سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



صفات الهی در النقض

صفات الهی در النقض

 

نویسنده: اکبر فایدئی




 

اشاره:

اندیشه های کلامی شیخ عبدالجلیل قزوینی رازی را می توان از کتاب بسیار ارزشمند وی به نام بعض مثالب النّواصب فی نقض بعض فضائح الرّوافض معروف به کتاب النقض بدست آورد. شیخ در این کتاب با سبک واعظانه ی خود با انتخاب روش کلامی قدما، در مقام پاسخ گویی و ردّ تهمت ها و نسبت های ناروای یکی از نویسندگان سنّی مذهب ساکن ری به شیعیان در کتابی با نام بعض فضائح الرّوافض، به دفاع از اعتقادات و باورهای شیعه ی امامیه و ردّ اکاذیب می پردازد.
او ضمن پاسخ به نسبت های ناروا به شیعیان، به مباحثی چون توحید، صفات خدا، جبر و اختیار، قضا و قدر توجه کرده است که در این مقاله مباحث یاد شده گزارش و تبیین شده است.

مقدمه

نصیرالدّین عبدالجلیل بن ابی الحسین بن ابی الفضل قزوینی رازی معروف به واعظ قزوینی صاحب النّقض از عالمان شیعی و متکلّمان برجسته سده ی ششم هجری در دیار ری است که تولدش در اواخر قرن پنجم و وفاتش در نیمه ی دوم سده ی ششم هجری یعنی پس از سال 560 بوده است.(1)
شیخ عبدالجلیل به عنوان یک متکلم امامی در کتاب النقض، در مقام پاسخ گویی به کتابی مجهول المؤلّف به نام بعض فضائح الرّوافض که با بهتان و تهمت و سخنان ناشایست درصدد ایجاد تفرقه میان شیعیان و سنّیان بوده است، به دفاع از عقاید شیعه ی امامیه و ردّ اکاذیب می پردازد. و از آن جایی که برخی از شبهات کلامی با حوادث تاریخی در جهان اسلام مرتبط است، از طریق تحلیل و تبیین حوادث تاریخی ظهور و نمود عقل گرایی را به خوبی در آثار خویش نشان می دهد.
برخی براین باورند که نویسنده ی بعض فضائح الرّوافض که به زبان فارسی در سال 555 هجری نگارش یافته، شهاب الدین تواریخی شافعی رازی از بنی مشاط بوده که سعی در پنهان ساختن نام خود داشته است.(2)
شیخ عبدالجلیل در پاسخ به شبهات دینی با استناد به برخی از آیات و روایات متواتر و پرهیز از ظواهر ظنّی، نظر امامیه را اظهار کرده است. ضمناً دلایلی هم که برای صحت گفتار خود می آورد، صرفاً ادله ی سمعی و نقلی نیست، بلکه گاهی از عقل هم استمداد می جوید.
او در کتاب النقض خود مباحث کلامی مختلفی از جمله اسما و صفات خداوند را مطرح ساخته است که به تبیین آنها می پردازیم.

مغایرت اسم و مسمّا

بنا به عقیده مجبّره (اشاعره) اسم و مسمّا یکی است و میان خدا و نام خدا فرقی نیست. شیخ عبدالجلیل در ردّ این نظر می گوید: «اگر اسم و مسمّا یکی باشد با تعدد اسم، نیز متعدد می شود و در ازای هر اسمی یک مسما خواهد بود و به تعداد اسامی وارده در قرآن و روایات، هزار و یک خدا خواهیم داشت که با ادّله وحدانیت ذات حق تعالی ناسازگار است.»(3)
حقیقت این است که اسم غیر از مسمّا است. یک مسمّا ممکن است اسم های متعدد داشته باشد و یا چند مسمّا دارای یک اسم باشد؛ چنان که شیخ ابوالفتوح رازی هم ذیل آیه ی شریفه ی «و لله الاسماء الحسنی فادعوه بها» می گوید: «اسم غیر از مسمّا است. چرا که خداوند یکی است درحالی که اسم های بسیار دارد.»(4)
اسم الهی عبارت از لفظی است که تنها بر ذات خدا و یا بر ذات خدا به همراه یک وصف دلالت می کند. اولی مثل لفظ جلاله ی «الله» و دومی مثل عالم. و این اسمای الهی اگرچه وسیله ای برای نشان دادن صفتی از صفات اوست، اما آنچه غرض و مقصود غایی است، همان مسمّا است. (5) چنان که امام صادق (ع) می فرماید: «اسم غیر از مسمّا است. کسی که «حقّ» را بدون در نظر گرفتن ذات مسمّا عبادت کند، او درحقیقت کافر است و اساساً هیچ چیز را عبادت نکرده است و کسی که اسم و مسمّا هر دو را عبادت کند، ثنوی و مشرک است و کسی که فقط معنا و مسمّا را عبادت کند، این توحید است.»(6)

صفات الهی و انواع آنها

از آنجاکه خداوند واجب الوجود بالذات است، شناخت حقیقی ذات حق تعالی برای ما انسان های ممکن بالذات، قابل درک نیست؛ اما دقت و تعمق در صفات او و مقایسه آنها با صفات مخلوقات، می تواند شناخت بهتری نسبت به خداوند به ما بدهد. (7) قرآن کریم نیز در آیات فراوانی به معرفی صفات خداوند پرداخته و ما را به تفکر دراین صفات فراخوانده است؛ با این هدف که ما انسان ها از طریق شناخت آن صفات به حق تعالی تقرّب پیدا کنیم و این صفات را در وجود خودمان به اندازه ممکن پیاده کرده و خداگونه شویم.(8)
فلاسفه و متکلمان شیعه معتقدند که ذات خدا مستجمع جمیع کمالات وجودی است و خداوند بر اساس صفات و کمالات خود جهان را آفریده است؛ به طوری که هر یک از آفریده ها و ممکنات عالم با صفات کمال خود حاکی از کمالات الهی است و از این جهت است که آفریده های خداوند از آیات و نشانه های الهی به شمار می روند. آنها صفات خداوند را به اعتبارات مختلف به انواعی از قبیل صفات ثبوتی و صفات سلبی، صفات ذات و صفات فعل، و صفات جمال و صفات جلال تقسیم کرده و در مورد هر کدام به تفصیل سخن رانده اند.
در کتاب فضایح الرّوافض این شبهه و اتّهام مطرح شده است که شیعیان همانند معتزلیان صفات خدا را انکار کرده اند و گفته اند که خدا خالق لم یزل و رازق لم یزل و سمیع و بصیر لم یزل و متکلّم لم یزل و مرید لم یزل نیست، درحالی که هیچ کمالی خارج از ذات حق تعالی نیست.
شیخ عبدالجلیل در مقام دفع این شبهه می گوید: «صفات خدا بر سه قسم است؛ صفات واجب، صفات جایز و صفات مستحیل. صفات واجب مثل قادر، عالم، حیّ، عالم، حیّ، موجود و... که بنا به عقیده شیعیان، خداوند به نفس ذات خود و بدون هیچ علّت و آلتی به این صفات متّصف است و ذات خدا هرگز و در هیچ حالی از احوال از این صفات خالی نیست؛ بدین معنی که ذات خدای قدیم و ازلی از ازل واجد این صفات است.» (9)
صفات جایز مثل خالق، رازق، مرید، متکلم و... که صفات افعال هستند. نه صفات واجبه. درست است که خداوند ذاتاً عالم و قادر است - خداوند در مقام ذات خود عالم و قادر بر خلق و قادر بر رزق و اراده و کلام است. ولی آن گاه که خلق کند، خالق نامیده می شود و آن که اراده کند، مرید به شمار می رود. و آن گاه که فاعل کلام باشد، متکلّم خوانده می شود و آن گاه که روزی دهد، رازق گفته می شود. این صفات از مقام فعل خدا انتزاع می شوند و زاید بر ذات خدا هستند. قول به قدم و ازلی بودن این قبیل صفات مستلزم این است که تمامی خلایق و افعال خداوند قدیم باشند و هیچ محدثی نداشته باشیم که بطلانش پرواضح است. و صفات مستحیل مثل کمّ، کیف، مکان و زمان داشتن صفاتی هستند که از خداوند مسلوب و منفی است؛ چراکه خدا جسم نیست تا دارای کم و کیف و زمان و مکان باشد و خدا قابل رؤیت هم نیست.(10)
شیخ عبدالجلیل از صفات ذات خداوند به صفات واجب و از صفات فعل خدا به صفات جایز تعبیر آورده است و منظورش از صفات مستحیل همان صفات سلبی الهی است.
صفات الهی در النقض

عینیّت صفات واجب با ذات خدا

مشهور میان متکلمان این است که بنا به عقیده ی مجبّره، هشت صفت ثبوتی خداوند، یعنی علم، قدرت، حیات، اراده، کلام، ادراک، ازلی و ابدی زاید بر ذات خدا و قدیم است.(11)
از نظر شیخ عبدالجلیل عقیده مجبّره ی مبنی بر زاید بر ذات بودن هشت صفت ثبوتی خدا باطل است و تمامی صفات واجب عین ذات خداست چنان که می فرماید: «اگر هشت صفت ثبوتی خدا را زاید بر ذات خدا بدانیم تعدّد قدما و نُه قدیم لازم می آید. مجبّره گویند که قادر بدون قدرت نیست و عالم هم بدون علم نیست. حیّ بدون حیات نباشد و سمیع و بصیر بدون سمع و بصر امکان پذیر نیست و آن گاه خدای را قدیم خوانده و هشت قدیم دیگر را برای خدا اثبات می کنند. درحالی که تعدّد قدما باطل است.»(12)

صفت حالت و الهیّت

شیخ عبدالجلیل در کتاب نقض خود می نویسد: «بنا به عقیده ی محققان شیعه و اکثر اهل عدل، خداوند متعال صفتی به عنوان صفت حالت دارد که ذات قدیم خدا را از جواهر و اعراض عالم جدا می کند و همه ی انبیا و ملائکه و ائمه و علما، خدای را به آن صفت دانند. منظور از صفت حالت خداوند همان صفت الهیّت است که مقتضای صفات اربعه ی وجوب، حیات، علم تام و قدرت تام است و آن صفتی است که غیر قدیم را آن صفات و مثل آن صفت و قبیل آن صفت نیست.» (13)

جبر و اختیار و قضا و قدر الهی

با بررسی آیات قرآنی که در آن ها از قضا و قدر و پاداش و کیفر اعمال انسان سخن به میان آمده می توان دریافت که مسأله جبر و اختیار در دوران پیامبر اکرم(ص) مسلمانان را به خود مشغول ساخته و مجادلاتی میان او و مخالفانش اعم از مشرکان، مسیحیان و یهودیان پدید آورده است. برخی از آیات قرآن دلالت بر این دارد که فاعلی جز خداوند نیست و افعال انسان برایش از پیش مقدّر شده است.(14) و برخی دیگر بیانگر این حقیقت است که انسان مختار و در مقابل اعمال خود مسئول است.(15)
بعد از زمان پیامبر نیز این اختلافات دامنگیر مسلمانان بوده است. اشاعره و معتزله گمان کرده اند که یک فعل اختیاری نمی تواند دو فاعل مختار داشته باشد؛ لذا اشاعره قایل به جبر و معتزله قایل به تفویض و اختیار مطلق انسان شده اند و متکلمان امامیه گویند «لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین.» حقّ به جانب امامیّه است. چون انسان در یک محدوده ی خاصی مختار آفریده شده است و اراده ی واجبیه ی حق تعالی بر فعل انسان با قید اختیار تعلق می گیرد و تعلق اراده دو فاعل مختار در طول یکدیگر بر یک فعل امکان پذیر است.(16)
شیخ عبدالجلیل قزوینی رازی در کتاب النقض خود در مقام ردّ عقیده اهل تفویض و اهل جبر، به فرمایش علی (ع) درحدیث اصبغ بن نباته استناد کرده است که پیرمردی به هنگام بازگشت از نبرد صفین، درباره ی رفتن یاران امام به جنگ اهل شام سؤال می کند که اگر رفتن آن ها به شام بر اساس قضا و قدر الهی و جبری باشد، چگونه با اختیار و وعده پاداش الهی سازگار است؟ امام در پاسخ می فرماید که قضا و قدر الهی و تعلق اراده و قدرت خدا بر افعال آدمیان منافاتی با اختیار آنها ندارد. امر خدا به طاعات و نهی خدا از سیئات و وعده اعطای پاداش کثیر بر فعل قلیل انسان حاکی از این است که خدا انسان را مکلّف با اختیار ساخته است نه با جبر و اضطرار؛ لذا آنها مطابق اعمال خود مستحقّ پاداش و کیفر الهی خواهند بود.(17)
صاحب فضایح الرّوافض در معنای آیه ی شریفه ی «مالک یوم الدّین» گفته است که بنا به عقیده ی رافضی و اعتقاد او به اختیار انسان، خداوند مالک افعال و اعمال ما نیست.
شیخ عبدالجلیل می گوید: «اگر منظور از مالک، مالک به معنای فاعل باشد، خدا مالک و فاعل مستقیم اعمال ما نیست؛ چون یک فعل نمی تواند دو فاعل مختار درعرض هم داشته باشد. خدا انسان را مختار آفریده است و انسان در برخی از افعال خود فاعل مختار است و فعل اختیاری انسان با قید اختیار متعلق علم و اراده الهی است و اراده ی آن دو در طول یکدیگر بر فعل تعلق می گیرد؛ ولی اگر منظور از مالک، مالک به معنای عالم حاکم باشد، گوییم: خدا مالک افعال و اعمال ما است، یعنی به آنها علم دارد و حاکم به ثواب و عقاب اعمال ما در روز قیامت است.» (18)
کلمه ی «ملک» نُه بار در قرآن آمده است که در چهار مورد بر خداوند اطلاق شده است و به معنای مالک تدبیر امور مردم و اختیاردار حکومت آنان است به گونه ای که کسی نمی تواند مانع از حکم او شود و کسی حاکم بر او نیست.(19)
«ملک» به فرد قادر و توانایی گفته می شود که می تواند از طریق سیاست و تدبیر، گروهی را اداره کند و درحقیقت او با امر و نهی خود در جامعه تصرف می کند و به بیان مرحوم شهید مطهری در «ملک» مفهوم قدرت خوابیده است، یعنی تمام اشیا در دست قدرت اوست.(20)
علم ذاتی خداوند به حتمیّت وقوع اشیا و افعال را قضای علمی یا ذاتی و خود حتمیّت وقوع اشیا و افعال را قضای فعلی یا عینی گویند و صور علمی موجود در عالم مثال به حدود و ثغور و آثار و احوال اشیا را قدر علمی و خود حدود و ثغور و آثار و احوال اشیا را قدر فعلی خدا گویند. یکی از مسائلی که به قضا و قدر الهی مربوط می شود این است که آیا بداء در قضاء رخ می دهد یا در قدر؟ منظور از بداء چیست؟(21)
صفات منسوب به خدا از لحاظ مفهوم و معنی با صفات مخلوق فرق دارد که از جمله ی آنها صفت بداء است، بداء در مورد خدا و انسان معنای جداگانه ای دارد: بداء در مورد انسان عبارت از این است که شخصی به هنگام انجام کار با قصد و طرح و نقشه ی قبلی یا قبل از آن به زیان و آسیبی متوجه شود که قبلاً آن را نمی دانست، لذا از آن کار منصرف گردد و بگوید: برایم بداء حاصل شد که این به معنای ظهور بعد از خفا است، درحالی که چنین بدائی در مورد خدای عالم مطلق محال است، خدا بر آفریده های خود و سود و زیان هر چیز علم ازلی دارد، او هرگز کاری نمی کند که بعداً پشیمان شده و منصرف گردد.(22)
بداء در مورد خداوند به معنای اظهار پس از خفاست که خدا چیزی را مطابق اوضاع و شرایطی مقرر دارد و سپس به واسطه تغییر اوضاع و شرایط آن را تغییر دهد. خدا «فعّال ما یشاء» است که هر چه را مصلحت داند می کند و هر روز در کار تازه ای است، باید این تغییر را بدهد. مثل برطرف شدن بلا به سبب دعا و صدقه، و یا طول عمر به سبب صله ی رحم؛ چنان که با دعا و تضرع قوم یونس، بلای الهی از آنها دفع شد.(23)
از اخبار چنین بر می آید که خداوند علاوه بر لوح محفوظ که آنچه در آن است تغییرناپذیر است، لوحی به نام لوح محو و اثبات دارد که مقدّرات اشخاص و اشیا در آن ثبت است. مثلاً عمر زید پنجاه سال نوشته شده است. بدین معنی که اگر او کاری نکند که موجب درازی یا کوتاهی عمر شود، مقتضای حکمت آن است که عمر او بدین مقدار باشد، حال اگر صله ی رحم کند پنجاه محو گشته به جای آن شصت نوشته شود و اگر قطع رحم کند، چهل ثبت گردد. بداء به معنای این گونه تغییرات خالی از حکمت و مصلحت نیست که مفاد آیات شریفه ی «لکلّ اجل کتاب یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده أم الکتاب» و «کل یوم هو فی شأن» می باشد.(24)
قضای الهی در لوح محفوظ است، ولی قدر الهی در لوح محو و اثبات است؛ لذا در قضا و حاقّ ذات حق تعالی و مجردات تامه و عالم دهر، بداء رخ نمی دهد. بداء فقط در عالم مادّی و امتداد زمانی رخ می دهد که افق تجدّد و تدریج و تعاقب است. بعضی از اهل سنت خیال کرده اند که شیعه بدای نسبت به خدا را به همان معنای بدای نسبت به انسان می داند، لذا آن را نپذیرفته اند.(25)

اراده ی خداوند به افعال قبیح تعلق نمی گیرد

شیخ عبدالجلیل در مقام بیان امتناع صدور قبایح از ناحیه خداوند می گوید: «کلمه ی کل در آیه ی شریفه ی «الله خالق کل شیء» به معنای بعض است. هر فعلی که نقصان الهیّت خدا نکند، از خیرات و حسنات، متعلق قدرت و اراده خداوند است. افعال قبیح لایق به جناب حق تعالی نیست. فضایح و فساد و کفر و معاصی و طغیان، مراد و مقصود خداوند نیست. انسان به خاطر جهل و نادانی به قبح افعال و یا رفع احتیاج خود به انجام فعل قبیح دست می زند، درحالی که خدا به قبح همه ی قبایح آگاه است و از فعل تمامی قبایح مستغنی است. پس روا نباشد که اختیار فعل قبیح نماید.» (26)
چنان که شیخ ابوالفتوح رازی ذیل آیه ی «قل لا املک لنفسی ضرّاً و لا نفعاً الاّ ما شاء الله» می نویسد: «افعالی که از انسان سر می زند، برخی از آنها مأمور به، برخی منهیّ عنه، و برخی دیگر مباح یا قبیح است؛ که خدا نسبت به قسم اول مرید است و نسبت به قسم دوم کاره است و نسبت به قسم سوم نه مرید است و نه کاره.»(27)
مجبّره گفته اند که «لشیء» در آیه ی «و لا تقولنّ لشیء إنی فاعل ذلک غداً الا أن یشاء الله» عمومیت دارد و شامل اطاعت و معصیت و فعل مباح می شود. پس همه ی طاعات و معاصی و افعال مباح آدمیان با اراده ی خدا حاصل می شود و انسان در تمامی افعال خود مجبور است. شیخ عبدالجلیل در ردّ نظر اشاعره می گوید: «منظور از «أن یشاء الله» طاعت است، چنان که فرّا هم گفته است. به علاوه این آیه در مورد خضوع و خشوع و انقطای با خدا و فزع نازل شده است و به معصیت و مباح با خدا فزع نکنند. بنا به اجماع امّت بر هیچ مسلمانی روا نیست که بگوید: من فردا معصیت کنم ان شاء الله. کلمه ی «لشیء» در آیه ی فوق شامل معصیت نمی شود و معصیت مقصود بالذات و مراد خداوند نیست.» (28)

خدا جسم نیست و مکان ندارد

مشبّهه و مجسّمه که قائل به جسمانی بودن خدا و صعود و نزول او بودند، می گفتند که خداوند هر شب جمعه به صورت یک جوان اَمرد در حال سوار بر الاغی از آسمان به زمین می آید و ندا می کند که آیا استغفار کننده ای هست که توبه ی او را بپذیرم و گناهان او را بیامرزم؟ و چنین نقل شده است که فرقه ای از مشبّهه و مجسمه به نام سندلانیان (سپیدائیان یا سیدرائیان) شب های جمعه کاه و جو برای الاغ خداوند بر پشت بام مساجد خود می گذاشتند.(29)
از این رو شیخ عبدالجلیل در مقام نفی جسمانیت از ذات خدا و تنزیه خدا از صعود و نزول می گوید: «سندلانیان را خود معروف است که هر شب آدینه برای خر خدا کاه و جو نهادند تعالی و تقدّس عن الصعود و النّزول».(30)

خدا قابل رؤیت بصری و حسّی نیست

صاحب فضایح الرّوافض می گوید: «در قرآن کریم به رؤیت خداوند تصریح شده است. درحالی که رافضی رؤیت خدا را انکار کرده است.» شیخ عبدالجلیل در پاسخ به این ادعا می نویسد: «شیعه ی امامیه به رؤیت باطنی و قلبی خداوند معتقدند که مورد تأیید قرآن کریم است. شیعیان رؤیت مجاهره را نفی می کنند چنانکه قوم موسی از او خواستند خدا را به چشم آنها آشکار سازد. پس آنها را به سبب این تقاضا که از روی جهل و سرکشی کردند صاعقه ی سوزان درگرفت.» فقالوا أرنا الله جهره فأخذتهم الصّاعقه». شیعه معتقد است که خداوند را نمی توان به چشم سر مشاهده کرد. رؤیت ظاهری خدا که مشبّهه به آن معتقدند، امکان پذیر نیست.»(31)
خداوند متعال قابل رؤیت بصری و حسّی نیست، چنانکه در آیه ی شریفه «قال لن ترانی»، رؤیت خدا صراحتاً نفی شده است.»(32)
یکی از مسائل مهم کلامی در آغاز، رؤیت خداوند در روز قیامت بوده است. اهل حدیث و اشاعره می گفتند که خدا قابل ادراک نیست ولی قابل رؤیت است، آنها برای اثبات مدعای خود به ظاهر آیاتی از قبیل «وجوه یومئذ ناضره الی ربها ناظره». استناد می کردند؛(33) ولی معتزله مرئی بودن را از خواص اجسام دانسته و برای احتراز از تجسیم و تشبیه خدا به آفریدگان، این قبیل آیات را تأویل می کردند و حال آن که چندان نیازی به تأویل آنها نبوده است و عدم رؤیت خدا در دنیا و آخرت به دلیل عقل ثابت است. به چشم دیدن خداوند بنا به حکم عقل و منطق صریح، غیرممکن است. آن دسته از آیات قرآن که ظاهر آنها منشأء توهّم اشعریان شده، همه جا با کلمه ی نظر است، نه رؤیت؛ و نظر با رؤیت متفاوت است. چنان که ابوالفتوح رازی در این مورد می گوید: «نظر به معنای تقلیب حدقه، یعنی برگردانیدن چشم به سوی مرئی است که با رؤیت به معنای دیدن متفاوت است، نگاه کردن غیر از دیدن است، چنان که عرب گوید: «نظرتُ الی الهلال و لم أره»: «به ما نگاه کردم و آن را ندیدم»، که اثبات نظر و نفی رؤیت می کند. نظر سبب رؤیت است و یک شی ء نمی تواند سبب خودش باشد؛ و یا گوییم: نظر مقدمه رؤیت، و رؤیت غایت نظر است. هدف از نگریستن به چیزی دیدن آن است و ممکن است با نگریستن به چیزی، انسان آن را ببیند یا نبیند. این آیات بیانگر این است که بندگان صالح در روز قیامت به لقای پروردگار نایل می شوند، نه اینکه او را به چشم ظاهر ببینند.»(34).

نتیجه

شیخ عبدالجلیل قزوینی رازی در مباحث کلامی خود، با استناد به برخی از آیات قرآن کریم و روایات متواتر و ذکر دلایل عقلی، عقاید شیعه ی امامیّه را تبیین نموده و نسبت های ناروای صاحب بعض فضائح الرواقض را رد می کند.
مباحث کلامی او در صفات خداوند به مباحث کلامی ابوالفتوح رازی در تفسیر رَوح الجِنان و روح الجَنان از نظر روش کلامی و استناد به برخی از آیات و روایات متواتر و پرهیز از ظواهر ظنّی، بسیار نزدیک است.
.

پی‌نوشت‌ها:

1. نقض، مقدمه، ص بیست و سه؛ الفهرست، ص 87؛ هدیه العارفین، ج 5، ص 87 و 500؛ امل الآمل، ج 2، ص 143.
2. الذّریعه الی تصانیف الشیعه، ج 24، ص 284؛ نقض، مقدمه، ص 21.
3.نقض، ص 7؛ تعلیقات نقض، ج 1، ص 28.
4. اعراف / 180؛ نقض، ص 7؛ تعلیقات نقض، ج 1، صص 27- 28؛ تفسیر رَوح الجِنان و روح الجَنان، ج 1، صص 31- 32؛ همان، ج 5، صص 341- 340؛ رَوض الجِنان و روح الجَنان فی تفسیر القرآن، ج 9، ص 26.
5. تفسیر موضوعی قرآن کریم، ج 2؛ توحید در قرآن، صص 227- 226.
6. تفسیر نور الثقلین، ج 5، صص 295- 296.
7. اصول کافی (با ترجمه و شرح جواد مصطفوی) ج 1، باب توحید، صص 16- 160.
8. تفسیر نمونه، ج 7، ص 23.
9. نقض، صص 483- 482.
10. همان، صص 484- 482.
11. تعلیقات نقض، ج 1، ص 27.
12. نقض، صص 487- 485.
13- همان، صص 505- 504؛ تعلیقات نقض، ج 2، صص 1184- 1183.
14- تکویر/ 29؛ انسان/ 30؛ شوری/ 8؛ مدثر/ 31؛ انعام/ 39 و 125؛ قصص/ 68 ؛ احزاب/ 36؛ توبه/ 51؛ سجده/ 13 ؛ اعراف/ 178؛ نحل / 36؛ یونس/49؛ هود/ 35؛ بقره/ 5و 6.
15. کهف/ 29؛ اسراء /94؛ احقاف/14؛ فرقان/ 15؛ واقعه /24؛ سجده/32؛ توبه/ 82و 95؛ الرحمن/ 60؛ نساء/79؛ حدید/ 8؛ مدثر/ 38 و 49؛ تغابن/ 2؛ فصّلت/ 46 ؛ یونس/ 108 و 30؛ انعام/ 104؛ نساء/ 110؛ رعد/ 11؛ تاریخ اندیشه های کلامی در اسلام، ج 1، صص 118- 116.
16. اصول کافی، (با ترجمه و شرح جواد مصطفوی)، ج 1، ص 215؛ نهایه الحکمه، ص 303.
17. نقض، ص 496؛ تعلیقات نقض، ج 2، صص 1183- 1181؛ اصول کافی، (با ترجمه و شرح جواد مصطفوی)، ج 1، صص 217 - 216؛ کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، صص 247- 246.
18. نقض، ص 493.
19- التبیان، ج 9، ص 573؛ تفسیر المیزان، ج 19، ص 222؛ تفسیر نمونه، ج 23، ص 552؛ روح المعانی، ج 14، ص 256؛ کشف الاسرار، ج 10، ص 56.
20. منشور جاوید قرآن، ج 2، ص 382؛ آشنایی با قرآن، ج 6، صص 195- 196.
21- نهایه الحکمه، صص 6- 292.
22. اصول کافی، (با ترجمه و شرح جواد مصطفوی)، ج 1، صص 201- 200؛ اصول کافی، (با تصحیح و تعلیق علی اکبر غفاری)، ج 1، ص 148، روایت 11، 10، 16؛ فرهنگ علوم فلسفی و کلامی، ص 136.
23. اصول کافی، (با تصحیح و تعلیق علی اکبر غفاری)، ج 1، ص 148، روایت 13، 12و 15؛ اصول کافی، (با ترجمه و شرح جواد مصطفوی)، ج 1، صص 200- 202؛ روایت 1 و 3؛ همان صص 201- 200.
24. الرحمن / 29؛ مقدمه بر نبراس الضیاء و تسواء السواء فی شرح باب البداء و اثبات جدوی الدعاء صص 41 و 45؛ اصول کافی، (باترجمه و شرح جواد مصطفوی)، ص 201؛ اصول کافی، (با ترجمه و شرح محمد باقر کمره ای)، صص 618- 619؛ بحارالانوار، ج 4، صص 130- 131 ؛ رعد / 38 - 39؛ اصول کافی، (با تصحیح و تعلیق علی اکبر غفاری)، ج 1، ص146، روایت 2؛ همان، ج 1، ص 147، روایت 6و 7 ؛ فرهنگ علوم فلسفی و کلامی، ص 136؛ قاموس قرآن، ج 1، ص 115.
25. اصول کافی، (با ترجمه و شرح جواد مصطفوی)، صص 616- 617؛ نبراس الضّیاء و تسواء السّواء فی شرح باب البداء و اثبات جدوی الدعاء صص 56 و 201.
26. نقض، صص 489- 487 و ص 495.
27. یونس/ 49؛ تفسیر رَوح الجِنان و روح الجَنان، ج 6، ص 194؛ رَوض الجِنان و روح الجَنان فی تفسیر القرآن، ج 11، ص 156.
28. کهف/ 23-24؛ تفسیر رَوح الجِنان و روح الجَنان، ج 7، صص 323- 322؛ رَوض الجِنان و روح الجَنان فی تفسیر القرآن، ج 12، صص 338- 337.
29. تعلیقات نقض، ج 1، ص 271.
30. نقض، ص 123.
31. نساء/ 153؛ نقض، صص 6- 485.
32. اعراف/ 143؛ تفسیر رَوح الجِنان و روح الجَنان، ج 5، ص 272؛ رَوض الجِنان و روح الجَنان فی تفسیر القرآن، ج 8، ص 389.
33. قیامت / 22- 23.
34. تاریخ علم کلام در ایران و جهان اسلام، صص 2- 40؛ تفسیر رَوح الجِنان و روح الجَنان، ج 11، صص 332 - 330؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج 8، ص 241.

منابع و مآخذ
1. الذّریعه الی تصانیف الشّیعه، آقا بزرگ طهرانی، بیروت: دارالاضواء 1403 ق.
2. روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسّبع المثانی، محمود آلوسی، تصحیح محمد حسین العرب، بیروت: دارالفکر، 1414ق.
3. تاریخ اندیشه های کلامی در اسلام، عبدالرّحمان بدوی، ترجمه حسین صابری، مشهد: آستان قدس رضوی، 1370.
4. هدیه العارفین، اسماعیل باشا بغدادی، بیروت: دارالکتب العلمیه، 1413ق.
5. تفسیر موضوعی قرآن کریم، عبدالله جوادی آملی، توحید در قرآن، قم: مرکز نشر اسراء، 1387 ش.
6. تاریخ علم کلام در ایران و جهان اسلام، علی اصغر حلبی، اول، تهران: انتشارات اساطیر، 1373 ش.
7. کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، حسن بن یوسف، حلّی، قم: مکتبه المصطفوی، 1366 ش.
8. تفسیر رَوح الجِنان و روح الجَنان، حسین بن علی خزاعی رازی، تصحیح و حواشی، ابوالحسن شعرانی و علی اکبر غفاری، تهران؛ کتابفروشی اسلامیّه.
9. رَوض الجِنان و روح الجَنان فی تفسیر القرآن، حسین به علی خزاعی رازی، تصحیح: محمد جعفر یاحقی و محمد مهدی ناصح، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی.
10. کشف الاسرار و عده الابرار، ابوالفضل رشید الدّین میبدی، به اهتمام علی اصغر حکمت، تهران: امیر کبیر، 1371 ش.
11. منشور جاوید قرآن، جعفر سبحانی تبریزی، اصفهان: کتابخانه امیرالمؤمنین علی (ع)، 1360 ش.
12. فرهنگ علوم فلسفی و کلامی، جعفر سجادی، تهران: امیر کبیر، 1375 ش.
13. التبیان فی تفسیر القرآن، محمد بن حسن طوسی، قم: مؤسسه النشر الاسلامی، 1413 ق.
14. المیزان فی تفسیر القرآن، محمد حسن طباطبایی، بیروت: مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، 1390 ق/ 1971 م.
15. نهایه الحکمه، محمد حسین طباطبایی، قم: مؤسسه نشر اسلامی، 1362 ش.
16. امل الآمل، حرّ عاملی، تحقیق سید احمد حسینی، قم: دارالکتاب الاسلامی، 1362 ش.
17. تفسیر نورالثقلین، عبد علی بن جمعه عروسی حویزی، با تعلیقات هاشم رسولی محلاتی، قم: مؤسسه اسماعیلیان، 1370 ش.
18. قاموس قرآن، علی اکبر قرشی، تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1376.
19. نقض (بعض مثالب النّواصب فی نقض" بعض فضائح الرّوافض")، عبدالجلیل قزوینی رازی، تصحیح: جلال الدین محدّث ارموی، تهران: انجمن آثار ملی، 1358ش.
20. اصول کافی، محمّد بن یعقوب کلینی، با ترجمه و شرح جواد مصطفوی، تهران: انتشارات گلگشت، 1375.
21. اصول کافی، محمّد بن یعقوب کلینی، با ترجمه و شرح محمد باقر کمره ای، تهران، انتشارات اسوه، 1383.
22. اصول کافی، محمد بن یعقوب کلینی، با تصحیح و تعلیق علی اکبر غفاری، تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1388 ق.
23. بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1412.
24. تعلیقات نقض، جلال الدین محدّث ارموی، تهران: انجمن آثار ملی، 1358 ش.
25. آشنایی با قرآن، مرتضی مطهری، تهران: صدرا، 1378 ش.
26. تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی، تهران: دار الکتب الاسلامیّه، 1371 ش.
27. الفهرست، منتجب الدین علی بن بابویه رازی، تحقیق: محدّث ارموی، سیّد جلال الدین، قم: کتابخانه ی عمومی آیه الله مرعشی نجفی، 1366ش.
28. نبراس الضّیاء و تسواء السّواء فی شرح باب البداء و اثبات جدوی الدّعاء محمد باقر میر داماد، با تعلیقات ملا علی نوری و تصحیح و تعلیق حامد ناجی اصفهانی، تهران: مؤسسه انتشارات هجرت، 1374.
29. مقدمه بر نبراس الضیاء و تسواء السّواء فی شرح باب البداء و اثبات جدوی الدّعاء میر داماد با تعلیقات ملاّ علی نوری، حامد ناجی اصفهانی، تهران: مؤسسه انتشارات هجرت، 1374
منبع مقاله: کتاب ماه فلسفه، شماره 65، بهمن 1391



 

- نظرات (0)

آیا خداوند قابل رؤیت است؟

آیا خداوند قابل رؤیت است؟

آیا خداوند قابل رؤیت است؟

نویسنده: دکتر محمد تیجانی تونسی
مترجم: سید محمد جواد مهری



 

نقدی بر آراء اهل سنت در تجسیم خداوند

خدای سبحان در قرآن کریم می فرماید: «لا تدرکه الابصار» (1) - دیدگان، او را نمی بینند. «لیس کمثله شیء» (2) - هیچ چیز مانند او نیست. و هنگامی که حضرت موسی در خواست دیدن و رؤیت خداوند می کند، به او می فرماید: «لن ترانی» (3) - هرگز مرا نخواهی دید.
پس چگونه می پذیرد احادیثی را که صحیح بخاری و صحیح مسلم نقل کرده اند به اینکه خدای سبحان در برابر بندگانش نمایان می شود و او را می بینند چنانکه ماه را در شب چهاردهم می بینند. (4)
و خداوند هر شب به آسمان دنیا فرود می آید. (5)
و پایش را در جهنم می گذارد، پس جهنم پر می شود. (6)
و پایش را نمایش می دهد تا مؤمنین او را بشناسند. (7)
و خداوند می خندد و تعجب می کند، و مانند آن از روایتهائی که خدا را به شکل جسمی متحرک و قابل تحوّل درمی آورد که مثلا دو دست و دو پا دارد و پنج انگشت دارد که آسمان ها را بر انگشت اول می گذارد و زمین ها را بر انگشت دوم و درختان را بر سوم و آب و خاک را بر چهارم و سایر آفریدگان را بر انگشت پنجم می گذارد (8)!!
و دارای منزلی است که در آن سکونت دارد و محمد (ص) برای دخول بر او، در منزلش، سه بار، اجازه می گیرد (9)!! خداوند برتر است از این تشبیهات. ای پروردگار عزت و جلال، تو منزه و مقدسی و به تو پناه می بریم از اینگونه توصیف ها.
پاسخ این سؤال، نزد امامان هدایت و چراغان پر فروغ الهی در تاریکی ها این است که خداوند تبارک و تعالی از هر نوع مجانسه، مشاکله، تصویر، تجسیم، تشبیه و محدودیت، کاملاً منزه است.
امام علی علیه السلام در این زمینه می فرماید:
«حمد و سپاس خدائی را سزا است که سخنرانان از مدحش ناتوانند و شمارندگان از حساب نعمتهایش درمانده اند و تلاش کنندگان از ادای حقش عاجزند؛ خداوندی که بلند همتان درکش نتوانند کرد و زیرکان و دارندگان هوشهای سرشار به او دست نیابند، خدائی که برای صفتش حد و مرزی نیست و او را صفتی ثابت و موجود نیست و او را زمانی نیست که مشخص شده باشد و مدت درازی نیست که به آن منتهی شود... پس هر که خدای سبحان را وصف کند، او را همتا و همانند دیگری قرار داده و هر که برای او همسری قرار دهد، او را دومین (یکی از او) دانسته و کسی که او را دو تا بداند، تقسیمش کرده و کسی که تقسیمش کند، به او جاهل و نادان است و کسی که به او جهالت دارد، به سویش اشاره کرده است و کسی که به او اشاره کند، محدودش کرده است و کسی که محدودش کند، او را به شمارش درآورده و کسی که بگوید: در چیست؟ او را در ضمن چیزی قرار داده و کسی که بگوید: بر چیست؟ بعضی از جاها را از او نفی کرده.
خداوند همیشه بوده است نه اینکه حادث و نوبوده باشد. خداوند موجود است ولی مسبوق به نیستی نیست. خداوند با هر چیزی است، نه بگونه ای که همتای آن باشد.
خداوند غیر از هر چیزی است، نه بگونه ای که از آن کناره گیری کند.
خداوند فاعل است نه به معنای حرکت و آلت و انتقال از حالی به حالی دیگر. خداوند بصیر و بینا بوده و هست هنگامی که هیچ چیزی از آفریدگانش وجود نداشته است...». (10)
در اینجا فرصتی می یابم که نظر پژوهشگران و جوانان روشنفکر را جلب کنم به گنجهائی که امام علی علیه السلام، آنها را از خود به جای گذاشته و در کتابی به نام «نهج البلاغه» گردآوری شده است؛ این کتاب ارزشمندی که جز قرآن، کتابی بر آن برتری ندارد و متأسفانه در اثر تبلیغات مسموم و وحشت و رعب و حصاری که از سوی امویان و عباسیان نسبت به هرچه مربوط به علی بن ابی طالب علیه السلام است کشیده شد، این کتاب ارجمند، برای بیشتر مردم، ناشناخته مانده است.
و من اغراق و گزافه نمی گویم اگر اعلام کنم به اینکه در نهج البلاغه بسیاری از دانش ها و نصیحت هائی که مردم در طول دوران ها به آن نیاز دارند وجود دارد. در نهج البلاغه، علم اخلاق، جامعه شناسی، اقتصاد و نکته های ارزشمندی در رابطه با دانش فضا و تکنولوژی به اضافه فلسفه و عرفان و سیاست و حکمت وجود دارد. و این مطلب را شخصاً در طرحی که تقدیم به دانشگاه «سوربون» کردم به اثبات رساندم و چهار موضوع مهم را در نهج البلاغه انتخاب کرده و مورد بحث قرار دادم و از آن راه به مدرک دکترا نائل آمدم. پس ای کاش مسلمانان، برای نهج البلاغه، اهمیتی ویژه قائل بودند و تمام طرح ها و نظریه هایش را مورد بحث و بررسی قرار می دادند، چرا که نهج البلاغه دریائی است بی پایان که در ژرفنایش، پژوهشگران غوّاص، لؤلؤ و مرجان به دست خواهند آورد.

نظریه:

اختلاف روشنی میان دو عقیده است: عقیده اهل سنت و جماعت که قائل به تجسیم است و از خدای سبحان جسم و شکلی می سازد که دیده می شود و او را مانند انسانی می پندارد که راه می رود و پائین می آید و دارای خانه و منزلی است و نسبتهای ناروا و بیهوده دیگری که خداوند از آن منزه و بدور است، و عقیده شیعیان که خداوند را از هر نوع مشاکله و مجانسه و تجسیم منزه می دانند و رؤیتش را در دنیا و آخرت محال می دانند. و بنده شخصاً معتقدم روایتهائی که اهل سنت به آنها استدلال می کنند، توسط یهودیان در زمان اصحاب وضع و گنجانده شده زیرا کعب الاحبار یهودی که در دوران عمربن خطاب اسلام آورد، همان کسی است که مانند این عقاید را که ویژه یهودیان است، جعل و انتشار داده است؛ آن هم از راه برخی از ساده لوحان صحابه مانند ابوهریره و وهب بن منبه، چرا که بیشتر این روایت ها از ابوهریره نقل شده و بخاری و مسلم آن را در صحاح خود آورده اند.
ابوهریره فرقی بین احادیث پیامبر و کعب الاحبار نمی گذارد تا آنجا که عمر بن خطاب او را می زند و از روایت کردن در قضیه آفرینش آسمان ها و زمین در هفت روز، منعش می نماید.
بنابراین تا وقتی که اهل سنت اطمینان کامل نسبت به بخاری و مسلم دارند و آن دو کتاب را صحیح ترین و معتبرترین کتاب ها می دانند و تا وقتی که اینان اعتماد بر ابوهریره می کنند و او را سرور حدیث گویان می دانند تا آنجا که بزرگترین راوی اسلام نزد اهل سنت شناخته می شود، در این وضعیت، اهل سنت نمی توانند، عقیده خود را تغییر دهند مگر اینکه از تقلید کورکورانه رهائی یابند و به ائمه هدی و عترت حضرت مصطفی صلی الله علیه و آله و باب شهر علم روی آورند. و این دعوت مخصوص بزرگان و سالخوردگان نیست که بر جوانان روشنفکر از اهل سنت نیز لازم است از تقلید کورکورانه دست بردارند و دنبال استدلال و برهان روشن (برای رسیدن به حق) باشند.

توصیف خداوند از زبان اهل ذکر

امام علی علیه السلام می فرماید:
سپاس و حمد خدائی را که به امور پنهانی دانا است و نشانه ها و علامتهای ظاهر، بر وجودش دلالت دارد و دیدن او با چشم، محال است. پس چشم کسی که او را ندیده، انگارش نمی کند و دل کسی که وجود او را از آثار و علامات دانسته، به کنه ذاتش پی نمی برد. در علوّ و بلندی، برتری دارد که چیزی از او بالاتر نیست و در زندگی و قرب، نزدیک است که چیزی از او نزدیکتر نیست. بنابراین، بلندی او، او را از آفریدگانش دور نساخته و نزدیکی او، خلق را در مکانی با او برابر ننموده است. خردها را بر حدّ و نهایت صفتش آگاه ننموده ولی آنان را از شناختن خویش، بقدر واجب باز نداشته است. پس او است خدائی که پدیده ها و نشانه های هستی بر او دلالت و گواهی دارد و حتی دلهای منکران، با وجود این آثار، بر او گواهی می دهند (هرچند به ظاهر انکارش کنند) منزه است خداوند از اینکه او را به جسم تشبیه کنند یا وجودش را منکر گردند. (11)
سپاس و حمد مخصوص خداوندی است که هیچ صفتی از صفاتش بر صفتی دیگر سبقت نگرفته است، پس قبل از آنکه آخر باشد، اول است و پیش از آنکه پنهان باشد، ظاهر است. و غیر او هر که به وحدت نامیده شود، اندک است و هر عزیزی غیر از او ناتوان و درمانده است و هر مالکی غیر او مملوک است و هر عالم دانائی غیر او، متعلم است و هر توانائی غیر او گاهی توانا است و گاهی ناتوان و هر شنونده ای غیر او از صداهای خیلی بلند کر می شود و صداهای آهسته و دور را نمی شنود و هر بینائی غیر از او رنگهای پنهان اجسام لطیفه (یا بسیار ریز) را نمی بیند. و هر آشکاری غیر او آشکار نیست و هر پنهانی غیر از او، پنهان نیست.
آنچه را آفریده است نه به خاطر تقویت سلطنت است و نه ترس از عواقب زمان است و نه به خاطر یاری خواستن برای دفع شریکی است که با او رقابت می کند و نه برای جلوگیری از چیره شدن و مباهات انباز است، بلکه آفریدگانش همه ریزه خوار خوان نعمتش می باشند و بندگانی ناتوان و خوار در برابر او هستند.
او در اشیاء حلول نمی کند تا گفته شود: در آنها است و از اشیاء دور نمی گردد تا گفته شود: از آنها جدا است.
آفریدن مخلوقات او را خسته نکرده و تدبیر حال آنها، ناتوانش نساخته و در آفریدن اشیاء هرگز عاجز و درمانده نگشته و در آنچه حکم نموده و مقدر کرده، شبهه ای برایش حاصل نشده بلکه حکمی است محکم و استوار و علمی است ثابت و پایدار و امری است مُبرم و برقرار. با همه نعمت ها و عقوبتهایش، بندگان به او امیدوارند و با همه نعمت ها و بخشندگی هایش، از او هراس و ترس دارند. (12)
اول بودن او را ابتدا نیست و همیشگیش را نهایتی نیست. او است «اول» که همیشه بوده و او است پاینده که نهایتی ندارد. پیشانی ها در برابرش به خاک افتاده و لب ها به توحیدش هم نوا گشته است. حدود و مرزهای اشیاء را هنگام آفریدن، تعیین نمود تا خود از شبیه آنها شدن، امتیاز داشته باشد. افکار و اندیشه ها نمی توانند او را با حدود و حرکات و اعضاء مشخص نمایند. به او گفته نمی شود: کی و در چه زمانی بوده؟ و مشخص نمی شود که تا چه زمانی خواهد بود (زیرا او بر زمان احاطه دارد و در دسترسش است و او ماده نیست که زمان بر او احاطه و قدرت داشته باشد). او ظاهر است ولی نمی توان گفت: از چه پیدا شده؟ و پنهان است ولی نمی شود گفت: در چه چیز پنهان گشته؟ جسمی نیست که از دور جلوه داشته باشد، سپس نابود گردد و پشت پرده نیست تا چیزی بر او احاطه کرده باشد. نزدیک بودن و قرب او به اشیاء از لحاظ چسبیدن به آنها نیست و دوری و بعد او از آنها به جدائی نمی باشد... مقدس و منزه است از اینکه تعیین کنندگان حد و مرزها و جوانب و اطراف و فراهم آوردن جاها و قرار گرفتن در آنها به او نسبت دهند. حدّ و نهایت تنها شایسته مخلوقاتش است و بغیر او نسبت داده می شود. اشیاء را از روی اصولی ازلی و ابدی نیافرید بلکه آفرید آنچه را آفرید و برای آن حد و اندازه ای قرار داد و صورت و شکل داد به هر چه می خواست، پس شکلش را زیبا و نیکو ترسیم نمود. هیچ شیء و چیزی نمی تواند در برابرش امتناع و سرپیچی کند و اگر او را اطاعت کند، برای او سودی ندارد. علم و آگاهیش به گذشتگان و مردگان مانند علمش به زندگان و ماندگان است و علمش به آسمانهای بالا مانند علمش به زمین های سفلی است. (13)

پی نوشت ها :

1- سوره انعام – آیه 103.
2- سوره شوری – آیه 11.
3- سوره اعراف – آیه 143.
4- صحیح بخاری – ج 7 – ص 205 و صحیح مسلم – ج 1 – ص 112.
5- صحیح بخاری – ج 2 – ص 47.
6- صحیح بخاری – ج 8 – ص 178 و ص 187.
7- صحیح بخاری – ج 8 – ص 182 و صحیح مسلم – ج 1 – ص 115.
8- صحیح بخاری – ج 6 – ص 33 و ج 9 – ص 181.
9- صحیح بخاری – ج 8 – ص 183.
10- نهج البلاغه امام علی (ع) با شرح محمد عبده – ج 1 – خطبه 1.
11- نهج البلاغه – خطبه 49.
12- نهج البلاغه – خطبه 64.
13- نهج البلاغه – خطبه 162.

منبع: سماوی، دکتر محمد تیجانی، از آگاهان بپرسید، ترجمه سید محمد جواد مهذی، قم، بنیاد معارف اسلامی، چاپ یازدهم، 1388.

- نظرات (0)

توصیف اهل ذکر از رسول خدا «ص»

توصیف اهل ذکر از رسول خدا «ص»

توصیف اهل ذکر از رسول خدا «ص»

نویسنده: دکتر محمد تیجانی تونسی
مترجم: سید محمد جواد مهری



 
امیرالمؤمنین علی علیه السلام درباره آن حضرت، چنین می فرماید:
«... تا اینکه از سوی خدای متعال، منصب پیامبری و رسالت به حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم رسید، پس او را نیکوترین صلب ها و معدنها رویانید و در عزیزترین صلب ها و رحم ها کاشت، از شجره ای که پیامبرانش را از آن به وجود آورد و امینان خود را از آن انتخاب کرد.
خاندان او بهترین خاندان ها و خویشانش بهترین خویشان و شجره اش برترین شجره ها است که در حرم الهی روئیده و با عزت و شرافت پرورش یافته. آن شجره، شاخه هائی دراز دارد و میوه ای که دست هر کس به آن نرسد، بر شاخه هایش استوار است.
پس او پیشوای تقواپیشگان و نور چشم بینایان است. او است چراغی درخشان و ستاره ای که نور و تابش آن فراگیر است و نوری است که شعله اش برق می زند. روش او استقامت و پایداری و راهش هدایت و رهنمائی است. سخن او جدا کننده حق از باطل و قضاوت و دستورات او به عدالت و درستکاری است.
آن حضرت وقتی به رسالت برگزیده شد که مدتها گذشته بود و رسالت بر کسی فرود نیامده بود و مردم در اعمال خود، از راه حق منحرف گشته و امتهای پیامبران گذشته در جهالت و غفلت بسر می بردند...». (1)
«پس، آن حضرت که درود خدا بر او و اهل بیتش باد، در نصیحت امت بیشترین تلاش را کرد و بر راه و روش انبیای پیشین ادامه داد و مردم را به سوی حکمت و پند نیکو فرا خواند». (2)
«جایگاه او بهترین جایگاه و مکان پرورشش شریفترین مکانها است، در اصول و ریشه های کرامت و بزرگواری و جایگاه های سلامت و پاکی. دلهای نیکوکاران و ابرار شیفته وجود او است و زمام دیدگان به سوی او خیره شده است.
خداوند توسط آن حضرت، کینه ها و عداوت های گذشته را از میان برداشت و آتش دشمنی ها را خاموش نمود و میان برادران ایمانی، محبت و دوستی قرار داد و میان خویشان (در اثر کفر) جدائی انداخت، و بواسطه پیدایش آن حضرت، ذلت و بی نوائی مؤمنین را به عزت و سربلندی مبدل کرد و برتری و عزت کفار را به درماندگی و بیچارگی و ذلت تبدیل نمود. سخنش بیان و سکوتش، اقرار به صحّت بود». (3)
«خداوند، آن حضرت را با نور فرستاد و بر تمام مردم، مقدم داشت. پس بوسیله او پراکندگی ها و اختلاف ها را برداشت و تباهی ها را اصلاح کرد و غالبان را شکست داد و مشکل ها را حل و رفع نمود و ناهمواریها را هموار نمود تا گمراهی را از راست و چپ بدور سازد». (4)

پی نوشت ها :

1- خطبه 94 نهج البلاغه – صبحی الصالح.
2- خطبه 95 نهج البلاغه – صبحی الصالح.
3- خطبه 96 نهج البلاغه – صبحی الصالح.
4- خطبه 213 نهج البلاغه – تحقیق دکتر صبحی الصالح.

منبع: سماوی، دکتر محمد تیجانی، از آگاهان بپرسید، ترجمه سید محمد جواد مهذی، قم، بنیاد معارف اسلامی، چاپ یازدهم، 1388.

- نظرات (0)

عدل الهی با جبر چگونه سازش دارد؟

عدل الهی با جبر چگونه سازش دارد؟

عدل الهی با جبر چگونه سازش دارد؟

نویسنده: دکتر محمد تیجانی تونسی
مترجم: سید محمد جواد مهری



 

بازخوانی روایات جبر گرایی در کتب اهل سنت

خدای سبحان در قرآن کریم می فرماید: «وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّکُمْ فَمَن شَاء فَلْیُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْیَکْفُرْ» (1) - بگو: حق از سوی پروردگارتان است، پس هر که خواست مؤمن شود و هر که خواست کافر گردد.
و می فرماید: «لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ، قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ» (2) - هیچ اکراه و اجباری در دین نیست، راه هدایت از راه گمراهی مشخص شده است.
و می فرماید: «فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» (3) - هر که به اندازه ذره ای کار خیر کند، نتیجه اش را خواهد دید و هر که به اندازه ذره ای کار بد انجام دهد، نتیجه اش را خواهد دید.
و می فرماید: «إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ * لست عَلَیْهِم بمُصَیْطِرٍ» (4) - همانا تو - ای پیامبر - فقط تذکر دهنده هستی؛ تو هرگز بر نفس آنان سلطه ای نداری.
با این همه آیات، چگونه روایتهائی را که در صحیح بخاری و صحیح مسلم نقل شده می پذیرید که مثلاً خدای سبحان کردارهای بندگانش را پیش از آنکه خلقشان کند مقدر کرده است؟
بخاری در صحیح خود می نویسد: «حضرت آدم و حضرت موسی با یکدیگر احتجاج و گفتگو کردند. موسی به او گفت: ای آدم! تو پدر ما بودی، ما را نومید کردی و از بهشت بیرونمان نمودی! آدم به او گفت: ای موسی!
خداوند با کلامش تو را برگزید و با دستش برای تو نوشت؛ آیا مرا ملامت می کنی بر امری که خداوند برایم مقدر فرموده است پیش از آنکه مرا بیافریند به چهل سال و بدینسان آدم بر موسی با سه احتجاج غلبه کرد. (5)
مسلم نیز در صحیحش روایت کرده که گفت: هر یک از شما بمدت چهل روز در شکم مادرش، خلقتش کامل می شود سپس چهل روز علقه است و چهل روز مضغه است. آنگاه فرشته با روح خود در او نفخ می کند و چهار کلمه به او امر می شود که با آنها رزق و اجل و عملش و آیا او خوشبخت است یا بدبخت، نوشته و مقدر می شود؛ به آن خدائی که جز او نیست قسم همانا یکی از شما مردم کارهائی انجام می دهد که کارهای اهل بهشت است و میان او و بهشت بیش از یک ذراع فاصله نمی ماند، پس ممکن است کتاب تقدیرش بر او غلبه کند و کارهای اهل جهنم انجام دهد و وارد جهنم شود و گاهی ممکن است یکی از شما مردم کارهای اهل دوزخ را انجام دهد و بین او و جهنم بیش از یک ذراع نباشد، پس کتاب تقدیرش بر او غلبه کند و کار اهل بهشت انجام دهد و داخل بهشت گردد. (6)
و همچنین مسلم در صحیح خود از عاشیه ام المؤمنین نقل می کند که گفت:
رسول خدا بر جنازه کودکی از کودکان انصار دعوت شد. من عرض کردم: ای رسول خدا! خوشا بحال این گنجشک که از گنجشکهای بهشت است، هیچ گناهی نکرده و به مرز گناه نرسیده است. حضرت فرمود: ممکن است غیر از این باشد. ای عاشیه! خداوند برای بهشت، گروهی را آفریده است و آنان را هنگامی که در اصلاب پدرهایشان بودند برای بهشت خلق کرده، همچنان که گروهی را از وقتی که در اصلاب پدرانشان بودند، برای جهنم آفریده است. (7)
بخاری در صحیحش گوید: شخصی عرض کرد: یا رسول الله! آیا اهل بهشت از اهل جهنم، تشخیص داده می شوند؟ فرمود: آری! عرض کرد: پس چرا انسانها باید اعمال داشته باشند و کار کنند؟ فرمود: هر کس کار می کند برای همان که آفریده شده یا مجبور شده است (8)!!
خداوندا!! تو مقدس و منزهی از این ظلم، تو برتری از این سخنان، ما چگونه این روایتها را باور کنیم که تناقض دارد با سخن حقت که می فرمائی:
« إِنَّ اللّهَ لاَ یَظْلِمُ النَّاسَ شَیْئًا وَلَکِنَّ النَّاسَ أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» (9) - قطعاً خداوند هیچگونه ظلمی به مردم نمی کند و این مردم اند که به خویشتن، ظلم روا می دارند.
«إِنَّ اللّهَ لاَ یَظْلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ» (10) - همانا خداوند به اندازه ذره ای، ظلم نمی کند.
«وَلَا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَدًا» (11) - و پروردگارت به هیچ کس، ستم نمی نماید.
«وَمَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَلَکِنْ أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» (12) - و خداوند به آنان ظلم نکرده بلکه مردم خودشان ظلم می کنند.
«فَمَا کَانَ اللّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَلَکِن کَانُواْ أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» (13) - خداوند هیچ ستمی بر آنها نکرد، بلکه خودشان به خویشتن ستم کردند.
«وَمَا ظَلَمْنَاهُمْ وَلَکِن کَانُوا هُمُ الظَّالِمِینَ» (14) - ما به آنها ظلم نکردیم، بلکه خودشان ظالم بودند.
«ذَلِکَ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیکُمْ وَأَنَّ اللّهَ لَیْسَ بِظَلاَّمٍ لِّلْعَبِیدِ» (15) - این مجازات کارهای بدتان است که از پیش برای خود فرستادید و همانا خداوند به بندگان، ظلم روا نمی دارد.
«مَنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ أَسَاء فَعَلَیْهَا، وَمَا رَبُّکَ بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِیدِ» (16) - هر که عمل نیکی انجام دهد، به نفع خویشتن است و هر که کار بدی انجام دهد، به ضرر خویش است و همانا پروردگارت هرگز به بندگان ظلم نمی کند.
و در حدیثی قدسی می فرماید: «ای بندگانم! من ظلم را بر خود حرام نمودم و برای شما نیز حرام کردم، پس ظلم نکنید.» (17)
بنابراین، چگونه مسلمانی که ایمان به خدا و عدالتش و رحمتش دارد، باور می کند که خداوند آفریدگان را آفرید و بر بعضی به رفتن بهشت و بر دیگران به افتادن در جهنم، به میل و اختیار خودش، حکم نمود و اعمالشان را مقدر فرمود تا آنجا که هر کس کاری را به ناچار انجام می دهد (یعنی هیچ اختیاری برای بندگان نیست)؟ براستی که این روایت ها نه تنها با قرآن کریم معارض است، بلکه با فطرت الهی که خداوند بر آن مردم را آفریده و همچنین با عقل و وجدان بشری و با کمترین حقوق بشر نیز، منافات و تعارض دارد.
چگونه به این دین ایمان بیاوریم که انسان را بی اختیار مانند عروسکی قرار می دهد که دست قضا و قدر او را می چرخاند، تا اینکه روزی او را به اندرون تنوری داغ بیاندازد؟ این چه عقیده ای است که خردها را از خلق و ابتکار و ابداع و پیشرفت و رقابت باز می دارد و انسان را موجودی خشک و بی ارزش و بی لیاقت می سازد که به آنچه نزد خویشتن است راضی باشد و به فکر پیشرفت نباشد به این ادّعا که برای هر چه خلق شده، مجبور است؟
چگونه بپذیریم اینچنین روایتهائی را که با عقل های سالم منافات دارد و خداوند مهربان را بگونه ای برایمان ترسیم می کند که فقط یک جباری است نیرومند و خشن - والعیاذ بالله - و بندگانی ضعیف و ناتوان را آفرید که آنان را به جهنم افکند؛ فقط به این خاطر که او قوی است و هرچه می خواهد انجام می دهد؟ آیا عاقلان و خردمندان، این چنین پروردگاری را حکیم یا مهربان و عادل می نامند؟!
اگر ما با روشنفکران و اندیشمندان غیر مسلمان، بحث و گفتگو کنیم و بدانند که پروردگار ما دارای چنین صفاتی است و دین ما - قبل از ولادت مردم - بر آنها حکم به شقاوت و بدبختی کرده است؛ آیا ممکن است اسلام را بپذیرند و فوج فوج در دین خدا وارد شوند؟!
خدایا! تو مقدس تر از این سخنان بیهوده و ناروائی که امویان بخاطر مرض و غرضی که داشتند آن را ترویج و پخش نمودند، و بی گمان هر پژوهشگری آن را می داند. و بهرحال، این سخن زوری است که با کلامت هرگز سازگار نیست. و حاشا که پیام رسانت - که درود خدا بر او و اهل بیتش باد - بر تو دروغ بندد و سخنانی بگوید که با وحیت سازش نداشته باشد. و به تحقیق که رسول خدا فرموده است: «اگر حدیثی از من برایتان نقل کردند، آن را بر کتاب خدا عرضه بدارید، پس اگر با آن سازگار بود، بپذیرید و اگر مخالف داشت، آن را به سینه دیوار بزنید.» (18)
همه این احادیث که نقل شد - و مانند آنها بسیار است - با کتاب خدا و با عقل سازگار نمی باشد، پس باید آنها را به سینه دیوار بزنیم و به آنها اعتنا نکنیم هر چند بخاری و مسلم روایتش کرده باشند زیرا که آنان معصوم از گناه و خطا نیستند. یک دلیل برای ما کافی است که این ادّعای باطل را رد کنیم و آن بعثت پیامبران است از سوی خدا بر بندگانش که در طول تاریخ بشری آمدند تا مفاسد مردم را اصلاح کنند و اگر صالح باشند، به بهشت بشارتشان دهند و اگر تبهکار باشند، به دوزخ تهدیدشان کنند.
و از عدالت و رحمت خداوند بر بندگانش است که عذاب نمی کند گروهی را مگر پس از اینکه پیامبری برایشان بفرستد و حجت را بر آنان کامل کند. می فرماید:
«مَّنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا یَهْتَدی لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا یَضِلُّ عَلَیْهَا وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً» (19) - هر کس راه هدایت را یافت، تنها به نفع خویش هدایت یافته و هر که گمراه شد، به ضرر و زیان خویش، گمراه شده و هیچ کس بار عمل دیگری را به دوش نگیرد و همانا ما هرگز عذاب نمی کنیم مگر آنکه پیامبر و رسولی بفرستیم.
پس اگر این روایتها که بخاری و مسلم نقل کرده اند و مضمونش این است که خداوند اعمال بندگانش را پیش از آفریدن بر آنها نوشته و بر بعضی بهشت و بر برخی جهنم را نوشته و مقدر کرده است، چنانکه قبلاً ذکر شد و اهل سنت به آن ایمان دارند، صحیح باشد، پس فرستادن پیامبران و انزال کتب آسمانی، کار هجو و بیهوده ای است، و خداوند منزه است از این سخنان. خدایا! تو را درست نشناختند و لذا اینچنین درباره ات حکم کردند. و همانا این بهتانی است بزرگ!
«تِلْکَ آیَاتُ اللّهِ نَتْلُوهَا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ وَمَا اللّهُ یُرِیدُ ظُلْمًا لِّلْعَالَمِینَ» (20) - این آیات خدا است که به حق بر تو تلاوت می کنیم و خداوند هیچ ظلمی برای بندگانش نمی خواهد.
پاسخ این اشکال، باز هم نزد امامان هدایت و ستارگان درخشان الهی و رهبران و پیشوایان امت است که خداوند را از هر گونه ظلم و هجوی منزه می دارند.
بیائید به سخنان درب شهر علم، امیرالمؤمنین علی علیه السلام گوش فرا دهیم که این اعتقاد را برای مردم توضیح می دهد؛ همین اعتقادی که تا هنوز برای برخی از مسلمانان - که این باب شهر علم را رها کردند - معمایی ناشناخته باقی مانده است.
یکی از اصحاب از حضرت پرسید که آیا رفتن ما به شام، قضا و قدر الهی بود یا خیر؟
حضرت در پاسخ فرمود:
وای بر تو! نکند خیال کرده ای قضائی لازم و قدری حتمی است؛ پس اگر چنین بود ثواب و عقاب (پاداش و کیفر) از بین می رفت و وعده و وعید (بشارت و انذار) ساقط می شد. خدای سبحان بندگانش را امر کرده است ولی اختیار را به دست آنها داده و نهی کرده است در حالی که هشدارشان داده و تکلیف را بر آنان آسان و امکان پذیر نموده و هرگز سختی و مشقت را در تکلیف بر آنها قرار نداده و بر کار نیک اندک، مزد بسیار قرار داده است.
خدا را نافرمانی نمی کنند که مغلوب باشد و اطاعت نمی کنند که مجبور کرده باشد. خداوند پیامبران را به بازی نفرستاده و کتابهای آسمانی را برای بندگان بیهوده نازل نکرده و آسمان ها و زمین را از روی باطل نیافریده؛ این پندار کسانی است که کافر شدند، پس وای بر کافران از آتش دوزخ.» (21)
راست گفت حضرت علی علیه السلام. وای بر کسانی که ظلم و بیهودگی را به خدا نسبت می دهند.
لازم به تذکر است که اهل سنت خداوند را از هرگونه عبث و ظلمی منزه می دانند و لذا اگر با یکی از آنان سخن بگوئی، هرگز ظلم را به خداوند نسبت نمی دهد ولی در برابر روایتهای بخاری و مسلم، سرگردان می شود و ضمناً معتقد می گردد که این روایتها صحیح است، از این روی، هرگاه با منطقی عاقلانه برخورد کند، ادعا می نماید که آن مسائل نسبت به خداوند ظلم، به حساب نمی آید زیرا او پروردگار است و پروردگار نسبت به مخلوقاتش می تواند هر نوع تصرفی را انجام دهد و او هرگز از آنچه می کند مورد بازپرسی قرار نمی گیرد در حالی که بندگان بازخواست می شوند. و هنگامی که از او می پرسی: چگونه خداوند پیش از اینکه کسی را بیافریند، او را محکوم به دوزخ می کند، زیرا بدشانسی برای او نوشته شده است و بر دیگری قبل از خلقتش حکم به بهشت می کند زیرا سعادتبرای او نوشته شده است آیا در این،ستم روا داشتن بر هر دو شخص نیست،زیرا در این صورت، آن کس که به بهشت می رود، با عمل خود نمی رود، بلکه با اختیار خدا می رود و آن که وارد جهنم می شود، به خاطر ارتکاب گناه و معصیت نمی رود، بلکه تقدیر الهی بر او چنین نوشته است؟!! آیا این ظلم نیست؟ و آیا این مخالف قرآن نمی باشد؟ به تو پاسخ می دهد که: خداوند هرچه بخواهد انجام می دهد.
بهرحال از این دو نظر متناقض، چیزی سر در نمی آوری و این بدیهی است زیرا او معتقد است که پس از قرآن، کتابی صحیح تر و معتبرتر از بخاری و مسلم نیست. و در این کتاب بخاری و مسلم، مطالب عجیب و غریب و مصیبت هائی است که مسلمانان بدان گرفتار شده اند.
و بی گمان امویان و پس از آنها، عبّاسیان در نشر بدعت ها و عقایدشان که با سیاستهای پوچشان سازگار بود، موفق شدند زیرا متأسفانه تا امروز آثارشان باقی مانده و مسلمانان آن را گرامی ترین و ارزشمندترین میراث می دانند چون به ادعای آنها، احادیث صحیح پیامبر گردآوری شده است و اگر مسلمانان می دانستند که آنها به خاطر هدفهای سیاسیشان چقدر به پیامبر دروغ بسته اند، هرگز آن احادیث را نمی پذیرفتند، بویژه آنها که با کتاب خدا، تناقض دارد. البته در رابطه با قرآن کریم چون خداوند خود متعهد به نگهداریش شده و نزد اصحاب محفوظ بوده و همواره بر پیامبر عرضه اش می داشته اند، لذا نتوانستند آن را تحریف نموده یا تغییر دهند، از این روی، به سنت پاک نبوی روی آوردند و تا توانستند در آن تحریف کردند، و چون با حافظان قرآن و سنت یعنی اهل بیت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، دشمن بودند، لذا برای هر رخدادی، حدیثی را وضع کرده و به پیامبر نسبت دادند، و به مسلمانان تحمیل کردند که این احادیث، معتبرترین حدیث ها است؛ و مردم هم از روی حسن نیت، آن را قبول کرده و نسل به نسل، منتقلش کردند.
انصاف این است که شیعیان نیز در بسیاری از احادیث که به پیامبر یا ائمه اطهار نسبت داده می شود، قربانی این تهمت ها و تحریف ها شدند و بهرحال در طول تاریخ، نه اهل سنت و نه شیعیان، از این تحریف و تغییر در حدیث، سالم نماندند، هرچند شیعیان در سه مورد بر دیگر گروه های اسلامی، امتیاز دارند و عقیده هایشان با قرآن و سنت و عقل سازگار است و این سه خصلت عبارت اند از:
1- اتّصال مطلق به اهل بیت پیامبر، چرا که هیچ کس را بر آنان ترجیح نمی دهند، و همه ما به منزلت و مقام اهل بیت که خداوند آنان را پاک و مطهر قرار داده و از هر رجس و پلیدی دورشان کرده است، واقف هستیم.
2- عدد امامان اهل بیت، دوازده امام است که زندگی و آثارشان، سه قرن به طول انجامید. و در تمام احکام و احادیث، سخنان همه آنان با هم توافق و سازگاری داشته است و در هیچ مورد با هم اختلاف نداشته اند، که این امر باعث شد، شیعیانشان، تمام مسائل را به خوبی و روشنی درک کرده و بدون هیچ تناقضی، در عقیده خود ثابت قدم بمانند.
3- اعتراف و اقرار به اینکه هرچه کتاب دارند، احتمال اشتباه در آنها می رود و هیچ کتاب صد در صد صحیح و معتبری جز کتاب خدا که باطل به هیچ وجه در آن راه ندارد، ندارند. کافی است بدانی که مهمترین کتاب، نزد آنان، «اصول کافی» است و با این حال، گواهی می دهند که هزاران حدیث نادرست در آن وجود دارد؛ از این رو است که همواره علما و مجتهدینشان دنبال بحث و بررسی و تحقیق هستند و جز روایتهائی که از نظر متن و سند، ثابت و محقق گردد و با قرآن و عقل نیز معارض نباشد، نمی پذیرند.
ولی اهل سنت، خود را متعهّد و ملزم به کتابهائی می دانند که نامشان «صحاح» است به این اعتبار که هرچه در آنها آمده است، صحیح می باشد و بیشتر آنان این رأی را با وراثت از پیشینیان و بدون هیچ بحث و تحقیقی بدست آورده اند، وگرنه بسیاری از احادیثی که در این کتابها نقل و روایت شده، بر هیچ دلیل علمی استوار نیست و کفر محض از آن پیدا است و با قرآن و اخلاق و رفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله، منافات و تعارض دارد و آبروی پیامبر را برده است. برای انسان جستجوگر همین کافی است که کتاب شیخ مصری، مرحوم محمود ابوریّه را بخواند؛ کتاب «اضواء علی السنه المحمدیه» تا قدر و بهای صحاح شش گانه را دریابد.
خدای را سپاس که امروز بسیاری از جوانان پژوهشگر از آن قیدهای غلط رهائی یافته و خوب را از باطل تشخیص داده اند، بلکه حتی بسیاری از سالخوردگانی که نسبت به «صحاح» تعصب داشتند، امروز از آن فاصله گرفته اند البته نه به خاطر ضعف و اشتباه احادیث بی شماری که در آنها آمده است، بلکه برای اینکه دیده اند که مورد استدلال و احتجاح شیعیان قرار گرفته است، چه در احکام فقهی و چه در عقیده به غیبیات و امور پنهانی و لذا هیچ حکم و عقیده ای نیست که شیعیان به آن اقرار داشته و ایمان آورده باشند، جز اینکه در یکی از صحاح شش گانه اهل سنت، از آن روایت و حدیثی نقل شده باشد.
از این روی بود که یکی از متعصبان لجباز و ستیهنده به من گفت: شما که معتقدید، احادیث بخاری صحیح نیست، پس چرا با آن، بر ما، استدلال و احتجاج می کنید؟
پاسخ دادم: نه هر چه در بخاری است صحیح است و نه همه اش دروغ! بلکه حق، حق است و باطل، باطل، و بر ما است که کنکاش کنیم و تصفیه نمائیم.
گفت: آیا تو میکرسکوب مخصوص داری که بوسیله آن صحیح را از غلط تشخیص دهی؟
گفتم: من بیش از آنچه تو داری ندارم ولی هر چه که سنی و شیعه بر آن اتفاق نظر دارند، صحیح می دانم زیرا صحتش نزد دو گروه ثابت شده و ما آنها را متعهد به چیزی می سازیم که خودشان را به آن متعهد و ملزم کرده اند. و هرچه در آن اختلاف دارند، هر چند یکی از دو گروه، آن را پذیرفته باشد، گروه دوم را به پذیرش آن متعهد و ملزم نمی دانیم، و همچنین پژوهشگر بی طرف نیز، پذیرشش لازم نیست و نمی شود به آن احتجاح کرد چرا که دور، لازم می آید.
من برای جنابعالی مثالی می زنم تا اشکال و اعتراضی نباشد و دوباره همین انتقاد با روشهای مختلف تکرار نگردد:
شیعیان ادعا می کنند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، علی را به عنوان خلیفه مسلمین در روز غدیر خم (هیجدهم ذی حجه، پس از اتمام حجه الوداع) نصب کرده و بدین مناسبت فرموده است:
«هر که من مولای اویم، پس علی مولای او است. بارالها! دوست بدار هر که ولایتش را بپذیرد و دشمن بدار هر که با او دشمنی ورزد».
می بینیم که این حادثه و این حدیث را بسیاری از علمای اهل سنت در صحاح و مسانید و تاریخهایشان نقل کرده اند. پس شیعیان می توانند با آن، بر اهل سنت، احتجاج نمایند. از سوی دیگر، اهل سنت ادعا می کنند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در بیماری وفاتش، ابوبکر را وادار کرد که با مردم نماز بخواند و فرمود: «خدا و رسولش و مؤمنان کسی را جز ابوبکر نمی پذیرند». (22) این حادثه و این حدیث، هیچ وجودی در کتابهای شیعیان ندارد بلکه آنان روایت می کنند که رسول خدا در پی علی فرستاد. عاشیه خبر دار شد، فورا کسی را دنبال پدرش فرستاد و هنگامی که رسول خدا فهمید، رو به عاشیه کرده فرمود: «شما مانند زنی هستید که به یوسف علاقه داشت» (23) (کنایه از اینکه شما خیانتکارید) و خودش فورا به سوی مسجد رفت و در حالی که ابوبکر را پس زد، نماز را با مردم خواند.
بنابراین، نه ممکن است و نه انصاف است که اهل سنت بر شیعیان احتجاج کنند به روایتهائی که ویژه خودشان است، خصوصا در صورتی که این روایت ها تناقض داشته و با تاریخ مخالفت داشته باشند. همه می دانیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، ابوبکر را جز سپاهیان اسامه تعیین کرده بود و او را زیر پرچم و فرماندهی اسامه قرار داده بود و معلوم است که امیر و فرمانده ارتش، در سریّه ها، (24)
خودش امام جماعت است. و در تاریخ به اثبات رسیده که هنگام وفات پیامبر، ابوبکر در مدینه نبود بلکه در منطقه ای به نام «سنح» بود که خود را آماده خارج شدن با امیرش و فرماندهش اسامه بن زید که بیش از هفده سال از عمرش نگذشته بود، می کرد. پس چگونه می توانیم باور کنیم که رسول خدا او را، برای امانت نماز، تعیین کرده است؟! مگر اینکه سخن عمربن خطاب را در مورد پیامبر تصدیق کنیم که العیاذ بالله - رسول خدا هذیان می گوید و نمی داند چه می کند و چه می گوید!! و این امری است محال و از نظر شیعیان مردود است و راهی به آن نیست.
پس بر انسان پژوهشگر است که در بحث و تحقیقش، تقوای الهی داشته باشد و سرسپرده عاطفه نگردد که از حق منحرف گشته و دنبال هوای نفس رود و از راه خدا دور گردد بلکه بر او لازم و واجب است که در برابر حق تسلیم شود هرچند، حق با دیگری باشد و نفس خود را از گل و لای عواطف و خودبینی ها آزاد سازد تا از کسانی گردد که خدایشان در قرآن چنین توصیف و ستایش کرده است:
«فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِکَ الَّذِینَ هَدیهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِکَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبابِ» (25)
- ای پیامبر، بشارت ده بندگان مرا؛ آنها که چون سخنی بشنوند، حق و نیکویش را پیروی کنند؛ آنها کسانی هستند که خداوند هدایتشان کرده و آنان خردمندان اند...
پس معقول نیست که یهودیان بگویند: حق با ما است و مسیحیان بگویند: حق با ما است و مسلمانان هم ادعا کنند حق با ما است در حالی که همه آنها در عقیده و احکام با هم اختلاف دارند.
بنابراین، لازم است که سخنان اهل ادیان سه گانه را بررسی نموده تا حق را از باطل تشخیص داد.
و همچنین معقول و خردمندانه نیست که اهل سنت ادعا کنند حق با آنها است و شیعیان ادعا کنند که حق فقط با آنها است، در حالی که بسیاری از احکام و مفاهیم، با هم اختلاف داشته باشند، چرا که حق، یکی بیشتر نیست و هرگز قابل تجزیه نمی باشد.
بنابراین، بر پژوهشگر لازم است که خود را آزاد سازد و اقوال هر دو گروه را بررسی نماید و با یکدیگر مقارنه کند، و عقل خود را داور قرار دهد تا حق برایش، مشخص و معلوم گردد و این ندای پروردگار است برای هر گروه که ادعای حق داشته باشد:
«قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین» (26) - بگو - ای پیامبر - دلیل و برهانتان را بیاورید اگر راست می گوئید.
و هرگز بیشتر بودن افراد یک گروه دلیل بر حق بودنشان نیست، بلکه عکس آن صحیح است. خداوند می فرماید:
«وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الأَرْضِ، یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللّهِ» (27) - و اگر پیروی کنی از بسیاری از مردم زمین، تو را از راه خدا باز می دارند.
و همچنین می فرماید: «وَما أَکْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بمُؤْمِنِینَ» (28) - و بسیاری از مردم مؤمن نیستند هرچند تو تلاش کنی.
از آن سوی نیز، پیشرفت علمی و تکنولوژی و پول و ثروت هرگز دلیل بر حقانیت نیست و هیچوقت اینها دلیل نمی شود که مثلا حق با غرب است و اهل شرق در باطل اند. خداوند می فرماید:
«فَلاَ تُعْجِبْکَ أَمْوَالُهُمْ وَلاَ أَوْلاَدُهُمْ، إِنَّمَا یُرِیدُ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُم بِهَا فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَتَزْهَقَ أَنفُسُهُمْ وَهُمْ کَافِرُونَ» (29) - هرگز اموال و اولاد فراوان آنان تو را به شگفت نیاورد، چرا که خداوند می خواهد با این زیادی مال و فرزند، آنها را در زندگی دنیا، معذب سازد و ساعت مرگ نیز در حال کفر، جانشان را بگیرد.

پی نوشت ها :

1- سوره کهف – آیه 29.
2- سوره بقره – آیه 256.
3- سوره زلزله – آیه 8.
4- سوره غاشیه – آیه 22.
5- صحیح بخاری – ج 7 – ص 214 – کتاب القدر، صحیح مسلم – ج 8 – ص 49.
6- صحیح مسلم – ج 8 – ص 44 – کتاب القدر – باب کیفیه خلق الآدمی فی بطن امه، صحیح البخاری – ج 7 – ص 210.
7- صحیح مسلم – ج 8 – ص 55 – کتاب القدر – باب کل مولود یولد علی الفطره.
8- صحیح بخاری – ج 7 – ص 210 – کتاب القدر – باب جفّ القلم علی علم الله.
9- سوره یونس – آیه 44.
10- سوره نساء – آیه 40.
11- سوره کهف – آیه 49.
12- سوره آل عمران – آیه 117.
13- سوره توبه – آیه 70، سوره عنکبوت – آیه 40، سوره رم – آیه 9.
14- سوره زخرف – آیه 76.
15- سوره انفال – آیه 51.
16- سوره فصلت – آیه 47.
17- تهذیب تاریخ دمشق – ج 7 – ص 206، الترغیب و الترهیب – ج 2 – ص 475.
18- کافی – ج 2 – ص 222.
19- سوره اسراء – آیه 15.
20- سوره آل عمران – آیه 108.
21- شرح نهج البلاغه محمد عبده – ج 4 – ص 673.
22- صحیح مسلم – ج 7 – ص 110.
23- ابن ابی الحدید – ج 9 – ص 197.
24- غزوه، جنگی است که پیامبر شخصاً در آن بوده و رهبری می کرده است و سریّه جنگهائی است که در زمان حضرت و به امر حضرت رخ داده ولی خودشان در آن شرکت نداشته اند. (مترجم)
25- سوره زمر – آیه 18.
26- سوره بقره – آیه 11.
27- سوره انعام – آیه 116.
28- سوره یوسف – آیه 103.
29- سوره توبه – آیه 55.

منبع: سماوی، دکتر محمد تیجانی، از آگاهان بپرسید، ترجمه سید محمد جواد مهذی، قم، بنیاد معارف اسلامی، چاپ یازدهم، 1388.

- نظرات (0)

بدون شرح



- نظرات (0)