سخن را در اینجا به مۆمنان مى‏كند در حالى كه در آیات گذشته روى سخن به همه مردم بود.

مى‏فرماید:" اى افراد با ایمان از نعمت هاى پاكیزه كه به شما روزى داده‏ایم بخورید" (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ).

" و شكر خدا را به جا آورید ، اگر او را مى‏پرستید" (وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ).

این نعمت هاى پاك و حلال كه ممنوعیتى ندارد و موافق طبع و فطرت سالم انسانى است براى شما آفریده شده است چرا از آن استفاده نكنید؟!

اینها به شما نیرویى مى‏بخشد تا بتوانید وظایف خود را انجام دهید بعلاوه شما را به یاد شكر پروردگار و پرستش او مى‏اندازد.

مقایسه این آیه با آیه " یا أَیُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِی الْأَرْضِ  " (آیه 168 همین سوره) و ملاحظه تفاوت هاى این دو با هم، دو نكته لطیف را به ما مى‏فهماند:

در اینجا مى‏گوید : مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ (از غذاهاى پاكى كه به شما روزى دادیم ...) در حالى كه در آنجا مى‏گفت: مِمَّا فِی الْأَرْضِ (از آنچه در زمین است) این تفاوت گویا ، اشاره به این است كه نعمت هاى پاكیزه در اصل براى افراد با ایمان آفریده شده است، و افراد بى‏ایمان به بركت آنها روزى مى‏خورند، همانند آبى كه باغبان براى گلها در جوی ها جارى مى‏سازد ولى خارها و علف هرزه‏ها نیز از آن بهره مى‏گیرند! دیگر اینكه به مردم عادى مى‏گوید بخورید و از گام هاى شیطان پیروی نكنید، ولى به مۆمنان در آیه مورد بحث مى‏گوید:" بخورید و شكر خدا را بجا آورید . به عبارتی تنها به عدم سوء استفاده از این نعمت ها قناعت نمى‏كند، بلكه حسن استفاده را نیز شرط مى‏شمارد.

تكیه روى عنوان" طیب" همگان را متوجه این دستور اسلامى مى‏كند كه از غذاهاى ناپاك، از گوشتهایى همچون گوشت مردار و درندگان و حشرات، و از مسكرات كه به شدت در میان مردم آن زمان رواج داشت بپرهیزند

در حقیقت از مردم عادى تنها انتظار مى‏رود كه گناه نكنند ولى از افراد با ایمان انتظار دارد كه این نعمت ها را در بهترین راه مصرف كنند.

ضمناً ممكن است تكرار سفارش در مورد استفاده از غذاهاى پاك كه در آیات متعدد عنوان شده ، براى بعضى سۆال‏انگیز باشد اما اگر كمى به تاریخ زمان جاهلیت و آداب و رسوم خرافى آنها توجه كنیم و بدانیم كه آنها چگونه بدون دلیل نعمت هاى حلال را بر خود ممنوع مى‏ساختند و این عادت به طورى در آنها نفوذ كرده بود كه همچون وحى آسمانى تلقى مى‏شد و گاه آن را صریحاً به خدا نسبت مى‏دادند، نكته این تاكید روشن مى‏شود که قرآن مى‏خواهد این افكار خرافى را از این طریق به كلى از مغز آنها بیرون كند.

به علاوه تكیه روى عنوان " طیب" همگان را متوجه این دستور اسلامى مى‏كند كه از غذاهاى ناپاك، از گوشت هایى همچون گوشت مردار و درندگان و حشرات، و از مسكراتی كه به شدت در میان مردم آن زمان رواج داشت ، بپرهیزند.

شكر

نکات آیه:

1ـ از رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله نقل شده است كه خداوند مى‏فرماید: من مردم را خلق مى‏كنم، امّا آنان غیر مرا مى‏پرستند. من به آنان روزى مى‏دهم، امّا آنان شكر دیگرى را مى‏نمایند. (تفسیر صافى)

قرآن، هرگاه بنا دارد انسان را از كارى منع كند، ابتدا راه هاى مباح آن را مطرح كرده و سپس موارد نهى را بیان مى‏كند ؛ چرا که می خواهد در آیات بعد، مردم را از یك‏ سرى خوردنى، منع و نهى كند، در این آیه راههاى حلال را بازگو نموده است.

شكر مراحلى دارد ؛ گاهى با زبان است و گاهى با عمل. شكر واقعى آن است كه نعمت‏ها در راهى مصرف شود كه خداوند مقرر نموده است.

هدف اصلى از آفرینش نعمت‏هاى طبیعى، مۆمنان هستند.

در سه آیه قبل فرمود: اى مردم! از آنچه در زمین است بخورید. در این آیه مى‏فرماید: اى مۆمنان! از نعمت‏هاى دلپسندى كه براى شما روزى كرده‏ام بخورید.

شاید در این اختلاف تعبیر، رمزى باشد و آن اینكه هدف اصلى، رزق رسانى به مۆمنان است، ولى دیگر مردم هم در كنار آنها بهره ‏مى‏برند ؛ همانگونه كه هدف اصلىِ باغبان از آبیارى، رشد گلها و درختانِ میوه است، علف‏هاى هرز و تیغ ها نیز به نوایى مى‏رسند.

شكر، نشانه‏ى خداپرستى و توحید ناب است. اگر انسان رزق را نتیجه فكر اقتصادى، تلاش، مدیریّت، سرمایه و اعتبارات خود بداند، براى خداوند سهمى قایل نخواهد بود تا او را شكر كند. «وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ»

2ـ از هر كس توقّع خاصّى است. از مردم عادّى، توقّع آن است كه پس از خوردن، دنبال گناه و وسوسه‏هاى شیطان و فساد نروند «یا أَیُّهَا النَّاسُ كُلُوا» ، «وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ» (بقره، 168) ولى از اهل ایمان این توقّع است كه پس از خوردن، به دنبال عمل صالح و شكرگزارى باشند. «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا كُلُوا» ، «وَ اشْكُرُوا» و «یا أَیُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا» ، «وَ اعْمَلُوا صالِحاً») (مۆمنون، 51)

 

پیام‏های آیه:

1ـ خودسازى و زهد و تقوى، منافاتى با بهره‏گیرى از طیّبات ندارد. «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَیِّباتِ»

2ـ در مكتب اسلام، مادّیات مقدّمه‏ى معنویات است. «كُلُوا»، «وَ اشْكُرُوا»، «تَعْبُدُونَ»

3ـ اسلام در تغذیه، به بهداشت توجّه دارد. «طَیِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ»

4ـ قبل از تأمین زندگى مردم و محبّت به آنان، توقّعى نداشته باشید. «كُلُوا» ، «وَ اشْكُرُوا»

5ـ شكر، نشانه‏ى خداپرستى و توحید ناب است. اگر انسان رزق را نتیجه فكر اقتصادى، تلاش، مدیریّت، سرمایه و اعتبارات خود بداند، براى خداوند سهمى قائل نخواهد بود تا او را شكر كند. «وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ»

6ـ شكر، نمونه روشن عبادت است. «وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ» ، «تَعْبُدُونَ»

7ـ شكر خداوند، واجب است. «كُلُوا» ، «وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ»

8ـ خداپرست، آنچه را خدا حلال شمرده، از پیش خود حرام نمى‏كند. «كُلُوا» ، «إِنْ كُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ»

منابع:

تفسیر نور ج 1

تفسیر نمونه ج 1

 

آمنه اسفندیاری


- نظرات (0)