سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله در ارزش اشک چشم!

اشک

شاید برایتان جالب باشد که بدانید پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چندین بار فرموده‌اند که اشک چشم مومن که برای استغفار جاری شود، مثل آبی است که آتش دوزخ را خاموش می‌کند.

واژه بکاء و مشتقاتش حدود 7 بار در قرآن آمده است، اما همه این موارد درباره گریه توبه در برابر خداوند نیست، مثلا یه 16 سوره یوسف به گریه دروغین برادران این پیامبر الهی اشاره می‌کند که برای فریب یعقوب نبی انجام دادند.

با این حال چند آیه قرآن به گریه‌های ممدوح اشاره دارد، که اصلی‌ترینش در آیه 58 سوره مریم آمده است، وقتی خداوند ویژگی‌های تعدادی از پیامبرانش را بیان می‌کند، گریه کردن آنها را نیز مورد اشاره قرار می‌دهد: «اینان كسانى از پیامبران بودند كه خدا به آنان نعمت داد، از نسل آدم و از نسل كسانى كه با نوح در كشتى سوار كردیم و از نسل ابراهیم و اسرائیل و از كسانى كه آنان را هدایت كردیم و برگزیدیم. هنگامى كه آیات خداىِ‏ رحمان بر آنان خوانده مى‏شد، با گریه به سجده می‌روند.»

این آیه می‌تواند مهر تاییدی باشد برای اشک‌هایی که شیعیان در مناجات با خداوند می‌ریزند.

مرحوم آیت الله طباطبائی در تفسیر المیزان درباره این یه می‌نویسد: «این یه كنایه است تا كمال خضوع و خشوع در برابر خداوند را نشان دهد. اینکه اشک ریختن در این آیه به پیامبران الهی نسبت داده شده، نشان می‌دهد که این عمل از نشانه‌های بنده‌های مخلص خداوند است.»

در کتاب ارشاد القلوب آمده است که خداوند دوست دارد بندگانش پس از خواندن آیات قرآن اشک بریزند و حدیثی در این باره از امام صادق(علیه السلام) آورده است که فرمود: «رسول خدا (صلی الله و علیه و آله) نزد عده‏اى از جوانان انصار آمد و فرمود: مى‏خواهم براى شما قرآن بخوانم و هر كسى كه با شنیدن این آیات گریه كند، بهشت از آن اوست. نگاه از سوره زمر یه «وَ سِیقَ الَّذِینَ كَفَرُوا إِلى‏ جَهَنَّمَ زُمَراً»را تا پایان سوره خواندند. همه گریه كردند، مگر جوانى كه گفت: اى رسول خدا! من خود را شبیه گریه‏كنندگان در آوردم، ولى قطره اشكى از چشمانم بیرون نیامد. در این هنگام پیامبر (صلی الله و علیه و آله) فرمود: دوباره مى‏خوانم هر كسى كه خود را شبیه گریه‏كنندگان سازد، بهشت از آن اوست.»

در حالات امام کاظم علیه السلام آمده است که: «کان یبکی من خشیة الله حتی تخضل لحیته بدموعه همیشه از خشیت خداوند گریه می کرد تا ریش آن حضرت از اشکش تر شود»

آب و آتش

شاید برایتان جالب باشد که بدانید پیامبر اکرم چندین بار فرموده‌اند که اشک چشم مومن که برای استغفار جاری شود، مثل آبی است که آتش دوزخ را خاموش می‌کند. چند نمونه از این روایات را بخوانید: «هر مۆمنى به اندازه بال پشه‏اى اشك بر گونه‏اش جارى سازد، خداوند آتش دوزخ را بر او حرام مى‏كند.»، «چشمى كه از خوف خدا گریسته و چشمى كه بیدارى كشیده باشد و چشمى كه از حرام خدا پوشانیده شده باشد، آتش دوزخ را نمى‏بیند.»

به عبارتی می توان گفت که یکی از مهمترین اقسام گریه، گریه ترس از قدرت و عظمت خداوند است. منشا این نوع از گریه، در واقع ترس از اعمال خود انسان است و یکی از بهترین انواع گریه می باشد.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «طوبی لصورة نظر الله الیها تبکی علی ذنب من خشیة الله لم یطلع علی ذلک الذنب غیره; خوشا به حال صورتی که خداوند به آن نظر کند. از خشیت خداوند بر گناهی گریه می کند که غیر از خداوند کسی از آن اطلاع ندارد.»

در حالات امام کاظم علیه السلام آمده است که: «کان یبکی من خشیة الله حتی تخضل لحیته بدموعه; همیشه از خشیت خداوند گریه می کرد تا ریش آن حضرت از اشکش تر شود.»

 

آثار اشک ریختن

برای گریه کردن هم می‌توان فواید جسمی عنوان کرد به تایید پزشکان و هم می‌توان فواید روحی آورد به تایید روایات دینی. محققان عقیده دارند گریه و خنده هر دو ریشه در یک بخش از مغز دارند و همان‌طور که خنده فواید زیادی برای بدن دارد و باعث پایین آوردن فشار خون، افزایش قدرت ایمنی بدن و بهبود حالت روحی می‌شود، اشک ریختن نیز باعث همین ایجاد همین شرایط می‌شود. پزشکان همچنین معتقدند که اشک حاوی «کورتیزول» است که دفع آن به وسیله اشک، نوعی سم زدایی محسوب می‌شود. درباره آثار معنوی گریه هم می‌توان به روشنایی چشم و قوت قلب اشاره کرد.

امام علی(علیه السلام) درباره آثار معنوی اشک ریخت فرمودند: «گریه از ترس خداوند، قلب را روشن می‏گرداند و انسان را از بازگشتن به گناه باز می‏دارد.»

در روایت بسیار جالبى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) چنین رسیده است: «ما مِنْ قَطرة اَحَبّ الى اللّه تعالى مِنْ قطرةِ دمع من خَشْیَةِ اللّه او قطرة دم اُریقَتْ فى سبیل اللّه» «هیچ قطره اى محبوب تر در نزد خدا از قطره اشک از خوف خدا یا قطره خون ریخته شده در راه خدا نیست».(شرح ابى الحدید، جلد 10، صفحه 147.)

امام صادق(علیه السلام) مى‏فرماید: «اگر اشک چشمى نداشتى براى گریستن، حالت تباکى و حزن و اندوه داشته باش»

گریه اى که پیامبر به آن سفارش کرده اند گریه از خوف خداوند و یا گریه از شوق وصول به لقاى الهى است. گر چه این دو قسم گریه مطلوب و در توجه به خداوند و بیدارى انسان نقش حیاتى دارند اما گریه از شوق وصول به لقاى خداوند، برتر و مستلزم معرفت عمیقى است که همگان بدان دست نمى یابند و تنها گروه اندکى، از جمله معصومان(علیهم السلام)، به آن معرفت رسیده اند.

 

گریه ارزشى در روایات‏

منزلت گریه ارزشى - که همان گریه رشد و تقواى روحانى است - از پاره‏اى روایات، از جمله احادیث ذیل روشن مى‏شود:

1. امام صادق(علیه السلام) مى‏فرماید: «نزدیک‏ترین حالت بنده نسبت به پروردگار عزّوجل، حالتى است که او در سجده با گریه است».(أصول الکافی/ ترجمه کمره‏اى، ج‏4، ص246 )

2.امام باقر(علیه السلام) مى‏فرماید: «هیچ قطره‏اى نیست که نزد خداى عزوجل محبوب‏تر باشد از قطره اشک در ظلمت شب که از خوف خدا باشد و غیر از جانب او منظورى نباشد».(همان)

3. «و اعوذ بک من قلب لایخشع و من عین لاتدمع»؛ «پناه مى‏برم به تو از قلبى که خاشع و چشمى که اشک‏بار نباشد».(مفاتیح‏الجنان، دعاى بعد از زیارت امیرالمۆمنین)

4. «واعنى بالبکاء على نفسى»؛ «و مرا به گریه به حال خود یارى کن». دعاى ابوحمزه ثمالى.

5. امام صادق(علیه السلام) مى‏فرماید: «اگر اشک چشمى نداشتى براى گریستن، حالت تباکى و حزن و اندوه داشته باش». (مرةالعقول، ج 12، ص56 )

چو نالان یدت آب روان پیش‏ مدد بخشش ز آب دیده خویش‏


منابع:

سایت رسمی آیت الله مکارم شیرازی

کتاب ره توشه، آیت الله مصباح یزدی


- نظرات (0)

حد و اندازه قدرت خداوند!

خدا
شبهه

آیا خدا می تواند مثل خودش را خلق کند ؟ اگر بگویید بلی، خداوند می تواند مثل خودش را خلق کند، که در این صورت امکان شریک برای خدا را در نظر گرفته اید در حالی که علمای اسلام با دلائل عقلی ثابت کرده اند که حتی فرض شریک هم برای خدا از جهت عقلی اشکال دارد و اگر بگوئید : نمی تواند مثل خودش را خلق کند که در این صورت قدرت خدایتان را محدود کرده اید، در حالی که قرآن در بسیاری از آیات ادعا کرده که خداوند بر همه چیز قادر است .

جواب:

با یک مقدمه، دو جواب را عرض می کنیم:

مقدمه: به طور کلی، افعالی که محال عقلی هستند، هیچ گاه متعلق قدرت واقع نمی شوند و اصلا مفهوم قدرت در مورد آن ها به کار نمی رود، یعنی اگر امری عقلا محال بود و وجودش در عالم خارج محال عقلی به حساب آمد ، دیگر نمی توانیم آن را در محدوده قدرت قرار دهیم و بگوئیم: آیا کسی می تواند این فعل محال را انجام دهد ؟! (دقت کنید)

جواب اول: از آنجایی که در جای خود ثابت شده که وجود شریک و مثل برای خداوند محال است ، لهذا اصلا تعلق قدرت بر ایجاد آن معنا و مفهومی ندارد، یعنی وقتی ثابت شد که عقلا محال است خداوند شریک داشته باشد، پس جائی برای این سوال باقی نمی ماند که آیا عقلا خداوند قدرت دارد که مثل و شریکی برای خود خلق کند؟

جواب دوم: عده ای از متکلمین در جواب این اشکال گفته اند: از آنجایی که خداوند ماهیت ندارد (یعنی حد و مرز معینی ندارد ) لذا اگر بخواهد خدائی مثل خودش را خلق کند، باید آن را بی حد و مرز و بدون ماهیت خلق کند، در حالی که مخلوق هیچ گاه نمی تواند بدون ماهیت (بدون حد و مرز ) باشد. بنابراین، خلق خدای دیگر از ناحیه خداوند، باز هم محال عقلی است و طبیعتا متعلق قدرت واقع نمی شود. پس سوال از این که آیا خدا می تواند خدایی نا محدود مثل خودش را خلق کند، اساسا باطل خواهد بود.    

افعالی که محال عقلی هستند، هیچ گاه متعلق قدرت واقع نمی شوند و اصلا مفهوم قدرت در مورد آن ها به کار نمی رود ، یعنی اگر امری عقلا محال بود و وجودش در عالم خارج محال عقلی به حساب آمد، دیگر نمی توانیم آن را در محدوده قدرت قرار دهیم و بگوئیم : آیا کسی می تواند این فعل محال را انجام دهد ؟!

برای واضح تر شدن جواب، مثالی عرض می کنیم: فرض کنید مرد قدرتمندی می تواند سنگ بیست کیلویی را به بالای بام خانه سه طبقه ای بیندازد. اگر به او بگویید یک ورق کاغذ را به بالای آن بام بیاندازد یقینا نمی تواند، چرا که کاغذ به خاطر سبکی وزن اصلا به بالا نمی رود و بالا رفتن کاغذ به دست آن مرد امری محال است. آیا مفهوم دارد که بگوئیم این مرد قدرتمند توانایی غلبه بر این کاغذ سبک را ندارد ؟! مشکل از ناحیه این مرد نیست. بلکه مشکل از بالا رفتن این کاغذ است که در عالم خارج واقع نمی شود.

خلاصه: از جواب های داده شده استفاده می شود که معنای آیاتی که عمومیت قدرت خداوند را مطرح کرده اند، آن است که خداوند بر تمام امورات ممکن قدرت دارد و اگر قدرت خداوند را در مورد خلق شریک سلب می کنیم، اشکال از ناحیه خود فعل است ( که عقلا محال است خداوند شریک داشته باشد ) نه از ناحیه فاعل (نه این که قدرت خداوند محدود باشد ) .[1]

ملاحظه: جواب بسیاری از سوالاتی که در محدوده قدرت الهی مطرح می شود همین است . مثلا گاهی سوال می کنند: آیا خداوند می تواند دنیا را با همان حجم بزرگ در تخم مرغی جای دهد؟ یا سوال می کنند آیا خداوند می تواند سنگی بزرگ خلق کند که خودش نتواند آن را بلند کند؟ در مقابل این نوع سوال ها نیز باید گفت: وقوع دنیا با آن حجم بزرگ در تخم مرغ کوچک یا خلق سنگ بزرگی که بدون ماهیت و بدون حد و حصر باشد، عقلا محال است، بنابراین اصلا مفهوم قدرت بر این امور تعلق نمی گیرد و سوال از این امور بی فائده و لغو است.

 

پی نوشت:

1- تجرید الاعتقاد، خواجه نصرین الدین طوسی رحمه الله

منبع:

  1. پاسخ به پرسشهای اینترنتی 2 ، هادی کردان

- نظرات (0)

تنها قدرت تاثیرگذار در عالم

شر

مقدمه:

در نوشته های پیشین بعد از اثبات وجود خداوند و ادله توحید به برخی سبهات موجود در این زمینه پرداختیم. گفتیم یکی از مسائلی که ملحدین تلاش می کنند از رهگذر آن اصل وجود خداوند و یا برخی از صفات آن را زیر سوال ببرند «مسئله شر» است. در مقاله قبلی به تقریر این شبهه پرداختیم؛ مسئله شرور و بدی ها از طرق مختلفی قابل بررسی است و مسئله توحید یکی از آن طرق است. ارتباط این دو مسئله را می توان چنین بیان کرد؛ بنابر اصل توحید، همه‏ افعال (از جمله افعال انسان) به مشیت و اراده خداوند است و موجودات همانگونه که در اصل وجود خود وابسته به ذات او هستند در تأثیر و فعل خود نیز چنین هستند. جهان هستی تنها یک فاعل حقیقی دارد و خداوند نه در ذات شریك دارد و نه در فاعلیت (در مقام تاثیر و علیّت). اعتقاد به هر قدرتی غیر از قدرت خداوند مستلزم اعتقاد به شریك بودن آن موجود با خدا در استقلال و در فاعلیت است. پس ما با دو مسئله مواجهیم؛

‌أ. هیچ قدرتی در عالم غیر از قدرت خداوند تاثیری ندارد.

‌ب. شرور و بدی های زیادی در عالم وجود دارد.

حتماً تا کنون به این مسئله فکر کرده اید که این دو امر چگونه با هم جمع می شوند؟ آیا عالم و هر چه در آن است از یک مبدا سرچشمه گرفته است؟ آیا عالم دو منشاء دارد که یکی خالق خوبی ها و دیگری خالق بدی هاست؟ روشن است که قبول وجود دو خداوند در عالم با توحید ذاتی در تضاد است و ما در نوشته های پیشین دلایل بطلان ثنویت را ذکر کردیم. بنابراین مسئله چنین طرح می شود که آیا خداوند بدی ها را خلق کرده است؟ آیا خلق بدی ها با نظام احسن الهی همساز است؟  آیا خداوندی که خیرخواه علی الاطلاق است می تواند بدی های عالم را خلق کرده باشد؟ بنابراین، ما بطور کلی با یک سوال اساسی مواجهیم:

سوال: اگر در عالم خدای واحد حکمفرماست و تنها افعال اوست که در این عالم جریان دارد، پس منشاء شرور و بدی-ها چیست؟ در پاسخ به این سوال گرایش های فکری مختلفی بوجود آمده است که هر یک تلاش می کنند این مشکل را حل کنند؛

پاسخ (1)

قائلین به دوگانه‏انگاری مبدأ هستی: این نظریه که معروف به «شبهه ثنویه» است، معتقد است که با توجه به وجود پدیده‏ های شرّ و نابسامانی هایی که در عالم عناصر و اضداد به چشم می‏خورد و نیز به خاطر عدم سنخیّت که میان خیر و شرّ حکمفرماست، صدور خیر و شرّ از فاعل واحد امکان‏پذیر نیست؛ از این رو در عرصه آفرینش، قائل به دو آفریدگار شده‏اند که یکی فاعل خیرات (یزدان) و دیگری مبدأ شرور (اهریمن) است و برای اثبات این مدعا، به صورت زیر استدلال نموده‏اند:

اگر واجب‏الوجود خیر محض است، از خیر محض (به حکم لزوم سنخیّت میان فعل و فاعل) چیزی جز خیر محض صادر نخواهد شد. از سوی دیگر، تردیدی نیست که برخی از پدیده‏های موجود در عالم کون و فساد شرّند که هیچ عاقلی نمی‏تواند آن را انکار کند و پدیده شرّ، به دلیل ممکن بودنش نیازمند علت است و سلسله علل، سرانجام به واجب‏الوجود منتهی می‏شود. پس یا شرّ، وجود ندارد، یا واجب‏الوجود متعدد است و چون وجود شرّ، مفروض و مسلّم است؛ بنابراین باید گفت: واجب‏الوجود متعدد است. (شرح توحید صدوق، ج2، ص165)

بنابر اصل توحید، همه‏ افعال (از جمله افعال انسان) به مشیت و اراده خداوند است و موجودات همانگونه که در اصل وجود خود وابسته به ذات او هستند در تأثیر و فعل خود نیز چنین هستند. جهان هستی تنها یک فاعل حقیقی دارد و خداوند نه در ذات شریك دارد و نه در فاعلیت

درواقع، ایشان برای حل این مسئله دشوار خود را ناچار از قبول ثنویت دیده اند. به نظر آنها موجودى كه در ذات‏ خود اراده شر دارد ممكن نیست اراده خیر داشته باشد، و همینطور موجودی که در ذات ‏خود اراده خیر دارد ممكن نیست اراده شر

هنر سنتی،هنر مقدس

داشته باشد. بنابراین، جهان داراى دومبدء است که یكى خیر محض است و همه آثار، افعال و عمال خوب در عالم منسوب به اوست و دیگرى شر محض‏ است، و تمامی شرور و بدی ها را او می آفریند. درواقع این عدّه با توجه به اینکه امور عالم را به دو بخش «خیر» و «شر» تقسیم کرده و معتقد بودند میان آنها هیچ نسبتی برقرار نیست (میان آنها رابطه تباین برقرار است: جدایی کامل) لذا مبدأ آنها را نیز واحد ندانسته و معتقد شدند هر یك‏از این دو قسم مبدا و منشا جداگانه دارند. «از آنجا که‏در عالم، هم خیر وجود دارد و هم شرّ، لذا هستی ما نیز دو صورت به خود می‏گیرد: صورت خیر و صورت شرّ، و زمانی که دو صورت متقابل تحقّق پذیرد، قطعا مبدأ این دو نوع از هستی باید دو چیز باشد: مبدأ خیر و مبدأ شرّ. مبدأ خیر را می‏توانیم همان خداوند بزرگ بدانیم و مبدأ شرّ قدرت بزرگی است که در اصل خلقت با خداوند، شریک و در نوع خلقت از خداوند امتیاز می‏یابد و در واقع، با خداوند به رقابت می‏پردازد. لذا خداوند خیرات به وجود شرّ راضی نیست، اما به خاطر ضعف و ناتوانی نمی‏تواند مانع بروز شرّ شود.» (جان هاسپرز، فلسفه دین، ص 130) در واقع این قول برای حل تعارض ظاهری میان «توحید» و «شرور» به انکار توحید پرداخته است.

 

ارزیابی: ما در نوشته های پیشین (مقالات مربوط به توحید) دلایلی را ذکر کردیم که ثنویت را رد می کنند. قبول ثنویت مستلزم انکار توحید است و فلاسفه اسلامی با ادله عقلی نشان داده اند که نمی توان به دو خدا در عالم اعتقاد داشت. برای مرور استدلالات ذکر شده به مقالات «ادله توحید»، «توحید ذاتی» و «توحید افعالی» مراجعه کنید. با توجه به اینکه حکما، اصل توحید را با دلایل عقلی مبرهن نموده اند، با چنین شبهاتی از این اصل دست برنداشته و از طرق دیگری به آن پاسخ می دهند. برای حل مسدله شر پاسخ های زیادی ارائه شده است. فلاسفه و حکمای اسلامی برای حل این مسئله با تاکید بر اصل توحید سعی می کنند نظریه را مطرح کنند. بنابراین یکی از پاسخ های ارائه شده نظریه «نیستی‏انگاری شرّ» است. پاسخ های دیگری نیز در این زمینه ارائه شده است؛ بنابراین بطور کلی می توان پاسخ های مسئله شر را چنین بیان نمود (ناگفته پیداست که پاسخ ثنویه را در این مجموعه ذکر نکردیم چراکه بنیادی ترین اصل ادیان توحیدی را منکر می شود):

1- نظریه نیست انگاری شر

2- اعتقاد به قرین بودن شر با خیر.

3- اعتقاد به وساطت ضروری شر برای تحقق خیرات.

4- اعتقاد به اینکه؛ «جهان با وجود شر، بهتر از جهان عاری از شر است».

5- اعتقاد به اینکه؛ شر مولود اختیار انسان است. 

در ادامه برخی از این پاسخ ها را مورد ارزیابی قرار می دهیم.

 

منابع:

1. جان هاسپرز، فلسفه دین، ترجمه گروه ترجمه و ویراستارى مركز مطالعات و تحقیقات اسلامى دفتر تبلیغات اسلامى

2. جعفر سبحانی تبریزی، منشور عقاید امامیه، انتشارات امام صادق (ع)، 1385

3. کتاب التوحید -الشیخ الصدوق -وفات:??? -تصحیح وتعلیق : السید هاشم الحسینی الطهرانی -منشورات جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة فی قم المقدسة.

برای مطالعه بیشتر:

1.  شهید مطهری، مرتضی، مجموعه آثار،ج3

2. محمدرضایی، محمد، الهیات فلسفی، قم، بوستان کتاب، 1383

3. عبدالله جوادی آملی، تبیین براهین اثبات خدا (قم، اسراء، 1375)

4. جعفر سبحانی، مدخل مسائل جدید در علم کلام  (قم، موسسه امام صادق(ع))

5. آموزش فلسفه، محمد تقی مصباح یزدی، تهران، انتشارات امیرکبیر 


- نظرات (0)

قدرت خداوند در خلقت، محدود نیست

آفرینش

مشكل و آسان نسبت به مخلوقات است كه قدرت محدودى دارند و اما آن كس كه قدرتش نامحدود است، تقسیم كارها به مشكل و آسان، براى او مفهومى ندارد براى او آفریدن یك برگ، یا آفرینش یك جنگل در هزاران كیلومتر یكسان است، و آفرینش یك ذره خاك با منظومه شمسى، مساوى است.

إِنَّ مَثَلَ عِیسَى عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثِمَّ قَالَ لَهُ كُن فَیَكُونُ (آل عمران ـ 59)

در واقع، مَثَلِ عیسى نزد خدا همچون مَثَلِ [خلقت‏] آدم است [كه‏] او را از خاك آفرید سپس بدو گفت: «باش» پس وجود یافت.

 

پیام ‏های آیه:

1ـ مخالفان را از همان راهى كه پذیرفته‏اند، به حقّ دعوت كنیم. مسیحیان پذیرفته‏اند كه آدم مخلوق خداست، با اینكه پدر و مادر نداشت. «مَثَلَ عِیسى‏»، «كَمَثَلِ آدَمَ»

2ـ استناد به تاریخ و تجربه‏ هاى گذشته و ارائه نمونه ‏هاى عینى بهترین راه دعوت است. «إِنَّ مَثَلَ عِیسى‏ عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ»

قدرت خداوند در خلقت، محدود نیست. «كُنْ فَیَكُونُ»

«الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلاَ تَكُن مِّن الْمُمْتَرِینَ» (آل عمران ـ 60)

حق، همان است كه از جانب پروردگار توست، پس از تردید كنندگان مباش.

 

پیام‏ های آیه:

1ـ بیان حق، رمز ربوبیّت و تربیت است. «الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ»

2ـ ثبات و حقّانیت، جز در راه خدا، كلام خدا و قانون خداوند، وجود ندارد. «الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ»

تعداد زیاد مخالفان، تلاش و فعّالیت آنان، و ثروت و تبلیغاتشان، نباید در حقّانیّت راه و عقاید ما تأثیر گذارد. «فَلا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرِینَ».

مشكل و آسان نسبت به مخلوقات است كه قدرت محدودى دارند و اما آن كس كه قدرتش نامحدود است، تقسیم كارها به مشكل و آسان، براى او مفهومى ندارد براى او آفریدن یك برگ، یا آفرینش یك جنگل در هزاران كیلومتر یكسان است، و آفرینش یك ذره خاك با منظومه شمسى، مساوى است

شأن نزول آیات مورد بحث:

مقدار زیادى از آیات این سوره در پاسخ گفتگوهاى مسیحیان نجران، نازل شده است، چون آنها در یك هیأت شصت نفرى به اتّفاق چند نفر از روسا و بزرگان خود به عنوان نمایندگى براى گفتگو با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به مدینه وارد شده بودند.

از جمله مسائلى كه در این گفتگو مطرح شد این بود كه آنها از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدند: ما را به چه چیز دعوت مى‏كنى؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: به سوى خداوند یگانه، و اینكه از طرف او رسالت خلق را دارم و مسیح علیه السلام بنده‏اى از بندگان او است و حالات بشرى داشت و مانند دیگران غذا مى ‏خورد.

آن ها این سخن را نپذیرفتند و به ولادت عیسى  علیه السلام بدون پدر اشاره كرده و آن را دلیل بر الوهیت او خواندند، آیات فوق نازل شد و به آن ها پاسخ داد و چون حاضر به قبول پاسخ نشدند، آنها را دعوت به مباهله كرد كه شرح آن به زودى خواهد آمد.

حضرت مسیح
نفى الوهیت مسیح‏

همانگونه كه در شأن نزول آمد، این آیات ناظر به كسانى است كه ولادت حضرت مسیح علیه السلام را بدون پدر، دلیل بر فرزندى او نسبت به خدا، و یا الوهیتش مى‏گرفتند، آیه نخست مى‏گوید: "مثل عیسى نزد خدا همچون مثل آدم است كه او را از خاك آفرید، سپس به او فرمود: موجود باش، او نیز بلافاصله موجود شد"! (إِنَّ مَثَلَ عِیسَى عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثِمَّ قَالَ لَهُ كُن فَیَكُونُ)

و با این استدلال كوتاه و روشن، به ادعاى آنها پاسخ مى‏ گوید كه اگر مسیح بدون پدر به دنیا آمد، جاى تعجب نیست، و دلیل بر فرزندى خدا یا عین خدا بودن نمى‏ باشد، زیرا موضوع آفرینش آدم از این هم شگفت ‏انگیزتر بود، او بدون پدر و مادر به دنیا آمد، سپس به غافلان مى ‏فهماند: كه هر كارى در برابر اراده حق، سهل و آسان است تنها كافى است بفرماید: "موجود باش، آن هم موجود مى ‏شود."

اصولاً مشكل و آسان نسبت به مخلوقات است كه قدرت محدودى دارند و اما آن كس كه قدرتش نامحدود است، تقسیم كارها به مشكل و آسان، براى او مفهومى ندارد براى او آفریدن یك برگ، یا آفرینش یك جنگل در هزاران كیلومتر یكسان است، و آفرینش یك ذره خاك با منظومه شمسى، مساوى است.

در دومین آیه براى تأكید آنچه در آیات قبل آمد، مى ‏فرماید: "اینها را (كه درباره حضرت مسیح علیه السلام و چگونگى ولادت او و مقاماتش) بر تو مى ‏خوانیم حقى است از سوى پروردگارت، و چون حق است، هرگز از تردید كنندگان در آن مباش" (الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلاَ تَكُن مِّن الْمُمْتَرِینَ)

 

بحث لغوی:

1ـ در مورد جمله "الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ" مفسران دو احتمال داده‏اند: نخست اینكه جمله مركب از مبتدا و خبر باشد (الحق "مبتدا"، من ربك "خبر") بنابراین معنى آن چنین مى ‏شود كه "حق همواره از طرف پروردگار خواهد بود" زیرا حق به معنى واقعیت است، و واقعیت عین هستى است، و هستى ‏ها همه از وجود او مى‏ جوشد.

اگر بنا به عقیده نصارى پدر نداشتن باعث این شود كه عیسى خدا باشد، پس حضرت آدم كه نه پدر داشت و نه مادر شایستگى بیشترى دارد كه خدا باشد. در صورتى كه احدى به خدا بودن حضرت آدم قائل نشده است

باطل، عدم و نیستى است و با ذات او بیگانه است. دیگر اینكه جمله مزبور خبر مبتداى محذوفى است كه "ذلك الاخبار" بوده باشد، یعنى "این خبرهایى كه به تو داده شد، همگى حقایقى است از طرف پروردگار" و هر دو معنى با آیه سازگار است.

2ـ كلمه‏ى «الْمُمْتَرِینَ» از «مریة» به معناى شك و تردید است.

3ـ تراب: خاك. نكره آمدن دلالت به خاك مخصوصى دارد.

 

تشابه با آیات دیگر قرآن:

1ـ عین آیه 60 در سوره‏ى بقره آیه 147 نیز آمده است. با این آیه روشن مى‏ شود كه سخن حقّ و پایدار تنها از جانب خدایى است كه خود حقّ و ثابت است، وگرنه از انسان ‏هایى كه در طوفان هو سها و غرایز ثباتى ندارند، قانون و سخن پایدار را نمى ‏توان انتظار داشت.

2ـ كلمه مَثَلَ بفتح میم و ثاء در قرآن به معناى وصف آمده است چنانكه در سوره حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم آیه 15 می فرماید: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ. و در سوره فتح، آیه 29 می فرماید: ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِی الْإِنجِیلِ.

گرچه خدا می داند، اما شاید بتوان گفت: كلمه مَثَلَ هم كه در آیه مورد بحث است به معناى وصف باشد. یعنى وصف خلقت حضرت عیسى نزد خدا از لحاظ اینكه بدون پدر آفریده شده است، نظیر وصف خلقت حضرت آدم می باشد كه او نیز بدون پدر آفریده شده است.

اضافه بر اینكه آدم علیه السّلام مادر هم نداشته است. اگر بنا به عقیده نصارى پدر نداشتن باعث این شود كه عیسى خدا باشد، پس حضرت آدم كه نه پدر داشت و نه مادر شایستگى بیشترى دارد كه خدا باشد. در صورتى كه احدى به خدا بودن حضرت آدم قائل نشده است.

منابع:

تفسیر نور ج 2

تفسیر نمونه ج 2

تفسیر احسن الحدیث ج 2

تفسیر آسان ج 2




- نظرات (0)

توافق مسلمانان با اهل کتاب

حضرت مسیح

دعوت به سوى توحید و حقّ، لازم است. خواه با استدلال، خواه با مباهله و خواه از طریق دعوت به مشتركات.

بنابراین یكى از مراحل تبلیغ، دعوت به مشتركات است و قرآن مى ‏تواند محور مشترك خوبى براى دعوت باشد، زیرا هم تاریخ انبیاء را دارد و هم از تحریف به دور بوده است.

قُلْ یَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَیْنَنَا وَبَیْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَیْئًا وَلاَ یَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (آل عمران ـ 64)

بگو اى اهل كتاب بیایید بر سر سخنى كه میان ما و شما یكسان است بایستیم كه جز خدا را نپرستیم و چیزى را شریك او نگردانیم و بعضى از ما بعضى دیگر را به جاى خدا به خدایى نگیرد پس اگر [از این پیشنهاد] اعراض كردند بگویید شاهد باشید كه ما مسلمانیم [نه شما]

 

دعوت به سوى وحدت‏

قرآن نخستین بار در ضمن آیات گذشته مسیحیان را دعوت به استدلال منطقى كرد و پس از مخالفت، دعوت به مباهله نمود و چون دعوت به مباهله به مقدار كافى در روحیه آنها اثر گذاشت، به دلیل اینكه حاضر به مباهله نشدند و شرایط ذمه را پذیرفتند، بار دیگر از این آمادگى روحى استفاده كرده، مجدّداً شروع به استدلال مى ‏كند- ولى این استدلال با استدلالات سابق تفاوت فراوان دارد.

در آیات گذشته دعوت به سوى اسلام  با تمام خصوصیات بود ولى در این آیه دعوت به نقطه ‏هاى مشترك میان اسلام و آیین هاى اهل كتاب است.

در واقع قرآن با این طرز استدلال به ما مى ‏آموزد، اگر كسانى حاضر نبودند در تمام اهداف مقدس با شما همكارى كنند بكوشید لااقل در اهداف مهم مشترك همكارى آنها را جلب كنید و آن را پایه‏اى براى پیشبرد اهداف مقدستان قرار دهید.

آیه فوق یك نداى وحدت است در برابر تمام مذاهب آسمانى به مسیحیان مى‏ گوید: شما مدعى "توحید" هستید و حتى مى‏ گویید مسأله "تثلیث" (اعتقاد به خدایان سه ‏گانه) منافاتى با "توحید" ندارد و لذا قایل به وحدت در تثلیث مى ‏باشید.

و همچنین یهود در عین سخنان شرك آمیز "عزیر" را فرزند خدا پنداشتند مدعى توحید بوده و هستند.

قرآن به همه آنها اعلام مى ‏كند: ما و شما در اصل توحید مشتركیم بیایید دست به دست هم داده این اصل مشترك را بدون هیچ پیرایه‏اى زنده كنیم و از تفسیرهاى نابجا كه نتیجه آن شرك و دورى از توحید خالص است خوددارى نمائیم.

اطاعت بى ‏چون و چرا از دیگر انسان‏ها، نشانه‏ى پذیرش نوعى ربوبیّت براى آنها و یك نوع عبودیّت براى ماست. در حالى كه همه‏ى انسان‏ ها با یكدیگر مساوى هستند. «لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً»

جالب اینكه در این آیه با سه تعبیر مختلف روى مسأله یگانگى خدا تأكید شده است اول با جمله "أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ" (جز خدا را نپرستیم) و بعد با جمله "لا نُشْرِكَ بِهِ شَیْئاً" (كسى را شریك او قرار ندهیم) و سومین بار با جمله "وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ" (بعضى از ما بعضى دیگر را به خدایى نپذیرد).

ضمناً جمله اخیر اشاره لطیفى به این حقیقت است كه مسیح یكى از افراد انسان و هم نوع ما است نباید او را به خدایى شناخت.

این احتمال نیز وجود دارد كه: بعضى از علماى منحرف اهل كتاب از مقام خود سوء استفاده مى‏ كردند و حلال و حرام خدا را به دلخواه خویش تغییر مى ‏دادند و دیگران از آنها پیروى مى‏ كردند.

توضیح اینكه: از آیات قرآن استفاده مى‏ شود كه در میان علماى اهل كتاب جمعى بودند كه احكام خدا را طبق "منافع" یا "تعصب هاى" خود تحریف مى‏ كردند، و از نظر منطق اسلام كسى كه از چنین افرادى دانسته پیروى بدون قید و شرط كند یك نوع عبودیت و پرستش نسبت به آنها انجام داده است.

دلیل این موضع روشن است زیرا قانونگذارى و تشریع حلال و حرام مربوط به خداوند است، هر كس دیگرى را در این موضوع صاحب اختیار بداند او را شریك خدا قرار داده است.

مفسران در ذیل این آیه چنین نقل كرده‏اند كه: "عدى بن حاتم" كه قبلاً مسیحى بود و سپس اسلام آورد، بعد از نزول این آیه از كلمه "اربابا" (خدایان) این چنین فهمید كه قرآن مى‏ گوید اهل كتاب بعضى از علماى خود را مى ‏پرستند، لذا به پیغمبر عرض كرد: ما هیچ گاه در زمان سابق علماى خود را عبادت نمى‏ كردیم! پیامبر فرمود: آیا مى ‏دانستید كه آنها به میل خود احكام خدا را تغییر مى‏ دهند و شما از آنها پیروى مى ‏كردید؟

"عدى" گفت: آرى. پیامبر صلی الله و علیه و آله فرمود: این همان پرستش و عبودیت است! (مجمع البیان، ذیل آیه مورد بحث)

در حقیقت اسلام بردگى و استعمار فكرى را یك نوع "عبودیت و پرستش" مى ‏داند و به همان شدتى كه با شرك و بت پرستى مبارزه مى‏كند، با استعمار فكرى كه شبیه بت پرستى است نیز مى‏ جنگد.

ولى باید توجه داشت كه "ارباب" صیغه جمع است، بنابراین نمى ‏توان تنها از این آیه نهى از پرستش عیسى را استفاده كرد ولى ممكن است منظور از آیه هم نهى از عبودیت مسیح باشد و هم از عبودیت دانشمندان منحرف! سپس در پایان آیه مى ‏فرماید: "اگر آنها (بعد از این دعوت منطقى به سوى‏ نقطه مشترك توحید باز) سر تابند و رویگردان شوند، بگویید گواه باشید كه ما مسلمانیم" و تسلیم حق هستیم و شما نیستید (فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ)

بنابراین دورى شما از حق در روح ما كمترین اثرى نمى ‏گذارد و ما همچنان به راه خود یعنى راه اسلام ادامه خواهیم داد. تنها خدا را مى ‏پرستیم و تنها قوانین او را به رسمیت مى ‏شناسیم و بشرپرستى به هر شكل و صورت در میان ما نخواهد بود.

 

بحث لغوی:

تعالوا: بیائید. اسم فعل است مفرد آن «تعال» می باشد.

ارباب: جمع ربّ. مراد از آن در اینجا قانونگذار و مدبّر است، ربّ در اصل به معنى تربیت می باشد، اطلاق آن بر مربّى به طور استعاره است (قاموس قرآن).

در واقع قرآن با این طرز استدلال به ما مى ‏آموزد، اگر كسانى حاضر نبودند در تمام اهداف مقدس با شما همكارى كنند بكوشید لااقل در اهداف مهم مشترك همكارى آنها را جلب كنید و آن را پایه‏اى براى پیشبرد اهداف مقدستان قرار دهید

پیام ‏های آیه:

1ـ مسلمانان باید بر سر مشتركات، با اهل كتاب به توافق برسند. «قُلْ یا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ ...»

2ـ باید در دعوت به وحدت، پیش قدم بود. «قُلْ یا أَهْلَ الْكِتابِ»

اگر به تمام اهدافِ حقّ خود دست نیافتید، از تلاش براى رسیدن به بعضى از آن خوددارى نكنید. «تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ ...»

4ـ یكى از مراحل تبلیغ، دعوت به مشتركات است. «كَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَكُمْ» قرآن مى ‏تواند محور مشترك خوبى براى دعوت باشد، زیرا هم تاریخ انبیاء را دارد و هم از تحریف به دور بوده است.

5ـ در تبلیغ و دعوت دیگران، باید به عقاید حقّه و مقدّسات طرف مقابل، احترام گذارد. «كَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَكُمْ»

6ـ یگانه پرستى و بیزارى از شرك، از مشتركات تمام ادیان آسمانى است. «كَلِمَةٍ سَواءٍ»، «أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ»

7ـ توحید، سبب تعالى انسان است. «تَعالَوْا» در جایى به كار مى‏ رود كه دعوت به رشد و بالا آمدن باشد. «تَعالَوْا»، «أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ»

8ـ اطاعت بى ‏چون و چرا از دیگر انسان‏ها، نشانه‏ى پذیرش نوعى ربوبیّت براى آنها و یك نوع عبودیّت براى ماست. در حالى كه همه‏ى انسان‏ ها با یكدیگر مساوى هستند. «لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً»

منابع:

تفسیر نور، ج 2

تفسیر نمونه، ج2

تفسیر مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث

تفسیر احسن الحدیث، ج 2

قاموس قرآن



- نظرات (0)

ملاك قُرب به انبیاء چیست

حضرت ابراهیم

نسبت ایمانى، فراتر و محكم‏تر از نسبت خویشاوندى است و افرادى كه همفكر و هم خط و هم هدف باشند، به همدیگر نزدیك ‏تر از كسانى هستند كه در ظاهر قوم و خویشند، ولى به لحاظ فكرى و اعتقادى از همدیگر جدایند.

ما کانَ إِبْراهیمُ یَهُودِیًّا وَ لا نَصْرانِیًّا وَ لکِنْ کانَ حَنیفاً مُسْلِماً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکینَ (آل عمران ـ 67)

ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی، بلکه حق گرایی فرمانبردار بود، و از مشرکان نبود.

اینجا خداوند ابراهیم علیه السلام را به عنوان حنیف توصیف نموده، زیرا او بود كه پرده‏هاى تقلید و تعصب را درید، و در زمان و محیطى كه غرق بت پرستى بود هرگز در برابر بت سجده نكرد.

ولى از آنجا كه بت پرستان زمان جاهلیت عرب، نیز خود را بر دین حنیف ابراهیم معرفى مى ‏كردند، و این سخن به قدرى شایع شده بود كه یهود و نصارى آنها را حنفاء مى‏گفتند (به این ترتیب حنیف درست معنایى بر ضد معناى اصلیش پیدا كرده بود، و با بت پرستى مرادف شده بود) خداوند پس از توصیف ابراهیم به عنوان حنیف و مسلم، مى‏ فرماید: "او هرگز از مشركان نبود" (وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِینَ) تا هرگونه ارتباطى میان ابراهیم و بت پرستان عرب را نفى كند.

و نیز این آیه، با آوردن كلمه‏ى «مُسْلِماً» در كنار كلمه‏ى «حَنِیفاً»، هم دامن ابراهیم را از شرك پاك كرده است و هم دامن این كلمه‏ى مقدّس را از مشركان. (حضرت على علیه السلام فرمودند: دین ابراهیم همان دین محمّد صلى اللَّه علیه و آله بود. بحارالانوار، ج 12، ص 11)

امام صادق علیه السلام در تفسیر عبارت «حَنِیفاً مُسْلِماً» فرمودند: «خالصا مخلصا لیس فیه شى‏ء من عبادة الاوثان» یعنى ابراهیم شخصى خالص و برگزیده بود كه در او ذره‏اى از پرستش بت‏ها نبود. (تفسیر نور الثقلین، كافى، ج 2، ص 15)

 

یک سوال مهم:

در اینجا ممكن است گفته شود: اگر ابراهیم را نتوانیم پیرو آئین موسى علیه السلام و مسیح علیه السلام معرفى كنیم، به طریق اولى نمى ‏توانیم او را مسلمان بدانیم، زیرا او هزاران سال قبل از ظهور اسلام و پیغمبر اكرم صلی الله و علیه وآله بوده است؟ پس چرا قرآن او را به عنوان مسلم معرفى كرده است؟

در حدیثى از على علیه السلام مى ‏خوانیم: "سزاوارترین مردم به پیامبران آنها هستند كه به دستورهاى آنها بیش از هر كس عمل مى‏ كنند- سپس آیه فوق را تلاوت فرمود- و افزود: دوست محمد كسى است كه اطاعت از فرمان خدا كند هر چند نسبش از او دور باشد و دشمن محمد كسى است كه نافرمانى او كند هر چند قرابت و خویشاوندیش با او نزدیك باشد"

پاسخ این سوال از نكته‏اى كه قبلاً نیز به آن اشاره كرده‏ایم روشن مى ‏شود كه "مسلم" در اصطلاح قرآن به معنى خصوص پیروان پیامبر اسلام صلی الله و علیه وآله نیست بلكه اسلام به معنى وسیع كلمه، همان تسلیم در برابر فرمان حق و توحید كامل و خالى از هرگونه شرك و بت پرستى است، كه ابراهیم علیه السلام پرچمدار آن بود.

بنابر آنچه گفته شد معلوم شد كه ابراهیم پیرو هیچ یك از این آئین ها نبوده، تنها چیزى كه در اینجا باقى مى ‏ماند این است كه چه كسانى مى ‏توانند رابطه و پیوند خود را با مكتب ابراهیم علیه السلام به عنوان یك سند افتخار- اثبات كنند، و به تعبیر دیگر چگونه مى ‏توان خود را پیرو این پیامبر بزرگ كه همه پیروان ادیان الهى براى او عظمت قائل هستند دانست.

 

بحث لغوی:

«حنف»، به معناى گرایش به حقّ است و در مقابل آن واژه‏ى «جنف»، معنى گرایش و تمایل به باطل را مى‏ دهد. بنابراین «حنیف» به كسى گفته مى‏ شود كه در مسیر باشد، ولى بت ‏پرستان آن را در مورد خود بكار مى‏ بردند و مشركان نیز «حنفاء» خوانده مى ‏شدند.

إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُوْمِنینَ (آل عمران ـ 68)

در حقیقت، نزدیکترین مردم به ابراهیم، همان کسانی هستند که او را پیروی کرده اند، و [ نیز ] این پیامبر و کسانی که [ به آیین او ] ایمان آورده اند و خدا سرور مومنان است.

 

مهمترین پیوند، پیوند مكتبى است‏

در آیه فوق این حقیقت بیان شده است كه هیچ رابطه‏اى بالاتر از رابطه مكتبى نیست، بلكه ارتباط با مردان خدا و اولیاء اللَّه تنها از همین طریق است.

بنابراین هیچ كس نمى‏ تواند ادعاى ارتباط با پیامبر اسلام صل یالله و علیه وآله و امامان معصوم علیهم السلام كند مگر از همین طریق.

در روایات اسلامى نیز روى این موضوع، با صراحت تكیه شده است از جمله در حدیثى از على علیه السلام مى ‏خوانیم: "سزاوارترین مردم به پیامبران آنها هستند كه به دستورهاى آنها بیش از هر كس عمل مى‏ كنند- سپس آیه فوق را تلاوت فرمود- و افزود: دوست محمد كسى است كه اطاعت از فرمان خدا كند هر چند نسبش از او دور باشد و دشمن محمد كسى است كه نافرمانى او كند هر چند قرابت و خویشاوندیش با او نزدیك باشد" (مجمع البیان، ج 1 و 2 ص 458 - نور الثقلین، ج 1 ص 353)

خداوند ابراهیم علیه السلام را به عنوان حنیف توصیف نموده، زیرا او بود كه پرده‏هاى تقلید و تعصب را درید، و در زمان و محیطى كه غرق بت پرستى بود هرگز در برابر بت سجده نكرد

بنابر این از این آیه معلوم مى‏ شود كه نسبت ایمانى، فراتر و محكم‏تر از نسبت خویشاوندى است و افرادى كه همفكر و هم خط و هم هدف باشند، به همدیگر نزدیك‏تر از كسانى هستند كه در ظاهر قوم و خویشند، ولى به لحاظ فكرى و اعتقادى از همدیگر جدایند.

امام صادق علیه السلام به یكى از یاران با وفایش فرمود: «انتم و الله من آل محمد» به خدا سوگند كه شما از آل محمّد صلى اللَّه علیه و آله هستید. و سپس آیه فوق را تلاوت فرمود. (تفسیر مجمع البیان)

رسول اكرم صلى اللَّه علیه و آله نیز در مورد سلمان فارسى فرمودند: «سلمان منا اهل البیت» (بحارالانوار، ج 10، ص 123)

با اینكه آیه فرمود: نزدیك ‏ترین مردم به ابراهیم، پیروان او هستند، لكن نام پیامبر اسلام و مسلمانان را جداگانه برد، تا بهترین نمونه ‏ى پیروى را در وجود حضرت محمّد صلى اللَّه علیه و آله و مسلمانان، به دنیا نشان دهد.

امام صادق علیه السلام فرمود: مراد از «الَّذِینَ آمَنُوا» در آیه، امامان و پیروان آنها هستند. (كافى، ج 1، ص 416)

 

پیام ‏های آیه:

1ـ پیوند مردم با رهبر، پیوند مكتبى است، نه پیوند قبیله‏اى، زبانى، منطقه‏اى و نژادى. «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ»

2ـ ملاك قُرب به انبیاء، اطاعت از آنان است. «أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ»

3ـ پیامبر اسلام صلى اللَّه علیه و آله و مسلمانان، در خط ابراهیم و هم مرام و هم هدف با او هستند. «أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِیمَ»، «وَ هذَا النَّبِیُّ»

منابع:

تفسیر نور، ج 2

تفسیر نمونه، ج 2

كافى، ج 1 و ج 2

بحار الانوار، ج 10 و ج 12

مجمع البیان، ج 1 و 2

نور الثقلین، ج 1

 





- نظرات (0)