سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



4 نعمت بزرگ مومن

بهشت انبیا


جزء هفدهم قرآن کریم که از ابتدای سوره مبارکه أنبیاء علیهم السلام آغاز و به پایان سوره مبارکه حج ختم می شود ، در بردارنده آموزه ها و پیام‌های روح افزای الهی است که این نوشته تعدادی از آن‌ها را نقل می کند.


باطل را مغزکوب می کنیم

آیه 18 سوره مبارکه انبیاء علیهم السلام به قانونی از قوانین الهی اشاره می کند که بیانگر برخورد پروردگار عالم با باطل و مظاهر آن است.

در این آیه خداوند وعده نابودی باطل به واسطه حق را می دهد:

نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ ؛ ما به سبب حق بر سر باطل مى‏كوبیم تا به مغز او مى‏رسد پس به ناگاه باطل نابود شده است.

واژه «دمغ» به معنای شکافتن فرق سر تا مغز سر است و باطل به معنای چیزی است که حقیقتی ندارد؛ اما خود را به شکل حق جلوه می دهد تا مردم، آن را حق به پندارند؛ ولی وقتی در برابر حق قرار می گیرد باطل بودنش روشن شده و از بین می رود؛ مانند آبی که خود یکی از حقایق است و سرابی که حقیقتاً آب نیست؛ ولی خود را به شکل آب جلوه می دهد و بیننده آن را آب می پندارد؛ ولی وقتی نزدیکش می‌شود آبی نمی بیند.

خدای سبحان در کلام خود مثال‌های بسیاری برای حق و باطل زده: اعتقادات مطابق واقع را حق و آنچه مطابق واقع نیست را باطل؛ زندگی آخرت را حق و زندگی دنیا را با همه زرق و برقش که انسان‌ها آن‌ها را برای خود می پندارند و به طلب آن می دوند ، که یا مال است و یا جاه و یا امثال آن، باطل دانسته و همچنین خداوند متعال خود را حق و سایر اسبابی که انسان‌ها فریب آن را می خورند و به جای تمایل به خدا به آن‌ها میل پیدا می کنند را باطل خوانده است.

در این بین، سنت خداوند متعال بر این تعلق گرفته که باطل را آن قدر مهلت دهد تا روزی با حق روبرو گردد و با آن درافتد تا به خیال خود آن را از بین برده، خودش جای آن را بگیرد؛ آنگاه خداوند با دست حق خود، او را از بین به برد و نابودش کند.

از استمراری که در معنای «نقذف» و بعد «یدمغه» وجود دارد دو نکته فهمیده می شود:

1. حق را به جنگ باطل انداختن سنت جاری و همیشگی خدا است.

2. همیشه حق پیروز است.

آن‌ها صدای آتش را نمی شنوند (لَا یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا) و این برای آن است که مۆمنان راستین چون از جهنم دورند ، هرگز این صداهای وحشتناک به گوششان نمی خورد

در نهایت، آیه حامل این پیام الهی است که: ما عالم را برای بازی خلق نکردیم و نخواستیم سرگرمی برای خود تهیه کنیم؛ بلکه سنت همیشگی ما این بوده که باطل را با حق چنان مغز کوب کنیم که او را هلاک کند و ناگهان مردم ببینند که دارد از بین می‌رود؛ خواه آن باطل، دلیل یا باوری باشد که دلیل و باور حق ، آن‌ها را نابود می کند؛ خواه عمل و سنتی باطل که عمل و سنت حق ، آن‌ها را از بین می برد. همانگونه که در اقوام ستمکار پیشین نیز چنین شد و عذاب ویرانگر الهی آمد و آن اعمال و سنت های باطل را از بین برد و نابود کرد. [1]

 

یک ترجمه اشتباه و فهم نادرست از آیه

برخی آیه 30 را تلاوت کرده و وقتی به ترجمه این جمله (وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء كُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلَا یُۆْمِنُونَ) می رسند آن را اینگونه ترجمه می کنند: ما از آب هر چیزی را زنده کردیم. و حال آنکه این ترجمه، ترجمه ناروایی از آیه است؛ زیرا در این آیه واژه «حَیّ» وصف «شىَ‏ْءٍ» است و این دو با هم می شوند: «هر چیز زنده ای»

بر این اساس معنای عبارت چنین می شود: «ما هر چیز زنده‌ای را از آب آفریدیم»؛ نه آنکه ما از آب هر چیزی را زنده کردیم!

 

بهشت
موادی نرم و زبر برای امتحان

برخلاف باور برخی که امتحان الهی را فقط در موارد زبر و ناملایم می پندارند و گمان می کنند که آزمون‌های خدا فقط در فقر و بیماری و مانند آن است ، آیه 35 مواد آزمون‌های الهی را از دو جنس نرم و زبر معرفی می کند تا انسان بیش از پیش مراقب اعمال خود باشد و بداند که با هر دو ماده آزمایش می شود.

آیه می فرماید: ما شما را با خیر و شر آزمایش می کنیم (وَنَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً)؛ یعنی با اموری که برخی موافق طبع و میل شماست؛ مانند ثروت، سلامت، امنیت و آبادانی و برخی مخالف میل و علاقه شما؛ مانند فقر، بیماری، نا امنی و قحطی.

از این آیه معلوم می شود که همه مردم در هر وضعیتی که قرار دارند مشغول امتحان شدن هستند.

 

هدایت با کشش دل

هدایت گاهی با تعلیم است که در این صورت دانش و علم به آن کار در اختیار فرد گذاشته می شود؛ یعنی به او از راه وحی یا سخن معمولی گفته می شود که فلان کار را انجام بده؛ گاهی هم با کشش دل است. در این شکلِ هدایت، دیگر سخن از علم و آموزش نیست؛ بلکه در درون فرد کشش و علاقه ای به سوی آن کار ایجاد می شود تا بی لفظ و گفتگو او به سوی آن کار رفته و آن را انجام دهد.

این شکل از هدایت در آیه 73 مطرح شده که می فرماید: ما به آن‌ها انجام کار خیر را وحی کردیم (وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ)؛ نه دانش و آگاهی به خیر بودن آن کار را؛ بلکه خود کار را وحی کردیم؛ یعنی به دل آن‌ها انداختیم که آن کارهای خیر را انجام دهند.

نمونه ای از وحی فعل را می‌توان در جریان مادر موسی علیه السلام مشاهده کرد که خداوند بی آنکه با او سخن بگوید ، به دل او انداخت که کودکش را شیر بدهد و آن را آب بسپارد (أَوْحَیْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ)[2]

فرشتگان رحمت به استقبال آن‌ها می شتابند و به آن‌ها تبریک و شادباش می گویند و بشارت می دهند این همان روزی است که به شما وعده داده می شد (وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ هَذَا یَوْمُكُمُ الَّذِی كُنتُمْ تُوعَدُونَ)

گاهی خداوند متعال انسان را این‌گونه هدایت می کند که به دل او می اندازد توبه کند؛ قرآن بخواند؛ به مسجد برود؛ به نیازمندی کمک کند و مانند آن ، بی آنکه کسی چیزی به او بگوید.

 

باید سپاسگزار دانشمندان میهن بود

از آیه 80 که درباره داوود علیه السلام و زره سازی برای دفاع از امت بود ، فهمیده می شود که باید در موارد مشابه شکرگزار خداوند متعال و سپاسگزار دانشمندانی بود که با علمی که خدا روزی آن‌ها کرده است در تلاش‌اند تا مدافع عزت، شرف و تمامیت ارضی مردم باشند.

در آیه می خوانیم: ما به سود شما صنعتِ ساختنِ پوشش های دفاعی را به داوود علیه السلام او آموختیم (وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَّكُمْ ) تا شما را از آسیب‌های تحمیلی محافظت نماید (لِتُحْصِنَكُم مِّن بَأْسِكُمْ).

در پایان با استفهامی توبیخی ، مردم را به شکرگزاری از حق تعالی تشویق و ترغیب می نماید.

امروز هم که دانشمندان متعهد ما در تلاشند تا در عرصه های گوناگون ما را از بردگی استعمار و زیاده خواهان عالم برهانند و ساخت و تولید تجهیزات گوناگون نظامی، هسته ای، پزشکی، صنعتی و مانند آن مدافع حیثیت اسلامی ایرانی ما باشند ، همگان وظیفه داریم شکرگزار خداوند متعال باشیم برای این دانشی که به آن‌ها ارزانی داشته است و در همین راستا از خود این عزیزان هم سپاسگزاری کرده و قدردان زحماتشان باشیم. [3]

 

بهشت
کسانی که از جهنم دورند و صدای آن را هم نمی شنوند

آیه 102 و 101 و 103حالات مۆمنان راستین و مردان و زنان با ایمان را بازگو می کند که خداوند برای ایمان و اعمال صالحشان پیش‌تر وعده نیک به آن‌ها داده است از این آتش هولناک و وحشتناک دورند (إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِّنَّا الْحُسْنَى أُوْلَئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ).

آنگاه چهار نعمت بزرگ الهی را که شامل حال این گروه سعادتمند است برمی شمرد:

نخست اینکه آن‌ها صدای آتش را نمی شنوند (لَا یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا) و این برای آن است که مۆمنان راستین چون از جهنم دورند ، هرگز این صداهای وحشتناک به گوششان نمی خورد.

دوم اینکه آن‌ها در آنچه بخواهند و مایل باشند به طور جاودان متنعمند (وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ)؛ یعنی آنجا محدودیت این جهان را ندارد که انسان آرزوی بسیاری از نعمت‌ها را کند و به آن دسترسی نداشته باشد؛ هر نعمت مادی و معنوی که بخواهد بدون استثناء در دسترس او است، آن‌هم نه یک روز و دو روز؛ بلکه در یک عمر جاویدان.

سوم اینکه فزع اکبر (وحشت بزرگ روز قیامت) آن‌ها را غمگین نمی‌کند (لَا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ).

دست آخر اینکه که فرشتگان رحمت به استقبال آن‌ها می شتابند و به آن‌ها تبریک و شادباش می گویند و بشارت می دهند این همان روزی است که به شما وعده داده می شد (وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ هَذَا یَوْمُكُمُ الَّذِی كُنتُمْ تُوعَدُونَ). [4]

 

پی نوشت ها:

1.   ر. ک به المیزان 14/ 368-371

2.   7/ قصص

3.   برگرفته از جلسات تفسیری حضرت آیت الله جوادی آملی حفظه الله

4.   ر.ک به تفسیر نمونه 13/509-512


- نظرات (0)

غیبت های حلال


غیبت


چهار گروه كه غیبت از آنها غیبت محسوب نمى شود.

معمولا همه علماى اخلاق و فقهاى بزرگوار، غیبت متجاهر به فسق یعنى كسى كه آشكارا مرتكب گناه مى شود را جزء مستثنیات (افرادی که میشود از آنها غیبت کرد) شمرده اند، و تصریح مى كنند غیبت این گونه اشخاص كه پرده هاى حیا را دریده و آشكارا در برابر چشم مردم مرتكب معصیت مى شوند، غیبت ندارند، و برای اثبات مدعای خویش از روایاتى نیز در این زمینه استفاده کرده اند.

در حدیثى از پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «اربعة لیست غیبتهم غیبة، الفاسق المعلن بفسقه..; چهار گروهند كه غیبت آنها غیبت محسوب نمى شود، نخست فاسقى كه آشكارا گناه مى كند. (سپس پیشواى دروغگو و كسانى كه بدگویى به مادر یكدیگر مى كنند، و آنها كه از جماعت مسلمین خارج شده اند را بیان فرمود)».

در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام) مى خوانیم: «ثلاثة لیس لهم حرمة صاحب هوى مبتدع و الامام الجائر و الفاسق المعلن الفسق; سه كس احترام ندارند، فرد منحرف بدعت گذار است (اشاره به صاحبان مكتب هاى انحرافى است) و دیگر پیشواى ظالم و فاسق متجاهر به فسق است».

در حدیث دیگرى از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) آمده است: «من القى جلباب الحیاء فلا غیبة له; كسى كه چادر حیا را از سر بیفكند غیبت ندارد».

در حدیث دیگرى از رسول خدا (صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «انزعون عن ذكر الفاجر ان تذكروه، فاذكروه یعرفه الناس; آیا ملاحظه مى كنید از نام بردن افراد فاسق، نام آنها را ببرید تا مردم آنها را بشناسند.» و احادیث در این زمینه فراوان است. ولى چنین به نظر مى رسد كه این گونه افراد به طور كلى از موضوع غیبت خارجند نه این كه از حكم آن استثنا شده باشند چرا كه در غیبت دو چیز شرط بود، اول مخفى بودن عیب كه این افراد ندارند، و دوم ناراحت شدن از ذكر آن، كه آن نیز در آنها نیست، زیرا اگر ناراحت بودند آشكارا مرتكب كار خلاف نمى شدند. و به تعبیر علماى اصول، خارج شدن این قبیل اشخاص به صورت "تخصص" است نه "تخصیص".

در اینجا سؤالاتى پیش مى آید نخست این كه آیا جواز غیبت متجاهر به فسق مخصوص گناهانى است كه آشكارا انجام مى دهند یا در همه چیز غیبت آنها جایز است؟ دیگر این كه اگر كسى در محلى یا نزد جماعتى متجاهر به فسق باشد اما در محل دیگر و نزد جماعت دیگر كار او پوشیده و پنهان باشد، آیا باز هم غیبت او جایز است؟ سوم این كه آیا جواز غیبت متجاهر به فسق مشروط به وجود شرایط امر به معروف و نهى از منكر است یعنى باید غیبت چنین تأثیرى را داشته باشد(مراد امر به معروف و نهی از منکر است) وگرنه جایز نیست؟

پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله) مى فرمایند: «چهار گروهند كه غیبت آنها غیبت محسوب نمى شود، نخست فاسقى كه آشكارا گناه مى كند. (سپس پیشواى دروغگو و كسانى كه بدگویى به مادر یكدیگر مى كنند، و آنها كه از جماعت مسلمین خارج شده اند را بیان فرمود.»

با توجه به شرحى كه در بالا در مورد این گونه افراد داده شد، پاسخ همه این سؤالات روشن مى شود، و آن این كه تنها در موردى غیبت آنها جایز است كه حالت تجاهر به فسق دارند، ولى در كارهایى دیگر، و یا در محیط هاى دیگر جایز نیست، چرا كه ادله حرام بودن غیبت شامل غیبت آنها در این گونه موارد نمى شود و معلوم است در جایى كه متجاهر هستند جستجوى شرایط امر به معروف و نهى از منكر ضرورتى ندارد چون عناصر تشكیل دهنده غیبت در آنها نیست.

این احتمال نیز وجود دارد كه منظور از متجاهر به فسق كسى است كه به كلى پرده حیا را دریده و در برابر گناهان جسور و بى باك است؛ چنین افراد نه تنها احترامى ندارند، بلكه باید به مردم معرفى شوند تا مردم از خطرات آنها در امان بمانند، تعبیر به «من القى جلباب الحیاء؛ كسى كه چادر حیا را بیفكند» و تعبیر «فاذكروه یعرفه الناس؛ نام او را ببرید تا مردم او را بشناسند» ناظر به همین معنى است.

دو گناه نابودگر

بنابراین مى توان گفت: متجاهر به فسق بر دو گونه است: نخست آنها كه در یك عمل تجاهر(ظاهر کردن) دارند كه تنها در همان عمل غیبت آنها جایز است،و دیگر كسانى كه پرده حیا را دریده و جسورانه دست به هر گناهى مى زنند، این گونه اشخاص در هیچ چیز احترامى ندارند و افشاگرى در مورد آنها لازم و ضرورى است تا افراد ناآگاه از خطرات آنها آگاه شوند.

این سخن را با ذكر دو نكته پایان مى دهیم: نخست این كه مى دانیم یكى از علوم معروف اسلامى علم رجال است كه در آن از صدق و كذب و درستى و نادرستى راویان اخبار سخن به میان مى آید، بعضى از ناآگاهان از آموختن این علم إبا داشته اند چرا كه در آن غیبت افراد مى شود، در حالى كه کاملا واضح است كه حفظ حریم احكام اسلام از آمیختن به دروغ و مطالب خلاف، هدفى است بسیار برتر و بالاتر، و همین هدف والا است كه به ما اجازه مى دهد درباره سوابق راویان اخبار دقت و جستجو كنیم و نقطه هاى ضعف آنها را بشمریم و در كتاب هاى رجال ثبت كنیم تا احكام الهى دستخوش هوا و هوس هاى این و آن نشود.

دیگر این كه در مسایل اجتماعى و سیاسى براى گزینش افراد، جهت پست هاى حساس و یا در ادامه كار اگر نقطه ضعف هایى پنهانى وجود داشته باشد كه در سرنوشت جامعه مؤثر است، افشا كردن آنها گرچه در حد ذات مشمول عنوان غیبت است، ولى به خاطر اهمیت حفظ نظام جامعه اسلامى و كشف و خنثى كردن توطئه ها اقدام به آن نه تنها اشكالى ندارد، بلكه گاه واجب مى شود و كسانى كه بر این گونه عیوب سرپوش مى نهند تا این که مبادا گرفتار غیبت شوند، در واقع مصالح جامعه اسلامى را فداى اشخاص مى كنند.

 حدیثى كه قبلا از پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) آوردیم كه ملامت مى كرد و مى فرمود: «از پرده پوشى بر گناه فاجران...» و دستور مى داد آنها را افشا كنند تا مردم آنان را بشناسند، ناظر به این معنى است. ولى این بدان معنى نیست كه بى جهت آبروى اشخاص را ببرند و یا از حد لازم تجاوز كنند و در حریم زندگى شخصى و خصوصى آنها وارد شوند.

از آنچه در بالا گفته شد تكلیف دستگاههاى اطلاعاتى كشور اسلامى نیز روشن مى شود كه اگر فعالیت هاى آنها در جهت كشف و خنثى كردن توطئه ها و سلامت گزینش ها براى پست هاى حساس اجتماعى باشد و از آن فراتر نروند و تجاوز نكنند، كار آنها نه مشمول عنوان تجسس است و نه مشمول عنوان غیبت که حرام شمرده شده است بلكه اداى وظیفه و انجام واجب است.

 

منبع: اخلاق در قران، آیت الله مکارم شیرازی


- نظرات (0)

جواز غیبت

غیبت

بدگویی کردن از دیگران در شمار رذائل اخلاقی قرار دارد و خداوند متعال در آیات متعدد مسلمین را از این کار بازداشته است. لکن در سوره نساء آیه 148 به مظلومان اجازه می‌دهد ظلم ظالمان را آشکار کرده و بدی‌هایشان را در میان مردم هویدا سازند تا دیگران دچار ظلمشان نگردند و بساط جور برچیده شود.

در همین موضع نیز به مظلومان یادآوری می‌نماید که خداوند سمیع و علیم است و آنچه می‌گویید به خوبی می‌شنود و می‌داند پس پا را از حد خود فراتر نبرده، حق را ناحق نکنید. تنها ظلمشان را آشکار سازید و از دروغ، تهمت و نسبت دادن کارهایی که مرتکب نشده‌اند بپرهیزید.


سلامت زبان از گفتارهاى ناهنجار و بد یكى از ارزش هایى است كه اسلام همواره مردم را به آن فرا خوانده است. در جامعه اسلامى زبان مردم مانند روح و فكرشان باید پاك و پاكیزه باشد و آلوده به سخنان ناپسندى چون فحش و دروغ و تهمت زدن و غیبت نباشد. پاكى زبان نشانى از پاكى روح و صفاى نفس است.

اما نکته قابل توجه آن است که همین ویژگی بد اخلاقی در یک جا استثناء پذیرفته و خداوند بندگان را جائز می‌دارد تا در این موضع ، بد دیگران را به صورت آشکارا بیان دارند!!! آنچه در اینجا مورد بحث قرار خواهد گرفت بررسی این مورد و حد و حدود آن خواهد بود.

 

موضع قرآن نسبت به بدگویی

بررسی آیات قرآن این اصل كلى را به روشنی نشان می‌دهد كه خداوند، آشكار كردن سخن بد را دوست ندارد. منظور از سخن بد هر سخنى است كه موجب ناراحتى و آزار یك انسان شود. مانند دشنام دادن، نفرین كردن، تهمت زدن و غیبت نمودن كه هرگاه به گوش طرف مقابل برسد، آزرده مى‏شود.

چنین كارى موجب خشم خداست و خدا همان گونه كه جان و مال مۆمن را در امان قرار داده، شخصیت او را نیز در امان قرار داده و اجازه نمى‏دهد كسى درباره مۆمن بدگویى كند و اساساً انسان در مقابل گفته‏هاى خود مسئولیت دارد و گفته‏هاى او در دفترى ثبت مى‏شود:

"ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ"؛ "هیچ سخنى را نمى‏گوید جز اینكه نزد او مراقبانى وجود دارند". (ق/ 18)

همچنین قرآن كریم از گروهى به خاطر بد زبانى آن‌ها انتقاد مى‏كند:

"وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً"؛ "و آن‌ها سخنى ناپسند و زور مى‏گویند". (مجادله/ 2)

مطلب بسیار مهمى كه در اینجا وجود دارد و آیه مورد بحث در مقام بیان آن مى‏باشد، استثنایى است كه از این اصل شده است. هر چند كه بدگویى و بد دهنى و گفتن سخنان بد و آزار دهنده ناپسند است و خدا آن را دوست ندارد ، ولى در یك مورد به انسان اجازه داده شده كه بدگویى كند.

در عین حال كه خداوند چنین اجازه‏اى را به مظلوم مى‏دهد، به او خاطر نشان مى‏سازد كه مواظب حرف زدن خود باشد چون خدا سمیع و علیم است یعنى هر حرفى را كه مى‏زند مى‏شنود و مى‏داند بنابراین مظلوم نمى‏تواند پا را از حق و عدل بیرون بگذارد و سخنان ناحقى درباره ظالم به زبان آورد و چیزى را به دروغ به او نسبت دهد

استثنایی برای بدگویی کردن

در سوره مبارکه نساء آیه 148 چنین آمده است:

"لا یُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَنْ ظُلِمَ وَ كانَ اللَّهُ سَمیعاً عَلیما"؛ "خداوند، بانگ برداشتن به بدزبانى را دوست ندارد، مگر [از] كسى كه بر او ستم رفته باشد، و خدا شنواىِ داناست".

درباره معناى این جمله اقوالى است:

1ـ خداوند دوست ندارد كه به منظور انتقام جویى، دشنامى داده شود، مگر آنان كه مظلوم شده باشند، بنابراین عیبى ندارد كه از ظالم انتقام بگیرند به آنچه دین تجویز مى‏كند. این قول از حسن بصری و سدى و امام باقر (علیه السلام) روایت شده است.

2ـ خداوند دوست ندارد كه انسان آشكارا مردم را در مقابل كسى بسیج كند، مگر اینكه مظلوم واقع شده باشد كه در این صورت خداوند كراهتى ندارد. این تفسیر از ابن عباس است.

3ـ خداوند دوست ندارد كه كسى دیگرى را مذمت كند یا از دست او شكایت كند یا او را به زشتى یاد كند، مگر اینكه مظلوم شده باشد، بنابراین جایز است كه از دست ظالم شكایت كند و كار او را ظاهر سازد و به زشتى رفتار او را یاد كند، تا مردم از او بپرهیزند.

بر اساس هر سه معنای مذکور جمله "إِلَّا مَنْ ظُلِمَ" استثناى منقطع است و معنایش با معناى كلمه "لكن" یكى است، پس در حقیقت مانند آن است که بفرماید: "لكن من ظلم لا باس بان یجهر بالسوء من القول فیمن ظلمه و من حیث الظلم" (خدا دوست نمى‏دارد سخن زشت با صداى بلند گفتن را، لیكن كسى كه مورد ظلم شخصى یا اشخاصى قرار گرفته، مى‏تواند در مورد آن شخص و یا اشخاص و در خصوص ظلمى كه به وى رفته، سخن زشت و با صداى بلند بگوید).

این آیه، دلیل است بر اینكه: هرگاه كسى پرده خود را بدرد و گناه خود را آشكار سازد، آشكار كردن و اظهار آنچه در اوست، جایز است، در حدیث است كه:

«در باره فاسق چیزهایى كه باعث معرفى او در میان مردم شود، بگویید و فاسق را غیبت نیست».

خداوند دوست ندارد كه كسى دیگرى را مذمت كند یا از دست او شكایت كند یا او را به زشتى یاد كند، مگر اینكه مظلوم شده باشد، بنابراین جایز است كه از دست ظالم شكایت كند و كار او را ظاهر سازد و به زشتى رفتار او را یاد كند، تا مردم از او بپرهیزند

بدان جهت قرآن اجازه مى‏دهد كه مظلوم از ظالم بدگویى كند كه شخصیت ظالم احترام ندارد و خوب است كه ظالم در همه جا شناسانده شود و نقاب از چهره او برداشته شود تا همگان او را بشناسند.

طبق این آیه مظلوم مى‏تواند آشكارا و پیش مردم از ظالم بدگویى كند و یا به او دشنام بدهد و یا نفرین كند. اگر این اصل مورد عمل قرار گیرد ظالم از ترس مردم دست از ظلم خود برمى‏دارد و جرات ظلم و ستم را پیدا نمى‏كند.

لازم به ذکر است که مفسرین در تفسیر كلمه "سوء" اختلاف كرده‏اند، بعضى نفرین و بعضى دیگر نام بردن از خصوص ظلم او را معنای واژه دانسته‌اند، لکن باید توجه داشت که همه این معانى مشمول اطلاق آیه شریفه مى‏باشد و دلیلی ندارد هر مفسرى كلمه سوء را به یكى از آن معانى تفسیر كند.

 

توجه به نکته‌ای مهم در زمان بدگویی از ظالم

باید به این نکته توجه داشت، در عین حال كه خداوند چنین اجازه‏اى را به مظلوم مى‏دهد، به او خاطر نشان مى‏سازد كه مواظب حرف زدن خود باشد چون خدا سمیع و علیم است یعنى هر حرفى را كه مى‏زند مى‏شنود و مى‏داند .

بنابراین مظلوم نمى‏تواند پا را از حق و عدل بیرون بگذارد و سخنان ناحقى درباره ظالم به زبان آورد و چیزى را به دروغ به او نسبت دهد.


منابع:

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏6، ص: 118

ترجمه المیزان، ج‏5، ص: 202

تفسیر كوثر، ج‏3، ص: 7


- نظرات (0)

جوازغیبت

غیبت

بدگویی کردن از دیگران در شمار رذائل اخلاقی قرار دارد و خداوند متعال در آیات متعدد مسلمین را از این کار بازداشته است. لکن در سوره نساء آیه 148 به مظلومان اجازه می‌دهد ظلم ظالمان را آشکار کرده و بدی‌هایشان را در میان مردم هویدا سازند تا دیگران دچار ظلمشان نگردند و بساط جور برچیده شود.

در همین موضع نیز به مظلومان یادآوری می‌نماید که خداوند سمیع و علیم است و آنچه می‌گویید به خوبی می‌شنود و می‌داند پس پا را از حد خود فراتر نبرده، حق را ناحق نکنید. تنها ظلمشان را آشکار سازید و از دروغ، تهمت و نسبت دادن کارهایی که مرتکب نشده‌اند بپرهیزید.


سلامت زبان از گفتارهاى ناهنجار و بد یكى از ارزش هایى است كه اسلام همواره مردم را به آن فرا خوانده است. در جامعه اسلامى زبان مردم مانند روح و فكرشان باید پاك و پاكیزه باشد و آلوده به سخنان ناپسندى چون فحش و دروغ و تهمت زدن و غیبت نباشد. پاكى زبان نشانى از پاكى روح و صفاى نفس است.

اما نکته قابل توجه آن است که همین ویژگی بد اخلاقی در یک جا استثناء پذیرفته و خداوند بندگان را جائز می‌دارد تا در این موضع ، بد دیگران را به صورت آشکارا بیان دارند!!! آنچه در اینجا مورد بحث قرار خواهد گرفت بررسی این مورد و حد و حدود آن خواهد بود.

 

موضع قرآن نسبت به بدگویی

بررسی آیات قرآن این اصل كلى را به روشنی نشان می‌دهد كه خداوند، آشكار كردن سخن بد را دوست ندارد. منظور از سخن بد هر سخنى است كه موجب ناراحتى و آزار یك انسان شود. مانند دشنام دادن، نفرین كردن، تهمت زدن و غیبت نمودن كه هرگاه به گوش طرف مقابل برسد، آزرده مى‏شود.

چنین كارى موجب خشم خداست و خدا همان گونه كه جان و مال مۆمن را در امان قرار داده، شخصیت او را نیز در امان قرار داده و اجازه نمى‏دهد كسى درباره مۆمن بدگویى كند و اساساً انسان در مقابل گفته‏هاى خود مسئولیت دارد و گفته‏هاى او در دفترى ثبت مى‏شود:

"ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ"؛ "هیچ سخنى را نمى‏گوید جز اینكه نزد او مراقبانى وجود دارند". (ق/ 18)

همچنین قرآن كریم از گروهى به خاطر بد زبانى آن‌ها انتقاد مى‏كند:

"وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً"؛ "و آن‌ها سخنى ناپسند و زور مى‏گویند". (مجادله/ 2)

مطلب بسیار مهمى كه در اینجا وجود دارد و آیه مورد بحث در مقام بیان آن مى‏باشد، استثنایى است كه از این اصل شده است. هر چند كه بدگویى و بد دهنى و گفتن سخنان بد و آزار دهنده ناپسند است و خدا آن را دوست ندارد ، ولى در یك مورد به انسان اجازه داده شده كه بدگویى كند.

در عین حال كه خداوند چنین اجازه‏اى را به مظلوم مى‏دهد، به او خاطر نشان مى‏سازد كه مواظب حرف زدن خود باشد چون خدا سمیع و علیم است یعنى هر حرفى را كه مى‏زند مى‏شنود و مى‏داند بنابراین مظلوم نمى‏تواند پا را از حق و عدل بیرون بگذارد و سخنان ناحقى درباره ظالم به زبان آورد و چیزى را به دروغ به او نسبت دهد

استثنایی برای بدگویی کردن

در سوره مبارکه نساء آیه 148 چنین آمده است:

"لا یُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَنْ ظُلِمَ وَ كانَ اللَّهُ سَمیعاً عَلیما"؛ "خداوند، بانگ برداشتن به بدزبانى را دوست ندارد، مگر [از] كسى كه بر او ستم رفته باشد، و خدا شنواىِ داناست".

درباره معناى این جمله اقوالى است:

1ـ خداوند دوست ندارد كه به منظور انتقام جویى، دشنامى داده شود، مگر آنان كه مظلوم شده باشند، بنابراین عیبى ندارد كه از ظالم انتقام بگیرند به آنچه دین تجویز مى‏كند. این قول از حسن بصری و سدى و امام باقر (علیه السلام) روایت شده است.

2ـ خداوند دوست ندارد كه انسان آشكارا مردم را در مقابل كسى بسیج كند، مگر اینكه مظلوم واقع شده باشد كه در این صورت خداوند كراهتى ندارد. این تفسیر از ابن عباس است.

3ـ خداوند دوست ندارد كه كسى دیگرى را مذمت كند یا از دست او شكایت كند یا او را به زشتى یاد كند، مگر اینكه مظلوم شده باشد، بنابراین جایز است كه از دست ظالم شكایت كند و كار او را ظاهر سازد و به زشتى رفتار او را یاد كند، تا مردم از او بپرهیزند.

بر اساس هر سه معنای مذکور جمله "إِلَّا مَنْ ظُلِمَ" استثناى منقطع است و معنایش با معناى كلمه "لكن" یكى است، پس در حقیقت مانند آن است که بفرماید: "لكن من ظلم لا باس بان یجهر بالسوء من القول فیمن ظلمه و من حیث الظلم" (خدا دوست نمى‏دارد سخن زشت با صداى بلند گفتن را، لیكن كسى كه مورد ظلم شخصى یا اشخاصى قرار گرفته، مى‏تواند در مورد آن شخص و یا اشخاص و در خصوص ظلمى كه به وى رفته، سخن زشت و با صداى بلند بگوید).

این آیه، دلیل است بر اینكه: هرگاه كسى پرده خود را بدرد و گناه خود را آشكار سازد، آشكار كردن و اظهار آنچه در اوست، جایز است، در حدیث است كه:

«در باره فاسق چیزهایى كه باعث معرفى او در میان مردم شود، بگویید و فاسق را غیبت نیست».

خداوند دوست ندارد كه كسى دیگرى را مذمت كند یا از دست او شكایت كند یا او را به زشتى یاد كند، مگر اینكه مظلوم شده باشد، بنابراین جایز است كه از دست ظالم شكایت كند و كار او را ظاهر سازد و به زشتى رفتار او را یاد كند، تا مردم از او بپرهیزند

بدان جهت قرآن اجازه مى‏دهد كه مظلوم از ظالم بدگویى كند كه شخصیت ظالم احترام ندارد و خوب است كه ظالم در همه جا شناسانده شود و نقاب از چهره او برداشته شود تا همگان او را بشناسند.

طبق این آیه مظلوم مى‏تواند آشكارا و پیش مردم از ظالم بدگویى كند و یا به او دشنام بدهد و یا نفرین كند. اگر این اصل مورد عمل قرار گیرد ظالم از ترس مردم دست از ظلم خود برمى‏دارد و جرات ظلم و ستم را پیدا نمى‏كند.

لازم به ذکر است که مفسرین در تفسیر كلمه "سوء" اختلاف كرده‏اند، بعضى نفرین و بعضى دیگر نام بردن از خصوص ظلم او را معنای واژه دانسته‌اند، لکن باید توجه داشت که همه این معانى مشمول اطلاق آیه شریفه مى‏باشد و دلیلی ندارد هر مفسرى كلمه سوء را به یكى از آن معانى تفسیر كند.

 

توجه به نکته‌ای مهم در زمان بدگویی از ظالم

باید به این نکته توجه داشت، در عین حال كه خداوند چنین اجازه‏اى را به مظلوم مى‏دهد، به او خاطر نشان مى‏سازد كه مواظب حرف زدن خود باشد چون خدا سمیع و علیم است یعنى هر حرفى را كه مى‏زند مى‏شنود و مى‏داند .

بنابراین مظلوم نمى‏تواند پا را از حق و عدل بیرون بگذارد و سخنان ناحقى درباره ظالم به زبان آورد و چیزى را به دروغ به او نسبت دهد.

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏6، ص: 118

ترجمه المیزان، ج‏5، ص: 202

تفسیر كوثر، ج‏3، ص: 7

 


- نظرات (0)

پذیرایی اولیه در قیامت

جزء شانزدهم قرآن کریم که از آیه 75 سوره مبارکه کهف آغاز و به پایان سوره مبارکه طه ختم می شود ، در بردارنده آموزه ها و پیام‌های روح‌افزای الهی است که این نوشته تعدادی از آن‌ها را نقل می کند.


بهشت و جهنم
پذیرایی اولیه در قیامت

در آیه 102 سوره مبارکه کهف درباره چگونگی برخورد با کافران در قیامت آمده است: إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِینَ نُزُلًا .

«نُزُل» نخستین چیزی است که با آن از مهمان پذیرایی می کنند؛ مانند شربت یا میوه‌ای که در آغاز ورود مهمان برای او می آورند. [1] بنابراین معنای آیه این می شود که ما جهنم را آماده کرده ایم تا در همان ابتدای ورود کفار به قیامت، وسیله پذیرایی‌شان باشد.

علامه طباطبایی (ره) در ادامه می نویسد: با در نظر گرفتن اینکه بعد از دو آیه می فرماید: در قیامت این‌ها اعمالی ندارند (فحَبِطَتْ أَعْمَالُهُم) که وزن شود و محاسبه گردد (فَلَا نُقِیمُ لهَُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْنًا) در جمع بندی فهمیده می شود که این گروه کاری در قیامت ندارند جز اینکه وارد جهنم شده و عذاب شوند ؛ یعنی در بدو ورود وارد جهنم می شوند و کار برایشان تمام می شود.

در آیه 107، همین تعبیر (نُزُل) در مورد بهشت برای مومنان نیز آمده است (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا).

هم علامه (ره) در المیزان [2] و هم آیت الله جوادی آملی در درس تفسیرشان این سخن را نوشته و نقل کرده اند که معنا تأکید دارند که با توجه به معنای «نُزُل» و با استفاده از دیگر آیات [3] می‌توان به معنای لطیفی رسید و آن وجود عذاب و پاداشی فراتر از بهشت و جهنم توصیف شده در قرآن برای مۆمنان و کافران است.

خلاصه کلام اینکه بهشت و جهنم توصیف شده در قرآن کریم دو جلوه از رحمت و غضب الهی‌اند که مۆمنان و کفار در همان بدو ورود به قیامت با آن پذیرایی می شوند. بی تردید پذیرایی اصلی غیر از این پیش پذیرایی اولیه است و آن پاداش و عذابی است که الفاظ از حمل معنای آن و اذهان از درک آن عاجزند؛ برای همین در قرآن کریم جز با اشاره از آن یاد نشده است.

کسانی که با معارف و دستورات و حریم الهی غریبه بلکه متجاوز به آن‌ها هستند؛ سروکارشان با این سگ است که به دستور خداوند از حریم او محافظت کرده و به آن‌ها که مستحق هستند ، حمله ور می شود

عبادت نیازمند صبر و تحمل است

در آیه 65 سوره مبارکه مریم سلام الله علیها ابتدا به عبادت پروردگار عالم امر شده است (رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا فَاعْبُدْهُ) و بعد بلافاصله امر به صبر و تحمل در آن (وَاصْطَبِرْ لِعِبَادَتِهِ).

شکیبایی در طاعت و بندگی خداوند متعال امری است که در روایات نیز به آن توصیه شده است و چنین صبری را یکی از انواع صبر برشمرده اند.

رسول خدا صلی الله علیه وآله در حدیثی می فرماید:

صبر سه نوع است: صبر در مصیبت و صبر بر طاعت و صبر از گناه، بعد فرمودند:

پس هر که بر طاعت و بندگی خداوند متعال صبر کند ، خداوند برایش 600 درجه می نویسد که میان هر درجه تا درجه دیگر به اندازه فاصله میان قعر زمین تا عرش باشد:

(کَتَبَ اللَّهُ لَهُ سِتَّمِائَةِ دَرَجَةٍ مَا بَیْنَ الدَّرَجَةِ إِلَی الدَّرَجَةِ کَمَا بَیْنَ تُخُومِ الْأَرْضِ إِلَی الْعَرْشِ). [4]

 

شیطان سگ درگاه الهی

از برخی بزرگان مانند آیت الله شاه آبادی (ره) استاد حضرت امام (ره) نقل شده است که شیطان را سگ در گاه الهی خوانده اند.

شاید این تعبیر با عنایت به آیه 83 سوره مبارکه مریم سلام الله علیها باشد که می فرماید:

أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَى الْكَافِرِینَ تَۆُزُّهُمْ أَزًّا ؛ ما شیطان‏ها را بر سر كافران فرستادیم تا آنها را (به صوت اغواى خود همانند رمه حیوانات) از جاهایشان (به سوى گناه و فساد) به شدت برانگیزند؟

کلمه «أزّ» عبارت است از تکان دادن به شدت و مراد آیه این است که شیطان‌ها، کفار را با شدت به سوی شر و فساد تکان داده؛ تحریک می کنند و به پیروی باطل تشویق نموده و به وسیله تزلزل از فضیلت استقامت و ثبات بر حق گمراهشان می سازند. [5]

اینکه خداوند متعال فرستادن شیطان به سوی بدان را به خود نسبت می دهد (أَنَّا أَرْسَلْنَا) برای آن است که بفهماند این در سزای اعمال بد آن‌هاست و خداوند برای عقاب آن‌ها چنین می کند.

با این تعبیر کسانی که مَحرم و آشنای این درگاه و آستان‌اند ، شیطان کاری با آن‌ها ندارد که برترین این افراد همان مخلصین هستند که قرآن کریم آن‌ها را ازدست اندازی شیطان استثناء کرده است (إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ)

اما کسانی که با معارف و دستورات و حریم الهی غریبه بلکه متجاوز به آن‌ها هستند؛ سروکارشان با این سگ است که به دستور خداوند از حریم او محافظت کرده و به آن‌ها که مستحق هستند ، حمله ور می شود.

 

سعادتمند و رستگار کیست؟

این سوال بسته به دو دیدگاه همیشه موجود، دارای دو جواب است: یکی در آیه 64 سوره مبارکه طه است و دیگری در آیات اول مۆمنون، 14 اعلی و 9 شمس.

دیدگاه اول، اعتقادی به آخرت نداشته و همه ی برتری‌ها را خلاصه در همین دنیا می داند که چه کسی با همین معیارهای محسوس از دیگران برتر و در نتیجه سعادتمند تر است. برای همین می گویند: قطعاً امروز کسی کامیاب است که برتری یابد (وَقَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَى). برتری‌های مادی هم روشن است که چیست؛ زر و زور بیش‌تر در نگاه تنگ انسان‌های مادی، دو عوامل مهم برای برتری بر دیگران است. در ادبیات دنیا طلبان هر که پول و زورش بیش، خو شبخت تر.

اما در ادبیات دینی که معیار برتری تقواست (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ)[6] کسی برتر است که با تقواتر باشد و سعادتمند کسی است که به خدا ایمان داشته باشد (قَدْ أَفْلَحَ الْمُۆْمِنُونَ)[7] و در راه پاکی و رشد معنوی خود تلاش می کند (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّی)[8] و (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها)[9].

فرق زندگی با دین و زندگی بی دین

از آیات 117، 123 و 124 سوره مبارکه طه به دست می آید که زندگی در این دنیا اگر با محوریت دین و بر اساس آیین حق باشد ، سراسر آرامش و تهی از فشارهای روانی خواهد بود (فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَایَ فَلَا یَضِلُّ وَلَا یَشْقَى) هر چند از آسایش بدنی قابل توجهی برخوردار نباشد؛ مانند زندگی پیشوایان دین و اولیای الهی.

و اگر زندگی از مدار دین خارج شده و حول محور تمایلات نفسانی و رویگردانی از یاد خدا بچرخد ، روی آرامش نخواهد دید و فشارهای روحی و روانی بر آن حاکم خواهد شد (وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنكًا) هر چند آسایش تن و رفاه بدنی در آن موج زند.

 

پی نوشت ها :

1.المیزان فی تفسیر القرآن 13/368

2.همان ص 401

3.مانند: لَهُم مَّا یَشَاۆُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ (35/ ق)؛ فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِیَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْیُنٍ (17/ سجده)؛ وَبَدَا لَهُم مِّنَ اللَّهِ مَا لَمْ یَكُونُوا یَحْتَسِبُونَ (47/ زمر)

4.کافی 2/91

5.المیزان فی تفسیر القرآن 14/109

6. 13/ حجرات

7. 1/ مومنون

8. 14/ اعلی

9. 9/ شمس

 


- نظرات (0)