سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

مادر، نوعى ولایت بر فرزند دارد

حضرت مریمبراى تأمین سعادت فرزند، تنها به تربیت خود متّكى نباشیم، او را به خدا بسپاریم كه توانایى‏هاى ما محدود و عوامل انحراف زیاد است.

إِذْ قَالَتِ امْرَأَةُ عِمْرَانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَكَ مَا فِی بَطْنِی مُحَرَّرًا فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّكَ أَنتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (آل عمران ـ 35)

چون زنِ عمران گفت: «پروردگارا، آنچه در شكم خود دارم نذر تو كردم تا آزاد شده [از مشاغل دنیا و پرستشگر تو] باشد پس، از من بپذیر كه تو خود شنواى دانایى.»

چنان كه در تفاسیر و كتب روایى آمده است: دو خواهر به نام‏هاى «حَنّه» و «اشیاع»، كه اوّلى همسر «عمران» از شخصیّت ‏هاى برجسته بنى اسرائیل، و دوّمى همسر زكریّاى پیامبر بود، بچّه ‏دار نمى‏شدند.

روزى «حَنّه» زیر درختى نشسته بود، پرنده‏اى را دید كه به جوجه‏هایش غذا مى‏دهد. محبّت مادرانه، آتش عشقِ به فرزند را در وجود او شعله‏ور ساخت، در همان حال دعا كرد و مستجاب شد.

از سوى دیگر به شوهرش الهام شد كه فرزندش از اولیاى خدا خواهد بود و بیماران را شفا و مردگان را زنده خواهد كرد.

وقتى «حَنّه» حامله شد، پیش‏بینى كرد آن فرزندى كه كارهاى خارق ‏العاده انجام دهد، پسر خواهد بود، لذا نذر كرد كه فرزندش خدمتكار بیت المقدس شود. امّا چون نوزاد به دنیا آمد، دیدند دختر است. آنها فهمیدند كه آن الهام الهى در مورد خود مریم نبوده است، بلكه درباره فرزند او خواهد بود. (كافى، ج 1، ص 535)

واژه "محرّرا" از ماده "تحریر" گرفته شده كه به معنى آزاد ساختن است.

در اصطلاح آن زمان به فرزندانى گفته مى‏شد كه به خدمت معبد و خانه خدا در مى‏آمدند، تا نظافت و سایر خدمات را بر عهده گیرند و به هنگام فراغت مشغول عبادت پروردگار شوند، و از آنجا كه آنها از هرگونه خدمت به پدر و مادر آزاد بودند، به آنها "محرر" گفته مى‏ شد، و یا از این جهت كه خالص از هرگونه تلاش و كوشش دنیوى بوده‏اند، به آنها محرر مى‏گفتند.

بعضى گفته‏اند كه این دسته از كودكان از موقعى كه توانایى بر این خدمات داشتند تا سن بلوغ، وظایف خود را زیر نظر پدران و مادران انجام مى‏ دادند و پس از رسیدن به سن بلوغ، تعیین سرنوشتشان به دست خودشان بود، اگر مى‏خواستند به كار در معبد پایان داده و بیرون مى‏ رفتند و اگر تمایل داشتند بمانند مى ‏ماندند.

بعضى گفته‏اند: اقدام همسر عمران به نذر، دلیل بر آن است كه عمران در همان حال باردارى او از دنیا رفته بود، وگرنه بعید بود او مستقلّاً چنین نذرى كند.

مریم، جایگاهى خاص دارد. از بیان نذر او، اخلاص او، نام‏گذارى او و استعاذه او این برداشت استفاده مى‏شود. «نَذَرْتُ لَكَ»، «سَمَّیْتُها»، «أُعِیذُها بِكَ»

فَلَمَّا وَضَعَتْهَا قَالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهَا أُنثَى وَاللّهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضَعَتْ وَلَیْسَ الذَّكَرُ كَالأُنثَى وَإِنِّی سَمَّیْتُهَا مَرْیَمَ وِإِنِّی أُعِیذُهَا بِكَ وَذُرِّیَّتَهَا مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ (آل عمران ـ 36)

پس چون فرزندش را بزاد، گفت: «پروردگارا، من دختر زاده‏ام- و خدا به آنچه او زایید داناتر بود- و پسر چون دختر نیست و من نامش را مریم نهادم، و او و فرزندانش را از شیطان رانده شده، به تو پناه مى‏دهم.

مادر انتظار داشت فرزندش پسر باشد، تا بتواند خدمتكار بیت المقدس شود، لذا چون نوزاد دختر به دنیا آمد، با حسرت گفت: پروردگارا! فرزند دخترى زاده‏ام حال چگونه به نذرم عمل كنم؟

خداوند براى تسلّى خاطر این مادر مى‏فرماید: آن پسرى كه انتظارش را داشتى به خوبى این دختر نیست، زیرا این دختر داراى كمالاتى است و مادرِ پسرى مى‏شود كه او نیز مایه‏ى بركت خواهد بود، پس بهره‏ى تو از نسل مبارك چندین برابر خواهد شد.

 

نکات آیه:

1- دختر، پس از بلوغ، عادت ماهانه دارد و نمى‏تواند در مسجد بماند، به علاوه نیروى جسمى دختر و پسر یكسان نیست، و نیز مسائل مربوط به حجاب و باردارى و وضع حمل ادامه این خدمت را براى دختر مشكل مى‏سازد و لذا همیشه پسران را نذر مى‏كردند.

2ـ "مریم" در لغت به معنى زن عبادتكار و خدمتگزار است و از آنجا كه این نامگذارى به وسیله مادرش بعد از وضع حمل انجام شد، نهایت عشق و علاقه این مادر با ایمان را براى وقف فرزندش در مسیر بندگى و عبادت خدا نشان مى‏دهد، و نیز به همین دلیل بود كه او پس از نامگذارى، نوزادش و فرزندانى را كه در آینده از او به وجود مى‏آیند، در برابر وسوسه‏هاى شیطانى به خداوند سپرد.

از امام صادق صلوات اللَّه علیه نقل شده که خدا به عمران وحى كرد به تو فرزندى مبارك خواهم داد كه كور مادرزاد را شفا دهد و مردگان را زنده كند و او را پیامبر بنى اسرائیل خواهم كرد.

عمران این مطلب را به زنش «حنه» خبر داد (مجمع البیان، تفسیر عیاشى‏) معلوم مى‏شود كه حنه فكر كرده آنچه در شكم دارد همین پسر است حال آنكه منظور خدا فرزند دومش بود كه از مریم بدنیا آمد.(تفسیر احسن الحدیث، ج 2)

 

فرزند
پیام‏های آیه 35:

1ـ رشد معنوى زن تا آنجا بالا مى‏رود كه بعد از سال ها انتظار، فرزند خود را نذر خدمت خانه خدا مى‏كند. «امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَكَ»

2ـ افراد دوراندیش، قبل از تولّدِ فرزند به فكر مسیر خدمات او نیز هستند. «نَذَرْتُ لَكَ ما فِی بَطْنِی مُحَرَّراً»

3ـ از خود بگذریم و تنها در راه خدا صرف كنیم. «نَذَرْتُ لَكَ»

4ـ خدمت در مسجد به قدرى ارزشمند است كه اولیاى خدا عزیزان خود را قبل از تولّد نذر آن مى‏كنند. «نَذَرْتُ لَكَ ...»

5ـ موضوع نذر، تاریخى بس طولانى در ادیان الهى دارد. «رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ»

6ـ مادر، نوعى ولایت بر فرزند دارد. «نَذَرْتُ لَكَ ما فِی بَطْنِی»

7ـ میان گذشت از فرزند و برگزیدگى خداوند رابطه است. «اصْطَفى‏»، «آلَ عِمْرانَ»، «نَذَرْتُ لَكَ ما فِی بَطْنِی مُحَرَّراً»

8ـ كسانى در خدمات دینى موفّق‏ترند كه تمام وجود خود را صرف خدمت نمایند، نه بخشى از وقت را. «مُحَرَّراً»

9ـ خدمت فرزند به مادر، حقّ طبیعى مادر و قابل گذشت است. «مُحَرَّراً»

10ـ اگر عزیزترین و محبوب‏ترین چیزها را مى‏دهید، به فكر قبولى آن نیز باشید. «فَتَقَبَّلْ»

در اصطلاح آن زمان به فرزندانى گفته مى‏شد كه به خدمت معبد و خانه خدا در مى‏آمدند، تا نظافت و سایر خدمات را بر عهده گیرند و به هنگام فراغت مشغول عبادت پروردگار شوند، و از آنجا كه آنها از هرگونه خدمت به پدر و مادر آزاد بودند، به آنها "محرر" گفته مى‏ شد، و یا از این جهت كه خالص از هرگونه تلاش و كوشش دنیوى بوده‏اند، به آنها محرر مى‏گفتند

پیام‏های آیه 36:

1ـ تمایلات انسان مهم نیست، مصلحت و خواست خداوند مهم است. «وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ»

2ـ گاهى دختر در پاكى و پاكدامنى، به جایى مى‏رسد كه هرگز پسر به آن نمى‏رسد. «لَیْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‏»

3ـ حضرت مریم مقام والایى دارد. «لَیْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‏» مراد از «كَالْأُنْثى‏» زن خاصّى است.

4ـ براى فرزندان خود، نام نیكو انتخاب نمایید. «إِنِّی سَمَّیْتُها مَرْیَمَ»

مادر، حقّ نامگذارى فرزند خود را دارد. «إِنِّی سَمَّیْتُها»

6ـ تغییرات جزیى، شما را از خدا و اهداف عالى دور نكند. با اینكه فرزند بر خلاف تصوّر دختر شد، امّا نام او را مریم كه به معناى خادمه است گذاشت. «سَمَّیْتُها مَرْیَمَ»

7ـ قبل از هر چیز، به فكر سلامتى فرزند از شرّ شیطان باشید. «أُعِیذُها»

8ـ تنها فرزندان بلافصل را در نظر نگیرید و با دوراندیشى، نسل‏هاى بعدى را نیز در نظر داشته باشید. «أُعِیذُها بِكَ وَ ذُرِّیَّتَها»

9ـ براى تأمین سعادت فرزند، تنها به تربیت خود متّكى نباشیم، او را به خدا بسپاریم كه توانایى‏هاى ما محدود و عوامل انحراف زیاد است. «أُعِیذُها بِكَ»

10- مادر مریم، جایگاهى خاص دارد. از بیان نذر او، اخلاص او، نام‏گذارى او و استعاذه او این برداشت استفاده مى‏شود. «نَذَرْتُ لَكَ»، «سَمَّیْتُها»، «أُعِیذُها بِكَ»

 

11ـ شیطان، دشمن دیرینه نسل بشر است. «أُعِیذُها»، «مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ»


منابع:

تفسیر نور ج 2

تفسیر احسن الحدیث ج 2

تفسیر نمونه ج 2

مجمع البیان

تفسیر عیاشى

كافى، ج1


- نظرات (0)

دوتا هفت تا = کل قران

سبع‌المثانی، یکی از نام‌های سوره حمد است. سبع به معنای هفت و مثانی به معنای دوتاها است. از آن جا که این سوره از هفت آیه تشکیل شده و در هر نماز واجب و مستحب دوبار خوانده می‌شود، یا بنا به روایتی، دو بار(یک بار در مکه و یک بار در مدینه) نازل گردیده است، به آن سبع‌المثانی گفته می‌شود. البته برخی نیز کل قرآن را مثانی و سبع را اشاره به هفت سوره بزرگ آغازین قرآن گرفته‌اند.

در آیات قرآن، سوره حمد یک موهبت بزرگ به پیامبر معرفی شده، و در برابر کل قرآن قرار گرفته است. آن جا که می‌فرماید: (و لقد ءاتیناک سبعا من المثانی و القرآن العظیم) ما برای تو سوره حمد و قرآن عظیم دادیم.

قرآن، با تمام عظمتش در برابر سوره حمد قرار گرفته است. نزول دوبار آن نیز ممکن است به دلیل اهمیت فوق‌العاده و عظمت محتوای آن باشد. این سوره فهرستی از مجموع محتوای قرآن است و در آن به موارد مهمی اشاره شده، مواردی چون: اشاراتی درباره خداوند و صفات او، معاد، شناخت و درخواست حرکت در راه حق و قبول حاکمیت و ربوبیت و رحمانیت خدا، ابراز علاقه به ادامه راه اولیای خدا و بیزاری و انزجار از گمراهان و غضب شدگان.

چنانکه گذشت اهل تفسیر پیرامون این که مقصود از "سبع مثانی" و "قرآن عظیم" چیست؟ دیدگاه‌های گوناگونی ابراز داشته‌اند، برخی برآنند که منظور قرآن و آیات آن است. عده‌ای معتقدند که منظور از "سبع مثانی" سوره‌ی حمد است؛ چرا که این سوره دو بار بر پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) نازل شد.

علامه طباطبایی می‌گوید: کلمه‌ی مثانی صفت تمام قرآن است و خود به خود شامل سوره‌ی فاتحه هم می‌شود

برخی دیگر برآنند که منظور از آن خود قرآن و آیات آن است. نیز گفته شد، منظور سوره‌ی حمد است، یا از آن جهت که دو بار نازل شده و یا از آن حیث که در نماز دو بار قرائت می‌شود. عده‌ای هم گفته‌اند مراد از سبع مثانی سوره‌های طولانی اول قرآن است. وجه نام گذاری آن به جهت تکرار اخبار و عبرت‌های تاریخی است. 1

ولی حق آن است که روایات فراوانی از طریق شیعه و اهل سنت، از پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) امام علی و امام صادق(علیهما‌السلام) وجود دارد که منظور از سبع مثانی سوره‌ی فاتحه است. این سوره علاوه بر سبع مثانی به نام‌های دیگری؛ نظیر أم الکتاب، أم القرآن، قرآن عظیم، شافیه، وافیه، رقیه،‌ کنز و  اساس. هم معروف است 2. خدای متعال می‌فرماید: "ما سبع مثانی و قرآن عظیم را به تو دادیم". 3

از امام صادق(علیه‌السلام) نقل شده است: "همانا [سوره‌ی حمد] به مثانی نامیده شده؛‌ چون که دو بار در دو رکعت قرائت می‌شود". 4

سعید بن جبیر می‌گوید، از ابن عباس درباره سبع مثانی سؤال کردم وی در جواب گفت: سبع مثانی أم‌القرآن است. مراد از سبع هفت آیه در (سوره‌ی حمد) است و معنای مثانی تکرار سوره‌ی حمد در هر رکعت است و این هم مختص همین سوره است، نه سوره‌های دیگر قرآن. 5

صاحب تفسیر کاشف احتمال دیگری بر این مسئله اضافه کرده و گفته است: یا از آن جهت است که در این سوره، بین ذکر ربوبیت و عبودیت جمع شده است. 6

علامه طباطبائی در تفسیر المیزان به مسئله مهمی در این موضوع اشاره کرد و می‌گوید: سبع مثانی یکی از اسمای سوره‌ی حمد است. بنا بر آنچه را که در بسیاری از روایات از پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) و ائمه (علیهم‌السلام) نقل شده، سبع مثانی به سوره‌ی حمد تفسیر شده است.

قرآن

پس وجهی برای سخن آنان که گفته‌اند: سبع مثانی هفت سوره طولانی اوایل قرآن است، یا هفت سوره‌ای است که با "حا، میم" شروع می‌شود و یا هفت کتابی است که بر پیامبران نازل شده است،‌ نمی‌ماند؛ چرا که دلیل از قرآن و روایات بر این گفته‌ها وجود ندارد. 7 وی در عین حال می‌گوید: کلمه‌ی مثانی صفت تمام قرآن است و خود به خود شامل سوره‌ی فاتحه هم می‌شود.

در این که منظور از "من المثانی" چیست؟ آیا "من" برای تبعیض است،‌ یا برای تبیین، همچنین در کیفیت اشتقاق واژه‌ی "مثانی" و علت نام گذاری آن، میان مفسران اختلاف زیادی وجود دارد.

و آنچه سزاوار است گفته شود- و خدا داناتر است- این است که حرف" من" برای تبعیض است، زیرا خدای سبحان در جای دیگر، همه آیات قرآنی را به مثانی خوانده و فرموده است" کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم‏" 8. و آیات سوره‌ی حمد از جمله آن است. پس سوره‌ی حمد بعضی از مثانی است، نه تمام آن. 9

صاحب تفسیر من وحی القرآن علاوه بر وجوه ذکر شده در تسمیه سوره حمد به سبع ثانی، وجه دیگری ذکر کرده و می‌گوید: سوره حمد را از آن جهت سبع مثانی می گویید که معانی آن در آیات قرآن تکرار شده است. 10

صاحب تفسیر نمونه در تفسیر آیه "و لقد آتیناک سبعاً من المثانی و القرآن العظیم"، می‌گوید: چنان که معلوم است، سبع همان عدد هفت است و مثانی عدد 2 است. بدین جهت اکثر مفسران گفته‌اند سبع من المثانی کنایه از سوره‌ی حمد است و روایات هم به همین معنا اشاره دارند.

فلسفه‌اش این است که از هفت آیه تشکیل شده است و به جهت اهمیت و عظمت مطالبش دو بار بر پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) نازل شده است. یا این که مرکب از  دو قسمت است. نصف این سوره حمد و ثنای خدای متعال و نصف دیگرش دعا و عبادت است. 11 و یا به خاطر این است که در هر نماز دو مرتبه قرائت می‌شود.

حقیقت آن است، اخبار رسیده از طریق شیعه و سنی تأکید می‌کند که سبع مثانی همان سوره‌ی حمد است و علتش آن است که در دو رکعت نماز دو بار قرائت می‌شود

برخی از مفسران احتمال داده‌اند، سبع اشاره به هفت سوره طولانی ابتدای قرآن است و مثانی کنایه از خود قرآن است؛ چرا که قرآن دو بار بر پیامبر گرامی اسلامی (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) نازل شد. یک بار به صورت کامل و دفعی و بار دیگر به صورت تدریجی بر حسب حوادث و احتیاجات زمان نازل شده است. بنابراین، معنای سبع المثانی هفت سوره از سوره‌های

قرآن

مهم قرآن است. دلیل این گروه آیه 23 سوره‌ی زمر است که در آن خداوند می‌فرماید:

"خدا قرآن را فرستاد که بهترین حدیث است. کتابی است که آیاتش در کمال فصاحت (و اعجاز) با هم متشابه است.؛یعنی دو مرتبه بر پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم)‌ نازل شده است.

به نظر می‌رسد تفسیر اول به واقع نزدیک‌تر باشد. به ویژه این که روایات اهل بیت (علیهم‌السلام) اشعار دارد که سبع مثانی همان سوره‌ی حمد است.

راغب اصفهانی در کتاب مفردات می‌گوید: کلمه‌ی مثانی بر قرآن اطلاق شده است،‌ به جهت تکرار آیاتش. این تکرار همان چیزی است آن را از دست برد تحریف حفظ کرده و می‌کند. علاوه بر این، حقایق قرآن در هر دوره و زمانی به شکل جدید تجلی پیدا می‌کند، لذا سزاوار است که به مثانی توصیف شود.

به هر حال، ذکر عبارت "قرآن عظیم" بعد از ذکر سوره‌ی حمد، با توجه به این که سوره‌ی حمد جزو قرآن است،‌ دلیل دیگری است بر اهمیت و عظمت این سوره مبارکه. در ادبیات عرب و غیر عرب، فراوان جزء در مقابل کل ذکر می‌شود. این به جهت اهمیت آن (جزو) است. 12



پی‌نوشت‌ها:

[1] ارشاد الاذهان الی تفسیر القرآن، ص 272.

[2] همان، ص 5؛ اعراب القرآن و بیانه، ج 1، ص 51.

[3] الحجر، 87.

[4] آلاء الرحمن فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 51.

[5] احكام القرآن (الجصاص)، ج 1، ص 28.

[6] تفسیر الكاشف، ج 1، ص 33.

[7] المیزان، ج 12، ص 191.

[8] الزمر، 23.

[9] المیزان، ج 12، ص 191.

[10] تفسیر من وحی القرآن، ج 13، ص 176.

[11] مجمع البیان، ج 1، ص 17؛ نور الثقلین، ج 3، ص 28 – 29.

[12] تفسیر نمونه، ج 8، ص 109.

 


- نظرات (0)

چه شد که اسرائیلیات در تفاسیر قرآن وارد شد؟

اسرائیلیات

 


«اسرائیلیات» به روایت هایی اطلاق می شود که از طریق فرهنگ یهودى وارد حوزه اسلامى شده اند[1] ؛ اما در یک معنای گسترده، به هر روایت و یا حکایتی که از منابع غیر اسلامى وارد قلمرو فرهنگ اسلامى شده «اسرائیلیات» گفته می شود.[2]

 

سرآغاز و چگونگی رهیابی اسرائیلیات به فرهنگ اسلامی

حضور یهودیان در سرزمینی که بعدها اسلام در آن ظهور کرد و برتری فرهنگی آنان نسبت به فرهنگ جاهلی مشرکان آن منطقه سبب شده بود که آنها مرجع علمی مشرکان آن سامان به خصوص در مدینه قرار گیرند. این وضع تا ظهور اسلام ادامه داشت. با طلوع اسلام و درخشش آن در منطقه و بعد استقرار حکومت اسلامی در مدینه همچنان آن ارتباط و مراجعه علمی به یهودیان ادامه داشت و مشرکان و برخی نو مسلمانان برای پاسخ به سوالاتی مربوط به خلقت، تاریخ ملّتهاى گذشته و ... که گمان می کردند جواب آن در اسلام نیست به آنها رجوع کرده و پاسخ آنها را وارد فرهنگ جامعه اسلامی می کردند.

رجوع به اهل ‏كتاب به همین منوال ادامه داشت، تا اینكه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله، به ‏طور صریح مسلمانان را از مراجعه به آنان منع كرد[3] ؛ ولى با وجود این نهى صریح ، گروهى از مسلمانان همچنان این کار را ادامه می دادند.

با رحلت پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و کنار گذاشتن جانشین عالِم و دروازه علم آن حضرت یعنی، على علیه السلام و صحابیان دانشمندى همچون ابن‏ عباس و ابن ‏مسعود از سوی عده زیادی از مسلمانان، راه برای سرازیر شدن اسرائیلیات به فرهنگ اسلامى بازتر شد؛ به همین جهت، ذهبى مى‏نویسد: داخل شدن اسرائیلیات در تفسیر از امورى است كه به دوران صحابه بازمى‏گردد.[4]

بخش فراوانی از اسرائیلیات ، خرافه هایی هستند که اهل ‏كتاب در عهد صحابه ساختند و در پوشش تظاهر به اسلام آنها را وارد فرهنگ اسلامى کردند.

«اسرائیلیات» به روایت هایی اطلاق می شود که از طریق فرهنگ یهودى وارد حوزه اسلامى شده انn ؛ اما در یک معنای گسترده، به هر روایت و یا حکایتی که از منابع غیر اسلامى وارد قلمرو فرهنگ اسلامى شده «اسرائیلیات» گفته می شود

شیوع پدیده داستان سرایى و گرویدن شمار بیشترى از اهل ‏كتاب به اسلام و نیز رغبت بیشتر مسلمانان به شنیدن داستان هاى ملّت هاى پیشین سبب ورود اسرائیلیّات بیشترى به حوزه تفسیر و حدیث اسلامى شد.

این تهاجم فرهنگی ادامه داشت تا اینکه نوبت به عصر تدوین تفسیر رسید. در این عصر، برخى مفسّران بخش اعظم این روایات اسرائیلى را وارد تفسیر كردند.[5] به این ترتیب «اسرائیلیات» یا همان روایات بیگانه با اسلام، وارد منابع تفسیری و حدیثی شدند.

 

گسترش بعد از نفوذ

افزون بر عوامل ورود، زمینه‏ها یا عواملى نیز باعث شد تا این روایات، در دایره ‏اى وسیع، گسترش یافته همه شئون اخلاقى، اعتقادى و مذهبى مسلمانان را دربرگیرد. مهمترین این زمینه‏ها عبارتند از:

1. ضعف فرهنگى عرب

جهالت و بى ‏سوادى اعراب از یک سو ؛ بهره‏ مندی اهل ‏كتاب از آیین و كتاب آسمانى از سوی دیگر سبب شد تا اعراب، هر آنچه را اهل‏ كتاب مى‏گفتند بپذیرند.[6]

2. كینه و دشمنى شدید یهود با اسلام

یهودیان با ظهور اسلام، موقعیّت سیاسى، اجتماعى و اقتصادى خود را از دست رفته ‏دیدند. از سوى دیگر پیامبر خاتم از میان آنان برانگیخته نشد؛ از این ‏رو از اسلام و مسلمانان كینه بسیار شدیدى در دل داشتند و همواره درصدد نابودى و ضربه زدن به اسلام بودند و چون از طریق مقابله نظامى و همدستى با مشركان نتوانستند به این هدف دست یابند، از درِ حیله و تزویر وارد شده، با پذیرش اسلام و تظاهر به آن و جلب اعتماد برخى مسلمانان، عقاید خرافى فراوانى را وارد فرهنگ اسلامى كردند.[7]

3. ایجاز و گزیده‏ گویى قرآن

قرآن‏ كریم طبق ساختار ویژه خود در بازگویى داستانهاى تاریخى، فقط به ذكر آنچه با هدف و مقصود كلام ارتباط داشته، بسنده كرده و به جزئیّات این داستانها كمتر پرداخته است. این امر، گروهى از صحابه را بر آن داشت تا براى به دست آوردن جزئیات، به اهل‏ كتاب كه این داستانها در كتابهایشان با تفصیل بیشترى آمده است، مراجعه كنند.[8]

حضرت محمد صلی الله و علیه و آله

4. ممنوعیّت نگارش حدیث

خلأ حاصل از ممنوعیّت نگارش حدیث پیامبر (صلی الله علیه و آله) و نشر آن كه در صدر اسلام به دستور خلفا، به ویژه خلیفه دوم پدید آمد و تا یك قرن بعد ادامه یافت، زمینه مناسبى را براى بدعت هاى یهودى و یاوه ‏هاى مسیحى و افسانه‏هاى زردشتى، به ویژه از سوى یهود و نصارا پدید آورد تا اینان احادیث فراوانى را جعل كنند و آن را به پیامبران الهى از جمله پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله نسبت دهند.[9]

 

اقسام اسرائیلیات و اعتبار آنها

روایات اسرائیلى را می توان به دو دسته کلی تقسیم کرد: این روایات یا در كتابهاى عهدین وجود دارند یا ندارند. بیشتر آنچه از اهل ‏بیت علیهم السلام در مقام احتجاج با اهل‏ كتاب به آن استناد شده از قسم اول است؛ اما بیشتر قسم دوم - اگر نگوییم همه آنها - مطالبى ساختگى هستند كه هیچ اصل و اساسى ندارند و منشأ آن، شایعات عوام و ساختگى است؛ بدین جهت نمى‏توان آنها را پذیرفت.

قسم اول، خود به سه دسته تقسیم مى‏شوند:

1. روایاتی که در اصول و فروع با شریعت اسلام موافقند كه این قسم پذیرفته می شوند؛ مانند آنچه در مزامیر آمده است:

متوكّلان و امیدواران به پروردگار، وارث زمین خواهند شد.[10] که این گزاره را قرآن تصدیق کرده است و می فرماید: «و لَقَد كَتَبنا فِى الزَّبورِ مِن بَعدِ الذّكرِ انَّ الارضَ یَرِثُها عِبادِىَ الصلِحون»[11]

2. روایاتی که با شریعت اسلام مخالفند كه این قسم پذیرفته نمی شوند؛ مانند آنچه در سِفر خروج آمده كه مى‏گوید:

هارون، خود گوساله‏اى را براى پرستش بنى‏اسرائیل ساخت؛ نه سامرى.[12] که این گزاره، با هدف خداوند از ارسال رسولان و آیات قرآن در تضادّ است كه مى فرماید: «فَكَذلِكَ القَى السّامِرىّ فَاخرَجَ لَهُم عِجلًا جَسَدًا لَهُ خوارٌ فَقالوا هذا الهُكُم و الهُ موسى‏ ...»[13]

3. روایاتی که اسلام درباره‏اش سكوت كرده است که این دسته، در ابتدای امر، نه پذیرفته می شوند و نه رد ؛ بلکه کارشناسان علم حدیث، آنها را وارد چرخه حدیث شناسی می کنند تا بر اساس قواعد شناخت حدیث صحیح از غیر صحیح، میزان اعتبار و اعتماد به آنها بررسی شود. [14]

شیوع پدیده داستانسرایى و گرویدن شمار بیشترى از اهل ‏كتاب به اسلام و نیز رغبت بیشتر مسلمانان به شنیدن داستان هاى ملّتهاى پیشین سبب ورود اسرائیلیّات بیشترى به حوزه تفسیر و حدیث اسلامى شد

رویکرد مفسران به اسرائیلیات

با آغاز تدوین تفسیر، اسرائیلیات فراوانى كه وارد حوزه فرهنگ اسلامى شده بود، به تفاسیر نیز راه یافت. اما از همان ابتدا تا کنون روش تعامل مفسران با این روایتها یکسان نبود. تفاسیر را می توان بر اساس رویکرد مولفان آنها به اسرائیلیات، به چند دسته تقسیم كرد:

1. تفاسیرى كه اسرائیلیات فراوانى را بدون سند و بدون اینكه به نقد یا ردّ آنها بپردازند، نقل کرده اند؛ مانند تفسیر مقاتل بن ‏سلیمان (م 150) و الدرالمنثور سیوطى.

2. تفاسیرى كه اسرائیلیات را با سند، ذكر كرده و جز در مواردى اندك، به نقد آن نپرداخته‏اند؛ مانند جامع‏البیان طبرى.

3. تفاسیرى كه اسرائیلیات را با سند ذكر كرده و در بیشتر موارد به نقد و بررسى آنها پرداخته‏اند؛ مانند تفسیر القرآن العظیم ابن‏كثیر.

4. تفاسیرى كه اسرائیلیات را بدون سند نقل كرده و بیشتر به نقد آن پرداخته‏اند؛ مانند مجمع‏البیان فى تفسیرالقرآن طبرسى و روض ‏الجنان و روح‏ الجنان ابوالفتوح رازى.

5. تفاسیرى كه ضمن حمله شدید به اسرائیلیات و ناقلان آنها، خود در مواردى گرفتار این روایات شده و بدون نقد، آنها را در تفاسیر خود آورده‏اند؛ مانند الجامع لاحكام القرآن قرطبى و روح ‏المعانى فى تفسیرالقرآن آلوسى.

6. تفاسیرى كه از نقل اسرائیلیات احتراز و جز در موارد اندك، همراه با نقد و ردّ آنها، از ذكر این روایات خوددارى كرده‏اند؛ مانند المیزان فى تفسیر القرآن علامه طباطبایى ره كه گاهى اسرائیلیات را با سند یا بدون سند و با ذكر منبع نقل كرده؛ امّا با معیارهاى عرضه بر قرآن، سنّت و عقل به نقد این روایات مى‏پردازد.

 

پی نوشت ها :

1. التفسیر و المفسرون، ذهبى 1/165

2. اسرائیلیات در تفاسیر، ص 71- 77

3. روایات متعدّدى در منع از مراجعه به اهل ‏كتاب از پیامبر ص و صحابه وارد شده است؛ از جمله در روایتى نقل شده كه پیامبر پس از مشاهده نسخه‏اى از تورات در دست عمر، به شدّت خشمناك شد و مسلمانان را از پرسش از اهل ‏كتاب منع كرد. سپس فرمود: اگر موسى ع نیز اكنون زنده بود براى او پیروى جز از دین من جایز نبود. مسند احمد 4/376- 377؛ سنن الدارمى1/115

4. التفسیر و المفسرون، ذهبى 1/169

5. همان 1/175- 177

6. مقدمه ابن‏ خلدون 3/1031

7. اضواء على السنة المحمدیه، ص 145- 146

8. التفسیر و المفسرون، ذهبى 1/169

9. الملل و النحل 1/68- 69، 77

10. كتاب مقدس، مزامیر، 37: 9

11. 105/انبیاء

12. كتاب مقدس، خروج 32: 21- 24

13. 87-97/طه

14. التفسیر والمفسرون، معرفت 2/141


- نظرات (0)

متداول ترین اسامی قران

قرآن

کتاب الهی مسلمانان، در آیات بسیاری خود را با اوصاف و نام‌هایی معرفی می‌کند که در آن‌ها، رازهایی نهفته است و هر کدام جلوه‌ای از گوهر ذات و نور صفات این کتاب جاودانه را به نمایش می‌گذارند.

در نتیجه، پژوهش درباره اسماء و صفات قرآن، امری ضروری بوده و در شناخت هر چه بهتر این کتاب الهی تأثیر بسزایی خواهد داشت


نام قرآن در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله)

درباره اینکه در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از مجموعه وحی الهی به چه نام مشخصی یاد می‌شده، سخن قطعی و روشنی در دست نیست. چه، هنوز باب وحی مسدود نشده و تدوین قرآن کامل نگردیده بود.

البته در همان آیات صدر نزول، کلمه "قرآن" نازل گردیده و این نام بر تمام یا بخشی از کلام الهی یا هر دو اطلاق می‌گشت. اما نام‌ های دیگری همچون کتاب، ذکر، فرقان و ... از نام‌های بسیار مذکور در قرآن بودند.

بنابراین نام رایجِ مشخصی که همه در آن زمان بر آن اتفاق نظر داشته باشند، بازگو نشده است.

 

اولین نام پس از رحلت رسول مکرم(صلی الله علیه و آله)

از فحوای عبارات، احادیث و اخبار چنین فهمیده می‌شود که نام اولی که پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر مجموعه آیات الهی نهاده‌اند ظاهراً "مصحف" بوده است. این کلمه به همین صورت در قرآن مجید نیامده است اما هم ‌ریشه آن "صُحُف" هشت بار ذکر گردیده است.[نجم/36، عبس/13، اعلی/18 و 19، طه/133، تکویر/10، مدثر/52، بینه/2.]

صُحُف جمع صحیفه است و صحیفه چیزی است که گسترده و گشاده باشد. به همین دلیل صحفه‌ای را که بر آن می‌نویسند صحیفه گویند. صحف و صحیفه از کلمات رایج عربی پیش از اسلام است. مصحف مجموعه صحیفه‌های نوشته شده است که بین دو جلد قرار گرفته باشد، گر چه گاهی هم صحف همین معنی را می‌دهد.

 

نام اصلی و نام‌های غالبیِ قرآن

نام اصلی این کتاب آسمانی، "القرآن" است؛ همان نامی که خدای متعال خود برای آن معین فرمود و اسم عَلَم می‌باشد، نه آنکه رهاورد غلبه استعمال و به اصطلاح، از باب عَلَمِ به غلبه باشد.

چون قرآن پیروانش را به نجات و خلاص از بدبختی‌ها می‌كشاند فرقان خوانده شده است. هم چنان كه در آیه كریمه "إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً"؛ "اگر پرهیزكار شوید براى شما فرج و گشایشى خواهد بود" آمده است

در قرآن و روایات، هرگاه خواسته شده که از قرآن، صرفا به صورت مسند الیه یاد شود، بیشتر از این نام ذکر شده است و در مجموع، هیچ نامی به اندازه این نام، بر قرآن اطلاق نشده است.

علاوه بر این "القرآن" نام اختصاصی قرآن است و کتاب‌های آسمانی دیگر، معمولاً به آن نامیده نمی‌شود. تنها در یک مورد، از تورات به قرآن تعبیر شده است و آن نیز از باب مجاز و برای اِشعار به اینکه نکوهش و تهدیدی که موتجه مقتسمان تورات بوده، شامل مقتسمان قرآن نیز می‌شود.

سایر عناوینی که برای قرآن به کار می‌روند همگی، نخست به عنوان صفت، درباره قرآن به کار رفته‌اند؛ حال یا حیثیت و کاربرد وصفی هم چنان ادامه یافته است و یا در اثر کثرت استعمال، از صفات غالبیِ قرآن درآمده‌اند و حیثیت اسمی یافته‌اند.

اگر صفتی باقی مانده باشد، از صفات قرآن شمرده می‌شود و اگر حیثیت اسمی یافته باشد، عَلَمِ به غلبه محسوب می‌شود.

 

معنای برخی از مهم‌ترین نام‌های قرآن

قرآن

كلمه "قرآن" از نظر لغت به معناى قرائت است و به قول ابن عباس مصدر «قرأت» یعنى خواندم می‌باشد و قتاده آن را مصدر "قرأت الشی‏ء" یعنى بعضى از آن چیز را به بعض دیگر جمع و ضمیمه كرده‏ام می‌داند.

همان طور كه "نوشته شده" را "كتاب" و حساب شده را "حساب" می‌گویند در آنجا نیز خوانده شده را به نام خواندن (قرآن) نامیده‌اند.

قرآن

كتاب

كتاب به معناى جمع است همان طور كه می‌گویند "كتبت السقاء"، "مشک را جمع كردم" وقتى كه آن را با درفش به هم بدوزند و جمع كنند.

 

فرقان

به قول ابن عباس چون قرآن با دلیل‏هاى محكمش حق را از باطل جدا می‌كند به اسم "فرقان" نامیده شده است.

بعضى دیگر می‌گویند چون قرآن پیروانش را به نجات و خلاص از بدبختی‌ها می‌كشاند فرقان خوانده شده است. هم چنان كه در آیه كریمه "إَن تَتَّقُواْ اللّهَ یَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَاناً "؛ "اگر پرهیزكار شوید براى شما فرج و گشایشى خواهد بود" (انفال/29) آمده است.

 

ذكر

در قرآن آمده است: "إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ " (حجر/9).  تعبیر از قرآن به "ذكر" ممكن است به دو مناسبت باشد:

1ـ این كتاب یادآورى خدا است به بندگان نسبت به فرایض و احكام.

2ـ قرآن شرف و افتخاریست براى كسى كه بدان ایمان آورد.

 

تعداد نام‌های قرآن

در تعداد نام‌های قرآن اختلاف آشکاری بین مفسران و عالمان وجود دارد.

به عنوان نمونه مرحوم طبری در مجمع البیان چهار نام برای قرآن ذکر کرده است.

ابن تیمیه 47 نام از نام‌های مذکور در قرآن را برشمرده و شیذله در البرهان 55 نام برایش استخراج می‌کند.

كلمه "قرآن" از نظر لغت به معناى قرائت است و به قول ابن عباس مصدر «قرأت» یعنى خواندم می‌باشد و قتاده آن را مصدر "قرأت الشی‏ء" یعنى بعضى از آن چیز را به بعض دیگر جمع و ضمیمه كرده‏ام می‌داند

این اختلاف بیش از آنکه ریشه در مبانی و نوع استنباطات علمی داشته باشد، صوری بوده و از اختلاف در معانی اصطلاحات مربوط برمی‌خیزد؛ زیرا هر دسته، بر پایه معنا و اصطلاحی خاص، به شمارش نام‌ها و صفات قرآن پرداخته‌اند.

پس تفاوت مشهود در شمارگان نام‌های قرآن، تماماً مربوط به اختلاف نظر حقیقی در تعداد آن‌ها نیست.

نام‌های قرآن، از نظر تعداد و الفاظ محدود و توقیفی نیستند. هر نامی که قابل انتزاع از یکی از ابعاد قرآن و نمودار جهتی از برجستگی‌هایش باشد، می‌توان از نام‌های قرآن محسوب گردد؛ خواه در قرآن و احادیث آمده باشد و یا نه؛ زیرا کنه حقیقت این کتاب، در محدوده وصف و احاطه چند ده نام نمی‌گنجد. البته این سخن به معنای توصیه به افتادن در وادی جعل نام‌ها و صفات جدید برای قرآن نیست؛ زیرا کاری است بی‌ضرورت و لغزش‌ خیز و چه بسا به وضع نام‌ها و صفاتی نامتناسب با حرمت و کرامت قرآن و نامنطبق بر حقیقت قرآن بینجامد.

 

نتیجه

برای قرآن نام و صفات گوناگونی برشمرده‌اند و در تعداد این اسامی به دلیل اختلاف در معانی اصطلاحات، اختلاف نظرهایی جدی وجود دارد و از چهار تا پنجاه و اندی نام برای قرآن ذکر کرده‌اند.

اسامی قرآن از آن جهت که هر یک به بُعدی خاص از این کتاب آسمانی دلالت دارند توقیفی نمی‌باشند. لکن این به دلیل سهل گرفتن این وادی و قرار دادن نام‌هایی از جانب خود برای قرآن نیست.

اولین نامی که پس از رحلت نبی مکرم(صلی الله علیه و آله) بر کتاب آسمانی ایشان نهادند "مصحف" بود. لکن متداول ‌ترین نام برای آن "قرآن" می‌باشد.


منابع:

تاریخ قرآن، محمود رامیار، ص 26.

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏1، ص 25.

مقاله "اهمیت و تاریخچه پژوهش درباره صفات قرآن و نام‌های آن"، ابو القاسم عینی پور.

مقاله "نام‌ها و صفات قرآن از نگاه قرآن و سنت"، محمد احسانی فر لنگرودی.


- نظرات (0)

تخفیف درعذاب جهنم


عذاب

اگر مدیریت و قاطعیت در کنار مهربانى و ملاطفت نباشد، ناهنجارى پیش می آید و نشانه ضعف و بی عدالتى است. از این رو اعتقاد به وجود جهنم آثار تربیتى فراوانى براى جلوگیرى از زشتى و پلیدى دارد و اگر گفته شود، این گونه آثار براى مردم دنیا قابل قبول است اما در آخرت که کار از کار گذشته و چه گناهکاران عذاب بشوند و چه عذاب نشوند براى خداوند فرقى نمی کند! پس خوب است که خداوند در آخرت در جهنم چشم پوشى کند!!

پاسخ داده می شود که چنین روشى نشانه خلاف وعده خدا و خلاف عدالت خداست و خداوند از هر دو خلاف و تخلف، منزّه و پاک است.

متن آیه و ترجمه آن به شرح ذیل می‌باشد:«خَالِدِینَ فِیهَا لاَ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَلاَ هُمْ یُنظَرُونَ» (البقره، 162)

ترجمه: جاودانه در آن (لعنت) باشند، نه عذابى از آنها كاسته گردد و نه مهلت داده شوند (تا پوزش طلبند).

کلیات:

الف – ابتدا دقت نماییم که هیچ یک از اسمای الهی با دیگری در تضاد یا حتی اختلاف نمی‌باشد، چرا که خداوند متعال مرکب از اجزا نیست که برخی از اجزایش با یکدیگر اختلاف یا تضاد داشته باشند. خداوند جلیل، واحد و احد است، و همه اسمای الهی که گاه به آنها صفات می‌گوییم، عین ذات هستند.

ب – سپس دقت نماییم که قرآن کریم، کلام الله است، لذا در آن نیز اعوجاج یا تضاد دیده نمی‌شود. پس اگر هنگام تلاوت قرآن کریم، با سوالی مواجه شدیم، نباید سریعاً علم خود را کامل و یقینی دانسته و در اسماء و صفات خدا یا آیات قرآن تردید کرده و سوال نماییم "آیا مغایرت ندارد"، بلکه باید در علم خود تردید کرده و بپرسیم: "پاسخ این سوال چیست؟".

ج – سپس دقت کنیم که وقتی یک گزاره [چه آیه قرآن کریم، چه حدیث و چه هر گزاره‌ی دیگری] را مطالعه می‌کنیم، اگر جمله مستقل است، مستقل مطالعه کنیم و اگر قبل و بعد دارد، حتماً بدان توجه کنیم. چرا که یا در تداوم و اکمال جمله قبل است و یا در جمله بعد کامل شده است و خلاصه یک موضوع را شرح می‌دهد.

1- خداوند متعال، "رحمان و رحیم" است، اما دلیل نمی‌شود که علیم، حکیم، عادل و ... (سایر اسماء و صفات کمالیه) نباشد. پس لعنت و غضب هم دارد. نظام خلقت را عالمانه، حکیمانه و عادلانه و در ظل رحمت خود خلق کرده است، لذا هر کس به نتیجه‌ی کرده خویش می‌رسد.

2- خداوند متعال در آیه‌ی قبل فرمود: "کسانی که کافر زندگی کنند و کافر بمیرند" مشمول این خلود در جهنم می‌شوند.

خب کسی که کافر زیسته و کافر مرده است، در تمام طول حیات دنیوی‌اش، به او فرصت داده شده و او خودش فرصت‌ها را سوزانده است. در حیات اخروی که پرده‌ها کنار رفته، همه ایمان به وجود حق تعالی می‌آورند، چه آن که در بهشت متنعم است و چه آن که در جهنم معذب است.

وانگهی دیگر فرصتی برای بازگشت و جبران نیست. چون عالَم و دوران "اختیار و عمل" به پایان رسیده و برچیده شده است. حال او کجا می‌خواهد برگردد، ایمان بیاورد و عمل صالح انجام دهد؟

رحمت و مهربانى خداوند، همراه با حكمت و عدالت است. از این رو اگر خطا به اندازه‏اى باشد كه نیاز به تنبیه و یا اخراج داشته باشد، لازم است چنین كارى انجام بگیرد و اگر خطا بسیار سنگین باشد (مانند اعتیاد و یا قتل دیگر بى‏گناه)، حتى پدر و مادر نیز فرزند خود را به مراجع قضایى جهت مجازات معرفى مى‏كنند.

3-در آیه‌ی بعد نیز تأکید و تصریح می‌نماید که خداوند متعال "رحمان و رحیم" است. اما اگر کسی به کفر یا شرک روی آورد، خدا را در بُعد نظری و ایمان و نیز در بُعد عملی، إله واحد نبیند، خود را از ظل و شمول رحمت الهی خارج کرده است. لذا مشمول لعنت (دوری از رحمت) می‌شود.

حال سه آیه‌ی مورد بحث را یک جا تلاوت می‌کنیم و در آن تدبر می‌نماییم:

«إِنَّ الَّذِینَ كَفَرُوا وَمَاتُوا وَهُمْ كُفَّارٌ أُولَئِكَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَالْمَلآئِكَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ» (البقره، 161)

ترجمه: به یقین آنان كه كافر شدند و كافر مُردند، لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنهاست.

نکته:

این که می‌فرماید لعنتِ الله، ملائکه و جمیع انسان‌ها، معنایش این نیست که حتماً به لفظ آن کافر را لعنت می‌کنند، بلکه یعنی رحمت الهی به هیچ وسیله و هیچ واسطه‌ای، شامل آنها نمی‌گردد. نه خدا خودش به او نظر رحمت می‌اندازد، نه ملائکه و انسان‌ها (مثل روابط دنیا) واسطه رحمت الهی برای او می‌شوند.

«خَالِدِینَ فِیهَا لاَ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَلاَ هُمْ یُنظَرُونَ» (البقره، 162)

ترجمه: جاودانه در آن (لعنت) باشند، نه عذابى از آنها كاسته گردد و نه مهلت داده شوند (تا پوزش طلبند).

نکته:

وقتی کافر زیست و کافر مُرد، کلّاً از شمول رحمت دور می‌شود، پس چون همیشه مشمول لعنت است، همیشه معذب می‌ماند.

«وَإِلَـهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ» (البقره، 263)

ترجمه: و خداى شما خدایى یگانه است، جز او خدایى (مستحق پرستش) نیست كه بخشنده و مهربان است.

نکته:

خداوند متعال رحمان و رحیم است، اما کسی مشمول رحمت‌های دنیوی و اخروی او می‌گردد که اله، ربّ و معبودی جز او نگیرد و کفر و شرک نورزد. 

جهنم، تنها براى كسانى است كه همه راه‏هاى خوشبختى و ابواب سعادت چون توبه، شفاعت و مغفرت واسعه الهى را به روى خود بسته‏اند و هیچ عاملى نمى‏تواند، بین آنان و كردار بدشان فاصله بیندازد و كسى كه به چنین مرحله‏اى رسیده، خود آتش خویش را برافروخته است؛ بلكه خود و به دست خویش، آتش وجود خویش گشته و فاصله بین او و آتش محال است و مانند این است كه بین شخص و خودش جدایى افتد

راز جهنم

دوزخ چیزى جز تجسّم عینى كردار انسان نیست. كیفر اخروى مانند كیفرهاى دنیوى، امرى قراردادى و اعتبارى نیست؛ بلكه حقیقتى تكوینى و قهرى است كه از ناحیه خود انسان دامنگیر او شده و او شعله‏هاى آن را برمى‏افروزد.

كیفرهاى اعتبارى قابل وضع و رفع است، اما كیفر تكوینى باطن خود عمل است و عمل و كیفر دو روى یك سكه‏اند. در چنین رابطه‏اى وجود عمل سوء، مساوى با وجود كیفر است و بین آن دو فاصله‏اى نیست. از این رو قرآن مى‏فرماید:

«وَمَن جَاء بِالسَّیِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (نمل، آیه 90)؛ «آنان كه كردار بد همراه خویش بیاورند، به رو در آتش افكنده مى‏شوند. آیا پاداشى جز آنچه عمل مى‏كردید خواهید داشت؟»

قرآن به حقیقت و بدون ارتكاب مجاز و استعاره مى‏فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا یَأْكُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیرًا» (سوره نساء، آیه10 )؛ «در حقیقت كسانى كه اموال یتیمان را از سر ظلم و ستم مى‏خورند، جز این نیست كه در شكم‏هاى خود آتش مى‏خورند».

جهنم، تنها براى كسانى است كه همه راه‏هاى خوشبختى و ابواب سعادت چون توبه، شفاعت و مغفرت واسعه الهى را به روى خود بسته‏اند و هیچ عاملى نمى‏تواند بین آنان و كردار بدشان فاصله بیندازد و كسى كه به چنین مرحله‏اى رسیده، خود آتش خویش را برافروخته است؛ بلكه خود و به دست خویش، آتش وجود خویش گشته و فاصله بین او و آتش محال است و مانند این است كه بین شخص و خودش جدایى افتد.






- نظرات (0)

اهل بغی چه افرادی هستن

جنگ

یکی از مباحثی که قرآن کریم درباره اختلافات در میان امت اسلامی مطرح کرده است، بحث تعدی و تجاوز گروهی از مسلمانان بر ضد گروه دیگر است که اصطلاحاً در عرف دینی از آن گروه متجاوز به «اهل بغی» تعبیر می‌شود.

در این نوشتار کوتاه، می‌خواهیم دیدگاه قرآن کریم را در این زمینه تشریح کنیم.


خدای متعال در سوره حجرات می‌فرماید: «وَإِن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُوْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا فَإِن بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّى تَفِیءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ فَإِن فَاءتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ [1]»

و اگر دو طایفه از مومنان با هم بجنگند، میان آن دو را اصلاح دهید، و اگر [باز] یكى از آن دو بر دیگرى تعدّى كرد، با آن [طایفه‏اى‏] كه تعدّى مى‏كند بجنگید تا به فرمان خدا بازگردد. پس اگر بازگشت، میان آنها را دادگرانه سازش دهید و عدالت كنید، كه خدا دادگران را دوست مى‏دارد.

از آنجا که در گزارش های مربوط به شأن نزول این آیه اختلافات جدی وجود دارد- علامه طباطبائی هم اشاره به ابهام انطباق آیه بر این گزارش ها دارند[2]- لذا توجه خود را معطوف به تحلیل و بررسی متن آیه می‌ نماییم.

متن آیه کاملاً روشن است. در این آیه سه حکم شرعی وجود دارد:

حکم اول): در صورت درگیری داخلی در میان دو گروه از امت اسلامی، دیگران موظف هستند تا به این صورت عمل کنند.

در ابتدا باید تلاش کنند تا صلح  را در میان آنان برقرار سازند. جنگ در میان مسلمانان از دیدگاه قرآن به هیچ‌ وجه پذیرفته‌ شده نیست.

قرآن نمی‌گوید شما بروید ببینید کدام گروه جنگ را شروع کرده او را سر جایش بنشانید، یا نمی فرماید بروید بررسی کنید ببینید کدام گروه بر حق بوده و کدام گروه باطل و شما هم بروید با گروه اول همراه شوید.

قرآن کاری به اسباب درگیری میان آن دو گروه ندارد و به اصطلاح علمای اصول آیه از این جهت اطلاق دارد.

قرآن می ‌فرماید به هر دلیلی در میان امت اسلامی جنگ رخ داد، دیگران باید زحمت بکشند و صلح را حاکم کنند. البته این مطلب معنایش این نیست که پس از برقراری صلح به دعوای طرفین توجه نشود و حق پایمال گردد، چنان که در حکم سوم خواهد آمد. اما جنگ باید متوقف شود.

حکم دوم): اگر یکی از آن دو گروه صلح را نپذیرفت و بر دیگری تجاوز کرد، حکم دوم مطرح می‌گردد و آن وجوب جهاد به آن گروه متجاوز است.

در اینجا است که مفهوم «اهل بغی» وارد فرهنگ اسلامی می‌شود و بار منفی پیدا می‌کند. جهاد با «اهل بغی» بر اساس این بخش از آیه مشروعیت دینی پیدا می‌کند. باغی و متجاوز باید سر جایش بنشیند و در صورت کشته شدن خونش هدر است و مسئولیتی ندارد.

جنگ با «اهل بغی» باید تا زمانی که آنان به حکم خدا- صلح- پایبند شوند، ادامه یابد.

معنای صلح بدون عدالت چیزی جز ظلم و پایمال کردن حق مظلوم نیست و چگونه ممکن است شرع مطهر مردم را به ظلم فرمان دهد

حکم سوم): پس از اینکه گروه متجاوز تنبیه شد و حاضر به پذیرش حکم خدای متعال گردید در اینجا قرآن کریم دستور به صلح می‌دهد. اما این بار دستور به صلح عادلانه می‌دهد و در دنبال آن می‌فرماید: در همه کارها باید قسط و عدل داشته باشید چرا که خداوند عادلان را دوست می ‌دارد.

سۆال این است که چه فرقی میان صلح در بخش اول و صلح در اینجا وجود دارد که اولی به صورت مطلق بیان شده است اما دومی به قید عدالت؟

متأسفانه بسیاری از تفاسیر در این زمینه سکوت کرده و بحثی ارائه نداده‌اند.

برخی از مفسرین هم چون آقای آلوسی اضافه شدن این قید را به جهت تاکید و توجه مسلمانان به موضوع عدالت دانسته است، چرا که ممکن است مسلمانان به علت جنگی که با باغیان داشته‌اند در موضوع عدالت کم توجهی کنند.

جناب زمخشری معتقد است علت این مطلب این است که در ابتدا هردو طرف درگیر اهل بغی بوده یا به اشتباه درگیر شده بودند و لذا مسئولیتی (ضمان) در کار نبوده و هر مال یا نفسی که تلف شده باشد هدر قلمداد می‌گردد اما پس از میانجی‌گری مسلمانان، چون گروه مخالف باغی شده لذا مسئول تمام اقدامات خود است و لذا پس از تسلیم شدن آنان به صلح باید عادلانه خسارت هایی را که ایجاد کرده جبران کند.[3]

علامه طباطبائی بدون اینکه به بیان تفاوت میان صلح اول با صلح اخیر بپردازند، درباره عادلانه بودن صلح در بخش اخیر می‌فرمایند: «اما اصلاح تنها به این نباشد كه سلاح‏ها را زمین بگذارید، و دست از جنگ بكشید، بلكه اصلاحى توأم با عدل باشد، به این معنا كه احكام الهى را در مورد هر كسى كه به او تجاوز شده- مثلاً كسى از او كشته شده، و یا عرض و مال او و یا حق او تضییع شده- اجراء كنید.»[4]

به نظر می‌رسد قرآن کریم از نیاوردن قید عدالت در صلح اول و آوردن آن در صلح پس از جنگ، مقصود خاصی دارد و همان گونه که جناب زمخشری بیان کرده‌اند، در تحقق صلح قبل از جهاد  با اهل بغی لازم نیست به دنبال پیگیری خساراتی که احیاناً طرفین به هم وارد کرده‌اند باشیم چرا که مصلحت صلح اقتضا می‌کند از برخی از ضررها چشم پوشی شود تا درگیری تمام شود.

اما اگر اهل بغی کوتاه نیامدند تا جنگ برپا شد و آن گاه پس از آسیب دیدن از قدرت مسلمانان حاضر به پذیرش صلح شدند، در اینجا همان گونه که آقای طباطبائی هم گفتند باید صلح عادلانه برقرار شود و متجاوزین خسارات خود را بر عهده بگیرند.

در تحقق صلح قبل از جهاد با اهل بغی لازم نیست به دنبال پیگیری خساراتی که احیاناً طرفین به هم وارد کرده‌اند باشیم چرا که مصلحت صلح اقتضا می‌کند از برخی از ضررها چشم پوشی شود تا درگیری تمام شود

نقد و بررسی سه دیدگاه:

1-دیدگاه امام قرطبی و آقای دکتر وهبة زحیلی و نقد آن

تعجب است که امام محمد قرطبی از علمای برجسته مالکیه-متوفی 671 ه- و جناب دکتر زهیلی درباره صلح عادلانه- و نه صلح ابتدایی- معتقد هستند که آیه کریمه دلالت دارد که عدالت در صلح اقتضا می‌کند که پیگیری خون ها و مال های تلف شده متوقف شود چرا که اگر چنین اموری پیگیری شود صلح آسیب خواهد دید و بغی ادامه میابد.[5]

اشکال این فرمایش این است که اگر این مطلب را در صلح اول می‌گفتید قابل قبول بود اما اکنون که یک طرف با پافشاری بر بغی سبب جنگ شده و در اثر دیدن قدرت نظامی مسلمانان حاضر به صلح شده- و به نوعی شکست خورده- مسلمانان که قدرت برتر را دارند چرا نباید خسارت های جانی و مالی را مطالبه کنند.

صلح به وجود آمده با پیگیری عدالت آسیب نخواهد دید چرا که اهل بغی در فرض تحقق جنگ، چاره‌ای جز تسلیم نمی‌بینند. خلاصه اینکه دلیلی برای دست برداشتن از ظهور قید «بالعدل» برای پیگیری عدالت وجود ندارد.

 

2-دیدگاه دکتر منصور حسن و نقد آن

ایشان با اشاره به دیدگاه زمخشری معتقد است چون مسلمان در همه کارهایش مأمور به عدالت ورزی است (إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ) (نحل 90) (قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ) (اعراف 29) (اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى) (مائده 8) و این حکم استثناء بردار نیست لذا معنا ندارد که خدا مسلمانان را به صلح بدون عدالت فرمان داده باشد.

علاوه بر اینکه معنای صلح بدون عدالت چیزی جز ظلم و پایمال کردن حق مظلوم نیست و چگونه ممکن است شرع مطهر مردم را به ظلم فرمان دهد.[6]

اشکال این فرمایش اینست که همواره در صلح این گونه نیست که یا حق به حق دار برسد و یا حق کشی شود.

احقاق حق کردن مربوط به محاکمه است نه مصالحه. در صلح ممکن است فردی به خاطر رعایت ثواب الهی یا مصلحت اجتماعی مانند رعایت حرمت ریش سفیدان و بزرگان از حق خود صرف نظر کند.

دعوت برای تنازل از حق مشروع، ظلم نیست و اصولاً اگر بنا باشد ما در صلح همواره دنبال احقاق حق باشیم، در واقع نقش قاضی را دنبال می‌کنیم و نه مصلح را و روشن است که طرفین نزاع در بسیاری موارد حاضر به پذیرش قاضی نیستند. البته در صورت دوم- تحقق جنگ و کوتاه آمدن اهل بغی- همان گونه که گفتیم قرآن دستور به صلح عادلانه داده و باید پیگیری شود.

از آنجا که حکومت اسلامی اختصاصی به زمان معصومین ندارد و همواره حکومت های اسلامی توسط عده‌ای مسلمان اداره شده و می‌شوند، قهراً تجاوز هر گروهی از مسلمانان بر حاکم و کارگزاران او مصداقی از آیه کریمه می‌شود. عده‌ای از علمای برجسته امامیه همچون علامه شهید مطهری تصریح کرده‌اند که بغی بر امام عادل در هر زمان یکی از مصادیق این آیه است

3-دیدگاه فاضل مقداد و نقد آن

برخلاف آنچه گفتیم یکی از علمای برجسته امامیه، جناب فاضل مقداد (متوفی 826 ه) معتقد است که اساساً استدلال به این آیه برای جنگ با اهل بغی صحیح نیست چرا که از دیدگاه ما کسانی که بر امام معصوم خروج می‌کنند کافر  قلمداد می‌گردند در حالی که آیه شریفه درباره جنگ میان دو گروه از مۆمنان است.[7]

در تفسیر نمونه هم فرمایش فاضل مقداد مورد تأیید قرار گرفته است و آیه مورد بحث با جهاد با اهل بغی بی ارتباط قلمداد گردیده است.[8]

لکن به نظر ما آیه مبارکه یک معنای کلی را برای جهاد با اهل بغی تشریع می‌نماید و اختصاصی به بغی بر امام معصوم ندارد.

از آنجا که حکومت اسلامی اختصاصی به زمان معصومین ندارد و همواره حکومت های اسلامی توسط عده‌ای مسلمان اداره شده و می‌شوند، قهراً تجاوز هر گروهی از مسلمانان بر حاکم و کارگزاران او مصداقی از آیه کریمه می‌شود. عده‌ای از علمای برجسته امامیه همچون علامه شهید مطهری تصریح کرده‌اند که بغی بر امام عادل در هر زمان یکی از مصادیق این آیه است.[9]

بنابراین، اگر ما در خصوص بغی بر امیرالمۆمنین (علیه السلام) قائل کفر متجاوزین شدیم، این مطلب به وسیله ادله دیگر است و به عموم حکم آیه لطمه نمی‌زند.

این بود خلاصه‌ای از مهم ترین مباحث مربوط به آیه بغی. امیدوارم مورد استفاده خوانندگان محترم قرار گیرد. والسلام.

 

پی نوشت ها:

[1] -  حجرات/9 ترجمه از دکتر فولادوند است.

[2] -  المیزان 18/320

[3] -  زمخشری، محمود، الکشاف عن غوامض التنزیل 4/365

[4] -  طباطبائی، سیدمحمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن 18/314

[5] -  زحیلی، وهبة، التفسیر المنیر 26/242

[6] -  منصور حسن؛ پیشین/254 ایشان از اساتید برجسته در دانشگاه صنعاء در یمن هستند.

[7] -  فاضل مقداد، کنزالعرفان 1/560

[8] -  مکارم شیرازی و همکاران، تفسیر نمونه 22/169

[9] -  مطهری، مرتضی، مجموعه آثار 16/627


- نظرات (0)