سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

روانشناسی در قرآن

1.       از دیدگاه قرآن، سه نوع شخصیت اساسی وجود دارد; مؤمن، کافر و منافق ; (آیات 2 تا 20 سوره بقره(

2.       شخصیت های مؤمن، خود دارای سه درجه شخصیتی می باشند ; آنان که به خود ظلم می کنند، آنان که میانه رو هستند و آنان که پیشتازانند; (فاطر/32(

3.       مشخصه بارز شخصیت کافر آن است که دل و اندیشه اش را قفل کرده است و راهی برای نفوذ هیچ حرف تازه و اندیشه متفاوتی نگذاشته است و به همین دلیل، از درک حقایق عاجز است .

4.       خصوصیت بارز شخصیت منافق از دیدگاه قرآن، دوگانگی ریشه ای در ظاهر و باطن است; به همین دلیل، مبتلا به شک و تردید و عدم قدرت تصمیم گیری و ناتوانی در قضاوت می شود; (بقره/8 تا 20 و منافقون(

5.       در قرآن کریم، در آیات فراوانی از اندوه، علل ایجاد کننده آن و راه های برطرف ساختن آن سخن رفته است . گاهی اندوه فراق را با دیدار و گاهی اندوه فقر را با بشارت و گاهی اندوه رسول خدا (ص) را به دلداری حضرت حق، درمان نموده است .

6.       در دیدگاه قرآن، ترس دو نوع است ; ترس پسندیده و ترس ناپسند ; ترس پسندیده، همان ترس از خداوند و عدالت اوست که منجر به اصلاح رفتار می شود; (انفال/2) و ترس ناپسند، اضطرابی شدید با علت مشخصی است که تسلط بر نفس را از بین می برد و باید با آن مبارزه شود; (احزاب/10 و 11(

7.       از نظر قرآن دو نوع خشم وجود دارد; خشم مفید و متعادل و خشم مخرب و نابهنجار ; خشم متعادل، راهی برای رسیدن به هدف در مواقع لزوم است و خشم مخرب را باید درمان کرد . قرآن کریم با توصیه به صبر و پاسخ گویی با عمل نیک و با وعده بهشت و پاداش اخروی، به وسیله سفارش به بخشش و عفو، یادآوری قدرت و خشم خداوند و ... به درمان بیماری سلامتی سوز خشم و عصبانیت پرداخته است . که به ترتیب در سوره شوری، آیه 43، فصلت، آیه 34، آل عمران ، آیات 133 و 143، شوری، آیات 36 و 37 و نور، آیه 22 بیان شده است .

8.       در قرآن به سه نوع از مکانیسم های دفاعی - روانی اشاره شده است که عبارتند از: فرافکنی (منافقون/4)، دلیل تراشی (بقره/11 و 12) و واکنش سازی (بقره/204 و 205 و منافقون/4(

9.       در فرهنگ قرآن یکی از راه های مؤثر و اساسی روان درمانی، استفاده از مواعظ و اندرزهای قرآنی است; (یونس/57(

10.    در روش روان درمانی قرآنی، ایمان، تولید امنیت درونی و آرامش می نماید; (انعام/82 و رعد/28(

11.    یاد خدا، آرام بخش دلهاست ; (رعد/28(

دکتر مژده پور حسینی.برگرفته از سایت حوزه


- نظرات (0)

حروف مقطعه قرآن كريم

تحقيقي جامع و كامل درباره حروف مقطعه قرآن كريم نوشته حضرت آيت الله جوادي آملي در تفسير ارزشمند تسنيم:


برخى از سوره هاى قرآن كريم با حروفى آغاز مى شود كه آن حروف چون ناپيوسته قرائت مى شود، به حروف مقطعه موسوم شده است.

تبيين اين حروف از آغاز تاريخ تفسير تا كنون همواره توجه مفسران و قرآن پژوهان را به خود معطوف داشته و در تحليل آن دو راه پيموده اند: برخى آن را راز و رمزى ميان خداى سبحان و رسول اكرم (ص(

تبيين اين حروف از آغاز تاريخ تفسير تا كنون همواره توجه مفسران و قرآن پژوهان را به خود معطوف داشته و در تحليل آن دو راه پيموده اند: برخى آن را راز و رمزى ميان خداى سبحان و رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) دانسته و از اين رو آن را غير قابل تفسير مى دانند و گروه ديگر كه بيشتر مفسران و قرآن شناسان هستند،برآنند كه اين حروف نيز مانند ساير آيات قرآن گرچه معرفت اكتناهى آن ميسور نيست، ليكن تفسيرپذير است. اينان در تفسير حروف مقطعه قرآن آراى گوناگونى دارند كه چون رو در روى يكديگر نيست، اگر آن آرا با دليل معتبر اثبات شود، همه آنها قابل پذيرش ‍ است ؛ گرچه زمينه فحص و ارزيابى نهايى درباره حروف مقطعه همچنان وجود دارد و شايد در مناسبتهاى ديگر مطرح شود.ويژگيهاى حروف مقطعهاز آغاز تاريخ تفسير قرآن كريم تا كنون تفسير حروف مقطعه همواره اهتمام مفسران را به خود مشغول داشته و افزون بر آنچه در كتب تفسير آمده، درباره آن كتابها و رساله هاى مستقلى نيز نگاشته اند. حروف مقطعه داراى ويژگيهايى است كه لازم است پيش از ورود به بحث تفسيرى با آنها آشنا شويم:

1- اين حروف از مختصات قرآن كريم است و در ساير كتابهاى آسمانى مانند تورات و انجيل سابقه ندارد.

2- اين حروف اختصاص به سوره هاى مكى يا مدنى ندارد؛ زيرا در 27 سوره مكى و در دو سوره مدنى آمده است.

3- بيست و نه سوره اى كه داراى حروف مقطعه است به ترتيب، عبارت است از سوره هاى: بقره، آل عمران، اعراف، يونس، هود، يوسف، رعد، ابراهيم، ابراهيم، حجر، مريم، طه، شعراء، نمل، قصص، عنكبوت، روم، لقمان، سجده، يس، ص، مومن (غافر)، فصلت، شورى، زخرف، دخان، جاثيه، احقاف، ق و قلم.

4- حروف مقطعه اوايل سوره ها، برخى يك حرفى است ؛ مانند ص ، ن و ق و برخى دو حرفى ؛ مانند: طس ، يس ، طه و حم و برخى سه حرفى ؛ مانند: الم، الرا، و طسم و برخى چهار حرفى مانند: المص و المر و برخى پنج حرفى ؛ مانند: كهيعص و حم عسق. پس حروف مقطعه از اين جهت به پنج قسم منقسم است.

5- برخى از حروف مقطعه در شمارش آيات سوره ها، يك آيه سوره محسوب شده غست ؛ مانند الم در سوره هاى بقره، آل عمران، عنكبوت ، روم، لقمان، سجده، و المص در سوره اعراف و كهيعص در سوره مريم و طه در سوره طه و طسم در سوره هاى شعراءو قصص و يس در سوره يس و حم در سوره هاى مومن، فصلت، زخرف، دخان، جاثيه و احقاف.

برخى از حروف مقطعه در شمارش آيات، دو آيه در طليعه سوره محسوب شده است ؛ مانند: حم عسق در سوره شورى، و در ساير موارد، جزئى از اولين آيه سوره شمرده شده ؛ مانند: الر در سوره هاى يونس، هود، يوسف، ابراهيم، حجر و المر در سوره رعد و طس در سوره نمل ص در سوره ص و ق در سوره قلم. پس، از اين جهت حروف مقطعه به سه بخش منقسم است.

6- برخى از اين حروف اصلا تكرار نشده، مانند ن و ق ؛ بعض ‍ از آنها دوبار تكرار شده ؛ مانند ص كه در سوره ص به طور استقلال ذكر شده و در سوره اعراف جزو المص قرار گرفته ؛ برخى از آنها شش بار تكرار شده ؛ مانند الم و بعضى از آنها هفت بار تكرار شده ؛ مانند حم و آن سوره هاى هفتگانه به حواميم سبعه موسوم است. پس، از اين جهت حروف مقطعه به چهار بخش منقسم است.

7- حروف مقطعه پس از حذف مكررات آنها 14 حرف است:، ح، ر، س، ص، ط، ع، ق ، ك، ل، م، ن، ه، ى.

8- در ابتداى همه سوره هايى كه با حروف مقطعه آغاز مى شود به استثناى سوره هاى چهارگانه مريم، عنكبوت، روم و قلم واژه كتاب ي قرآن آمده است و در آغاز يا متن آنها سخن از وحى و عظمت قرآن است، ليكن با بررسى بيشتر معلوم مى شود كه در آن چهار سوره نيز سخن از وحى و رسالت و قرآن مطرح است. در سوره قلم آياتى مانند ما انت بنعمه ربك بمجنون (آيه 2) آمده و در سوره مريم، قصه بسيارى از پيامبران، مانند يحيى و عيسى (عليهماالسلام) ذكر شده است. پس محور مطلب سوره مريم نيز نبوت عامه و برخى از نبوتهاى خاصه است ؛ چنانكه عصاره مطالب سوره عنكبوت و روم نيز وحى و نبوت و اعجاز است.

حاصل اين كه، 29 سوره اى كه حروف مقطعه دارد، از جمله حواميم سبعه و طواسين، در آغاز يا متن آنها سخن از وحى و نبوت و كتاب است و در نتيجه يكى از مطالب مشترك بين سوره هاى داراى حروف مقطعه، نبوت و رسالت الهى است.

9- بين حروف مقطعه هر سوره با محتواى آن سوره ارتباط خاصى است.

بر اين اساس، همه سوره هايى كه با حروف مقطعه همگون آغاز مى شود در خطوط كلى مضامين نيز همگون است ؛ مثلا، هفت سوره اى كه با حم آغاز مى شود (حواميم سبعه) همه سخن از وحى و رسالت و عظمت قرآن كريم به شيوه خاص و مضمون ويژه دارد. همچنين سوره هايى كه ب الم شروع مى شود همه در آغاز خود سخن از نفى ريب از قرآن دارد.

بر همين اساس، سوره اى كه به تنهايى داراى مجموع حروف مقطعه دو سوره ديگر است ، به تنهايى جامع محتواى آن دو سوره نيز هست، مانند سوره اعراف كه با المص شروع مى شود و جامع معارف سوره هايى است به با الم و ص شروع مى شود و سوره رعد كه ب المر شورع مى شود و جامع معارف سوره هايى است كه با الم و الر افتتاح مى شود.

10- برخى مفسران در بيان ويژگيهاى حروف مقطعه گفته اند: با اين حروف، پس از حذف مكررات آنها مى توان جمله هايى مانند صراط على حق نمسكه يا على صراط حق نمسكه يا على حق، نمسك صراط ساخت. جمله هاى ديگرى نيز با اين حروف تاليف يافته كه در كتب علوم قرآنى آمده است. (86) اين ويژگى گرچه لطيف است، ليكن دليل معتبر آن را تاييد نمى كند؛ افزون بر آن كه، با اين گونه روشها نمى توان عقايد و مبانى دينى را اثبات كرد؛ زيرا شيوه اى است نقدپذير، چنانكه آلوسى مى گويد: از ظرايف اين است كه شيعيان براى اثبات خلافت حضرت على (عليه السلام) از حروف مقطعه، پس از حذف مكررات آنها، جمله صراط على حق نمسكه را ساخته اند و اهل نست نيز مى توانند براى تاييد راه خود با همين حروف جملاتى مانند صريح طريقك مع السنه را بسازند؛ يعنى، راه و روش تو در صورت هماهنگى با سنت (برداشت خاص اهل سنت از اسلام) صحيح است. (87) ما بايد به گونه اى سخن بگوييم كه نقدپذير نباشد؛ سخنى كه پشتوانه معقول يا منقول نداشته باشد با نقد مستدل به نحو نقص يا منع يا معارضه فرو مى ريزد.

11- زمخشرى درباره برخى از ويژگيهاى حروف مقطعه مى گويد: و بدان كه تو هر گاه در حروف مقطعه اى كه خداوند در آغاز سوره ها آورده تامل كنى مى بينى آنها نيمى از حروف معجم (14 حرف) است... و سوره هايى كه با اين حروف آغاز مى شود، به تعداد حروف معجم (29 حرف) است و اگر در 14 حرف مقطعه تامل كنى مى يابى كه مشتمل بر نصف هر يك از اجناس حروف است ... (88) مراد زمخشرى از جمله اخير اين است كه حروف اوصافى دارد؛ مانند: مهموسه، مجهوره ، شديده، رخوه، مطبقه، منفتحه، مستعيله، منخفصه، قلقله و... هر يك از اينها وصف گروهى از حروف الفباست كه نيمى از حروف هر دسته در ميان حروف مقطعه يافت مى شود؛ مثلا از حروف مهموسه، نصف آن كه ص، ك، ه، (س و ح است در ميان حروف مقطعه وجود دارد. گرچه ممكن است هر يك از اين ويژگيها درست باشد، ليكن ضابط جامعى را اثبات نمى كند و اينها از قبيل مناسبات ذكروها بعد الوقوع است



آراى مفسران

مفسران و قرآن شناسان از آغاز كاوشهاى تفسيرى و قرآن شناسانه خود درباره حروف مقطعه قرآن به بحث و بررسى پرداخته، آراء و احتمالهاى گوناگونى ابراز داشته اند كه از قول و احتمال مى گذرد. (89) اكنون به نقل و نقد برخى از آنها مى پردازيم.

راى يكم

حروف مقطعه از متشابهاتى است كه علم آن مخصوص خداى سبحان است و درك آن ميسور غير خدا نيست، (90) چنانكه خداى سبحان مى فرمايد: هو الذى انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات فاما الذين فى قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه و ابتغاءتاويله و ما يعلم تاويله و ما يعلم تاويله الا الله... (91) پاسخ: حروف مقطعه قرآن را نمى توان از متشابهات به شمار آورد؛ زيرا متشابه آيه اى است كه مى تواند دلالت بر معنايى روشن داشته باشد يا مى توان از آن معنايى را استظهار كرد، ليكن آن معنا، باطل حق نما و پيروى از آن فتنه انگيز باشد، در حالى كه حروف مقطعه چنين نيست، يعنى معنى حروف مزبور روشن نيست.

توضيح اين كه، در قرآن كريم واژه متشابه گاهى به معناى شبيه است، چنانكه درباره ميوه ها مى فرمايد: متشابها و غير متشابه ؛ (92) ميوه هاى يك باغ با اين كه از زمين، آب، نور، هوا، حرارت و باغبان واحد برخوردار است، برخى يكسان و شبيه هم است و برخى بى شباهت به يكديگر. در ابتداى سوره زمر نيز تشابه به اين معنا (همگونى و شباهت) را وصف سراسر قرآن شمرده است: الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها؛ (93) آيات قرآن كريم در كلام حق بودن، اعجاز، برهانى بودن و حكمت بودن همگون و شبيه است. اما تشابهى كه در طليعه سوره آل عمران مطرح است، وصف برخى از آيات قرآن و بدين معناست كه برخى آيات قرآن داراى چند معناست كه بعضى از معانى آن سالم و بخى شبهه انگيز است و به عبارتى ديگر، باطل حق نماست ؛ چون شبيه مراد متكلم است، ولى مراد متكلم نيست ؛ چنانكه حضرت اميرالمومنين (عليه السلام) درباره شبهه مى فرمايد: و انما سميت الشبهه شبهه الانها تشبه الحق.... (94)

متشابه به معنايى كه ذكر شده از نسخ دلالتهاى لفظى است. بدين معنا كه لفظ گاهى در معناى حق ظهور دارد، ولى گاهى محتمل بين چند معناست كه برخى حق و برخى باطل است و حروف مقطعه چون مدلولش روشن نيست تا شبهه انگيز و پيروى آن فتنه انگيز باشد از متشابه (آيه اى كه مدلول روشنى دارد ولى باطل حق نماست) به شمار نمى آيد.

افزون بر اين، حتى اگر حروف مزبور از متشابهات نيز باشد، تفسيرپذير است و نمى توان گفت از امورى است كه خداوند علم آن را براى خود برگزيده و ديگران از فهم آن عاجزند؛ زيرا مفسران مى توانند با ارجاع آنها به محكمات آنها را تفسير كنند؛ محكمات، مادر و سامان بخش متشابهات است و هر متشابهى در دامان محكمات معناى راستين خود را باز مى يابد و تفسير مى پذيرد و آنچه علمش مخصوص ذات اقدس الهى است و غير از خدا كسى آن را نمى داند تاويل متشابه است، نه تفسير آن: واخر متشابهات...و لا يعلم تاويله الا الله... (95) تذكر: امورى كه علمش مخصوص خداى سبحان يا معصومان (عليهم السلام) است، دو قسم است: قسم اول علومى است كه خداوند يا معصومان (عليهم السلام) است، دو قسم است: قسم اول علومى است كه خداوند يا معصومان (عليهم السلام) به غير خود تعليم نكرده اند و ديگران نه توان درك آن را دارند و نه مكلف به آن هستند؛ مانند اسماء مستاثره. البته در آن تامل است كه آيا خداوند آنها را به معصومين (عليهم السلام) تعليم كرده است يا نه. گرچه تعليم كردن آنها به معصومين (عليهم السلام) اولى و اصرب است. ولى ديگران بر اثر عدم ظرفيت و عاء وجودى آنان را فراگيرى چنان دانشى محرومند.

قسم ديگر علومى است كه گرچه بالاصاله از آن خداوند است، ليكن از اسرار ويژه الهى نيست،، بلكه خداوند آن را براى آموختن نازل كرده است، ليكن آموختن آن، راه ويژه اى دارد كه براى پيدا كردن راه آموزش آن بايد به خدا مراجعه كرد و مراجعه به خدا همان مراجعه به سنت آنان است، و اين دو رجوع ملازم هم است ؛ چنانكه آن دو مرجع متلازم يكديگر است. البته مرجع بالذات يكى است.

آنچه علمش از اسرار الهى است و اصلا به غير خدا نمى رسد، متشابه هم نيست ؛ زيرا متشابه نيز تفسيرش ميسور غير خداست. حاصل اين كه، تشابه از اوصاف دلالت است در آياتى كه ظهور در معنايى دارد، گرچه آن معنا شبهه ناك است، در حالى كه حروف مقطعه اصلا ظهور در معنايى خاص ‍ ندارد تا شبهه ناك باشد.

راى دوم

حروف مقطعه هر سوره نام همان سوره است. (96) چنانكه سوره هاى يس و طه و ص و ق هر كدام به نام حروف مقطعه خود موسوم شده است. برخى سوره ها نيز اسمهاى متعددى دارد كه يكى از اسامى آنها نيز همان حروف مقطعه آغاز آن سوره هاست و در واقع نامهاى ديگر مشهور و حروف مقطعه نام مستور آن است .

مرحوم شيخ طوسى اين راى را در تفسير حروف مقطعه بهترين راى دانسته، مى گويد:

اگر اشكال شود كه چرا اين حروف را اين كه نام سوره است، جزو سوره قرار گرفته ؟ در پاسخ مى گوييم: همان طور كه كلماتى نظير بقره و آل عمران هم نام سوره است و هم جزو سوره، الم نيز مى تواند در عين اين كه جزو سوره است نام سوره نيز باشد. (97)

پاسخ: گرچه نامگذارى اشيا يا اشخاص در مواردى ارتجالى است (98)

و مناسبت خاصى نمى طلبد، ليكن اثبات مدعاى مزبور در مورد خاص ‍ دليل مى طلبد؛ گرچه ما دليلى بر نفى تسميه سوره ها به اين نامها نيز نداريم، ولى دليلى بر اثبات نيز نيست ؛ از اين رو در بوته احتمال قرار مى گيرد.

راى سوم

حروف مقطعه نامهاى قرآن است ؛ چنانكه فرقان و ذكر نامهاى قرآن كريم است. (99)

پاسخ: گرچه اين احتمال نيز محال عقلى نيست، ولى اثبات آن، دليل معتبر مى طلبد و دليلى از سوى صاحبان اين راى ارائه نشده است ؛ از اين رو از محدوده احتمال تجاوز نمى كند.

اگر اين حروف نام قرآن باشد لازمه اش آن است كه بتواند به جاى هر يك از آنها كلمه القرآن يا ساير نامهاى، مانند فرقان يا ذكر، نهاد، مانند اين كه به جاى (كهيعص # ذكر رحمت ربك...) (100) بتوانيم بگوييم: القرآن ذكر رحمت ربك.... البته تالى مزبور نزد صاحبان راى سوم باطل نيست، چنانكه را اصل تلازم نيز مى توانند ملتزم شوند.

راى چهارم

هر يك از حروف مقطعه علامت اختصارى و اشاره اى به اسمى از اسماى حسناى الهى وبرخى نيز رمز اشاره به نام پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) است ؛ (101) هر يك از نامهاى الهى مركب از چند حرف است و از هر نامى حرفى گزينش شده و به صورت ناپيوسته در ابتداى برخى سوره قرآن قرائت مى شود.

نحوه گزينش اين حروف نيز متفاوت است ؛ گاهى از ابتداى نام خدا انتخاب شده ؛ مانند الف كه از اسم الله و كاف كه از اسم كافى برگرفته شده و گاهى از حروف ميانى آن ؛ مانند حرف ى از اسمهاى عليم، حكيم و رحيم. گاهى نيز حرف پايانى اسم گزينش شده است ؛ مانند حرف م كه از نامهاى عليم و حكيم و رحيم اتخاذ شده است.
در تاييد اين راى گفته شده: ذكر حروف رمز اختصارى براى دلالت بر كلمات، در فرهنگ عرب زبانان مرسوم است ؛ مانند قول شاعر:
قلنا لها: قفى قالت: قاف لا تحسبى انا نسينا الا يجاف

حرف ق در اين شعر حرف رمز و علامت اختصارى قد وقفت است. در حديث نيز آمده است: كفى بالسيف شا، كه شا رمز كلمه شافيا است. (102)

مرحوم شيخ رئيس ابوعلى سينا نيز در رساله نوروزيه خود كه در شرح و تفسير حروف مقطعه نگاشته، معتقد است كه هر يك از اين حروف، رمز و علامت اختصارى كلمه اى خاص است ؛ مانند اين كه الف ناظر به بارى تعالى است و ب ناظر به عقل اول و ج ناظر به نفس كلى و د ناظر به عالم طبيعت. (103)

در تاويلات كاشانى نيز آمده است:
خداوند با اى حروف (الم) به همه هستى اشاره كرده است ؛ زيرا الف اشاره به ذاتى است كه اول وجود است و لام اشاره به عقل فعال كه به جبرئيل موسوم است و... و ميم اشاره به محمد (صلى الله عليه وآله) كه آخر وجود است و به او دايره هستى پايان مى پذيرد و به آغاز آن متصل مى گردد. (104)

پاسخ: اين احتمال نيز محال عقلى نيست، ولى چنانكه در پاسخ راى سوم گفته شد اثبات آن دليل مى طلبد و دليلى بر آن اقامه نشده جز رواياتى كه يا از نظر سند مرسل و يا از نظر دلالت و يا از نظر دلالت ضعيف است و در بحث روايى ذكر خواهد شد.

اين گونه احتمالات در معنا و تفسير حروف مقطعه قرآنى، هم فاقد دليل نقلى معتبر است و هم فاقد برهان عقلى.

آنچه در تاييد اين احتمال از اشعار عرب ذكر شد نيز ناتمام است ؛ زيرا استفاده از حروف رمزى و اختصارى براى دلالت بر كلمات در نثر، در ميان عرب زبانان مرسوم نيست و اشعارى كه مفسران بدان استناد كرده اند؛ بر فرض صحت به جهت ضرورت شعرى است و روشن است كه آنچه در نثر و كلام عادى رواى نيست در نظم هنگام ضرورت رواست.

اما آنچه شيخ رئيس ابوعلى سينا درباره حروف مقطعه گفته اند نيز فاقد دليل معتبر است و ذكر اين گونه تناسبها (كه چون الف در حروف ابجد اولين حرف است و بارى تعالى اولين موجود است، پس الف اشاره و رمزى به آن ذات مقدس است) اطمينان بخش نيست، زيرا اوليت حق از امور تكوينى و حقيقى است و اوليت الف در حروف ابجد از امور اعتبارى، كه به اعتبار معتبران وابسته است و امور اعتبارى نمى تواند نشانه امور تكوينى باشد؛ بين امور تكوينى و امور اعتبارى موازنه اى نيست تا يكى بر ديگرى باشد.

افزون بر اين كه، امور اعتبارى چون به قرارداد معتبران متكى است جايگاه آنها در ميان امتها متفاوت است ؛ حروف ابجد تنها حروف الفباى برخى از مردم روى زمين است، نه حروف الفباى همه اقوام و ملل. در اشارات پايانى بحث روايى راه تصحيح اين گونه احتمالها مطرح مى شود.

استاد علامه طباطبايى (قدس سره) در پاسخ به اين احتمال مى گويد:

استفاده از رمز در جايى است كه گوينده نمى خواهد جز مخاطب، كسى به مراد او پى ببرند؛ در صورتى كه اسماى حسناى الهى - كه صاحبان اين راى، حروف مقطعه را نشانه آن مى دانند - در موارد فراوانى از سوره هاى قرآن به تصريح يا تلويح ذكر شده است و با اين وجود، فايده اى در اشاره به آن اسماء بوسيله حروف رمزى باقى نمى ماند. (105)

راى پنجم

حروف مقطعه علامت اختصارى و رمز يكى از اسماى الهى معرفى شد، ليكن در اين قول مدعا اين است كه از تركيب اين حروف اسم اعظم پديد مى آيد؛ مانند اين كه از تلفيق حروف مقطعه الر و حم و ن الرحمن كه اسم اعظمى لفظى است پديد مى آيد؛ چنانكه براى اشاره به نام مبارك حضرت مهدى (عج الله تعالى فرجه الشريف) از حروف مقطعه م ح م د استفاده مى شود.

صاحبان اين راى به برخى روايات استناد كرده اند كه در بحث روايى به آن اشاره خواهد شد.

پاسخ: اسم اعظم گاهى بر اسماى لفظى ختدا اطلاق مى شود و گاهى بر اسمهاى تكوينى او، نامهاى لفظى كلماتى است كه بر ذات و صفات الهى دلالت دارد دارد و برخى عظيم است، مانند قدير، عليم، حكيم، حى و رزاق و برخى اعظم است، مانند الله و الرحمن. سر اعظم بودن اين دو نام آن است كه ساير نامهاى خداى سبحان را زير پوشش دارد؛ چنانكه اسم شافى زير پوشش اسم رزاق است و اسم رزاق زير پوشش اسم خالق و آن زير پوشش اسم قادر و آن زير پوشش اسم جامع و اعظم الله كه بر ذات جامع همه كمالات دلالت دارد و همچنين زير پوشش نام اعظم الرحمن كه بر همه رحمتهاى الهى دلالت دارد. (106) شايان ذكر است كه، غير از الله و الرحمن هر نامى كه بر نام ديگر احاطه دارد، نسبت به نام زير پوشش خود اسم اعظم نسبى است، اما الله و الرحمن اسم اعظم مطلق است.

گاهى نيز مراد از اسم اعظم، اسم تكوينى است: نه لفظى و مفهومى و اين مصطلح اهل معرفت است كه از ادعيه و روايات اهل بيت (عليهم السلام) اتخاذ شده است. در اصطلاح اهل معرفت، اسم عبارت است از ذات حق با تعيين خاص ؛ يعنى، ذاتى كه صفتى از صفات وى مورد نظر ما باشد.

درباره تركيب حروف مقطعه براى دستيابى به اسم اعظم الهى، به چند نكته بايد توجه داشت:

1- اين وجه را به عنوان تفسير حروف مقطعه نمى توان پذيرفت ؛ زيرا فاقد هر گونه دليل معتبر است.

2- نامهاى الله و الرحمن كه از اسماى اعظم لفظى خداوند سبحان است، به صراحت در قرآن كريم آمده است و نيازى نيست تا از تلفيق و تركيب حروف مقطعه با آنها دست بيابيم.

3- درباره اسم اعظم، چنانكه در تفسير سوره حمد گذشت، بايد گفت: اسم اعظمى كه آثار تكوينى همانند احياى مردگان و يا طى الارض دارد از سنخ لفظ نيست و توقع چنان آثارى از لفظ بر پايه پندارى نادرست درباره اسم اعظم است . همچنين اسم اعظم، مفهومى حصولى نيست تا با فراگيرى آن بتوان مردگان را زنده كرد يا طى الارض داشت، بلكه اسم اعظم مقامى است كه باريافتگان به آن ، گرچه هم نگويند با صرف اراده بر چنين كارهايى قادرند.

در نظام هستى كه بر اساس حق عينى و در مدار عليت و معلوليت حقيقى اداره مى شود نمى توان با امور اعتبارى مانند لفظ و مفهوم (رابطه لفظ و مفهوم) بر امور تكوينى اثر گذاشت ؛ در چنين نظامى هر علت موثرى بايد بر معلول خود فائق و از آن قويتر باشد. البته مى توان با نيايشهاى ويژه در قرائت آيات يا ادعيه استعداد مناسب قابلى را فراهم كرد تا مبادى فائقه كه به اذن خداوند سبب فاعلى هستند، علت پيدايش اثر تكوينى شوند، ليكن در اين حال تاثير از آن مبدا ملكوتى است، نه لفظ يا مفهوم ذهنى شخص ‍ نيايشگر.

انسانهاى ملكوتى و فرشته منشى كه به مقام اسم اعظم بار يافته اند بر امور ملكى فائقند و در نظام تكوينى هستى تصرف مى كنند، همانند آصف بن برخيا كه به بهره گيرى از علومى كه حضرت سليمان (عليه السلام) به وى آموخته بود، در زمانى كوتاهتر از برهم خوردن پلك چشم، تخت ملكه سبا را از منطقه اى دور، يعنى از يمن به فلسطين آورد: قال الذى عنده علم من الكتاب انا اتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك. (107) انسانى كه به مقام بار نيابد از الفاظ يا مفاهيم ذهنى او كارى ساخته نيست:

گر انگشت سليماني نباشد
چه خاصيت دهد نقش نگيني
عمرو بن معدى كرب كه از سلحشور نامدار عرب بود شمشيرى موسوم به صمصامه داشت كه برندگى زبانزد بود. خليفه دوم آن را خواست و چون كارآيى مطلوب را در آن شمشير نيافت به عمرو نوشت: صمصامه تو، بر خلاف شهرتى كه دارد، برندگى لازم را ندارد. عمرو نيز در پاسخ خليفه نوشت: من شمشير برايت فرستادم، نه ساعد، و شهرتى كه صمصامه در برندگى دارد مرهون بازوى توانمند من است. (108)

الفاظ همچون صمصامه اى است كه تا در دست انسان سلحشورى قرار نگيرد موثر نيست و مقام خاص اسم اعظم تكوينى ساعدى است گاهى با صمصامه الفاظ ويژه، در هستى تصرف مى كند.

آثار تكوينى كه درباره سوره حمد آمده نيز، از همين قبيل است ؛ امام صادق (سلام الله عليه) مى فرمايد: اگر قرائت سوره حمد مردگان را زنده كند شگفت آور نيست: لو قرات الحمد على ميت سبعين مره ثم ردت فيه الروح ما كان ذلك عجبا. (109)

رابطه الفاظ و معانى آنها، اعتبارى و قراردادى است و از اين رو واژه هايى كه در يك فرهنگ مستعمل است، در ساير فرهنگها مهمل و بى معنا به شمار مى آيد؛ مانند اين كه كلمه عين در زبان عربى داراى هفتاد معناست و در برخى قصايد شعرى در هفتاد بيت به هفتاد معنا آمده است، ليكن در فرهنگهاى ديگر لفظى مهمل است. تاثير عينى الفاظ در امور تكوينى مستلزم تاثير امور اعتبارى در امور تكوينى است و بطلان اين امر بديهى است.

حاصل اين كه، اسم اعظم مقام است و درجاتى دارد و بار يافتگان به آن مقام گاهى بى لفظ در جهان تكوينى اثر مى گذارند و مستجاب الدعوه اند. سوره حمد نيز اگر بر زبان آنان جارى شود عامل احياى مردگان است. با اسم اعظم تكوينى كه مقام ملكوتى است مى توان در نظام هستى تصرف كرد، نه با لفظ و مفهوم اعتبارى. پس، گرچه از تركيب برخى حروف مقطعه قرآنى اسمهاى اعظم مانند الله و الرحمن ساخته مى شود، ليكن اينها اسم اعظم لفظى است، نه تكوينى تا آثار تكوينى داشته باشد.

تذكر 1 - همان طور كه اشاره شد آثار تكوينى كه براى ادعيه و اذكار ذكر مى شود نيز در حقيقت آثار مقام خاص داعى است. دعاكننده بر اثر قرب خاصى كه به ذات اقدس الهى دارد، در جهان هستى اثر مى گذارد، يا آن كه با نيايش و ابتهال، نصاب قابلى را به كمال مى رساند تا مبدا فاعلى، آثار و يژه را ارائه كند. به هر تقدير، تاثير تكوينى به نفس قدسى داعى يا مبدا برتر باز مى گردد.

2- از برخى ادعيه و روايات كه مراد از اسماى الهى نامهاى لفظى و مفهومى نيست، بلكه اسمهاى تكوينى است و آنچه را ما تلفظ مى كنيم اسم الاسم است و اين اسماى لفظى اسمهاى حقيقى خداى سبحان نيست ؛ زيرا در اين ادعيه و روايات سخن از اسمى است كه اركان هر چيزى را فرا گرفته و با آن، زمين گسترده شده يا سلسله جبال برافراشته شده يا بهشت و دوزخ سخن از لفظ عربى و غير آن نيست.

اميرالمومنين (سلام الله عليه) به خداى سبحان عرض مى كند: و باسمائك التى ملات اركان كل شى ء، واسالك باسمك الذى اقمت به عرشك و كرسيك... و حملتهم (حمله العرش) بذلك الاسم يا الله... (110) همچنين رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) در نيايش جامع خود به خدا عرض مى كند: اسالك باسمك الذى خلقك به مالك، خازن النيران... باسمك الذى غرست به اشجار الجنان... باسمك الذى فتحت به ابواب الجنان... النيران... باسمك الذى فجرت به عيون الجنان... باسمك الذى خلقت به جنه عرضها كعرض السماء والارض... باسمك الذى خلقت به واحييت جميع خلقك بعد ان كانوا امواتا بذلك الاسم... باسمك الذى تميت به جميع خلقك عند فناء آجالهم... باسمك الذى تحيى به جميع خلقك للقيام بين يديك... باسمك الذى تحشر به جميع خلقك... باسمك الذى قذفت به الخوف فى قلوب الخائفين الراجين... باسمك الذى تنوم به العيون... باسمك الذى انزلته على عيون اهل الغفله فغفلوا عنك فناموا عن طاعتك... باسمك الذى انزلته على عيون محبيك فطار عنهم النوم اجلالا لعظمه ذلك الاسم... (111)

همه آيات الهى اسماى تكوينى اوست ؛ هر موجودى كه آيه حق است سمه و علامت اوست. پس امور عينى و مقامهاى تكوينى اسماى حقيقى خداست.

با تاملى بيشتر بايد گفت: اسمهاى لفظى اسم اسم الاسم است ؛ زيرا اسمهاى لفظى به طور مستقيم اسم و سمه (علامت) امور عينى نيست، بلكه نامهاى لفظى سمه معانى ذهنى است كه با علم حصولى ادراك مى شود و معانى ذهنى حصولى اسم و سمه امور عينى، و امور عينى و مقامهاى تكوينى سمه حقيقى خداى سبحان است و همان طور كه كلام خدا همان فعل اوست:

و انما كلامه سبحانه فعل منه، (112) اسم حقيقى او نيز امور و اعيان تكوينى است، نه امور اعتبارى. در نتيجه بايد گفت: در جهان عينى تنها از اسم حقيقى اثر تكوينى و عينى بروز مى كند، نه از اسم الاسم كه مفهوم حصولى ذهنى است و نه از اسم اسم الاسم كه كلمه لفظى است.

مقامهاى معنوى كه نصيب احدى از عالمان ربانى مانند سيد بن طاووس، ابن فهد حلى و سيد بحر العلوم شده، كارساز است، نه الفاظ و مفاهيمى كه عمر انسانهاى عادى با آنها مى گذرد و از آن طرفى نمى بندند. امام مجتبى (عليه السلام) فرمودند: كسى كه در قلبش جز رضاى حق خطور نكرد، مستجاب الدعوه است و من ضامن آن هستم: و انا الضامن لمن لم يهجس فى قلبه الا الرضا ان يدعو الله فيستجاب له . (113)

بررسى موارد استجابت و عدم استجابت دعا از يك سو، و ارزيابى نصوص ‍ وارد، درباره شرايط استجابت نيايش و موانع آن، مانند اللهم اغفر لى الذنوب التى تحبس الدعاء(114) از سوى ديگر نتيجه مى دهد كه تاثير ادعيه، راجع به الفاظ اعتبارى يا مفاهيم ذهنى آنها نيست، بلكه با تحقق معانى آنها در نفس دعا كننده نصاب قبول به تماميت مى رسد و فيض از مبدا فاعلى دريافت مى شود. البته الفاظ و مفاهيم ذهنى آنها زمينه حصول استعداد را فراهم مى كند.

راى ششم

حروف مقطعه سوگندهايى است كه خداوند ياد كرده است بر اين كه قرآن كلام و كتاب اوست و سر سوگند به اين حروف آن است كه حروف الفبا داراى شرافت و حرمت است ؛ زيرا كتب آسمانى و اسماى الهى از همين حروف تشكيل شده است. (115)

پاسخ: اين احتمال نيز گرچه استحاله عقلى ندارد، ليكن از يك سو، هيچ گونه دليل معتبرى آن را تاييد نمى كند و از سوى ديگر، احتمال مزبور تفسير حروف حروف مقطعه محسوب نمى شود. اگر بپذيريم كه يس به معناى سوگند به يس است همچنان اين پرسش باقى است كه مراد از اين مقسم به چيست ؟ و آنچه به عنوان سر، ياد شد، اختصاصى به حروف چهارده گانه ندارد.

آنچه در قرآن كريم بدان سوگند ياد شده، اعم از جمادات مانند: خورشيد و ماه يا غير آنها مانند: اسماى حسناى خداوند، معنايش روشن است، ولى معناى حروف مقطعه روشن نيست. پس در اين راى دو ابهام وجود دارد: يكى در اصل سوگند بودن حروف مقطعه و ديگرى در معناى مقسم به.

مخاطبان سوگند بايد بدانند لفظى كه بدان سوگند ياد شده چه معنايى دارد. قسم براى كسى است كه در صحت دعوى مدعى شك داشته باشد و گوينده بخواهد با سوگند، شك او را بزدايد. رسول اكرم و ساير معصومان (عليهم السلام) كه به راز و رمز اين حروف آگاهند، چون در صحت دعوى الهى شك ندارند نيازى به سوگند ندارند و ديگران كه بر اثر شك نيازمند اين سوگندها هستند به معناى آنها راه ندارند.

راى هفتم

اين حروف بر اساس حساب ابجد (116) اشاراتى است به مدت بقاى اقوام و امتها و اجل آنها و نعمتها و بلاها؛ (117) چنانكه در روايات آمده است كه المص ناظر به انقراض دولت اموى است. اين راى از برخى روايات گرفته شده است.

پاسخ: رواياتى كه مويد اين قول است، اعتبارش معلوم نيست. (118) گرچه اعتبار علم حروف و خواص هر حرف مانند علم اعداد و آثار ويژه هر عدد، نزد مدعيانش پذيرفته است و دليلى بر بطلان آنها نيست. آنچه در اين جا مطرح است اين است كه آيا مدلول حروف مقطعه اشاره به تحديد برخى اقوام و تهديد به زوال و انقراض بعضى امت هاست ؟ كه ظاهرا مدعايى بى دليل است.

راى هشتم

اين حروف بر اساس حساب جمل كه نوعى محاسبه است، اشاراتى به مدت بقاى امت اسلامى (119) است.

پاسخ: اين وجه نيز احتمالى صرف است و نه تنها دليل معتبرى بر آن نيست، بلكه با قرآن كريم نيز ناهماهنگ است ؛ زيرا قرآن كريم به صراحت اعلام مى كند: هيچ فرد فرد يا امتى اجل مقدر خود را نمى داند: و ما تدرى نفس ماذا تكسب غدا و ماتدرى نفس باى ارض تموت (120) معصومين (عليهم السلام) نيز به تعليم الهى از زمان ارتحال خود باخبرند، ولى ديگران چنين علمى ندارند. بنابراين، نمى توان پذيرفت كه از يك سو خداى سبحان بگويد هيچ كس زمان مرگ خود را نمى داند و از سوى ديگر حروفى نازل كند كه با جمع بندى آنها زمان انقراض امت اسلامى معلوم شود. برخى مفسران اين راى را سخيف ترين راى درباره حروف مقطعه دانسته اند. (121) همان طور كه در پاسخ راى هفتم گذشت، گرچه حساب جمل نزد مدعيانش مقبول است، ليكن اشاره بودن مدلول جملى حروف مقطعه به آجال امم نيازمند به دليل است.

راى نهم

مراد از اين حروف الفباست كه به عنوان مثال و نمونه ذكر شده (122) و تفصيل آن در بيان راى يازدهم خواهد آمد.

پاسخ: حتى اگر حروف مقطعه را مثال و نمونه اى از حروف الفبا بدانيم، اين وجه را به عنوان تفسير حروف مزبور نمى توان پذيرفت ؛ مگر آن كه گفته شود از اين حروف متنوع، بسيط و مركب هيچ معنايى اراده نشده، و فقط به عنوان اشاره به تركيب قرآن از سنخ اين حروف نازل شده است كه در اين حال، تفسيرى نخواهد داشت.

راى دهم

حروف مقطعه براى تنبيه و اسكات كافران بوده است ؛ (123) آنان به يكديگر سفارش مى كردند كه به قرائت قرآن پيامبر گوش فرا ندهند و با ايجاد جنجال مانع شنيدن آن شوند: لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوافيه. (124) گاهى نيز در هنگام تلاوت قرآن با كارهايى مانند سوت زدن، و صداهاى دسته جمعى، مى كوشيدند تا پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) را از خواندن قرآن منصرف يا در آن دچار اشتباه كنند. از اين رو خداى سبحان در آغاز برخى سوره ها اين حروف را نازل كرد تا مشركان با شنيدن اينها كه نه نظم بود و نه نثر، و چون بى سابقه بر اعجابشان را برمى انگيخت، ساكت شوند و گوش فرادهند.

توضيح اين كه، بر اساس ين راى حروف مقطعه اسم نيست (اسم اعظم يا عظيم خداوند يا اسم قرآن يا اسم سوره و يا نام پيامبر (صلى الله عليه وآله)) بلكه حروفى نظير حروف تنبيه است. جز اين كه حروفى مانند الا و ها حرف تنبيه رايج و شايع است و حروف مقطعه حروف تنبيه غير رايج است و مزيت قرآن كريم بر لغت عرب همين است كه در هر زمينه از جمله زمينه هاى ادبى نوآورى دارد؛ چنانكه فخر رازى در ذيل آيه شريفه و لا تلقوا بايديكم الى التهلكه (125)، در پاسخ شبهه اديبان و لغويان كه گفته اند وزن تفعله در مصادر ثلاثى مجرد نيامده مى گويد:

من از تكليفات نحويان در اين گونه موارد در شگفتم ؛ زيرا آنان اگر شعرى مجهول بيابند كه شاهد مدعايشان اس، خوشحال مى شوند و آن را دليلى محكم به شمار مى آورند در حالى كه ورود اين لفظ (تهلكه) در كلام الهى كه موافقان و مخالفان، همه به فصاحت آن گواهى مى دهند، دليل بهترى است بر صحت اين لفظ. (126)

مراد فخر رازى اين است كه: اين اشكال براى كسى مطرح است كه وحى و كلام الله بودن قرآن براى وى ثابت نشده باشد. اما كسى كه اعجاز قرآن برايش به ثبوت رسيده است قرآن كريم خود بزرگترين منبع ادب عربى است. بنابراين، در مورد حروف مقطعه هم پس از ثبوت اعجاز قرآن نبايد آن را با شعر و نثر شاعران يا ساربانان عرب زبان سنجيد و نمى توان گفت به دليل عدم استعمال عرب زبانان ، اينها حرف تنبيه نيست. صاحبان اين راى اختلاف كرده اند كه آيا اين حروف براى تنبيه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) است يا تنبيه مشركان.

پاسخ: اين وجه نيز اولا، يك احتمال صرف است كه دليلى بر اثبات آن وجود ندارد، گرچه برهانى بر نفى آن نيز نيست و در بحث روايى خواهد آمد كه روايات مويد اين راى نيز اطمينان بخش نيست. ثانيا، اين وجه را به عنوان تفسير حروف مزبور نمى توان پذيرفت. ثالثا، اگر اين حروف براى اسكات باشد بايد عتايق از سور قرآنى داراى حروف مقطعه باشد و سوره هايى كه پس از هجرت نازل شده مشتمل بر آن نباشد، در حالى كه هم برخى سور اوليه فاقد آن و هم سوره هاى پس از هجرت واجد آن است ؛ حروف مزبور در عتايق سور كمتر آمده و در سور مدنى نيز يافت مى شود. رابعا، در تاريخ نقل نشده كه مشركان حجاز با شنيدن اين حروف تعجب و سكوت كرده باشند. خامسا، حتى اگر در هنگام شنيدن اين حروف سكوت كرده باشد، چرا هنگام شنيدن ساير آيات سكوت كرده باشند؛ زيرا ساير آيات براى آنان تازگى نداشت و مشابه آياتى بود كه پيش از آن شنيده بودند. البته اگر اگر طبق شواهد معتبر ثابت شود كه حروف مقطعه از نظر قرآن كريم، حروف تنبيه است و به معناى الا و مانند آن به كار مى رود، يا اصل جعل آنها براى اسكات مخاطبان عنود بوده، معنايى غير از هدف يا؛ شده ندارد، آنگاه مورد قبول است و نيازى به تفسير ندارد.

نكته: اگر اين حروف براى تنبيه باشد حتما براى تنبيه ديگران است، نه تنبيه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله)، برخى مفسران گفته اند: چون پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به كارهاى دنيوى اشتغال داشت خداوند براى تنبيه آن حضرت و توجه وى به وحى اين حروف را نازل كرد. اين سخن ناصحيح است ؛ زيرا پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) قلبش متيم به حب خدا بود و خداى سبحان به او شرح صدر عطا كرده بود و هرگز دلش از ياد خدا غافل نبود؛ زيرا مردان الهى كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) كاملترين آنهاست چيزى آنان را از ياد خدا غافل نمى كند: رجال لا تلهيهم تجاره و لا بيع عن ذكر الله (127)

استغفار مى كنم: انه على قلبى و انى لا ستغفر الله بالنهار سبعين مره (128)

براى تعليم ديگران است، نه براى خود آن حضرت. آن قلب مطهر، از هر غين و غبار غفلت و گناه منزه است ؛ زيرا آيه شريفه تطهير به نحو مطلق همه رجسها را از حريم قلب نفى مى كند. از سوى ديگر، اگر اين حروف براى تنبيه پيامبر باشد وجهى ندارد كه جزو متن و نص قرآن قرار گيرد، مگر آن كه نظير كلمه قل باشد كه هم خطاب به پيامبر است و هم جزو متن صحيفه دينى قرار گرفته است.

راى يازدهم

همان طور كه به اجمال در راى نهم بيان شد، خداى سبحان با اين حروف تحدى كرده است (129) و آوردن اين حروف در صدر سوره ها از قبيل شمارش و بيان حروف الفباست و بدين معناست كه شما اگر در معجزه بودن قرآن ترديد داريد؛ با همين حروفى كه قرآن از آن فراهم آمده، كتابى همانند قرآن پديد آورديد يا ده سوره يا حداقل يك سوره مانند آن بسازيد و عجز شما از نگاشتن كتاب يا سوره اى همانند قرآن با حروفى كه با آن محاوره مى كنيد و قرآن نيز از همان حروف ساخته شده، نشانه اعجاز قرآن كريم و استناد آن به خداى سبحان است.

همان گونه كه انواع خوراكيها، ميوه ها و انسانها از خاك پديد آمده اند و جز خدا كسى نمى تواند از خاك انسان يا ميوه بيافريند، آيات قرآن نيز از همين حروف است، ليكن غير خدا كسى قادر برساختن آن نيست. مويد اين وجه آن است كه، چنانكه در بيان ويژگيهاى حروف مقطعه گذشت، بيشتر سوره هايى كه با حروف مقطعه آغاز مى شود، نخستين آياتش درباره عظمت قرآن و اعجاز آن يا وحى و رسالت است ؛ چنانكه در همه سوره هايى كه با حم شروع مى شود و به حواميم سبعه موسوم است، سخن از وحى و قرآن است و اين تناسب، مايه تقويت اين راى است كه مراد از اين حروف تحدى است.

پاسخ: گرچه اين وجه مانند برخى از آراى ديگر از مناسبترين وجوهى است كه درباره حروف مقطعه گفته شده و فى الجمله قابل قبول است، ليكن دليل معتبرى آن را تاييد نمى كند.

اين گونه وجوه كه نه دليلى بر اثبات آن است و نه برهانى بر نفى آن اقامه شده، آنچه در جهت تقرير آن گفته شود استحسان و آنچه در نفى آن بازگو شود استبعاد است. متوسطان از انسانها از تراكم وجوه استحسانى به طمانينه مى رسند؛ زيرا آنان متراكم را علم مى پندارند و به گمان رسيدن به علم از تحقيق دست برمى دارند، ولى محققان علمى كه در كنار وجوه استبعادى را نيز مى نگرند رغبت تحقيق بيشتر مى يابند. سر تبيين وجوه استحسانى آن است كه در مراحل تحقيق به صرف آن بسنده نكنيم.

اما آنچه در تناسب اين وجه با نخستين آيات سوره هاى داراى حروف مقطعه گفته شده، صحيح است ؛ زيرا سوره هايى كه با حروف مقطعه آغاز مى شود به استثناى سوره هاى مريم، عنكبوت، قلم و روم، همه در نخستين آياتش سخن از وحى و قرآن دارد و چهار سوره مزبور نيز، گرچه صدر آن متعرض عنوانهايى مانند وحى و كتاب نيست، ليكن در اثناى آنها از وحى و قرآن سخن به ميان آمده است.

تذكر: گرچه مردم مى دانستند قرآن به زبان عربى است و از همين حروف تشكيل شده است، ليكن ذكر اين حروف لازمه تحدى است. خداى سبحان مى فرمايد: پيامبر يك نفر است و كتابى اعجازآميز كه از همين حروف ساخته شده آورده است و شما حتى اگر همه جن و انس را به يارى بطلبيد نمى توانيد حتى يك سوره مانند سوره هاى قرآن بياورند.

بر اساس اين وجه لازم نيست حروف مقطعه بر معنايى خاص دلالت كند؛ زيرا معنايش جز اين نيست كه اين مواد خام در جهان غيب و دور از دسترس شما نيست، اگر قرآن كتابى بشرى است، شما نيز همانند آن را پديد آوريد. يكى از وجوه تحسينى اين راى آن است كه گفته شده: همان طور كه همه اسماى حسناى الهى داراى يك يا چند حرف مقطع است، همچنين هيچ آيه اى در قرآن يافت نمى شود كه برخى از حروف مقطعه در آن نباشد؛ يعنى حروف هر آيه يا فقط از حروف مقطعه متشكل است، مانند: علم الانسان ما لم يعلم، (130) ان مع العسر يسرا (131) هلك عنى سلطانيه (132) و... يا مركب از حروف مقطعه و غير آن است ؛ مانند: لا يمسه الا المطهرون (133) كه واو از حروف مقطعه نيست.

از اين رو مى توان حدس زد كه تصدير بعضى از سور به چهارده حرف مزبور براى آن است كه حروف مقطعه در هر آيه از آيات قرآن حضور دارد و بر اين اساس، تحدى با ذكر حروف مزبور به مورد خواهد بود.

راى دوازدهم

حر.وف مقطعه در اوايل سور مخصوص نشانه غلبه حروف مزبور در كلمات آن سور است (134) و اين خود يك معجزه است. صاحبان اين راى معتقدند كه در سوره هاى مشتمل بر حروف مقطعه، درصد حروف مزبور نسبت به ساير حروف آن سوره، بيشتر از همين درصد در ساير سوره هاست. مثلا حرف ق در هر يك از سوره هاى ق و حم عسق، 57 بار تكرار شده است و با توجه به 57 بار تكرار اين حرف در سوره ق، درصد آن نسبت به همه حروف اين سوره 782349/3 است كه در اين درصد حرف ق در سوره ق از درصد حرف ق در هر يك از سوره هاى قرآن بيشتر است به جز سه سوره شمس ، قيامت و فلق.

مثال ديگر: سوره اعراف با حروف مقطعه المص آغاز مى شود؛ بررسى و تحليل آمارى نشان مى دهد كه تعداد حرف الف در اين سوره 2529 و تعداد حرف ل 1530 و تعداد حرف م 1164 و تعداد حرف ص 97 و مجموعا 5320 است كه درصد اين رقم نسبت به همه حروف همين سوره 558/37 است و اين درصد حروف المص اگر با درصد همين حروف در 113 سوره ديگر سنجيده شود و به مكى و مدنى بودن و طول و قصر سوره ها نيز توجه شود، المص در سوره اعراف بيشترين درصد را نسبت به همه سوره ها دارد.

بر خلاف آنچه شهرت يافته، صاحبان اين راى مدعى نيستند كه مثلا، حرف ق در سوره ق از ساير حروف آن سوره بيشتر است يا حرف ق در آن سوره از حرف ق ساير سوره ها بيشتر است، بلكه مى گويند: درصد حرف ق نسبت به ساير حروف اين سوره، بيشتر از همين درصد، در ساير سوره هاست. پس ممكن است تعداد حرف ق در سوره بقره بيشتر از تعداد آن در سوره ق باشد و اين ناقض آن مدعا نيست.

همچنين مدعاى آنان اين نيست كه مثلا در سوره مباركه اعراف حرف الف بيش از لام و لام بيش از ميم بيش از صاد و صاد از ساير حروف الفبا بيشتر است.

پاسخ: اگر اين وجه اثبات شود از معجزات لفظى قرآن به شمار مى رود؛ زيرا سوره اى مانند سوره بقره كه طى 12 يا 18 ماه نازل شده اگر چنين نظمى داشته باشد نشانه اعجاز آن است ؛ زيرا بشر عادى هرگز نمى تواند چنين سخن بگويد؛ چنانكه اعجاز عددى قرآن در ساير موارد نيز شگفت انگيز است، مانند اين كه كلمه شهر در قرآن كريم دوازده بار، به عدد ماههاى سال و كلمه يوم 365 بار، به عدد روزهاى سال تكرار شده است و رقم واژه هاى دنيا و آخرت يكسان است. (هر يك 115 بار) (135)

كتابى كه طى 23 سال نازل شده است و داراى چنين نظم رياضى است، اگر اين نظم عددى در حد گمان نيز براى ما پيامى داشته باشد سودمند است.

اما درباره تحليل آمارى حروف مقطعه بايد گفت گرچه كوشش نيكويى است، ليكن به دليل موارد نقض آن، هنوز قابل اعتماد نيست و لازم است قرآن پژوهان دقيقتر بررسى كنند كه آيا مدعاى مزبور تنها در سطح مجموعه هاى همسان، مانند سوره هاى طوال، مئين، مفصل و... قابل ارزيابى است يا در سطح همه سوره هاى قرآن كريم، تا نقض پذير نباشد. به هر تقدير، در اين بخش تا كنون راى قابل اعتماد و نقض ناپذيرى ارايه نشده است، گرچه ممكن است طمانينه و روان شناختى نه اطمينان منطقى پديد آمده باشد.

راى سيزدهم

حروف مقطعه برى مرزبندى بين سوره ها و نشانه انقضاى سوره قبلى و شروع سوره بعدى است. (136)

پاسخ: اولا، براى تفكيك سوره ها از يكديگر، آيه كريمه (بسم الله الرحمن الرحيم) كافى است، چنانكه در برخى روايات آمده است كه در عصر نزول وحى نزول اين آيه كريمه نشانه پايان يافتن سوره پيشين و آغاز نزول سوره جديد بود: و انما كان يعرف انقضاء السوره بنزول (بسم الله الرحمن الرحيم) ابتدا للاخرى (137) . ثانيا، اگر اين حروف براى مرزبندى است، بايد همه سوره ها (به استثناى اولين سوره) داراى حروف مقطعه باشد، در حالى كه تنها در 29 سوره آمده است.

راى چهاردهم

اين حروف به منزله خلاصه و پيام اجمالى و محتواى سوره است. (138)

پاسخ: در اين صورت بايد ساير سوره ها نيز داراى چنين عنوانى باشد؛ زيرا كتاب منسجمى مانند قرآن بايد در اين بخش نيز منسجم باشد؛ چنانكه خداى سبحان درباره همگونى همه اجزاى قرآن مى فرمايد: الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى. (139)

راى پانزدهم

حرف مقطعه مقدمه و مفتاح سوره هاست. (140) صاحبان اين راى به برخى روايات استناد كرده اند كه مستند آنها در بحث روايى ذكر خواهد شد. برخى نيز گفته اند: حروف مقطعه جز افتتاح سوره ها هيچ نقش ديگرى ندارد. (141)

پاسخ: لازمه اين راى آن است كه همه سوره هاى قرآن داراى چنين مقدمه و مفتاحى باشد، در حالى كه 85 سوره قرآن فاقد آن است، همچنين با توجه به ناشناخته بودن حروف مقطعه، لازمه اين قول آن است كه حدود يك پنجم سوره هاى قرآن مبهم و ناشناخته باشد، زيرا اين حروف در آغاز يك پنجم سوره ها قرار گرفته و تا كنون معناى دقيق آنها ناشناخته است و وقتى كليد گنجيه اى روشن نبود آن گنجينه نيز مبهم است، زيرا از در بسته نمى توان وارد شد.

راى شانزدهم

در
- نظرات (0)

سوره‏ شناسي

حسين مرادي

سوره چيست؟

بنابر عقيده بسياري از دانشمندان علوم قرآني، كلمه سوره از ريشه «سور» به معناي حصار و بارو اشتقاق يافته است و از آن جا كه سوره‏هاي قرآن هر يك، قلمرو و محدوده خاصي دارند و فاصله‏هاي «بسمله» چونان حصاري دور هر يك از آنها را فراگرفته و يكي را از ديگري متمايز ساخته‏اند، به اين نام خوانده شده‏اند.

اقسام سور و حصار:

اين مرز بندي و حصاركشي گاه به صورت قراردادي و اعتباري و صرفاً جهت شناسايي و تمايز صوري و ظاهري است؛ مانند مرزهاي موجود ميان گروه‏هاي مختلف مردم در روستاها و شهرها و كشورهاي مختلف كه تنها براي تمايز و شناسايي و به تعبير آيه 13 سوره حجرات، براي «تعارف» (آشنايي متقابل) پديد آمده‏اند. پرواضح است كه اين مرزها و حصارها، اعتباري و تغيير پذيرند و نمي‏توانند دليل بر وجود تفاوت‏هاي اصيل و بنيادي ميان دسته‏هاي مختلف مردم باشند؛ همچنان كه گاه در اثر تحولات سياسي و اجتماعي و...برخي از كشورها تجزيه و يا درهم ادغام مي‏شوند. يا مانند يك گلستان بزرگ از گل‏هاي ياس كه با ديوارهاي كوتاهي، به چندين گلستان كوچك تقسيم شده است و بديهي است كه اين گلستان در هر حال گلستان ياس است و كشيدن ديوار و حصار ميان آن، موجب نمي‏شود كه بخشي از آن به باغ گل سرخ و بخشي ديگر به لاله‏زار و...تبديل شود.

اما گاه اين سور و حصار نه صرف يك قرارداد، بلكه حاكي از وجود تفاوت‏هاي ماهوي و سخنيت‏هاي گوناگون است مانند حصار موجود ميان باغ گل ياس و باغ گل سرخ كه بيانگر تمايز ذاتي و حقيقي ميان آنها و حاكي از دو نوع مختلف از گلستان است. ناگفته پيداست كه اين حصارـاگر هم نباشدـ باز هم گل ياس غير از گل سرخ و جداي از آن است. هر يك از آن دو، بوي خوش و شكل و شمايل خاصي دارند و از جايگاه و ماهيت ويژه‏اي برخوردارند.

سوره بندي قرآن از كدام گونه است؟

سوره‏هاي قرآن، هر چند از يك نظر همه سخن خدايند و ازمضامين و اهداف مشتركي برخوردارند، اما با تدبر در آنها و نيز در پرتو تعاليم پيامبر اكرم (ص) و ائمه اطهار (ع) به روشني در مي‏يابيم كه هر يك باغ و گلستاني است جداي از ديگري. هر سوره‏اي گل‏ها و ميوه‏هاي خاصي دارد و شكل و شمايل ويژه‏اي به خود گرفته است. هر يك از نظر اسلوب بياني، موسيقي و نظمآهنگ، ترتيب حروف، كلمات و آيات، شيوه‏هاي انذار و تبشير و...، با ديگري متفاوت است. حصارهاي موجود ميان آنها (بسمله) حاكي از باغ‏هاي رنگارنگ و زمينه‏هاي متفاوت و گوناگون‏اند. هر سوره‏اي جايگاه و رسالت ويژه‏اي دارد و از توانايي‏ها، كاركردها، آثار و بركات خاصي برخوردار است.

سوره‏شناسي چيست؟

در پرتو تعريفي كه از سوره و سوره‏هاي قرآن ارائه شد، معنا و مفهوم سوره‏شناسي نيز، خود به خود آشكار مي‏شود. سوره‏شناسي رشته‏اي از علوم قرآني است كه از جايگاه، اهداف و ويژگي‏هاي خاص يكايك سوره‏ها بحث مي‏كند و حكمت و ماهيت اصلي اين سوره‏ها و حصارها را كه به دور قسمت‏هاي مختلف قرآن كشيده شده است باز مي‏شناساند. سوره‏شناسي در واقع، قرآن‏شناسي تفصيلي - در برابر قرآن‏شناسي اجمالي - است و در پي آن است كه بداند ـ براي مثال ـ سوره «ضحي» در اين دنيا چه كاره است؟ چه كارهايي از آن ساخته است؟ انسان را به كجاها مي‏تواند برساند؟ جايگاه اصلي و رسالت حقيقي اين سوره چيست؟ آن را در كجاي زندگي بايد قرار داد؟ چه ياري و مددي مي‏تواند به ما برساند؟ آيا مي‏تواند براي سياست و حكومت و يا نظام آموزش و پرورش ما راهگشا باشد؟ جوانان ما چه سهمي از اين سوره مي‏توانند داشته باشند؟ اگر اين سوره نبود چه مي‏شد؟ چه كمبودهايي احساس مي‏شد؟ چگونه مي‏شود سوره ضحي را در زندگي حاكم و حاضر كرد؟ آيا مخاطب آن تنها شخص رسول اكرم(ص) است و يا ما نيز مي‏توانيم خود را مخاطب آن سازيم؟ كدام آيات، چارچوب اصلي اين سوره را تشكيل مي‏دهند؟ محور موضوعي آن چيست؟ در پرتو كدام سوره‏ها مي‏توان آن را بهتر و بيشتر شناخت؟ سوره زوج و سوره‏هاي هم گروه آن كدام‏اند؟ نام‏هاي ديگر آن چيست؟ چرا به اين نام‏ها خوانده شده است؟ جايگاه اين سوره نزد اهل بيت (ع) چگونه بوده است؟ قرائت اين سوره چه آثار و بركات و خواصي مي‏تواند داشته باشد؟ چه كرامات و تجربه‏هاي به ياد ماندني از اين سوره ديده شده است و... يا اين كه سوره بقره با آن همه طول و تفصيل و مطالب پراكنده و ظاهراً بي‏ارتباط به هم، به دنبال چيست؟ چه هدفي را مي‏جويد؟ چرا آن گونه آغاز مي‏شود و اين گونه ادامه مي‏يابد و به اين نحو پايان مي‏پذيرد؟ قسمت‏هاي مختلف آن چه ارتباطي به يكديگر دارند؟ توصيف گسترده احوال يهود و بني اسرائيل در اين سوره براي چيست؟ مسائل و موضوعاتي همچون: داستان حضرت آدم (ع)، هاروت و ماروت، داوود و جالوت، گاو بني اسرائيل، تغيير قبله، تعقل در آسمان و زمين، روزه و ماه رمضان، حج و عمره، هلال ماه، قتال با مشركان، طلاق، شير مادر و ده‏ها مسأله ديگر كه در اين سوره مطرح شده‏اند، چه پيوندي با همديگر دارند؟ آيا اين مسائل مختلف، همين گونه بي حساب، كنار يكديگر قرار گرفته‏اند يا اين كه اين مجموعه با همه اجزاي به ظاهر گوناگون خود، به دنبال هدفي واحد است؟ اگر اين گونه است، رشته اتصال اين مسائل با يكديگر چيست و....

سابقه سوره‏شناسي:

بحث و بررسي درباره سوره‏هاي قرآن، از ديرباز مطرح بوده و هست؛ اما اغلب از مرز كليات و مباحث مربوط به مكي و مدني، شأن نزول، تعداد آيه‏ها و كلمه‏ها و نام سوره‏ها و مطالبي از اين قبيل فراتر نرفته است و جايگاه بايسته و رسالت شايسته يكايك سوره‏ها مورد بازشناسي قرار نگرفته است. به عبارت ديگر قرآن‏شناسي تفصيلي آن چنان كه بايد، تحقق نپذيرفته است و از همين روست كه وقتي مي‏خواهيم سوره‏اي را معرفي كنيم و با آن بيشتر آشنا شويم، احساس مي‏كنيم كه چندان چيزي در اختيار نداريم؛ به منابع هم كه رجوع مي‏كنيم غير از اطلاعات شناسنامه‏اي ـ تقريباً ـ چيزي نمي‏يابيم.

مباحث مطرح شده به طور عمده در اين راستاست كه مثلاً، اين سوره چگونه آمده است؟ قسمت نخست آن كجا نازل شده است؟ آيات آغازين آن در رابطه با چه واقعه‏اي بوده است؟ شأن نزول آيات مياني و يا پاياني آن چيست؟ آيا تمامي آيات آن يك جا و به دنبال هم نازل شده‏اند و يا به صورت جداگانه و پراكنده از هم؟ حال پيامبر (ص) به هنگام نزول آن‏ها چگونه بوده است؟ نزول آن در چه فصلي صورت گرفته است؟ و...مطالبي هم كه راجع به مضامين و موضوعات سوره ارائه شده است، اغلب كلي و اجمالي‏اند و بيانگر جايگاه اصلي و كاركردهاي خاص و ويژه سوره‏ها نيستند.

كارگاه سوره‏شناسي:

اصول و مباني سوره‏شناسي در پاييز سال 1378، با همكاري معاونت پژوهشي دانشكده الهيات دانشگاه امام صادق (ع)، طي سميناري با عنوان «قرآن‏شناسي تفصيلي» (گامي در مسير سوره‏شناسي) با حضور جناب آقاي دكتر محمدعلي لساني فشاركي، در محل دانشگاه ارائه شد و دو سال بعد، نخستين كارگاه سوره‏شناسي در مهرماه سال 1380 با حضور جمعي از دانشجويان آن دانشگاه، زير نظر ايشان تشكيل گرديد و چونان شجره‏اي طيبه به بار نشست. اين كارگاه قرآني كه هنوز فعال و پا برجاست، آثار و ثمرات مباركي داشته است. سلسله مباحث سوره‏شناسي كه از اين پس ـ به خواست خداـ در «گلستان قرآن» ارائه خواهد شد، از جمله اين آثار و بركات است كه به صورت يك شوراي قرآني در سطح گسترده و با مشاركت تمامي قشرهاي مختلف و به منظور ترويج مطالعات سوره‏شناسي در ميهن عزيز اسلامي، يكايك سوره‏هاي قرآن را مورد بازيابي و بازشناسي قرار خواهد داد.

فراخوان سوره‏شناسي:

گلستان قرآن تشنه يافته‏ها و تجربه‏هاي شما پيرامون سوره‏هاي قرآن است. سوره‏شناسي، سفره گسترده‏اي است كه همگان، از كودك و پير و جوان، با سواد و بي‏سواد مي‏توانند و بلكه بايد در آن شركت كنند. مگرنه اين است كه اسلام همه‏ما را در امور مختلف به شورا فراخوانده است، چه امري مهم‏تر از فهم قرآن و چه شورايي زيباتر از شوراي تمامي مردم در رابطه با سوره‏شناسي قرآن!

پس اي پدران و مادران گرامي!، اگر خودتان و يا فرزندان دلبندتان در طول زندگي خود، در رابطه با يكي از سوره‏هاي قرآن، تجربه خاصي به همراه داريد و يا انس و رابطه ويژه‏اي با آن داريد و يا اگر خوابي راجع به آن ديده‏ايد و حضور خاصي از آن احساس كرده‏ايد و يا داستاني از آن به ياد داريد، راضي نباشيد كه ما از آن محروم مانيم! اگر كودك شيرين‏زبانتان در جريان قرآن آموزي، جمله خاصي در رابطه با سوره‏اي از قرآن به زبان جاري ساخته و شما را متعجب و متحير كرده است، ما را نيز در حيرت خود شريك سازيد! تو اي هموطن گرامي! اگر در جريان مشكلات زندگي سوره‏اي از قرآن به فريادتان رسيده و شما را از چنگ سختي‏ها نجات بخشيده و يا در قلب شما بارش‏هاي خاصي داشته است، آن را به بايگاني سوره‏شناسي گلستان قرآن اهدا نماييد تا همگان از نور و شفاي آن بهره‏مند گردند.

فراخوان سوره‏شناسي در واقع نه از سوي گلستان قرآن كه از سوي خداوند رحمان است. بنابراين، اين كه در آغاز گفته شد سوره‏شناسي شاخه‏اي از علوم قرآني است نه به اين معنا كه جنبه تخصصي دارد و همگان حق شركت در آن را ندارند، بلكه به عكس، فرآيندي است كه بي شركت همگان به انجام

منبع :http://tartil-quran.blogfa.com


- نظرات (0)

غرور در قرآن‏

منابع مقاله:

کتاب  : عرفان اسلامى جلد نهم

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

قرآن مجيد، غرور را محصول فريب‏خوردگى مغروران از مظاهر زندگى مادى و آرزوهاى غلط و وساوس شيطان‏هاى انسى و جنّى مى‏داند و در صورت ادامه غرور تا روز مرگ، حاصلى جز عذاب دردناك براى مغروران بيان نمى‏كند.

اينان كسانى هستند كه واقعيت‏هاى الهى و نبوت انبيا و امامت امامان عليهم السلام و قواعد حضرت حق را به استهزا گرفته و وجودشان خارى در راه الهى و سدّى در برابر اوليا حق و مؤمنان است كه بندگان دوست براى عبور از راه الهى جهت دست يافتن به مقام قرب و لقا، بايد با اين نابكاران به جنگ و مبارزه برخيزند و در راه رسيدن به هدف متحمّل زحمات و مشقّات فراوان گردند.

اين بى‏خبران بى‏خرد، همان ياوه‏گويان و سفسطه‏گران ادوار تاريخند كه با شمشير بى‏خبرى به عقول و ارواح مى‏تازند و مى‏خواهند چون چنگيز و تيمور، ارواح طيبه را درو كرده و اين شاخه‏هاى طوبى را از ريشه قطع كنند!

اينان در تمام شؤون مزاحم عباد حقّند و جز شكم و شهوت معبدى نداشته و غير از رسيدن به لذت‏ها آرزو و هدفى ندارند.

اينان همانان هستند كه خداوند مقتدر، ناگهان گلويشان را با پنجه قدرت مى‏گيرد و بدون اين كه مهلتى به آنان داده شود همه را روانه دوزخ مى‏نمايد.

اينان آتش‏افروزان معركه‏ها، سخن‏چين، اهل غيبت و تهمت‏زن و عاصيان جوامع بشرى و شايعه افكنان و منافقان و متكبران و مغرورانند! همانانى هستند كه به حقايق مى‏خندند و در فضاى غرور عملشان را تاريك نمى‏دانند كه از پس اين خنده بى‏معنى گريه ابدى و حسرت و اندوه هميشگى است.

[وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ* وَ قِيلَ الْيَوْمَ نَنْساكُمْ كَما نَسِيتُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا وَ مَأْواكُمُ النَّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ ناصِرِينَ* ذلِكُمْ بِأَنَّكُمُ اتَّخَذْتُمْ آياتِ اللَّهِ هُزُواً وَ غَرَّتْكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ لا يُخْرَجُونَ مِنْها وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ‏] «1».

در آن روز همه اعمال بدى كه مرتكب شده‏اند، براى آنان آشكار مى‏شود و عذابى كه همواره آن را مسخره مى‏كردند، آنان را احاطه مى‏كند.* و [به آنان‏] گويند: امروز شما را از ياد مى‏بريم، همان گونه كه شما [در دنيا] ديدار امروزتان را از ياد برديد، و جايگاهتان آتش است و شما را يار و ياورى نخواهد بود.* اين [عذاب‏] براى اين است كه شما آيات خدا را به مسخره گرفته‏ايد و زندگى دنيا، شما را فريفت؛ پس امروز نه آنان را از آتش بيرون آورند و نه از آنان مى‏خواهند كه [براى به دست آوردن خشنودى خدا] عذرخواهى كنند.

 [يُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قالُوا بَلى‏ وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمانِيُّ حَتَّى جاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ] «2».

مؤمنان را ندا مى‏دهند: آيا ما [در دنيا] با شما نبوديم؟ مى‏گويند: چرا، ولى شما خود را [به سبب نفاق و دشمنى با خدا و رسول‏] در بلا و هلاكت افكنديد و به انتظار [خاموش شدن چراغ اسلام و نابودى پيامبر] نشستيد و [نسبت به حقايق‏] در ترديد بوديد و آرزوها [ى دور و دراز و بى پايه،] شما را فريفت، تا فرمان خدا [به نابودى شما] در رسيد و [شيطان‏] فريبنده، شما را فريب داد.

بدبختى را ببينيد براى چند روز بسيار محدود و براى وقتى بسيار كم، بعضى از فرزندان آدم دچار چه وساوس و شيطنت‏ها و غرورها مى‏شوند و چگونه در چاه مظاهر مادى سرنگون شده به بخت خود و ديگران پشت پا مى‏زنند!

سيه روزى را ببينيد كه بشر از اين همه نعمت‏هاى مادى و معنوى حق، سوء استفاده كرده، آن‏ها را در راه مطامع شيطانى و هواهاى نفسانى مصرف كرده و مى‏خواهد از اين راه جلوى پيشرفت حقايق و واقعيّت‏هاى مسلّم الهى را بگيرد!

چه سيه دل و تاريك روحند، اين مزدوران هواى نفس و عمله‏هاى شيطان كه مى‏خواهند با فوت دهان نور خورشيد جهان افروز را خاموش كنند!

خوشا به حال آن انسان‏هايى كه عقل را به كار گرفته و از طريق آن به دريافت حقايق و واقعيت‏ها نايل شدند و قلب را به كار گرفته و از طريق آن به كسب معرفت و نور دست يافتند و اعضا و جوارح را با كمك علم و معرفت به استخدام عبادت و بندگى كشيده و از ظرف وجود خود منبعى از بركت و كرامت و درستى و فضيلت‏ براى خود و ديگران فراهم آوردند و در اين راه تا مرز قرب و لقا و رسيدن به حريم دوست شتافتند، اينان با تمام هستى به راه معشوق حقيقى روان شده و در اين مسير به گناهى آلوده نگشتند و ثوابى را از دست ندادند، به دنيا و زر و زيور آن، به شيطان و مكر و فريب او مغرور نشده، بلكه عمرى را با تواضع و خشوع زيستند و دنيا را براى آخرت و آخرت را براى حضرت يار خواستند.

اينان با تمام وجود به محضر مقدس دوست- به قول شوريده گلزار معنى، فيض كاشانى- عرضه داشتند و مى‏دارند:

 

اى برون از سراى كون و مكان‏

 

برتر از هر چه مى‏دهند نشان‏

هم زبان از ثناى تو قاصر

 

هم خرد در سپاس تو حيران‏

اى منزّه زشبه و مثل و نظير

 

وى مقدس ز نَعْت و وصف و بيان‏

كوته از دامن تو دست قياس‏

 

قاصر از ساحت تو پاى گمان‏

اى ثبات هر آنچه راست ثبات‏

 

وى حيات هر آنچه دارد جان‏

عاشقان در جمال تو واله‏

 

عارفان در جلال تو حيران‏

هر چه را اين و آن توان گفتن‏

 

برترى زآن نه اينى و نه آن‏

دم به دم حال من نكوتر كن‏

 

تا مقامى كه نيست بهتر از آن‏

عفو كن يك بيك بدى‏ها را

 

بر خطاها بكش خط غفران‏

قطره‏اى از سحاب مغفرتت‏

 

نگذارد نشانى از عصيان‏

     

 

[وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا يُؤْخَذْ مِنْها أُولئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا بِما كَسَبُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ وَ عَذابٌ أَلِيمٌ‏ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ‏] «3».

و كسانى كه دينشان را بازى و سرگرمى گرفتند، و زندگى دنيا آنان را فريفت، و اگذار؛ و [مردم را] با قرآن اندرز ده؛ كه مبادا كسى [در روز قيامت‏] به [كيفر] آنچه [از گناهان‏] مرتكب شده [از رحمت و ثواب‏] محروم ماند [و به هلاكت سپرده شود]؛ و او را جز خدا سرپرست و ياور و شفيعى نباشد؛ و اگر [براى رهايى‏اش از عذاب‏] هر گونه عوض و فديه‏اى بدهد از او پذيرفته نشود. آنانند كه به سبب آنچه [از اعمال زشت‏] مرتكب شده‏اند [از رحمت و ثواب‏] محروم مانده [و به هلاكت سپرده شده‏] اند. و به خاطر آن كه همواره [به آيات الهى‏] كفر مى‏ورزيدند براى آنان نوشابه‏اى از آب جوشان و عذابى دردناك است.

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- جاثيه (45): 33- 35.

(2)- حديد (57): 14.

(3)- انعام (6): 70.

 


- نظرات (0)

سوره مبارکه افعال

داستان های سوره

هجرت پيامبر(ص): 31، جنگ بدر: 5


فضیلت سوره

امام صادق(ع) فرمود:« كسي كه سوره انفال و برائت را در هر ماه بخواند، هرگز روح نفاق در وجود او وارد نخواهد شد و از پيروان

حقيقي امير مؤمنان علي(ع) خواهد بود و در روز رستاخيز از مائده هاي بهشتي با آنها بهره مي گيرد، تا مردم از حساب خويش فارغ

شوند. و به تعبير امام باقر(ع) و امام صادق(ع) سوره انفال بريدن دماغ كفّار است.


محتوای سوره


مسايل مالي اسلام از جمله انفال و غنايم كه پشتوانه بيت المال هستند.

صفات و امتيازات مؤمنان واقعي.

داستان جنگ بدر نخستين برخورد مسلمانان با دشمنان و حوادث عبرت انگيز اين جنگ.

احكام جهاد و وظايف مسلمانان در برابر حملات پي گير دشمن.

جريان شب تاريخي هجرت پيامبر(ص) از مكه به مدينه(بيت امبيت).

وضع مشركان و خرافات آنها قبل از اسلام.

چگونگي ضعف و ناتواني مسلمانان در آغاز كار و سپس تقويت آنان در پرتو اسلام.

حكم خمس و چگونگي تقسيم آن.

لزوم آمادگي رزمي و سياسي و اجتماعي براي جهاد در هر زمان و مكان.

برتري نيروهاي معنوي مسلمانان بر دشمن عليرغم كمبودهاي ظاهري نفرات آنان.

حكم اسيران جنگي و طرز رفتار با آنها.

هجرت كنندگان و آنها كه هجرت نكرده اند.

مبارزه و درگيري با منافقان وراه شناخت آنها.

بيان يك سلسله مسايل اخلاقي و اجتماعي سازنده.

درسهايي از تاريخ پيامبران و پيروان آنها.



- نظرات (0)

ترك حج يا گناه بزرگ‏

نعمتهاى حضرت حق براى هيچ حسابگرى قابل شمارش نيست، و عنايات و الطافش به احصاء و اندازهگيرى هيچ قدرت مندى درنيايد.

برخى از نعمت هايش مانند عقل، وجدان، فطرت، سلامت و عافيت، قدرت بدنى، چشم و گوش، دست و زبان، شكم و قدم و ... جايگزين ندارد.

عقل بيدار و قلب بينا حكم ميكند كه بايد به اداى حق نعمت منعم برخاست، و سپاس و شكر نعمتدهنده را به جاى آورد.

اداى حق منعم، و شكر نعمت حضرت دوست به اين نيست كه چون از نعمتى استفاده كنى، زبان در دهان برگردانى و به گفتن الحمدلله قناعت نمائى، اداى حق منعم به اين است كه نعمت را در جائى هزينه كنى كه صاحب نعمت از تو خواسته، و از خرج كردن نعمت در گناه و معصيت امتناع نمائى.

نعمت زمانى كه برابر خواسته منعم هزينه شود، و آنگونه كه بايد مورد استفاده قرار گيرد تا حدى حق منعم ادا ميشود، و دامن حيات و زندگى از لوث گناه و معصيت مصون ميماند، و فساد و افساد از عرصهگاه عيش آدمى خيمه بر ميچيند، و دست و پاى شياطين جنى و انسى بسته ميشود، و صورتى از بهشت آخرت در دنيا پديدار ميگردد.

اگر مهار هزينه شدن نعمت به دست هواى نفس و اميال و غرائز حيوانى، و نقشههاى شيطانى افتد، ديو كفر و ناسپاسى، و ميدان پايمال شدن حقوق انسانى و جايگاه جولان غارت گران حقايق معنوى، با زشتترين چهره جهنمى آشكار ميگردد، و زمينه تاخت و تاز معاصى و گناهان و سوءاخلاق و اعمال زشت پديدار ميشود، و از وجود انسان نزد خدا چهرهاى منفور، و مورد غضب و سخط به وجود ميآيد.

خالق مهربان و منعم با احسان به خاطر اين كه عظيمترين منافع دنيوى و اخروى نصيب آدمى شود زيارت خانه خود را در تمام مدت عمر يك بار بر اهل استطاعت يعنى آنان كه از نعمت مال و سلامت بدن و فكر و امنيت راه برخوردارند واجب نموده است.

اين كدام بيانصاف است كه با داشتن انواع نعمتها از اوامر واجب الهى به ويژه مسئله حج كه در اين عصر رفت و برگشت و انجام مناسكش بيش از ده روز وقت لازم ندارد سرپيچى ميكند، و از هزينه كردن نعمت بيكران،

جايگاه حيات همه موجودات ميدان لطف و محبت اوست، و براى احدى از مخلوقات ملكى و ملكوتى در بهرهگيرى از نعمتهايش ممنوعيت و حرمانى وجود ندارد.

كسى كه رحمتش را محدود بداند كافر است، و نااميدى از مهر و محبتش نقطه سياه كفر بر صفحه قلب است.

وعده رحمت و مهرش تغييرناپذير و خلاف و خلفى در آن راه ندارد، وعده عذابش گرچه وعدهاى شديد و تهديدى جدى باشد با توبه و انابه و تضرع و زارى قابل تبديل به وعده رحمت است.

همه موجودات در كنار سفره رحمتش آرميده اند، و با تكيه بر لطفش از نعمتهاى او بهره مندند.

دست هدايت گرياش براى نجات همه گمراهان از خزى دنيا و عذاب آخرت دراز است و تمام درهاى رضوانش به روى مؤمنان و اهل توبه باز است.

اميد اميدواران را به يأس تبديل نكند، و نياز نيازمندان را برابر با مصلحتشان برآورده نمايد، درد دردمندان را درمان بخشد، و اضطراب مضطربان را به امنيت تغيير دهد.

دعاى اهل دعا را اجابت فرمايد، و خواسته خواهندگان را از درياى رحمتش و لطف بيكرانش عطا كند.

اين چنين مولاى مهربانى، اين چنين پروردگار كريمى، وجود مباركى كه شعاع عدل و حكمت، علم و رأفت، رحمت و لطف و عنايتش از مشرق وجود تمام موجودات طالع است، و بر اثبات صفات و اسمائش برهان و دليلى لازم نيست، كه آفتاب آمد دليل آفتاب اگر به عمل اندك بندهاش پاداش عظيم و خير كثير و مزد بيش از حد عنايت كند، و از بركت عمل محدود بندهاش به وابستگان به او نيز لطف و رحمت آرد ابداً جاى تعجب و شگفتى نيست كه او ارحم الراحمين و اكرم الاكرمين و رب العالمين و محب المحسنين است، در اين زمينه به روايت بسيار مهم زير كه نمايشى اندك از رحمت بينهايت اوست با دقت توجه كنيد.

حضرت صادق (ع) ميفرمايد:

«ان الله عزوجل ليغفر للحاج ولاهل بيت الحاج ولعشيرة الحاج ولمن يستغفرله الحاج بقية ذى الحجة والمحرم و صفر و شعر ربيع الاول وعشر من ربيع الآخر:»

خداى عزوجل مغفرتش را نصيب حاجى و زن و فرزندش، و قوم و قبيلهاش و هر كه را زائر براى او درخواست مغفرت نموده مينمايد، و اين جوشش مغفرت براى تمام آنان در بقيه ماه ذوالحجة و همه محرم و صفر و ربيع الاول و ده روز ربيع الآخر ادامه دارد.


منبع :استادحسین انصاریان


- نظرات (0)

دعای روز شنبه

أَعُوذُ بِاللَّهِ تَعَالَى مِنْ جَوْرِ الْجَائِرِينَ وَ كَيْدِ الْحَاسِدِينَ وَ بَغْيِ الظَّالِمِينَ

پناه مى ‏برم به خداى بلندمرتبه از ستم ستمگران‏ و نيرنگ حسودان و سركشى ظالمان

دعای روز شنبه




- نظرات (0)

فتنه از زبان حضرت علی

       آن حضرت فرمود: در فتنه همچون شتر بچه باش،

او را نه پشتى است كه سوارش شوند،


و نه پستانى كه شيرش دوشند.

حکمت ها و سخنان

نهج البلاغه

فتنه ۸۸ به روایت ملک سلیمان

حتما دانلود کنید …

دانلود با حجم ۱۲٫۴۵MB با فرمت mp4



- نظرات (0)

سوال قرآنی

آيه 88 سوره قصص به كدام ويژگي موجودات هستي اشاره دارد؟

1) مخلوق بودن

2) فاني بودن

3) عاجز بودن



- نظرات (0)

تكيه به خدا يا غير خدا؟

مدرس : آقای قرائتی
موضوع: تكيه به خدا يا غير خدا؟
تاريخ پخش:15/1/92

«الهي انطقني بالهدي و الهمني التقوي»

در قرآن هيچ چيزي شايد به اندازه‌ي توحيد و شرك رويش تكيه نشده باشد. توجه به خدا و توجه به غير خدا، خيلي آيه داريم. نمي‌دانم بگويم چند صد آيه. در اين جلسه‌ي 27، 28 دقيقه‌اي، من چند تا از اين آيات را به عنوان معلم قرآن مي‌نويسم كه تكيه به خدا يعني چه، غير خدا يعني چه. سيمايي از تكيه بر خدا، و تكيه بر غير خدا.

بحث قشنگي است، قرآني و خيلي كاربردي است. فقط نظري هم نيست. كاربردي است. در قرآن «دُونِ اللَّه‏» يا «دونه» يعني غير خدا.

تكيه بر خداوند چند دليل دارد:

1- خداوند، خالق، مالك، عالم و قادر

1- چون مالك است. به چه دليل تكيه بر خدا؟ چون مالك است. «لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْض‏» (بقره/255) هستي براي اوست. خالق است، «الَّذي خَلَقَ فَسَوَّى» (اعلي/2)

كارايي همه چيز به دست اوست. آتش هم كه مي‌سوزاند با اراده‌ي خدا مي‌سوزاند. چون اگر خدا نخواهد، آتش هم نمي‌سوزاند. همينطور كه آتش ابراهيم را نسوزاند.

اگر او بخواهد شن طبس را به جان هلي‌كوپتر آمريكا مي‌اندازد. يعني جمادات، شن جماد است، جمادات به جنگ انسان‌ها مي‌روند و جمادات بر انسان‌ها پيروز مي‌شوند.

به همه چيز آگاه است. عالم است. مالك است، خالق است، عالم است. «وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ» (بقره/29) همه چيز را مي‌داند. كس ديگر نمي‌داند. من بنده‌ي خدا هستم. او مالك من است. از يك تك سلول يك انسان ساخت. شما از آب و خاك چه مي‌تواني بسازي؟ خشت، آجر، سراميك و سفال، شما چيز ديگر نمي‌تواني از خاك نمي‌تواني بسازي. يا خشت، يا آجر، يا كاشي‌كاري، سفال. خداوند از خاك چه مي‌سازد؟ چند صد رقم ميوه، چند صد رقم گل، بشر با همه‌ي عقل و علمش از خاك دو سه رقم چيز مي‌سازد.

قادر است، «وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ» (مائده/120) قدرت دارد. كسان ديگر نمي‌توانند كاري كنند. قدرتش بي‌نهايت است.

برايش آسان است، آخر گاهي وقت‌ها مي‌گويند: به غير او تكيه كنم، يك وامي از او بگيرم، مي‌گويد: ندارم. مي‌گويم: مثلاً اين كار را بكن، مي‌گويد: نمي‌توانم. ولي خداوند «وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما» (بقره/255) يعني حفظ آسمان‌ها و زمين، «وَ لا يَؤُدُهُ» يعني خسته نمي‌كند. يعني حفاظت هستي برايش كاري ندارد. يك مثال بزنم، اينكه مي‌گوييم: «وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ» خدا بر هر كاري قادر است، خسته نمي‌شود. مثل چشم، مثلاً چشم شما ميخ ببيند، با كوه ببيند، برايش فرق نمي‌كند. شما يك ميخ دستت است، يك نگاه به ميخ بكن، يك نگاه به كوه بكن. براي چشم شما اينطور نيست كه وقتي مي‌خواهي ميخ ببيني، يك خرده انرژي مصرف مي‌شود، وقتي مي‌خواهي كوه ببيني، چشم بايد جان بكند. يعني همينطور كه نگاه به ميخ و كوه براي چشم يكسان است، آفرينش هستي براي خدا يكسان است. و لذا گاهي مي‌گويد: «وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ» (تين/1) قسم به تين، تين انجير است.كه سقفش مي‌شود يك كيلو. يكبار مي‌گويد: «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها» (شمس/1) قسم به خورشيد. يكبار به انجير كوچولو قسم مي‌خورد، يكبار به خورشيد.. قسم مي‌خورد. اين يعني چه؟ مي‌خواهد بگويد، براي من انجير و خورشيد فرقي نمي‌كند. ما برايمان ابالفضل بزرگ است. ولي اين تخته سياه كوچك است. هيچ وقت نمي‌گوييم: به تخته سياه قسم! ولي مي‌گوييم: به ابالفضل قسم! براي ما ابالفضل بزرگ است و تخته سياه كوچك. اما براي خداوند هيچي بزرگ نيست. بهترين مثل همين مثل چشم است. براي چشم ما هيچ فرقي نمي‌كند، ميخ ببيند يا كوه. براي خدا فرق نمي‌كند بگويد: «وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ» يا بگويد: «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها».

2- خداوند، عزّت بخش مؤمنان

به انسان عزت مي‌دهد. آدمي كه خدا دارد عزيز است. مسلمان‌ها در كاخ آمدند. سجده نكردند. شاه گفت: چرا سجده نكرديد؟ گفتند: ما بنده‌ي خدا هستيم. اين پيشاني را فقط در برابر خدا روي خاك مي‌گذاريم. تو كسي نيستي. از ترس پشه در پشه‌بند مي‌روي.

معناي عزت اين نيست كه خانه و ماشين و تلفن دارد. عزت، چند بار ديگر هم معنا كردم. عزت يعني نفوذ ناپذير. زميني كه سفت است، بيل مي‌زني فرو نمي‌رود، كلنگ مي‌زني فرو نمي‌رود، عرب‌ها مي‌گويند: «ارضٌ عزاز» اين ارض عزاز است. يعني عزيز است. چرا به زمين سفت مي‌گويند: عزيز؟ چون سر كلنگ در آن نمي‌رود. مؤمن عزيز است نه اينكه خانه و ماشين و تلفن دارد. يعني مؤمن را هركاري مي‌كني، روحش را سوراخ كني، اين سوراخ نمي‌شود. پولش بدهي، امضا كند، مي‌گويد: رشوه نمي‌گيرم. تهديد، مي زنمت! باسمه تعالي مرا بكش، نمي‌شود. مؤمن عزيز است يعني مثل زمين عزاز، زميني كه بيل و كلنگ در آن نمي‌رود مي‌گويند: اين زمين عزيز است. مؤمن عزيز است يعني نمي‌شود روحش را سوراخ كرد. پوستش را مي‌شود سوراخ كرد، روحش را نمي‌شود.

شاعر راجع به امام حسين يك شعر دارد مي‌گويد: حسين جان! تيرها بدنت را سوراخ سوراخ كردند. شمشير و خنجرها بدنت را سوراخ كردند. اما آنچه كه نشد سوراخ كني، در روح تو نفوذ نشد. زينب كبري خيلي صدمه ديد. شهادت برادر، پسر، بستگان، داغ، اسارت، سفر، خستگي، آنوقت در شام آمد به يزيد گفت: «اني» من كه زن هستم، «لاستصغرك» از صغير يعني من زينب، تو را خيلي كوچك مي‌بينم. اوه، يزيد گفت: اين متكبر چه كسي است؟ اين خانم بند به خداست. آدمي كه بند به خدا شد، همه اين مصيبت‌ها را هم ببيند، از پا نمي‌افتد. مي‌گويد: «اني لاستصغرك» تو نزد من خيلي كوچك هستي. ايمان به خدا به آدم عزت مي‌دهد.

اميد مي‌دهد. به چه تكيه كنيم؟ «وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذي لا يَمُوت‏» (فرقان/58) توكل كنيد به كسي كه «لا يَمُوت‏» نمي‌ميرد. همه مي‌ميرند. همه مي‌ميرند. چقدر زمان شاه وزيرها خودشان را مي‌خواستند به وزير دربار نزديك كنند. وزير دربار خودش را مي‌خواست به نخست وزير نزديك كند. نخست وزير خودش را مي‌خواست به شاه نزديك كند. شاه مي‌خواست خودش را به رئيس جمهور آمريكا نزديك كند. همه رفتند. همه يموت هستند. «الْحَيِّ الَّذي لا يَمُوت‏» آن كسي كه «لا يموت» است، نمي‌ميرد اوست. بناست تكيه كنم، تكيه كنم به چيزي كه ماندگار است. نه چيزي كه خودش هم رفتني است. اين سيماي خداشناسي است.

3- خداوند، هادي و حامي اهل ايمان

خوبان را حمايت مي‌كند. قرآن يك آيه دارد مي‌گويد: «وَ هُوَ يَتَوَلَّى» يعني متولّي است، «وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحينَ» (اعراف/196) متولي افراد صالح است. يعني اگر آدم، آدم صالحي باشد، خدا قول داده تو اگر صالح باشي، حتي به قول فوتباليست‌ها دقيقه نود من تو را كمك مي‌كنم. توفيق باشد من اين دقيقه نودها را جمع كردم يك شب در تلويزيون خواهم گفت. آنجايي كه خدا دقيقه نود دست آدم را مي‌گيرد. پيغمبر درون غار رفت، همه خواستند او را بكشند. يك تار عنكبوت آمد، باقي‌اش را هم بلد هستيد. يعني خداوند با تار عنكبوت پيغمبرش را حفظ كرد. خدا خواسته باشد، با باد، با شن، با آب، با خورشيد، اصلاً نگاه مي‌كند نمي‌بيند. در جنگ بدر در قرآن داريم كه مي‌گويد: «رَأْيَ الْعَيْن‏» (آل‌عمران/13) اينها نگاه مي‌كردند، اما نمي‌ديدند. يا جمعيت را دو برابر مي‌ديدند. «يُقَلِّلُكُمْ في‏ أَعْيُنِهِم‏» (انفال/44) گاهي كم مي‌ديدند، گاهي زياد مي‌ديدند. مثلاً هزار نفر هستند، فكر مي‌كرد اينها دو هزار نفر هستند. مي‌‌ترسيد! خدا مي‌تواند در چشم آدم تصرف كند. در فكر انسان.

دلها دست خداست. «في‏ قُلُوبِهِمُ الرُّعْب‏» (احزاب/26) رعب يعني ترس. ببينيد يك سوسك در خانه مي‌آيد. همه جيغ مي‌كشند. مي‌گويي: بابا سوسك كه شاخ ندارد. زهر ندارد، دندان كه ندارد. اصلاً سوسك كاري ندارد. ولي همه خانه جيغ مي‌كشند. خدا خواسته باشد وحشت بياندازد يك سوسك بس است براي اينكه يك خانه را بترساند. خداوند«وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحينَ» افراد صالح را توليت مي‌كند. راهنمايي مي‌كند. «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُم‏» (محمد/7) خدا كمكشان مي‌كند.

خدا برنامه دارد. «تَنْزيلُ الْكِتاب‏» (سجده/2)، «أَنْزَلَ الْكِتاب‏» (انعام/91)، «إِنَّا أَنْزَلْناهُ في‏ لَيْلَةِ الْقَدْرِ» (قدر/1) خدا كتاب قانون دارد. اين قانون خداست. چه قانوني؟ هرچه علم پيش مي‌رود، اسرار قرآن بيشتر كشف مي‌شود.

چند وقت پيش چند تا استاد دانشگاه ستاد نماز آمدند و گفتند: اين آيه يعني چه «وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ» (تكوير/6)؟ من معنا كردم و گفت: خوب اين يك معنا. فكر نمي‌كنيد اين آيه يك معناي ديگر هم داشته باشد؟ گفتم: من بلد نيستم. گفت: شايد معنا اين باشد، مولكول‌هاي آب را عوض كن، بنزين مي‌شود. آب كه شعله نمي‌كشد، بنزين شعله مي‌كشد. وقتي خدا مي‌گويد: دريا شعله مي‌كشد، يعني دريا بنزين مي‌شود. چطور دريا بنزين مي‌شود؟ مي‌شود مولكول‌هاي آب را عوض كرد، از همين آب بشود بنزين. گفتم: نمي‌دانم. گفت: ژاپن هم در اين فكر رفته كه از آب بنزين درست كند. نمي‌دانم! چون اين علم پايان‌نامه دكترا و فوق ليسانس و آيت الله و حوزه و دانشگاه نيست. اين تنزيل، «مِنْ لَدُنْ عليم خَبيرٍ»، «مِنْ لَدُنْ حَكيمٍ خَبيرٍ» (هود/1)

علامه طباطبايي مي‌فرمود: تفسير قرآن بايد دو سال به دو سال جديد نوشته شود. براي اينكه امروز از آيه اين را مي‌فهمد، فردا چيز جديدي مي‌فهمد. عين مهندس‌ها، مهندس‌ها امروز اين ساختمان را ساختند. اگر به او بگويند: يك سالن بغل بساز، سالن بغلي را ديگر اين رقمي نمي‌سازد. ولو آهن و سيمان و ميل گردش يكي است. همين كه ميل گرد و آهن و سيمان و آجر ثابت است. اما نقشه‌ها فرق مي‌كند. امروز از آيه‌ها اين را مي‌فهمي و فردا چيز ديگر مي‌فهمي. برنامه دارد، ديگران برنامه ندارند. صبح مي‌گويند: خيابان يك طرفه است. عصر مي‌گويند: نخير، دو طرفه است. امروز مي‌گويند: اسم خيابان اين باشد، فردا عوض مي‌كنند. امروز مي‌گويند: چنين كنيم، فردا مي‌گويند: چنان كنيم. امروز مي‌گوييم: يارانه‌ها را هدفمند كنيم، فردا مي‌گوييم: آنهايي كه مي‌توانند نگيرند، نگيرند. اول مي‌گوييم: همه بگيرند، بعد مي‌گوييم: هركس دارد نگيرد. بالاخره انسان است. هركس باشد، حتي مراجع تقليد هم ممكن است فتوايشان عوض شود. اول انقلاب همه گفتند: شورايي. صدا وسيما      شورايي باشد. كجا شورايي باشد. چون از شاه خسته شده بودند، كه يك نفر بود تصميم مي‌گرفت. بعد از سقوط شاه، همه كارها را شورايي كردند. بعد ديدند در شورا هم گير كردند. گفتند: نه، يكجايي شورايي باشد، يكجايي يك نفر بتواند تصميم بگيرد. آخر ديگ شريكي هيچ وقت جوش نمي‌آمد. او مي‌گفت: او بيايد، او مي‌گفت: او بيايد. انسان، انسان است. خدا برنامه دارد. انسان برنامه‌هايش متغير است.

اين براي خدا. چرا به خدا تكيه كنيم؟ چون مالك است. خالق است. عالم است. قادر است. كارايي همه بدست اوست. «يَتَوَلَّى الصَّالِحينَ» افراد صالح را توليت مي‌كند. هدايت مي‌كند. «يَنْصُرْكُمُ اللَّه‏» (آل‌عمران/160) دقيقه نود دست تو را مي‌گيرد. برنامه دارد. برنامه آسماني، قرآن دارد. اين خدا، اما غير خدا چه؟

4- غير خدا، عاجز و فاني

خيلي از چيزهايي كه ما فكر مي‌كنيم، اصلاً وجود خارجي ندارد. با دست خودشان، با سنگ بت مي‌تراشيدند. بعد مقابل مجسمه زار زار گريه مي‌كردند. قرآن مي‌گويد: بابا اين روح ندارد، عقل ندارد، فهم ندارد. تو برايش گريه كني، يا بخندي، اين جماد است. قرآن بخوانم. «قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ» (صافات/95) آيا عبادت مي‌كنيد چيزي را كه با دست خودت تراشيديد؟ موهومات است، وجود ندارد.

عاجز هستند، آنهايي هم كه وجود دارند عاجز هستند. قرآن بخوانم. «لَنْ يَخْلُقُوا ذُبابا» (حج/73) يعني همه رئيس جمهورها جمع شوند، نمي‌توانند يك مگس خلق كنند. اگر هم يك مگس يك چيزي را برداشت و فرار كرد، همه رئيس جمهورها، عقب او بدوند نمي‌توانند از او پس بگيرند. همه رئيس جمهورها عقب يك مگس بدوند، پس نمي‌دهد. عاجز هستند. انسان عاجز است. گاهي آدم اسم خودش را فراموش مي‌كند. من اسمم چه بود؟ هرچه بلد بوده همه را از ياد مي‌برد.

تازه آنهايي هم كه هستند، فاني هستند. يكبار مصرف و چند روز مصرف هستند. «كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِك‏» (قصص/88) يعني همه چيزها هلاك مي‌شود، «إِلاَّ وَجْهَه‏».

يك حيواني خانه حضرت بود، كشتند و گوشتش را تقسيم كردند. حضرت پرسيد: از اين گوسفند چيزي مانده است؟ گفتند: يا رسول الله همه رفت. يك خرده‌اش را براي خودمان برداشتيم. فرمود: نگوييد همه‌اش رفت. چيزي كه آدم در راه خدا بدهد، نمي‌رود مي‌ماند. براي قيامت ذخيره است. آنچه كه خودمان مي‌خوريم ممكن است از بين برود.

شما در عمرت پنج هزار بار خنديدي. شانزده تا از اين خنده‌ها خدايي بوده. ديدي يك بچه نماز مي‌خواند، آفرين! ديدي يك كسي خدمت مي‌كند، آفرين! آن لبخندهايي كه براي كار خوب بوده چون رنگ الهي داشته مي‌ماند. روز قيامت مي‌گويند: شانزده بار خنديدي و با اين خنده‌ات جبهه حق را تقويت كردي. اما باقي خنده‌هايت، آن دلقك چيزي گفت. او نمي‌دانم لهجه‌ي فلاني را درآورد. خنده‌هايي كه روي هوس است، مي‌پرد. ممكن است شيرين باشد ولي مي‌پرد. مثل ليمو شيرين. ليمو شيرين، شيرين است بعد از يك دقيقه تلخ مي‌شود. مثل خاراندن، وقتي شما دستت را مي‌خاراني، آن لحظه كه مي‌خاراني حال مي‌آيي. اما بعد از يك دقيقه نه اينجا چيزي است، نه اينجا. هيچي!

من به سخنراني‌هاي بي‌خاصيت مي‌گويم: سخنراني‌هاي خاراندني. يعني همانطور كه حرف مي‌زند كيف مي‌كند و بعد هم هيچي به هيچي. ببين كبريت كوچك است. اين چوب كبريت كه روشن شد، بعد از يك دقيقه چوبش مي‌سوزد و تمام مي‌شود. اما اگر اين به چراغ گاز وصل شد، گاز روشن شد و غذا هم پخته شد، آن غذا سلول بدن انسان شد، آن سلول چند سال در بدن انسان فعال بود. بعد هم انساني كه اين سلول در بدنش بود در راه رضاي خدا كار كرد. اين كبريت تا كجا پيش مي‌رود؟ كبريت از طريق گاز، غذا، سلول، در راه خدا كار كردن، اين كبريت مي‌رود تا خدا مي‌رسد. «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» (بقره/156) يعني مي‌رسد تا به خدا. اما اگر اين كبريت به خودي خود روشن باشد، هيچي. اگر كارهاي ما به خدا وصل شد، ماندني هستيم. «ما عِنْدَكُمْ يَنْفَد» (نحل/96) چوب كبريت دستت باشد، اين چوب مي‌سوزد و تمام مي‌شود. «وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باق‏» اگر اين چوب كبريت وصل به خدا شد مانده است. عربي‌هايي كه مي‌خوانم قرآن است. «ما عِنْدَكُمْ يَنْفَد»

5- كار براي خدا، باقي و ماندگار

تخم مرغي را كه شما رنگ مي‌كني، با يك خرده آب دهان پاك مي‌شود. اما دم طاووسي كه خدا رنگ كرده، هرچه هم شلنگ بگيري پاك نمي‌شود. شاه عباس كو؟ پريد، كاخ؟ پريد. فرش‌ها؟ پريد. خانواده‌ها، حرم‌سراها، زنده بادها، مرده‌بادها، تمام لذت‌هاي شاه عباس پريد. يك چيز از شاه عباس مانده است. كاروانسراي شاه عباسي است. آن هم چون در راه كربلا و مشهد براي زوارها ساخته است. الآن به شما بگويند: آقا جدّ هجدهم شما سيزده قرن پيش مرحوم شد. نگاهش كني. خوب! به جدّ هجدهم من چه كار داري كه سيزده قرن پيش، يك خرده پول بده، مي‌خواهيم سالگرد بگيريم. برو خدا پدرت را بيامرزد. اين خُل كيست صبح سراغ ما آمده است؟! يعني براي جدّ خودت حاضر نيستي پول بدهي. اما بگويند: براي امام حسين پول بده، پول مي‌دهي. چرا براي سالگرد جدّت پول نمي‌دهي. براي سالگرد امام حسين پول مي‌دهي؟ چون جدّ شما طبيعي مرده، امام حسين در راه خدا رفته است. گچ‌كارها يك اصطلاحي دارند، مي‌گويند:

گچ اگر كشته شود، ديوار را سفيد مي‌كند. اما گچ اگر مرده باشد، ديوار را سفيد نمي‌كند. فرق است بين گچ كشته و گچ مرده. گوسفند را بكشي، گوشتش حلال است. گوسفند خودش بميرد گوشتش حرام است. كشته و مرده هردو مي‌روند، يكي گوشتش حلال است، يكي حرام. گچ كشته و گچ مرده. گوسفند كشته و گوسفند مرده. اينكه ما بند به چه هستيم؟ براي پول كار مي‌كنيم. براي مقام كار مي‌كنيم؟ غير خدا عاجز است. «لَنْ يَخْلُقُوا ذُبابا» غير خدا فاني است. «كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِك‏».

غير خدا در آفرينش و توليدش محدوديت دارد، تنوع ندارد. عرض كردم از خاك فقط سفال و آجر مي‌توانيد درست كنيد. ولي خدا از خاك چند رقم موجود. يكي مي‌گفت: در ايران ما 52 رقم خرما داريم.

غير خدا وابسته است، مثل اين لامپ است. اين لامپ كه نور دارد، از خودش نيست. از برق بيرون تزريق مي‌شود، وگرنه خودش برق ندارد. بنده كه حرف مي‌زنم خدا مي‌خواهد كه حرف بزنم. خدا نخواهد همينطور مي‌مانم.

به امام صادق گفتند: بعضي از مرده‌ها چشمشان باز است. بعضي بسته است. چرا؟ امام صادق فرمود: آن كسي كه باز است، فرصت نكرده ببندد. آن كسي كه بسته فرصت... ما وابسته هستيم. «اگر آني كند نازي فرو ريزند قالب‌ها».

6- غير خدا، مملوك خداست

غير خدا مملوك است. مي‌شود باشد، مي‌شود نباشد. «إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَديدٍ» (ابراهيم/19) بخواهد شما را مي‌برد. چطور مي‌برد؟ شما الآن همينطور كه نشستيد يك ماشين دو طبقه در ذهنت بياور. يك اتوبوس دو طبقه، در ذهنت بياور. آوردم. يك پيراهن عروس در ذهنت بياور. مي‌گويي: يك پيراهن عروس. مي‌گويي: اين را رد كن. يك موتور سيكلت بياور. يعني در يك لحظه هي مي‌تواني در ذهنت بياوري و بعد پاك كني و يك چيز ديگر در ذهنت بيايد. چطور شما در عالم ذهن مي‌خواهي خلق مي‌كني، مي‌خواهي از ذهنت پاك مي‌كني. همينطور كه شما در يك دقيقه، مي‌تواني اين را مي‌بيني سلام عليكم، او را مي‌بيني سلام عليكم. يعني هي آدم‌هاي مختلف در ذهنت مي‌آيد و كسي هم كه رفت مي‌پرد. مثل آينه، شما مقابلش مي‌روي، شما را نشان مي‌دهد. آن طرف مي‌روي او را نشان مي‌دهد. هر آن يك كسي را نشان مي‌دهد. همينطور كه من و شما در ذهنمان يك چيزي را خلق مي‌كنيم، يك چيزي پاك مي‌شود. خداوند مي‌گويد: اگر بخواهم همه شما را مي‌برم. يك موجود ديگر مي‌آورم.

شاخه انگور را شما قيچي مي‌كنيد. همان بُنه دوباره انگور مي‌دهد. بعد شاخه انگور را جاي ديگر فرو مي‌كني، همان شاخه خودش يك شاخه‌ي ديگر مي‌شود. بخواهيم توليد مي‌كنيم، بخواهيم منع مي‌كنيم.

7- حق حكومت، از ان خدا و اولياي خدا

ديگران مثل خودمان هستند. «عِبادٌ أَمْثالُكُم‏» (اعراف/194) قرآن مي‌گويد: ديگران مثل خودتان هستند. به چه دليل تو بله قربان‌گو هستي؟ آن شبي كه مادر شما را زاييد با بله قربان زاييد؟ نه، مادر مرا كه زاييد بله قربان‌گوي كسي نبودم. اي نوزاد آن شبي كه متولد شدي، بله قربان‌گو نبودي، چرا حالا كه بزرگ شدي، بله قربان‌گو هستي؟ ما بايد بنده خدا باشيم. هيچ‌كس حق حكومت بر ما را ندارد.

اين ولايت فقيه را كه قبول داريم، چون ولايت فقيه فتوكپي ولايت حضرت مهدي است. جانشين امام زمان است. و او جانشين پيغمبر است و پيغمبر خليفه خداست. رسول خداست. پس ما كه بله قربان به ولايت فقيه مي‌گوييم چون اين در راستاي بله قربان به خداست. وگرنه به چه دليل تو دستور بدهي و من انجام بدهم؟ به چه دليل، انسان نبايد از هيچ‌كس اطاعت كند جز فرمان خدا. يا كسي كه حرفش حرف خدايي باشد. و لذا اگر براي شما دستوري آمد كه الهي نيست. گوش نده! آقا رئيسم گفته، باسمه تعالي بي‌خود گفته است. اگر يك چيزي ضد قرآن بود، شما نمي‌تواني فهم خودت را كنار بگذاري. آقا شما اگر ماه را ديدي، فردا عيد فطر است. هي بگويند: آقا براي علما و مراجع ثابت نشده، ثابت نشود. من با چشم خودم ماه را ديدم، كسي كه ماه را ببيند، ولو همه بگويند: روزه، ايشان بايد روزه‌اش را بخورد. براي اين آدم عيد فطر است. چون با چشم خودش ماه را ديده است.

اگر من از روي ظلم در گوش شما زدم. بعد رفتم قم مدرسه‌ي فيضيه، من را پيشنماز كردند و همه علما به من اقتدا كردند. شما حق نداريد اقتدا كنيد. آقا حوزه علميه پشت سر قرائتي نماز خوانده، بخواند. در گوش خودم سيلي زد. وقتي من در گوش شما سيلي زدم و ظلم نا‌بجا را از من ديدي، اگر همه دنيا هم پشت سر من نماز بخوانند، شما حق نداري نماز بخواني.

بله قربان‌گوي چه كسي؟ به اين بله قربان گفتي فردا سليقه‌اش عوض مي‌شود. مثل بچه‌ها، بچه امروز مي‌گويد: سر شيشه‌اي مي‌خواهم. گريه مي‌كند. بزرگ كه شد بگو: آقا احوال شما خوب است؟ شما الآن هجده سالت است. يك زماني كه شش ماهت بود سرشيشه‌اي مي‌خواستي. من يك سر شيشه‌اي مي‌خواهم در دهانت بگذارم. در گوش شما مي‌زند. سر شيشه‌اي براي يك زمان خوب بود، الآن سر شيشه‌اي توهين است. همين لباس سفيدي كه من الآن پوشيدم و شما به حرف من گوش مي‌دهيد. روز عاشورا لباس سفيد بپوشم مردم مرا از هيأت بيرون مي‌كنند. عاشورا همه عزادار هستند، تو لباس سفيد پوشيدي؟

ديگران رها مي‌كنند، چون دنبال هوس هستند، هوس هم هي عوض مي‌شود. انسان هم هرروز يك هوسي دارد. مادرها اول مي‌گويند: بچه كي مي‌شود راه بروي. كي شود ببينم حرف بزني. بعد مي‌گويد: كي مي‌شود عروس شوي؟ كي مي‌شود داماد شوي؟ كي مي‌شود خانه‌دار شوي؟ كي مي‌شود بچه‌دار شوي؟ كي مي‌شود، كي مي‌شود؟ همينطور عقب كي مي‌شود مي‌رود. از اول تولد تا مرگ، اين مادر عقب بچه هي مي‌گويد: كي مي‌شود؟ كي مي‌شود؟ هوس‌ها، سليقه‌ها عوض مي‌شود. نيازها عوض مي‌شود. شرايط عوض مي‌شود. خدا ثابت است.

8- غير خدا، عامل ركود يا سقوط

ديگران عامل ركود هستند. جماد است، بت است. بت كه مرا رشد نمي‌دهد، بت من را نگه مي‌دارد. يا عامل ركود هستند. يا عامل سقوط هستند. «فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماء» (حج/31) مي‌گويد: به غير خدا تكيه نكن. سقوط مي‌كني. كسي كه كارهايش را براي غير خدا انجام بدهد سقوط كرده است. اميرالمؤمنين مي‌فرمايد: قيمت تو بهشت است، ارزان خودت را بفروشي، به يك كف و سوت و صلوات، باخته‌اي. «خَابَ الْوَافِدُونَ عَلَى غَيْرِكَ‏» (شرح نهج‌البلاغه/ج6/ص178) باختند آنهايي كه خودشان را با غير خدا معامله كردند.

ياور نيستند. «لا يَسْتَطيعُونَ نَصْرَهُم‏» (يس/75) نمي‌شنوند. «أَمْ لَهُمْ آذان‏» (اعراف/195) اينها گوش ندارند كه بشنوند. نمي‌بينند، «أَمْ لَهُمْ أَعْيُن‏» (اعراف/195) بشنوند ترتيب اثر نمي‌دهند. «سَواءٌ عَلَيْكُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُم‏» (اعراف/193) فرق نمي‌كند جيغ بزني يا جيغ نزني. بت است، سنگ است، فايده ندارد. نه توان دارند، «أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُون‏» (اعراف/195) نه قدرت دارند. «ادْعُوا شُرَكاءَكُم‏» (اعراف/195) بس است. وقت تمام شد.

خدا يا غير خدا؟ خدا خالق همه چيز است. حافظ همه چيز است. عالم به همه چيز است. ديگران نه دوستمان دارند. به چه دليل من قوانين بين‌المللي را گوش بدهم. هي مي‌گويند: قوانين بين‌الملل. از كجا بين‌الملل مرا دوست داشتند؟ 2- از كجا مرا شناختند؟ 3- از كجا اگر دوستم هم دارند و شناختند، منافع خودشان را در نظر نگرفته باشند. به چه دليل من بله قربان‌گوي بين‌الملل باشم. بين‌الملل مرا ساخت؟ بين‌الملل مرا دوست دارد؟ بين‌الملل نيازهاي مرا مي‌شناسد؟ بين‌الملل منافع خودش را در نظر نگرفته؟ بايد مواظب باشيم فقط بگوييم: خدا. «قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُم‏» (انعام/91) بگوييم: خدا و باقي را كنار بگذاريم. خدا و اولياء خدا، خدا، پيغمبر، اولياء، در زمان غيبت هم مجتهد فقيه عادل بي‌هوس. راه مستقيم اين است. دنبال قوانين بين‌الملل و اينكه امروز سايت‌ها چه نوشتند. سايت مثل ديوار شهر است. به ديوار شهر هم مي‌شود نوشت: زنده باد قرائتي، هم مي‌شود نوشت مرده باد قرائتي. كافي است يك گوني زغال باشد، به تمام شهر مي‌نويسند زنده باد قرائتي، مرده باد قرائتي. مگر هرچه در سايت‌ها آمد، راست است؟ مگر نمي‌شود در سايت دروغ گفت؟ حرف‌ها بايد سند داشته باشد. بايد جايگاه علمي و منطقي و عقلي داشته باشد. روي موج سوار نشويم.

و لذا هي گفتند: بگوييد «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» (فاتحه/6) چون شايعه‌ها، موج‌ها، پول‌ها، سوت‌ها، كف‌ها، صلوات‌ها، تبليغات دروغين و تملق‌ها، ستايش‌ها، شعرها، فيلم‌ها، همه مي‌توانند آدم را كج كنند. خدايا ايماني به ما بده هيچ نيرويي ما را از راه تو منحرف نكند.

«والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته»


- نظرات (0)