سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

امنیت درقران

بسم الله الرحمن الرحيم

«الهي انطقني بالهدي و الهمني التقوي»

1- امنيت هم وزن خلقت است

قرآن يكجا مي‌گويد: چون شما را آفريدم عبادت كنيد، يكجا مي‌گويد: چون به شما امنيت دادم عبادت كنيد. يعني وزن امنيت، وزن كل آفرينش است. قرآن مي‌گويد: «اعْبُدُوا رَبَّكُم‏» (بقره/21) مي‌گوييم: چرا؟ مي‌گويد: «الَّذي خَلَقَكُم‏» چون شما را آفريده است. جاي ديگر قرآن مي‌گويد: «فَلْيَعْبُدُوا» (قريش/3) مي‌گوييم چرا؟ مي‌گويد: «أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ» (قريش/4) اول قرآن مي‌‌گويد: عبادت به خاطر آفرينش، آخر قرآن مي‌گويد: عبادت به خاطر امنيت. معلوم مي‌شود وزن امنيت، وزن خلقت است. اين خيلي مهم است.

1- رابطه عبادت با امنيت

2- دعا براي امنيت

حضرت ابراهيم گفت: «رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِنا» (بقره/126) آيه‌ي قرآن است. خدايا مكه را منطقه‌اي امن قرار بده. اگر شهر امن شد به شهر امن مي‌شود قسم خورد. قرآن مي‌گويد: «وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمينِ» (تين/3) اگر بلد امين شد، يعني اگر شهر امن شد، شهر امن مقدس است. قداستش به امنيت است.

3- به منطقه‌ي امن مي‌توان قسم خورد، مي‌توان سوگند خورد.

4- تمام عبادات در سايه‌ي امنيت است

چون قرآن مي‌فرمايد: «مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً» (نور/55) بعد از «أَمْناً» مي‌گويد: «يَعْبُدُونَني». كلمه‌ي «يَعْبُدُونَني» بعد از امنيت است. «أَمْناً يَعْبُدُونَني» بنده كه در تلويزيون درس مي‌دهم، چون مملكت امن است. وگرنه مي‌ترسم از خانه بيرون بيايم. البته من نمي‌ترسم چون كاشي‌ها شجاع هستند. (خنده حضار) امنيت كه بود «يَعْبُدُونَني» هست.

2- تلاش پيامبران و اولياي خدا در برقراري امنيت

5- در قرآن از ذوالقرنين تجليل مي‌كند

مي‌گويد: ذوالقرنين هنرش اين بود كه وقتي مردم به او گفتند: يأجوج و مأجوج قلدر به ما حمله مي‌كنند، مي‌گويد غصه نخوريد. من براي شما امنيت ايجاد مي‌كنم. ارزش ذوالقرنين كه يك صفحه قرآن درباره‌ي او صحبت كرده، شاهكارش اين بود كه ايجاد امنيت كرد.

بعضي‌ها تحقيق مي‌كند كه ذوالقرنين اسكندر بوده است، يا كوروش. ما خيلي وقت‌هايمان را صرف چيزي مي‌كنيم كه نه واجب است، نه مستحب است. نه نياز فرد است، نه نياز جامعه. حالا يا كوروش، يا اسكندر. مهم اين است كه چه كرد؟ ذوالقرنين چند هزار سال پيش، از آلياژ مس و آهن سد ساخت. چه سدي؟ «أَنْ يَظْهَرُوه‏» (كهف/97) نمي‌شد از آن بالا رفت از بس بلند بود. چطور ساخت؟ « نَقْبا» (كهف/97)‌ نمي‌شد سوراخ كرد. هنر ذوالقرنين ايجاد امنيت بود.

6- امنيت به قدري ارزش دارد، كه دو تا پيغمبر عزيز عملگي و كارگري و بنايي مجاني مي‌كنند، موسي و خضر در يك قريه‌اي ديوار خرابه‌اي را ديدند، گفتند: بسازيم. نگفتند باني‌اش كيه؟ تأمين اعتبار نشده. فرمود: زير اين ديوار يك گنجي است براي يك آدم صالحي. اگر ما نسازيم. خاك‌ها پس مي‌رود. گنج پيدا مي‌شود. ديگران مي‌برند. ما بايد اين ديوار را بسازيم. اين بچه يتيم‌ها بزرگ شوند. وصيت نامه پدرشان را بخوانند. آدرس گنج را پيدا كنند و گنج را بردارند. دو تا پيغمبر عملگي مجاني بدون تأمين اعتبار براي اينكه مال مردم به صاحبش برسد. يعني امنيت اينقدر مي‌ارزد كه پيغمبر كارگري كند. آن هم پيغمبري مثل موسي، پيغمبري اولوالعزم.

7- امنيت حتي براي مرده

چرا گفتند: مردگان را دفن كن. براي اينكه شغال‌ها و سگ‌ها سراغش نروند. براي اينكه بوي ميت فضا را آلوده نكند. حدود سه، چهار هزار حديث داريم براي خوردني‌ها. سركه، لوبيا، لپه، كاهو، هويج، اسفناج، كرفس، عدس، نخود، ماش، خرما، انگو، همه اينها كه مي‌گويم چيز است، در روايات است. خربزه، هندوانه، كدو، تك تك اينها رواياتشان آمده، حدود سه، چهار هزار حديث داريم كه چه بخور و چه نخور. همه براي اين است كه يك سلامتي در جامعه در جسم شما برقرار مي‌شود.

3- وظيفه حكومت در تأمين امنيت

8- اميرالمؤمنين فرمود: حكومت از عطسه‌ي بز نزد من كمتر است. همان حكومتي كه سر رئيس جمهور شدنش، نماينده‌ي مجلس و شوراي شهر دعوا هست، حضرت امير فرمود: حكومت از ترشح عطسه‌ي بز ارزشش كمتر است، الا اينكه من بتوانم در مملكت جلوي ظلم را بگيرم. يعني فلسفه‌ي حكومت، امنيت است.

9- تمام حوزه‌هاي علميه، براي امنيت فكري است

اگر حوزه‌هاي علميه يا علما نباشند، يا در دين بدعت است يا تحريف. فرق بين بدعت و تحريف چيه؟ بدعت يعني چيزي را كه جزء دين نيست، در دين وارد مي‌كني. مثل يك ليوان آب كه در آن خاك مي‌ريزي. يعني چيزي را كه جزء آب نيست در آب مي‌ريزي. تحريف يعني چه؟ تحريف يعني مسير آب را عوض كنيم. به جاي اينكه آب را در دهان بريزي، در يقه‌ات مي‌ريزي. تحريف يعني مسير را عوض كردن. بدعت يعني اختلاط حق و باطل حوزه‌هاي علميه براي جلوگيري از بدعت و تحريف در دين است و لذا مي‌گويند: اگر بدعتي پيدا شد، علما فرياد نكشيدند، لعنت خدا بر اينها. حوزه‌هاي علميه براي اين است كه جلو تحريف و بدعت را بگيريم.

10- اولين وظيفه‌ي انبياء ايجاد امنيت است

اولين كلمه‌اي كه موسي به فرعون گفت: «أَرْسِلْ مَعَنَا بَنىِ إِسْرَ ءِيلَ» (شعرا/17) بني اسرائيل را آزاد كن.

«وَ لا تُعَذِّبْهُم‏» (طه/47) چرا اينها را عذاب مي‌كني؟ چرا بني اسرائيل را شكنجه مي‌كني؟

شكنجه ممنوع! اولين پيام حضرت موسي امنيت است.

4- مشاركت همه‌ي مردم در حفظ امنيت

11- امنيت حتي با غير مسلمان‌ها، مسلمان و غير مسلمان، با هم شريك شويم براي حفظ امنيت. قبل از آنكه پيغمبر ما به پيغمبري برسد، چند نفر تصميم گرفتند كه اگر كسي در مكه مظلوم شد، از او دفاع كنند به نام «حلف الفضول». پيغمبر فرمود: من هم هستم. يعني پيغمبر با مشركين شريك شد براي ايجاد امنيت. مشركين چند تا شدند، گفتند: تصميم بگيريم اگر كسي مظلوم شد، از مظلوم دفاع كنيم. پيغمبر فرمود: «انا شريك». من هم با شما هستم. خيلي امنيت مهم است كه پيغمبر با مشرك شريك شود.

12- امنيت‌ مخصوص انسان‌ها نيست

حيوان‌ها هم دنبال امنيت هستند. حضرت سليمان با لشگرش مي‌رفت، يك مورچه صحنه را ديد. عربي‌هايي كه مي‌خوانم قرآن است و بعضي‌هايش را هم مي‌فهميد. «قالَتْ نَمْلَةٌ» يك مورچه گفت: «يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ» مورچه‌ها در لانه‌ها برويد. «لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ» سليمان و لشگرش، شما را له مي‌كنند، «وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ» (نمل/18) متوجه هم نيستند. يعني احساس ناامني حتي در بين حيوان ها تا جايي كه يك حيوان هم نعره بكشد. اگر انساني براي ناامني نعره نكشد از مورچه پست‌تر است. چون مورچه وقتي احساس ناامني كرد، فرياد كشيد. چون همه شما به نحوي مدير هم هستيد براي شما هم بگويم. مدير خوب كسي است كه اگر زير دستش به او جسارت كرد، آن را قورت بدهد. مورچه به سليمان گفت: «وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ». يكبار ديگر آيه را بخوانم. «قالَتْ نَمْلَةٌ» يك مورچه گفت. «يا أَيُّهَا النَّمْلُ» اي مورچه‌ها! «ادْخُلُوا» داخل شويد، «مَساكِنَكُمْ» در لانه‌ها برويد. «لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ» سليمان و لشگرش، شما را له مي‌كنند، «وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ» نمي‌فهمند. مورچه مي‌گويد: نمي‌فهمد «فَتَبَسَّم‏» (نمل/19) اما سليمان مي‌خندد.

يعني اگر يك كسي به ما جسارت كرد، شتر ديدي، نديدي يكوقت يك كسي به من مي‌گويد: مفت خور! ما كه مفت خور نيستيم. الآن در اين سن كه در آستانه‌ي هفتاد سالگي هستم از يك دانشجو يا دبيرستاني بيشتر مطالعه مي‌كنم. حالا مي‌گويند، بگويند.

خدا لعنت كند رضاشاه را و بر عذابش بيفزايد. در ايوان طلاي حضرت رضا زن بي‌حجاب آورد. در ايوان طلاي حضرت رضا، اين را من از آيت الله صافي شنيدم. فرمود: رضاشاه زن لخت را، زن بي‌حجاب را در ايوان طلاي صحن آورد. هرچه زور داشت انجام داد. نشد! هفده بار قبر امام حسين را آب بستند. مي‌خواستند محو كنند. نشد!

5- سلام، رمز مسالمت و امنيت در جامعه

13- اصلاً ما در اسلام، تابلويمان سلام است. سلام يعني سلامتي. يعني امنيت، وقتي شما مي‌گويي: سلام عليكم! يعني چه؟ يعني سلامتي همه‌جانبه از طرف من، يعني تو در اماني، از من هيچ دغدغه نيست. آرم ما سلام است. 46 آيه راجع به سلام در قرآن داريم. سلام كلام خداست. «سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحيمٍ» (يس/58) شعار فرشته‌هاست. «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُم‏» (زمر/73) كلام اهل بهشت «قيلاً سَلاماً سَلاماً» (واقعه/26) من روز نيروي انتظامي را تبريك مي‌گويم و خواهش مي‌كنم ادبي كه مي‌دهيد و دست را بالا مي‌بريد، سلام هم يادتان نرود. بلژيك هم ادب مي‌دهد. اتريش هم ادب مي‌دهد. ما كه نمي‌خواستيم بلژيك باشيم.46 آيه قرآن براي سلام است. سلام بدهيم، دست را هم بالا ببريم. سلام شعار ماست.

امنيت نشانه‌ي چيست؟ 1- اقتدار، كشور نا امن، شهر ناامن پيداست حكومت سر جايش نيست. نشانه‌ي اقتدار، نشانه‌ي اعتماد، وقتي امنيت هست مردم مي‌آيند سرمايه گذاري مي‌كنند. اعتماد مردم! امنيت نشان دهنده‌ي نظم است. نشان دهنده‌ي قانون گرايي. نشان دهنده‌ي كنترل جرائم.

6- امنيت آبروي مردم، مهم‌تر از امنيت مال

امنيت انواعي دارد

امنيت عِرضي، آبروي مردم بايد در امان باشد. من يك چيزي را قبلاً هم در تلويزيون گفتم، يكبار ديگر بگويم. چون خيلي‌ها ممكن است آن زمان پاي تلويزيون نبودند. چهار گونه تجاوز داريم، تجاوز به مال: دزدي، به جان: چاقو كشي و ترور. به ناموس: زنا، به آبرو: غيبت. مال، جان، ناموس، آبرو. بيشترين تجاوز كدام‌ها است. با هم بگوييد... تجاوز به آبرو! و هنوز در دنيا قانوني براي حفظ آبرو نداريم. يعني هيچ جاي كره‌ي زمين شما نمي‌تواني دادگستري بروي بگويي كه ايشان غيبت كرده و آبروي من را ريخته است. بيشترين تجاوز، تجاوز به آبرو است، تمام دكترهاي حقوق، شرق و غرب همه با هم خواب هستند. در بيشترين تجاوز ما قانون نداريم. اسلام همه رقم تجاوز را حرام كرده است. حتي شما حق نداري به كارگر شهرداري، بگويي: آشغالي. آشغالي يعني چه؟ او آشغال‌ها را مي‌برد. يك اسمي براي اينها درست كنيم كه كرامتشان محفوظ بماند. اگر آنها نباشند همه ما نابود هستيم. يك هفته زباله‌هاي تهران بيرون نرود. بعد مي‌گوييم: نقش اين كارگرها چيست. من خودم الآن پشت دوربين اقرار مي‌كنم كه شرمنده اينها هستم. چون 34 سال است كه ما تقريباً تهران آمديم، هر روز اينها كوچه ما را تميز مي‌كنند، ولي من هنوز حمد و سوره‌ي اين را درست نكردم. نگفتم: بيا تو يك چاي بخور. مشكلت چيست؟ بچه‌ات چطور است؟ بچه‌هايت لباس دارند، درس مي‌خوانند؟ چه مشكلي داري؟ او 34 سال به من خدمت كرد، من 34 دقيقه به او خدمت نكردم. ما خواص گرفتار اين عوام خواهيم بود. شوخي هم ندارم. تكرار مي‌كنم، خواص گير اين عوام هستيم.

دكتر ما بايد ماهي يكبار به روستايش برود. آخوند بايد ماهي يك شب، دو شب به روستايش برود. آخوندها و دكترها، و مهندس‌ها و تجاري كه روستاي خودشان نمي‌روند، اينها روز قيامت جواب بايد بدهند كه روستايي بگويد: آقاي قرائتي عمامه تو از پنبه است و پنبه توليد من كشاورز است. كفش تو چرم است، پوست گاو است، دامداري هم براي من است. تو حجت الاسلام از مخ تا پا به اين روستايي بدهكار هستي. چرا ماهي يكبار روستا نرفتي. من چه بگويم؟ والله جواب ندارم. شما هم نمي‌دانم احتمالاً جواب نداريد. شما هم مثل من هستيد. (خنده حضار) خوب بله ديگر شما هم كه از آسمان نيفتاديد. كلنا ملا قلي!

من اصرار دارم اين را تكرار كنم، پزشك‌ها، طلاب، تجار، اگر ماهي يك شب به روستايشان بروند بسياري از مشكلات روستا حل مي‌شود. چه روستايي است كه چهارتا از آنها نيامدند شهر پولدار شوند. همين پولدارها بروند. اشكال دارد بگوييم: هر فاميل يك مسجد! در هر فاميلي نصفشان مستضعف هستند. 25 درصدشان هم بخور و نمير، يك آب باريكي دارند، يك 5 درصد و 10 درصدي وضعشان خوب است. همان فاميل، 10 درصد جمع شوند بگوييم: آقا همه نفري 5 ميليون بدهيم، ده تا 5 ميليون، 50 ميليون يك جايي كه مسجد ندارد، يك مسجد 50 ميليوني بسازيم.

در خود تهران، بگذاريد هرجا احساس وظيفه مي‌كنم بگويم. يك عده خوششان مي‌آيد الحمدلله، يك عده خوششان نمي‌آيد، الله اكبر! ما الآن در تهران، اصفهاني‌هاي مقيم تهران، شهميرزادي‌ها، كاشاني‌ها، نمي‌دانم بندر عباسي‌ها، از همه شهرهاي ايران، تهران آمدند. بعضي‌هايشان هم وضعشان خوب است. همين‌ها جمع شوند، همين‌ها جمع شوند و بگويند: ما كه معمولي بوديم، يا فقير بوديم تهران آمديم وضع ما خوب شده است. بياييم يك مسجد در روستاي محله‌مان بسازيم. هر فاميلي يك مسجد، هر شهري، چهارصد تا شهر داريم. پولدارهاي هر شهري كه در تهران هستند يك جلسه بگيرند. مثلاً محلاتي‌هاي مقيم تهران، نمي‌دانم سمناني‌هاي مقيم تهران، جمع شوند يك مسجد آنجا بسازند، آنوقت مي‌دانيد 500 تا شهر داريم 500 تا مسجد اضافه مي‌شود. هيچ فشاري هم به كسي نمي‌آيد. منتظر اوقاف نباشيد، گفتند: دويست ميليارد براي مسجد مي‌دهيم، يك قران هم ندادند. دويست ميليارد تصويب شد و يكي هم عمل نشد. منتظر دولت نباشيد، منتظر اوقاف نباشيد.

مگر خانه‌ي خودتان را دولت ساخت؟ همينطور كه خانه‌ي خودتان 50 متر است، يك متر هم براي مسجد بدهيد. هركسي خانه‌اش هر متري هست، يك متر هم براي مسجد بدهد. خانه‌ي من نود متر است، پول يك متر هم براي مسجد مي‌دهم. نگذاريد بعد از 34 سال در تهران بزرگ، جاهايي داشته باشيم كه سه، چهار كيلومتر راه است و مسجد ندارند. در تهران، البته بعضي از مناطقش پر مسجد است.

همه‌ بسيج شوند جلوي ناامني را بگيرند. قرآن مي‌گويد: «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى‏» (حجرات/9) اگر يك قبيله‌اي تجاوز كرد، همه شما بسيج شويد، «فَقاتِلُوا الَّتي‏ تَبْغي‏» عربي‌هايي كه مي‌خوانم قرآن است. «حَتَّى تَفي‏ءَ إِلى‏ أَمْرِ اللَّه‏» همه‌ي امت‌ها جمع شوند، يكوقت چند تا رئيس جمهور خدمت امام آمدند، زمان جنگ. امام فرمود: شما رئيس جمهور هستيد، مسلمان هستيد. رئيس جمهور كشور اسلامي هستيد. خوب اگر شما مسلمان هستيد، قرآن به شما گفته: حالا كه صدام به ما حمله كرده است، همه‌ي بلاد اسلامي بايد شريك شويد و كمك ايران كنيد. حالا آمده‌ايد كه صلح كنيد.

آدم گاهي وقت‌ها مي‌فهمد كه واقعاً نماز بي‌ولايت قبول نيست، الآن لمس مي‌كنيم. به پيغمبر ما جسارت شد، اما ساكت‌ترين مناطق مكه و مدينه است. با آنكه پيغمبر در مكه متولد شد، در مدينه تشكيل حكومت داد. يعني ساكنان شهر پيغمبر خفه شدند. چرا؟ به خاطر حكومتش. سياه‌هاي آفريقا حركت كردند. اما مردم مكه و مدينه خفه شدند.

امنيت مالي

«وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ » (مائده/38) چهارتا انگشتش را قطع كنيد. تازه آنجايي هم كه قانون را حقوق‌دان‌ها تصويب كردند، خيلي ما جلوتر از فرانسه هستيم. خيلي جلوتر از اروپا هستيم. نمي‌دانم چند تا دانشجو الآن پاي حرف‌هاي من است. چند تا استاد دانشگاه حقوق‌دان اينجا هستند. اساتيد دانشگاه اگر حقوق دان هستيد، كه يك عده هستيد. به شما بگويم در كشورهاي مترقي مي‌گويند: قانون بايد تصويب شود تا مجرم كيفر شود. اسلام مي‌گويد: هم بايد تصويب شود، هم بايد قانون تصويب شده به گوش مجرم برسد. ممكن است قانون تصويب شده ولي مجرم خبر از قانون ندارد. يعني ما يك قدم از كل دنيا جلوتر هستيم. دنيا مي‌گويد: قانون تصويب شده را اجرا كنيد، اسلام مي‌گويد: قانون تصويب شده به گوش رسيده را. او مي‌گويد: قانون صادر، ما مي‌گوييم: قانون صادر و واصل كه به گوش هم رسيده باشد. ما خيلي جلوتر هستيم. در همه چيز از همه دنيا جلوتر هستيم. هركس شك دارد در اسلام‌شناسي خودش شك كند. يكبار ديگر اين جمله را بگويم. ما در همه چيز از همه جلوتر هستيم. آنجايي كه عقب هستيم در مسلمان بودن خودمان شك كنيم.

شما يك مقايسه بين اذان و ناقوس كن. شعار ما اذان است. شعار مسيحيان ناقوس است. اين دو صدا را با هم مقايسه كن. اذان چه مي‌گويد؟ الله اكبر! آخرش هم «لا اله الا الله»، «الله اكبر، لا اله الا الله» بين دو تا الله يك دوره تفكرات اسلامي است. ناقوس چه پيامي دارد؟ مثل زنگ‌هاي ساعت دلنگ دلنگ، چه پيامي دارد؟ ما آنكه داد مي‌زنيم و فرياد مي‌زنيم و روي منار و پشت بام مي‌گوييم، يك دوره تفكر اسلامي است، اما اين دلنگ و دلنگ چه پيامي دارد؟ شبيه زنگ ساعت است. چه چيز ما امتياز ندارد؟ ما اسلام را نمي‌شناسيم.

7- كيفر سخت تهمت به پاكان

اگر كسي به زن پاكدامني نسبت زنا داد. به زن پاكي گفت: اين دختر رفيق دارد. اين دختر با فلاني است. اين زن با فلاني است. يا بايد چهار تا شاهد عادل زنا را ثابت كنند. يا اگر سه تا شاهد عادل آورد، قرآن مي‌گويد: «فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانينَ جَلْدَةً» (نور/4) به هر عادلي هشتاد ضربه شلاق بزنيد. 240 شلاق به عادل‌ها بزن، كه چرا اين عادل‌ها نسبت زنا داد؟ يا چهار تا شاهد بياور، يا اگر سه تا شاهد هستند، سه نفر شلاق مي‌خورند. كدام مكتب براي آبرو يك چنين مصوبه‌اي دارد؟

امنيت آگاهانه

آخر گاهي وقت‌ها امنيت هست اما مردم خفه شدند. مي‌گويند: بله، الحمدلله عربستان امن است. الحمدلله اندونزي امن است. الحمدلله نمي‌دانم كجا... ساكت ارزش ندارد. سكون ارزش دارد، نه سكوت. فرق است بين سكون و سكوت! ببينيد يك مثال بزنم. يك بچه را، طلا از او مي گيري، يك آدامس به او مي‌دهي. بچه تو را مي‌بوسد. طلايش را با يك آدامس به تو مي‌دهد، بعد هم از شما راضي است. اين ساكت است، چون سكوت اين بچه از جهل اوست. اگر بچه نرخ طلا را ندانست، طلا را با يك آدامس عوض كرد، نبايد گفت: اين ساكت شد. سكوت براساس جهل ارزش ندارد. يكجا مملكت امن است. اما امنيت از احمقي كه ارزش ندارد. امنيت براساس آگاهي. به شما بگويند: بزن، مي‌زني. چرا؟ چون يك مجتهد عادل گفته است. صدام مي‌گفت: بزن. ارتش نيروي مسلح عراق هم مي‌زد. چرا؟ چون سردار هوس كرد، قهرمان عرب سردار قادسيه شود. يكي به خاطر فرمان هوس، خيلي مهم است. روي كره‌ي زمين يك گوشه، فقط يك گوشه از كره‌ي زمين فرمانده‌ي كل قوايش عادل است. تمام كره‌ي زمين فرمانده‌ي كل قوايش فاسق هستند. اين براي ما افتخار است. روي هوس نمي‌گويد. مسأله‌ي مهمي است كه روي هوس بگويد يا نگويد.

خوب تجليل از قواي مسلح... يكي هم تذكرات به قواي مسلح. تجليلش را بگويم، تذكراتش را نمي‌دانم خواهم رسيد يا نه.

8- شجاعت در برابر دشمن، ايستادگي در برابر غرايز

1- اول شجاعت

قرآن از شجاعت مي‌گويد كه «لا يَخْشَوْنَ أَحَداً» (احزاب/39) از هيچ‌كس نترسيد، حتي به ما آخوندها مي‌گويد: اگر ترسو هستيد، حق تبليغ نداري. آيه‌اش اين است. «يُبَلِّغُونَ» تبليغ مي‌كنند، «وَ لا يَخْشَوْنَ» (احزاب/39) قرآن شجاعت را براي آخوند هم گفته است. گفته: كسي بايد اهل تبليغ باشد كه حرفش را بزند و نترسد. رودروايسي نكنيد. براي مبلغ «يُبَلِّغُونَ ... وَ لا يَخْشَوْنَ» براي مجاهد «يُجاهِدُونَ ... وَ لا يَخافُون‏لَوْمَةَ لائِم‏» (مائده/54) نترسيد!

مي‌گفتند: دشمن زياد است. «فَاخْشَوْهُمْ» بترسيد، «فَزادَهُمْ إيمانا» (آل‌عمران/173) مي‌گفتند: نه، ما نمي‌ترسيم. بايد شجاعت داشته باشيم.

2- بايد جلوي شكم را گرفت

طالوت به لشكرش گفت: داريم مي‌رويم جبهه، يك نهر آبي است نخوريد. اگر خيلي عطش داريد يك لبي تر كنيد اما سر به آب نگذاريد. قرآن مي‌گويد: به آب رسيدند نتوانستند جلوي شكمشان را بگيرند. «فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاَّ قَليلا» (بقره/249) همه از دم خوردند.

گاهي ممكن است نيروي انتظامي يكجايي بايستد گرسنه شوند و طرف هم ساندويچش بدهد. ساندويچ را مي‌گيرد و مي‌خورد، بعد تمام آشغال‌هايش را در جوي آب مي‌ريزد. حالا چون ايشان ساندويچ خورده ديگر... دو تا كوك داريم. اگر كوك به جيبمان زديم، گفتيم: آقا در جيب ما پول رشوه نمي‌رود. اگر كوك به جيبت زدي، زبانت باز است. اگر در جيب را باز كردي، كوك بايد به لبت بخورد. ديگر خيلي از حرف‌ها را نمي‌تواني بزني. يك ساندويچ به تو داده است.

يك وقت هم من به فرمانده نيروي انتظامي عرض كردم حالا به نظرم به معاون جانشينش بود يا خودش، يادم نيست. لب چهار راه ايستادم، يكي از اين افسران جوان آمد گفت: حاج آقا، چند دقيقه مي‌تواني روي پا بايستي؟ گفتم: من پايم درد مي‌كند. من نيم ساعت! گفت: به ما گفتند: دوازده ساعت اينجا بايست، و هيچ ارفاقي نيست. آخر ديگر اصلاً مي‌تواني دوازده سعت روي پا بايستي؟ يك برنامه بايد يك طوري باشد كه اينها هم زجر نكشند. حقوق اينها را اول وقت بدهيد. به زن و بچه اينها بايد برسيد.

بالاخره عروس دلش مي‌خواهد سال تحويل پيش شوهرش، سر سفره‌ي هفت سين باشد. عيد هم كه شروع كار شماست، اصلاً كار شماست. عيد و عزا ندارد. عيد و عزا ندارد. در عاشورا وقتي همه تعطيل هستند شما سر كار هستي. بالاخره اين زن‌ها بخشي از عمرشان، ولذا بايد يك كاري هم، يك خدمتي، يك محبتي به خانم‌ها شود. البته شايد هم مي‌شود. اگر مي‌شود كه چه بهتر!

رضاشاه بازديد از پادگان رفت. دم سربازخانه سرباز ادب داد. گفت: غذا چيه؟

گفت: قربان آبگوشته! رفت سر قابلمه بلند كرد ديد، پلو است.

گفت: پسر اينكه پلو است. گفت: قربان چه بهتر! (خنده حضار)

حالا اگر هست كه قربان چه بهتر... اگر هست كه قربان... چه بهتر. اگر نيست اين زن‌هايي كه شوهرشان لب مرز است، به هر حال وقت حساس. خانم درد زايمان دارد، شوهرش در بيابان‌ها پست مي‌دهد. حالا خدا كند خانم خودم جلوي تلويزيون نباشد. چون من هم وضع حمل خانمم بود، كلاسم هم در شهرستان بود. خانم را زايشگاه فرستاديم. فرستادند، خودم هم او را نبردم. تهران بود و من هم سراغ كلاسداري‌ام رفتم. هنوز به من مي‌گويد. مي‌گويد: من پايم دم مرگ بود، رفتي پاي تخته سياه بچه‌ها. حضرت عباسي يك قران هم پول در آن نبود. حضرت عباسي، يك ريال پول در آن نبود. نگوييد آقا حرص داشتي براي پول رفتي. چهار سال يك قران، يك ريال پول نبود. ولي عشق داشتم براي بچه‌ها.

دكتر بهشتي منزل ما در زمان شاه آمد. گفت: من مي‌خواهم از تو يك قولي بگيرم. گفتم: چه قولي؟ گفت: قول بدهي تا آخر عمر از تخته سياه دست برنداري. چون من پيش‌بيني مي‌كنم كه تو را يكجايي ببرم و يك مسؤوليتي به تو بدهم. بالاخره امام جمعه، قاضي، وكيل، وزير، يك چيزي شوي. گفتم: چشم. اين تخته سياه ما بركت آقاي مطهري و آقاي بهشتي است. مطهري ما را در تلويزيون برد. بهشتي هم قول گرفت كه از اين تخته سياه جدا نشوم. به ما گفتند: اگر قرائتي مرد، قبرش را گشاد بگيريد. گفتيم: چرا؟ گفتند: يك تخته سياه در قبرش هست، تا نكير و منكر گفتند: من ربك؟ اين مي‌خواهد روي تخته سياه بنويسد. (خنده حضار) بنابراين قبرش هم بايد جاي تخته سياه داشته باشد.

«والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته»

- نظرات (0)

وقتی گفتی

وقتی گفتی: فَاذْکُرُونیِ أَذْکُرْکُمْ وَ اشْکُرُواْ لیِ

وَ لَا تَکْفُرُون و من بارها خواندم . تکرار کردم… فقط به

این اندیشیدم که من یادم هست..! و فراموش نمیکنم… اما دریغ که بارها

فراموش کردم وقتی که تو مرا بیاد داشتی و حواست به من بود!


این روزها که دیگر میدانم چه وقتها که تو را فراموش

کردم و چشم بستم بروی بودنت و ظلم کردم به نفس خود؛


این روزها که میدانم چه روزها خوشی کردم و خندیدم و

شاد بودم در حالی که تنها به چند رکعت نماز اجباری!! بسنده کردم، و تو

اما مرا بیاد داشتی و مواظب من بودی که بیش از حد غوطه ور نشوم در

امور دنیا…


این روزها که بنا به مناسبتی بیشتر به یادت می
افتم…


این روزها باید یادم بماند :

((در گوشی می‌گویم…)) که حتی اگر من تو را یادم برود،

حاشا که توفراموشم کنی.


- نظرات (0)

بهترین هدیه

فَاذْکُرُونیِ أَذْکُرْکُمْ وَ اشْکُرُواْ لیِ وَ لَا تَکْفُرُون

پس به یاد من باشید، تا به یاد شما باشم! و شکر مرا گویید و (در برابر نعمت‌هایم) کفران نکنید. /سوره مبارکه بقره آیه 152

 

کتاب‌ها می‌نویسند :

در معنای «فَاذْکُرُونیِ أَذْکُرْکُمْ» چند قول است: سعید بن جبیر می‌گوید: یعنی شما مرا به واسطه اطاعت به یاد بیاورید تا من هم شما را به وسیله رحمت خود به یاد بیاورم چنان که فرمود «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُون» 1 یعنی خدا و رسول را اطاعت کنید تا مشمول رحمت گردید.

ابن عباس می‌گوید: یعنی مرا به وسیله اطاعت به یاد بیاورید تا شما را به وسیله کمک و امداد خود یادآوری کنم همان‌طور که فرمود: «وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا» 2 یعنی کسانی که در رضایت ما کوشش می‌کنند آنان را به راه‌های موفقیّت هدایت می‌کنیم.

ابن کیسان می‌گوید: یعنی شما مرا به وسیله شکر نعمت من به یاد بیاورید تا من شما را به واسطه افزودن نعمت‌های خود یاد کنم چنان که فرمود: «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ 3 » یعنی هر گاه شکر نعمت مرا بجا بیاورید بر نعمت شما می‌افزایم.

بعضی گفته‌اند یعنی «مرا در روی زمین به یاد بیاورید تا شما را در موقعی که در زیر زمین قرار خواهید گرفت یاد کنم» چنان که در دعا هست: خدایا مرا در هنگام بلا آن موقعی که فراموش‌کاران از مردم فراموش می‌کنند تو یاد کن.

برخی گفتند یعنی «در دنیا به یاد من باشید تا در آخرت به یاد شما باشم»

بعضی گفته‌اند «در هنگام نعمت و رفاه به یاد من باشید تا هنگام شدّت و گرفتاری شما را یاد کنم همان‌طور که فرمود» فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُون «4 یعنی اگر او (یونس علیه‌السلام) به تسبیح و ستایش خدا نمی‌پرداخت می‌بایست تا قیامت در شکم ماهی می‌زیست و در خبر وارد شده است در هنگام رفاه متوجّه خداوند باش تا در هنگام شدت او به تو توجه کند.»

برخی می‌گویند: «یعنی شما مرا به وسیله دعا یاد کنید تا به وسیله اجابت یاد کنم» به دلیل قول خداوند «ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ 5 یعنی بخوانید تا اجابت کنم.»

از حضرت باقر علیه‌السلام روایت شده است که فرمود: «پیغمبر اکرم صلّی اللَّه علیه و اله فرمودند: فرشته‌ای که اعمال را می‌نویسد نامه اعمال انسان را اول روز و اوّل شب برای ثبت اعمال مهیّا می‌کند شما در اول افعال روزانه و آخر آن، عمل خیری انجام بدهید تا در صحیفه اعمال شما درج گردد 6.»

همچنین محمدبن مسلم از حضرت ابی جعفر؛ امام موسی کاظم علیه‌السلام روایت می‌کند که فرمودند : تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها از (مصادیق) یاد خداست. 7

 

با تو می‌گویم :

هیچ کس شاید به قدر بچه‌ها، تاریخ دقیق تولدش را نداند و برای رسیدنش روزشماری نکند و شب قبلش از ذوق، بی‌خواب نشود. بچه‌تر که بودم سر یکی از همین جشن تولدها، اصرار کرده بودم که باید همه اهل فامیل باشند و یک سال بزرگ‌تر شدنم را ببینند و برای شمع تولد فوت کردنم، دست بزنند. همین هم شد. خیلی‌ها آمدند و من صاحب لباس‌ها و عروسک‌های زیادی شدم. یادم هست، آخر شب وقت جمع و جور کردن خانه، چیزی از لای کاغذ کادوهای پاره لیز خورد و روی فرش افتاد : صد و یک تکه سنگ صاف و یک نخ که هدیه مادربزرگ من بود که همه عزیز جان صدایش می‌زدیم. هدیه ای که به خاطر سادگی‌اش لابه لای هدیه‌های رنگ و وارنگ گم شده بود. حالا که سال‌ها از آن روز گذشته و از میان همه آن لباس‌ها و عروسک‌ها، فقط همین تسبیح سفید برایم به یادگار مانده است، با خودم فکر می‌کنم شاید از میان آن همه «تولدت میارک»، بین آن همه کادو، عزیزترین هدیه همین باشد؛ همین صد و یک تکه سنگ صاف سفید و یک تکه نخ تا لحظه‌های بی قراری، توی دست‌هایم بچرخد و بشود ذکر ... که با من بیاید تا خراسان و حضرت خورشید را طواف کند. که بشود تسبیح جانماز و بنشیند کنار یاس‌های خوشبوی حیاط که جا خوش کرده‌اند در جانماز تمام اهل خانه ... عزیزترین هدیه، همین تسبیح یک دست سفید است که مرا تا یاد خدایی تو بالا ببرد.

 

یادم بماند :

در گوشی می‌گویم که حتی اگر من تو را یادم برود، حاشا که تو فراموشم کنی. 


1.سوره مبارکه آل عمران آیه 123

2.سوره مبارکه عنکبوت آیه 69

3.سوره مبارکه ابراهیم آیه 7

4.سوره مبارکه صافات آیه 143 و 144

5.سوره مبارکه غافر آیه 60

6.ترجمه مجمع‌البیان فی تفسیر القرآن، ج 2، ص 118

7.کتاب التفسیر عیاشی، ج 1، ص 68


- نظرات (0)

جن سلیمان نما

گروهى از مفسّران مانند طبرى، ابن‌كثیر و میبدى در ذیل آیه «و‌لَقَد فَتَنّا سُلیمنَ و أَلقَینا عَلى كُرسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ = و به طور قطع سلیمان را آزمودیم و بر تخت او جسدى بیفكندیم؛ پس به توبه باز آمد» (ص/38،34) داستان‌هایى را نقل كرده‌اند كه در ضمن آن‌ها، بارها به نام آصف‌بن‌برخیا اشاره شده است.[1]

در یكى از این داستان‌ها آمده است كه همسرى از همسران سلیمان به نام جراده (دختر پادشاه جزیره صیدون) تندیس پدر خویش را عبادت مى‌كرد.[2] آصف از این موضوع آگاه شده، به اعتراض نزد سلیمان رفت كه چهل روز است در خانه تو بت پرستیده مى‌شود! سلیمان كه از موضوع آگاه شد، به خانه رفت. بت را شكست و آتش زد، و ‌زن را عقوبت كرد؛ پس از آن، یكى از جنّیان به نام صخر یا آصف یا خنفیق در صورت سلیمان پدیدار گشت و انگشتر سلیمان را به دست آورد و بر تخت وى نشست و به حكومت و قضاوت‌پرداخت. پس‌ازچهل روز آصف‌بن‌برخیا بر نیرنگ آن جنّ سلیمان‌نما آگاه و جنّى مجبور به فرار شد و انگشتر را در دریا افكند. سلیمان كه در این مدّت از قصر رانده شده بود و براى صیّادان كار مى‌كرد، انگشتر خویش را در شكم ماهى یافت. آن را به دست كرد؛ پس جنّ و انس به گردش جمع شدند و به حكومتش برگشت؛ البتّه بسیارى از مفسّران، مانند طبرسى،[3] شیخ طوسى[4] و علاّمه‌طباطبایى،[5] این‌گونه داستان‌ها را با حكمت خداوند و مقام و منزلت انبیا(علیهم السلام)سازگار ندانسته و نپذیرفته‌اند.

ممكن نیست خداوند به یك جنّ این توان را بدهد كه به صورت پیامبرى درآید و امكان ندارد كه نبوّت در انگشترى باشد یا این‌كه خداوند نبوّت پیامبرى را سلب كند.

در تفسیر تبیان آمده است: سخن مفسّران شیعه و هركسى كه پیامبران را منزّه از گناه و زشتى مى‌داند، این است كه ممكن نیست خداوند به یك جنّى این توان را بدهد كه به صورت پیامبرى درآید و امكان ندارد كه نبوّت در انگشترى باشد یا این‌كه خداوند نبوّت پیامبرى را سلب كند.[6] به نظر مى‌رسد كه این‌گونه داستان‌ها، افسانه‌هاى دروغین و خرافه‌هاى اسرائیلى است كه با عقل و منطق سازگارى ندارد.[7]

2. در برخى روایات، ذیل آیه 34 ص/38 از آصف چنین یاد شده است: چون خطاى كشتن چهارده اسب از سلیمان سرزد، انگشتر از انگشت او بیفتاد. آصف‌بن‌برخیا گفت: چهارده روز انگشتر در دست تو قرار نخواهد گرفت؛ پس انگشترت را به من بده تا در این مدّت جانشین تو باشم و تو به خلوتى برو و به توبه و استغفار پرداز. من در میان مردم به سیره و روش تو رفتار مى‌كنم. سلیمان انگشتر را به آصف سپرد و در دست او ثابت ماند و آصف كه شبیه سلیمان شده بود، بر تخت نشست و حكومت كرد و پس از چهارده روز، انگشتر و تخت را به سلیمان سپرد.[7] المیزان روایاتى را كه نشان‌دهنده قتل اسبان به دست سلیمان است، منتهى به كعب‌الاحبار دانسته[8] و على(علیه السلام)نیز براساس روایتى از ابن‌عبّاس در مجمع‌البیان، كشتن‌اسبان به دست سلیمان را نادرست شمرده، كعب را در این انتساب، دروغ‌گو معرّفى مى‌كند.[9]

3. در تفاسیر شیعه و سنّى آمده كه چون سلیمان از دنیا رفت، شیطان كلّیّات و اقسام سحر* را در نامه‌اى نوشت. آن را پیچید و در پشت آن نوشت: این مكتوب، دربردارنده ذخایر گنجینه‌هاى علم* است كه آصف‌بن‌برخیا براى سلیمان‌بن‌داود قرار داد و آن نامه را زیر تخت سلیمان دفن كرد. وقتى مردم آن نامه را یافتند، عدّه‌اى گفتند: حكومت و غلبه سلیمان بر ما با همین سحر بوده و خود به فراگیرى و تعلیم سحر مشغول شدند[11] كه قرآن در سرزنش آنان مى‌فرماید: «وَاتَّبَعوا ما تَتلُوا الشَّیـطینُ عَلى مُلكِ سلیمن= آن‌چه را كه شیطان‌ها در سلطنت سلیمان خوانده بودند، پیروى كردند». (بقره/2، 102)

نویسنده: على خراسانى

_____________________

[1] جامع‌البیان، مج‌12، ج‌23، ص‌186؛ كشف‌الاسرار، ج‌8‌، ص‌349؛ ابن‌كثیر، ج‌4، ص‌38.

[2] كشف‌الأسرار، ج 8، ص 349 و 350.

[3] مجمع‌البیان، ج‌8‌، ص‌743.

[4] التبیان، ج‌8‌، ص‌562‌.

[5] المیزان، ج 17، ص 207.

[6] التبیان، ج‌8‌، ص‌562‌.

[7] نمونه، ج‌19، ص‌281.

[8] اثبات الوصیه، ص‌76.

[9] المیزان، ج‌17، ص‌207.

[10] مجمع‌البیان، ج‌8‌، ص‌741.

[11] جامع‌البیان، مج‌1، ج‌1، ص‌625‌؛ عیّاشى، ج‌1، ص‌52‌.


- نظرات (0)

چطورآسان جان دهیم

ا مراجعه به تفاسیر درباره فضیلت سورة یاسین‌ آمد است: هر کس سوره یاسین را بخواند و خدا را به وسیله آن اراده کند، مورد آمرزش خداوند قرار می گیرد و در برابر این قرائت، اجر کسی که دوازده مرتبه قرآن را خوانده باشد، به او اعطا می شود، و چه بسا اگر مریضی نزد او سوره یاسین قرائت شود، به عدد هر حرفی از این سوره، ده ملک از ملائکه الهی جلوی روی او صف می کشند و برای او از درگاه خدا استغفار می کنند و هنگام قبض روح او حاضر می شوند و او را تشییع جنازه می کنند و بر بدن او نماز میّت اقامه می کنند و هنگام دفن او حاضر می شوند. چه بسا مریضی در حالی که در سکرات موت باشد و این سوره را قرائت کند یا این که این سوره نزد وی قرائت شود، رضوان خازن بهشت با شربتی از بهشت نزد وی می آید و به او از آن شربت می نوشاند و با نوشیدن این شراب بهشتی می میرد، در حالی که سیراب هست و سیراب برانگیخته می شود.[1] نیز در روایتی از پیامبر(ص) نقل شده است که سوره یس، خواننده‌ آن را خیر دنیا و آخرت عنایت می فرماید و از او بلاهای دنیا و ترس های آخرت را دفع می کند و از صاحبش هر شرّی را دفع می کند..[2]

دربارة تأثیر و فضیلت سورة صافات، اُبی بن کعب از پیامبر اکرم(ص) نقل می کند :"هر کس سوره صافات را قرائت کند، به عدد هر جنّ و شیطان به او ده حسنه پاداش اعطا خواند شد و از تردیدها و وسوسه های شیاطین دور خواهد شد. علاوه بر این که از شرک مبرّا خواهد گشت. نیز دو ملک محافظ وی که از او حفاظت می کنند، در روز قیامت شهادت خواهند داد که شخص قاری نسبت به مرسلین و رسولان الهی مؤمن بوده است".

در روایتی حسین بن علا از امام صادق(ع) نقل می کند: "هر کس سوره صافات را در هر روز جمعه قرائت کند، محفوظ از هر آفتی خواهد بود و در حیات دنیوی هر بلایی از او دفع خواهد شد. نیز رزق و روزی او در دنیا وسیع تر از حال حاضر او خواهد شد". تا جایی که امام (ع) فرمود: "هر کس در روز جمعه یا شب آن بمیرد در حالی که در روز جمعه آن را قرائت می کرد، خدا او را شهید مبعوث خواهد کرد و او را شهید از دنیا خواهد بُرد و او را به همراه شهدا در درجه ای از درجات داخل بهشت خواهد کرد".[3]

پاورقی_________

[1]تفسیر مجمع البیان،‌ ج 7 _‌8، ذیل سورة‌ یس چاپ شرکت معارف اسلامی،‌تاریخ چاپ 1339 ش .

[2]همان، ذیل سورة یس،ص 413.

[3]تفسیر مجمع البیان،‌ ج 7 _ 8، ص 436، اوّل سورة صافات، چاپ شرکت معارفالاسلامیه، 1339 ش.


- نظرات (0)

خواستگاری قرانی

روزها و شبها از پی هم می گذشتند و مرد جوان همچنان آواره کوه و بیابان بود.

پس از چند روز آوارگی اینک به صحرای سینا رسیده بود و خدا می دانست در آن سوی صحرا چه سرنوشتی در انتظار او بود.

اندک اندک دورنمای شهری در افق پدیدار شد: مدین؛ جایی که اعراب کنعانی در آنجا سکنی گزیده بودند.

در حومه شهر چاه آبی خوش گوار یافت که شبانان دسته دسته گله های خود را بدانجا می آوردند وآب می نوشانیدند.

اندکی آنسوی تر درست پشت سر آنها دو بانوی باوقار را دید که تلاش می کردند دام خود را از آب بازدارند.

جلوتر رفت و پرسید:

- کار شما چیست؟ چرا همچون دیگران چهارپایان خود را آب نمی دهید؟

- منتظریم تاشبانها همگی از اطراف آن چاه پراکنده شوند.(قصص/23)

و پیش از آنکه سوال دیگری رد و بدل شود که چرا پدرشان آنها را بهر این کار فرستاده ادامه دادند: پدر ما پیری شکسته و سالخورده است.

شعیب نیز که علاقه صفورا به موسی را در برق چشمانش خوانده بود، از این پیشنهاد استقبال کرد اما باید راهی می یافت تا بدان وسیله هم خواسته راستین دخترش را بر کرسی اجابت نشاند و هم حریم خانه اش را از وجود نامحرمی هر جند مطمئن و پاک دامن حفظ کند.

- اگر مایلید این کار را به من بسپارید، هم اینک این زبان بسته ها را آب خواهم داد.

این را گفت و نزد شبانها رفت و عتاب آلوده فریاد برآورد:

- شما چگونه مردمانی هستید که به غیر خود نمی اندیشید؟اجازه دهید نوبت به دیگران هم برسد!

- بسم الله! این شما و این هم دلو آب

گویی آنها گمان می کردند جوان به تنهایی از پس این دلو سنگین بر نخواهد آمد اما این بار نیز مثل همیشه عنایت پرودگار با اقبال بلند او یار بود که توانست دلوی را که ده مرد تنومند به زحمت آن را از دل چاه بیرون می کشیدند به تنهایی بالا آورد.

با همان یک دلو تمامی گوسفندان را سیراب کرد و آنگاه رو به سوی درختی نهاد تا اندکی در سایه سار آن بیاساید.

اما خستگی راه که اینک با گرسنگی دوچندان شده بود هر گونه آسایشی را از وی دریغ می کرد.

به خدایش توکل کرد و گفت:

- بار الها! هر خیر و نیکی بر من فرو فرستی! سخت بدان نیازمندم.(همان/24)

 

دختران شعیب آن روز زودتر از همیشه به خانه بازگشتند و حال آنکه در تمام طول راه، اندیشه این جوان ناآشنا و امداد کریمانه اش لحظه ای از خاطر شان دور نمی شد. مدام از خود می پرسیدند:

براستی او که بود؟

چقدر با دیگران فرق داشت؟

رعنایی قامت را با عفت و نجابت آراسته بود.

ساعتی بعد، شعیب که انتظار بازگشت زود هنگام دخترانش را نداشت متحیرانه پرسید: نور چشمان پدر! چگونه است که امروز زودتر از همیشه رو به سوی خانه آورده اید؟

دختر بزرگتر، صفورا، ماجرای برخورد جوانمردانه موسی را برای پدر باز گفت.

با شنیدن این اوصاف، گویی حرارت اشتیاق در وجود شعیب بالا گرفت.

- صفورا دخترم! این جوان را که گفتی اکنون کجاست؟

- در همان نزدیکی، در سایه سار درختی آرمیده است.

- شتابان نزد او برو و او را نزد من بخوان و اگر دلیل خواست بگو پدرم مشتاق است تا مزد سقایتی که کرده ای به تو باز پس دهد.

دخترک اگر تا کنون تردیدی هم داشت این بار دیگر یقین کرد که این جوان مرد ایده آل رویاهای اوست.

دخترک در حالیکه با حیا و آزرم راه می رفت نزد موسی آمد و او را نزد پدر فراخواند.(همان/25)

موسی که این را عنایتی از جانب پروردگار خود می دانست دعوت شعیب را اجابت کرد و همراه دختر روانه شد.

در میانه راه هر از چندگاه، بادی سخت فرو می وزید و گوشه ای از دامن بلند دختر را به این سو و آن سو می کشانید.

موسی که تماشای این منظره برایش سخت گران بود، صدا زد:

اندکی صبرکن، بگذار من از پیش تو حرکت کنم و تو از پس من بیا! آنگاه که به دوراهی رسیدم، با پرتاب سنگریزه ای، راه خانه را به من نشان ده.

دخترک اگر تا کنون تردیدی هم داشت این بار دیگر یقین کرد که این جوان مرد ایده آل رویاهای اوست.

با این همه، هرگز اجازه نداد که علاقه قلبی او از باطنش به ظاهر و از دلش بر زبان جاری شود و در عوض آرزو می کرد خداوند، خواسته قلبی اش را جامه عمل پوشاند.

و از آنجا که سنت دیرینه خداوند است که هر گاه کسی صادقانه بر او تکیه و اعتماد ورزد او نیز یاریش می کند، اکنون آرام آرام مقدمات وصلت نا خودآگاه فراهم می آمد و حجب و حیای دختر، و پاکدامنی پسر، به ثمر می نشست.

شعیب نبی با شنیدن قصه زندگی موسی فرمود:

بیمناک مباش که (با آمدن به این شهر) از قوم ستمگر نجات یافتی.(قصص/25)

دختر که علاقه به موسی در دلش جوانه زده بود به محضر پدر پیر خود عرضه داشت:

پدر جان! او را به خدمت بگیر!چه آنکه شایسته ترین فرد برای استخدام، کسی است که قوی پنجه و امانتدار باشد

(همان/26)

شعیب نیز که علاقه صفورا به موسی را در برق چشمانش خوانده بود، از این پیشنهاد استقبال کرد اما باید راهی می یافت تا بدان وسیله هم خواسته راستین دخترش را بر کرسی اجابت نشاند و هم حریم خانه اش را از وجود نامحرمی هر جند مطمئن و پاک دامن حفظ کند.

از این رو خود از جانب دختر به خواستگاری از جوان مبادرت ورزید.

- مایلم تا از این هر دو دختر، یکی را به نکاح تو در آورم مشروط به اینکه هشت سال(به عنوان مهریه) برای من کار کنی و اگر ان را به ده سال کامل کنی تصمیم با توست و من میل ندارم کاری سنگین بر دوش تو بگذارم؛ و اگر خدا بخواهد مرا از نیکوکاران خواهی یافت(همان/27)

موسی که عفت و پاکدامنی دختر را پیشتر دیده بود، اینک از حسن رفتار پدر و اصالت خانودگی دختر مطمئن شد و در پاسخ گفت:

این پیمان میان ما دو تن جاری باشد، و البته هر کدام از این دو مدت راکه به پایان رسانم ستم و تحمیلی بر من نخواهد بود و خدا گواه است بر انچه می گوییم.(همان/28)

و این چنین بود که حق تعالی سرنوشت دختری عفیف را با حیات ثمر بخش پیامبری اولوالعزم گره زد.


- نظرات (0)

600 پیامبربرای یک قوم

بنی اسرائیل

 ذَلِكَ عِیسَى ابْنُ مَرْیمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِی فِیهِ یمْتَرُونَ(مریم/34)

این است عیسی پسر مریم؛ گفتار حقی که در آن تردید می‌کنند!

فرعون می خواست بنی اسرائیل آدم های ترسو، تنبل و تسلیمی باشند. حضرت موسی آمد كه قوم را از این ها نجات دهد، متوجه خودشان، مسئوولیت شان و خدایشان كند. هرچند قوم هدایت شدند اما اتفاق دیگری افتاد: بنی اسرائیل كم كم از آن طرف پشت بام افتادند. آن قدر دنیا گرا شدند و آن قدر به خود زندگی رسیدند كه دین و معنویت شده بود نردبان رسیدن شان به دنیا.

چند صد سال بعد دین زدگی به اوج رسید؛ دین زدگی بنی اسرائیلی. سال هایی كه رومیان بر یهودیان، تنها شاخه ی مانده از دوازده قوم بنی اسرائیل، حكومت می كردند. مالیات زیاد، كشت و كشتار، فساد حكومت، پول دوستی و خودخواهی. زمانه طوری شده بود كه فطرت های پاك سردرگم مانده بودند. نه دین مانده از زمانه ی موسی راضی شان می كرد و نه سردرگمی كه بی دینی برایشان آورده بود، راحتشان می گذاشت. دین تحریف شده بود. ظهور مسیحا در چنین روزهایی بود. وعده  ی این موعود را موسی در تورات آورده بود ؛ مسیحا نامی است كه خدا برای عیسی مریم انتخاب كرده است. مسیح یعنی پاك شده و پاك كننده. پاك شده به دست خدا و پاك كننده به دست خودش. این است مقامی كه عیسی دارد.

زكریا از پیامبران خداوند و از نسل موسی بود. زنش باردار نمی شد. این حسرت زكریا بود كه آیا از نسل موسی پیامبر دیگری نخواهد آمد؟ گرچه خیلی ها پیامبری زكریا را هم نفی می كردند.

من جبرئیل هستم. از طرف خداوند برای تو پیغامی آورده ام. خداوند فرمود: ای زكریا ما به تو مژده ی پسری می دهیم كه نامش یحیی است و تا پیش از این كسی هم  نام او نبوده است. نشانه ی آیه این بود كه زكریا تا سه روز نتواند تكلم كند. بعد از پنج ماه همسر زكریا باردار شد. یحیی می آمد تا شرایط را برای ظهور عیسی فراهم كند. 

كثیف ترین شغل در زمان عیسی، باج گیری بود. متی باج گیر رومیان بود. چون عیسی را دید و عیسی او را خواند، متی توبه كرد و از حواریون شد. چون قوم یهود هدایت نشدند، خدای تعالی به درخواست عیسی علیه السلام عده ای از شیطان های آنان را گمراه كنندگان ایشان را مسخ كرد كه آیتی باشد برای فریب خوردگان و گمراه شدگان ولی این معجزه هم جز بیشتر شدن طغیان و كفر ایشان اثر نداد

مریم دختر عمران، از كودكی در عبادتگاه زندگی كرده بود. برای یك دختر خیلی سخت بود كه این دوری را تحمل كند. اما مریم این را پذیرفته بود. زكریا شوهر خاله ی مریم بود و در دوران رشد او مراقبش بود. مریم چنان پاك بود كه بعضی گمان می كردند او همان منجی قوم بنی اسرائیل است. مریم كم كم بزرگ شد. هنوز در عبادتگاه بود و معصومیت و روحانیتی كه در چهره اش و رفتارش داشت t زبانزد همه بود. 

بعد از شش ماه كه از بارداری همسر زكریا گذشته بود، یكی از فرشتگان خداوند مأمور شد تا در شهر ناصره بر مریم ظاهر شود.

فرشتگان مریم را گفتند : " كه خدا تو را به كلمه ای كه نامش مسیح بن مریم است بشارت می دهد كه در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان درگاه خداست و سخن گوید با مردم در گهواره آن طور كه در بزرگی [سخن می گویند] و او از جمله نیكوكاران است. مریم عرض كرد خدایا چگونه مرا فرزندی تواند بود حال آن كه مردی لمس نكرده است مرا. گفت چنین است كار خدا. چون مشیت او به خلقت چیزی قرار گیرد گوید موجود باش و موجود شود.  " آل عمران/47-45

قوم بنی اسرائیل

مریم به مكان دوری رفت، چون درد زایمان در او بالا گرفت به تنه ی نخلی تكیه داد. آرزو می كرد نبود و چنین دردی را تحمل نمی كرد. چشمش بر آسمان بود و منتظر كه پروردگارش او را تنها نخواهد گذاشت. غم مخور كه پروردگارت پائین پایت نهر آبی قرار داده، تنه درخت را تكان بده تا پی در پی خرمای نورس از بالا بریزد. از آن خرما بخور و از آن آب بنوش و از فرزندی چون من خرسند باش اگر از آدمیان كسی را دیدی كه حتما خواهی دید، بگو من برای رحمان روزه گرفته ام و به همین جهت امروز با هیچ انسان سخن نمی گویم.

برای زن هیچ چیز بدتر از این نیست كه نگاه مردم پاكی دامانش را نشانه رفته باشد. و حال این امتحان بزرگی برای مریم بود كه نه تنها باید حرف بدگویان را تحمل می كرد. بلكه، حتی نمی توانست از خودش دفاع كند. تنها اشاره می كرد به كودكش كه از او بپرسید.

من بنده ی خدایم، خدا به من كتاب داده و پیامبرم كرده و مرا مبارك در همه احوال ساخته، و به نماز و دادن زكات، مادام كه زنده باشم، و به احسان به مادرم سفارشم فرموده و مرا ظالم قرار نداده، و سلام بر من روزی كه متولد شدم و روزی كه می میرم و روزی كه زنده مبعوث می شوم.

عیسی شاهد به حق و عالم به حقیقت، و از شاهدان روز قیامت است. و تبلیغ عیسی شروع شد. .

بخواهید تا به شما داده شود، بجویید تا بیابید، در بزنید تا به روی شما باز شود، زیرا هر كه چیزی بخواهد به دست خواهد آورد و هر كه بجوید، خواهد یافت. كافی است در بزنید تا در به رویتان باز  شود.

انجیل یعنی بشارت یا خبر خوش. در اصل كتابی است كه خداوند به عیسی آموخت. اما انجیل كه كتاب مقدس مسیحیان است، روایتی است از سخنان عیسی  و تاریخ زمان او.

دل هایی كه آماده ی نفوذ حق شده بودند با ظهور حق، آن را پذیرفتند و دل هایی كه با كوچك ترین حق مبارزه می كردند، این بزرگ ترین حق را بزرگ ترین دشمن شمردند.

عیسی علیه السلام به ناچار به بیت المقدس آمد تا سی و سه سالگی در آن جا ماند و به دعوت مردم آنجا پرداخت و با وعده هایی كه خدای تعالی داده بود تشویق نمود. تا آن كه یهود به جست وجوی آن جناب پرداخت و در آخر ادعا كرد كه او را شكنجه و از میان بر داشته اند. در انجیل لوقا چنین آمده كه عیسی در بیت عنیا به آسمان صعود كرد
حضرت عیسی ابن مریم

عیسی فهمید بنی اسرائیل از كفر خود دست بر نمی دارند و از سوی دیگر اگر میدان را به دست آن ها بدهد دعوتش باطل و گرفتاری ها بیشتر می شود. برای بقای دعوتش باید طرحی می ریخت و ریخت. باید از آنان یاری می خواست تا دوست از دشمن جدا شود. حواریون حاضر شدند آن جناب را یاری دهند.  شمعون و برادرش اندریاس، یعقوب و برادرش یوحنا، فیلیپ، لوقا، توما، متی، یعقوب، تدی،شمعون و یهودا اسخریوطی كه به عیسی خیانت كرد. اینان دوازده شاگرد عیسی بودند كه او را در سفرهایش یاری می  كردند.

كثیف ترین شغل در زمان عیسی، باج گیری بود. متی باج گیر رومیان بود. چون عیسی را دید و عیسی او را خواند، متی توبه كرد و از حواریون شد. چون قوم یهود هدایت نشدند، خدای تعالی به درخواست عیسی علیه السلام عده ای از شیطان های آنان را گمراه كنندگان ایشان را مسخ كرد كه آیتی باشد برای فریب خوردگان و گمراه شدگان ولی این معجزه هم جز بیشتر شدن طغیان و كفر ایشان اثر نداد.

عیسی علیه السلام به ناچار به بیت المقدس آمد تا سی و سه سالگی در آن جا ماند و به دعوت مردم آنجا پرداخت و با وعده هایی كه خدای تعالی داده بود تشویق نمود. تا آن كه یهود به جست وجوی آن جناب پرداخت و در آخر ادعا كرد كه او را شكنجه و از میان بر داشته اند. در انجیل لوقا چنین آمده كه عیسی در بیت عنیا به آسمان صعود كرد.

عیسی آخرین پیامبر این قوم بود. شش صد پیامبر برای هدایت یك قوم! قومی كه شش صدمین پیامبر خود را كشته می خواست!

غروب روزی كه به عیسی الهام شده بود به آسمان صعود خواهد كرد، همه ی حواریون جمع شده بودند. عیسی برایشان صحبت كرد و رفت. عیسی یارانش را به نقاط مختلف فرستاد تا دین حق را تبلیغ كنند.

پیش از ظهر 3 آوریل سال 33 میلادی پس از تایید حكم اعدام از سوی …پونتیوس پیلاتس زماندار رومی فلسطین كسی مصلوب شد كه گمان می كردند عیسی باشد.

 

نتیجه:

عیسی آمد تا نماد صلح و دوستی و محبت و نیكویی باشد. عیسی آمد تا به ما بیاموزد كه زندگی راحت به زیادی خوراك و پوشاك نیست. زندگی راحت به روح پاك و عمل به فطرت است. عیسی آمد تا كم ترین كینه ها را بزداید. عیسی آمد تا بیاموزد چگونه باید زیست.


- نظرات (0)

پنج اثر فاخر آئینی دانلود

یکی از اقدامات تأثیرگذار شورای عالی قرآن در چند سال اخیر، تشکیل گروه ملی مدیحه‌سرایی جهت تولید آثار فاخر است. گروهی متشکل از اساتید و پیشکسوتان مطرح هنر مدیحه‌سرائی کشور از گروه‌های ثقلین اهواز، کوثر اصفهان، قدر تهران و جامعه قاریان مشهد که می‌توان از آن‌ها به عنوان پایه‌گذاران تواشیح کشور یاد نمود. این گروه در سال  1385 که توسط مقام معظم رهبری سال «پیامبر اعظم (ص)» نام‌گذاری شد، تشکیل و  به همین مناسبت و با الهام از فرمایشات معظم له، «گروه ملی پیامبر اعظم (ص)» نام گرفت که اولین اثر خود را تحت عنوان «عام الهادی» در همان سال تقدیم جامعه قرآنی نمود و مورد استقبال گسترده قرار گرفت.

تواشیح

گروه ملی پیامبر اعظم (ص)  تابع  ضرورت‌هایی، به تشخیص و پیشنهاد کارشناسان هنر مدیحه سرایی کشور، زیر نظر شورای عالی قرآن* تشکیل گردید. نظر به این که کنترل و هدایت روند تولید اجرای آثار از حیث متن و آهنگ امری ضروری است، لذا می‌بایست در جهت الگو سازی و مشخص کردن قالب‌هایی اصیل و استاندارد گامی موثر برداشته می‌شد تا ضمن جلوگیری از انحراف ذائقه مردم و تشویق به استماع نغمه‌های اصیل اسلامی، آثاری مستقل و ابداعاتی همراه با اولویت‌بندی موضوعی تولید گردد. این مهم در فرآیند تعریف‌شده در تولید هر اثر، با پیشنهاد موضوع از طرف شورا و تولید اولیه متن و آهنگ توسط مسئول فنی و هنری گروه آقای مهدی دغاغله سپس تایید نهایی شورا و پس از آن تمرین و آماده شدن کار توسط اعضاء گروه انجام می‌شود. از دیگر اهداف تشکیل این گروه می‌توان به تأمین نیاز صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران جهت پخش آثار فاخر در این حوزه اشاره نمود.

 

معرفی تولیدات گروه ملی پیامبر اعظم (ص)

1.  اثر «عام الهادی» سال 1385 به مناسبت سال پیامبر اعظم (ص)  

متن این تواشیح به مناسبت سال پیامبر اعظم (ص)  عمدتاً توسط استاد حاج عباس حزباوی سروده شد (بخشی از متن از آثار احمد شوقی والازهری است). آهنگ‌سازی آن نیز توسط آقای مهدی دغاغله صورت گرفت. با دکلمه صلوات آغاز می‌شود و در سه مورد تک‌خوانی ابتهال گونه آن، آقایان سعید طوسی، قاسم مقدمی و سید کریم موسوی هنرنمایی کردند. نماهنگ آن در تهران تولید و در ابتدای ماه مبارک رمضان در حضور مقام معظم رهبری اجرا گردید که موجبات اقبال حضار و مسرت حضرت آقا را فراهم کرد. این اثر یک بار در مسابقات بین‌المللی قرآن نیز اجرا شد .

 

عام الهادی

دریافت/پخش

 

2. اثر «عام الانسجام» سال 1386 به مناسبت سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی

متن این تواشیح به مناسبت سال ملی و انسجام اسلامی توسط آقای حزباوری سروده شد و توسط آقای مهدی دغاغله آهنگ سازی گردید. حاوی یک مورد تک‌خوانی است که توسط قاری ممتاز آقای قاسم مقدمی اجرا گردید. این اثر پس از ضبط استودیویی در حضور مقام معظم رهبری اجرا شد.

 

عام الانسجام

دریافت/پخش

 

3. اثر «حب الرسول» سال 1388

متن این تواشیح که در مدح و ثنای حضرت ختمی مرتبت (ص) و توسل به آن حضرت می‌باشد توسط آقای حزباوی سروده و توسط آقای دغاغله آهنگ‌سازی شد حاوی یک مورد تک‌خوانی توسط استاد سعید طوسی است و پس از ضبط استودیویی در حضور مقام معظم رهبری اجرا شد.

 

حب الرسول

دریافت/پخش

 

4. اثر «نجم الهدی» سال 1390

این اثر کاری متفاوت به شمار می‌رود. در آن یکی از مدایح معروف و جذاب، با تغییراتی در ساختار همراه شد که آن را متناسب با ذوق ایرانی نموده و اثر بسیار محسوسی را در مستمعین ایجاد می‌کند. الحان و ملودی‌های اضافه شده لابلای اثر اصلی، همراه با دکلمه ابتدای کار، توسط آقای مهدی دغاغله انجام پذیرفت. تک‌خوانی زیبای آقای سعید طوسی، منطبق با آن چه طه‌الفشنی مبتهل برجسته مصری در اصل این کار اجرا کرده، از نقاط قوت این اثر محسوب می‌شود این اثر ابتدا در اختتامیه مسابقات بین المللی قرآن و پس از آن در حضور رهبر معظم انقلاب اجرا گردید. متن این اثر تلفیقی از اشعار شمس‌الدین الازهری و آقای حزباوی است.

در اجرای این مدیحه، نفراتی از گروه‌های فلق اصفهان، فجر تهران و الغدیر قم نیز گروه ملی را همراهی کردند.

 

نجم الهدی

دریافت/پخش

 

تولید مناجات «ندای ایمان»

این کار که متن آن در معاونت پژوهش و آموزش شورا با تلفیق آیه 193سوره مبارکه آل عمران، سه بیت شعر عرفانی از عمان سامانی (شاعر قرن سیزده) و چند فراز از صحیفه سجادیه تنظیم شده، ویژه پیش از اذان و افطار ماه مبارک رمضان تدارک گردید.

این مناجات با اجرای دلنشین استاد سعید طوسی به عنوان تک خوان و همراهی گروه سبحان اصفهان با آهنگ سازی آقای مجتبی مینوتن تولید شد. در رمضان المبارک سال گذشته، این قطعه زیبا از شبکه‌های مختلف صدا و سیما پخش گردید.

این اثر نیز البته این بار توسط گروه‌های منتخب اصفهان (بشارت، فلق و سبحان) در مراسم دیدار قاریان با مقام معظم رهبری (رمضان المبارک 1389) اجرا شد.  

ندای ایمان

دریافت/پخش


- نظرات (0)

کشاورزان کافرند!

(تفسیر تمثیلی قرآن)

کشاورز

کشاورزان کافرند!

 

اشاره:

درسلسله مباحث تفسیری "باران حکمت"، که به صورت روزانه پیشکش حضورتان می شود، برآنیم تا در هر نوبت، کام جانتان را با یک شاخ نبات مثال از مفاهیم بلند سوره بقره شکربار کنیم.

 

تفسیر آیه شریفه: إِنَّ الَّذِینَ كَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَیهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا یؤْمِنُونَ(البقرة/6)

کسانی که کافر شدند، برای آنان تفاوت نمی‌کند که آنان را (از عذاب الهی) بترسانی یا نترسانی؛ ایمان نخواهند آورد.

جمله عالم زین سبب گمراه شد

 

نم‏نم باران برای آنهایی که عاشق‏اند و عشقی در سر دارند یک معنای دیگری دارد و لذتی دیگر از آن می‏برند.

نامزدهای عاشق را ندیده‏ای که زیر باران قدم زنان راه درازی را گرفته و آرام آرام راه می‏روند.

پیامبر صلی‏الله علیه‏واله وسلم نیز مانند باران بود، و آنها که عاشق بودند خود را به او رساندند.

کافر از ریشه «کفر» بوده و به معنای پوشیدن است. به شب «اللیله الکافره» می‏گویند، زیرا زمین را با تاریکی خود می‏پوشاند. به کشاورز نیز کافر می‏گویند، زیرا که بذرهای خود را در زیر خاک می‏پوشاند.

زیر باران باید رفت

فکر را، خاطره را زیر یاران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

ولی آنها که از عشق تهی و بی‏بهره بودند از این باران لطف و سرا پا لطافت فاصله گرفته و دور شدند، بلکه باران بودن او را منکر شده و به جای اینکه بگویند: ما هم یکی شویم مثل او، گفتند: او هم یکی‏ست مثل ما!

همسری با انبیا برداشتند

اولیا را همچو خود پنداشتند

گفته اینک ما بشر ایشان بشر

ما و ایشان بسته خوابیم و خور

غافل از اینکه به قول مولانا ممکن است دو چیز در نگاه اول و به ظاهر یکی نمایند اما در حقیقت فرسنگ‏ها از یکدیگر فاصله داشته و دور می‏باشند.

هر دو گون زنبور خوردند از محل

لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل

هر دونی خوردند از یک آب خور

این یکی خالی و آن  پر از شکر

هر دو گون آهو گیا خوردند و آب

زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب

صد هزاران این چنین اشباء بین

فرقشان هفتاد ساله راه بین

بنابراین مردم دو دسته می‏شوند: دسته اول مردم عاشق و دلباخته که قرآن کریم این جماعت را اهل ایمان یا متقین می‏نامد، و دسته دوم مردم بی‏مهر که هوای پیامبر را در سر ندارند و طبیعتاً طبق مرام او هم رفتار نمی‏کنند، قرآن کریم از این قوم به کافران یاد می‏کند.

کافران ویژگی‏هایی دارند که در این آیه و آیات پس از آن به پاره‏ای از آنها اشاره می‏شود.

بشکن ار مردی هوای نفس کافر کیش را

اگر در دل زمین آب پاک و زلال باشد چه سود؟ آیا روی چنین زمینی به دلیل اینکه درون آن آب است سبز می‏شود؟

اینکه بعضی می‏گویند دلت پاک باشد، مثل این است که بگوییم: دل زمین باید آب داشته باشد. یا مثل این این که بگوییم: شیشه ماشین باید از داخل و درون پاک باشد، حال آنکه بیرون آن نیز باید مثل درونش پاک گردد و گرنه پاکی هر یک بدون دیگری سود چندانی ندارد.

انسان مومن و متقی کسی است که هم دلش مثل دل زمین آب دارد و هم ظاهرش مثل یک بوستان سبز و خرم است.

ولی انسان کافر کسی است که هم دلش خشک و بی‏آب است و هم ظاهری کویر گونه و بی‏روح دارد و هیچ گل خوبی و نیکی در آن نمی‏روید، بلکه مثل طوفان شن است که خوبی‏ها را هم می‏پوشاند و از همین روست که به او کافر می‏گویند.

کافر از ریشه «کفر» بوده و به معنای پوشیدن است. به شب «اللیله الکافره» می‏گویند، زیرا زمین را با تاریکی خود می‏پوشاند. به کشاورز نیز کافر می‏گویند، زیرا که بذرهای خود را در زیر خاک می‏پوشاند.

به کسی که خدمات و احسان دیگران را نادیده گرفته و از نظر بپوشاند هم نسبت کفران می‏دهند.

کسی که یک روز ماه مبارک رمضان را به عمد روزه خواری کند باید کفاره دهد، یعنی کاری کند که خطای او پوشیده شود.

البته خطا مثل آتش است و همانطور که آتش را با هر چیزی مثل پنبه یا برگ خشک نمی‏شود پوشاند اما با خاکستر پوشیده می‏شود، خطای انسان را نیز با هر چیزی نمی‏شود پوشاند بلکه هر خطایی کفاره‏ای ویژه‏ای دارد، به همین خاطر کسی که روزه خواری می‏کند باید شصت روز، روزه بگیرد و یا ...

بنابراین، اگر به کافر، «کافر» می‏گویند از آنروست که حق و حقیقت را نادیده گرفته و با افکار و اعمال زشت خود، آن را می‏پوشاند که البته این پوشاندن نیز ریشه در هوی و هوس و نفس و نفسانیت وی دارد.

در تو آن مردی نمی‏بینم که کافر بشکنی

بشکن ار مردی هوای نفس کافر کیش را


تالیف: حجت الاسلام محمد رضا رنجبر

تنظیم برای تبیان: گروه دین و اندیشه_شکوری



- نظرات (0)

کجای قرآنم

می‌گفت : «من کجای قرآنم؟ اگر رطب و یابس، تر و خشکی نیست مگر آنکه ماجرایش در قرآن آمده باشد، پس من کجای کتاب خدایم؟ اصلاً خبری از من هست؟ از من با همه دغدغه‌هایم، امیدها و  آرزوهایم، تنهایی‌هایم، اشک‌های پنهان و خنده های از ته دلم، شب و روزهایم، روزمرگی‌ها و زندگیم. از خود منی که اینجا نشسته هیچ خبری هست اصلاً؟ » می‌گفت کتاب شریف را ورق زده و جایی اسم خودش را ندیده است. راست می‌گفت...



وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاَّ هُوَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاَّ یَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فی ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلاَّ فی کِتابٍ مُبین

کلیدهای غیب، تنها نزد اوست و جز او، کسی آن‌ها را نمی‌داند. او آنچه را در خشکی و دریاست می‌داند هیچ برگی (از درختی) نمی‌افتد، مگر اینکه از آن آگاه است و نه هیچ دانه‌ای در تاریکیهای زمین، و نه هیچ تر و خشکی وجود دارد، جز اینکه در کتابی آشکار [در کتاب علم خدا] ثبت است. سوره مبارکه انعام آیه 59

کتاب‌ها می‌نویسند:

ابوالربیع شامی گوید: از امام صادق علیه‌السلام از گفتار خدای عز و جل پرسیدم: «و هیچ برگی نیفتد مگر آنکه آن را (خدا) بداند، و نه دانه‌ای در تاریکی‌های زمین و نه تر و نه خشکی هست جز آنکه در نامه بیان‌کننده هست ...» فرمود: مقصود از «برگ» (جنین) سقط (شده) است، و مقصود از «دانه» فرزند است، و «تاریکی‌های زمین» رحم‌ها است، و «تر» مردمان زنده است و «خشک» آنان که جانشان گرفته شده (و مرده‌اند)؛ و همه این‌ها در نزد امامی بیان‌کننده (محفوظ) است (و آن‌ها را می‌داند).1

علامت سوال

با تو می‌گویم:  

می‌گفت : «من کجای قرآنم؟ اگر رطب و یابس، تر و خشکی نیست مگر آنکه ماجرایش در قرآن آمده باشد، پس من کجای کتاب خدایم؟ اصلاً خبری از من هست؟ از من با همه دغدغه‌هایم، امیدها و آرزوهایم، تنهایی‌هایم، اشک‌های پنهان و خنده های از ته دلم، شب و روزهایم، روزمرگی‌ها و زندگیم. از خود منی که اینجا نشسته هیچ خبری هست اصلاً؟ » می‌گفت کتاب شریف را ورق زده و جایی اسم خودش را ندیده است. راست می‌گفت. خدا، از ما با اسم‌هایمان در کتابش یاد نکرده است. از رسم ما اما بسیار گفته است. گفته است راهی که ما می‌رویم، به کجا می‌رسد. گفته است این رسم زندگی، ما را به کجا می‌برد. از انتهای راه تک تک ما پرده برداشته است. لابه لای کتابش، یکی شبیه هرکدام از ما را گذاشته و پایان راهش را برایمان تعریف کرده است، تا بدانیم آخرش، آخرمان، چه می‌شود. دغدغه های ما که تازه به دو هزار و چهارده میلادی قدم گذاشته‌ایم یا شبیه دغدغه موسی علیه‌السلام است در ماجرای کشتن مردی از مدین، یا شبیه نگرانی مادر مریم سلام الله علیها است و نذر فرزندش برای خدمت خداوند یا شاید هم شبیه نگرانی فرعون باشد از تولد پسری از بنی اسراییل. امید ما یا شبیه امیدواری یعقوب نبی علیه‌السلام است به بازگشت یوسفش، یا امید حضرت زکریا علیه‌السلام به داشتن یحیی علیه‌السلام ... یا امید نمرود است به قدرتی پوشالی. تنهایی‌های ما سخت‌تر از تنهایی تاریک یونس علیه‌السلام در شکم ماهی و در دل دریا نیست، اشک‌های پنهان ما جگر سوز تر از اندوه یعقوب نبی علیه‌السلام در فراق دردانه‌اش نیست. زخمی که می‌خوریم و طعنی که می‌شنویم، سنگین‌تر از نارواهایی نیست که به ساحت مقدس مریم سلام الله علیها روا داشتند. خدا برای روزهای بیماری ما، ایوب نبی علیه‌السلام را مقابلمان گذاشته است. انتهای ماجرای کسی که بت‌هایش را پیش از شکستن بت‌های شهر، شکست؛ برایمان می‌گوید. فرعون و آسیه را کنار هم قرار می‌دهد، برای نشان دادن پایان کار کسانی که غرق نعمتند. قدرت را هم از آن سلیمان نبی علیه‌السلام قرار می‌دهد و هم خبر از قارون و نمرود و جالوت می‌دهد. هابیل و قابیل را دو برادر و در کنار هم قرار می‌دهد و می‌گوید می‌شود هم خون بود اما متفاوت زندگی کرد. آنقدر میان خود امروزم با شخصیت‌های قرآنی شباهت می‌بینم که گاهی گمان می‌کنم، خدا آینه گذاشته است در کتابش برای همه. تا خودشان، زندگی‌شان و پایان راهشان را ببینند.


 1.کتاب التفسیر عیاشی، ج 1، ص 361

 الروضة من الکافی شیخ کلینی ترجمه رسولی محلاتی، ج2، ص 60


- نظرات (0)