سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

مراقب لبه تیز تیغ علم باشیم!


غرور
حکایت

روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد. شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است. آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت.

فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده تا سۆالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد. که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف.... را نظر کردند اثری از استاد نبود.

یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید: چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ای سرشناس آمده، محل درس را رها نمودید؟!

ابوریحان گفت: یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد. شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد.

 

لبه تیز تیغ علم

احادیث و روایات در باب علم و علم آموزی بسیار است از آن جمله پیغمبر (صلوات الله علیه) فرمود طلب علم واجب است و در حدیث دیگر فرمود: طلب علم بر هر مسلمانى واجب است. همانا خدا دانشجویان را دوست دارد. (أصول الكافی / ترجمه مصطفوى/ ج‏1 / 36) اما با وجود بار دانش و علمی که به دست می آید وظایف و حقوقی نیز محقق می گردد که رعایت آن از شرایط اساسی یک دانشمند و عالم حقیقی است و آن هدایتگری و قدم نگذاردن جز به راه حق است.

یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد

علما دو نوعند: عالمى كه به علمش عمل مى‏كند، چنین كسى نجات پیدا مى‏كند و عالمى كه عمل به علم خود را ترك مى‏كند، چنین كسى هلاك مى‏شود. اهل جهنّم از بوى بد عالمى كه علمش را ترك كند در اذیّت خواهند بود.

پشیمان ترین و پر حسرت‏ترین اهل جهنّم كسى است كه بنده‏اى را بسوى خدا دعوت كند و آن بنده قبول نماید و خدا را اطاعت كند و داخل بهشت شود، در حالى كه دعوت‏كننده از دستور خداوند سرپیچى كند و به خاطر ترك علمش و دنباله روى از هوس و معصیتش نسبت به خداوند داخل آتش شود. (أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه كتاب سلیم/ 381 )

عالم حقیقى كسى است كه كردار او گواهى دهد به علم او. یعنى: عمل هاى نیكو و پسندیده از او صادر شود و شغل و كار او محمود باشد و نیز تقوى مصدّق او باشد بر علم. یعنى: با وجود عمل صالح، باید متّقى و پرهیزگار هم باشد. (مصباح الشریعة / ترجمه و شرح عبد الرزاق گیلان / 388) 

پشیمان ترین و پر حسرت‏ترین اهل جهنّم كسى است كه بنده‏اى را بسوى خدا دعوت كند و آن بنده قبول نماید و خدا را اطاعت كند و داخل بهشت شود، در حالى كه دعوت‏كننده از دستور خداوند سرپیچى كند و بخاطر ترك علمش و دنباله روى از هوس و معصیتش نسبت به خداوند داخل آتش شود

علم و کوله بار مسئولیت

عالمان و دانشمندان به واسطه کسب علم و دانش به مقام و منزلتی در میان مردم دست می یابند و به وسیله کسب همین جایگاه نزد دیگر افراد تأثیرات عمیقی بر روح و روان آنان خواهد گذاشت و زمانی این نفوذ و تأثیرات بیشتر می گردد که عالم پای بر مسند حکومتی زده و جایگاه والایی را نصیب خویش سازد، در این حال اگر عالم عامل به عمل خویش نباشد و یا هوای نفسانی بر او غالب گردد، وجود ایشان نه تنها موجب بالندگی و رشد جامعه نخواهد بود بلکه مخرب دین و دنیای مردم است.

مرحوم نراقی در این باره می فرمایند:

و بالجمله اصناف مغرورترین اهل علم به خصوص در امثال این اعصار بسیار زیاد است و کسی که تأمل کند ، می داند که تلبیس و تدلیس و افعال ذمیمه و صفات رذیله بعضی ایشان به جایی منتهی شده که با وجود ایشان ضرر اسلام و مسلمین و موجب خرابی دین مبین، و مردن ایشان نفع ایمان و برطرف شدنشان باعث استقامت امیر مومنان است، زیرا ایشان دجّال دین و علمدار لشکر شیاطین اند.

عیسی بن مریم علیه السلام عالم بد را مثال زده به سنگی که بر ممرّ آبی افتاده، نه خود آب می خورد و نه می گذارد که آب به زرع بندگان خدا برسد.

اى گشته به علم و معرفت شهره شهر

زنهار مباش غافل از خویش كه دهر

گه مال تو از جفا به تاراج دهد

گه كام تو از فراق سازد چون زهر


منابع:

1)  معراج السعادة/ مرحوم نراقی

2)  مصباح الشریعة / ترجمه و شرح عبد الرزاق گیلان

3)  أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه كتاب سلیم

4)  أصول الكافی / ترجمه مصطفوى/ ج‏1

5)  سایت بیتوته

 


- نظرات (0)

صدای خدا را هم در آوردی! خدا

خدا

صدای خدا را هم در آوردی, ای دلسوز!

انسانها آرزوهای فراوانی را در سر می پرورانند و بسته به تعلقات و گرایشاتشان آرزوهای متفاوتی را دنبال می کنند. این آرزوها معمولا یا مربوط به خود آنها است و یا مرتبط با بستگان و وابستگانشان است. اما کمتر کسی پیش می آید که آرزوهایش در مورد پیشرفت و کمال دیگران باشد و کمتر به خود بیاندیشد.

شاید بی راه نباشد که بگوییم بزرگترین آرزو و دغدغه پیامبران الهی هدایت و رشد دیگر انسانها بوده است. انسانهایی که گاه هیچ تعلق و ارتباطی با آنان نداشته اند و رنگ و نژاد و زبانشان متفاوت و ناهمگون با آنان بوده است.

تاریخ پیامبران لبریز است از سخنان دلسوزانه و رفتارهای مشفقانه تا شاید یک انسان دیگر از تاریکی جهل نجات یابد و به سرزمین نورانی هدایت قدم گذارد. آنان در این مسیر و برای رسیدن به این هدف بزرگ, چه خون دلها که نخورده اند و چه رنجها که نکشیده اند.

نمونه بارز آنها حضرت ابراهیم علیه ‌السلام است که وقتی فرشتگان عذاب قوم لوط را دید با آنان به گفتگو پرداخت. او به گمان اینکه حکم عذاب قوم لوط حتمی نشده, وساطت نمود تا شاید فرشتگان از عذاب آنها چشم بپوشند و فرصت دیگری برای هدایت در اختیارشان بگذارند. قرآن دلیل این کار او را اینگونه معرفی می کند:

إِنَّ إِبْراهیمَ لَحَلیمٌ أَوَّاهٌ مُنیب 1؛ چرا كه ابراهیم، بردبار و دلسوز و بازگشت‏كننده (بسوى خدا) بود!

اما در میان همه این پیام آوران خوبیها یکی گوی سبقت را از دیگران ربوده است. شخصیتی که دلسوزی های هدایت گرانه اش به جایی رسیده که حتی صدای خدا را هم در آورده است. قرآن در مورد او می گوید:

فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ أَسَفاً.2

(ای پیامبر) گویا که تو می خواهی در پی آنان (کافران), جان خود را بر باد دهی و خویشتن را از شدت غم و اندوه هلاک کنی که چرا آنها به این کتاب آسمانی(قرآن) ایمان نمی آورند!

آری, این جمله در مورد پیامبر من و شما است. پیامبری که از گمراهى مردم رنج مى بَرد و به ایمان آوردنشان عشق می ورزد. پیامبری که فریاد تشنگی تشنه کامان هدایت را با گوش جان می شنود و از اینکه در کنار چشمه زلال وحی نشسته اند و از آن نمی نوشند, ناراحت است و اشک می ریزد.

«حرص» به معناى علاقه شدید به چیزى و تلاش براى دستیابى به آن است. بنابراین همانگونه که پیامبر خدا در هدایت و ارشاد مردم، سر از پا نمى شناسد و با مهربانی و دلسوزی بر آمار دینداران می افزاید, رهروان او نیز باید آستین همت را بیش از پیش بالا زنند و خیرخواهانه به جذب حداکثری بیاندیشند

پیامبری که از گمراهی دیگران تا سر حد مرگ, غصه می خورَد و برای هدایت آنان خواب را از چشمان خود می رباید. پیامبری که همه وجودش را برای نجات انسانها وقف می کند و از هیچ تلاشی دریغ نمی ورزد.

راستی تا به حال به این فکر کرده ایم که چقدر مدیون او هستیم؟ مدیون از خود گذشتگی ها و جانفشانی هایش؟ مدیون سفره هدایتی که با خون دل فراوان برای ما پهن کرده است و ما امروز بدون هیچ زحمتی بر سر آن می نشینیم و از میوه های گوارایش بهره می بریم؟

 

هدایت دلسوزانه

هدایت دلسوزانه

تعبیرات این آیه نهایت دلسوزی پیامبر را می رساند. گویا پیامبر, مردم گمراه را همانند عزیزترین افرادش می بیند که از او جدا می شوند و او با حسرت از پشت سرشان به آنان نگاه مى كند. (عَلى‏ آثارِهِمْ)

انگار او بر سر دو راهی بهشت و جهنم ایستاده و همه را به سوی دروازه های گشاده بهشت دعوت می کند. اما همین که می بیند بسیاری از مردم, بهشت را رها می کنند و آتش جهنم را برمی گزینند, با حسرت به آنان نگاه می کند و دوست دارد آنان را از مسیر انحرافی به جاده خوشبختی برگرداند.

اما این مساله به چه کار ما می آید و چه پیامی برای امروز ما دارد؟

از این آیه می فهمیم که افراد بی تفاوت در خط انبیاء نیستند. کسانی که بی رگ اند و حرص و جوش دین داری مردم را نمی خورند, نمی توانند خود را پیرو چنین پیامبری بدانند. بنابراین همه ما باید دغدغه دین همشهریان و همکیشان خود را داشته باشیم و با سوز دل فکری به حال هدایت دیگران کنیم.

از این آیه می فهمیم که دلسوزى و تأسّف بر گمراهى دیگران یک ارزش است و همه ما باید همچون پیامبران خدا با این ارزش زندگی کنیم و پایه های فکری خود را بسازیم.

از این آیه می فهمیم که تبلیغ دین و هدایت مردم با دستور و مصوبه و ابلاغیه به هیچ کجا نخواهد انجامید. تا مومنان, دلسوزانه راه و روش پیامبر را در پیش نگیرند و علما جلودار آنان در خون دل خوردن نباشند, دین نهادینه نخواهد شد و اسلام فراگیر نخواهد گردید. قرآن درباره پیامبر می گوید: حَرِیصٌ عَلَیْكُمْ 3؛ (پیامبر) بر هدایت شما حریص و دلسوز است.

كج فهمى و ایمان نیاوردن اكثریّت مردم دنیا نباید مانع تبلیغ دین و بیان حقیقت گردد و خستگی و درماندگی را به دنبال آورد. چرا که اگر خدا بخواهد گروه گروه مردم را به حلقه دینداران می کشاند و هر روز بر تعداد مسلمانان می افزاید. پس فراموش نکنیم که رمز موفقیتمان در جذب حداکثری «دلسوزی, خیرخواهى و مهربانى» است.

«حرص» به معناى علاقه شدید به چیزى و تلاش براى دستیابى به آن است. بنابراین همانگونه که پیامبر خدا در هدایت و ارشاد مردم، سر از پا نمى شناسد و با مهربانی و دلسوزی بر آمار دینداران می افزاید, رهروان او نیز باید آستین همت را بیش از پیش بالا زنند و خیرخواهانه به جذب حداکثری بیاندیشند.

برخی گمان می کنند که هدایت مردم یک کالا است که می شود با ابزار و ماشینی خاص آن را ساخت و به تولید انبوه رساند. اما باید توجه داشت که درخت هدایت جز با دلسوزی و خون دل خوردن به ثمر نخواهد رسید و میوه نخواهد داد.

امر به معروف و نهی از منکر هم که یکی از واجبات دینی ما است و برای هدایت جامعه و مردم تدارک دیده شده است, بدون دلسوزی کار به جایی نخواهد برد.

کیست که برق شفقت را در چشمان آمر به معروف ببیند و رنگ دلسوزی را بر رخساره او نظاره کند و تاثیر نپذیرد؟ کیست که گرمای سخن دلسوزانه را با تمام وجود احساس کند و از خطای خود شرمنده نشود؟ البته حساب معاندان و کوردلان مجزا است که هیچ حرارتی نمی تواند سنگ دل آنان را آب کند و به راه بیاورد. قرآن در این باره می گوید:

وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ4؛ (اى پیامبر!) بیشتر مردم, هر چند(سخت بكوشى و) حرص و اصرار داشته باشى, ایمان بیاور نیستند.

سوز و درد و اشتیاقی که در پیامبر وجود داشت, سنگ را آب می کرد و به سوی اسلام می کشاند. اما بسیاری از مشرکان چنان سپری در برابر او ساخته بودند که هیچ تغییری نمایان نمی شد. به بیان دیگر زمینه و قابلیت نیز در هدایت انسانها شرط است که آنان دارای آن نبودند.

بنابراین كج فهمى و ایمان نیاوردن اكثریّت مردم دنیا نباید مانع تبلیغ دین و بیان حقیقت گردد و خستگی و درماندگی را به دنبال آورد. چرا که اگر خدا بخواهد گروه گروه مردم را به حلقه دینداران می کشاند و هر روز بر تعداد مسلمانان می افزاید.

پس فراموش نکنیم که رمز موفقیتمان در جذب حداکثری «دلسوزی, خیرخواهى و مهربانى» است.

درود خدا بر دلسوزترین پیامبر خدا.

 

1- سوره هود، آیه 75.

2- سوره كهف، آیه 6.

3- سوره توبه، آیه 128.

4- سوره یوسف، آیه 103.


- نظرات (0)

توسل به شخص مرده یا زنده صحیح است؟

شفاعت

«توسل» از ماده «وسل» به معنای تقرّب جستن و یا چیزی كه باعث تقرّب به دیگری از روی علاقه و رغبت می‎شود؛ می باشد،[1] و توسل شامل شفاعت نیز می‎شود، «شفاعت» از ماده «شفع» به معنای ضمیمه كردن چیزی به همانند او است.[2]

در مفهوم قرآنی، شخص گناهكار به خاطر پاره‌ای از جنبه‎های مثبت (مانند: ایمان، عمل صالح و...) شباهتی با اولیاء الله پیدا می‎كند و آنها با كمك‎های خود، او را به سوی كمال سوق می‎دهند، و از پیشگاه خداوند تقاضای عفو می‎كنند.(ص: 52)

به عبارت دیگر می‎توان گفت: قرار گرفتن موجود قویتر و برتر در كنار موجود ضعیفتر و كمك نمودن به او در راه پیمودن مراتب كمال است.[3]

آیه‎ای كه به مسئله «توسل» اشاره دارد؛ آیه 35 سوره مائده است كه خداوند می‎فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ وَجَاهِدُواْ فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» : اى كسانى كه ایمان آورده‏اید، از خدا پروا كنید و به او [توسل و] تقرب جویید و در راهش جهاد كنید، باشد كه رستگار شوید.

وسیله در آیه فوق، معنای بسیار وسیعی دارد و هر كار و هر چیزی كه باعث نزدیك شدن به پیشگاه مقدس پروردگار می‎شود، شامل می‎گردد.

همانطور كه حضرت علی ـ علیه السّلام ـ فرمودند: بهترین چیزی كه به وسیله آن می‎توان به خدا نزدیك شد، ایمان به خدا و پیامبر او و جهاد در راه او، نماز، زكات، روزه، حج، صله رحم، انفاق ... می‎باشند.[4]

از آیات دیگر نیز استفاده می‎شود كه وسیله قرار دادن مقام انسان صالحی در پیشگاه خداوند و درخواست حاجت از خداوند به خاطر آن وسیله، به هیچ وجه ممنوع نیست، همانطور كه حضرت ابراهیم ـ علیه السّلام ـ از خداوند برای عمویش، طلب استغفار كرد، قرآن می‎فرماید: و استغفار ابراهیم برای پدرش (عمویش آزر) فقط به خاطر وعده‎هایی بود كه به او داده بود (تا وی را به سوی ایمان جذب كند) امّا هنگامی كه برای او روشن شد كه وی دشمن خداست، از او بیزاری جست، چرا كه ابراهیم مهربان و بردبار است.[5] یا در سوره یوسف آیه 97، زمانی كه گناهان برادران یوسف آشكار شد، آنها به پدرشان گفتند: ای پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطاكار بودیم.

این آیات نشان می‎دهد كه انسان‎های صالح را می‎توان وسیله برای استغفار و طلب حاجت از خداوند قرار داد ، این توسل در حقیقت توجه به خداست نه غیر خدا.

مدد گرفتن و شفاعت خواستن در پیشگاه خداوند از پیامبر و از مقام و شخصیت او، هم پیش از خلقت او مجاز است و هم بعد از تولد و هم بعد از رحلتش و هم در عالم برزخ و هم در روز رستاخیز، عمر بن خطاب می‌گوید: حضرت آدم ـ علیه السّلام ـ به پیشگاه خداوند چنین عرض كرد: یا رب اسئلك بحق محمد لما غفرت لی، خداوندا! به حق محمد از تو تقاضا می كنم كه مرا ببخش!

متوسل شدن به افراد در حقیقت توسل به مقام روحانی آنهاست كه روح خود را پرورش داده و به كمالاتی رسیدند ،چرا که روح برای بقاست نه برای فنا؛ لذا می‌توان از افرادی كه در قید حیات نیستند، متوسل شد.

عالم اهل تسنن در كتاب «وفاء الوفا» می‌نویسد: مدد گرفتن و شفاعت خواستن در پیشگاه خداوند از پیامبر و از مقام و شخصیت او، هم پیش از خلقت او مجاز است و هم بعد از تولد و هم بعد از رحلتش و هم در عالم برزخ و هم در روز رستاخیز، عمر بن خطاب می‌گوید: حضرت آدم ـ علیه السّلام ـ به پیشگاه خداوند چنین عرض كرد: یا رب اسئلك بحق محمد لما غفرت لی، خداوندا! به حق محمد از تو تقاضا می كنم كه مرا ببخش!

در زمان خلیفه دوم سالی قحطی شد، بلال به همراه عده‌ای از صحابه بر سر قبر پیامبر آمد و چنین گفت: یا رسول الله! استسق لامتك... فاعفم قد هلكوا...» ای پیامبر! از خدایت برای امتت باران بفرست كه ممكن است همه هلاك شوند.[6]

با وجود روایات زیاد در كتاب های اهل تسنن، باز هم گروهی از آنان به مسئله توسل و شفاعت خرده می‌گیرند و آن را انكار می‌كنند و آن را نوعی استقلال در مقابل خداوند تلقّی می‌كنند، در حالی كه از این جمله غافل هستند كه متوسل شدن به انبیاء و ائمه ـ علیهم السّلام ـ در حقیقت متوسل شدن به خداست، و آنها عملی را جز با رضایت و اذن خداوند انجام نمی‌دهند.

«قُل لاَّ أَمْلِكُ لِنَفْسِی ضَرًّا وَلاَ نَفْعًا إِلاَّ مَا شَاء اللّهُ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ إِذَا جَاء أَجَلُهُمْ فَلاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ »[7] بگو: «براى خود زیان و سودى در اختیار ندارم، مگر آنچه را كه خدا بخواهد. هر امّتى را زمانى [محدود] است. آن گاه كه زمانشان به سر رسد، پس نه ساعتى [از آن‏] تأخیر كنند و نه پیشى گیرند.»

علاوه بر این،توسل روح امید را افزایش، روح یأس را كاهش، و ایجاد رابطه معنوی با خدا و اولیاء الله و تحصیل رضایت خداوند و توجه به سلسله شافعان و... را به وجود می‌آورد.

 

 

پی نوشت ها :

[1] . قرشی، سیدعلی اكبر، قاموس قرآن، تهران، دارالكتب الاسلامیه، ذیل ماده «وسل».

[2] . همان،‌ ذیل ماده «شفع».

[3] . مكارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالكتب الاسلامیه، ج 1، ص 223.

[4] . نهج البلاغه، خطبه 110.

[5] . توبه/ 114.

[6] . به نقل از تفسیر نمونه، ج 4، ص 369؛ وفاء الوفاء، ج 3، ص 371.

[7] . یونس/ 49.

 

 

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

1. شوق دیدار، محمد مهدی ركنی، ص 198 ـ 220.

2. پیام قرآن، مكارم شیرازی، ج 6، ص 520 ـ 540.

3. تفسیر نمونه، مكارم شیرازی، ج 4، ص 365 ـ 371.

 


- نظرات (0)

مشیت الهی در هدایت و گمراهی

قرآن راهنمای تمام و کمال سعادت و خوشبختی بشر است  همه ما این را میدانیم و به آن اعتقاد داریم  و این را نیز میدانیم که باید در این کتاب مقدس و بزرگ تدبر و تعمق کرد چرا که کفایت به ظواهر آیات ممکن است به چالشی در ذهن ما مبدل شود و با بی پاسخ ماندن پرسش هایمان ممکن است با دسیسه شیطان و عوامل بیرونی به بیراهه رویم و از این دریای معرفت برای همیشه  محروم شویم  .

در تلاوت قرآن که بی نهایت بر آن تأکید شده و پاداش های بی بدیل خداوند متعال در ازای آن وعده داده است لازمه اش تدبر و تفکر است که در نتیجه آن چشم دل باز میشود و آن چه را قرآن به آن اشاره دارد را می بیند .

هنگام تلاوت قرآن باید متوجه بود که این کتاب سخن خدای عالم است پس امکان ندارد در آن خللی باشد اگر آیاتی را متوجه نشدیم و به نظرمان غریب آمد باید درباره شان اندیشید و هر جا که عقل ما نرسید باید پرسید و به تفاسیر اهل فن مراجعه کرد .

یکی از آیاتی که ممکن است حین قرائت قرآن برای شما ایجاد پرسش کرده باشد این  آیه شریفه است که : «فَإِنَّ اللَّهَ یضِلُّ مَنْ یشاءُ وَ یهْدِی مَنْ یشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَیهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِما یصْنَعُونَ»1؛ «خداست كه هر كه بخواهد گمراه مى كند و هر كه را بخواهد هدایت مى كند پس مبادا به سبب حسرت هاى [گوناگون براى هدایت آنان] جانت [از كف] برود قطعا خدا به آنچه مى كنند داناست».

 علاوه بر این آیه در قرآن آیات متعددى داریم که خداوند هر کس را بخواهد گمراه مى کند و هر کس را بخواهد هدایت مى کند2 و یا هر کس را بخواهد عزت مى دهد و هر کس را بخواهد خوار مى کند،3 آیا این جبر نیست؟ چگونه با اختیار انسان سازگار است؟ با لطف و هدایت خدا چگونه سازگار است؟

 

در این باره به چند صورت جواب داده شده است:

1. گمراه کردن از سوى خدا به معناى واگذار کردن انسان گناهکار به حال خودش است نه این که خداوند کسى را گمراه کند. به طور مثال بچه اى که لج بازى مى کند. پدر و مادر دست او را رها مى کنند. همین قدر که او را رها مى کنند بچه یک مقدار که راه مى رود مى افتد و یا از چاله و جویب نمى تواند بپرد و مى افتاد و یا راه را گم مى کند و مى ترسد. رابطه انسان ها با خداوند نیز این طور است که همیشه انسان ها به کمک و لطف خداوند نیاز دارند. چه بدانند و چه ندانند. و خداوند به همه موجودات کمک مى کند و روزى آنها را مى رساند. خداوند متعال به واسطه لطف بی انتهایش  همه انسان ها را آگاه می کند یک پیامبر می فرستد و او همه  مردم را به راه خدا میخواند عده ای میشنوند و هدایت میشوند و عده ای سر به دشمنی بر میدارند و به خاطر امور دنیا حرف حق را نشنیده میگیرند این ها  این آیه شریفه در مورد اینان صدق میکند خودشان این را خواسته اند و خداوند متعال هم آنان را به حال خودشان وامیگذارد .

لذا گمراه کردن از سوى خدا نیز به همین معناست که آنها را رها مى کند نه این که آنها را گمراه مى سازد چون از سوى خدا به جز خوبى چیزى صادر نمى شود.

منظور از گمراهى کردن از سوى خداوند این است که هر گناهى از ما سر بزند مى توانیم به خدا نیز نسبت بدهیم چون قدرت گناه را خدا داده چرا مى توانم هم دروغ بگویم و هم راست. چون مختارم و خداوند است که مرا مختار خلق کرده پس نسبت دادن به او صحیح است چنان که درباره مرگ گاهى خداوند مى گوید: «ملک الموت» جان شما را مى گیرد و گاهى مى گوید ملائک و گاهى مى گوید «الله یتوفى الانفس»

علامه طباطبائى(ره) در این باره مى فرماید: «خداوند متعال براى انسان ها دو نوع هدایت دارد اما براى گناهکاران فقط یک گمراهى دارد. یک هدایت عام دارد براى همه ما، که رسول و کتاب را براى همه انسان ها فرستاده است و همگان را از عقل و فطرت بهره مند ساخته است. این همان هدایت عام براى همه انسان هاست. یک هدایت خاص نیز براى متقیان و اولیاء دارد نمى گذارد کج بروند بلکه دستگیریشان مى کند که از آن به هدایت پاداشى نیز یاد شده است. یعنى کسانى که به هدایت عام الهى پاسخ مثبت داده اند و رعایت تقوا و حجت الهى را داشته اند خداوند آنها را از لطف و هدایت ویژه اى بهره مند مى سازد.

قرآن

اما گمراهى و ضلالت عام از سوى خداوند نیست. یعنى این گونه نیست که خداوند شرایط گمراهى همه مردم را فراهم کند. اما گمراهى براى گروهى خاص از سوى خدا وجود دارد به این معنا که اگر کسى بدى کرد، به واسطه کار بدش خدا او را به حال خودش وا مى گذارد. مجبور به گناهش نکرده است، اسباب هدایت را هم فراهم کرده بود. اما چون شخص گناهکار به خطاى خودش ادامه داده است، خداوند او را به خودش واگذارش کرده است. بنابراین اگر خداوند کسى را گمراه مى کند. به واسطه سوء اختیار خود انسان است یعنى چون بد اختیار کرده است؛ به حال خودش واگذارش مى کند اما اگر خوب اختیار کرده بود خداوند هدایت خاص مى کرد.

2. استاد جوادى آملى پس از این که دیدگاه علامه طباطبائى را بیان مى فرماید در ادامه مى فرماید: عبارت «یضل مَن یشاء» دلالت دارد کسانى که بدى کرده اند و پس از مهلت الهى هم چنان اصرار به ظلم و بدى دارند. اینان سزاوار تنبیه اند و خداوند اینان را به ورطه گمراهى و سقوط مى کشاند که در اصطلاح «اضلال کیفرى» گفته مى شود. یعنى کسانى که شایستگى و لیاقت بهره مندى از ولایت الهى را ندارند. خداوند شیطان را بر آنها مسلط مى کند و آنان را رسوا و گرفتار مى سازد چنان که در قرآن مى خوانیم: «أِنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیاطِینَ عَلَى الْکافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا؛ ما شیطان ها را بر کافران گماشته ایم تا آنان را تحریک و دگرگون کنند».4

بنابراین نسبت به کسانى که به طور عمدى کافرند و اصرار بر ادامه گناه دارند تنها واگذاردن به حال خودشان نیست بلکه خداوند آنها را در گرفتارى ها غوطه ور مى سازد.

3. منظور از گمراهى کردن از سوى خداوند این است که هر گناهى از ما سر بزند مى توانیم به خدا نیز نسبت بدهیم چون قدرت گناه را خدا داده چرا مى توانم هم دروغ بگویم و هم راست. چون مختارم و خداوند است که مرا مختار خلق کرده پس نسبت دادن به او صحیح است چنان که درباره مرگ گاهى خداوند مى گوید: «ملک الموت» جان شما را مى گیرد و گاهى مى گوید ملائک و گاهى مى گوید «الله یتوفى الانفس» چه کسى به عزرائیل این قدرت و اختیار را داده؟ خدا. پس هم صحیح است بگویى عزرائیل جان گرفت و هم صحیح است بگوئى خداوند جان او را گرفت.

خداوند متعال براى انسان ها دو نوع هدایت دارد اما براى گناهکاران فقط یک گمراهى دارد. یک هدایت عام دارد براى همه ما، که رسول و کتاب را براى همه انسان ها فرستاده است و همگان را از عقل و فطرت بهره مند ساخته است. این همان هدایت عام براى همه انسان هاست. یک هدایت خاص نیز براى متقیان و اولیاء دارد نمى گذارد کج بروند بلکه دستگیریشان مى کند که از آن به هدایت پاداشى نیز یاد شده است.
حیات در قرآن و روایات

حال اگر من کارى کنم، اگر خداوند در آن به طور مستقیم دخالت داشته باشد و اجبار مستقیم باشد به این که آن دروغ را بگویم؛ این جبر است و جهنم رفتنش قبیح است اما اگر فقط در همین حد باشد چون خدا من را مختار آفرید مى توانم بگویم خدا این کار را کرد.اما بدیهى است که خداوند مقصر نیست. اگر چه خداوند قدرت داده است و این کار به او نیز انتساب دارد. اما چون خداوند به گناه بندگانش راضى نیست این انتساب نشانه جبر نیست و قبیح نیست و به عبارتى مى توان گفت که بنابر مشیت و اراده عمومى خداوند افعال به خداوند انتساب دارند اما برخى کارها مورد دستور و رضایت خداوند نیز مى باشد که واجبات و مستحبات را شامل مى شود و برخى کارها حتى مورد نکوهش و بازداشت خداوند است که محرمات و مکروهات را شامل مى شود.

بنابراین از یک سو به عنوان مشیت عمومى و نظام عمومى جهان همه خیر و شر به خداوند انتساب دارد. چنان که در قرآن مجید مى خوانیم: «وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیئَةٌ یقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِک قُلْ کلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا یکادُونَ یفْقَهُونَ حَدِیثاً؛ و اگر (پیشامد) خوبى به آنان برسد، مى گوید: «این از جانب خدا است»؛ و چون صدمه اى به ایشان برسد، مى گویند: «این از طرف توست» بگو: «همه از جانب خداست» (آخر) این قوم را چه شده است که نمى خواهند سخنى را (درست) دریابند».5

اما از سوى دیگر از آنجا که خداوند تنها به خیر و خوبى دستور مى دهد و تنها به خوبى ها رضایت دارد، سزاوار است که تنها خوبى ها به خداوند نسبت داده شود و بدى ها به خود انسان نسبت داده شود زیرا سبب و منشأ بدى خود انسان خطاکار مى باشد. به همین جهت در آیه بعد مى خوانیم: «ما أَصابَک مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَک مِنْ سَیئَةٍ فَمِنْ نَفْسِک؛ هر چه از خوبى ها به تو مى رسد از جانب خداست؛ و آنچه از بدى به تو مى رسد از خود توست».6

 

نتیجه :

اگر در برخى آیات گمراه شدن یا جهنمى شدن برخى انسان هاى خطاکار و یا تبهکاران را به خداوند نسبت مى دهد، به جهت آن است که آنها به سوء اختیار خود راه کژى و انحراف را در پیش گرفته اند و اراده خداوند بر این قرار گرفته؛ کسانى که شایستگى و لیاقت ولایت خدا را ندارند از طریق شیطان و وسوسه ها گمراه شوند و اراده و قدرت خداوند بر این قرار گرفته کسانى که در جهت بهشتى شدن تلاش نکرده اند بلکه به طور عمد و جسارت راه انحراف را در پیش گرفته اند به جهنم وارد سازد. بهترین دلیل بر اینکه این گونه آیات، با اختیار انسان منافات ندارد بلکه هدایت و گمراهى نتیجه عملکرد خود انسان مى باشد. این است که در پایان آیه آمده «إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِما یصْنَعُونَ»؛ «خداوند به آنچه انجام مى دهند آگاه است».

پی نوشت ها:

1) فاطر ، آیه 8.

2) فاطر ، آیه 8.

3) آل عمران ، آیه 23.

4) مریم، آیه 83.

5) نساء، آیه 78.

6) نساء ، آیه 79.


- نظرات (0)

معرفی فرقه های کلام اسلامی

درباره علم كلام چه می دانید ؟

علم کلام اسلامی عهده دار اثبات آموزه های دین اسلام و دفاع از آنهاست. این علم جزو اولین علوم اسلامی است که در میان مسلمانان پیدا شد و با همت بزرگان و دانشمندان برجسته ی اسلامی گسترش یافت و جامعه ی علمی تمدن اسلامی را تغذیه کرد. با آنکه مسائل کلامی با ظهور اسلام مطرح شد ولی این علم به صورت جسته و گریخته و نه به شکل منسجم در میان مسلمانان مطرح شد و در ادامه به دلیل اختلافاتی که بعد از رحلت پیامبر گرامی اسلام میان مسلمانان پدید آمد، فرقه¬های کلامی شکل گرفتند. نخستین مسلمانان ضمن بیان کردن اصول عقاید، نخست به ذکر آیاتی از قرآن و یا بیانات پیامبر می‌پرداختند، اما بعدها که اختلاف پیرامون جزئیات و تفاصیل اصول عقاید پیش آمد، علاوه بر استناد به آیات و روایات، به برهان عقلی نیز پرداختند (تاریخ ابن خلدون ، ص 463). هر کدام از این فرق کلامی در اثبات عقاید خود تألیفاتی نگاشته و به ردّ اعتقادات دیگر فرق پرداختند. شهرستانی معتقد است علم کلام پیش از ظهور اسلام، در عالم یهودیت و مسیحیت و حتی در میان فلاسفه یونان نیز سابقه داشته است. (شهرستانی، 1416ه‍، ج 1، ص 201).

علم کلام دوره‌های تاریخی مختلفی را طی کرده است و در هر دوره ای حوادث سیاسی، اجتماعی جوامع اسلامی بر آن تاثیرگذار بوده است. می توان نخستین دوره علم کلام را زمان ظهور آیات قرآن کریم دانست. در حقیقت خود قرآن آغازگر مباحث کلامی بوده و ظهور دین اسلام، مهم‌ترین عامل پیدایش مباحث علم کلام اسلامی است (مرتضی مطهری، مجموعه آثار، 14/453). ظهور دین اسلام در دنیایی که ادیان و مذاهب و نحله‌های گوناگون فکری در آن رواج داشت، تنش‌ها و پرسش‌های جدیدی را برای پیروان این ادیان بوجود آورد. پیامبر اسلام افزون بر تبیین عقاید اسلامی، به دفاع از این عقاید در مقابل گروه‌ها و ادیان غیر اسلامی می‌پرداخت و شبهات آنها را با ادله ی عقلی رد می‌کرد. حضرت علی علیه السلام درباره وضعیت آن دوره چنین می فرماید: 

«... تا اینکه خداوند سبحان حضرت رسول اکرم را برانگیخت... و مردم در آن روز دارای مذهب‌های متشتت و بدعت‌های زیاد و رویه‌های مختلف بودند. گروهی خداوند را به خلقش تشبیه می‌کردند، و برخی در اسم او تصرف می‌نمودند، و جمعی به غیر او اشاره می‌کردند؛ پس خداوند به وسیله آن حضرت، ‌مردم را از گمراهی رهایی داد و به سبب او آنان را از نادانی نجات داد» (نهج‌البلاغه، خطبه اول، 1/36).

بعد از خوارج، نخستین فرقه کلامی که پدید آمد«قدریه» (نافیان قدر) بود. از اعتقادات اساسی قدریه، دفاع از اصل عدل خداوند و اعتقاد به اختیار انسان (در برابر معتقدین به جبر) بود. از آنجا که گمان می کردند نمی توان با وجود اعتقاد به اختیار انسان، قدرت پیشین الهی را نیز قبول داشت، اعتقادی به اراده و قدرت پیشین الهی در مورد افعال اختیاری نداشتند.

البته باید توجه داشت که در زمان حیات حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرقه های کلامی وجود نداشتند و همانطور که اشاره شد، مکاتب کلامی در دوره‌های بعد و بر اثر حوادث سیاسی و اجتماعی تأسیس شده، هر کدام تاریخ تأسیسی مختصِ خود دارد.

پس از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) علم کلام وارد دوره جدید شد. عده ای پس از وفات ایشان، اصل نبوت را زیر سوال بردند و در طول تاریخ به نام «اهل ردّه» یا «مرتدین» معروف شدند.

علم کلام

اختلافاتی نیز میان مهاجرین و انصار پدید آمد. برخی از آنان با وجود اینکه در غدیر خم با حضرت علی(علیه السلام) بیعت کرده بودند اصل امامت را منکر شدند. از آنجا که این عده خود را از دین خارج نمی دانستند و تنها به تفسیرهای گوناگونی از دین اسلام پرداختند، این اختلافات باعث پیدایش و گسترش شبهات و مباحث کلامی در جامعه اسلامی پدید آورد که بعدها باعث رشد مذاهب کلامی شد. در این میان حضرت امیرالمومنین(علیه السلام) به مرور زمان به پایه ریزی اعتقاداتی مشغول بودند تا امت اسلامی با اسلام راستین بیگانه نشوند و در این راه بنیادهایی را بنا نهادند که بعدها بنای سترگ علم کلام شیعی بر آن استوار شد.

از نخستین فرق کلامی منحرف می توان به «خوارج» اشاره نمود که در اواخر حکومت حضرت علی(علیه السلام) بوجود آمدند ـ البته برخی موافق نیستند که خوارج به عنوان یکی از مکتب های کلامی به شمار می آیند ولی به دلیل اینکه فعالیت آنها مبتنی بر برخی اعتقادات انحرافی بوده و از سوی دیگر در تقابل با این گروه انحرافی مکاتب کلامی دیگری نیز شکل گرفت، ناگریز از ذکر آنها هستیم. آنها اصل حکومت اسلامی را زیر سوال می بردند و عقاید افراطی بسیاری را در بین مسلمانان مطرح کردند. برای نمونه، به نظر آنها، از آنجا که  تشکیل حکومت باعث ریختن خون مومنان شده است، پس به جای اصل حکومت باید با به اصل امر به معروف و نهی از منکر پرداخت و حکومت را رها کرد. یکی دیگر از اعتقادات خوارج، کافر دانستن کسی است که مرتکب گناه کبیره می شود. آنها با اعتقاد به همین اصل، به ترور بسیاری از مسلمانان اقدام کردند. (شهرستانی، الملل و النحل، 1/110-105)

در مقابل افراطی گری های خوارج، مکتب کلامی دیگری بوجود آمد که مرتکب گناهان کبیره را مومن می دانستند. به نظر این عده حساب ایمان از عمل جداست. این عده به دلیل اینکه افراد گناهکار را مومن می دانستند «مرجئه» نام گرفتند.

بعد از خوارج، نخستین فرقه کلامی که پدید آمد«قدریه» (نافیان قدر) بود. از اعتقادات اساسی قدریه، دفاع از اصل عدل خداوند و اعتقاد به اختیار انسان (در برابر معتقدین به جبر) بود. از آنجا که گمان می کردند نمی توان با وجود اعتقاد به اختیار انسان، قدرت پیشین الهی را نیز قبول داشت، اعتقادی به اراده و قدرت پیشین الهی در مورد افعال اختیاری نداشتند. از سردمداران این مکتب کلامی معبد جهنی (م 80)، غیلان دمشقی(م 112) و جعد بن درهم هستند.

پس از دو فرقه یاد شده، و در مقابل افراطی گری های خوارج، مکتب کلامی دیگری بوجود آمد که مرتکب گناهان کبیره را مومن می دانستند. به نظر این عده حساب ایمان از عمل جداست. این عده به دلیل اینکه افراد گناهکار را مومن می دانستند «مرجئه» نام گرفتند. در ابتدای مقاله اشاره کردیم که فرقه های کلامی همواره در کنار تحولات سیاسی و اجتماعی رشد کرده اند. برای نمونه، مکتب کلامی مرجئه با قدرت گرفتن بنی امیه و برای توجیه ظلم و جور این گروه حاکم شکل گرفت و به همین دلیل نیز از سوی بنی امیه مورد حمایت قرار گرفت. این مکتب کلامی زمینه مناسبی برای توجیه اعمال ضد اسلامی خلفای اموی فراهم ساخته بود و راه را برای هرگونه مبارزه با ظلم و ستم می‌بست.(بی‌ناس، تاریخ جامع ادیان، 749)

نهضت انقلابی امام حسین(علیه السلام) را می توان در نسبت با رواج این مکتب فکری دید. امام حسین(علیه السلام) با توجه به علم به آثار اجتماعی و سیاسی نهضت خود، در برابر جریان ارجا و حکومت معاویه، که اساس و رکن دین ـ عمل ـ را هدف قرار داده بود، ایستاد. قیام امام حسین (علیه السلام) زمینه ساز قیام های دیگری نیز شد. قیام زید شهید مهم‌ترین این قیام‌ها بود  که پس از شهادت وی از سوی برخی پیروانش منحرف شد و صورت مکتب کلامی‌ای جدا از شیعه امامیه به خود گرفت.(مشکور، فرهنگ فرق اسلامی، 42) این فرقه هر چند در مباحث کلامی به کلام معتزلی نزدیک است، عقیده خاص پیروان آن درباره امامت و اینکه هر فاطمی شجاع، عالم، و زاهدی در صورت قیام، امام است، این فرقه را از معتزله و دیگر فرقه‌های شیعه جدا می‌سازد.(شهرستانی، الملل و النحل، 1/154)

به این ترتیب، با برخی از فرقه های کلامی که تا زمان حکومت بنی امیه بوجود آمدند بطور خلاصه و اجمالی آشنا شدیم، در مقالات بعدی با ادامه این سیر تاریخی به فرق کلامی دیگر اشاره خواهیم کرد.

منابع:

1. بی‌ناس، جان، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی‌اصغر حکمت، تهران، انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، چاپ پنجم، 1375ش.

2. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج 3، تهران، انتشارات صدرا، چاپ اول، 1370ش.

3. سبحانی، جعفر، المذاهب الاسلامیه، قم، مؤسسه امام صادق?، چاپ اول، 1423ق .

4. شهرستانی، عبدالکریم، الملل و النحل، تحقیق محمد سید گیلانی، قم، منشورات رضی، [بی‌تا].

5. مشکور، محمد جواد، سیر کلام در فرق اسلام، تهران، انتشارات شرق، 1368ش.

6. ربانی گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، قم، مرکز جهانی علوم اسلامی، چاپ اول، 1377ش.

7. عبدالرحمن بن محمد ابن خلدون، عبدالمحمد آیتی (مترجم)، العبر: تاریخ ابن خلدون، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.



- نظرات (0)

آیا فقط شیعه به بداء اعتقاد دارد؟

سید حسن سعادت مصطفوی فرزند مرحوم آیت الله سید محمد سعادت مصطفوی در سال 1315 در شهر قائن متولد شد. ایشان از 12 سالگی فراگیری علوم دینی را آغاز نمود و در سن 29 سالگی به ملکه اجتهاد دست یافت و به دریافت اجازه اجتهاد از اساتیدش نائل آمد. ایشان از محضر اساتید بزرگواری همچون پدر بزرگوارش (در تمام دروس سطح و یک دوره خارج فقه و اصول و نیز یک دوره کامل حکمت مشاء)، آیت الله حاج شیخ محمد تقی آملی (یک دوره چهار ساله فقه خارج)، آیت الله حاج شیخ محمد حسین ثقفی تهرانی (یک دوره پنج ساله خارج کفایة الاصول)، استاد شیخ محمد علی حکیم تشکر شیرازی (یک دوره عرفان نظری و ذوقی) و آیت الله سید ابوالحسن رفیعی قزوینی (یک دوره پنج ساله حکمت متعالیه و اسفار به طور کامل) بهره وافری برد.

ایشان امروزه در مجامع علمی به عنوان یک حکیم سینوی شناخته می‌شود و تسلط فراوانی بر اندیشه‌های ابن‌سینا دارد. ایشان علاوه بر تدریس حکمت در دانشگاه امام صادق علیه السلام و برخی مراکز دانشگاهی دیگر، در حوزه‌های علمیه قم (مدرسه علمیه دارالشفاء) و تهران (مدرسه علمیه مروی) نیز به تدریس اشتغال دارند. 

آنچه  در پیش روی شماست گفتگوئی علمی با استاد عزیز و گرانقدر حضرت آیت الله سید حسن مصطفوی می باشد .


حضرت استاد از آنجا که سراسر عمر پر برکتتان را در راه کسب علوم و معارف الهی خصوصا مباحث فلسفی صرف نموه اید لطفا بفرمائید:

واژه بداء به چه معناست؟ و منظور از بداء در مورد خداوند چیست؟ و آیا این جزء اعتقادات همه مسلمانان است یا فقط شیعیان به آن معتقدند؟

یکی از مسائل مهم که دشمنان شیعه از قدیم علم کرده اند مسئله بداست. از سوی دیگر روایات بسیاری وجود دارد که مضمون همه ی آنها به نقل از ائمه معصومین علیهم السلام این گونه است که هر کس بداء را قبول نداشته و معتقد نباشد به ما عقیده ندارد.

بداء در ظاهر یعنی آدم چیزی را می داند بعد می فهمد اشتباه کرده و از نظر خود برمی گردد. برای ما انسانها ایرادی ندارد اما درباره خدا قابل قبول نیست. امام فخر رازی از مفسرین اهل سنت در کتاب "المحصل" علمدار این اشکال است که خواجه نصیر طوسی کتابی در نقد آن با عنوان "نقدالمحصل" نوشته است. این مفسر اهل سنت در این کتاب می گوید: رافضی ها (لقبی است که برخی اهل سنت به شیعیان می دهند که به معنای خارج شده از دین است) در سختی بودند و انتظار فرج امام زمانشان را می کشیدند، اما هنگامی که امامشان نیامد گفتند بدا لله( برای خدا آشکار شد) بعد عبارت زشتی را می آورد بدین مضمون که ائمه شیعه چون خبرهایی از غیب می دادند هنگامی که دیدند عملی نشد برای اینکه سر شیعه ها را شیره بمالند می گفتند بداء حاصل شد.

همانطور که گفتیم در واقع بداء برای ما آشکار می شود نه برای خدا و بداء ارزش و فایده دعا را و کارها و فعالیت ها را برای ما مشخص می کند و می فهمیم که فعالیت ها و تلاش ها و دعا اثر دارد و بعضی کارها نیز در گرودعاست و اگر دعا کنیم تلاش ها ما نتیجه می دهد

مرحوم علامه مجلسی در کتاب "مرآة العقول" می گوید: بدا در لغت به معنای ظهور و آشکار شدن است یعنی چیزی که پنهان بوده و آشکار شده. اصل بداء به معنای ظهور از بدا، یبدو، بدأ یعنی آشکار شدن است. اما مصداق آن این است که شخصی که تصمیم جاهلانه ای گرفته سپس آگاه شده و می فهمد اشتباه کرده است. معنای دیگر این ظهور برای خود شخص نیست بلکه ظهور برای دیگران است. مثلا شخصی کاری انجام داده دیگران اعتراض می کنند، به جهت اینکه برای آنها روشن شود که حق با او بوده موقت حرف آنها را می پذیرد تا آنها در طول زمان به اشتباهشان و صحت عمل این شخص پی ببرند، پس این ظهور برای دیگران بود. امتحانات خداوند از انسانها نیز اینگونه است .

"احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا امنا و هم لایفتنون " آیا مردم گمان می کنند همین که گفتند ایمان آوردیم آنها را رها می کنیم و امتحان نمی کنیم.

بر اساس این آیه، خدا برای خویش امتحان نمی کند که مطلبی برای او آشکار شود بلکه انسانها را که تظاهر به دینداری می‌کنند امتحان می کند تا به آنها ثابت کند که ایمانشان واقعی نیست. گاهی نیز امتحانهای سختی می کند تا در شرایط خاصی قرار گرفته و حقیقت وجودی آنها را به خودشان بشناساند. این امتحانات بداء برای خلق است تا شخص هم خود را بشناسد و هم دیگران را فریب ندهد.

پس پذیرش بداء برای خداوند یعنی کفر، و شیعه هرگز این اعتقاد را نداشته است. شیعه معتقد است بداء برای مردم است و نیز گاهی خداوند قضایایی را که برای مردم پنهان است را آشکار می کند.

سید حسن سعادت مصطفوی

در عالم ملکوت دو لوح وجود دارد که یکی را لوح محو و دیگری را لوح اثبات گویند. آیه 39 سوره رعد مۆید این مطلب است "یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب"

مثلا خداوند عمر شخصی را در لوح 40 سال معین فرموده اما این شخص به دلیل آنکه صله رحم می کند و خدا نیز می داند او این کار را انجام می دهد در لوح دیگر عمر او را 60 سال قرار می دهد. اما فقط خدا می داند و فرشته ها نیز 40 سال را فقط می بینند لذا گفته می شود بداء حاصل شد و عمر این شخص از 40 سال به 60 سال تغییر کرد.

چرا خداوند این دو لوح را قرار داده است؟

اگر قرار باشد هر چیزی از اول ثابت شده باشد و تغییر نکند و شرایط تغییری وجود نداشته باشد دعا دیگر چه فایده ای دارد؟ پس برای اینکه ارزش دعا را به مردم بفهماند می فرماید: صله رحم، صدقه، دعا و .... مقدمات طولانی شدن عمر است پس اولی محو شده و دومی ثابت می شود.

نقل شده است که شخصی از صحرا به شهر آمد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: این شخص امشب می‌میرد صبح شد و همه دیدند که او زنده است از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سوال کردند شما گفتید او می میرد پس چرا زنده است؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند هیزم هایی را که این شخص با خود آورده بود بیاورید، هیزم‌ها را که آوردند دیدند مار بزرگی داخل آن است. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند چون دیشب صدقه داد و خیرات کرد این مرگ از او دور شد.

معنای دیگر محو و اثبات توبه است در اثر توبه نیز گناه محو و عقوبت آن نیز از بین می رود.

شیعه به این بداء معتقد است و این بداء در برابر تفکر یهود قرار دارد. زیرا یهود معتقد است خداوند عالم را خلق کرده، همه را از اول مرتب کرده و تا آخر نیز همه چیز ثابت و غیر قابل تغییر است لذا نه دعا و نه هیچ کار دیگری فایده ندارد. در حالی که شیعه معتقد است خداوند دو قضا دارد:

1- قضای مبرم: که لا یرد ولا یبدل است یعنی نه تغییر می کند و نه از بین می رود.

2- قدر: بعضی چیزهایی که جزئی است و قابل تغییر است.

مثلا در عالم مریضی و مریض شدن قضای حتمی است اگر ما دعا می کنیم هیچ مریضی در عالم وجود نداشته باشد این غیر ممکن است اما می توانیم دعا کنیم ما مریض نشویم دوستانمان مریض نشوند این را قَدَر می گویند. پس قدَر یعنی آن امر کلی که می آید و اندازه گیری می شود در ما، تا مریض نشویم .

یا مثلا اصل مرگ و اجل حتمی، قضای مبرم است اما اگر شخصی کار خیر بکند عمرش بیشتر می شود و مدت بیشتری عمر خواهد کرد یعنی قَدَرش زیادتر می شود.

قَدَر برای همه آشکار نیست حتی گاهی امام معصوم هم از لوح محو خبر می دهد و از لوح اثبات خبر ندارد. لذا خبری که از لوح می دهند زمانی که تغییر می کند می گویند بداء شد یعنی آشکار شد.

امام صادق علیه السلام فرزندی داشتند به نام اسماعیل که او را بسیار دوست داشتند و مورد تأیید امام بود مادرش نیز زن بسیار خوبی بود به طوری که تا او زنده بود امام صادق علیه السلام زن دیگری اختیار نکرد. شیعیان و پیروان امام او را جانشین حضرت می دانستند و تصور می کردند او جانشین امام صادق علیه السلام خواهد بود. اسماعیل در زمان حیات امام صادق علیه السلام مُرد. وقتی او را غسل می دادند امام صادق علیه السلام پرسید این شخص کیست؟ گفتند اسماعیل فرزند شماست، هنگام کفن کردن امام دوباره پرسید این شخص کیست؟ پاسخ دادند اسماعیل فرزند شماست. هنگام دفن مجددا امام سوال کرد این شخص کیست؟ گفتند اسماعیل فرزند شماست. سپس امام فرمود دور کفن او بنویسید اسماعیل اشهدان لاالله اله الله و ان محمد رسول الله و ... مردم فکر کردند امام در اثر علاقه ای که به این فرزند خود دارند حواسشان پرت شده و از شدت ناراحتی است که این سوال را می پرسند، اما هنگامی که جنازه را در قبر گذاشته و کفن را از روی صورت کنار زدند امام دوباره پرسید و همان پاسخ را شنید سپس فرمود: بعد از من کسانی می آیند که می‌گویند اسماعیل نمرده و غایب شده سپس به مردم فرمودند شهادت بدهید که اسماعیل مرده است.

سید حسن سعادت مصطفوی

این سخن امام بعد از شهادتشان محقق شد و گروهی که به اسماعیلیه معروف هستند بوجود آمدند که دسته ای از آنها معتقدند اسماعیل غائب شده و دسته ای دیگر از آنها که معتقدند اسماعیل مرده و فرزند او را به عنوان امام و پیشوا انتخاب کردند. البته بر شیعیان واقعی حضرت حقیقت پوشیده نبود.

محمد بن سنان از اصحاب حقیقی امام صادق علیه السلام در زمان حیات اسماعیل نزد امام صادق علیه السلام می رود پس از احترام به اسماعیل از امام می پرسد، آقا ایشان بعد از شما امام هستند؟ امام در پاسخ او را به اتاقی که گهواره موسی بن جعفر علیه السلام بود می برند و می فرمایند این امام و صاحب توست بر او سلام کن. محمد بن سنان می گوید گفتم: السلام علیک یا حجةالله و شنیدم که ایشان گفتند و علیک السلام یا محمد بن سنان. سپس فرمودند: خدا دختری به تو داده اما اسمی که برای او گذاشتی مورد رضای خدا نیست اسم او را عوض کن. محمد می گوید همانطور بود که امام موسی بن جعفر علیه السلام فرمودند خدا به من دختری داده بود که اسم مناسبی برای او انتخاب نکرده بودم.

پس خواص شیعه می دانستند امام کیست اما توده عوام با مرگ اسماعیل برای آنها بداء شد یعنی آشکار شد که او امام نبود و موسی بن جعفر علیه السلام امام است. نظیر این موضوع برای امام حسن عسگری علیه السلام  نیز رخ داد.

در لوح فاطمیه منقول است که جابربن عبدالله انصاری بعد از غدیر خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم رسید و گفت حالا امام ما امیرالمۆمنین است اگر ایشان نبودند چه کسی امام است؟ آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اسامی 12 امام را یکی یکی با لقب و کنیه شرح دادند پس نام موسی بن جعفر علیهماالسلام در آن لوح ثبت شده بود چطور ممکن است اسماعیل باشد؟ در واقع با مرگ اسماعیل امامت موسی بن جعفر علیهماالسلام برای مردم آشکار شد اما برای مردم، نه خدا و نه خواص شیعیان.

شیخ صدوق در کتاب "توحید" می گوید: معنی بداء این نیست که مردم جاهل خیال می کنند خدا تصمیمی گرفته و پشیمان شده است بلکه ما معتقدیم که احکام تغییر می کند اما نه آن چیزی که آنها می گویند بلکه به این معنا که:

در اسلام ابتدا یک چیزهایی حرام بود بعد حلال شد. به عنوان مثال در ماه رمضان حکم چنین بود که اگر کسی هنگام مغرب خواب باشد حق خوردن چیزی را ندارد تا اذان مغرب روز بعد. در جنگ خندق یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیار خسته و ناتوان بود، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علت را از او پرسید و او داستان گرسنگی خود را توضیح داد در آن زمان این آیه نازل شد که:

... کلوا واشربوا حتی یتبین لکم الخیط البیض من الخیط الاسود ...

... بخورید و بیاشامید تا وقتی که سپیده صبح آشکار شود...

این حکم نسخ شد یعنی تا آن تاریخ حکم چیزی دیگری بود و پس از آن، حکم تغییر کرد. این تغییر حکم به معنای پشیمانی خدا از حکم اولیه نیست بلکه از اول بنا بود حکم برداشته شود اما چون آنها تازه مسلمان شده بودند، مصلحت بر آن بود که ابتدا سختگیری شود و پس از آن آسان شود.

برای ریشه کردن زنا از جامعه حکم قرآن ابتدا سخت بود. بدین ترتیب که اگر زن یا مرد زناکاری توبه می کرد حق نداشت با شخص عفیف ازدواج کند و باید با شخصی که سابقه اش مثل خود او  بود و توبه کرده و یا شخص مشرک، ازدواج می کرد، اما هنگامی که مصلحت برداشته شد آیه ای دیگر نازل شد که مضمون آن چنین بود: هر زنی بر شما حلال است و هر مردی بر شما حلال است. برداشته شدن این قید در واقع نسخ حکم است.

پذیرش بداء برای خداوند یعنی کفر، و شیعه هرگز این اعتقاد را نداشته است . شیعه معتقد است بداء برای مردم است و نیز گاهی خداوند قضایایی را که برای مردم پنهان است را آشکار می کند

احکام نسخ در اوامر و نواحی چند قسم است: در نسخ شرایع به عنوان مثال حضرت عیسی(ع) دین حضرت موسی (ع) را نسخ کرد و دین اسلام دین عیسی مسیح را نسخ کرد. اگر چه این نسخ به معنای پشیمان شدن خدا نیست که در اثر این پشیمانی قانون را عوض کرد بلکه به این معناست که مصلحت مقطعی از زمان نزول دین حضرت موسی و مقطعی دیگر دین حضرت عیسی بود و بواسطه رشد و ترقی فکری بیشتر، دین اسلام نازل شد و تا قیامت این دین  پابرجاست. این نسخ ، در واقع نسخ دفع است نه رفع . دفع در اصطلاح یعنی جلوتر نیاید و رفع نیست یعنی بنابر آن بوده که بیاید و بعد آن را بردارند همانطور که نسخ احکام و ادیان از نوع دفع است بدای در افعال هم از این نسخ است.

خداوند از روز اول می دانسته که دین هر پیامبری تا چه زمانی باید باشد اما علی الظاهر آن پیامبر نمی دانسته بعد برای او مشخص می شود.

مثلا این درخت 30 سال عمر کرده اما اگر معالجه شود 50 سال عمر می کند اما من و شما خبر نداریم و خشک می شود . این شناخت سبب می شود ما فعالیت کنیم اگر از اول بگویند خشک است می روید کنار اما فعالیت می کنیم سالم می‌شود و خدا می داند شما سم پاشی نخواهید کرد آن را معالجه نخواهید، خشک می شود. اما شخصی می آید سم پاشی می کند خوب می شود اولی را محو و دومی را اثبات می گوییم. بنابراین بداء در تکوینیات یعنی امور وجودی، حکم نسخ در احکام و اوامر و نواحی را دارد.

قبله در زمان پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم بیت المقدس بود زیرا کعبه محل بت ها بود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم موظف بود که رو به بیت المقدس بایستد اما وقتی به مدینه هجرت کردند قبله در مسجد ذوقبلتین به امر الهی تغییر کرد و به این نام معروف شد. آنچه مسلم است از اول بنا بود قبله در مکه باشد ولی در مدینه تغییر کرد.

سید حسن سعادت مصطفوی

در صدر اسلام اگر مردی از دنیا می رفت زن آن شخص مکلف نبود چهار ماه و ده روز عده نگه دارد. اما بعد این حکم واجب شد. در برخی احکام ابتدا صلاح بر آن بود که سخت بگیرند سپس آسان گرفته شود تا شخص شکر خدا کرده و به عمل تمایل پیدا کند و در برخی دیگر از احکام ابتدا آسان گرفته شده تا به تدریج عادت کنند سپس سختگیری شده .

همانطور که گفتیم در واقع بداء برای ما آشکار می شود نه برای خدا و بداء ارزش و فایده دعا و کارها و فعالیت ها را برای ما مشخص می کند و می فهمیم که فعالیت ها و تلاش ها و دعا اثر دارد و بعضی کارها نیز در گرو دعاست و اگر دعا کنیم تلاش های ما نتیجه می دهد.

شخصی زمین و آب کافی دارد اما زمین را آماده نمی کند و نهال خوبی نیز نمی کارد طبیعتا نتیجه خوبی نخواهد داشت و میوه خوبی برداشت نمی کند. خداوند همه امکانات را به او داد اما چون زمینه بدی فراهم کرد نتیجه کارش نیز بد خواهد شد. اما شخص دیگری ولو کافر، خاک زمین را عوض می کند، آب کافی به آن می دهد، نهال خوب می کارد. طبیعتا میوه خوبی برداشت خواهد کرد. این نتیجه را خدا داده آن دیگری هم همینطور و اینها نسخ در خلقت هستند. حال اگر هر یک روش خود را عوض کنند نتیجه دیگری می گیرند و همه اینها در لوح محو اثبات ثبت شده. در امور شرعی نیز هم همینطور است خدا می داند اسماعیل نباید امام باشد لذا برای اینکه جلو خیال مردم را بگیرد او را از دنیا می برد.

قبله در زمان پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم بیت المقدس بود زیرا کعبه محل بت ها بود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم موظف بود که رو به بیت المقدس بایستید اما وقتی به مدینه هجرت کردند قبله در مسجد ذوقبلتین به امرالهی تغییر کرد و به این نام معروف شد. آنچه مسلم است از اول بنا بود قبله در مکه باشد ولی در مدینه تغییر کرد

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شتری داشتند که گم می شود، منافق ها گفتند ایشان از آسمان خبر می دهد ولی نمی داند شترش کجاست؟ خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید ایشان ناراحت شدند در همان زمان لوح اثبات را به حضرت نشان دادند و حضرت فرمودند: شتر من در فلان مکان مهارش به درخت گیر کرده بروید بیاورید. حتی انبیاء و امامان نیز توجهشان به لوح محو است مگر زمانی که خدا بخواهد از لوح اثبات با خبر می شوند و به آنها نشان می دهند.

اگر چه اهل سنت به ما تهمت می زنند و نسبت پشیمانی خدا از کاری را به ما شیعیان می دهند و بداء ما را بد تعبیر می‌کنند در حالی که در شرح و توضیح بداء همان معنای ظاهر و آشکار شدن را بیان می کنند و در عمل با ما همراه هستند  زیرا آیات را نمی توانند رد کنند و از سوی دیگر آنها نیز همچون ما دعا می کنند و به دعا اعتقاد دارند و به طور صریح در موضوع خلقت نیز بداء را قبول دارند. همچنین به بخشش گناهان از سوی خدا، طولانی شدن عمر کم و زیاد شدن روزی و .... باور و اعتقاد دارند .

با توجه به تفکر شیعه، تلاش و دعای انسان در تقدیرات عالم و انسان مۆثر است. آیا این توهم به وجود نمی آید که ما نیز در تقدیرات عالم با خداوند شریک هستیم؟

خیر زیرا اولا خداوند می داند ما آن کار را انجام می دهیم، ثانیا توفیق آن کار را خدا به ما می دهد. البته نه اجباری است و نه اختیار کامل، بلکه خداوند توفیق یعنی توان انجام کار را به ما می دهد، اما عمل از خود ماست. اگر ما کاری انجام می دهیم به تنهایی انجام نداده ایم بلکه هستی ما، وجود ما، توفیق، سرمایه های است که خدا در اختیار ما قرار داده و ما با اختیار خود انجام می دهیم. پس عمل هم از آن ماست و هم از آن خداوند نه اینکه نصف آن مال خدا و نصف دیگر مال ما باشد. بنابراین ما در کار خدا دخالت نمی کنیم اما خدا اطلاع داشته که انجام می دهیم. اگر به ما نگفته می دانسته و توفیق داده، نگفت نه اینکه نمی دانست، در واقع کار ما مثل زدن کلید برق است خدا می داند ما کلید می زنیم .

علائم حتمی در لوح اثبات و علائم غیر حتمی در لوح محو هستند، اما زمان ظهور در هیچیک از این دو لوح ثبت نشده و لازمه فرج اجماع جهانی است یعنی رفتار و اعمال مردم جهان باید برای ظهور آماده باشد

آیا خلقت و آفرینش و خلق عالم یک نوع بداء است؟

بله طبقات موجودات بداست. هر دوره ای را که خلق کرده در واقع بداء است .

بدء ، یبتدء به معنای خلق می کند، خلق های متفاوت و متعدد . درخت سبز را خلق کرد خشک می شود دوباره در فصل بهار سبز می کند.

 بداء ، یبدو به معنای ظهور. یک کارهای پنهانی وجود دارد اما نمی گوید وقتی برای ما آشکار و علنی شد می گوییم بداء است، مرگ عمومی، قیامت و زنده شدن دوباره همه بداست .

 

با توجه به وجود لوح محو واثبات آیا فرج امام زمان در لوح اثبات مشخص است؟

فرج امام زمان(عج) به هیچ وجه مشخص نیست همواره دستخوش بداست. در روایات به دو نوع علامت اشاره شده: علائم قطعی و علائم غیر قطعی. اگر علائم قطعی که چند مورد بیشتر نیست ظاهر شود یعنی ظهور نزدیک است. اما علائم غیر قطعی دائم تکرار می شود نمی توان از آن نتیجه گرفت ظهور رخ خواهد داد پس علائم کلیاتش قابل قبول و مسلم است اما موارد جزئی ملاک و معیار برای ظهور نیست .

علائم حتمی در لوح اثبات و علائم غیر حتمی در لوح محو هستند، اما زمان ظهور در هیچیک از این دو لوح ثبت نشده و لازمه فرج اجماع جهانی است یعنی رفتار و اعمال مردم جهان باید برای ظهور آماده باشد.

مصاحبه: دکتر مریم جعفری

بخش اعتقادات شیعه تبیان 


- نظرات (0)

شرایط بهشت وجهنم


بهشت و جهنم نور  و تاریکی
رفتار عجیبی که منکران قیامت دارند

وَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِالاَْخِرَةِ  وَ إِذَا ذُكِرَ الَّذِینَ مِن دُونِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ(45- زمر)

هنگامى كه خدا به یگانگى یاد مى‏شود دل‏هاى كسانى كه به آخرت ایمان ندارند گرفتار نفرت مى‏شود و هنگامى كه یاد غیر خدا مى‏شود، شادمان مى‏گردند.

 

 

گاه انسان چنان به زشتی ها خو مى‏گیرد و از پاكی ها بیگانه مى‏شود كه از شنیدن نام حق ناراحت و از شنیدن باطل مسرور و شاد مى‏گردد، در برابر خداوندى كه آفریننده عالم هستى است سر تعظیم فرود نمى‏آورد، اما در برابر قطعه سنگ و چوبى كه خود ساخته و یا انسان و موجوداتى همانند خود زانو مى‏زند و تعظیم مى‏كند

آیه گزارشی از رفتار کسانی است که ایمانی به آخرت ندارند و زندگی را خلاصه در همین چند روزه دنیا می دانند و بس(1). این عده کسانی اند که وقتی در پیش آنها سخن از خدا و دین و احکام و معارف آن شود چندششان شده و حالت تنفر سراسر وجودشان را می گیرد و اگر با آنها سخن از دنیا و راههای ارضای خواسته های نفس گفته شد فورا شادمان گشته و سرور و خوشحالی وجودشان را در بر می گیرد.

 

سرچشمه بدبختى این گروه دو چیز بوده است انكار اصل توحید و عدم ایمان به آخرت

گاه انسان چنان به زشتی ها خو مى‏گیرد و از پاكی ها بیگانه مى‏شود كه از شنیدن نام حق ناراحت و از شنیدن باطل مسرور و شاد مى‏گردد، در برابر خداوندى كه آفریننده عالم هستى است سر تعظیم فرود نمى‏آورد، اما در برابر قطعه سنگ و چوبى كه خود ساخته و یا انسان و موجوداتى همانند خود زانو مى‏زند و تعظیم مى‏كند.

شبیه این معنى در آیه 46 سوره اسراء نیز آمده است:«وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ نُفُوراً؛ هنگامى كه پروردگارت را در قرآن به وحدانیت یاد مى‏كنى فرار مى‏كنند.»

از این آیه به خوبى استفاده مى‏شود كه سرچشمه بدبختى این گروه دو چیز بوده است انكار اصل توحید و عدم ایمان به آخرت.(2)

 

امان از انسان ناشکر و نمک نشناس

فَإِذَا مَسَّ الْانسَانَ ضُرٌّ دَعَانَا ثمُ‏َّ إِذَا خَوَّلْنَهُ نِعْمَةً مِّنَّا قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلىَ‏ عِلْمِ بَلْ هِىَ فِتْنَةٌ وَ لَاكِنَّ أَكْثرََهُمْ لَا یَعْلَمُونَ(49- زمر)

وقتى انسان گرفتار زیان مى‏شود، ما را مى‏خواند و هنگامى كه ما از جانب خود نعمتى به او مى‏دهیم [به جای شکر گزاری] مى‏گوید: این با تلاش و درایت خودم به دست آمده است؛ در حالی که آن نعمت وسیله ای برای امتحان او بود و بیشتر مردم از واقعیت بی خبرند.

این آیه به یکی از ویژگیهای طبیعت انسانی اشاره می کند كه به پیروى هواى نفس گرایش دارد و به نعمت‏هاى مادى و اسباب ظاهرى پیرامونش مغرور است و فراموشكار نیز هست؛ که هر وقت دچار گرفتارى می شود رو به خدا کرده و او را به خلوص مى‏خواند ولی همینکه پروردگارش نعمتى به او داده و او را از گرفتاری خلاص می کند فورا آن نعمت را به خودش نسبت مى‏دهد و مى‏گوید: «هنر خودم بود» و پروردگارش را فراموش مى‏كند و نمى‏داند كه همین خود وسیله ای است كه با آن امتحانش مى‏كنند.(3)

بخشش در آیه مورد بحث در صورتی است که گنهکار توبه کرده باشد که اگر فرد گنهکار به واقع توبه کرد وعده خدا در حقش عملی شده و گناه او هر چه که باشد بخشیده می شود حتی اگر شرک باشد؛ اما اگر توبه ای در کار نبود خدا ممکن است از برخی گناهان او در گذرد که بی تردید شرک جزء آنها نخواهد بود

 

دو نکته:

1. انسان هم دارای طبیعت است و هم دارای فطرت. طبع و طبیعت او ریشه در جنبه مادی و خاکی او دارد(4) ولی فطرت او متعلق به عالم بالا و آن جنبه ملکوتی اوست.(5) بنابراین هر چه که برای انسان طبیعی و مربوط به طبیعت او می شود اگر تحت مدیریت وحی و فطرت در نیاید عامل سقوط و هلاکت انسان می شود. یکی از این طبیعی ها همین حالت است که در آیه به آن اشاره شد.
قاتل درآتش جهنم

2. انسان باید تمام داشته های خود را نعمت الهی دانسته و شکرگزار او باشد و نیز بداند که داده های خدا جنبه آزمون و امتحان هم دارد که اگر با مصرف درست آنها در مواردی که رضای الهی در آن است شکر آن را بجا آورد علاوه بر حل مشکل دنیائیش، بهشت خود را هم آباد کرده است و اگر به محض دریافت نعمت، دهنده آن را فراموش کرد و در مسیر کفر و ناسپاسی قدم گذاشت؛ همان نعمت تبدیل به نقمت شده و جهنم او را شعله ور می کند.

 

بندگان خدا! از رحمت او مأیوس نشوید

قُلْ یَاعِبَادِىَ الَّذِینَ أَسْرَفُواْ عَلىَ أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُواْ مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ  إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا  إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ(53- زمر)

بگو: اى بندگان من كه [با ارتكاب گناه‏] بر خود ستم کرده اید! از رحمت خدا نومید نشوید که یقیناً خدا همه گناهان را مى‏آمرزد زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است‏

خداوند متعال در این آیات راه بازگشت را توأم با امیدوارى به روى همه گنه كاران مى‏گشاید و با لحنى آكنده از نهایت لطف و محبت آغوش رحمتش را به رویشان باز كرده و فرمان عفو آنها را صادر نموده است.

دقت در تعبیرات این آیه نشان مى‏دهد كه از امیدبخش‏ترین آیات قرآن مجید نسبت به همه گنهكاران است. فراگیری و گستردگى آن به حدى است كه طبق روایتى امیر مؤمنان على علیه السلام فرمود: در تمام قرآن آیه‏اى وسیعتر از این آیه نیست.(6)
«زُمَر» که نام همین سوره هم هست جمع «زُمرة» است و زمره به معنای جماعت و گروهی از مردم است؛ بنابراین معنای آیات مورد بحث این می شود: که منکر شدند و کفر ورزیدند را به صورت گروه گروه به سمت جهنم می برند و در مقابل کسانی که اهل تقوا و خداترسی بودند را هم دسته دسته ساماندهی کرده و به سوی بهشت حرکت می دهند

 

دو نکته مهم

1. با استناد به جمله « إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا» ثابت می شود که خداوند هر گناهی اعم از صغیره و کبیره را بخشیده و مشمول غفران خود می کند.

2. با مقایسه این آیه با آیه 48 سوره نساء که می فرماید: «إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَكَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ یَشاءُ؛ خداوند شرك را نمى‏بخشد، اما كمتر از آن را براى هر كس كه بخواهد مى‏بخشد.» فهمیده می شود که بخشش در آیه مورد بحث در صورتی است که گنهکار توبه کرده باشد که اگر فرد گنهکار به واقع توبه کرد وعده خدا در حقش عملی شده و گناه او هر چه که باشد بخشیده می شود حتی اگر شرک باشد؛ اما اگر توبه ای در کار نبود خدا ممکن است از برخی گناهان او در گذرد که بی تردید شرک جزء آنها نخواهد بود.(7)

 

یکی را «بدرقه» ؛ یکی را «هِی» می کنند

وَ سِیقَ الَّذِینَ كَفَرُواْ إِلىَ‏ جَهَنَّمَ زُمَرًا ... وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْاْ رَبهَُّمْ إِلىَ الْجَنَّةِ زُمَرًا  ... (73- زمر)

« سِیقَ» ماضی مجهول فعل «سَاقَ» و از ریشه «سَوق» است و معنای آن حرکت دادن از پشت سر است.(8) از این رو به کسی که حیوانات را از پشت می راند تا حرکت کنند «سائق» گفته می شود.(9)

بی تردید در روزی که حقیقت ظهور می کند کسانی که عمری به دین خدا احترام گذاشتند؛ احترام خواهند دید و آنان که تا توانستند دین خدا را مسخره کردند و از هیچ بی احترامی نسبت به آن دریغ نورزیدند، جز خفت و خواری چیزی نصیبشان نمی شود

«زُمَر» که نام همین سوره هم هست جمع «زُمرة» است و زمره به معنای جماعت و گروهی از مردم است(10)؛ بنابراین معنای آیات مورد بحث این می شود: که منکر شدند و کفر ورزیدند را به صورت گروه گروه به سمت جهنم می برند و در مقابل کسانی که اهل تقوا و خداترسی بودند را هم دسته دسته ساماندهی کرده و به سوی بهشت حرکت می دهند.

نکته قابل توجه این است که برای هر دو دسته از فعل « سِیقَ» استفاده کرده است؛ آیا این بدان معناست که طرز حرکت و انتقال این دو گروه به بهشت و جهنم به یک سبک و سیاق است؟ یا هر یک از این دو طایفه را با سبک و سیاق متناسب با آنها به سمت جایگاه و محل استقرارشان حرکت می دهند؟

پاسخ روشن است؛ بی تردید در روزی که حقیقت ظهور می کند کسانی که عمری به دین خدا احترام گذاشتند؛ احترام خواهند دید(11) و آنان که تا توانستند دین خدا را مسخره کردند و از هیچ بی احترامی نسبت به آن دریغ نورزیدند، جز خفت و خواری چیزی نصیبشان نمی شود(12) 

پس معنای « سِیقَ» برای کافران و مؤمنان متفاوت خواهد بود. « سِیقَ» برای کافران یعنی آنها را همچون حیوان از پشت سر هِی کرده و به جهنم می ریزند(13) و « سِیقَ» برای مومنان یعنی آنها را در کمال عزت و احترام بدرقه کرده و با تشریفات خاصی تا بهشت مشایعت می کنند.

ورود به جهنم و تحمل عذاب آخرت تنها یک شرط دارد و آن اینکه انسان نافرمانی خدا را کرده و مرتکب گناه شود؛ ولی ورود به بهشت دارای دو شرط است: یکی ایمان و دیگری عمل صالح و در تحقق این شروط هم به هیچ وجه جنسیت مطرح نیست

 

دو شرط بهشت در کنار تنها شرط جهنم

مَنْ عَمِلَ سَیِّئَةً فَلَا یجُْزَى إِلَّا مِثْلَهَا وَ مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثىَ‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُوْلَئكَ یَدْخُلُونَ الجَْنَّةَ یُرْزَقُونَ فِیهَا بِغَیرِْ حِسَابٍ(40- غافر)

هر كه بدى كند جز به مانند آن كیفر نیابد، و از مردان یا زنان كسانى كه كار شایسته انجام دهند در حالى كه مؤمن باشند، آنان در بهشت درآیند و در آن بى‏حسابْ روزى یابند.

پیام آیه این است: كسى كه در دنیا عمل ناپسندی انجام دهد، در آخرت فقط مثل همان عمل جزای او خواهد بود؛ یعنى جزایى كه او را بد حال و گرفتار كند و كسى كه عمل صالحى انجام دهد، چه مرد باشد و چه زن، به شرطى كه ایمان هم داشته باشد، در آخرت داخل بهشت گشته و در آن رزقى بى‏حساب خواهند داشت.(14)

اما برداشتی که از این آیه ممکن است و روا این است که ورود به جهنم و تحمل عذاب آخرت تنها یک شرط دارد و آن اینکه انسان نافرمانی خدا را کرده و مرتکب گناه شود؛ ولی ورود به بهشت دارای دو شرط است: یکی ایمان و دیگری عمل صالح و در تحقق این شروط هم به هیچ وجه جنسیت مطرح نیست.

 

پی نوشت ها :

(1) إِنْ هِیَ إِلاَّ حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثینَ (37- مؤمنون)

(2) نمونه ج19 ص476-487

(3)المیزان ج17 ص273

(4) هُوَ الَّذی خَلَقَكُمْ مِنْ طینٍ (2- انعام)

(5) فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی‏ (29- حجر)

(6) تفسیر نورالثقلین ج4 ص491

(7)  برای مطالعه بیشتر به مقاله «بخشش؛ بدون توبه» رجوع کنید

(8) التحقیق فی كلمات القرآن الكریم ج‏5، ص271

(9) لسان العرب ج10 ص166

(10) مجمع البحرین ج3 ص318

(11) قَالَ لهَُمْ خَزَنَتهَُا سَلَامٌ عَلَیْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَلِدِینَ(73- زمر) و نیز آیه 8 سوره تحریم

(12) آیه 27 سوره نحل

(13) این برخورد با کسانی که «أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» هستند امر عجیب و دور از ذهنی نخواهد بود.

(14) المیزان ج17 ص332



- نظرات (0)

شرک در اندیشه وهابیت

مفهوم شرک

شرک از نظر لغوی مصدریست که به معنای مشارکت شخصی با دیگری در مال یا در هر امر دیگری می باشد،چنانکه ابن فارس در تعریف شرک می گوید: «شرک یعنی چیزی که میان دو نفر مشترک باشد و هیچ کدام نسبت به آن شی مستقل نباشند»1

در قرآن کریم بسیاری از آیات به نفی شرک پرداخته و آن را بیشتر در مقام عبادت و پرستش  مورد نکوهش قرار می دهد. مقصود از شرک در عبادت آن است که مخلوقی را به جای خداوند یا در کنار او مورد پرستش قرار دهند که از آن در ادبیات دینی به شرک جلی تعبیر می کنند.

علامه طباطبایی در این رابطه می فرماید: «لازمه اعتقاد به توحید ذاتی آنست که در عبادت کسی را شریک خداوند قرار ندهند، زیرا اعتقاد به یگانگی خداوند با شرک ورزیدن در عمل متناقض بوده و قابل جمع نمی باشد. اگر اعتقاد به وحدانیت خدا وجود دارد این عقیده باید ناظر به تمام صفات الهی و از جمله به معبود بودن او باشد و تعبیر قرآن کریم به ظلم عظیم اینست که عظمت هر عملی وابسته به بزرگی اثر آنست به این جهت بزرگترین گناهان شرک است که اطلاق صفت عظیم برای آن بدون هیچ قید و شرطی دلالت برآن دارد که اندازه ای برای بزرگی این گناه قابل تصور نیست»2

بسیاری از وهابیان در آثار ونوشته های خویش مدعی هستند که شرک زمان اعراب پیش از اسلام منحصر به شرک در عبادات بوده، به این معنی که مشرکان  عصر جاهلیت بتها را شفیعان درگاه الهی می دانستند و آنها را واسطه بین خود و خدا قرار داده و می گفتند: (ما نعبدهم الا لیقربونا الی الله زلفا) « آنان را نمی پرستیم مگر برای اینکه ما را به خدا نزدیک سازند»3

اعتقاد به وجود موجودى كه موجودیتش «از او» نباشد شرك است. اعتقاد به تأثیر موجودى كه مۆثریتش «از او» نباشد باز هم شرك است

(و یعبدون من دون الله ما لا یضرهم و لا ینفعهم و یقولون هولاء شفعاۆنا عند الله) «جز خدا چیزهایی را می پرستیدند که نه به آنها ضرر می رساند و نه برای آنها سودی دارد و می گویند: اینها شفیعان ما نزد خدای متعال هستند)4

وهابی ها از این دو آیه اینگونه برداشت می کنند که شرک عرب جاهلی منحصر به شرک در عبادت بوده، در حالیکه این دو آیه شریفه ناظر به بخشی از اعراب جاهلی بوده که علاوه بر اینکه خداوند متعال را به خدایی قبول داشتند بت هایی را تقدیس می کردند تا شفیع میان آنها و خدای متعال باشد و آنها را منشأ اثر در اوضاع جوی، بارش باران و از بین رفتن قحطی و خشکسالی می دانستند. در حالیکه قرآن کریم از گروههای دیگری از اعراب جاهلی و دیگر اقوام حکایت می کند که علاوه بر تقدیس و پرستش بتها،در مساله شرک ربوبی نیز مشرک بودند و فرشتگان، ارواح، اجنه، ماه و ستارگان و یا آفتاب را می پرستیدند.

قرآن کریم در روایت داستان قوم سبأ یادآور می شود که هدهد در گزارش به سلیمان نبی شرک  آنان را اینگونه توصیف می کند: (...وجدتها و قوممها یسجدون للشمس من دون الله....)«ملکه و قوم او را دیدم در حالیکه آفتاب را می پرستیدند»5

وهابیت در تعمیم مفهوم شرک، در شرک در عبادت دچار اشتباه تاریخی شدند، چنانکه تاریخ ادعا دارد که اصولا ورود بت پرستی به مکه از طریق شرک در ربوبیت بود، به این معنا که اعراب جاهلی بت ها را خدایان و کارگردانان جهان شمرده و اوضاع جوی را از نظر نزول باران وخشکسالی، حالات ستارگان وخورشید و مانند اینها را به بتها نسبت می دادند. ابن هشام در کتاب خویش از این حقیقت پرده برداشته و می گوید:

«عمر ابن لحُیَ امیر مکه در سفر خود به بلقاء شام، گروهی را دید که بتهایی را می پرستیدند، از آنان پرسید: چرا اینها را می پرستید؟ در پاسخ گفتند: ما اینها را می پرستیم و از آنها باران می طلبیم، و آنها باران می فرستند. کمک می جوییم و ما را کمک می کنند. امیر مکه تحت تاثیر تبلیغات آنها قرار گرفت و بتی به نام هبل را به همراه خود آورد و بر سطح کعبه نهاد و مردم را به پرستش آن دعوت کرد.6

البته در اینکه اکثر اعراب جاهلی در مساله خالقیت موحد بودند شکی نیست و آیاتی نیز بر آن دلالت دارد مانند آیه:

(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ قُلْ أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرادَنِیَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرادَنی‏ بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ عَلَیْهِ یَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ)

و اگر از آنها بپرسى: «چه كسى آسمانها و زمین را آفریده؟» حتماً مى‏گویند: «خدا!» بگو: «آیا هیچ درباره معبودانى كه غیر از خدا مى‏خوانید اندیشه مى‏كنید كه اگر خدا زیانى براى من بخواهد، آیا آنها مى‏توانند گزند او را برطرف سازند؟! و یا اگر رحمتى براى من بخواهد، آیا آنها مى‏توانند جلو رحمت او را بگیرند؟!» بگو: «خدا مرا كافى است؛ و همه متوكّلان تنها بر او توكّل مى‏كنند!»7

با این همه از ظاهر این آیات استفاده می شود که شرک مشرکین ضابطه خاصی نداشته و آنان خدایان را در عرض ربوبیت خدای متعال می دانستند، به طوریکه برخی از آنان ملائکه یا بت ها را رب زمین و آنها را مربوب خدای متعال می دانستند و برخی از آنها خدای متعال را پروردگار دریاها و بت ها را به عنوان رب النوع زمین و آسمان و ... می پرستیدند.

شهید مطهری

وهابیان بسیاری از مکاتب و فرق اسلامی را مشرک دانسته و اعتقادات  آنها را همپایه شرک اعراب جاهلیت و حتی بدتر از آنان می دانسته و  به اعتقاد وهابیان هر گونه عملى هرنوع توجه معنوى به غیر خداوند- یعنى توجهى كه از طریق چهره و زبانِ توجه‏كننده و چهره و گوش ظاهرى شخصِ مورد توجه نباشد بلكه توجه‏كننده بخواهد نوعى رابطه قلبى و معنوى میان خود و طرف مقابل برقرار كند و او را بخواند و متوجه خود سازد و به او توسل جوید و از او اجابت بخواهد- همه اینها شرك و پرستش غیر خداست، چون عبادت جز اینها چیزى نیست و عبادت غیر خدا به حكم عقل و ضرورت شرع جایز نیست و مستلزم خروج از اسلام است. بعلاوه انجام این گونه مراسم، گذشته از اینكه انجام مراسم عملى عبادت براى غیر خدا است و عین اعمالى است كه مشركان براى بتها انجام مى‏دادند، مستلزم اعتقاد به نیروى ماوراءالطبیعى براى شخصیت مورد توجه است.

علامه شهید مرتضی مطهری در پاسخ به این استدلال نادرست وهابیان می گوید:

«حقیقت این است كه مرز توحید و شرك در رابطه خدا و انسان و جهان، «از اویى» و «به سوى اویى» است. مرز توحید و شرك در توحید نظرى «از اویى» است‏ (إِنَّا لِلَّهِ). هر حقیقتى و هر موجودى مادام كه او را در ذات و صفات و افعال با خصلت و هویت «از اویى» بشناسیم، او را درست و مطابق با واقع و با دید توحیدى شناخته‏ایم، خواه آن شى‏ء داراى یك اثر یا چند اثر باشد یا نباشد و خواه آنكه آن آثار جنبه مافوق‏الطبیعى داشته باشد یا نداشته باشد؛ زیرا خدا تنها خداى ماوراءالطبیعه، خداى آسمان، خداى ملكوت و جبروت نیست، خداى همه جهان است؛ او به طبیعت همان اندازه نزدیك است و معیّت و قیّومیت دارد كه به ماوراءالطبیعه، و جنبه ماوراءالطبیعه‏اى داشتن یك موجود به او جنبه خدایى نمى‏دهد.

قرآن كریم در آیات متعددى عملیات اعجازآمیز از قبیل مرده زنده كردن و كور مادرزاد شفا دادن به برخى پیامبران نسبت مى‏دهد، اما همراه آن نسبتها كلمه «بِاذْنِهِ» را اضافه مى‏كند. این كلمه نمایشگر ماهیت «از اویى» این كارهاست كه كسى نپنداردانبیاء از خود استقلالى دارند. پس مرز توحید نظرى و شرك نظرى «از اویى» است.

توجه به هر موجود- اعم از توجه ظاهرى و معنوى- هرگاه به صورت توجه به یك راه براى رفتن به سوى حق باشد و نه یك مقصد، توجه به خداست

اعتقاد به وجود موجودى كه موجودیتش «از او» نباشد شرك است. اعتقاد به تأثیر موجودى كه مۆثریتش «از او» نباشد باز هم شرك است خواه اثر، اثر مافوق‏الطبیعى باشد مثل خلقت همه آسمانها و زمینها و یا یك اثر كوچك بى‏اهمیت باشد مثل زیر و رو شدن یك برگ.

مرز توحید و شرك در توحید عملى «به سوى اویى» است‏ (إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ).

توجه به هر موجود- اعم از توجه ظاهرى و معنوى- هرگاه به صورت توجه به یك راه براى رفتن به سوى حق باشد و نه یك مقصد، توجه به خداست. در هر حركت و مسیر، توجه به راه از آن جهت كه راه است و توجه به علامتها و فلشها و نشانه‏هاى راه براى گم نشدن و دور نیفتادن از مقصد از آن جهت كه اینها علامتها و نشانه‏ها و فلشها هستند، «به سوى مقصد بودن» و «به سوى مقصد رفتن» است.»8

 

نتیجه...

مقصود از شرک در عبادت آن است که مخلوقی را به جای خداوند یا در کنار او مورد پرستش قرار دهند که از آن در ادبیات دینی به شرک جلی تعبیر می کنند. به اعتقاد وهابیان هر گونه عملى هرنوع توجه معنوى به غیر خداوند شرك و پرستش غیر خداست، زیرا آن را عبادت دانسته و عبادت غیر خدا مستلزم خروج از اسلام است.

 

پی نوشت ها:

1.معجم المقایس اللغه ج 2 ص265

2. المیزان ج 16ص 226

3. سوره زمر آیه 3

4. سوره یونس آیه 18

5. سوره نمل آیه 24

6. سیره ابن هشام ج1 ص79

7.سوره زمر آیه 38

8.مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏2، ص 131-132

                                                                                                    
- نظرات (0)

«شریک القرآن»


نزول

برخی شیعیان را مورد اتهام قرار  می دهند که نباید در زیارات جمله «شریک القرآن» را به کار ببرند، و این شرک در قرآن است؟

باید توجه داشت که از بدترین مصادیق شرک این است که یک عده وسط بیافتند و از طرف خدا و یا به موازات او ، هر چیزی را که خوششان نمی‌آید «شرک» بنامند.

جالب آن که حد وسط هم ندارند که مثلاً چیزی را بگویند حرام، گناه یا معصیت است. بلکه هر چه خود دارند، اگر چه من درآوری باشد عین توحید است و هر چه دیگران دارند، اگر چه عین وحی یا سنت نبوی (صلی الله علیه وآله) باشد عین «شرک» است؟!

 

الف - مأخذ بایدها و نبایدهای شیعه:

از کی تا به حال برخی از اهل سنّت که مطالعات کافی نیز ندارند تعیین می‌کنند که شیعه چه باید بگوید و چه نباید بگوید؟

شیعه از کلام وحی، سنّت رسول وحی (صلی الله علیه وآله) و اهل بیت عصمت و طهارت (علیه السلام) تعلیم می‌گیرد و فرمان می‌برد که چه بگوید و چه نگوید. و اگر قرار بود اهل سنّت تعیین کننده باشند، خوب شیعه هم ، سنّی می‌شد.

این روش ضد تبلیغ علیه تشیع، یک نوع فرار به جلو است. یعنی به جای آن که پاسخ دهند وقتی رسول‌الله (صلی الله علیه وآله) و اهل بیت (علیه السلام) را کنار می‌گذارند، به چه مجوز عقلی و نقلی این را می‌گویند و یا آن را می‌گویند، شیعه را زیر سۆال تحکمی می‌برند که این را باید بگویند و آن را نباید بگویند!

و از کی تا به حال آنان تعیین می‌کنند که چه چیزی شرک است و چه چیزی شرک نیست؟ اصلاً معنای شرک را می‌دانند؟

شرک فقط و فقط در مقابل توحید و شریک قائل شدن برای خداوند متعال است ، نه این که هر چه را خوششان نیامد، انگ «شرک» را بتوانند به آن بزنند!

همین نوع نگاه و رجوع به محوریت «من» به قرآن کریم است که از «حسبنا کتاب الله» شروع می‌شود و به مهدور الدم خواندن امام حسین (علیه السلام) می‌انجامد.

انسان کامل، یعنی اهل عصمت (علیه السلام)، یعنی حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) و اهل بیت او (علیهم السلام)، روح قرآن، قرآن مجسم، بیان قرآن، قرآن ناطق و شریک قرآن هستند و بدون رجوع به آن‌ها کسی از درک قرآن بهره مند نمی‌گردد و هدایت نیز نمی‌شود

وقتی گفتند: رسول و سنّت رسول (صلی الله علیه وآله)، امر او، تفسیر و تأویل او، تعیین و تکلیف او را لازم نداریم، کتاب خدا در دستمان است، خودمان از رویش می‌خوانیم و هر چه خودمان فهمیدیم همان درست است!

یک جا نیز چنین می‌فهمند که یزید خلیفة الله است و هر کس با خلیفه خدا بیعت نکند، یاغی و طاغی است، پس امام حسین (علیه السلام) العیاذ بالله از دین خارج شده و خونش مباح است (؟!)

این خودگرایی به جای خدا گرایی، خود گویی به جای قرآن گویی و خودبینی به جای رسول بینی است که به شرک می‌انجامد.

 

شرک و شراکت:

چه کسی گفته که هر مشارکتی در انجام رسالت معینی برای رسیدن به هدفی معین، شرک است؟

اگر خداشناسی، قرآن شناسی و اسلام شناسی دست اینگونه افراد [که غالباً نه شیعه هستند و نه سنّی) بیافتد و با چنین معیارهای من درآوری مورد مطالعه و بررسی قرار گیرد، لابد به خود خدا نیز اتهام شرک می‌زنند. چرا که نفرمود من فقط قرآن را برای شما فرستادم. بلکه فرمود: ابتدا رسول فرستادم. پس به او ایمان بیاورید و هر چه گفت بپذیرید و تبعیت کنید. سپس به همراه او کتاب نازل کردم و به همراهش «میزان» نیز نازل کردم. آیا این‌ها شرک و تثلیث است؟

«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ» (الحدید، 25)

به راستى [ما] پیامبران خود را با دلایل آشكار روانه كردیم و با آنها كتاب و ترازو را فرود آوردیم تا مردم به انصاف برخیزند، و آهن را كه در آن براى مردم خطرى سخت و سودهایى است، پدید آوردیم، تا خدا معلوم بدارد چه كسى در نهان، او و پیامبرانش را یارى مى‏كند. آرى، خدا نیرومند شكست ناپذیر است.

رسول خدا(ص)

دقت شود که «وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ»یعنی به همراه آن رسولان نازل کردم. یعنی خدا می‌فرماید که جهت تحقق هدایت بشر، رسول، کتاب و میزان نازل کردم، پس معلوم است که اینها با هم هستند و در هدایت بشر با هم شراکت دارند.

آیا اگر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) به روایت مستند در منابع تشیع و تسنن [مسند أبی یعلی، ج 2، ص 318 و ده‌ها سند دیگر] فرمود: «الحق معه علی و العلی مع الحق – حق با علی است و علی با حق است» و یا فرمود: «عَلِیٌّ مَعَ الْقُرْآنِ، وَالْقُرْآنُ مَعَ عَلِیٍّ لَنْ یَتَفَرَّقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ – علی با قرآن است و قرآن با علی است و از هم جدا نمی‌شوند تا در حوض کوثر به من برسند» [حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین - ابن عساکر، ج 42، ص 449 و ده‌ها سند دیگر]، العیاذ بالله «شرک در حق» و «شرک در قرآن» است! یا تفکیک اینها از هم شرک است؟

آیا با چنین معیارهای من درآوردی، کلّ حدیث ثقلین و کل خطبه غدیریه از نظر آنان «شرک» نیست؟ اگر شریک نباشند، چرا پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) فقط به یکی سفارش نکرد و فرمود: [از این سه ثقل نازل شده برای هدایت] من از میان شما می‌روم و دو ثقل دیگر، یعنی کتاب الله و عترتم را باقی می‌گذارم و تا زمانی که به هر دو ودیعت چنگ نزده باشید، رستگار نخواهید شد؟ (خطبه غدیر به سند اهل تشیع و سنّت)

 

قرآن:

بدون تردید کسانی که نگاه و اعتقادی اینگونه به قرآن کریم دارند، اصلاً نمی‌دانند قرآن چیست. لذا هنوز سعی دارند به مسلمانان القا کنند که قرآن یعنی ظواهر این چند سطری که روی چند صفحه بین دو جلد نوشته شده است و اکنون در دست ماست و همین هم برای ما کافیست!

آیا خداوند متعال چنین کتابی نازل کرده است؟ و یا آن که آیاتش را به قلب پیامبر (صلی الله علیه وآله) نازل نموده و لذا نمی‌شود چند صفحه نوشتار را از او گرفت و خودش را کنار گذاشت.

درست مثل این است که بگویند «انسان یعنی جسد بدون روح و حیات».

لذا معلوم است که انسان کامل، یعنی اهل عصمت (علیه السلام)، یعنی حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) و اهل بیت او (علیهم السلام)، روح قرآن، قرآن مجسم، بیان قرآن، قرآن ناطق و شریک قرآن هستند و بدون رجوع به آن‌ها کسی از درک قرآن بهره مند نمی‌گردد و هدایت نیز نمی‌شود.

شیعه از کلام وحی، سنّت رسول وحی (صلی الله علیه وآله) و اهل بیت عصمت و طهارت (علیه السلام) تعلیم می‌گیرد و فرمان می‌برد که چه بگوید و چه نگوید. و اگر قرار بود اهل سنّت تعیین کننده باشند، خوب شیعه هم سنّی می‌شد

چند حدیث به سند اهل سنت:

*-زمانی که ده آیه ی نخست سوره توبه نازل شد، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آن را به ابوبکر سپرد و امر نمود که آن را برای اهل مکّه بخواند. سپس رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، علی (علیه السلام) را فراخواند و امر نمود که آیات را از ابوبکر بگیر و برای اهل مکّه بخوان! علی (علیه السلام) فرمود: در جحفه به او رسیدم و نامه را از او گرفتم؛ پس ابوبکر به سوی رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بازگشت و گفت: «ای رسول خدا ! آیا در مورد من مطلبی نازل شده‌؟

رسول خدا فرمودند: نه‌، لکن جبرئیل پیش من آمده و گفت: از طرف تو کسی چیزی را ادا نمی‌کند مگر خودت یا مردی از خودت» (مسند امام احمد حنبل، ج 1، ص 151) این حدیث با اندکی تفاوت تعبیر در (المستدرک، حاکم نیشابوری، ج 3، ص 51) نیز آمده است.

*- بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهای من چگونه رفتار می‌کنید؟ مردی برخواست و پرسید: یا رسول الله! دو أثر گرانبهای شما چیست؟ فرمود: ثقل اکبر کتاب خداست؛ وسیله‌ای که جانبی از آن در دست خدا می‌باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنید که نمی‌لغزید و گمراه نمی‌شوید.

ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی‌شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگی را برای آن‌ها درخواست کرده‌ام.

پس بر این دو پیشی نگیرید که به هلاکت می‌رسید و سخنی به آن‌ها نیاموزید که آنان از شما داناترند» (المعجم الکبیر،الطبرانی، ج 3، ص 66)

پس توحید، شرک و قرآن کریم را نیز باید از آن‌ها آموخت، نه این که به آن‌ها یاد داد.



- نظرات (0)

آخر کار انسان کجاست؟

اگر نگاه به آن عالَم نیز نگاه مادی و فیزیکی باشد، قطعاً این سۆال پیش می‌آید که آخرش کجاست؟ یا آخر کار انسان کجاست؟ چرا که عالم ماده محدود است و به بیان امیرالمۆمنین علیه‌السلام: «هر محدودی قابل شمارش است»؛ چنان چه برای طبیعت آخری بیان شده است، چه در علوم قرآنی و چه در علوم تجربی. اما اگر نگاه عاقلانه، حکیمانه و غیر مادی، یعنی معنوی باشد، آخری ندارد، چنان چه هیچ یک از امور غیر مادی آخر ندارند.

انسان می‌تواند با استناد به آیات قرآن کریم و یا تجربیات عملی بگوید که آخر خورشید خاموش شدن است و یا آخر زمین متلاشی شدن در فضاست، اما در معنویات چنین نمی‌باشد؛ آخر علم کجاست؟ آخر زیبایی کجاست؟ آخر قدرت کجاست؟ آخر ثروت و غنا کجاست و ...؟

بدیهی است که حدّی ندارند، چرا که اینها همه کمالات هستند و تجلی آن هستی محض.  «کمال حقیقی» همان الله جلّ جلاله می‌باشد که محدود به حدّی نیست. لذا سیر تکاملی بشر نیز چون «انّا الیه راجعون» است، حدّی ندارد که بدان متوقف شده و بگوید این آخرش است. هر چه رشد کند، هر چه بیشتر وجودش تجلی کمالات گردد، باز به پایان یا آخر نمی‌رسد. چنان چه هیچ کس نمی‌تواند در این عالم (یا حتی عالم دیگر) به آخر علم یا ثروت و غنا برسد و اگر تمامی علوم و سرمایه‌ها را نیز یک جا جمع کنند و به کسی بدهند، باز هم جای بیشتر شدن دارد و آخرش نیست. پس فرض آخر و پایان، یک خطای تصور ذهنی است و نه یک ضرورت عقلی.

 

آیا یک جا ماندن بی‌میلی (زدگی) نمی‌آورد؟

البته که یک جا ماندن، بی‌میلی و زدگی می‌آورد. آن هم برای انسانی که به قول شما، میل به بی‌نهایت دارد. اما دقت شود که یک جا ماندن یعنی «سکون»، که عاقبت موجب فساد نیز می‌شود (همان دلزدگی خود نوعی فساد در شوق است)، اما در بهشت سکونی نیست که خستگی و دلزدگی بیاورد، بلکه «ثبات» است و معنای این دو خیلی با هم فرق دارد.

انسان از این که مثلاً ده ساعت روی یک صندلی بنشیند و به یک منظره نگاه کند، خسته و دلزده می‌شود، اما هیچ‌گاه از ثبات وجودی خود یا ثبات عقل و ایمانی خود، خسته و دلزده نمی‌شود.

هم بهشت طبقات و درجات دارد و هم جهنم. اما تفاوت‌ سیر در این طبقات و درجات در این است که کسی که وارد بهشت شد، هیچگاه از آن اخراج یا خارج نمی‌شود، اما دلیلی نیست که هیچ کس در هیچ شرایطی از جهنم خارج نگردد

متأسفانه، اغلب ما مردم (مسلمان یا اهل کتاب و معتقد به بهشت و جهنم)، نه جهنم را درست شناخته‌ایم و نه بهشت را؛ لذا گمان می‌کنیم که بهشت یعنی کاخی در وسط یک جنگل سبز و مملو از انواع و اقسام خوردنی‌ها، نوشیدنی‌ها، لباس‌ها و تجویزها و سایر لذاتی که برای بدن بهشتی است.

شباهت‌هایی بین این عالم و آن عالم هست و البته تفاوت‌هایی هم وجود دارد. اما همین شباهت‌ها سبب می‌شود تا شناخت و درک عالم دیگر برای ما در این عالم، ممکن و میسر گردد؛ چه زیبا سرود میرفندرسکی:

چرخ با این اختران، نغز و خوش و زیباستی                   صورتی در زیر دارد، آن چه در بالاستی

صورت زیرین اگر با نردبان معرفت                         بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی

 

در این عالم انسان هم لذت مادی دارد و هم لذت معنوی، این دو از هم جدا هستند، هر چند که در امتداد یک دیگر باشند و یا در یک دیگر تأثیر بگذارند. به عنوان مثال: تناول یک غذای خوب و خوش مزّه، بسیار لذت (مادی) دارد، اما به هیچ وجه با لذت «لقای محبوب»، هم سنخ و قابل قیاس نیست، و اگر آن غذای خوب در کنار یار میل شود، لذتش چند برابر شده و دیگر قابل توصیف نمی‌باشد.

بهشت نیز همین‌طور است. لذت اکله، اشربه، حور و قصور یک لذت است، اما لذت لقاء الله، وصال محبوب و قرار گرفتن در «عند ملیک مقتدر»، یک لذت دیگر است.

دقت شود که نعمات بهشتی، سفره‌ی محبوب است برای عاشق از سفر رسیده، نه این که هدف و مقصود و محبوب همان باشد.

پس، بهشت یک جا ماندن، یک جا ساکن شدن، مدتی طویل خوردن و آشامیدن و تزویج نیست که دلزدگی بیاورد، بلکه ثباتِ بدون تزلزل، بدون دغدغه، بدون خطر، بدون احتمالات و ...، در مسیر رشد و کمال همیشگی است که بسیار لذت بخش، شورآفرین و شوق‌آور می‌باشد و این سیرِ کمالی، پایانی ندارد.

بهشت
آیا جهنمی، اهل بهشت می‌شود؟

هم بهشت طبقات و درجات دارد و هم جهنم. اما تفاوت‌ سیر در این طبقات و درجات در این است که کسی که وارد بهشت شد، هیچگاه از آن اخراج یا خارج نمی‌شود، اما دلیلی نیست که هیچ کس در هیچ شرایطی از جهنم خارج نگردد.

بدیهی است که انسان دارای باورهای اعتقادی و نیز رفتارهای عملی می‌باشد. پس هر کدام ثواب یا عقاب مخصوص خود را دارند. از این رو کسانی که در زندگی دنیوی اعتقادی به پروردگار عالم، مبدأ و معاد، نبوت و ولایت نداشتند، در این دنیا سیر قهقرایی طی کرده‌اند و خداوند متعال برای آنان «خلود = جاودانگی» در جهنم را وعید داده است، اما اگر کسانی اعتقادات درستی داشته‌اند، ولی در عمل درگیر گناهانی شده بوده‌اند که هر چند آنها را به کفر نکشانده است، اما با عذاب‌های مرگ، قبر، برزخ پاک نشده و یا قابل شفاعت نیز نگردیده‌اند چه؟ از یک سو به خاطر اعتقادات‌شان لایق بهشت می‌باشند و از سوی دیگر به خاطر کردارشان لایق جهنم می‌گردند.

مرحوم علامه حلّی، برای خروج مۆمنین گناهکار جهنمی و ورودشان به بهشت دو دلیل اقامه می‌نماید:

1. انسانی که هم ایمان و عمل صالح دارد و هم گناه، به خاطر ایمان و عمل خویش مستحق پاداش است و به خاطر انجام گناهش مستحق عذاب است و در نتیجه اگر اول وارد بهشت شود برای دریافت پاداش اعمال و بعد جهنم رود درست نیست.

به اتفاق مسلمین کسی از بهشت آخرتی خارج نمی‌شود و اگر برعکس شود که اول جهنم رود و بعد از مدتی وارد بهشت شود این مشکلی ندارد و مورد نظر ما می‌باشد، صورت سوم این است که عذاب و پاداش با هم باشند که این امکان ندارد و محال است، تنها راه همان راه دوم است.

2. دلیل دوم این است که بر خداوند قبیح است که بنده خود را به خاطر یک خطا و یا چند خطا که از او سر زده، با این که ایمان و عمل صالح دارد برای همیشه در جهنم نگهدارد و با کسی که در تمام عمر مشرک و کافر بوده است یکجا عذاب نماید و امر قبیح و زشت نسبت به خداوند محال است و از او صادر نمی‌شود.(کشف المراد، همان، ص 414).

در نتیجه ممکن است اگر شیعه از گناه خویش توبه نکند و شفاعت و دستگیری او را نکند مدتی در جهنم بماند و بعد از پاک شدن نجات یابد.

* در قرآن کریم، برای 13 جرم و معصیت (که کفر و شرک در رأس آنها قرار داده است)، خلود در جهنم تصریح شده است:

1. کافران (آل عمران116) - 2. مشرکان (نحل29) - 3. منافقان (مجادله17) - 4. مرتدان (آل عمران86-88) - 5. تکذیب کنندگان آیات الهی (اعراف36) - 6. دشمنان خدا و پیامبر(ص) (توبه63)

7. ظالمان و ستمگران (شوری45) - 8. اشقیاء (هود106-107) - 9. آنها که غرق در گناهند (بقره81) - 10. قاتل مومن (نساء 93) - 11. رباخواران (بقره 275) - 12. سبک اعمالان (مومنون102-103) - 13. گنهکاران به طور عام (جن23).

متأسفانه، اغلب ما مردم (مسلمان یا اهل کتاب و معتقد به بهشت و جهنم)، نه جهنم را درست شناخته‌ایم و نه بهشت را؛ لذا گمان می‌کنیم که بهشت یعنی کاخی در وسط یک جنگل سبز و مملو از انواع و اقسام خوردنی‌ها، نوشیدنی‌ها، لباس‌ها و تجویزها و سایر لذاتی که برای بدن بهشتی است

اما از سوی دیگر می‌فرماید که خداوند متعال به غیر از شرک، هر گناهی را که بخواهد می‌بخشد و او عادل است، به هیچ کس، اندک ظلمی نمی‌شود:

«إنَّ اللّهَ لاَ یغْفِرُ أَن یشْرَكَ بِهِ وَیغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن یشَاءُ وَمَن یشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدِ افْتَرَى إِثْمًا عَظِیمًا * أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یزَكُّونَ أَنفُسَهُمْ بَلِ اللّهُ یزَكِّی مَن یشَاءُ وَلاَ یظْلَمُونَ فَتِیلًا» (النساء، 48 و 49)

ترجمه: مسلماً خدا این را كه به او شرك ورزیده شود نمى‏بخشاید و غیر از آن را براى هر كه بخواهد مى‏بخشاید و هر كس به خدا شرك ورزد به یقین گناهى بزرگ بربافته است * آیا به كسانى كه خویشتن را پاك مى‏شمارند ننگریسته‏اى [چنین نیست] بلكه خداست كه هر كه را بخواهد پاك مى‏گرداند و به قدر نخ روى هسته خرمایى ستم نمى‏بینند».

براساس روایتی كه از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است، انسان‏ها در قیامت سه دسته‏اند : یك دسته انسان‏هایی‏اند كه در عالم حشر در آن هنگام كه مردم درگیر مواقف و عوالم حشرند، تحت سایه خداوند و در جوار قرب حقند و نیاز به طی آن عوالم و مواقف ندارند چون آن مراحل را در این دنیا پشت سر گذاشتند.

گروهی دیگر انسان‏هایی‏اند كه باید از حساب و عذاب بگذرند كه از جمله آن جهنم موقت است تا پس از پس تطهیر و تسویه در عالم قیامت به خدا برسند و عده‏ای دیگر انسان‏هایی‏اند كه چون مجموع وجودشان رو به غیر خدا داشته و در حال فرار از خدا بوده‏اند به قعر جهنم فرو خواهند رفت، (بحارالانوار، ج 7، ص 183، روایت 31).

بنابراین عده‏ای مستقیم وارد بهشت و بهشت‏ها می‏شوند، عده‏ای پس از گذر از مواقف‏ها و از جمله جهنم موقت وارد بهشت می‏گردند و عده‏ای نیز در جهنم جاودانه خواهند بود.

به بیانی دیگر: همه كسانی كه وارد جهنم می‏شوند برای همیشه در جهنم نخواهند بود و تنها عده‌ی خاصی مانند كافران برای همیشه در جهنم خواهند بود، (ر.ك: آیت‌الله مكارم شیرازی، پیام قرآن، ج 6، ص 483، دار الكتب الاسلامیه).


- نظرات (0)