سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



مواردی که باعث مرگ عقل می شوند!

طمع
آفت های عقل

یکی از مباحث مهم در مورد عقل، بحث آفت ها و آسیب های آن است. در واقع یک شخص خردمند باید بداند چه چیزی عقل او را تحت تاثیر قرار می دهد. چه عاملی بر روند عقلانیت انسان تاثیر سوء و مخرب می گذارد. باید بداند چه چیز و یا چه چیزهایی عقل شخص را تخریب می نماید تا نسبت به آن به درستی موضع گیری نماید.


عقل همانند خیلی چیزها می تواند تحت تاثیر نیروهای بیرونی و درونی قرار بگیرد. در واقع یکی از علل عدم کمال عقل در معرفت و شناخت را می توان همین تاثیرپذیری آن دانست. عقل مشوب و متاثر نمی تواند ابزار کامل و مطمئنی برای رسیدن به مقصد و مقصود آفرینش باشد و نمی توان از آن به عنوان تکیه گاه بدون خطا استفاده نمود.

در روایات نورانی اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام مواردی از آفت های عقل شمرده شده است. در واقع اموری در تخریب و انحراف عقل و تعقل مورد اشاره است که ذیلاً بیان می شود.

 

1- طمع و آزمندی:

یکی از غبارهایی که بر صفحه عقل و خرد انسان می نشیند و باعث تکّدر آن می گردد، طمع ورزی و آزمندی است. هر قدر طمع انسان (به معنای زیاده خواهی و سیری ناپذیری نفس) بیشتر شود، شاهد افول بیشتر عقلانیت در انسان می شویم. می توان گفت: طمع به عنوان مهمترین شاخصه حیوانات هرگاه زیاد شود، عقلانیت که مهمترین شاخصه انسانیت است را مستقیماً تحت تاثیر قرار می دهد.

در روایتی حضرت عیسی علیه السلام می فرماید: نابینا را به اذن خدا بینا نمودم، مریض ها را به اذن خدا شفا بخشیدم، ولی نتوانستم احمق را صددرصد اصلاح نمایم. پرسیده شد حماقت چیست و احمق کدامست؟ فرمودند: کسی که نسبت به خود و رای خود عُجب داشته باشد، کسی که فضل و فضیلتی را در خود خلاصه بیند

حضرت امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند:

اَکثَرُ مصارع العقول تَحتَ بروق المَطامع [1] ؛ قربانگاه اندیشه ها، زیر برق آرزوهاست.

آرزوهای بلند و بالا و دور و دراز، مهلک آدمی است. اساساً بلند پروازی با عاقبت اندیشی و آینده نگری فرق می کند. طمع ورزی با کمال طلبی تفاوت بینادی و مبنائی دارد.

در واقع کمال طلبی و آینده نگری، آرزوهای توأم با اصول عقلانی و منطقی است. اما بلند پروازی آرزوهای بی معیار و صرفاً برخواسته از احساسات است.

خودپسندی

2- خودپسندی و خودبزرگ بینی:

یکی دیگر از آفت های عقلانیت و خردورزی این است که انسان در وجود خود دچار عُجب و خودپسندی باشد. روایات گوناگونی در مذمّت اعجابِ به نفس و خود بزرگ بینی نقل شده است. امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند:

العُجبُ رأس الحِماقَه ؛ عُجب راس و ریشه حماقت و کوته فکری است.

در واقع انسان باید خیلی احمق باشد که بخواهد وجود فانی خود را که سراسر ضعف و ناتوانی است، دارای ارزش و بهایی بداند و به وسیله آن درگیر خودبینی و خودپسندی شود. به وضوح می بینیم که خودنگری و خودبینی آسیب های کلانی را بر پیکره آدمی می زند. در روایتی حضرت عیسی علیه السلام می فرماید: نابینا را به اذن خدا بینا نمودم، مریض ها را به اذن خدا شفا بخشیدم، ولی نتوانستم احمق را صددرصد اصلاح نمایم. پرسیده شد حماقت چیست و احمق کدامست؟ فرمودند: کسی که نسبت به خود و رای خود عُجب داشته باشد، کسی که فضل و فضیلتی را در خود خلاصه بیند. [2]

یکی از عللی که می توان عُجب را مایه آفت گذاری عقل دانست، این است که فرد خودبین به علت غرور درونی اش حاضر به کسب علم و معرفت و فراگیری نیست. نتیجتاً عقل و خرد او راکد و ساکن می ماند.

حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام می فرمایند: اَلاعجابُ یَمنَعُ الازدیاد[3] ؛ عجب و خودپسندی مانع از زیاد شدن عقل و علم و پیشرفت می گردد.

یکی دیگر از چیزهایی که عقل را مورد آسیب قرار می دهد ملاحظه نکردن هم نشینان و هم صحبتان است. فرد عاقل معمولاً با شخص عاقل تر از خود یا حداقل همچون خود می نشیند چرا که می داند هم نشینی با افراد کم خرد و کم عقل در میزان عقلانیت و همین طور شخصیت او تاثیر مخرّب خواهد داشت

البته گفتنی است که خود عجب هم درجاتی دارد و برای آن اقسامی متصور است. از آن جمله این که اعمال زشت و ناپسند انسان تزیین می گردد و شخص گمان می کند که کار نیکی انجام داده است، و یا اینکه بنده به پروردگارش ایمان می آورد. اما با این ایمان بر پروردگارش منّت می گذارد.[4]

به هر حال هم عُجب عقل را بیمار می کند و هم عقل سلیم و آینده نگر زیر بار عجب نمی رود. چرا که عقل بصیر و دوراندیش می داند عاقبت و فرجامش کجاست؟

به قول امام صادق علیه السلام:

اِن کان المَمَرُّ علی الصراطِ حَقّاً فالعُجبُ لِماذا؟[5] ؛ اگر عبور از پل صراط حتمی و یقینی است؛ پس عجب و خودپسندی برای چه؟

 

3- همنشینی با دونان:

یکی دیگر از چیزهایی که عقل را مورد آسیب قرار می دهد ملاحظه نکردن هم نشینان و هم صحبتان است. فرد عاقل معمولاً با شخص عاقل تر از خود یا حداقل همچون خود می نشیند چرا که می داند هم نشینی با افراد کم خرد و کم عقل در میزان عقلانیت و همین طور شخصیت او تاثیر مخرّب خواهد داشت.

امیر کلام حضرت علی علیه السلام می فرمایند:

مَن صَحِبَ جاهِلاً نَقصَ مِن عَقلِهِ[6] ؛ هر کس با فرد جاهل و نادان هم نشین شود از عقل او کاسته خواهد شد.

در بیانی دیگر از جان رسول، زوج بتول حضرت امیر علیه السلام می خوانیم که:

مَن تَرَکَ الاستماع مِن ذوی العقول ماتَ عَقلُهُ [7]؛ هر کس که شنیدن و درک محضر خردمندان را ترک نماید عقل او هلاک خواهد شد.

می بینیم که در این روایت تعبیر شدیدتر است. در حدیث قبل خواندیم که فرد دچار نقص عقل می گردد. و از درجه کمال می افتد ولی در این روایت حضرت می فرمایند: عقل او می میرد.

 

مجالست و هم نشینی نه تنها در میزان عقل افراد موثر است، بلکه در ایجاد ابعاد انسانی و رویش همچنین ریزش صفات حیوانی موثر است. در بیانی نورانی می خوانیم:

المرءُ علی دین خلیله؛ دین انسان متاثر از دین دوست اوست.

و یا: مُجالَسَهُ اَهلِ الهوی مَنسأةٌ للایمان؛ هم نشینی با اهل هوی و هوس موجب فقد و فقر و زوال ایمان خواهد شد.


پی نوشت ها:

[1]  نهج البلاغه حکمت 219

[2]  کتاب اختصاص ، ص 1221

[3]  نهج البلاغه، حکمت 167

[4]  اصول کافی، ج2، ص 313

[5]  امامی شیخ صدوق، 16/5

[6]  کنز الفواید- کراجلی، ج 1 ، ص 199

[7]  همان .


- نظرات (0)

چرا در سوره ناس 3 بار به خدا پناه می بریم؟

سوره

كلمه «وسواس» هم به معناى موجود وسوسه‏گر مى‏آید و هم به معناى وسوسه و خطورات و افكار ناروا، ولى در اینجا به معناى وسوسه‏گر است.

گفتنِ كلمه «اعوذ» براى نجات از خطرات كافى نیست، بلكه باید در عمل نیز از عوامل خطرساز دورى كرد ، وگرنه خانه را در مسیر سیل ساختن و نوشتن «اعوذ باللّه من السّیل» بر سر در خانه به منزله مسخره است. كسى كه مى‏گوید: «اعوذ باللّه»، باید در عمل نیز از سرچشمه‏هاى فساد دورى كند.

اول چیزى كه محسوس انسان است، رشد و تكامل و تربیت اوست، «ربّ النّاس»

بعد سیاست و تدبیر و حكومت.

«ملك النّاس»

همین كه رشد او بالا رفت ، عبادت و پرستش است. «اله النّاس»

به كسى باید پناه برد كه اسرار و وسوسه‏هاى درونى را مى‏شناسد. «یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُورُ»( غافر، 19)

او چشم‏هاى خیانتكار (یا خیانت چشم‏ها را مانند نگاه در موارد ممنوعه) و آنچه را كه سینه‏ها پنهان مى‏كنند (از كفر و افكار حرام و صفات رذیله) مى‏داند

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: شیطان بر دل انسان آرمیده است، هرگاه یاد خدا كند پنهان مى‏شود و هرگاه غافل شود او را وسوسه مى‏كند. «فاذا ذكر العبد اللّه خنّس... و اذا غفل وسوس»(بحارالانوار، ج‏67،ص‏49)

كسانى كه دیگران را به تردید و وسوسه مى‏اندازند، كار شیطانى مى‏كنند. مخالفان حضرت صالح به مردم مى‏گفتند: آیا شما علم دارید كه صالح پیامبر است؟ و با این كلام در مردم تردید به وجود مى‏آوردند. «أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَالِحًا مُّرْسَلٌ مِّن رَّبِّهِ » (اعراف، 75)

 

کارهای پنهانی شیطان

«خنّاس» از «خنوس» به معناى پنهان شدن و عقب نشینى است. شیطان هم خودش مخفى است و هم كارش، اگر وسوسه او علنى باشد بر مردم مسلط نمى‏شود، ولى با تظاهر و توجیه در لباس زیبا جلوه مى‏كند و موفق مى‏شود.

حضرت على علیه السلام مى‏فرماید: شیطان با ظاهرنمایى حق و باطل را به هم در مى‏آمیزد و بدین شكل بر طرفداران خود غالب مى‏شود. «فهنا لك یستولى الشیطان على اولیائه» ( نهج البلاغه، خطبه 50)

حالا كه شیطان، خنّاس است ؛(آنقدر مى‏رود و مى‏آید تا موفق شود) ، ما هم باید یاد خدا را زیاد كنیم.

در قرآن بارها از انسان انتقاد شده است كه هرگاه گرفتار مى‏شود ،دعا مى‏كند و پناهندگى مى‏خواهد و همین كه خطر رفع شد، گویا ما را نمى‏شناسد. (یونس، 11)

گفتنِ كلمه «اعوذ» براى نجات از خطرات كافى نیست، بلكه باید در عمل نیز از عوامل خطرساز دورى كرد ، وگرنه خانه را در مسیر سیل ساختن و نوشتن «اعوذ باللّه من السّیل» بر سر در خانه به منزله مسخره است. كسى كه مى‏گوید: «اعوذ باللّه»، باید در عمل نیز از سرچشمه‏هاى فساد دورى كند

در این سوره چون وسوسه درون روح و قلب انسان جاى مى‏گیرد و با ایمان و عقل و فكر ما بازى مى‏كند، سه بار نام خداوند یاد شده است: «ربّ النّاس، ملك النّاس، اله النّاس» اما در سوره فلق كه شرور خارج از سینه‏هاست، یكبار نام خداوند مطرح است.

«ربّ الفلق» آرى خطر انحراف فكرى و تأثیر آن در روح به مراتب بیشتر از خطرات خارجى است و دشمنان فرهنگى و فكرى، از دشمنان نظامى و اقتصادى مرموزتر و خطرناكترند.

رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرموده: هیچ مۆمنى نیست مگر آنكه براى قلبش در سینه‏اش دو گوش هست، از یك گوش فرشته بر او مى‏خواند و مى‏دمد، و از گوش دیگرش وسواس خناس بر او مى‏خواند، خداى تعالى به وسیله فرشته او را تأیید مى‏كند، و این همان است كه فرموده: "وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ- ایشان را به روحى از ناحیه خود تأیید مى‏كند." «مجمع البیان، ج 10، ص 571»

در امالى صدوق به سند خود از امام صادق(علیه السلام) روایت كرده كه فرمود:

وقتى آیه " وَالَّذِینَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُواْ اللّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ"، نازل شد ابلیس به بالاى كوهى در مكه رفت كه (آن را كوه" ثویر" مى‏نامند) و به بلندترین آوازش عفریت‏هاى خود را صدا زد، همه نزدش جمع شدند، پرسیدند: اى بزرگ ما مگر چه شده كه ما را نزد خود خواندى؟ گفت: این آیه نازل شده، كدامیك از شما است كه اثر آن را خنثى سازد، عفریتى از شیطانها برخاست و گفت: من از این راه آن را خنثى مى‏كنم.

شیطان گفت: نه، این كار از تو بر نمى‏آید. عفریتى دیگر برخاست و مثل همان سخن را گفت، و مثل آن پاسخ را شنید.

وسواس خناس گفت: این كار را به من واگذار، پرسید از چه راهى آن را خنثى خواهى كرد؟ گفت:

به آنان وعده مى‏دهم، آرزومندشان مى‏كنم تا مرتكب خطا و گناه شوند، وقتى در گناه واقع شدند، استغفار را از یادشان مى‏برم. شیطان گفت: آرى تو، به درد این‏كار مى‏خورى، و او را موكل بر این ماموریت كرد، تا روز قیامت «امالى صدوق، ص 376، ح 5، ط بیروت.».

شیطان
نتیجه

حالا كه او «ربّ النّاس» است، پس شیوه‏هاى تربیتى دیگران را نپذیریم.

حالا كه او «ملك النّاس» است، پس خود را برده دیگران قرار ندهیم و حالا كه او «اله النّاس» است، پس به غیر او دل نبندیم و این تفكر و اعتقاد بهترین وسیله پناهندگى از وسوسه‏هاست.

آنكه در سینه و قلب و روح مردم وسوسه مى‏كند، ممكن است از نژاد جن و شیطان باشد یا از نژاد انسان. آرى تطمیع‏ها و وعده‏ها، امروز و فردا كردن‏ها از جمله راه هاى وسوسه است.

 

انواع وسوسه گری های شیطان

وسوسه شیطان نسبت به حضرت آدم و سایر اولیاى خدا در حدّ القا و پرتاب وسوسه است: «فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطَانُ »( طه، 120)، «أَلْقَى الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ »( حج، 52) اما نسبت به عموم مردم، ورود و نفوذ وسوسه در دل و جان آنهاست. «یوسوس فى صدور النّاس»

البته نه به شكل سلطه بر دل انسان به گونه‏اى كه راه گریزى از آن نباشد. زیرا قرآن در آیه‏اى دیگر مى‏فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّیْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ »(اعراف، 201) هنگامى كه شیطان‏ها به سراغ افراد باتقوا مى‏روند تا از طریق تماس، آنان را وسوسه كنند، آنان متوجه شده و اجازه نفوذ نمى‏دهند.

 

تکرار کلمه ناس

تكرار كلمه «ناس» در «ربّ النّاس - ملك النّاس - اله النّاس» اشاره به آن است كه ربوبیّت، حاكمیّت و الوهیّت خداوند عام است و اختصاص به فرد یا گروه یا نژاد خاصى از بشر ندارد.

اول «ربّ النّاس» آمد، بعد «ملك النّاس» و سپس «اله النّاس»، شاید به خاطر آن كه آنچه به فطرت نزدیك تر و ملموس‏تر است، پناهندگى به مربى است: «ربّ النّاس»

خداوند به نیازهاى انسان و خطراتى كه او را تهدید مى‏كند آگاه است، ولى شیوه تربیت الهى آن است كه انسان نیاز و استمداد و پناهندگى خود را به زبان آورد و فقر و احتیاج را به خود تلقین كند تا روحیه تواضع و تعبّد و تسلیم در او شكوفا شود. «قل اعوذ...»

هر کس سوره فلق را قرائت نماید برای او مایه شفا و امنیت از سحر و موجب رحمتی برای ثابت ماندن بر عافیت است و هر کس سوره ناس را بخواند باعث امنیت او از مکرها و حیله های شیطان و سبب رحمتی برای ثبات بر الهام است

به گفته پیامبر اكرم‏صلى الله علیه وآله خاطرات و وسوسه‏هایى كه بى‏اختیار بر انسان عارض مى‏شود، مادامى كه از طرف انسان عملى صورت نگیرد، چیزى بر او نیست. «وضع عن امّتى ما حدّثت به نفسها ما لم یعمل به او یتكلّم»( بحارالانوار، ج 17، ص‏54).

 

از نکات جالب این سوره

تکرار نام خداست زیرا وسوسه شری است که تهدید آن در فضای غفلت دل از یاد خداست و تکرار نام خدا موجب زدودن این غفلت از دل می گردد. قلب حرم خداست در آن به جز خدا را راه نده. اگر قلب مملو از یاد خدا شد ، غیر او به قلب راه پیدا نمی کند.

 

از فضیلت ها وخواص این سوره مبارکه

امام باقر (علیه السلام) فرمودند: رسول خدا شدیداً بیمار شد پس جبرئیل و میکائیل نزد ایشان آمدند. جبرئیل کنار سر پیامبر سوره فلق و میکائیل در کنار پای ایشان سوره ناس را تلاوت کردند و با این وسیله پیامبر را در پناه خدا قرار دادن (مجمع البیان جلد 10 صفحه 569)

همچنین در روایتی آمده است: هر کس سوره فلق را قرائت نماید برای او مایه شفا و امنیت از سحر و موجب رحمتی برای ثابت ماندن بر عافیت است و هر کس سوره ناس را بخواند باعث امنیت او از مکرها و حیله های شیطان و سبب رحمتی برای ثبات بر الهام است. (مستدرک الوسائل، ج 4، ص 370)

رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: چرا مردم خود را با این دو سوره تعویذ نمی نمایند برای تعویذ بهتر از این سوره ها یافت نمی شود. (الدر المنثور، ج 6، ص 415)


- نظرات (0)

برای نتیجه بهتر، این گونه دعا کنیم!

دعا

به طور کلی ادب به معنای «هیئت زیبا و پسندیده‌ای است که طبع و سلیقه هر مۆمنی، سزاوار می‌داند هر عملی را مطابق آن انجام دهد»

بهترین راه برای دستیابی به این هیئت زیبا بهره‌گیری از الگوهای تربیتی است و پیامبران بهترین اسوه برای انسان‌ها در صحیح زندگی کردن می‌باشند.

 

حضرت نوح (علیه السلام)

یکی از آدابی که حضرت نوح (علیه السلام) در محاوره با قوم خود رعایت می‌فرمودند، ادب ثنای الهی بود که یکی از مصادیق تبلیغ عملی به شمار می‌رود.

خداوند متعال محاوره میان حضرت نوح (علیه السلام) و قومش را چنین حکایت می‌کند: «قَالُواْ یَا نُوحُ قَدْ جَادَلْتَنَا فَأَكْثَرْتَ جِدَالَنَا فَأْتَنِا بِمَا تَعِدُنَا إِن كُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ

قَالَ إِنَّمَا یَأْتِیكُم بِهِ اللّهُ إِن شَاء وَمَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ

وَلاَ یَنفَعُكُمْ نُصْحِی إِنْ أَرَدتُّ أَنْ أَنصَحَ لَكُمْ إِن كَانَ اللّهُ یُرِیدُ أَن یُغْوِیَكُمْ هُوَ رَبُّكُمْ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ »[1]

حضرت نوح (علیه السلام) در این گفت و گو، بلا و عذابی را که مردم گمان می‌کردند به دست حضرت است، از خود نفی کرده و به پروردگار خویش نسبت می‌دهد و با واگذاری این مسئله به مشیت الهی و بزرگ دانستن خدا ، ادب را به نهایت رسانید.

حضرت، با نشان دادن فقر مطلق در بندگان و مخلوقات، برای مخاطبان خود ثابت کرد که او در تمام برنامه‌هایش، الگوی وابستگی به حضرت حق است.

از جمله آداب حضرت، ادبی است که خدای متعال آن را در داستان حضرت نوح (علیه السلام) با فرزندش نقل می‌کند: «وَنَادَى نُوحٌ رَّبَّهُ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابُنِی مِنْ أَهْلِی وَإِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَأَنتَ أَحْكَمُ الْحَاكِمِینَ»[2]

رعایت ادب در این گفتار، به این است که حضرت، تنها واقعیتی که در ذهن داشت، بیان کرد.

ظاهر گفتار این است که می‌خواهد فرزندش از غرق شدن نجات یابد ، اما با تدبر در آیات این داستان، کشف می‌شود که حقیقت امر، چیزی فراتر از ظاهر است.

خداوند کسانی را که عذاب برایشان قطعی است ـ مانند همسر نوح (علیه السلام) ـ برای او مشخص کرده است اما فرزند او در سوار شدن به کشتی مخالفت امر پدر می‌کند. معلوم نیست که او به دعوت پدر کفر ورزیده باشد. گویا نوح (علیه السلام) درباره فرزندش به تردید افتاده است و به همین جهت سۆال خود را با تردید مطرح کرد.

سرلوحه راه و رسم زندگی در مکتب حضرت عیسی (علیه السلام) عبادت و بندگی خداست. حضرت در گفتگویی با خداوند متعال که در سوره انعام آیات 117 و 118 گزارش شده است ادب کامل را به نمایش می‌گذارد

این ادبی پسندیده است که بنده از آنچه می‌داند تجاوز نکند. چیزهایی که مصلحت و مفسده آن معلوم نیست، از مولای خود نخواهد.

 

حضرت ابراهیم (علیه السلام)

دعاهایی که حضرت ابراهیم (علیه السلام) در آخر عمر خود کرده، قرآن مجید در آیات 36 تا 41 سوره ابراهیم گزارش داده است. ادبی که ایشان در این دعاها به کار برده، این است که در بیان حوائج خود، اهداف شروع خود را به گونه‌ای ادا می‌کند که هر کس می‌تواند از آن پی ببرد که حضرت تا چه اندازه به رحمت پروردگارش امید داشته است.

به عنوان مثال، پس از اینکه عرض می‌کند: «من و فرزندانم را از اینکه پرستش بت‌ها کنیم، دور بدار»، عرض خود را این‌گونه بیان می‌کند: «پروردگارا! به درستی که آن‌ها بسیاری از مردم را گمراه کردند».

بیان این هدف در دعای حضرت، بیانگر این نکته است که در انتظار تعلیم و فرمان حضرت حق است و خود را موظف می‌داند تا منتظر دستور باشد و آمادگی خود را برای هدفی که خدا می‌خواهد، اعلام نماید.

ادب دیگری که حضرت ابراهیم (علیه السلام) در کلام خود رعایت کرده، این است که در بیان هر حاجتی که مطرح می‌کند، اسمی از اسمای حسنای الهی را از قبیل «غفور»، «رحیم» و «سمیع الدعا» می‌آورد. اسم شریف «رب» را نیز در تمامی حوائج، تکرار کرده است؛ زیرا ربوبیت خدا واسطه ارتباط بنده با خدای خود و فتح باب در هر دعاست.

صلوات خاصه حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام
حضرت موسی (علیه السلام)

قرآن در موارد متعددی از حضرت موسی (علیه السلام) یاد کرده است. زمانی که حضرت در مصر، مرد قبطی را با ضربه‌ای کشت به درگاه خدا چنین عرض کرد: «قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ».[3]

ادب بنده اقتضا می‌کند در مقام بندگی، به نقص کار خود بیشتر توجه داشته باشد، گرچه کارش مجاز باشد.

یکی از آداب درخواست از خداوند این است که بنده فقط عرض حال کند و کلماتی به زبان نیاورد که از آن برداشت شود در صدد است خداوند را به روند اجابت درخواست رهنمون کند.

به همین دلیل حضرت پس از آنکه از مصر بیرون آمد و وارد مدائن شد به درگاه خداوند کریم ابراز حاجت کرد و به خواسته خود چشم دوخت و عرضه داشت: «... رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ».[4]

تشخیص الگوی برآوردن خواسته من به عهده توست. وظیفه من ابراز حالتی است که در درون من ایجاد شده است. من بیش از این نمی‌گویم تا شائبه بی‌ادبی استشمام نشود.

 

حضرت عیسی (علیه السلام)

سرلوحه راه و رسم زندگی در مکتب حضرت عیسی (علیه السلام) عبادت و بندگی خداست.

حضرت در گفتگویی با خداوند متعال که در سوره انعام آیات 117 و 118 گزارش شده است ادب کامل را به نمایش می‌گذارد.

حضرت عیسی در این کلام، رعایت ادب را از اینجا آغاز کرده:

1 ـ خدای متعال را از آنچه لایق ساحت اقدس او نیست منزه دانست، قبل از آنکه خود را از آنچه به او نسبت داده‌اند ، مبرا داند.

یکی از آدابی که حضرت نوح (علیه السلام) در محاوره با قوم خود رعایت می‌فرمودند، ادب ثنای الهی بود که یکی از مصادیق تبلیغ عملی به شمار می‌رود

2 ـ حضرت به جای آنکه بگوید من چنین نیستم، می‌گوید من کوچک‌تر از آنم که کسی درباره‌ام توهم کند که چنین حرفی را زده‌ام تا نیازمند به انکار باشد.

3 ـ با این سخن که ؛ مگر می‌شود کسی چیزی بگوید و از محدوده علم خدا، که به جمیع غیب محیط است، بیرون باشد، حضرت خدای جل و علا را بزرگ می‌شمرد. از این رو می‌گوید: اگر من چنین سخنی را گفته بودم قبل از همه، خدا نسبت به آن آگاه بود.

4 ـ حضرت می‌گوید من فرمانبردار محض خدایم آنچه امر فرموده انجام دادم و آن، شعار عبودیت حق بود.

 

نتیجه‌گیری

پس از بررسی آیات قرآن می‌توان موارد زیر را به عنوان آداب انبیاء در هنگام خواندن خدا شمارش نمود:

1 ـ حضرت حق را با عنوان «رب» مخاطب قرار داده و خواسته خود را بیان کنیم.

2 ـ انسان تنها نعمت‌های حقیقی را از خدا در خواست نماید.

3 ـ انسان تنها واقعیتی را که در ذهن دارد بیان کند. چیزی را که نمی‌داند مصلحت او در آن هست یا نه، تقاضا نکند.

4 ـ گرچه همه امور به دست خداست، اما کارها و حالت‌هایی همانند بیماری و فقر که برای انسان مطلوب نیست، به خود نسبت داده و کارهای مطلوب را به خداوند.

5 ـ از اسمای حسنای الهی متناسب با حاجتی که از خدا می‌خواهیم استفاده کنیم.

 

پی نوشت ها:

[1]. «گفتند: اى نوح، واقعاً با ما جدال كردى و بسیار [هم‏] جدال كردى. پس اگر از راستگویانى آنچه را [از عذاب خدا] به ما وعده مى‏دهى براى ما بیاور.*گفت: تنها خداست كه اگر بخواهد، آن را براى شما مى‏آورد و شما عاجز كننده [او] نخواهید بود.*و اگر بخواهم شما را اندرز دهم، در صورتى كه خدا بخواهد شما را بیراه گذارد، اندرز من شما را سودى نمى‏بخشد. او پروردگار شماست و به سوى او باز گردانیده مى‏شوید». (هود/32 تا 34)

[2]. «و نوح پروردگار خود را آواز داد و گفت: پروردگارا، پسرم از كسان من است، و قطعاً وعده تو راست است و تو بهترین داورانى». (هود/45)

[3]. «گفت: پروردگارا، من بر خویشتن ستم كردم، مرا ببخش. پس خدا از او درگذشت كه وى آمرزنده مهربان است». (قصص/16)

[4]. «گفت: پروردگارا، من به هر خیرى كه سویم بفرستى سخت نیازمندم». (قصص/24)


- نظرات (0)

قتل دست جمعی بدون اثر جرم

نجات
یک انسان برابر با تمام انسانها؟

آنچه در وهله اول از سیاق آیه به نظر می آید ، مراد از قتل نفس همان کشتن و گرفتن حیات از یک انسان است.

برخی از مفسرین در بیان آیه وجوهى گفته‏اند كه شاید وجه بهترش اینست كه چون كسى یك نفر را بكشد ، احساسات عمومى را جریحه دار می كند و همه مردم دشمن او می شوند، پس مثل این است كه همه مردم را كشته و كسى كه یك نفر را زنده كند یا هدایت نماید، خدا پاداش زنده كردن و هدایت نمودن همه مردم را به او دهد، زیرا به سبب احسانى كه به برادر آنها كرده، همه را خرسند و شادمان نموده ، پس گویا همه را زنده كرده است. (أصول الكافی/ترجمه مصطفوى / ج‏3 /300)  

شاید منظور آن است كه افراد بشر از نظر خداى سبحان به حكم یك پیكرند ؛ قاتل یك نفر مثل قاتل همه و محیى یكى مانند احیا كننده همه است. (قاموس قرآن / ج‏2 / 211 )  

پس تك تك اشخاص این نوع، افراد یك نوعند، و شاخه‏هاى یك تنه درختند، در نتیجه یك فرد از این نوع از انسانیت همان را دارد كه هزاران فرد آن را دارند، و هزاران فرد از این حقیقت همان را دارند كه یك فرد دارد، و تنها غرض خداى تعالى از خلقت افراد این نوع و تكثیر نسل آن ، این است كه این حقیقت كه در تك تك افراد عمرى كوتاه دارد، هم چنان در روى زمین باقى بماند، به همین منظور نسلى را جانشین نسل سابق مى‏كند، تا نسل لا حق مانند سابق خداى را در روى زمین عبادت كند.

بنابر این اگر یك فرد از این نوع كشته شود خلقت خدا تباه شده، و غرض خداى سبحان كه بقاى انسانیت نسل بعد از نسل بود ، باطل شده است، و قاتل در مقام معارضه و منازعه با مقام ربوبى بر آمده است. (ترجمه المیزان/ ج‏5/ ص/ 516)

جامعه انسانى در حقیقت یك واحد بیش نیست و افراد آن همانند اعضاى یك پیكرند، هر لطمه‏اى به عضوى از اعضاى این پیكر برسد اثر آن كم و بیش در سایر اعضاء آشكار می گردد ؛ زیرا یك جامعه بزرگ از افراد تشكیل شده و فقدان یك فرد خواه ‏ناخواه ضربه‏اى به همه ی جامعه بزرگ انسانى است.

فقدان او سبب مى‏شود كه به تناسب شعاع تأثیر وجودش در اجتماع محلى خالى بماند، و زیانى از این رهگذر دامن همه را بگیرد.

همچنین احیاى یك نفس سبب احیاى سایر اعضاى این پیكر است، زیرا هر كس به اندازه وجود خود در ساختمان مجتمع بزرگ انسانى و رفع نیازمندی هاى آن اثر دارد ؛ بعضى بیشتر و بعضى كمتر. (تفسیر نمونه/ ج‏4/ ص 356)

قتل، فقط قتل نفس و گرفتن حیات از انسان نیست بلکه انسان با اطلاعات اشتباه و بر پا نهادن سنتی غلط موجبات گمراهی عده‌ای را فراهم می سازد که این گمراهی وی به مراتب سختر از گرفتن حیات اوست

قتل فقط نابودی حیات نیست

آیه 32 سوره مائده تأویلی عظیم تر از تأویل پیشین دارد و حیات انسان را به حیات جسمانی اش محدود نمی کند.

روایت كرده‏اند از سماعه، از امام جعفر صادق علیه السلام كه گفت: به آن حضرت عرض كردم كه: چیست‏ معنى قول خداى عزوجل: «مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا وَمَنْ أَحْیَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا »؟

حضرت فرمود كه: «هر كه نفْسى را از ضلالت بیرون آورد به سوى هدایت، گویا كه آن را زنده ساخته، و هر كه آن را بیرون برد از هدایت به سوى ضلالت، گویا كه آن را كشته است». (تحفة الأولیاء (ترجمه أصول كافى) / ج‏3 /  527)  

رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرموده: «و هر كس سنّت حقّ و درستى را پایه‏گذارى نماید، پاداش آن براى او است، و اجر هر كه عمل بدان كند نیز تا روز قیامت براى او خواهد بود، و هر كه سنّت‏گذار باطلى باشد، بار گناه آن بر دوش خود اوست، و گناه هر كه مرتكب آن شود نیز تا روز قیامت بر دوش او خواهد بود»

براى این كلام نبوىّ شاهدى از قرآن است كه: مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا وَمَنْ أَحْیَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا

و براى لغت «إحیاء» در این موضع تأویل باطنى دارد كه ظاهرى نیست، و آن «إهداء» مى‏باشد، یعنى: «كسى كه فردى را هدایت نماید»، زیرا هدایت سبب حیات ابد است. (الإحتجاج/ترجمه جعفرى/ ج‏1 / 557)   

روایت كرده‏اند از سماعه، از امام جعفر صادق علیه السلام كه گفت: به آن حضرت عرض كردم كه: چیست‏ معنى قول خداى عز و جل: «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ ... فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً وَ مَنْ أَحْیاها فَكَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً». و حضرت فرمود كه: «هر كه نفْسى را از ضلالت بیرون آورد به سوى هدایت، گویا كه آن را زنده ساخته، و هر كه آن را بیرون برد از هدایت به سوى ضلالت، گویا كه آن را كشته است»

مداد عالم برتر از خون شهید

با توجه به تفاسیر ارائه شده از آیه مزبور حال می توان، نقش و جایگاه عالم و هدایتگری را بهتر از پیش دریافت.

رسول خدا (صلّى اللَّه علیه و آله) فرموده: چون روز رستاخیز شود ، مداد دانشمندان با خون هاى شهداء و كشته ‏شدگان در راه خدا سنجیده مى‏شود، پس مداد علماء بر خون هاى شهداء ترجیح و برترى داده مى‏شود.

حضرت موسى بن جعفر (بر ایشان تحیّت و درود باد) فرموده: یك فقیه و داناى به احكام شرعیّه كه یتیم و تنها مانده از ایتام و تنها مانده‏هاى از ما (آل محمّد، صلوات اللَّه علیهم) كه از ما و از دیدن ما جدا شده‏اند را نجات و رهائى دهد ، به تعلیم و یاد دادن آنچه را آن یتیم به آن نیازمند است سخت تر است‏ بر شیطان از هزار عبادت‏كننده، زیرا عبادت‏كننده همّت و قصدش خود او است و بس، و این فقیه همّت و خواسته‏اش خود او است با بندگان و كنیزان خدا (مردها و زن ها) براى اینكه ایشان را از دست شیطان و ارادتمندان و كارگردانان او نجات و رهائى دهد، پس آن فقیه نزد خدا از هزار هزار مرد عبادت‏كننده و از هزار هزار زن عبادت‏كننده أفضل و برتر است. (بنادر البحار (ترجمه و شرح خلاصه كتاب العقل و العلم و الجهل)/ترجمه‏ فارسى/149)  

با این اوصاف می توان گفت قتل، فقط قتل نفس و گرفتن حیات از انسان نیست بلکه ، انسان با اطلاعات اشتباه و بر پا نهادن سنتی غلط موجبات گمراهی عده‌ای را فراهم می سازد که این گمراهی وی به مراتب سخت تر از گرفتن حیات اوست. و گاه این قتل آنقدر آرام و بی صدا انجام می‌گیرد که قاتل نیز متوجه فعل خویش نبوده و در این میان گاه ابزار کار او بسیار کوچک و ساده اما کشنده است، مانند کلامی در حد یک جمله و یا سکوتی در حد چند ثانیه.

1)     ترجمه المیزان/ ج‏5

2)     تفسیر نمونه/ ج‏4

3)     بنادر البحار (ترجمه و شرح خلاصه كتاب العقل و العلم و الجهل)  /  ترجمه‏فارسى  

4)     الإحتجاج / ترجمه جعفرى  /  ج‏1

5)     تحفة الأولیاء (ترجمه أصول كافى)  /  ج‏3

6)     قاموس قرآن  /  ج‏2  

7)     أصول الكافی / ترجمه مصطفوى / ج‏3

8)     دیوان أمیر المۆمنین علیه السلام   / میبدی، زمانی



- نظرات (0)

بالاترین شهادتی که در قرآن آمده است!

قرآن

سوره ای به نام سوره «شهد الله» وجود ندارد، بلکه آیه‌ای است که خداوند در آن به وحدانیت خود شهادت داده و در روایات و به تبع آن، در میان مفسران بدان آیه، آیه «شهد الله» می‌گویند:[1] «شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمَاً بِالْقِسْطِ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ ».[2]


در شأن نزول این آیه نقل شده است: پس از آمدن پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) به مدینه، دو تن از روحانیون مسیحی شام به مدینه وارد شدند و با هم گفتند : این شهر چقدر شبیه شهری است که پیام‌آور آخرالزمان در آن ظهور خواهد كرد، و چون نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) رفتند او را به صفات و اوصاف شناختند و پرسیدند: تو محمد هستی؟ فرمود «بلى»، پرسیدند: احمد نیز لقب دارى؟ فرمود: «بلى»، گفتند: از تو مسئله‌اى می‌پرسیم اگر پاسخ درست دادى تو را تصدیق می‏كنیم و ایمان می‏آوریم. فرمود: «بپرسید».

گفتند: بگو بالاترین شهادت كه در كتاب خدا آمده، كدام است؟ این‌جا بود که آیه فوق نازل شد و آن دو تصدیق كرده و مسلمان شدند.[3]

در تفسیر این آیه نیز بحث‌های مفصلی وجود دارد[4] که در اینجا به بیان مختصر آن بسنده می‌شود.

صاحبان علم، شهادت مى‏دهند به اینكه جز او معبودى نیست، این به این جهت است كه هر صاحب علمى از آیات آفاقى و انفسى خدا، یكتایى خدا را به یقین درک مى‏كند؛ زیرا این آیات تمام حواسشان را پر مى‏كند، و در عقول آنان رسوخ مى‏نماید. همچنین دلیل تکرار کلمه توحید « لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ» برای تأکید بر وحدانیت خداوند است

مهم‌ترین بخش آیه شهادت خداوند بر وحدانیت خود است. منظور از شهادت خداوند، شهادت عملى و فعلى است نه قولى؛ یعنى خداوند با پدید آوردن جهان آفرینش كه نظام واحدى در آن حكومت مى‏كند و قوانین آن در همه جا یكسان، و برنامه آن یكى است، و در واقع یک واحد به هم پیوسته و یک نظام یگانه است، عملاً نشان داده كه آفریدگار و معبود، در جهان یكى بیش نیست و همه از یک منبع، سرچشمه می‌گیرند.

بنابر این، ایجاد این نظام واحد، شهادت و گواهى خدا است بر یگانگى ذاتش. اما شهادت و گواهى فرشتگان و دانشمندان، بیشتر جنبه قولى دارد، چه این‌ كه آنها هر كدام با گفتارى شایسته خود، اعتراف به این حقیقت مى‏كنند؛ البته گواهى فرشتگان و دانشمندان، جنبه عملى نیز دارد، زیرا آنها تنها او را مى‏پرستند و در برابر هیچ معبود دیگر، سر تعظیم فرود نمى‏آورند.[5]

همچنین خداوند در آیه مورد بحث مى‏فرماید: صاحبان علم، شهادت مى‏دهند به اینكه جز او معبودى نیست، این به این جهت است كه هر صاحب علمى از آیات آفاقى و انفسى خدا، یكتایى خدا را به یقین درک مى‏كند؛ زیرا این آیات تمام حواسشان را پر مى‏كند، و در عقول آنان رسوخ مى‏نماید.[6]  همچنین دلیل تکرار کلمه توحید « لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ» برای تأکید بر وحدانیت خداوند است.[7]

 

پی نوشت ها:

[1]. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مقدمه: بلاغی‏، محمد جواد، ج 2، ص 717، انتشارات ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، 1372ش.

[2]. آل عمران، 18: «خدا در حالى كه برپا دارنده عدل است [با منطق وحى، با نظام مُتقن آفرینش و با زبان همه موجودات‏] گواهى مى‏دهد كه هیچ معبودى جز او نیست و فرشتگان و صاحبان دانش نیز گواهى مى‏دهند كه هیچ معبودى جز او نیست معبودى كه تواناى شكست‏ناپذیر و حكیم است».

[3]. واحدی نیشابوری، اسباب النزول، ترجمه: ذکاوتی قراگزلو، ص 53، علیرضا، نشر نی، تهران، چاپ اول، 1383ش.

[4]. برای نمونه ر.ک: فخرالدین رازی، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج 7، ص 168 – 171، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ سوم، 1420ق.

[5]. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 2، ص 467، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ اول، 1374ش.

[6]. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 115، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ پنجم، 1417ق.

[7]. فضل الله، سید محمد حسین، تفسیر من وحی القرآن، ج 5، ص 271، دار الملاک للطباعة و النشر، بیروت، چاپ دوم، 1419ق.


- نظرات (0)