سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

شکر نعمت، نعمت را زیاد نمی‌کند!

شکر نعمت

اصلاح الگوی مصرف تنها با نگاه به شکل ظاهری مصرف حاصل نمی شود؛ بلکه باید بینش و تفکر، تغییر یابد؛ زیرا گاه یک شکل مصرف ممکن است هم متصف به نیکی و هم بدی باشد.
به بیان دیگر، برای رسیدن به الگوی صحیح مصرف گاه به نحوه و میزان مصرف توجه می شود و گاه به جهت و مقصود و انگیزه مصرف و گاه نیز به شناخت صاحب حقیقی نعمت.

هرگاه اندیشه مصرف کننده اصلاح شد و دانست که با چه هدف هایی باید مصرف کند، می تواند به بایدها و نبایدهای چگونه مصرف کردن، راحت تر تن دهد.

در روایات نیز آمده است که «مَنْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِ نِعْمَةً فَعَرَفَهَا بِقَلْبِهِ وَ عَلِمَ أَنَّ الْمُنْعِمَ عَلَیهِ اللَّهُ فَقَدْ أَدَّی شُکرَهَاوَ إِنْ لَمْ یحَرِّک لِسَانَه» کسی که واقعاً نعمت را با قلبش درک کند، در حقیقت همین درک نعمت، شکر آن نعمت است.



یکی از مبانی مهم در الگوی مصرف صحیح در مبانی اسلامی اهتمام به شکر نعمت و قدرشناسی از منعم است. اگر انسان بر این امر وقوف داشته باشد که هر چه مصرف می کند نعمت خداوند است و بیهوده آفریده نشده و باید در مصرف آن به اهداف الهی توجه کند، در جاده مصرف صحیح قرار خواهد گرفت.

و این صحیح مصرف کردن، همان تعبیری است که در لسان دین شکرگزاری نام گرفته است. اصلی ترین شکر نعمت، شناخت مُنعِم و استفاده درست و به جا از نعمت، در جهت خواست و اراده اوست. چنین امری همان طور که گفته شد، مهم ترین ارکان اصلاح الگوی مصرف است.

شکر نعمت، نعمت افزون نکند؛ بلکه ...

در این بین یکی از آیات قرآن کریم که در رابطه با شکرگزاری و نتیجه آن مطرح شده است آیه 7 سوره ابراهیم می باشد؛ «وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابی‏ لَشَدیدٌ»
نکته ی ظریفی که در این آیه مطرح می شود این است که در بسیاری از مواقع دیده شده شعر« شکر نعمت نعمتت افزون کند» را در راستای این آیه بیان می شود در حالی که این هم پوشانی به معنایی که اتخاذ شده، خیلی صحیح نیست.

حقیقت این آیه این است که می فرماید: شُکر (چه نعمت و چه غیر نعمت و هر شکری) خودت را افزون کند (لازیدنکم) یعنی وجود تو با شکر کردن بزرگ می شود، چرا که شکرگزار بودن، صفتی الهی است که وجود انسان را بزرگ می کند.

آن جایی هم که شکر گزار بودن باعث افزون شدن نعمت می شود به عنوان پاداش، نیست بلکه به عنوان ظرفیتی دیگر برای شکرگزاری بیشتر.

بنابراین در شعر

شکر نعمت نعمتت افزون کند              کفر، نعمت از کفت بیرون کند.

گرچه حرف درستی است که شکر نعمت موجب افزایش نعمت می شود اما این به خاطر آن است که با شکر کردن، الهی تر شده ایم و به همین خاطر نعمتمان نیز افزایش می یابد. به عبارت دیگر، اصل شکر، افزون شدن خودمان است وگرنه خداوند که احتیاجی به شکر ما ندارد.


مهم ترین راه برای شکرگزار بودن
یکی از مهم ترین راه های شکرگزاری درک نعمت و شناخت نعمت است. در روایات نیز آمده است که «مَنْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِ نِعْمَةً فَعَرَفَهَا بِقَلْبِهِ وَ عَلِمَ أَنَّ الْمُنْعِمَ عَلَیهِ اللَّهُ فَقَدْ أَدَّی شُکرَهَاوَ إِنْ لَمْ یحَرِّک لِسَانَه» (1) کسی که واقعاً نعمت را با قلبش درک کند، در حقیقت همین درک نعمت، شکر آن نعمت است.

باید توجه کرد که عرفان غیر از علم است. ما می دانیم خدا چیزهایی به ما داده است، ولی معرفت و اینکه آن نعمت را با تمام وجود درک کنیم، چیز دیگری است.
به تعبیر دیگری الآن ما می دانیم تشنگی یک چیزی است. اما ما گاهی همه ی وجودمان تشنه است. یعنی احساس تشنگی، آن درک است.
عالم می گوید: من می دانم، عارف می گوید: من می یابم. یعنی در واقع شهود می کند و می بیند. فرق علم با معرفت بسیار زیاد است. و لذا این در این روایت امام صادق(علیه السلام) می فرماید: «من عرفَ النعمة» یعنی درک و معرفت داشته باشد و ببیند خدا به او چه داده است. این نعمتی که خدا به ما مرحمت کرده است، چه نعمت بزرگی است. اگر واقعاً از صمیم دل درک کردیم، و همه ی وجودمان، نعمتی را که خدا به ما مرحمت کرده است را فهمیدیم و حسش کردیم، در حقیقت شکر نعمت را به جا آورده ایم، ولو آنکه با زبان هم چیزی نگفته باشیم.

در حدیثی از امام صادق علیه السلام روایت شده است که؛ کم ترین شکر آن است که نعمت را از خدا بدانی، بدون آن که قلب تو به غیر خدا مشغول شود و (نیز شکر نعمت آن است) که به نعمت او راضی باشی و به وسیله نعمت های خدا نافرمانی او را نکنی.



نعمت ها فقط در خوراک و مادیات نیستند
روایتی از پیغمبر عظیم الشأن (صلی الله و علیه وآله) است که فرمودند: اگر کسی تمام نعمت های خدا را در خوراک و مادیات ببیند، این عملش کم است و عذابش نزدیک شده است: «وَ مَنْ لَمْ یرَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیهِ نِعْمَةً إِلَّا فِی مَطْعَمٍ أَوْ مَشْرَبٍ أَوْ مَلْبَسٍ فَقَدْ قَصَرَ عَمَلُهُ وَ دَنَا عَذَابُهُ»(2) یعنی اگر کسی نعمت را فقط در طعام و خوراک و پوشاک و مسائل مادی ببیند، این عذابش نزدیک است و عملش خیلی کوتاه است.
در این روایت هشدار داده شده است که نعمت ها را تنها در مسائل مادی را نبینیم. خدا میلیارد، میلیارد مافوق مسائل مادی به ما نعمت مرحمت کرد، فقط درکش کنیم. وقتی این نعمت ها را ببینیم و درک کنیم، آن موقع است که بی اختیار سجده می رویم، بی اختیار نماز می خوانیم. بی اختیار عاشق خدا می شویم.

کمترین درجه شکرگزار بودن

در حدیثی از امام صادق علیه السلام روایت شده است که؛ کم ترین شکر آن است که نعمت را از خدا بدانی، بدون آن که قلب تو به غیر خدا مشغول شود و (نیز شکر نعمت آن است) که به نعمت او راضی باشی و به وسیله نعمت های خدا نافرمانی او را نکنی.(3)
اگر فضل خدا بر خود بدانی
بماند بر تو نعمت جاودانی(سعدی)

پی‌نوشت:
1- بحارالانوار، ج75، ص252
2- کافی، ج2، ص315
3- مصباح الشريعه، ص 24؛ بحار الانوار، ج 68، ص 52 و سفينة البحار، ج 4، ص 477


منابع:
تفسیر قرآن مهر، جلد یازدهم، صفحه 42
بیانات حجت الاسلام فرحزادی؛ به نقل از برنامه سمت خدا
درس استاد؛ شکر نعمت ها، نوشته معینی، مرضیه؛ مجله نامه جامعه، فروردین و اردیبهشت 1392 - شماره 103
حوزه؛ مجله گنجینه تابستان 1388، شماره 79
کتاب معراج السعاده



- نظرات (0)

شرح صدر


شرح صدر


خداي متعال در قرآن مي فرمايد «فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلام»(انعام/125) خداي متعال اگر اراده اش به اين تعلق بگيرد که کسی را هدايت كند - اراده خداوند به هر چيزي که تعلق گرفت، واقع مي شود- يشرح صدره للإسلام، به او شرح صدر مي دهد تا بتواند تحمل كند که حقيقت اسلام و قرآن به قلبش وارد شود، چرا که هر قلبي نمي تواند حقايق را تحمل كند بلکه بايد شرح صدر بدهند تا اين حقيقت در قلب قرار گیرد.

در تفسير مجمع البيان آمده که از وجود مقدس نبيّ اكرم سؤال شد يا رسول الله اينكه خداي متعال فرموده اگر بخواهيم كسي را هدايت كنيم به او شرح صدر مي دهيم، شرح صدر يعني چه؟ حضرت فرمودند شرح صدر يك نورانيت الهی است که در قلب مؤمن واقع مي شود، «نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ الْمُؤْمِنِ فَيَشْرَحُ صَدْرَهُ وَ يَنْفَسِح‏»(بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏65، ص: 236). قلب انسان با نزول اين نور، منشرح و گسترده مي شود. اين قلب خودش يك عالَم شده آنگاه حقايق به اين عالم نازل مي گردد.

شرح صدر يك نورانيت الهی است که در قلب مؤمن واقع مي شود، «نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ الْمُؤْمِنِ فَيَشْرَحُ صَدْرَهُ وَ يَنْفَسِح‏» قلب انسان با نزول اين نور، منشرح و گسترده مي شود. اين قلب خودش يك عالَم شده آنگاه حقايق به اين عالم نازل مي گردد.



به حضرت عرض كردند آقا اين نور و این قلبِ واسع علامت ندارد؟ حضرت فرمودند سه علامت دارد، اول اینکه «التجافي عن دارالغرور»، دل كنده از دنيا شده و آماده رفتن مي شود. تجافی آن حالتي است كه انسان سر پنجه هاي دست و پايش را مي گذارد و می خواهد برخیزد، وقتي مي خواهد بأيستد سر پنجه دست و پا بلند مي شود، به اين حالت، تجافي می گویند. فرمود علامت اول تجافي از دار غرور است، يعني نسبت به دار دنيا كه همه اش دار غرور است حالت دل كندگي پيدا مي كند.

اما اثر دوم این است که «والإنابة الي دار الخلود»، یعنی متمايل به خلود شده و بدانجا روی مي آورد. و اثر سوم اینکه «والاستعداد للموت قبل حلول الفوت»، یعنی قبل از اينكه فرصتش تمام شود و بخواهند او را از دنیا ببرند، خودش آماده رفتن از دار دنيا و مهیای براي موت است.



منبع:
بیانات حجت الاسلام سید مهدی میرباقری


- نظرات (0)

دو ترس در قرآن

ترس خدا

شبهه:

خداوند در قرآن در آیه 175 آل عمران می‌گوید که: «إِنَّما ذلِكُمُ الشَّيْطانُ يُخَوِّفُ‏ أَوْلِياءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ[آل عمران/175] در واقع اين شيطان است كه پیروانش را مى‏‌ترساند؛ پس اگر مؤمنيد از آنان مترسيد و از من بترسيد.» در این آیه به صورت نظری بیان می‌کند که فقط شیطان، پیروانش را می‌ترساند اما به صورت عملی، الله نیز پیروانش را ترسانده و می‌گوید: اگر مومن هستید از من بترسید.
نکته اول: از ظاهر آيه بر مى‏‌آيد كه اشاره" ذلكم" به آن دسته از مردمى است كه منافقين(کاران عبدالقیس یا نعم بن مسعود) به ايشان از جمع شدن مشرکان برای حمله به آنها خبر دادند و آنها را ترساندند(آیه 173) در نتيجه جمله مورد بحث از مواردى است كه قرآن كريم در آن موارد كلمه شيطان را بر انسان اطلاق فرموده، هم چنان كه در سوره ناس، منظور از وسواس خناس، شيطانهاى انسى است.[1]

نکته دوم: ترس از شیاطین بخاطر این بد است که آنها از کارهای خوب(مثل انفاق) انسان را می ترسانند. «شيطان، شما را (به هنگام انفاق،) وعده فقر و تهيدستى مى‌دهد؛ و به فحشا (و زشتيها) امر مى‏‌كند؛ ولى خداوند وعده «آمرزش» و «فزونى» به شما مى‏‌دهد؛ و خداوند، قدرتش وسيع، و (به هر چيز) داناست. (به همين دليل، به وعده ‏هاى خود، وفا مى‏‌كند.).»(بقره/268) بنابراین ترس از شیطان و پیروان او مذموم و بی ارزش است؛ در حالی که ترس از خدا و حساب بردن از او عاقلانه است. زیرا خدای مهربان نمی خواهد که انسان به راه شیطان برود، و بر این اساس او را برحذر داشته و می ترساند. « روزى كه هر كس، آنچه را از كار نيك انجام داده، حاضر مى‏‌بيند؛ و آرزو مى‏‌كند ميان او، و آنچه از اعمال بد انجام داده، فاصله زمانى زيادى باشد. خداوند شما را از (نافرمانى) خودش، بر حذر مى‏‌دارد؛ و (در عين حال،) خدا نسبت به همه بندگان، مهربان است.»(آل عمران/30) اینک باید از شبهه افکنان پرسید که آیا خدایی که به خیر و خوبی فرمان می دهد، شایشته نیست که انسان از او حساب برده و بترسد؟ آیا ترس از خدای مهربان و عادل را با ترس از شیطان فریبکار و حقه باز، مقایسه می کنید؟ «پس به كجا مى‌‏رويد؟»(تکویر/26)

پی نوشت
[1]. ترجمه تفسير الميزان، طباطبايى، سيد محمد حسين، سيد محمد باقر موسوى همدانى، : دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم، بی تا، ج4، ص101.


- نظرات (0)

قرایت قرآن


به تعبير امام صادق علیه السلام، قرآن كلام خدا است كه بر زبان پيامبر جاري شده «كَلَامُكَ النَّاطِقُ عَلَى لِسَانِ رَسُولِکَ»(مكارم الأخلاق، ص: 343). پيامبر گرامي اسلام صلی الله علیه وآله وسلّم در يك مقامي از قرب خدا هستند كه به تعبيري زبانشان زبان خدا است، البته نمي خواهيم بگوييم خداي متعال جسم است و زبان دارد ولي پيامبر زبان خدا است، وقتي حرف مي زند گويا خدا حرف مي زند «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى»(نجم/3-4)

اذن ورود به قرآن

«كَلَامُكَ النَّاطِقُ عَلَى لِسَانِ رَسُولِکَ» این استدعا دعاي ورود به قرآن است که در بسیاری از قرآن ها در اول قرآن آمده، همچنین مرحوم محدَث قمي در مفاتيح الجنان در اعمال شب اول ماه رمضان اين دعا را آورده و مي گويند از اعمال ماه رمضان تلاوت قرآن است و هر وقت خواستي قرآن بخواني اين دعا را بخوان كه به منزله اذن دخول به قرآن است.
قرآن مانند حرم امام است و همانطور كه انسان به هنگام ورود به حرم دستور دارد كه اجازه بگيرد و اذن دخول بخواند و حتي برخی بزرگان گفته اند که اگر اذن دخول را خوانديد و حالت توجه در شما پيدا شد و متأثر شديد علامت اين است كه به شما اذن دخول داده اند، قرآن هم همين طور است که وقتي مي خواهيم به ساحت قرآن نزدیک و وارد فضاي قرآن شويم خوب است اين دعا را بخوانيم که به منزله اذن ورود به قرآن است.

قرآن كلام ناطق خدا است، با هر كسي به اندازه خودش حرف مي زند و از اسرار به اندازه ظرفیتش به او مي گويد. لذا كتاب خدا كه علم خدا در او هست خزانه اسرار الهي است و كلام ناطق خدا كه با ما سخن می گوید، گويا است.



«وَ كَلَامُكَ النَّاطِقُ عَلَى لِسَانِ رَسُولِك» خدايا این سخن تو است که بر زبان پیامبر جاری شده است. اگر ما سخن مي گوييم، سخن گفتن را خداي متعال به ما ياد داده، «الرَّحْمنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ * عَلَّمَهُ الْبَيانَ»(الرحمن/1-4) خداي متعال به ما ياد داده چگونه آنچه را که در درون خودمان مي دانيم به زبان بياوريم که این مي شود كلام. علم خود را در قالب كلاممان مي ريزيم و كلام ما ظرف علم ما است. هنگامی که كسي حرف مي زند از حرف زدن او مي توان فهميد که چگونه شخصی است؛ عالم است یا عام، مؤمن است یا كافر وغیره. انسان گوهر وجود خویش را در کلامش مي ريزد و كلام او ظرف حقايقي است كه در وجودش قرار دارد.

خطاب قرآن به هرکس، به قدر ظرفیت اوست

قرآن كلام كيست؟ «وَ كَلَامُك». خدايا سخن تو است، تو حرف زده اي و حقايقي را كه مي خواستي به ما برساني در قالب كلام ريخته اي. «كَلَامُكَ النَّاطِق»، كلام گوياي تو است. اين كلام صامت هم نيست بلکه با هرکس به اندازه ظرفش حرف مي زند. وقتي وجود مقدس نبيّ اكرم، آيه قرآن را مي خوانند هر كسي به اندازه خودش اين كلام را مي شنود و اين كلام با او حرف مي زند. با همه به طور یکسان سخن نمی گوید. سلمان يك طور مي فهمد و مي شنود و ابوذر يك طور دیگر مي شنود. به كفّار كه مي رسد، مي فرمايد «وَ في آذانِهِمْ وَقْراً»(اسراء/٤٦) گوششان سنگين است و نمي شنوند شما چه مي گويي. همچنین در مورد كفّار می فرماید «وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً»(اسراء/45) ای پيامبرهنگامی که شما قرآن را مي خواني، ما بين تو و آنهايي كه به آخرت ايمان ندارند يك حجاب مي اندازيم؛ البته اين حجاب پوشيده است و كسي نمي بيند اما قرآن به فهم آنها نمي رسد. پس قرآن كلام ناطق خدا است، با هر كسي به اندازه خودش حرف مي زند و از اسرار به اندازه ظرفیتش به او مي گويد. لذا كتاب خدا كه علم خدا در او هست خزانه اسرار الهي است و كلام ناطق خدا كه با ما سخن می گوید، گويا است.

منبع:
بیانات حجت الاسلام سید محمد مهدی میرباقری



- نظرات (0)

کهنگی احکام


چرا می‌گویید احکام هیچ‌گاه کهنه نمی‌شوند؟

یکی از امتیازات مهم دین الهی آن است که با فطرت آدمی منطبق است. قرآن کریم به زیبایی به این مطلب اشاره می کند: «فَأقِم وَجهَکَ لِلدّینِ حَنیفاً فِطرَهَ اللهِ الَّتی فَطَرَهَ اللهِ النّاسَ عَلَیها لاتَبدیلَ لِخَلقِ اللهِ ذلِک الدّینُ القَّیِّم» پس به آیین خالص پروردگار روی آورد. این فطرتی است که خداوند انسانها را برآن آفریده؛ دگرگونی در آفرینش الهی نیست؛ این است آیین استوار.

در این آیه پروردگار از آدمی می خواهد روی به سوی آیین خالص الهی کند. این است آن فطرت و سرشت که خداوند انسانها را بر آن آفریده است و هیچ دگرگونی در آن نیست.

همان کسی که انسان را آفریده احکام الهی را مطابق با فطرت او بیان کرده است، همانند دستگاهی صنعتی که معمولاً دفترچه راهنمایی دارد و نحوۀ استفاده از آن را توضیح می دهد. دین خدا هم مانند دفترچه راهنماست که اگر مطابق آن عمل شود نتیجۀ آن رسیدن به رستگاری است. احکام الهی در تمام قرون و اعصار بدون تغییر ثابت می ماند، چون فطرت انسانی همواره ثابت است. مردم و افکار و عقاید آن در طول زمان فراز و نشیب دارند، گاهی به راس می روند و گاهی به چپ گرایش می یابند. گاهی به دنبال یک تفکر می روند و گاهی با شدت آن را رد می کنند.

به طور کلی حساسیت‌هایی که با فطرت بشری سازگار نباشد گذراست و دوامی ندارد. مکاتب و آیین‌هایی که دستاورد بشری است روزی به میدان می آید و از چند صباحی به کنار می رود، اما احکام خدا چون مطابق با فطرت است کهنه نمی شود مگر آن که فطرت آدمی زنگار بندد. یکی از امور فطری شرم و حیاست. حیا به معنای پروا داشتن است به طوری که دیگران از انسان چیزی را نبینند که ناخوشایند باشد.

وقتی حضرت آدم و همسرش حوا از آن میوۀ ممنوع شده خوردند: بَدَت لَهُما سَوءاتُهُما: با وجود آن که فرد دیگری در بهشت نبوده است، بازهم حالتی از حیا در آنان پدیدار می شود و درصدد برمی آیند که برای خود پوششی درست کنند. از این روست به سرعت از برگهای درختان بهشت برای خود ستر عورتی درست کردند.

بنابر این در دو انسان اولیه هم با وجود این که فرد دیگری در آن مکان نبوده است، شرم و حیا به طور فطری وجود داشته است. با این حال گاهی شرم و حیا بر اثر برخوردهای زیاد و گاهی درگیری‌ها از بین می رود. باید از رسیدن به این مرحله به شدت خودداری شود. هرچه قدرت عقلانیت در انسان بالاتر می رود، میزان خوب و بد را بهتر می فهمد لذا درصد حیا هم در او بالاتر می رود و از این که دیگری از او عملی را ببیند که شایسته نیست شرمگین می شود. آموزشهای دنیای جدید گاهی به صورتی است که حیا را بسیار بد جلوه می دهد و به بیان بهتر ارزشمندی شرم و حیا را به کلی نادیده می گیرد. البته آنچه با فطرت آدمی مغایرت داشته باشد مذموم است و به مرور زمان مردم به سوی فطرت الهی خود بازخواهند گشت.


منبع:
سایت سید محسن میرباقری



- نظرات (0)

ریسمانی برای نجات


ریسمانی برای نجات که هیچ گره خوردگی ندارد

یکی از اوصافی که برای قرآن بیان می شود این است که؛  «حَبْلًا مُتَّصِلًا فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ عِبَادِك»(دعای شروع قرآن)، خدايا اين كتاب تو يك رشته و ريسماني است. مانند اینکه اگر در چاهی بیفتیم، رشته اي در چاه مي اندازند تا بتوانیم به وسيله اين رشته از چاه بيرون بياييم. بعد از هبوط حضرت آدم، ما هم هبوط كرده ايم و اکنون مي خواهيم به طرف خدا باز گردیم. قرآن رشته اي است كه آمده ما را از اين ظلمات و تاريكخانه و از اين عالم خاكي، نجات داده و به وسیله آن مسافت را طي كنيم و به قرب خدا برسيم. «حبلٌ» يك رشته است.

نکته دیگر اینکه این رشته، متّصل است؛ هيچ كجايش گره نخورده و قطع نشده است و در میانه راه، ما را نمي گذارد. دو طرف حبل متّصل كجا است؟ «فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ عِبَادِك»، يك طرفش حضرت حق و يك طرف بندگان خدا قرار دارد. ما بايد اين رشته را بگيريم و به سمت بالا برويم.

حبل متّصل يعني اینکه هر قدمی كه در قرآن سير كنيد و قلبتان با قرآن نوراني و حجاب قرآن از دلتان برداشته شود، اسرار و حقايقي را مي بينيد كه در مرحله قبل نمي ديديد. در روايات فرموده اند درجات بهشت به اندازه آيات قرآن است و در روز قيامت به انسان مي گويند إقرا و إرفع، بخوان و بالا برو.

اين نکته را باید بیان کرد که انسان، قرآن را در بهشت از روي حافظه اش نمي تواند بخواند، زیرا اين حافظه تا هنگام مرگ با او مي آيد و بعد از بين مي رود. آنچه از قرآن که در قلب انسان و در وجود او ثبت شده، با وی مي ماند و هر اندازه که نور قرآن در قلب شخص آمده باشد، مي تواند بخواند و بالا برود. آن درجه اي از قرآن كه در قلب ما هست، همان درجه بهشت ما است.

منبع:
بیانات حجت الاسلام سید محمد مهدی میرباقری



- نظرات (0)

شجره ملعونه

منظور از شجره ملعونه در قرآن
منظور از «شجره ملعونه» چیست؟ مفسرین در توضیح شجره ملعونه بیانات مختلفى دارند:

الف ـ منظور، «شجره زقوم» است و آن درختى است که طبق آیه 64 سوره صافات در بن جهنم مى روید، و ثمره اى ناگوار و رنج آور دارد: اِنَّها شَجَرَهٌ تَخْرُجُ فِی اَصْلِ الْجَحِیمِ این شجره طبق آیات 46 تا 47 سوره دخان خوراک گناهکاران است، نه همچون طعام هاى این دنیا، بلکه همچون فلز گداخته در دل مى جوشد. مشرکان قریش، این تعبیر قرآن را به خاطر جهل و نادانى به باد مسخره مى گرفتند، ابو جهل به عنوان سخریه، خرما و کره، حاضر مى کرد و مى خورد و به یاران خود مى گفت: از این بخورید که «زقوم» همین است! 1

روى همین جهت، قرآن درآیه فوق، «شجره ملعونه» را وسیله اى براى آزمایش مردم معرفى مى کند؛ چرا که مشرکان لجوج آن را به سخریه مى گیرند و مومنین راستین در برابر آن تسلیم اند.

ب ـ منظور قوم سرکش یهود هستند، آنها همانند درختى هستند با شاخ و برگ فراوان اما مطرود درگاه پروردگار.2

ج ـ در بسیارى از تفسیرهاى شیعه و اهل تسنن، نقل شده که «شجره ملعونه»، «بنى امیه» هستند.3

این تفسیرمتناسب با حدیثى است که از «عایشه» نقل شده که رو به «مروان»کرد و گفت: «لَعَنَ اللّهُ اَباکَ وَ اَنْتَ فِى صُلْبِهِ فَاَنْتَ بَعْض مَنْ لَعَنَهُ اللّهُ»؛ (خدا پدر تو را لعنت کرد، در حالى که تو در صلب او بودى، بنابراین تو بخشى از کسى هستى که خدایش لعن کرده است)!4

قابل توجه این که بسیارى از این تفسیرها، و یا همه آنها، منافاتى با هم ندارند، و ممکن است«شجره ملعونه» در قرآن، اشاره به هر گروه منافق، خبیث و مطرود درگاه خدا، مخصوصاً گروه هایى همانند«بنى امیه» و یهودیان سنگدل و لجوج و همه کسانى که در خط آنها گام برمى دارند، باشد، و شجره زقوم درقیامت تجسمى از وجود این شجرات خبیثه در جهان دیگر است، و همه این شجرات خبیثه مایه آزمایش و امتحان مومنان راستین در این جهان هستند.

پی نوشت:

1.روح المعانى، ذیل آیه مورد بحث.

2.طبرسی، مجمع البیان، ۱۴۰۸ق، ج6، ص655.

3. همان، ص654.

4.تفسیر «قرطبى»، جلد ششم، صفحه 3902 و تفسیر «فخر رازى»، جلد 20، صفحه 237.


- نظرات (0)

چرانجسه

چرا اسلام این گروه را نجس می داند؟
28-یا‌ ایها‌ الذیـن‌ آمـنو انـما المشرکون نجس فلا یقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا و ان خفتم عیلة فسوف‌ یغنیکم الله من فـضله ان شاء ان الله علیم حکیم: ای کسانی که ایمان‌ آورده‌اید، به راستی مشرکان(بت‌پرستان‌)پلیدند‌،لذا نباید پس از گذشتن امـسال(سال نهم هجرت)به مسجد الحـرام نزدیک شوند،و هرگاه از نیازمندی خود بترسید(و ممنوع بودن رفت‌وآمد مشرکان موجب کساد کسب و کار شما شود)بزودی خدا شما‌ را اگر بخواهد از فضل و کرمش بی‌ نیاز می سازد خدا دانا و حکیم است.

یک بـحث لغوی

بررسی موارد استعمال کلمه ی «نجس»در زبان عرب؛ حقیقت و معنای این کلمه را برای ما می فهماند‌، زیرا‌ عرب این واژه را در موارد زیر بکار می برد:
1-چیزهائی که یک نوع پلیدی ذاتی دارند که خردمندان طـبعا از اسـتعمال و ملاقات با آنها اجتناب می نمایند؛ مانند: منی،بول،خون و...عرب‌ این‌ سنخ موجودات را«رجس» و ما آنها را پلید می نامیم.
2-دردهای درونی را که دیر درمان می پذیرند،«نجس»می خواند.
3-اشخاص پست و شرور را نـیز؛بـا کلمه ی مزبور توصیف می کند.

هـرگاه آئیـن مـقدس اسـلام بت‌ پرست و مشرک مـانند آنـها را نجس شمرده‌ و با‌ برای مشهور میان فقهای شیعه بایست از مطلق کافر حتی اهل کتاب اجتناب جـست؛ نـه بـرای این است که بدن و لباس و ظروف آنـها‌ کـثیف‌ و آلوده اسـت و پلیـدی مـانند پلیـدی‌ بول‌ و خون دارند؛ بلکه حکم شارع اسلام به نجاست این گروه (اگرچه به حسب ظاهر پاک و تمیز باشند) برای حفظ استقلال و مسلمانان است هرگاه مسلمانان با کافران‌ اختلاط‌ کامل پیـدا کنند، و با‌ آنان‌ مانند برادران دینی خود آمیزش داشته باشند؛ در این صورت روح بت‌ پرستی و کفر بر اثر معاشرت کم‌ کم در روح آنان نفوذ کرده و آنان را آلوده می گرداند.

جای شک نیست بسیاری از محرمات‌ و گناهان‌ در آئین فـعلی اهـل کتاب (مانند شرابخواری) بی‌اشکال است،هرگاه مسلمانان آنان را شرعا پاک و طاهر بدانند و سر یک سفره نشسته و هم غذا گردند،خواه ناخواه نفس سرکش که بر اسلام‌ و ایمان‌ تربیت یافته‌ دو مـرتبه قـوت گرفته شروع به مرز شکنی و هوس رانی می نمایند.
اینگونه آمیزش ها که طبعا نتیجه آنها تحمیل عقائد،و افکار‌ است موجب می شود که مسلمانان صلابت و استقامت را در طریق آئیـن‌ خـود‌ از‌ دست بدهند.

4- فرسودگی بدن‌ را‌ نیز نجس می نامد چنانکه شاعر گفته است: و الشیب داء نجیس لا دواء له‌ للمرء ما کان صحیحا صائب القحم :«پیری یک درد پلیدیست که برای آن داروئی نیست،برای‌ مـردی که‌ تـندرست‌ بوده؛ و در نبرد و حمله‌ های خود‌ خطاکار‌ نبوده‌ است».
باز موارد دیگری مؤلف «لسان العرب» برای این کلمه شمرده، از ملاحظه ی مجموع آنها بدست می آیدکه معنای حقیقی این کلمه‌ در‌ زبان‌ عرب، وسـیع‌تر از آن است کـه ما امروز از‌ این‌ کلمه مـی فهمیم، زیـرا آنـچه ما امروز از این کلمه می فهمیم و بیشتر در آن بکار می بریم؛ همان معنای اول است‌ که‌ با‌ یک پلیدی طبیعی همراه است و بیشتر در مـکالمات روزمـره‌ خـود این کلمه را در نجاسات شرعی بکار می بریم مانند مـثال های فـوق.
ولی معنی ابتدائی و لغوی آن‌که قرآن‌ نیز‌ برطبق‌ آن نازل گردیده یک معنای جامع و وسیعی است که با تمام‌ موارد‌ فـوق سـازگار اسـت که اگر بخواهیم از آن در زبان فارسی تعبیر بیاوریم بایست به جای آن کلمه ی «آلودگی‌» بکار ببریم خواه طبیعی و محسوس باشد مانند مثال های فوق و خواه غیر طبیعی‌ و نامحسوس‌ باشد‌ مانند «آلودگـی» کـه در قـمار و افراد شرور است که تمام اینها یک نوع‌ آلودگی‌ و پلیدی‌ مـخصوصی دارنـد،که از آثار و حرکات آنها کاملا روشن است.
از بیان فوق-چنانکه‌ برخی‌ نیز گفته‌اند-روشن می شود کـه ایـن آیـه دلالت ندارد که کافر،«نجس»شرعی‌ است‌ به طوری که‌ در صورت ملاقات با رطوبت بـایست دسـت را مـثلا آب کشید؛ (بلکه مدرک نجاست‌ کافر‌ غیر این آیه ادله ی دیگری است که در«فقه» بـیان شـده اسـت).
علاوه‌ بر‌ این‌، نجاستی که آیه برای کافر فرض کرده در برابر طهارتی است کـه بـرای مسجد اثبات‌ نموده‌ و از این لحاظ می فرماید:این افراد پلید (مشرکان) نبایست به این مـحل که در‌ بـرخی‌ از‌ اشـیاء، مانند قرآن موجود است، ناچار بایست گفت مقصود از نجاست در آیه درباره ی کافر‌، غیر‌ نـجاست‌ طـبیعی و یا شرعی است، بلکه یک نوع پلیدی و آلودگی، باطنی است که‌ نوعا‌ در افـراد نـاپاک و شـرور پیدا می شود.

مقصود از پلیدی کافر چیست؟

همواره بایست از آثار و نحوه ی کردار‌ هرکسی‌ به ملکات و صفات درونی او آشـنا شـد، شما دزدان مسلح و غارتگر را «آلوده‌ و نجس‌» می خوانید،زیرا تاروان شخص آلوده دست خوش بی رحمی‌ نـباشد‌ و روح او آلوده یـا حب نفس و جاه و مقام‌ نگردد‌،هیچ گاه این‌چنین کارهای ضد بشری از او سر نمی زند.
روی این مقیاس کـافر‌ پلیـد‌ اسـت؛ کسانی که،جلو نشر دعوت‌ پیامبر‌ و آموزگاران الهی‌ را‌ بگیرند‌؛و نگذارند آن را مردان الهی؛ جـامعه‌ را‌ از انـحطاط اخلاقی؛ و فساد اجتماعی برهانند و انسان را که گل سر سبد موجودات‌ است‌،از سنگ و چوب‌ پرستی،از زنا و فحشاء‌،ظلم و فـساد،نـجات دهند‌ یک‌ چنین افراد به طور مسلم پلیدند‌.
برنامه ی پیامبر اسلام روشن بـود، و هـمه می دانند که آن حضرت و انبیاء یک سلسله مـکارم و فـصائل‌ اخـلاقی‌ را در میان اجتماع نشر‌ می دهند‌، و مشرکان‌ بزرگترین سـد بـرای‌ رسول‌ اکرم بودند و هرگز حاضر‌ نبودند‌،یک قدم با رسول خدا همراهی نـمایند،بـلکه هواره مقدمات کشتن او را آماده‌ مـی نمودند‌،و مـکرر در مکرر پیـمان های خـود را‌ بـا‌ آن حضرت می شکستند‌؛در‌ این صورت‌ این افراد نـه شـخصیت‌ دارند و نه حیثیت،نه روان پاک و نه فکر آزاد.

کافر چرا«نجس»شرعی است؟

تا ایـنجا‌ از‌ نـظر تفسیر بحث پایان یافت و روشن‌ گـردید‌ که‌ آیه‌ ناظر‌ بـه نجاست کـافر نیست‌ و مدرک‌ نجاست کافر چـیزی دیـگر است؛ولی بسیار مناسب است که در اینجا پرسش فوق را پاسخ‌ بگوئیم‌ زیرا‌ بسیاری از جـوانان سـؤال فوق را،مطرح‌ می کنند‌ و از‌ ما‌ پاسـخ‌ مـی خواهند‌؛ آنـان در مقام سؤال چـنین مـی گویند:
اگر آئین اسلام،بـول،و مـردار و...را نجس دانسته است،علت آن روشن است،زیرا اینها منابع میکرب و ریشه ی صدها بیماری اسـت‌ ولی کـافری که از هر نظر ظاهر خود را شـستشو داده و بـا انواع عـطرها؛خـود را خـوشبو کرده چرا بایست او را«نـجس»خواند به طوریکه انسان اگر با او با‌ رطوبت‌ ملاقات کند باید بدن خود را آب بکشد چرا مـسلمان نـتواند با او هم غذا شود و همچنین...
پاسـخ:
هـرگاه آئیـن مـقدس اسـلام بت‌ پرست و مشرک مـانند آنـها را نجس شمرده‌ و با‌ برای مشهور میان فقهای شیعه بایست از مطلق کافر حتی اهل کتاب اجتناب جـست؛ نـه بـرای این است که بدن و لباس و ظروف آنـها‌ کـثیف‌ و آلوده اسـت و پلیـدی مـانند پلیـدی‌ بول‌ و خون دارند؛ بلکه حکم شارع اسلام به نجاست این گروه (اگرچه به حسب ظاهر پاک و تمیز باشند) برای حفظ استقلال و مسلمانان است هرگاه مسلمانان با کافران‌ اختلاط‌ کامل پیـدا کنند، و با‌ آنان‌ مانند برادران دینی خود آمیزش داشته باشند؛ در این صورت روح بت‌ پرستی و کفر بر اثر معاشرت کم‌ کم در روح آنان نفوذ کرده و آنان را آلوده می گرداند.
جای شک نیست بسیاری از محرمات‌ و گناهان‌ در آئین فـعلی اهـل کتاب (مانند شرابخواری) بی‌اشکال است،هرگاه مسلمانان آنان را شرعا پاک و طاهر بدانند و سر یک سفره نشسته و هم غذا گردند،خواه ناخواه نفس سرکش که بر اسلام‌ و ایمان‌ تربیت یافته‌ دو مـرتبه قـوت گرفته شروع به مرز شکنی و هوس رانی می نمایند.
اینگونه آمیزش ها که طبعا نتیجه آنها تحمیل عقائد،و افکار‌ است موجب می شود که مسلمانان صلابت و استقامت را در طریق آئیـن‌ خـود‌ از‌ دست بدهند.
البته منکر نـیستیم کـه رابطه فرهنگی،و تجاری و همکاری و همفکری با مردم متمدن یکی از علل ‌‌پیشرفت‌ جامعه است ولی تمام اینها تا آنجا محترم است که لطمه‌ای بر اساس‌ عـقائد‌ مـسلمانان‌ که رمز استقلال و عـزت آنـها است نزند.
جای دور نرویم، اختلاط و آمیزش مسلمان امروز با‌ کافران ومسیحیان چه لطمه‌هائی بر مسلمانان زده و آنان را تا چه اندازه در عقائد‌ خود سست گرده است‌، هنوز‌ حادثه ی جانگداز «اندلس» در صفحه ی خـاطرها ثـبت است، استقلال«اندلس»بر اثر سه قرار داد زیر با مسیحیان، درخطر افتاد و از بین رفت:
1-آزادی دین.2-آزادی تجارت.3-آزادی تعلمیات.

اختلاط و آمیزش مسلمان امروز با‌ کافران ومسیحیان چه لطمه‌هائی بر مسلمانان زده و آنان را تا چه اندازه در عقائد‌ خود سست گرده است‌، هنوز‌ حادثه ی جانگداز «اندلس» در صفحه ی خـاطرها ثـبت است، استقلال«اندلس»بر اثر سه قرار داد زیر با مسیحیان، درخطر افتاد و از بین رفت:

1-آزادی دین.2-آزادی تجارت.3-آزادی تعلمیات.
آنان خوب‌ واقف بودند که با بدست آوردن امتیاز اول می توانند راه را برای کشیشان باز کنند، و مـبلغان آنـان هرگاه نـتوانند در دل آنها جائی برای خود باز نمایند، لااقل جوانان مسلمان را‌ نسبت‌ به آئین خود سست می گردانند، و جهادی که سرچشمه آن؛عـلاقه به دین است از بین م یرود، بالاخره رابطه ی بازرگانی، بهترین وسیله است بـرای خـلطه و آمـیزش، و بواسطه ی آمیزش مسلمان ها با آنان، استقامت خود را‌ در‌ راه حفظ شعائر ملی و دینی از دست می دهند.

آنان خوب‌ واقف بودند که با بدست آوردن امتیاز اول می توانند راه را برای کشیشان باز کنند، و مـبلغان آنـان هرگاه نـتوانند در دل آنها جائی برای خود باز نمایند، لااقل جوانان مسلمان را‌ نسبت‌ به آئین خود سست می گردانند، و جهادی که سرچشمه آن؛عـلاقه به دین است از بین م یرود، بالاخره رابطه ی بازرگانی، بهترین وسیله است بـرای خـلطه و آمـیزش، و بواسطه ی آمیزش مسلمان ها با آنان، استقامت خود را‌ در‌ راه حفظ شعائر ملی و دینی از دست می دهند.
آزادی تعلیمات نکته ی مهم تری داشـت،‌ ‌زیـرا جوانان مسلمان هنگامی که زیر دست آموزگار یا دبیر مسیحی تربیت یافتند خواهی نـخواهی یـک نـوع‌ خضوع‌ در برابر استاد؛ حس می نمایند و زمینه برای تفوق و استعمار آنها آماده می گردد.
مسیحیان بر اثـر آمیزش با مسلمانان اندلس توانستند مسکرات را میان آنها رواج بدهند،و آنان را به می خوارگی‌ و مـیگساری‌ عادت‌ دادند، و کم‌کم بـر اثـر هوسرانی‌ و آلوده‌ شدن‌ به گناهان عزت نفس و غرور ملی را از دست دادند.
یکی از اقدامات مسیحیان در«اندلس»این بود که در کنار رودخانه ی قرطبه‌ باغی‌ در میان مزارع ترتیب دادند و عمارت زیبائی در‌ آنجا‌ برپا کردند کـه گردشگاه جوانان باشد، تا علاوه بر گردش از دیدن دختران مسیحی نیز بهره‌ مند گردند!.
بدین ترتیب‌ نیروی‌ ایمان‌ و غرور ملی مسلمانان این کشور که تا آن زمان همه جا موجب‌ پیشرفت و پیروزی آنان در جـنگ بـا مسیحیان بود، تدریجا بر اثر میگساری، و تسلط آموزگاران به خضوع و فروتنی مبدل‌ گردید‌، پایتخت‌«اندلس»و سائر شهرستان ها جولانگاه بیگانگان شد، خلطه و آمیزش و آزادی تجارت نفوذ‌ اقتصادی‌ آنها را مسلم کرد،و مقدمات نـفوذ سـیاسی پی‌ ریزی گردید،بالاخره این کشور پهناور اسلامی بر اثر‌ همین‌ ارتباط ها‌ و آمیزش ها در اواخر قرن پنجم اسلامی به کلی سقوط کرد.
بی‌جهت نیست که‌ بنیان‌گذار‌ اسلام‌ بین مسلمانان و کافران که انـحراف آنـها در عقائد و اعمال هر دو مسلم است،حصاری‌ کشیده‌ و آنان را‌ از اختلاط های فوق العاده زیاد باز داشته،تا آنجا که آنان را روی سیاست اسلامی‌«نجس‌»و لازم الاجتناب خوانده است


- نظرات (0)

يأجوج و مأجوج

ياجوج و ماجوج
با عرض سلام و خسته نباشيد. درباره ياجوج و ماجوج سوال داشتم که انسان اند يا غير انسان اند؟ جریان سدی که ذوالقرنین در برابر آنها ساخت چه بوده است و چه زماني آن سد ذکر شده در قرآن شکسته خواهد شد؟
سلام بر شما

یکی از داستان های جالب قرآنی، داستان یاجوج و ماجوج و مواجه ذوالقرنین با آنهاست.

یاجوج و ماجوج بنابر تصریح قرآن دو قوم ظالم و ستمگر بودند که به مردم ستم می کردند و اموالشان را غارت می کردند که از ذوالقرنین کمک خواستند و ذوالقرنین با کمک همان مردم سدی در جلویشان ساخت و آنها پشت سد ماندند.

در دو جای قرآن از یاجوج و ماجوج نام برده شده است. در آیه ۹۶ انبیاء و در انتهای سوره کهف که در باره ذوالقرنین و سفرهایش سخن گفته می شود.

"حَتَّى إِذا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً . قالُوا یا ذَاالْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً عَلى‏ أَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُمْ سَدًّا"
((و هم چنان به راه خود ادامه داد) تا به میان دو کوه رسید، و در آنجا گروهى غیر از آن دو را یافت که هیچ سخنى را نمى‏ فهمیدند. (آن گروه به او) گفتند اى ذو القرنین یاجوج و ماجوج در این سرزمین فساد مى‏کنند آیا ممکن است ما هزینه‏ اى براى تو قرار دهیم که میان ما و آنها سدى ایجاد کنى.)(۹۳ و ۹۴ کهف)

ذوالقرنین به سرزمینی می رسد که مردمش در سطح پایینی از تمدن بودند و در سخن گفتن (یا فهم و درک سخن) که یکی از نشانه های تمدن است ضعیف و عقب مانده بودند و بین دو کوه زندگی می کردند، این مردم از دست اقوام یاجوج و ماجوج در رنج و عذاب بودند که از پشت کوه ها به آنها حمله می کردند و آنها را غارت می کردند.
مردم این سرزمین به ذوالقرنین پیشنهاد کردند که مالى را از ایشان بگیرد و میان آنان و یاجوج و ماجوج سدى ببندد که مانع از تجاوز آنان بشود. ذوالقرنین پیشنهاد آنها را پذیرفت و به آنها گفت: " آنچه را خدا در اختیار من گذارده بهتر است (از آنچه شما پیشنهاد مى‏کنید) مرا با نیرویى یارى کنید، تا میان شما و آنها سد محکمى ایجاد کنم."(۹۵ کهف)

سپس از آنها خواست یاریش کنند."قطعات بزرگ آهن براى من بیاورید (و آنها را به روى هم چیند) تا کاملا میان دو کوه را پوشانید، سپس گفت (آتش در اطراف آن بیافروزید و) در آتش بدمید، (آنها دمیدند) تا قطعات آهن را سرخ و گداخته کرد، گفت (اکنون) مس ذوب شده براى من بیاورید تا به روى آن بریزم.(سرانجام آن چنان سد نیرومندى ساخت) که آنها قادر نبودند از آن بالا روند و نمى ‏توانستند نقبى در آن ایجاد کنند."(۹۶ و ۹۷ کهف)

پس از بنای سد، ذوالقرنین گفت: "این از رحمت پروردگار من است اما هنگامى که وعده پروردگارم فرا رسد آن را در هم مى‏ کوبد و وعده پروردگارم حق است."
این سد خود رحمتى از پروردگار بود، یعنى نعمت و سپرى بود که خداوند با آن اقوامى از مردم را از شر یاجوج و ماجوج حفظ فرموده و وقتی وعده خدا رسد آن را در هم می کوبد و منظور از وعده، وعده ‏اى است که پروردگار در خصوص آن سد داده بوده که به زودى یعنى در نزدیکى‏ هاى قیامت آن را خرد مى‏ کند، در این صورت وعده مزبور پیشگویى خدا بوده که ذو القرنین آن را خبر داده و یا همان وعده ‏اى است که خداى تعالى در باره قیام قیامت داده است و گفته شده شکسته شدن سد ذوالقرنین از نشانه های قیامت است.
درباره اینکه ذوالقرنین چه کسی بوده نظرات متعددی وجود دارد، اما در روایات پیامبر(صلی الله علیه وآله) و اهل بیت(علیهم السلام) آمده:" او پیامبر نبود بلکه بنده صالحى بود."

مورّخان و مفسران گفته‌اند، منظور از آن تنگه، تنگه‌ای است که در کوه‌های قفقاز وجود داشت، همان‌جایی که رشته کوه‌هایی میان دریای خزر و دریای سیاه مانند یک دیوار طبیعی کشیده شده و جنوب و شمال را قطع می‌کند و فقط یک تنگه در میان آن وجود دارد که امروز به تنگه داریال (داریال محرف داریول است که به زبان ترکی به معنای تنگه است، و این سد را به لغت محلی دمیرقاپو که به معنای در آهنین است می‌نامند.)معروف است و در نزدیکی تفلیس و ماورای قفقاز قرار دارد.
هم اکنون نیز بقایای دیوار آهنی در این نواحی هست و مسلماً باید همان سدّ ذوالقرنین باشد. در سدّ ذوالقرنین گفته می‌شود که آهن زیاد به کار رفته و میان دو کوه ساخته شده است، معبر داریال هم میان دو کوه بلند واقع شده و این سدّ نیز که آهن زیادی در آن دیده می‌شود، در همین درّه وجود دارد. (کورش کبیر، ابو الکلام آزاد ، ص ۲۷۹)

شاید بتوان گفت که مورّخان تقریباً اتفاق نظر دارند که سدّ یأجوج و مأجوج در شمال ایران و در منطقه قفقاز است و ذوالقرنین آن را برای مهار کردن اقوام وحشی شمال که یأجوج و مأجوج نامیده می‌شدند بنا کرد.

در آیه آخر از آیات مربوطه به ذوالقرنین از زبان او سخنی نقل شده که از آن چنین بر می‌آید که این سدّ تا قیامت که روز وعده الهی است پابرجا خواهد بود و در آن هنگام درهم کوبیده خواهد شد و یأجوج و مأجوج تا قیامت با این سدّ مهار شده‌اند.

همچنین در آیه دیگری از قرآن کریم چنین می‌خوانیم: «حَتَّی إِذا فُتِحَتْ یأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ ینْسِلُونَ وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذا هِی شاخِصَةٌ أَبْصارُ الَّذِینَ کَفَرُوا؛( انبیاء؛ آیه۹۶- ۹۷.) تا وقتی که یأجوج و مأجوج گشوده شوند و آنان از هر بلندی به شتاب بیرون آیند و آن وعده راست (رستاخیر) نزدیک شود. پس ناگهان دیدگان کافران خیره شود.»

برخی از این آیه فهمیده‌اند که یأجوج و مأجوج تا نزدیکی روز قیامت بسته شده‌اند و در آن هنگام باز خواهند شد و از هر سوی سرازیر خواهند شد.

و درباره اینکه این دو قوم یاجوج و ماجوج چه کسانی بودند نیز نظرات زیادی وجود دارد.

در برخی روایات آمده که از نژاد ترک از اولاد یافث بن نوح بودند، و در زمین فساد مى‏ کردند. ذو القرنین سدى را که ساخت براى همین بود که راه رخنه آنان را ببندد.
در بعضى روایات دیگر آمده که این قوم از نظر نیروى جسمى و شجاعت به حدى بوده‏ اند که از هیچ حیوان و یا درنده و یا انسانى نمى‏ گذشتند مگر آنکه آن را پاره پاره کرده مى‏ خوردند. و نیز از هیچ کشت و زرع و یا درختى نمى‏ گذشتند مگر آنکه همه را می چریدند، و از هیچ نهرى برنمى ‏خورند مگر آنکه آب آن را می ‏خوردند و آن را خشک مى‏ کردند.

به گفته علامه طباطبائى در "المیزان" از مجموع گفته‏ هاى تورات استفاده مى ‏شود که ماجوج یا یاجوج و ماجوج، گروه یا گروه‏ هاى بزرگى بودند که در دوردست‏ ترین نقطه شمال آسیا زندگى داشتند و مردمى جنگجو و غارتگر بودند.


- نظرات (0)

انواع وحی

قران

از آيات قرآن و روايات برمى آيد كه وحى نازل شده بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، دو نوع بوده است: قسمتى از آن وحى رسالى يا «وحى تنزيلى» قرآن است و قسم ديگر، وحى غير رسالى يا «وحى تبيينى» ناميده مى شود كه برخى به عنوان احاديث نبوى صلى الله عليه و آله و برخى به عنوان احاديث قدسى مى باشند. قرآن مى فرمايد:
«وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» [1]؛ «ما ذكر (قرآن) را بر تو نازل كرديم تا آنچه را براى مردم نازل مى شود، براى آنان تفسير نمايى».
امام صادق عليه السلام نيز احاديث پيامبر اكرم را سرچشمه گرفته از سخنان خداوند متعال به حساب آورده است [2]؛ به طورى كه مى توان از احاديث نبوى به عنوان بيانگر مراد اصلى پروردگار بهره گرفت.


پی نوشت ها:
[1]. نحل 16، آيه 64.
[2]. ر.ك: كلينى، كافى، ج 1، ص 53، ح 4.


- نظرات (0)