سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

گمراه تر از حیوان کیست؟


گمراهی
گمراه تر از حیوان کیست؟

آدمی به حیوان به دیده حقارت می نگرد اما غافل از این است افرادی هستند که وجودشان پست تر از حیوان بوده و گوی سبقت را در گمراهی از حیوان ربوده اند، خداوند متعال نیز در قرآن کریم اشاره‌ای بدان ها داشته و فرموده‌اند: " أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلًا" آیا گمان می بری اکثر آنها می شنوند یا می فهمند؟ آنها فقط همچون چهارپایانند بلکه گمراه تر! (فرقان / 44) اما چه ویژگی هایی است که منجر می شود آدمی به مقامی پست تر از حیوان تنزل یابد؟ مصدایق آیه مزبور چه کسانی هستند؟

 

چه کسی از چهارپایان گمراه تر و چرا؟!

در آیات فوق، خداوند کریم نخست می‌فرماید: آنها که معبودشان هوای نفسشان است همچون چهارپایانند، بعد از آن ترقی کرده و می‌فرماید: أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ:" آنها همچون چهارپایانند بلکه گمراه تر"! بله آنان که پیرو هوی نفس خویش اند ، خود را به چاه ضلالت افکنده و تباهی را نصیب خویش ساخته اند از همین روست که امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند: همانا من بر شما از دو چیز می‌ترسم: پیروی از هوا و درازی آرزو. اما پیروی از هوی، راستش این است که از حق باز می‌دارد، و اما در ازای آرزو، آخرت را فراموش می‌سازد. (أصول الکافی / ترجمه کمره‌ای / ج5 / 281)

روایت قابل توجهی در باب ویژگی مصادیق این آیه وجود دارد، به حضرت صادق علیه السلام عرض شد شما همه این مردم را انسان می دانید. فرمود رها کن و دور بیفکن از آنها چند گروه را:

1- کسی که مسواک نکند 2- کسی که در جای تنگ چهار زانو بنشیند 3- کسی که در کارهای بیهوده وارد شود 4- کسی که بدون داشتن علم و دانش بحث کند 5- کسی که بیمار نیست ولی تظاهر به بیماری نماید 6- کسی که بدون وقوع حادثه ناگوار پریشان حال شود 7- کسی که با رفقاء خود که در مطلب صحیح و درستی اتفاق مخالفت کند 8- کسی که به پدران و نیاکان خود افتخار کند و از کارهای نیک آنان بی‌بهره باشد مانند گیاه خلنج (درختی است بدون پوست) که پوست هایش یکی پس از دیگری کنده می‌شود تا به مغزش برسد. او چنان است که خدای متعال در حق آنها فرموده : إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلًا آنان مانند چهار پا و حیواناتند بلکه در راه خود گمراه‌تر از آنانند. (بحار الأنوار- ترجمه جلد 67 و 68 / ترجمه موسوی همدانی/ج1 / 11)

جبرئیل بر آدم نازل شد و گفت: ای آدم، من مأمور شده‌ام که تو را میان سه خصلت مخیّر کنم، تو یکی از آنها را انتخاب کن و دو تا را رها ساز. آدم به او گفت: آن سه چیز چیست ای جبرئیل؟ گفت: عقل و حیا و دین. آدم گفت: من عقل را انتخاب کردم. جبرئیل به حیا و دین گفت: شما بروید. گفتند: ای جبرئیل ما مأمور هستیم که عقل هر کجا باشد آنجا باشیم. جبرئیل گفت: هر جور که بخواهید، و بالا رفت

چرا از حیوان گمراه تر؟

مفسران بحث های جالبی روی این مساله کرده‌اند که با تحلیل و اضافاتی می‌توان چنین گفت:

1- اگر چهارپایان، چیزی نمی‌فهمند و گوش شنوا و چشم بینایی ندارند، دلیلش عدم استعداد آنها است، اما از آنها بیچاره‌تر انسانی است که خمیره همه سعادت ها در وجود او نهفته است و آن قدر خدا به او استعداد داده که می‌تواند نماینده و خلیفة اللَّه در زمین گردد، ولی کارش به جایی می‌رسد که تا سر حد یک چهارپا سقوط می‌کند.

چارپایان اگر راه را گم کنند، مجهز به اسبابی نیستند که به سوی راه حق هدایتشان کند و اگر گمراه شدند تقصیری ندارند به خلاف این انسانها که مجهز به اسباب هدایت هستند و در عین حال باز گمراهند. اینها از چهارپایان نیز بدبخت‌تر و بینواترند که آنها امکان تعقل و اندیشه ندارند، و اینها دارند و به چنان روزی افتاده‌اند!. (ترجمه المیزان، ج15، ص: 310)

2- چهارپایان تقریبا حساب و کتابی ندارند و مشمول مجازات های الهی نیستند در حالی که آدمیان گمراه باید بار تمام اعمال خود را بر دوش کشند و کیفر اعمال خویش را بی کم و کاست ببینند.

3- چهارپایان برای انسانها خدمات زیادی دارند و کارهای مختلفی انجام می‌دهند، اما انسانهای طاغی و یاغی خدمتی که نمی‌کنند هیچ، هزاران بلا و مصیبت نیز می‌آفرینند.                       

4- چهارپایان خطری برای کسی ندارند و اگر هم داشته باشند، خطرشان محدود است اما ای وای از انسان بی ایمان هوی‌پرست که گاه آتش جنگی را روشن می‌کند که میلیونها نفر در آن خاکستر می‌شوند.

5- چهارپایان اگر قانون و برنامه‌ای ندارند، ولی مسیری که آفرینش را در شکل" غرائز" برای آنان تعیین کرده است پیروی می‌کنند و در همان خط حرکت می‌نمایند، اما انسان سرکش، نه قوانین تکوین را به رسمیت می‌شناسد و نه قوانین تشریع را و هوی و هوس های خود را حاکم بر همه چیز می‌شمرد.

6- چهارپایان هرگز برای کارهای خود توجیه‌گری ندارند، اگر خلافی کنند خلاف است و اگر راه خود را بروند، که می‌روند، همانست که هست اما یک انسان خود خواه خونخوار هوی‌پرست بسیار می‌شود که تمام جنایات خود را آن چنان توجیه می‌کند که گویی دارد وظایف الهی و انسانی خویش را انجام می‌دهد! و به این ترتیب هیچ موجودی خطرناکتر و زیانبارتر از یک انسان هوی- پرست نیست. (تفسیر نمونه، ج15، ص: 108)

امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند: همانا من بر شما از دو چیز می‌ترسم: پیروی از هوا و درازی آرزو. اما پیروی از هوا، راستش این است که از حق، باز می‌دارد، و اما درازی آرزو، آخرت را فراموش می‌سازد

شرافت انسان به چیست؟

ویژگی که در انسان او را اشرف مخلوقات ساخته ، قوه عقل و عقلانیت اوست. اگر این خصیصه در وی نباشد فرقی میان انسان و حیوان نیست.

عقل نعمتی است که حضرت آدم علیه السلام آن را برگزید اصبغ بن نباته از علی بن ابیطالب (علیه السلام) نقل می‌کند که فرمود: جبرئیل بر آدم نازل شد و گفت: ای آدم، من مأمور شده‌ام که تو را میان سه خصلت مخیّر کنم، تو یکی از آنها را انتخاب کن و دو تا را رها ساز. آدم به او گفت: آن سه چیز چیست ای جبرئیل؟ گفت: عقل و حیا و دین. آدم گفت: من عقل را انتخاب کردم. جبرئیل به حیا و دین گفت: شما بروید. گفتند: ای جبرئیل ما مأمور هستیم که عقل هر کجا باشد آنجا باشیم. جبرئیل گفت: هر جور که بخواهید، و بالا رفت. (الخصال / ترجمه جعفری / ج1 /  159) و همین عقل است که از هوی پرستی و در نتیجه ضلالت وی جلوگیری می کند.

از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند که: ملائکه از جهت قرب به حق و مقام و منزلت) افضل و برترند یا بنی آدم؟ فرمود: فرموده است امیر المۆمنین علیه السّلام که خداوند قرار داده برای ملائکه عقل را بدون شهوت (جنسی و غیره) و قرار داده برای حیوانات شهوت را بدون عقل، و قرار داده برای بنی آدم هم عقل و هم شهوت را، پس هر که از بنی آدم عقلش غالب شود بر شهوتش از ملائکه بهتر و افضلست، و هر کسی شهوتش بر عقلش زیادتی کند از حیوانات پست‌تر و بدتر است. (علل الشرائع / ترجمه مسترحمی / 19)  

1)  الخصال / ترجمه جعفری   / ج1

2)  تفسیر نمونه، ج15

3)  ترجمه المیزان، ج15

4)  بحار الأنوار- ترجمه جلد 67 و 68 / ترجمه موسوی همدانی/ج1

5)  أصول الکافی / ترجمه کمره‌ای  /  ج5

6)  علل الشرائع / ترجمه مسترحمی



- نظرات (0)

عوامل ماندگاری در جهل

تکبر

عوامل و زمینه‌های جهل

در این جا نگاهی به برخی از عواملی می‌شود كه زمینه‌های جهل در انسان را فراهم می‌آورد و موجب می‌شود تا انسان نتواند از قوه عقلی و قلبی خویش برای تحلیل داده‌های شناختی استفاده نماید. بیان این عوامل جهل (و شاید به تعبیر درست موانع علم) كه از قرآن استفاده می‌شود به معنای این نیست كه تنها موارد بیان شده زمینه و بستر جهل را فراهم می‌آورد بلكه به این معناست كه امور یاد شده مهم‌ترین و اصلی‌ترین موانع پیدایی دانش و عامل گرفتاری و بقای انسان در جهل می‌باشد.

 

1- محیط زیست

انسان در محیط زیست خود كه شامل محیط اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و امكانات و ظرفیت‌ها می‌شود رشد می‌كند و به بالندگی می‌رسد. صفا و صمیمیت روستایی و قوانین ساده و جرم و جنایت و نیرنگ آن به همان سادگی روستاست و قوه عاقله بشر نیازی نمی‌بیند تا نیرو و توان بسیاری را صرف كند تا به درك محیط و حل مسایل و مشكلات برسد. همین سادگی موجب می‌شود كه رشد قوای عقلی نیز محدود و بسته به محیط زیستی شخص باشد.

قرآن بادیه‌نشینی و دوری از فرهنگ پیشرفته مدنی و شهرنشینی را زمینه ناآگاهی به قوانین و احكام الهی برمی‌شمارد. (توبه آیه 97) این بدان معنا خواهد بود كه انسان تحت تأثیر محیط زیست خویش از دسترسی به عوامل دانش‌افزایی بی‌بهره می‌شود و عقل و هوش وی تحلیل می‌رود.

شیطان و پیروی از گام‌ها و سنت و سیره وی موجب می‌شود كه انسان، در علم را بر خود ببندد و در جهل و نادانی باقی بماند.

برخی از اندیشمندان بر این باورند كه اعراب بادیه‌نشین ناتوان بر دریافت امور كلی می‌باشند؛ زیرا امور محسوس و جزیی آنان را چنان محدود می‌سازد كه از درك امور عقلانی ناتوان می‌باشند. از آن جایی كه حدود و قوانین به شكل اموركلی می‌باشد بادیه‌نشینان گرفتار جهل و نادانی به این امور می‌شوند و از درك قوانین عاجز می‌مانند. با آن كه قرآن كوشیده است در بیان قوانین از ساختار ساده‌تری بهره برد و با بهره‌گیری از تمثیل و بیان مصادیق امور كلی و صرف عقلی را به گونه‌ای ساده بیان كند. با این همه اعراب بادیه‌نشین و روستاییان دور از تمدن شهری از درك همین امور ساده شده نیز ناتوان و عاجز می‌باشند.

بنابراین می‌توان گفت كه بادیه‌نشینی و دوری از فرهنگ و تمدن شهری می‌تواند خود عاملی مهم در بقا و پایداری جهل و نادانی وی به شمار آید.

 

2- بیماری عقلی و دل مردگی

افسردگی

عقل و دل (قلب) به عنوان مهم‌ترین و اصلی‌ترین ابزار دانشی بشر از جایگاه ویژه و خاصی برخوردار می‌باشد. انسان اگر از ابزارهای كامل شناختی چون حواس بهره‌مند باشد، زمانی می‌تواند به دانش و دانایی دست یابد كه بتواند به درستی از قوه عاقله و قلب خویش بهره گیرد. عدم بهره‌گیری از قلب و قوه عاقله به معنا و مفهوم بقا و پایداری در حالت جهالت و نادانی خواهد بود.

قرآن بیماری عقلی و دل مردگی را عاملی مهم در جهل و بقای نادانی انسان برمی‌شمارد و هشدار می‌دهد كه بیماری عقلی و دل مردگی خویش را درمان كند تا از جهل و نادانی رهایی یابد. قرآن از بیماری قوه عاقله بشر گاه به «اكنه» و پرده یاد می‌كند. (انعام آیه 25) و توضیح می دهد كه دل و قوه دانش و آگاهی بشر در پرده‌ای قرار می‌گیرد كه امكان آن نیست تا شخص بتواند از ابزارهای شناختی خود به طور درست بهره‌مند شود.

در آیه 86 و نیز 93 و 127 سوره توبه از دل‌ها و قوای عاقله‌ای سخن می‌گوید كه مهر خورده و از وضعیت طبیعی خود خارج شده و صرف گردیده‌اند. این دل‌ها نیز نمی‌تواند درك و فهمی داشته باشند و ایجاد دانشی بكنند.

نكته جالب در این آیات آن است كه گاه سخن از دانش ساده و علم می‌شود و گاه از دانش عمیق سخن به میان می‌آید. به این معنا كه اشخاصی كه دچار بیماردلی و دگرگونی در ساختار قالب و قوه عاقله و یا بسته شدن آن شده‌اند، گاه از درك عادی و دانش معمولی عاجز می‌شوند و گاه دیگر نمی‌توانند به فهم و دانش عمیق و ژرفی برسند. از این روست كه گاه سخن از علم و گاه دیگر از فقه می‌شود.

 

3- دوری از ذكر

قرآن عدم بهره‌گیری از ذكر و یاد خدا و اعتراض و دوری از آیات الهی را عاملی مهم در مهر شدن دل‌ها و یا بسته شدن راه دانش و قفل شدن و بیماری آن برمی‌شمارد و بر این باور است كه اشخاص با دوری از آیات الهی و انكار آن و از یاد بردن خداوند گرفتار دل مردگی می‌شوند و راه دانش واقعی بر آنان بسته می‌شود. این گونه است كه شخص در جهل و نادانی خویش باقی می‌ماند و راهی برای دانش و علم ساده و یا فهم و علم ژرف برای وی باز و گشوده نمی‌ماند. (اسراء آیه 46 و نیز كهف آیه 57)

حضرت آیت الله بهجت می‌فرماید كه راه دانش و علم آن است كه به علم و دانش خویش عمل كنید. هر دانشی را كه یافته‌اید اگر بدان عمل كنید دانشی دیگر بر دانش شما افزوده می‌شود.

4- شیطان و اعمال شیطانی

قرآن شیطان را دشمن آشكار بشر می‌شناساند و از وی می‌خواهد كه خود را از شر و زیان وی به خدا بسپارد و به او پناه برد. در تحلیل قرآنی میان جهل و بقای آن در انسان و شیطان ارتباط استواری را برقرار كرده است و می‌فرماید كه شیطان و پیروی از گام‌ها و سنت و سیره وی موجب می‌شود كه انسان، در علم را بر خود ببندد و در جهل و نادانی باقی بماند.

شیطان برای دستیابی به هدف خویش و بستن راه دانش و علم بر انسان از راه‌ها و ساز و كارهای بسیاری بهره می‌گیرد. یكی از این راه‌ها ترغیب و تشویق انسان به رفتارهای ناشایست و گفتارهای زشت و كردارهای ناپسند است. این گونه است كه انسان راه‌های درك و علم و دانش را بر خود می‌بندد و دچار جهل و نادانی می‌شود و بر پایه همان جهل خویش نسبت ناروایی را به خدا نسبت می‌دهد. (بقره آیه 168 و 169)

در تحلیل قرآنی رفتار و كردار آدمی در بقای انسان در جهل و یا دانش افزایی وی موثر است. انسان هرچه بیشتر به دانش خویش عمل كند دانش ژرف‌تر بر وی گشوده می‌شود و راه عرفان و شناخت و دانش شهودی و عرفانی بر وی باز می‌شود. چنان كه عمل به زشتی‌ها نه تنها راه عرفان و شهود را بر وی می‌بندد بلكه راه دانش‌های عادی را نیز بر وی سلب می‌كند.

حضرت آیت الله بهجت می‌فرماید كه راه دانش و علم آن است كه به علم و دانش خویش عمل كنید. هر دانشی را كه یافته‌اید اگر بدان عمل كنید دانشی دیگر بر دانش شما افزوده می‌شود. بنابراین عمل به معلومی معلومی دیگر را تولید و ایجاد می‌كند و ترك عمل به معلومی جهل را در شما می‌افزاید.

 


- نظرات (0)

چگونه از نادانی فرار كنیم؟

فرار از نادانی

فرمایشهای اهل بیت علیهم السلام گوهرهایی است كه چراغی برای طی طریق سعادت است از آن جمله می‌توان به كلمات حضرت امیر مومنان، علی علیه السلام اشاره كرد. در زیر سه مورد از احادیث آن حضرت كه با "كفی" شروع می‌شود تقدیم حضور می‌شود. در این سه روایت رمز نادانی و بی‌خبری و گمراهی به روشنی و در یك جمله بیان شده است. امید است كه با توجه این رهنمودها از جهالت و غفلت و غوایت نجات یابیم. ان شاء الله

 

«كفى بالمرء جهلا ان ینكر على النّاس ما یأتی مثله»

براى نادانى انسان همین بس، كار بدى را كه بجاى مى‏آورد مانند آن را بر مردم زشت شمارد.

 

چو كارى ز كس ناپسند آیدت     و ز آن احتمال گزند آیدت

اگر خود كنى پیشه آن كار بد   نباشد ترا بهره‏اى از خرد

 

«كفى بالمرء غفلة ان یصرف همّه فیما لا یعنیه»

براى بی‌خبرى انسان همین بس كه همّ خود را صرف چیزى كند كه به كارش نیاید.

 

به كارى نباشد چو بهر تو سود      ببار گناهت چو خواهد فزود

چو اندر پى آن روى جاهلى‏       كفایت كند مر ترا غافلى‏

 

«كفى بالمرء غوایة ان یأمر النّاس بما لا یأتمر به و ینهاهم عمّا لا ینتهى عنه»

براى گمراهى انسان همین بس كه مردم را به كارى امر كند كه خود امر بدان را نپذیرد و آنها را باز دارد از چیزى كه خود از آن باز نمى‏ایستد.

ز كارى چو باشد تو را اجتناب     چو بر دیگرى خوانى آن را صواب

كنى منع چیزى كه كارت بود      ندانى ضلالت شعارت بود

 

احادیث و اشعار از كتاب: هزارگوهر، سید عطاء اللَّه مجدی‏


- نظرات (0)

نادانی ریشه بدبختی

نادانی

انسان از لحظه تولد، مستعد فهمیدن، درک کردن و آموزش است. بر این اساس می تواند از جهل و نادانی رهایی یافته و بر اسرار خلقت آگاهی یابد و رمز و راز هستی را دریابد و به کمال برسد.

 

  

مذمت جهل و نادانی

جهل و نادانی به عنوان صفتی ناپسند در اسلام و قرآن دانسته شده و از مؤمنان خواسته شده تا با بهره گیری از ابزارهای شناختی به علم و دانش، از آثار زیانبار آن در زندگی فردی و اجتماعی رهایی یابند. به ویژه آن که نادانی نه تنها در زندگی دنیوی برای انسان زیانبار است بلکه خطر آن همواره دامنگیر وی خواهدبود و او را در راه رسیدن به سعادت و خوشبختی گرفتار شقاوت و بدبختی خواهد نمود.

مراد از ابزارهای شناختی، ابزارهای حسی چون گوش و چشم و بینی و زبان و مانند آن است که توانایی شنوایی و بینایی و بویایی و چشایی و مانند آن را به انسان می دهد و می تواند اطلاعاتی را از بیرون و محیط پیرامونی به دست آورد. چنان که مراد از ابزارهای دانشی، قوه عاقله ای است که در تعبیر قرآنی از آن به قلب یاد می شود. قلب و عقل ابزاری است که داده های دریافتی از ابزارهای شناختی را که جزیی و ساده است به شکل دانش و کلیات درآورده و با تحلیل و تجزیه های آن ها مجهولی را شناخته و آن را براساس داده ها و تحلیل به معلوم تبدیل می سازد.

 آموزه های قرآنی تبیین می کند که جهل در برابر دانش و علم قرار دارد و از این رو به حوزه قوه عاقله و قلب مرتبط می باشد. انسان جاهل و نادان کسی است که از دانش و علم برخوردار نباشد. هرچند که در تبیین قرآنی تفاوتی میان دانش های ساده و یا پیچیده و یا دانش های فیزیکی و یا متافیزیکی و یا شهودی نیست و هر نوع علمی را دربرمی گیرد ولی این نکته در مورد تفسیر علم در آیات قرآن می بایست روشن شود که علمی که قرآن در بسیاری از موارد از آن سخن می گوید و از عالمان تجلیل به عمل می آورد و برای آنان مقامی بلند و شامخ ترسیم می کند، علم و دانشی است که انسان را با هدف از زندگی و آفرینش آشنا ساخته و درک درستی به مفهوم زندگی و آفریده ها و آفرینش دهد و رفتار و کردار را برپایه آن تنظیم و سامان دهد و آدمی را در جاده سعادت و خوشبختی توحیدی قرارمی دهد. از این رو، جهل در کاربردهای قرآنی مترادف با گمراهی است و هنگامی که شخصی را از قرارگرفتن در جرگه نادانان باز می دارد به معنا و مفهوم پرهیز از گمراهی و ضلالتی است که زندگی دنیوی و اخروی وی را تهدید می کند و از مدار ایمان و توحید بیرون می راند.

    با نگاهی به آیات قرآنی می توان دریافت که جهل در تبیین قرآنی آثار متعدد و گوناگونی در زندگی بشر خواهد گذاشت به طور کلی می توان از آن به زیان و خسران بزرگ یادکرد. در این نوشتار به برخی از آثار زیانبار نادانی وجهل اشاره می شود تا انگیزه ای شود که انسان از آن نفرت وبیزاری یافته و به سوی علم و دانش گرایش یابد.

هنگامی که شخص درک درستی از موقعیت خود در جهان و جامعه نداشته باشد و یاخود را از جنس و نژاد برتر بیابد این توهم برای وی پدید می آید که وی از جایگاه و مقام برتری برخوردار بوده و دیگران نسبت به وی پست تر و فروتر هستند.

آثار نادانی
آثار جهل

جهل عاملی مهم در ایجاد ائتلاف و تفرقه و دوری از اتحاد و وحدت است. کسانی که در موضوعی علم و دانش نداشته به طور طبیعی داوری های نادرستی از مسئله خواهند داشت که جلوی تحقق وحدت در عقیده و روش و رفتار را خواهد گرفت. قرآن اختلافات چندی را به این جهل و نادانی نسبت می دهد و خاستگاه آن را در آن می یابد. از جمله درباره اختلافات در میان بنی اسراییل درباره حضرت عیسی(ع) که موجبات تشتت اجتماعی و اختلافات دینی و مذهبی شد. خداوند ریشه این اختلاف را در جهل بنی اسراییل می داند1 اختلافاتی که موجبات تشدید درگیری ها و کشتارها و شکنجه برخی از بنی اسرائیل از پیروان حضرت عیسی(ع) شد و هنوز نیز درگیری ها درمیان ایشان ادامه دارد.

نمونه عینی دیگری که قرآن از آن یاد می کند اختلاف درمیان مردم درباره شمار واقعی اصحاب کهف که خاستگاه آن را خداوند جهل و نادانی ایشان برمی شمارد.  هرچند که به نظر می رسد اختلاف در شمارگان اصحاب نمی بایست این گونه باشد که آثاری در زندگی مردمان به جا بگذارد ولی قرآن تبیین می کند که همین اختلاف جزیی خود موجبات تفرقه و تشدید اختلافات خواهدشد به گونه ای که در اصل زندگی و وحدت ایشان نیز تاثیر گذار خواهد بود. از این روست که به این گونه مسایل جزیی و به ظاهر کم اهمیت اشاره می کند و تبیین می کند که چگونه همین مسایل به ظاهر جزیی و کم اهمیت خاستگاه و ریشه بسیاری از اختلافات و درگیری ها و از میان رفتن وحدت اجتماعی و مذهبی مردمی خواهد شد.

 

استکبار

از دیگر آثاری که قرآن برای جهل بر می شمارد مسئله استکبار است. افراد جاهل به جهت عدم شناخت درست از موقعیت خود و دیگران در هستی رفتاری را درپیش می گیرند که بر خاسته از خود بزرگ بینی آنان است. هنگامی که شخص درک درستی از موقعیت خود در جهان و جامعه نداشته باشد و یاخود را از جنس و نژاد برتر بیابد این توهم برای وی پدید می آید که وی از جایگاه و مقام برتری برخوردار بوده و دیگران نسبت به وی پست تر و فروتر هستند. این گونه است که در رفتار عملی خویش خوی استکباری را درپیش می گیرد. نمونه ای که قرآن اشاره می کند جهل ابلیس است که خود را برتر از آدم یافته و ازنظر نژادی و عنصر ایجادی در موقعیت عالی تر خود را می یابد. این گونه است که خوی استکباری وی در عمل نشان داده می شود و حاضر به پذیرش برتری آدم و سجده و اطاعت از وی نمی شود.

جهل عاملی مهم در ایجاد ائتلاف و تفرقه و دوری از  وحدت است. کسانی که در موضوعی علم و دانش نداشته به طور طبیعی داوری های نادرستی از مسئله خواهند داشت که جلوی تحقق وحدت در عقیده و روش و رفتار را خواهد گرفت.

قرآن با اشاره به تأثیر منفی جهل در حوزه رفتار و توقعات بشری به نمونه مشرکان اشاره می کند. از آن جایی که مشرکان

آثار جهل

خود را مردمانی ثروتمند و یا برتر می یافتند و به موقعیت خود در هستی و نزد خداوند نادان و جاهل بودند، انتظار داشتند که خداوند با ایشان همانند پیامبران سخن بگوید و یا آیات و معجزات خود را به ایشان نشان دهد.2 این افزایش سطح توقع و انتظار به سبب جهل، گاه موجب می شود که در رفتار خویش نیز خوی و رفتاری را درپیش گیرند که جز واژه خود بزرگ بینی و استکبار نمی تواند آن را بیان کند. قرآن به اشراف اقوامی اشاره می کند که در برابر پیامبران و پیروانشان می ایستادند و حاضر به پذیرش ایمان نمی شدند؛ زیرا براین باور بودند که آنان ازنظر اجتماعی و ارزشی در جایگاهی بس بلند می باشند ونمی توان پیروانی را که از اقشار پست جامعه است با ایشان مقایسه کرد. بنابراین اگر پیامبران امید آن دارند که اشراف به ایشان ایمان آورند می بایست پیروان خود که از اقشار پست جامعه هستند از خود دور ساخته و برانند. این تفکر ریشه در جهل و نادانی ایشان نسبت به موقعیت خود و مسئله ایمان به خدا دارد. اینان بر این باورند که موقعیت اجتماعی و ثروت و قدرت به گونه ای تأثیرگذار است که نمی توان باور کرد که همزمان دو گروه این چنینی به خدای واحدی ایمان آورند. از این رو بر پایه جهل خویش رویه استکباری درپیش گرفته اند و خواهان رانده شدن مؤمنان واقعی از اقشار دیگر جامعه شدند. 3

 

سایر آثار جهل

قرآن بسیاری از رفتارهای نابهنجار اجتماعی را در جهل و نادانی عاملان آن می یابد و تبیین می کند که چگونه جهل می تواند هنجارهای اجتماعی را دگرگون سازد و رفتارهای اجتماعی مردمان را تحت تأثیر خود قرار دهد. به عنوان نمونه استهزا و تمسخر دیگران که رفتاری نابهنجار است، ریشه در جهل و نادانی افراد دارد.4

انحصارطلبی و نفی ارزش دیگران5 انحرافات جنسی و بی بند و باری 6 اقدامات ناسنجیده نسبت به دیگران 7 بی ادبی و ناسزاگویی8 ناشکیبایی و اعتراض به رخدادها و پیشامدهای زندگی و افزایش فشارهای روانی و فروپاشی شخصیتی9، تحقیر دیگران و اهانت به ایشان و....

 در حوزه عقیده و ایمان، قرآن شماری از امور را به جهل نسبت می دهد که از مهم ترین آن ها می توان به گمراهی 10اعراض از حق و اعراض از دین  و بی تقوایی و بی ایمانی  و پذیرش ولایت غیرخدا و حس گرایی در همه حوزه های شناختی11 و مانند آن اشاره کرد.

درحقیقت ریشه همه گمراهی های فکری و اعتقادی و نیز رفتارهای نابهنجار اجتماعی را می بایست در جهل و نادانی دانست و از این رو قرآن از مردمان می خواهد که خود را به علم و دانش مجهز نمایند تا از آثار آن برخوردار شده و از آثار زیانبار جهل و نادانی درامان مانند .


1- سوره نساء آیه 157.

2- سوره بقره آیه 118.

3- سوره هود آیات 27 و 29.

4- سوره بقره آیه 67.

5- سوره بقره آیه 13.

6- سوره یوسف آیه 33.

7- سوره حجرات آیه 6.

8- سوره فرقان آیه 63.

9- سوره کهف آیات68-81.

10سوره نساء آیه 44.

11- سوره جاثیه آیه 24.

 


- نظرات (0)

ارزشمندترین کمال انسان

انسان

بشر بر اثر نیروى فطرى حقیقت طلبى خود، تلاش هاى بسیارى در راه به دست آوردن آن در طول تاریخ حیات خود انجام داده است. ارزش بسیار والاى علم سبب گشته است که کاملترین موجود در دایره هستى که همه کمالات را به صورت بى نهایت واجد است، خود را متصف به این صفت والا و نیز اولین معلم بشریت بداند: « لاَ جَرَمَ أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ مَا یُسِرُّونَ وَمَا یُعْلِنُونَ إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِینَ »1؛ محققا خدا بر باطن و ظاهر آنها آگاه است و به کیفر اعمالشان مى رساند و او هرگز متکبران را دوست نمى دارد.

« وَهُوَ بِكُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ »2؛ و او به هر چیز دانا است. « عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ »3؛ یعنى و به انسان آنچه را نمى دانست تعلیم داد.

همچنین صفت تعلیم و معلم بودن را به اولیا و برگزیدگان خود در میان بشریت؛ یعنى انبیاى الهى نیز نسبت مى دهد:

« لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَكِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُّبِینٍ »4 ؛ خداوند بر اهل ایمان منت گذاشت که رسولى از خودشان در میان آنان برانگیخت که بر آن ها آیات خدا را تلاوت کند و نفوسشان را از هر نقص و آلایش پاک گرداند و به آنها احکام شریعت و حقایق حکمت بیاموزد، هر چند از پیش گمراهى آنان آشکار بود.

بنابراین، خداوند به انسان که در لحظه تولدش واجد هیچ گونه علم حصولى نبوده است، ابزار گوناگونى عطا نموده تا انسان با به کارگیرى صحیح آنها، به این متاع ارزشمند؛ یعنى معرفت و علم دست یابد:

« وَاللّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئًا وَجَعَلَ لَكُمُ الْسَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَالأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ »5؛ و خدا شما را از بطن مادران بیرون آورد در حالى که هیچ نمى دانستید و به شما چشم و گوش و قلب داد تا مگر دانا شوید و شکر این نعمت ها را به جاى آورید. و با اعطاى ابزار معرفت، از انسان خواسته است که نسبت به امرى که به آن علم ندارد پیروى نکند:

« وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولـئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً »6؛ و (اى انسان) هرگز بر آنچه علم و اطمینان ندارى دنبال مکن (و بى تحقیق در پى سخنى مرو و کسى را نیک و بد مخوان و از احدى نکوهش و ستایش روا مدار و به کسى ظن بد مبر) که (در پیشگاه خداوند) چشم و گوش و دل ها همه مسؤولند.

انسان نیز به مدد این نیروى خدادادى، تلاش هاى بسیار فراوانى انجام داده است و علوم فراوانى را کسب نموده است، اما اسباب و عوامل گوناگونى موجب گشته است که بشر، همت خود را مصروف به دست آوردن علوم و معارف خاصى از طریق برخى از ابزارهاى معرفتى خویش نماید.

حقیقت علم نور است و راهگشا. اگر فرا گرفتن چیزی ، در انسان نور ایجاد کرد و راه را به او نشان داد، علم است و الا ظلمت خواهد بود. انسانی که علم داشت مانند کسی است که در شب تاریک، چراغی در دست دارد. این فرد، راه را واضح و روشن می بیند و به مقصد نزدیک می گردد

انسانى که مى توانست با دقت در قابلیت و نیز محدودیت ابزارهاى معرفتى خود؛ یعنى حواس و عقل و قلب خویشتن را بى نیاز از هر یک و بویژه بى نیازى از وحى؛ یعنى ابزار معرفتى دیگر نداند، اما دنیاخواهى و تبعیت از هوى و هوس او را واداشته است تا با رد و طرد هرگونه معارف دیگر، صرفا به معرفت هایى که از راه حواس و تجربه و عقل تجربت اندیش و سود انگار دنیوى خود به دست آورده است، اعتماد نماید و در صدد برآمده است که تمام معارف دیگر را فقط در صورت سازگارى با معارف تجربى به دست آمده از تلاش محدود خود قبول و در غیر این صورت آن ها را نفى نماید.

علم تجربى گرایى آفتى شده است تا انسان مغرور به دستاوردهاى علمى خود، محدودیت هاى آن را نادیده گرفته و جهان هستى را فقط در دایره معرفت هاى تجربه خود، تفسیر نماید.

واژه علم داراى معانى بسیار مختلف لغوى و اصطلاحى است که عدم توجه به معناى مختلف آن ممکن است انسان را دچار  سر گردانی کند.

 

علم چیست؟
دوره آموزشی فلسفه علم

علم فقط فرا گرفتن مشتی اصطلاحات نیست. در روایات آمده که « العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» ؛ علم نوری است که خداوند در قلب هر کسی که بخواهد می اندازد.

حقیقت علم نور است و راهگشا. اگر فرا گرفتن چیزی ، در انسان نور ایجاد کرد و راه را به او نشان داد، علم است و الا ظلمت خواهد بود. انسانی که علم داشت مانند کسی است که در شب تاریک، چراغی در دست دارد. این فرد، راه را واضح و روشن می بیند و به مقصد نزدیک می گردد.

امام علی علیه السلام می فرماید: علم امام عقل است و عقل تابع اوست.(میزان الحکمة). همه انسان ها دارای عقل هستند اما اگر علم سودمند نباشد عقل،‌ تشخیص دهنده مصلحت خود نیست بلکه باید علم،‌ روشنگری نماید تا عقل از او تبعیت کرده و حرکت کند و به قرب خداوند برسد. منظور این است که اگر علمی،‌ شناخت و معرفت ما را نسبت به خالق هستی و شئونات و صفات او بالا برد، علم است.و گرنه خیری در آن نیست. یک اعرابی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید: یا رسول الله رأس علم چیست؟ پیامبر فرمود:شناخت خداوند.آن هم شناخت حقیقی. بعد پرسید:« شناخت خداوند.آن هم شناخت حقیقی.» چیست؟ پیامبر فرمود:این که بدانی او بدون مثل و بدون شبیه و بدون شریک است و این که او واحد ، احد،‌ ظاهر،‌ باطن، اول،‌ آخر، بدون همتا و بدون نظیر است. این حق معرفت اوست. (میزان الحکمة، باب علم)

با این تفاسیری که از علم شد معلوم گشت که اصل علم که همان معرفت خدای سبحان است خود بخود مایه کمال و تقرب است.

منبع: کتاب علم گرایى، نویسنده: سید محمود نبویان

1) سوره نحل آیه 23 .

2) سوره بقره آیه  29.

3) سوره علق آیه  5  .

4) سوره آل عمران آیه  164.

5) سوره نحل آیه  78 .

6) سوره  اسراء آیه 36 .

 


- نظرات (0)

چگونه اقرار به یگانگی خدا باعث خوشبختی می شود؟!


ذکر

جمله‌ی فوق آیه قرآن کریم نیست، بلکه دعوت پیامبر عظیم‌الشأن اسلام، مبتنی بر آیات قرآن کریم است. ایشان از همان آغاز بعثت تا آخر عمر به مردمان عصر خود و همه‌ی اعصار می‌فرمودند: «یا ایها الناس قولوا لا اله الا الله تفلحوا» - بگویید: لا اله الا الله [تا] رستگار شوید».

الف – این که اساساً انسان چرا باید پرستش داشته باشد و بحث در خصوص این که انسان ذاتاً «حیّ مألوه» است، یعنی پرستنده است [نه این که باید پرستش داشته باشد]، یک مقوله‌ مستقل است که قبلاً مباحث بسیاری در این خصوص درج گردیده است .

انسان هستی قائم بالذات نیست، بلکه مخلوق، فقیر، نیازمند و محتاج در اصل هستی خود (وجود) و نیز ربوبیّت می‌باشد، پس حتماً، همیشه، مستمر، خواسته یا ناخواسته، عبدِ إله است و معبود خود را می‌ستاید. چه این معبود، إله و رب، حقیقی باشد و چه آن که او به خطا چیزی یا کسی را معبود و إله خود فرض نموده باشد. لذا فرمود: بگویید الهی جز الله وجود ندارد، تا رستگار گردید.

ب – اما این که «حالا این بندگی الله جل جلاله چه تأثیری در زندگی دنیوی و اخروی ما دارد و چگونه این اعقتاد ما را به فلاح می‌رساند؟»، مبحث بسیار مفصلی است که از جوانب متفاوت و لحاظ‌های گوناگون می‌تواند مورد بحث قرار گیرد.

این سۆال مثل آن است که بپرسیم: چه فرقی میان آدم عاقل، عالم و جاهل است؟ و یا بپرسیم: چه فرقی بین انسان رونده‌ای که هدف و راه رسیدن را می‌شناسد، با رونده‌ای که نه هدف و نه راه را می‌شناسد وجود دارد؟ بدیهی است که اولی در راه درست و راست (صراط مستقیم) حرکت کرده و به هدف می‌رسد، اما دومی راه را گم کرده و به گمراهی (ضلالت) می‌افتد و در نهایت هلاک می‌شود.

بدیهی است که عقل و جهل، علم به حقایق هستی و یا نادانی، نور و ظلمت، شناخت حق تعالی و یا قرار دادن اجسام و اشیاء و سایر مخلوقات به جای خدا و پرستش آنها و ...، یک سان نبوده و تأثیر مشابهی در ساختار شخصیتی فرد و اجتماع و رشد و یا انحطاط ندارند:

پرستش یعنی هدف غایی قرار دادن، وابستگی و به سوی هدف رفتن. پرستش یعنی انسان خدا را صاحب اختیار و تربیت کننده‌ی امور خود و عالمیان بداند (رب العالمین) – پس چگونه ممکن است که انسان بتواند چندین هدف غایی داشته باشد – بازگشت خود را به چندین مرجع بداند – در تمامی راه‌های متفاوت برای رسیدن به اهداف مختلف حرکت کند و به همه نیز برسد؟!

«قُلْ مَن رَّبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ قُلِ اللّهُ قُلْ أَفَاتَّخَذْتُم مِّن دُونِهِ أَوْلِیَاء لاَ یَمْلِكُونَ لِأَنفُسِهِمْ نَفْعًا وَلاَ ضَرًّا قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الأَعْمَى وَالْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ أَمْ جَعَلُواْ لِلّهِ شُرَكَاء خَلَقُواْ كَخَلْقِهِ فَتَشَابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِمْ قُلِ اللّهُ خَالِقُ كُلِّ شَیْءٍ وَهُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ» (الرّعد، 16)

ترجمه: بگو پروردگار آسمان‌ها و زمین كیست؟ بگو خدا؛ بگو پس آیا جز او سرپرستانى گرفته‏اید كه اختیار سود و زیان خود را ندارند؟! بگو آیا نابینا و بینا یكسانند یا تاریكی‌ها و روشنایى برابرند؟! یا براى خدا شریكانى پنداشته‏اند كه مانند آفرینش او آفریده‏اند؟! و در نتیجه [این دو] آفرینش بر آنان مشتبه شده است بگو خدا آفریننده هر چیزى است و اوست ‏یگانه‌ی قهار.

ج – اما در خصوص شرک و پرستش چند خدا نیز توجه داشته باشیم که وقتی کسی باور داشت و اقرار کرد به «لا اله الا الله»، او نفی خدایان کاذب را نموده است، پس اگر در عین حال قائل به دو یا چند خدا باشد، همان شعار «لا إله الاّ الله» را نیز نفی نموده است. لذا ایمان و شرک، یک جا جمع نمی‌شود. حتی 99% ایمان به وحدانیت به اضافه 1% قبول و باور خدایان دیگر، یعنی رد و تکذیب همه آن 99% - چرا که دیگر وارد شرک شده است.

د – پرستش یعنی هدف غایی قرار دادن، وابستگی و به سوی هدف رفتن. پرستش یعنی انسان خدا را صاحب اختیار و تربیت کننده‌ی امور خود و عالمیان بداند (رب العالمین) – پس چگونه ممکن است که انسان بتواند چندین هدف غایی داشته باشد – بازگشت خود را به چندین مرجع بداند – در تمامی راه‌های متفاوت برای رسیدن به اهداف مختلف حرکت کند و به همه نیز برسد؟! لذا حضرت یوسف علیه‌السلام به هم سلولی‌های خود فرمود:

«یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ» (یوسف، 49)

ترجمه: اى دو یار زندانى من، آیا خدایان متعدد و پراكنده بهترند (مانند بت‏ها، ستارگان و غیره) یا خداى یكتاى غالب و چیره؟!

ایمان

ه  – کمال انسان در این است که به سوی کمال برود، یعنی اسما و صفات کمال در او تجلی یابد و البته که کمالی جز الله جل جلاله وجود ندارد. بدیهی است که «هستی و کمال محض» نمی‌تواند کثرت داشته باشد، چرا که آن وقت «محدود و ناقص» بودن همه انواع آن لازم می‌آید. پس اگر کسی کافر یا مشرک شد، اساساً کمالی در او تجلی نمی‌یابد و به جای رشد به انحطاط می‌رود.

و – انسان اگر موحد نگردید، کثرت‌گرا می‌شود و کثرت نیز عین تجزیه و پراکندگی است. لذا همه‌ی قوا و استعدادهای انسان مشرک، به جای قدرت یافتن در «وحدت – توحید»، پراکنده، ناتوان و فانی می‌شوند. مضافاً بر این که این «کثرت‌گرایی» او در پرستش [که در افکار، اعتقادات و اعمال او متجلی‌ می‌گردد]، خلاف حقیقت هستی و حقایق عالم هستی است، از این رو وقتی به پایان زندگی دنیا رسید و وارد قبر شد، متوجه می‌شود که به خلاف رفته است و در آنجا با علم یقینی می‌بیند که اصلاً کثرتی وجود ندارد و او به جای رشد، جاده‌ی انحطاط را پیموده است. در این بیانات نورانی دقت کنیم:

«أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ * حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ * كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ * ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ * كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ  * لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ  * ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَیْنَ الْیَقِینِ * ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ»

ترجمه: شما را تکثر طلبی (کثرت گرایی – فزونی طلبی) به خود مشغول داشت (از یاد خدای واحد غافل نمود) * تا آنكه گورستان‏ها (قبرها) را زیارت كردید * چنین نیست (كه مى‏پندارید باید براى دنیا كوشید)، به زودى (وقت ورود به عالم برزخ) خواهید دانست * آرى چنین نیست، به زودى (در روز جزا) خواهید دانست * چنین نیست اگر (حقیقت امر را) به علم الیقین (علم غیر قابل تشكیك) مى‏دانستید * به یقین جهنم را (به دیده دل) مى‏دیدید (لكن ندانستید و ندیدید) * سپس بى‏تردید آن را (در روز جزا) به عین الیقین خواهید دید (یقینى حاصل از داخل شدن و سوختن در آن) * سپس شما در آن روز بى‏شك از بخشش و نعمت (خدا در دنیا) بازخواست خواهید شد.

کمال انسان در این است که به سوی کمال برود، یعنی اسما و صفات کمال در او تجلی یابد و البته که کمالی جز الله جل جلاله وجود ندارد. بدیهی است که «هستی و کمال محض» نمی‌تواند کثرت داشته باشد، چرا که آن وقت «محدود و ناقص» بودن همه انواع آن لازم می‌آید. پس اگر کسی کافر یا مشرک شد، اساساً کمالی در او تجلی نمی‌یابد و به جای رشد به انحطاط می‌رود

ز –انسان مشرک، به جای واقع‌گرا بودن، وَهم‌گرا یا به فرموده پیامبر عظیم الشأن، صلوات الله علیه و آله «عبدالاوهام = بنده اوهام» می‌شود؛ چرا که در حقیقت خدا (إله) دیگری وجود ندارد که او بخواهد آن را نیز بپرستد و هر خدایی که او آن را خدای دیگر پنداشته، چیزی جز ظنّ و گمانی که هیچ مبنای علمی ندارد، نمی‌باشد.

آیا وضعیت نظریه‌پرستان را ندیدید؟ هر از چند گاه به نظریه‌ای درباره جهان و حقایق عالم هستی رو می‌کنند، بدون آن که دلیل عقلی و علمی داشته باشند، آن را یک حقیقت می‌پندارند و پس از افول آن، به سراغ نظریه‌ی دیگری می‌روند و اینها همه تبعیت از «ظنّ و گمان» است؛ ظنّ‌هایی خطا که به دروغ به جای حقیقت القاء می‌شوند:

«وَمَا یَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إَنَّ الظَّنَّ لاَ یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا إِنَّ اللّهَ عَلَیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ» (یس، 36)

ترجمه: و بیشتر آنها (در اعتقاداتشان) جز از ظنّ و گمان پیروى نمى‏كنند، با آنكه بى‏تردید (ظنّ و) گمان از هیچ حقّى بى‏نیاز نمى‏سازد، همانا خداوند به آنچه مى‏كنند داناست.

«أَلا إِنَّ لِلّهِ مَن فِی السَّمَاوَات وَمَن فِی الأَرْضِ وَمَا یَتَّبِعُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ شُرَكَاء إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ» (یونس، 66)

ترجمه:آگاه باشید كه هر كه (و هر چه) در آسمان‏ها و هر كه (و هر چه) در زمین است ملك حقیقى خداوند است، و كسانى كه غیر از خداوند شریكانى (بت‏ هایى) را مى‏خوانند از چه پیروى مى‏كنند؟ آنها جز از ظنّ و گمان پیروى نمى‏كنند و آنها فقط حدس و دروغ مى‏زنند.


- نظرات (0)

واردات به قلب و اثرات آن


قلب زخمی

از

نظر نهج البلاغه عبادت، تنها انجام یک سلسله اعمال خشک و بى‏روح نیست . اعمال بدنى صورت و پیکره عبادت و روح و معنى، چیز دیگری است. عبادت واقعى، نوعى خروج و انتقال از دنیاى سه بعدى و قدم نهادن در دنیایى دیگر است؛ دنیایى که به نوبه خود پر از جوشش و جنبش و از واردات قلبى و لذت هاى خاص به خود است.

نهج البلاغه با ظرافتی خاص به ترسیم‌ چهره عبادت و عبادت ‌پیشگان می پردازد، گاهى سیماى عابدان و سالکان را از نظر شب زنده‏دارى ‏ها، خوف و خشیت ‏ها، شوق و لذت ‏ها، سوز و گدازها، آه و ناله ‏ها و تلاوت قرآن ‏ها ترسیم و نقاشى و گاهى نیز واردات قلبى و عنایات غیبى را که در پرتو عبادت و مراقبه و جهاد نفس نصیبشان مى‏ گردد، توصیف می کند. گاه از تأثیر عبادت از منظر«گناه زدایى‏» و محو آثار تیره گناهان سخن به میان می آورد و گاه نیز به اثر عبادت از نظر درمان پاره ‏اى بیماری هاى اخلاقى و عقده‏ هاى روانى اشاره می کند. گاهى هم از لذت ‌ها و بهجت ‌هاى خالص و بى ‏شائبه و بى ‏رقیب عابدان و زهاد و سالکان راه به ذکرى میان می آورد.

 

شب زنده‏ دارى ‏ها

امام علی علیه السلام از شب زنده داری ها سخن به میان می آورد و زیبایی لذت بخش آن را این چنین توصیف می کند: «شب ‌ها پاهاى خود را براى عبادت جفت مى ‏کنند، آیات قرآن را با آرامى و شمرده شمرده تلاوت مى ‏نمایند، با زمزمه آن آیات و دقت در معنى آن ها غمى عارفانه در دل خود ایجاد مى‏ کنند و دواى دردهاى خویش را به این وسیله ظاهر مى ‏سازند، هر چه از زبان قرآن مى ‏شنوند، همچون این است که به چشم مى ‏بینند. هر گاه به آیه ‏اى از آیات رحمت مى ‏رسند، به آن طمع مى ‏بندند و قلبشان از شوق لبریز مى ‏گردد، چنین مى ‏نماید که نصب العین آن هاست و چون به آیه ‏اى از آیات قهر و غضب مى رسند، به آن گوش فرا مى‏ دهند و مانند این است که آهنگ بالا و پایین رفتن شعله‏ هاى جهنم به گوششان مى ‏رسد، کمرها را به عبادت خم کرده و پیشانی ‌ها و کف دست ‌ها و زانوها و سر انگشت پاها به خاک مى ‏سایند و از خداوند آزادى خویش را مى ‏طلبند. همین‌ ها که چنین شب زنده ‏دارى مى ‏کنند و تا این حد روحشان به دنیاى دیگر پیوسته است، روزها مردانى هستند اجتماعى، بردبار، دانا، نیک و پارسا».(1)

امام علی(ع):خداوند به وسیله نمازها و زکات‌ ها و روزه ها، بندگان مؤمن خود را از این آفات حراست و نگهبانى کرد. این عبادات دست ‌ها و پاها را از گناه باز مى‏ دارند، چشم‌ ها را از خیرگى باز داشته و به آن ها خشوع مى ‏بخشند، نفوس را رام مى ‏گردانند، دل ‌ها را متواضع مى ‏نمایند و باد دماغ را زایل مى‏ سازند

گناه زدایى

در دیدگاه اسلام، هر گناه اثرى تاریک کننده و کدورت آور بر دل آدمى باقى مى‏گذارد و در نتیجه میل و رغبت‏ به کارهاى نیک و خدایى کم مى‏ شود و رغبت ‏به گناهان دیگر افزایش مى ‏یابد. در نقطه مقابل عبادت و بندگى و در یاد خدا بودن وجدان مذهبى انسان را پرورش مى ‏دهد، میل و رغبت ‏به کار نیک را افزون مى ‏کند و از میل و رغبت ‏به شر و فساد و گناه مى ‏کاهد؛ یعنى تیرگی‌ هاى ناشى از گناهان را از میان می برد و میل به خیر و نیکى را جایگزین آن مى ‏سازد. امام علی علیه السلام در توصیف این نوع عبادت و بندگی می فرماید:» نماز گناهان را مانند برگ درختان مى ‏ریزد و گردن‌ ها را از ریسمان گناه آزاد مى ‏سازد. پیامبر خدا نماز را به چشمه آب گرم که بر در خانه شخص باشد و روزى پنج نوبت ‏خود را در آن شستشو دهد، تشبیه فرمود. آیا با چنین شستشوها چیزى از آلودگى بر بدن باقى مى ‏ماند؟ »(2)

 

درمان اخلاقى

امام علی علیه السلام در خطبه ای با اشاره به پاره‏اى از اخلاق رذیله از قبیل سرکشى، ظلم و کبر، درمان آن را چنین بیان می دارد: چون بشر در معرض این آفات اخلاقى و بیماری ‌هاى روانى است؛ خداوند به وسیله نمازها و زکات‌ ها و روزه ها، بندگان مؤمن خود را از این آفات حراست و نگهبانى کرد. این عبادات دست ‌ها و پاها را از گناه باز مى‏ دارند، چشم‌ ها را از خیرگى باز داشته و به آن ها خشوع مى ‏بخشند، نفوس را رام مى ‏گردانند، دل ‌ها را متواضع مى ‏نمایند و باد دماغ را زایل مى‏ سازند.(3)

 

واردات قلبى

امام علیه السلام در توصیف واردات قلبی که در اثر عبادت و شب زنده داری ها نصیب بندگان عابد و زاهد می شود، چنین می فرماید: «عقل خویش را زنده و نفس خویش را میرانده است، تا آنجا که ستبری ‌هاى بدن تبدیل به نازکى و خشونت‌ هاى روح تبدیل به نرمى شده است و برق پر نورى بر قلب او جهیده و راه را بر او روشن و او را به رهروى سوق داده است. پیوسته از این منزل به آن منزل برده شده است تا به آخرین منزل که منزل سلامت و بارانداز اقامت است، رسیده و پاهایش همراه بدن آرام او در قرارگاه امن و آسایش، ثابت ایستاده است. این همه، به موجب این است که دل و ضمیر خود را به کار گرفته و پروردگار خویش را خشنود ساخته است».(4)

قلب در پناه خدا

روح مشتاق و سالک این افراد منازل و مراحلى را طی می کند تا به منزل مقصود که آخرین حد سیر و صعود معنوى بشر است، مى‏رسد «یَا ایُها النَّاس انَّکَ کَادحٌ الى رَبِکَ کَدحَاً فَمُلاقِیه».(5) به طمأنینه و آرامشى می رسند که در نهایت امر، نصیب قلب ناآرام و پر اضطراب و پر ظرفیت ‏بشر مى‏گردد «الا بِذکرِ الله تَطمَئِنَّ القُلُوب».(6) برای زندگی این چنینی می کوشند:  اهل دنیا، مردن بدن خویش را بزرگ مى‏شمارند، اما آن ها براى مردن دل خودشان اهمیت قائل هستند و آن را بزرگ تر مى‏ شمارند.(7) با دنیا و اهل دنیا با بدن ‌هایى معاشرت کردند که روح ‌هاى آن بدن ‌ها به بالاترین جایگاه ها پیوسته بود.(8) اگر اجل مقدر و محتوم آن ها نبود، روح ‌هاى آن ها در بدن ‌هاشان یک چشم به هم زدن باقى نمى ماند، از شدت عشق و شوق به کرامت‌ هاى الهى و خوف از عقوبت ‌هاى او.(9)  او خود را و عمل خود را براى خدا خالص کرده است، خداوند نیز به لطف و عنایت ‏خاص خویش او را مخصوص خویش قرار داده است.(10) در انتهای کار نتیجه این همه تلاش و کوشش ان ها نیز چنین است:  علمى که بر پایه بینش کامل است، ‏بر قلب ‌هاى آنان هجوم آورده است، روح یقین را لمس کرده‏ اند، آنچه بر اهل تنعم سخت و دشوار است، ‏بر آنان نرم گشته است و با آن چیزى که جاهلان از آن در وحشتند، انس گرفته ‏اند.(11)

 

انس و لذت

امام علیه السلام انس و لذتی را که نصیب این افراد می شود، این کونه ترسیم می کند: <پروردگارا، تو از هر انیسى براى دوستانت انیس ‏ترى و از همه آن ها براى کسانى که به تو اعتماد کنند، براى کارگزارى آماده‏ ترى. آنان را در باطن دلشان مشاهده مى‏ کنى و در اعماق ضمیرشان بر حال آنان آگاهى و میزان بصیرت و معرفتشان را مى‏ دانى. رازهاى آنان نزد تو آشکار است و دل ‌هاى آن ها در فراق تو بیتاب است. اگر تنهایى سبب وحشت آنان گردد، یاد تو مونسشان است و اگر سختی ‌ها بر آنان فرو ریزد، به تو پناه مى ‏برند.(12) سپس گروهى صیقل داده مى ‏شوند و مانند پیکان در دست آهنگر تیز و بران مى ‏گردند، به وسیله قرآن پرده از دیده‏ هایشان برداشته مى ‏شود و تفسیر و توضیح معانى قرآن در گوش ‌هاى آنان القا مى ‏گردد، جام ‌هاى پیاپى حکمت و معرفت را هر صبح و شام مى ‏نوشند و سرخوش باده معرفت مى ‏گردند.(13)


هج البلاغه، خطبه ۱۸۴.

2. همان، خطبه ۱۹۰.

3. همان، خطبه 234.

4. همان، خطبه 210.

5. انشقاق: 6.

6. رعد: 28.

7. نهج البلاغه، خطبه 221.

8. همان، حکمت‏۱۳۹.

9. همان، خطبه ۱۸۴.

10.همان، خطبه‏۸۶.

11. همان، حکمت‏۱۳۹.

12. همان، خطبه ۲۱۸.

13. همان، خطبه 150.

زهرا رضائیان


- نظرات (0)

پیامبر حدیث نفس را بخشوده و خداوند خیر

در حدیثی از پیغمبر خدا صلوات الله علیه آمده است که حدیث نفس از امت من بخشوده شده است و امام صادق (علیه السلام) فرمود: به راستی خدا تبارک و تعالی برای آدم در باره فرزندانش قرار داده که هر که قصد حسنه کند و آن را نکند، برای او یک حسنه نوشته شود، و هر که قصد حسنه‌ای کند و آن را انجام دهد، برای او ده حسنه نوشته شود، و هر که قصد سیّئه کند و نکند، بر او نوشته نشود، و هر که قصد آن کند و انجام دهد، بر او یک گناه نوشته شود. (أصول الکافی / ترجمه کمره‌ای/ ج 5 / 505)

با این وجود خداوند در آیه 284 سوره بقره چنین می فرمایند: لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحاسِبْکُمْ بِهِ اللَّهُ فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ قَدِیرٌ «آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، ملك خدا است، و شما آنچه در دل دارید چه آشكار كنید و چه پنهان بدارید خدا شما را با آن محاسبه مى‏كند، پس هر كه را بخواهد مى‏آمرزد، و هر كس را بخواهد عذاب مى‏كند، و خدا به هر چیز توانا است» سیاق این آیه با مفاد حدیث منقول چگونه سازگار است؟ از سویی پیامبر می گوید به لغزش دلها مواخذه نخواهید شد و از سوی دیگر خداوند از محاسبه آن سخن می گوید؟



حدیث نفس
کلید حل مغایرت

حقیقت این است که برای تحقق یک فعل مراحل و مقدماتی نیاز است و تا این مراحل به وقوع نپیوندد فعلی نیز از انسان سر نمی زند و تا انسان عملی را مرتکب نشود مستحق پاداش و یا مجازات نیز نخواهد گردید.

مقدمات پیش از وقع فعل چهار مرحله است که به شرح زیر می باشد :

1)‌ نخستین چیزی که بر دل آید خاطر است، و آن صورت علمی است چنانکه صورت زنی در دل کسی آید و در خاطر او گذرد که در راه در عقب او درحال حرکت است و اگر به عقب برگردد او را ببیند.

2) انگیزه و رغبت و میل در دیدن و آن حرکت شهوتی و این از خاطر نخستین زاییده و میل باطنی نامیده شده است.

3) حکم دل است که باید این را انجام داد، یعنی باید سوی او بنگرد و این حکمی از جانب عقل بوده و آن را اعتقاد نامند و آن تابع خاطرها و میل است.

4) تصمیم و قطع نیت بر التفات و توجه و این را همّ و قصد نامیم و این قصد را آغاز ضعیفی است ولی چون دل به خاطر نخستین گوش فرا دارد ، آن قصد محکم و استوار گشته و اراده قطعی می گردد و چه بسا که اقدام نموده و عمل را انجام دهد.

پس دل را پیش از عمل اعضا و جوارح چهار حال است و آن حدیث نفس، سپس میل، و بعد اعتقاد و چهارم اراده و قصد است. (مفاتیح الغیب/ 283)

خواطر نفسانی از منظر تشریعی پاداش و عقابی در پی ندارد اما از دیدگاه عرفانی می تواند سیر صعود و یا سقوط انسان را به کمال یا ضلال سرعت بخشد و این است رمز مغایرت ظاهری کلام نبی خدا با خدا

خواطر مورد مواخذه نیستند

خواطر و حدیث نفس، مواخذه و سرزنش نیست زیرا در زیر حکم اختیار داخل نمی شود و این دو حال مراد از بیان پیامبر صلوات الله علیه است که فرمودند از امت من آنچه که نفوس آنان بدان حدیث و گفتگو می کند بخشیده شده است چه حدیث نفس چنانکه دانستی عبارت است از خاطرها که در دل افتد و در پی آن عزم بر فعل نباشد.

توضیح معنای: " وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحاسِبْکُمْ بِهِ اللَّهُ"

آیه مزبور حکایت از محاسبه اعمال و افکار پنهانی دارد گویا حدیث نفس و خواطر نیز مصداق این آیه می باشند و این مغایر با بیان نبی اکرم صلوات الله می باشد. در توضیح این آیه باید گفت:

کلمه: " ابداء" به معنای اظهار است، در مقابل" اخفا "، که به معنای پنهان کردن است، و معنای کلمه "ما فِی أَنْفُسِکُمْ" ، " ما استقر فی انفسکم" است، یعنی آنچه در دل های شما جایگزین شده، چون هم عرف و هم لغت از آن عبارت این معنا را می‌فهمد، و معلوم است که در نفس چیزی به جز ملکات و صفات چه فضائل و چه رذائل مستقر نمی‌شود.

کوتاه سخن اینکه ظاهر جمله: " ما فی أنفسکم" ثبوت و استقرار در نفس است، و اما خاطراتی که گاهی بی اختیار در نفس خطور می‌کند، و همچنین تصورات ساده‌ای که دنبالش تصدیق نیست، از قبیل صورت و قیافه گناهی که در نفس تصور می‌شود، بدون اینکه تصمیم بر آن گناه گرفته شود، لفظ آیه به هیچ وجه شامل آنها نیست، چون این گونه تصورات، استقراری در نفس ندارند، و منشأ صدور هیچ فعلی نمی‌شوند.

پس حاصل کلام این شد که آیه شریفه تنها بر احوال و ملکات نفسانیه‌ای دلالت دارد که منشأ صدور افعال هستند، چه فعل اطاعت و چه معصیت، و خدای سبحان انسان‌ها را با آن احوال و ملکات محاسبه می‌کند. (ترجمه المیزان، ج 2، ص: 671)

تفسیر دیگری نیز برای این آیه وجود دارد و آن اینکه یک عمل ممکن است به صورت های مختلف انجام شود، مثلاً انفاق گاه برای خدا است و گاه برای ریا و شهرت‌طلبی، آیه می‌گوید: اگر نیت خود را آشکار سازید و یا پنهان کنید خداوند از آن با خبر است، و بر طبق آن به شما جزا می‌دهد. (تفسیر نمونه، ج 2، ص: 396)

آیه شریفه تنها بر احوال و ملکات نفسانیه‌ای دلالت دارد که منشا صدور افعال هستند، چه فعل اطاعت و چه معصیت، و خدای سبحان انسان‌ها را با آن احوال و ملکات محاسبه می‌کند

ملاحظه عرفانی آیه

در آیه مبارکه اشاره شده است به این که خدای تعالی بندگان خود را به استدام در مراقبه و مواظبت در محاسبه می‌خواند تا از حفظ حرکات ظاهر و ضبط خطرات باطن غافل نشوند، و باید دانست که آدمی از دو عالم مرکب گشته: یکی عالم امر و دیگری عالم خلق، روح نورانی او از عالم امر است که ملکوت أعلی باشد و نفس ظلمانی او از عالم خلق است که ناسوت سفلی باشد، و برای هر یک از آن دو میل به عالم خویش است .

تحقیق عرفانی در معنی آیه مبارکه «إِنْ تُبْدُوا ما فِی أَنْفُسِكُمْ» یعنی اگر آشکارا کنید ، آنچه را در نفوس شما از ظلمات اوصاف نفسانیه به ودیعه گذاشته شده در ظاهر به مخالفت شریعت و در باطن به موافقت طبیعت «أَوْ تُخْفُوهُ» یعنی مستور بدارید ، آنرا به تصرفّات طریقت در موافقت شریعت و مخالفت طبیعت .

«یُحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ» یعنی خداوند به آن محاسبه می‌فرماید شما را به طهارت نفس برای قبول أنوار روح و اخلاق روحانی یا بتلوّث روح برای قبول ظلمات نفس و اخلاق نفسانی.

«فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ» یعنی منور می سازد نفس او را به انوار روح و روح او را به انوار حقّ «وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ» یعنی معاقب می‌سازد نفس او را به درکات سعیر و روح او را به آتش جدائی از درجات قرب خداوند کبیر

«وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ» یعنی خداوند بر هر چیز از اظهار لطف و قهر بر ترکیب عالم خلق و امر تواناست. (تفسیر خسروی، ج 1، ص: 388)

خواطر نفسانی از منظر تشریعی پاداش و عقابی در پی ندارد اما از دیدگاه عرفانی می تواند سیر صعود و یا سقوط انسان را به کمال یا ضلال سرعت بخشد و این است رمز مغایرت ظاهری کلام نبی خدا با خدا.

1)     مفاتیح الغیب، ملاصدرا

2)     تفسیر خسروی، ج 1

3)     تفسیر نمونه، ج 2

4)     ترجمه المیزان، ج 2

5)     أصول الکافی / ترجمه کمره‌ای   / ج 5  

 


- نظرات (0)

جایگاه ادیان دیگر بعد از آمدن اسلام


پلورالیزم

برخی بر این باورند که نزول قرآن و اعلام رسمی اسلام به عنوان خاتم ادیان الهی از سوی خداوند متعال به معنای پایان یافتن و برچیده شدن ادیان آسمانی گذشته نیست؛ در باور این عده، اسلام، نسخه جدیدی از دین آسمانی است که با ورود آن به دنیای انسانی، دیگر نسخه ها مانند یهودیت و مسیحیت همچنان تاریخ مصرف داشته و از سوی خداوند متعال پشتیبانی می شوند. برای همین نباید به نام تبلیغ اسلام عرصه را برای اشاعه دیگر ادیان بسته و یا حتی تنگ کرد.

این گروه معتقدند همان مقدار که اسلام حق است دیگر ادیان الهی نیز «هم اکنون» بر حق هستند و این مردمند که به فراخور حال و سلیقه خود می توانند یکی را انتخاب کرده از آن پیروی کنند. و مهمتر اینکه هر کس به هر دین آسمانی که معتقد شد رستگار است و بهشت در انتظار اوست؛ خواه اسلام باشد؛ خواه مسیحیت و یا یهودیت.

این عقیده همان اعتقاد به پلورالیسم (کثرت گرایی دینی) است که نقدهای جدی بر آن وارد است؛ اشکالاتی که هم از جنس عقلی اند و هم از جنس نقلی، گذشته از آن که با سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز سازگار نیست.

پلورالیسم در دو معنا به کار می رود: یکی برداشت های متفاوت از دین و دیگر، همسنگ دانستن همه ادیان برای رسیدن به حقیقت. بنابر این معنا که آن را «كثرت‏گرایى دینى» نیز نامیده اند، ادیان مختلف، راههای گوناگونی برای رسیدن به یک حقیقت اند [1] و انسانهای طالب سعادت می توانند هر یک از ادیان الهی را که می خواهند برگزینند و به تعالیمش عمل کنند و به حقیقت متعالی برسند.

 

مهم‌ترین علل پدید آمدن چنین باوری

مواجهه با کاستی های تعالیم کتاب مقدّس، نگرانی برای یافتن راه حلّی برای زندگی مسالمت‌آمیز با پیروان مذاهب گوناگون و آرزوی سعادت برای همه افراد بشر، از مهم‌ترین علل پدید آمدن کثرت گرایی دینی اند. [2]

 

موضع اسلام در برابر کثرت‌گرایی دینی

ما مسلمانان با تکیه بر ادله عقلی و نقلی بر این باوریم که دین، یکی بیش نیست و تعدد نمی پذیرد. حقیقت دین، یکی و آن، تسلیم در برابر خداوند است؛ خداوندی که سلطه و حاکمیّت مطلق و آفریدگاری از آنِ او است و پرستش تنها او را می‌سزد؛ امّا هر امّتی بسته به توانایی، دانایی، عصر و دوره زندگی اش، به این دینِ یگانه، فراخوانده شده است. [3] از نظر اسلام، همه شریعت های پیشین در روزگار خویش حقانیّت داشته‌اند [4]؛ امّا پس از ظهور اسلام، نسخ شده و کنار رفته اند و از آن پس، حقّانیت تنها از آنِ دین اسلام است. [5]

در آیه نوزده انعام می فرماید: «وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ» این قرآن بر من وحی شده است تا شما و هر کس را که این قرآن به او برسد هشدار دهم. نکته ظریفی که در این آیه آمده تعبیر «من بلغ» است. آیه به این مطلب اشاره دارد که این دین به طور عادی و روال طبیعی به هر کسی که در هر جای دنیا به سر می‌برد برسد موظف به پذیرش و گرویدن به آن است. بنابر آیات قرآنی، پیامبر اسلام ص خاتم پیامبران و شریعت اسلام، کامل کننده شرایع پیشین است. از این رو، قوانین این شریعت هدایت بشر را تا ابد بر عهده دارد

این مدّعا سه دلیل دارد که عبارت اند از:

1. دلیل عقلی بسیاری از آموزه‌های ادیان پیشین که امروز در دسترس قرار دارند، با یکدیگر در تعارض و ناسازگاری جدی اند. [6] بنابر حکم عقل، یا همه این آموزه ها برحقّ اند یا همگی بر باطل اند و یا پاره‌ای برحقّ و پاره‌ای دیگر بر باطل.

فرض نخست به حکم عقل ممکن نیست؛ زیرا اجتماع نقیضین حاصل می آید.

فرض دوم نیز ممکن نیست؛ زیرا به این ترتیب راه هدایت بر بشر بسته می شود و این با حکمت و هدایتگری خداوند متعال سازگار نیست.

نتیجه عقلی این می شود که تنها فرض سوم درست است؛ یعنی برخی حق و برخی باطل و این یعنی بطلان کثرت گرایی دینی که همه را بر حق می داند؛ نمی شود هم مسیحیت امروز حق باشد و هم اسلام ناب.

2. سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله ابن سعد می نویسد: در یک روز از محرم سال هفتم هجرت شش سفیر با شش نامه از مدینه خارج شدند و به دربار شش تن از زمامداران آن روز جهان رفتند. این شش زمامدار عبارت بودند از نجاشی پادشاه حبشه، قیصر امپراتور روم، خسرو پرویز امپراتور ایران، مقوقس پادشاه مصر، حارث بن ابی شمر فرمانروای شامات و هوذة بن علی فرمانروای یمامه. [7]

نزول

اینکه پیامبر اسلام به سوی مردم دیگر مناطق جهان و تمدّن های مطرح روزگار، سفیرانی گسیل کرد و پیام اسلام را به گوش آنان رسانید [8]، دلیلی روشن بر جهانی بودن اسلام است و نشان می‌دهد که پیروان دیگر شرایع می باید از شریعت اسلام پیروی کنند [9] و پس از اسلام، ادیان دیگر حقانیّت خویش را از دست داده‌اند. [10]

3. دلیل نقلی از همان آغاز، اسلام خود را به عنوان دینی جهانی (برای همه کس، همه جا و برای همیشه) معرفی کرد. در آیه بیست و هشت سبأ که در مکه نازل شد آمده است:

«وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ»: و ما نفرستادیم تو را مگر برای همه مردم.

در آیه نوزده انعام می فرماید: «وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ» این قرآن بر من وحی شده است تا شما و هر کس را که این قرآن به او برسد هشدار دهم.

نکته ظریفی که در این آیه آمده تعبیر «من بلغ» است. آیه به این مطلب اشاره دارد که این دین به طور عادی و روال طبیعی به هر کسی که در هر جای دنیا به سر می‌برد برسد موظف به پذیرش و گرویدن به آن است. [11]

بنابر آیات قرآنی، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خاتم پیامبران و شریعت اسلام، کامل کننده شرایع پیشین است. از این رو، قوانین این شریعت هدایت بشر را تا ابد بر عهده دارد. آیاتی مانند آیه 3 سوره مائده و آیه 33 سوره توبه عهده دار بیان این معنایند.

و اما نسبت به آموزه‌های بنیادی شرایع پیشین یعنی توحید، وحی و نبوت و نیز معاد (البته به معنای صحیح و به دور از تحریف و انحراف آن) باید گفت که تمامی آنها همچنان پابرجایند و اسلام نیز آنها را پذیرفته است؛ امّا آموزه های فرعی آنها را اگر نیازمند نسخ بوده اند، نسخ کرده است. [12]

ادیان مختلف، راههای گوناگونی برای رسیدن به یک حقیقت اند و انسانهای طالب سعادت می توانند هر یک از ادیان الهی را که می خواهند برگزینند و به تعالیمش عمل کنند و به حقیقت متعالی برسند

برای همین بی اعتباری شریعت های موجود است که مدام از پیروان آنها می خواهد که به اسلام ایمان بیاورند و از قرآن و رسول خدا صلی الله علیه و آله پیروی کنند و این هشدار را نیز به آنها می دهد که اگر تبعیت نکنند روی سعادت را نخواهند دید:

فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فی شِقاقٍ (بقره/137)؛ اگر آنها (اهل کتاب) به همین امور که شما ایمان آورده‌اید ایمان بیاورند هدایت یافته‌اند و اگر سرپیچی کنند از حق جدا شده‌اند. و تردیدی نیست کسی که از حق جدا شود هرگز روی سعادت و آبادانی آخرت را نخواهد دید.

توضیح آیاتی که به ظاهر، همه ادیان را تأیید می کنند آیاتی در قرآن وجود دارد که در نگاه اول گمان می رود در صدد تایید همه ادیان است مانند آیه 69 سوره مائده:

إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ الَّذِینَ هَادُواْ وَ الصَّابِئونَ وَ النَّصَارَی مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الاَخِرِ وَ عَمِلَ صَالِحًا فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هُمْ یحزَنُونَ: بی تردید کسانی که به اسلام گرویده اند و یهودی ها و صابئان و نصارا، هر کدام که به خدا و روز قیامت ایمان آورده و کار شایسته انجام داده باشند، نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می شوند.

علامه طباطبایی(ره) در تفسیر این آیه می نویسد: این آیه در مقام بیان این مطلب است که در باب سعادت و نیک بختی، نامها و القاب هیچ اثری ندارند؛ بنابراین، اینکه عده‌ای خود را به نام مۆمنین و جمعی به نام یهودی و گروهی به نام صابئین و فرقه ای به نام مسیحی نام نهاده اند از این نامگذاری ها چیزی از سعادت نصیبشان نخواهد شد؛ چیزی که سبب سعادت انسان است تنها ایمان به خدا و روز جزا و عمل صالح است؛[13] ایمان و عمل صالحی که در سایر آیات مانند همین آیه (بقره/137) که گذشت بیان شده است.

 

پی نوشت ها:

1.  پلورالیسم دینی، 10

2.  فرهنگ شیعه، 170

3.  مدخل مسائل جدید در علم کلام، 2/ 296

4.  المیزان، 1/ 253

5.  مصنّفات شیخ مفید، 14/ 30

6.  موازنه بین ادیان چهارگانه، 16- 14

7.  الطبقات الکبری، 1/ 258

8.  به نقل یعقوبی: 2/ 77 و طبری: 2/ 31 رسول خدا ص قیصر روم را دعوت به پذیرش اسلام کرد.

9.  آموزش عقاید، 2/ 151

10. شریعت در آئینه معرفت، 98

11. پیام آور رحمت، ص 159

12. المیزان، 5/ 348

13. المیزان، 6/67



- نظرات (0)

ملاک ارزش چیست؟

سعی، تنها دارایی ماست و سعی، با عمل تفاوت دارد. سعی، نسبتِ عمل با قدرت و توانایی انسان را با خود دارد. کسی که از سرمایه اش بخشیده، با کسی که از نانش کم کرده و بخشیده است، برابر نیستند. گرچه عمل‌ها و حجم عمل آن ثروتمند زیادتر است، ولی سعی او اندک است.

آنچه برای انسان می ماند، سعی است، نه عمل؛ که عمل بدون توجّه به توانایی، عامل غرور می شود. آنچه تو را از غرور می رهاند، این مقایسه ی مستمر میان عمل با توانایی، میان عمل تو و عمل‌های دیگرانی است، که برای دنیا می کوشند؛ میان عمل تو برای خدا و عمل تو برای خودت است. این مقایسه ها، تو را از غرور می رهاند؛ که می‌فهمی برای او سعی نداشته ای و حتّی می فهمی که سعی تو، سرعت نداشته و در جایگاه مناسب خود ننشسته است.( نامه های بلوغ، ص: 57)


بعضی ها، ارزش‌ها را در نعمت‌ها و داده ها جست‌وجو می کنند و بعضی ها که از نعمت و دارایی برخوردار نیستند، ارزش‌ها را در عمل و کار انسان می دانند، که می تواند به نعمت‌ها و دارایی‌ها جهت بدهد و از آن‌ها بهره بردارد.

اعتقاد اوّل، انسان را دنیاپرست و اعتقاد دوم، انسان را خودپرست می سازد... اما اگر سعی را ملاک ارزش بدانیم، نه عمل را؛ اگر نسبتِ داده ها و بازدهی را در نظر بگیریم؛ آن‌وقت، از دنیاپرستی و خودپرستی نجات می یابیم؛ همان‌طور که از غرور و یأس آزاد می شویم.

کسی که از یک تومان، یک ریال سود آورده با کسی که از هزار تومان، ده تومان بهره گرفته، مساوی نیست؛ چون او یک دهم سود آورده و این دیگری یک صدم. پس اگر این دیگری از هزار تومان، صد تومان بهره می آورد، تازه باهم مساوی و برابر بودند. این‌گونه، حسرت و افسوس و غرور و یأس شکسته می شود و خوشنودی و رضا، در دل تو خانه می کند؛ که تو بر نعمت‌ها و قدرت‌های بیرون و درون خودت تکیه نداری؛ و می‌دانی که داده ها، بازدهی می خواهد و هنگام حساب‌رسی، نسبت‌ها را در نظر می گیرند و این‌گونه پاداش می دهند و یا بازخواست می کنند.(. نامه های بلوغ، ص: 117)

این، قرآن است که می گوید: «لَیْسَ لِلِانْسانَ الَّا ما سَعى». سعی، تنها دارایی ماست و سعی، با عمل تفاوت دارد. سعی، نسبتِ عمل با قدرت و توانایی انسان را با خود دارد. کسی که از سرمایه اش بخشیده، با کسی که از نانش کم کرده و بخشیده است، برابر نیستند. گرچه عمل‌ها و حجم عمل آن ثروتمند زیادتر است، ولی سعی او اندک است. و آنچه برای انسان می ماند، سعی است، نه عمل؛ که عمل بدون توجّه به توانایی، عامل غرور می شود. آنچه تو را از غرور می رهاند، این مقایسه ی مستمر میان عمل با توانایی، میان عمل تو و عمل‌های دیگرانی است، که برای دنیا می کوشند؛ میان عمل تو برای خدا و عمل تو برای خودت است.

این مقایسه ها، تو را از غرور می رهاند؛ که می‌فهمی برای او سعی نداشته ای و حتّی می فهمی که سعی تو، سرعت نداشته و در جایگاه مناسب خود ننشسته است.( نامه های بلوغ، ص: 57)

 

انسان در گرو عملش

1. وَأَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعی* وَأَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَی؛ و اینکه برای انسان بهره‌ای جز سعی و کوشش او نیست *و اینکه تلاش او بزودی دیده می‌شود.

نه دنیاپرستان به آن‌چه می‌خواهند می‌رسند و نه طالبان آخرت از دنیا محروم می‌شوند، اما با این تفاوت که گروه اول با دست خالی به سرای آخرت می‌روند و گروه دوم با دست‌های پر

تفسیر

"سعی" در اصل به معنی راه رفتن سریع است که به مرحله دویدن نرسیده، ولی غالباً به معنی تلاش و کوشش به کار می‌رود، چرا که به هنگام تلاش و کوشش در کارها انسان حرکات سریعی انجام می‌دهد، خواه کار خیر باشد یا شر.

جالب اینکه نمی‌فرماید: بهره انسان کاری است که انجام داده، بلکه می‌فرماید تلاشی است که از او حاصل شده است، اشاره به این‌که مهم تلاش و کوشش است هر چند انسان احیاناً به مقصد و مقصودش نرسد که اگر نیتش خیر باشد، خدا پاداش خیر به او می‌دهد، چرا که او خریدار نیت‌ها و اراده‌هاست، نه فقط کارهای انجام شده. "و آیا خبر ندارد که سعی و کوشش او به زودی دیده می‌شود"؟ وَأَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری.

نه تنها نتیجه‌های این سعی و تلاش، چه در مسیر خیر باشد یا شر، بلکه خود اعمال او، در آن روز در برابرش آشکار می‌شود، همان‌گونه که در جای دیگر می‌فرماید: یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً.

منطق عقل نیز همین را اقتضا می‌کند که "هر کسی مسئول اعمال خویش و منتفع به اعمال خویش باشد".

این اعتقاد اسلامی سبب می‌شود که انسان به جای پناه بردن به خرافات و یا گناه خویش را به گردن این و آن افکندن، به سراغ سعی و تلاش در اعمال خیر برود، تأثیر تربیتی این عقیده در انسان‌ها کاملاً روشن و غیر قابل انکار است.

درست است که این آیات ناظر به سعی و تلاش برای آخرت و مشاهده پاداش آن در سرای دیگر است، ولی ملاک و معیار اصلی آن، دنیا را نیز در بر می‌گیرد، به این معنی که افراد با ایمان نباید در انتظار دیگران بنشینند که برای آن‌ها کار کنند و مشکلات جامعه آن‌ها را حل نمایند. بلکه خود دامن همت به کمر زده به سعی و تلاش و کوشش برخیزند.

معنای آیه چنین شد که: هیچ انسانی هیچ چیزی را به ملکیت واقعی مالک نیست، تا اثر آن ملکیت، که خیر یا شر، نفع یا ضرر عایدش شود، مگر آن عملی را که کرده و جهدی نموده تنها آن را داراست، اما آن‌چه دیگران کرده‌اند اثر خیر یا شرش عاید انسان نمی‌شود.

ایمان

کوشش در معنویات

2. وَ لِکُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا وَ ما رَبُّکَ بِغافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ؛ و برای هر یک (از این دو دسته)، درجات (و مراتبی) است از آن‌چه عمل کردند و پروردگارت از اعمالی که انجام می‌دهند، غافل نیست.

تفسیر

این آیه بار دیگر این حقیقت را تاکید می‌کند که تمام مقام‌ها، درجات و درکات، زائیده اعمال خود آدمی است و نه چیز دیگر.

متعلق لفظ "کل" ضمیری است که به دو طایفه جن و انس برمی‌گردد و در آیه حذف شده است و معنای آیه این است: برای هر یک از دو طایفه جن و انس درجاتی است از عمل، چون اعمال مختلف است و اختلاف اعمال باعث اختلاف درجات صاحبان اعمال است و خداوند از آن‌چه که این دو طایفه می‌کنند، غافل نیست.

 

زمان تلاش و کوشش

3. وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَالنَّهارَ لِتَسْکُنُوا فیهِ وَلِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ؛ و از رحمت اوست که برای شما شب و روز قرار داد تا هم در آن آرامش داشته باشید و هم برای بهره‌گیری از فضل خدا تلاش کنید و شاید شکر نعمت او را بجا آورید!

 

تفسیر

آری گستردگی دامنه رحمت خدا ایجاب می‌کند که تمام وسایل حیات شما را تامین کند، شما از یک سو نیاز به کار و کوشش و حرکت دارید که بدون‌ روشنایی روز ممکن نیست و از سوی دیگر نیاز به استراحت و آرامش، که بدون تاریکی شب کامل نمی‌شود.

امروز از نظر علمی ثابت شده است که در برابر نور تمام دستگاه‌های بدن انسان فعال و سرزنده می‌شوند: گردش خون، دستگاه تنفس، حرکت قلب و سایر دستگاه‌ها و اگر نور بیش از اندازه بتابد، سلول‌ها خسته می‌شوند و نشاط جای خود را به فرسودگی می‌دهد و بر عکس، دستگاه ‌های بدن در تاریکی شب در آرامش و آسایش عمیقی فرو می‌روند و در سایة آن تجدید قوا و نشاط می‌کنند.

این نیز شایان توجه است که در پایان این سخن مسأله "شکر" را مطرح می‌کند، شکر در برابر نظام حساب شده نور و ظلمت، شکری که خواه و ناخواه انسان را به شناخت منعم و معرفت او وا می‌دارد و شکری که انگیزة ایمان در مباحث اعتقادی است.

برای هر یک از دو طایفه جن و انس درجاتی است از عمل، چون اعمال مختلف است و اختلاف اعمال باعث اختلاف درجات صاحبان اعمال است و خداوند از آن‌چه که این دو طایفه می‌کنند، غافل نیست

تلاش بی ثمر

4. مَنْ کانَ یُریدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فی حَرْثِهِ وَ مَنْ کانَ یُریدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُۆْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ نَصیبٍ؛ کسی که زراعت آخرت را بخواهد، به کشت او برکت و افزایش می‌دهیم و بر محصولش می‌افزاییم و کسی که فقط کشت دنیا را بطلبد، کمی از آن به او می‌دهیم؛ امّا در آخرت هیچ بهره‌ای ندارد.

 

تفسیر

تشبیه جالب و کنایه زیبایی است، انسان‌ها همگی زارعند و این جهان مزرعه ماست، اعمال ما بذرهای آن و امکانات الهی، بارانی است که بر آن می‌بارد، اما این بذرها بسیار متفاوت است، بعضی محصولش نامحدود، جاودانی و درختانش همیشه خرم و پر میوه، اما بعضی دیگر محصولاتش بسیار کم، عمرش کوتاه و زودگذر و میوه‌هایی تلخ و ناگوار دارد.

تعبیر به "یرید"(می‌خواهد و اراده می‌کند) در حقیقت اشاره به تفاوت نیت‌های مردم است، مجموع آیه شرحی است پیرامون آن‌چه در آیة قبل از مواهب و روزی ‌های پروردگار آمده که گروهی از این مواهب به صورت بذرهایی برای آخرت استفاده می‌کنند و گروهی برای تمتع دنیا.

جالب این‌که در مورد کشت کاران آخرت می‌گوید: «نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ»(زراعت او را افزون می‌کنیم) ولی نمی‌گوید از تمتع دنیا نیز بی‌نصیبند، اما در مورد کشت‌کاران دنیا می‌گوید: «مقدارى از آن را كه مى‏خواهند به آن‌ها مى‏دهیم، بعد مى‏افزاید در آخرت هیچ نصیب و بهره‏اى ندارند».

به این ترتیب نه دنیاپرستان به آنچه می‌خواهند می‌رسند و نه طالبان آخرت از دنیا محروم می‌شوند، اما با این تفاوت که گروه اول با دست خالی به سرای آخرت می‌روند و گروه دوم با دست‌های پر.

تعبیر به "نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ" هماهنگ است با آن‌چه در آیات دیگر قرآن آمده، از جمله مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها؛ کسی که کار نیکی انجام دهد ده برابر پاداش او است و لِیُوَفِّیَهُمْ أُجُورَهُمْ وَیَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِه؛ خدا پاداش آن‌ها را به طور کامل می‌دهد، و از فضلش بر آن‌ها می‌افزاید.

گستردگی دامنه رحمت خدا ایجاب می‌کند که تمام وسایل حیات شما را تامین کند، شما از یک سو نیاز به کار و کوشش و حرکت دارید که بدون‌روشنایی روز ممکن نیست و از سوی دیگر نیاز به استراحت و آرامش، که بدون تاریکی شب کامل نمی‌شود

تلاش در راه خدا

1 ـ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواْ وَالَّذِینَ هَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أُوْلَئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ؛ کسانی که ایمان آورده و کسانی که هجرت کرده و در راه خدا جهاد نموده‌اند، آنها امید به رحمت پروردگار دارند و خداوند آمرزنده و مهربان است.

2 ـ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَالَّذِینَ آوَواْ وَّنَصَرُواْ أُوْلَئِکَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ وَالَّذِینَ آمَنُواْ وَلَمْ یُهَاجِرُواْ مَا لَکُم مِّن وَلاَیَتِهِم مِّن شَیْءٍ حَتَّی یُهَاجِرُواْ وَإِنِ اسْتَنصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیْکُمُ النَّصْرُ إِلاَّ عَلَی قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُم مِّیثَاقٌ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ؛ کسانی که ایمان آوردند و هجرت نمودند و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کردند، و آنها که پناه دادند و یاری نمودند، آنها یاران یکدیگرند؛ و آنها که ایمان آوردند و مهاجرت نکردند، هیچ گونه ولایت [= دوستی و تعّهدی] در برابر آنها ندارید تا هجرت کنند! و (تنها) اگر در (حفظ) دین (خود) از شما یاری طلبند، بر شماست که آنها را یاری کنید، جز بر ضدّ گروهی که میان شما و آنها، پیمان (ترک مخاصمه) است؛ و خداوند به آنچه عمل می‌کنید، بیناست.

 

فایده تلاش و کوشش

3 ـ وَ مَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا یُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ*وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ؛ کسی که جهاد و تلاش کند، برای خود جهاد می‌کند؛ چرا که خداوند از همه جهانیان بی نیاز است. و آنها که در راه ما (با خلوص نیّت) جهاد کنند، قطعاً به راه‌های خود، هدایتشان خواهیم کرد؛ و خداوند با نیکوکاران است.

 

 به پایه‌ای نرسد شخص، بی‌رُکوبِ خُطوب                                         

                                                                           به مایه‌ای نرسد مرد، بی‌خیالِ خطر                                

 به رنج اندر است ای خردمند، گنج                                                      

                                                                           نیـابـد کـسـی گـنـج، نـابـُرده رنـج    


سایت لیلة القدر؛ نوشته استاد علی صفایی حائری


نشریه ره توشه، ش 101

 


- نظرات (0)