سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

گریه خون باراسمان برحسین

گریه، کربلا، باران

ظاهر و باطن قرآن

ظاهر قرآن شاخه است و باطن اصل و ریشه، در عین حال که نازل شده است و ظاهر آن در دست همگان قرار دارد، اصل آن نزد  معلم آن خداوند سبحان قرار دارد. این مرحله اصلی و باطن به منزله ام الکتاب بوده و مرحله فرعی و ظاهر به آن متکی است، چنانچه همگان به آن مقام محجوب راه ندارند زیرا جز پاکان را بدان راه نیست .

شاید کنایه نباشد بلکه واقعاً سختی مصیبت آن روز در آسمان و زمین اثر فیزیکی گذاشته و آثار تغییر در آن ظاهر شده است، چرا که در برخی روایات آمده است آسمان بر احدی گریه نکرد جز بر یحیی بن زکریا و حسین بن علی و گریه ی آنان همان سرخی آسمان بود.

بیان غیر صریح آیات

تأویل و تفسیر باطنی بسیاری از آیات قرآن در بیان اهل بیت و ائمه معصومین وارد شده است. هرچند که در ظاهر در هیچ آیه ای به اسم آنان اشاره نشده است، و علت این مسئله این است که مصلحت در آن می باشد که قرآن به صورت غیر صریح و با اشاره و کنایه مطلب را بیان نماید؛ زیرا احتمال دارد که دامنه مخالفت با مسئله امامت ائمه به مخالفت با قرآن و اصل دین کشیده شود که این به صلاح مسلمانان نخواهد بود و مسئله بعد اینکه اگر آیه به طور صریح از امامت و ولایت صحبت کنند آن آیه را تبدیل یا تحریف نمایند و آنگاه ارزش اسلام به عنوان دین خاتم و قرآن به منزله یک کتاب آسمانی جاودان هتک می گردید .

امام حسین علیه السلام در قرآن

در روایات متعددی آیه 29 سوره دخان بر گریه ی خون بار آسمان و زمین بر امام حسین تطبیق داده شده است : فَمَا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّمَاءُ وَالأرْضُ وَمَا کَانُوا مُنْظَرِینَ (دخان، 29)

آیه در مقام بیان است که پس از غرق شدن فرعونیان آسمان و زمین بر آنان گریه نکردند زیرا آنان موجودات خبیثی بودند که گویی هیچ ارتباطی با عالم هستی و جهان بشر نداشتند. هنگامیکه این بیگانگان از عالم طرد شدند کسی جای خالی آنان را احساس نکرد؛ نه در صحنه ی زمین، نه بر پهنه ی آسمان و نه در اعماق قلوب انسانها. به همین دلیل هیچکس قطره ی اشکی بر مرگ آنان فرو نریخت و اما بر خلاف فرعونیان و تبهکاران، در روایات متعددی آمده است که هنگامیکه امام حسین علیه السلام به شهادت رسید آسمان و زمین بر مصیبت او گریه کردند؛ آسمان خون بارید و هر سنگی را که از زمین بر می داشتند زیر آن خون تازه بود. این روایات هم در کتاب های شیعه نقل شده است هم در کتاب های اهل سنت.( اقبال الاعمال: ص545- بحار الأنوار: ج 14-ص182-183- ج45-ص210-211؛ فضایل الخمسة من الصحاح آلسته : ص293)

اگر آیه به طور صریح از امامت و ولایت صحبت کنند آن آیه را تبدیل یا تحریف نمایند و آنگاه ارزش اسلام به عنوان دین خاتم و قرآن به منزله یک کتاب آسمانی جاودان هتک می گردید .

مقصود از گریه آسمان و زمین چیست؟

1.گریه ی آسمان و زمین کنایه از شدت مصیبت روز عاشورا است .

2.شاید کنایه نباشد بلکه واقعاً سختی مصیبت آن روز در آسمان و زمین اثر فیزیکی گذاشته و آثار تغییر در آن ظاهر شده است، چرا که در برخی روایات آمده است آسمان بر احدی گریه نکرد جز بر یحیی بن زکریا و حسین بن علی و گریه ی آنان همان سرخی آسمان بود .

ظاهر روایات این است که این تعبیر ها کنایه نیست و تنها آسمان سرخ نشده بود و واقعاً از آسمان خون بارید و زمین پر از خون شد، ولی به نظر می رسد که این حوادث ملکوتی باشد که در آن روز رخ داد و خون همه جا را فرا گرفت اما برای همه افراد قابل مشاهده نبود بلکه افراد خاصی آن را می دیدند.


پی نوشت:
تفسیر نمونه، آیت الله مکارم شیرازی
تفسیر المیزان، علامه محمد حسین طباطبایی
اقبال الاعمال، ص545
بحارالانوار، ج 14، ص182.183
مقتل الحسین، ج 2، ص 89.90


- نظرات (0)

تعصب و لجاج در قرآن

نویسنده : آيت الله مكارم شيرازي - بر گرفته از کتاب اخلاق در قرآن, ج 2, ص 99

اشاره
بي ترديد اساسي‏ترين پايه عبوديت و بندگي خدا تسليم و تواضع در برابر حق است و به عكس هرگونه تعصب و لجاجت مايه دوري از حق و محروم شدن از سعادت است.
تعصب به معني «وابستگي غير منطقي به چيزي‏» تا آنجا كه انسان حق را فداي آن كند و لجاجت‏به معني اصرار بر چيزي است‏به گونه‏اي كه منطق و عقل را زير پا بگذارد، ثمره اين دو شجره خبيثه نيز «تقليد كوركورانه‏» است كه سد راه پيشرفت و تكامل انسانهاست.
هنگامي كه به تاريخ انبياي بزرگ بازمي‏گرديم و علل انحراف و گمراهي اقوام پيشين را مورد بررسي قرار مي‏دهيم به خوبي مي‏توان دريافت كه اين سه امر(تعصب و لجاجت و تقليد كوركورانه) نقش اصلي را در انحراف آنها داشته است و يك برنامه عام براي همه اقوام زشت كار پيشين بوده است، آنها به خاطر وابستگي شديد به افكار و برنامه‏هاي خرافي، و لجاجت و اصرار بر آنها، چشم و گوش بسته به پيروي نياكانشان ادامه مي‏دادند و به اين طريق، خرافات بي‏اساس از نسلي به نسل ديگر منتقل مي‏شد، وصداي دلنشين مردان الهي كه براي هدايت آنها آمده بودند، در ميان نعره‏هاي جاهلانه آنان گم مي‏شد.
نخست از داستان نوح- عليه السلام - شروع مي‏كنيم مي‏بينيم كه بت‏پرستان عصر آن پيامبر اولوالعزم به قدري لجوج و متعصب بودند كه حتي از شنيدن صداي اين منادي توحيد وحشت داشتند، همان گونه كه در نخستين آيه مورد بحث از زبان نوح- عليه السلام - مي‏خوانيم: «و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه ايمان بياورند، و تو(اي خدا) آنها را بيامرزي انگشتان خود را در گوش ها قرار داده و لباس هايشان را بر سر و صورت مي‏پيچيدند و در مخالفت‏با حق اصرار ورزيدند و شديدا تكبر كردند»! (وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَارًا ) [1]
آري تعصب و لجاج آنها به قدري شديد بود كه اجازه نمي‏دادند ذره‏اي از امواج صوتي نوح- عليه السلام - كه حامل پيام حقيقت‏بود به گوش آنها برسد، و يا چهره او را ببينند و اين گونه گريز از حقيقت‏به راستي عجيب و خطرناك است.
در آيه بعد چهره ديگري از همين رذايل اخلاقي در قوم نوح- عليه السلام - به چشم مي‏خورد، قرآن در باره آنها مي‏گويد: «آنها گفتند: دست از خدايان و بت هاي خود برنداريد مخصوصا بتهاي(بزرگ) «ود»، «سواع‏»، «يغوث‏»، «يعوق‏» و «نسر» را رها نكنيد»، (وَقَالُوا لا تَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ وَلا تَذَرُنَّ وَدًّا وَلا سُوَاعًا وَلا يَغُوثَ وَيَعُوقَ وَنَسْرًا) [2]
اما چرا و به چه دليل دست از اين بت‏هاي رنگارنگ كه ساخته و پرداخته دست‏خودشان بود برندارند و آنها را بر مقدرات جهان هستي، و هم بر مقدرات سازندگانش حاكم بدانند؟! هيچ دليلي بر آن جز تعصب و تقليد كوركورانه نداشتند.
در سومين آيه كه از قوم عاد و گفتگوي پيامبرشان هود- عليه السلام - با آنها سخن مي‏گويد، مي‏فرمايد: «قوم عاد به قدري لجوج و متعصب و جاهل بودند كه در برابر دعوت آن حضرت به توحيد خالص و ناب گفتند: آيا به سراغ ما آمده‏اي كه تنها خداي يكتا را بپرستيم و آنچه را پدران ما مي‏پرستيدند رها كنيم؟(ما هرگز چنين كاري نخواهيم كرد، هر كاري از دست تو ساخته است انجام بده و) آنچه را(از بلا و عذاب الهي) به ما وعده مي‏دهي بياور اگر راست مي‏گويي‏»! (قَالُوا أَجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَنَذَرَ مَا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ) [3]
به اين ترتيب بر اثر تعصب و لجاج و تقليد كوركورانه، توحيد خالص كه روح جهان هستي است در نظر آنها امري وحشتناك، و پرستش بت‏هاي بي عقل و شعور امري شايسته و با ارزش جلوه مي‏كرد، و حتي برخلاف قانون دفع ضرر محتمل كه عقل حاكم به آن است كمترين اعتنايي به احتمال عذاب الهي نمي‏كردند و مصرا از او مي‏خواستند كه به تهديدهاي خود جامه عمل بپوشاند، اين خيره‏سري چيزي جز محصول تعصب و لجاج نبود.
آري آنها براي فرار از حق و ادامه تقليد كوركورانه به سوي عذاب الهي شتافتند و سرانجام خود را در آتش عذاب سوزاندند، و اين است نتيجه لجاجت و تعصب خشك و تقليد غلط!
در چهارمين آيه، سخن از پيامدهاي شوم اين رذايل اخلاقي درباره «نمرود» و نمروديان است، مي‏فرمايد: «هنگامي كه ابراهيم به پدرش(عمويش آزر) و قوم او گفت اين مجسمه‏هاي بي‏روحي را كه شما همواره پرستش مي‏كنيد چيست‏»؟ (إِذْ قَالَ لأبِيهِ وَقَوْمِهِ مَا هَذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ) [4]
ولي آنها جوابي نداشتند جز اينكه «گفتند: ما پدران خود را ديديم كه آنها را عبادت مي‏كنند»، (قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ) [5]
و هنگامي كه ابراهيم- عليه السلام - با صراحت‏به آنها گفت كه هم خودتان و هم نياكانتان در گمراهي آشكاري بوده‏ايد بيدار نشدند، ابراهيم- عليه السلام - بي اعتبار بودن اين خدايان ساختگي و بي ارزش را از طريق بت‏شكني به آنها نشان داد، باز هم بر سر عقل نيامدند، بلكه ابراهيم بيدارگر و پاره كننده پرده‏هاي جهل و تعصب و لجاجت را به سوزاندن در آتش تهديد كردند، و به تهديد خود جامه عمل پوشاندند و او را در ميان دريايي از آتش پرتاب كردند، و هنگامي كه آتش بر ابراهيم- عليه السلام - سرد و خاموش و گلستان شد، و بزرگترين معجزه الهي در برابر چشمانشان به وقوع پيوست‏باز هم اين اسيران زنجيرهاي جهل و تعصب و لجاج به بهانه‏هاي ديگري همچون سحر به راه خود ادامه دادند.
اينها همه نشان مي‏دهد كه تا چه حد اين رذايل اخلاقي خطرناك و مانع از آزاد انديشي و رسيدن به حق است، و آنها كه در چنگال آن گرفتار مي‏شوند تن به هر ذلت و حقارتي مي‏دهند و عظمت مقام انسان و روح بلند او را در هم مي‏شكنند ولي تسليم حق نمي‏شوند.
در پنجمين آيه نيز اشاره به بت‏پرستي لجوجانه قوم «نمرود» مي‏كند، هنگامي كه ابراهيم- عليه السلام - با دليل بسيار روشن و قاطع، بت‏پرستي را ابطال مي‏نمايد و به آنها مي‏گويد: «آيا آنها را كه مي‏خوانيد صداي شما را مي‏شنوند؟ يا سود و زياني به شما مي‏رسانند»؟ (قَالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ × أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ) [6]
آنها هيچ پاسخ منطقي در برابر اين گفتار روشن نداشتند، جز اينكه پناه به تقليد كوركورانه ببرند و بگويند: «ما فقط نياكان خود را يافتيم كه چنين مي‏كردند»، (قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَاءَنَا كَذَلِكَ يَفْعَلُونَ) [7]
در حالي كه اگر انسان مي‏خواهد تقليد كند حداقل بايد از عالم و دانشمندي تبعيت كند كه او را به واقعيت‏ها رهنمون گردد نه از جاهل و گمراهي بدتر از خود! ولي اين حجاب تعصب و لجاج به قدري ضخيم است كه اجازه نمي‏دهد كمترين نور آفتاب هدايت و منطق و دليل عقل در آن نفوذ كند، و ماوراي آن را روشن سازد.
در ششمين آيه سخن از لجاجت فرعونيان در برابر معجزات روشن حضرت موسي- عليه السلام - است، آنها بر آيين بت‏پرستي نياكانشان لجاجت و اصرار ورزيدند و گفتند: «(اي موسي) آيا آمدي كه ما را از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم منصرف سازي؟ و بزرگي(و رياست) در روي زمين فقط از آن تو و برادرت باشد، ما هرگز به شما ايمان نمي‏آوريم‏»! (قَالُوا أَجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا وَتَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِيَاءُ فِي الأرْضِ وَمَا نَحْنُ لَكُمَا بِمُؤْمِنِينَ) [8]
آنها هرگز از خود سؤال نمي‏كردند كه آيين موسي- عليه السلام - حق است‏يا باطل و در برابر آيين نياكانشان چه امتيازي دارد؟ سخن آنها فقط اين بود كه ما بايد آيين نياكان خود را حفظ كنيم، خواه حق باشد يا باطل! ارزش واقعي براي ما همين است و بس، سپس آن را با سوء ظن نيز آميختند و گفتند آنچه را موسي- عليه السلام - به عنوان آيين الهي ارائه مي‏دهد در واقع مقدمه‏اي است‏براي رسيدن به مقاصد سياسي و حكومت‏بر مردم، نه خدايي در كار است و نه وحي آسماني! اين بدبيني نيز از آثار همان تعصب و لجاج بود كه جهت فرار از حق، عذر و بهانه‏هاي واهي براي خود مي‏تراشيدند.
و شايد آنها از اين بيم داشتند كه اگر نور هدايت از طريق آيين موسي- عليه السلام - بر افكار مصريان بيفتد، هم آيين خرافي نياكانشان را از دست مي‏دهند، و هم حكومتي را كه بر اساس آن بنيان نهاده بودند. به همين دليل با تمام قدرت در برابر آن به پا خاستند و مردم را به تعصب و لجاجت تشويق كردند و از آنجا كه درباريان فرعون همه چيز را براي ادامه حكومت‏خود مي‏خواستند، تصورشان اين بود كه موسي و هارون نيز همه چيز را ابزار وصول به حكومت كرده‏اند.
اين رشته در طول تاريخ همچنان ادامه مي‏يابد تا عصر رسول خدا - صلي الله عليه و آله - مي‏رسد.
در هفتمين آيه نيز مي‏بينيم كه عامل اصلي انحراف مشركان عرب تقليد كوركورانه و تعصب است كه درهاي معرفت و شناخت را از هر سو به روي صاحبان اين صفات رذيله مي‏بندد، مي‏فرمايد: «هنگامي كه به آنها(مشركان عرب) گفته شود از آنچه خدا نازل كرده است پيروي كنيد مي‏گويند: ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم پيروي مي‏نماييم‏»، (وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا...) [9]
و قرآن بلافاصله در پايان اين آيه جواب دندان شكني به آنها مي‏دهد و مي‏گويد: «مگر نه اين است كه پدران آنها چيزي نمي‏فهميدند و هدايت نيافتند»؟ (...أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلا يَهْتَدُونَ) [10]
تعبيرات آيه نشان مي‏دهد كه آنها انكار نمي‏كردند كه آنچه را پيغمبر آورده «ما انزل الله‏» و فرمان الهي است، بلكه به قدري گرفتار جهل و تعصب بودند كه آيين نياكانشان را بر آن مقدم مي‏شمردند، نياكاني كه واقف به جهل و گمراهي شان بودند.
به اين ترتيب جهل و تعصب سبب مي‏شود كه انسان به راحتي ما انزل الله را رها سازد و پشت‏به حق كند و رو به باطل نمايد، هر چند حق را از باطل بشناسد!
در هشتمين آيه خداوند مسلمانان را به ياد ماجراي حديبيه مي‏اندازد كه كفار با ديدن آن همه آيات و نشانه‏هاي حقانيت پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - به خاطر تعصب‏هاي جاهلي ايمان نياورند و اين رذيله اخلاقي آنها را از سعادت بزرگ بازداشت، مي‏فرمايد: «به خاطر بياوريد هنگامي را كه كافران در دل هاي خود خشم و نفرت جاهليت داشتند(به همين دليل نه تنها ايمان نياوردند بلكه در مقام مبارزه با حق برآمدند) و در مقابل خداوند آرامش و سكينه را بر رسول خود و مومنان نازل فرمود(تا با رعايت اصول حق و عدالت در برابر آن دشمنان متعصب بايستد، و آنها را به كلمه تقوا ملزم ساخت كه از هر كس شايسته‏تر و اهل آن بودند و خداوند بر هر چيز غالب است‏»، (إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا) [11]
حميت از ماده حمي(بر وزن حمد) به معني حرارتي است كه بر اثر عوامل خارجي در بدن انسان يا اشياي ديگر به وجود مي‏آيد، به همين دليل به حالت تب، حمي(بر وزن كبري) گفته مي‏شود.
سپس به حالات روحي همچون خشم و تكبر و تعصب، حميت اطلاق شده است، چرا كه همه اينها حالتي آتشين در انسان ايجاد مي‏كند.
جالب اينكه در اين آيه حميت‏به جاهليت اضافه شده كه اشاره‏اي به تعصب‏هاي برخاسته از جهل و ناداني، و سكينه كه نقطه مقابل آن است‏به خدا نسبت داده شده است كه آرامشي است آگاهانه و برخاسته از ايمان.
در بحث‏هاي آينده پيرامون تعصب منفي و مثبت نكته اضافه شدن حميت‏به جاهليت روشن‏تر خواهد شد.
در نهمين آيه اشاره به نكته ديگري شده است كه پرده از روي تعصب شديد مشركان عرب در عصر اهليت‏برمي‏دارد، مي‏فرمايد: «هرگاه قرآن را بر بعضي از عجم‏ها (غير عربها) نازل مي‏كرديم و او آن را به ايشان مي‏خوانده، به آن ايمان نمي‏آوردند»، (وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الأعْجَمِينَ ×فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ مَا كَانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ) [12]
يعني نژادپرستي و تعصب قومي آنها به قدري شديد بود كه اگر قرآن با تمام معارف عالي و فصاحت و بلاغت فوق‏العاده و محتواي بي نظير بر فردي غير عرب نازل مي‏شد، تعصب و لجاجت هرگز به آنها اجازه نمي‏داد كه آن را پذيرا شوند!
اين تعبير قاطع به خوبي نشان مي‏دهد كه رذيله اخلاقي «تعصب و لجاج‏» تا چه حد مي‏تواند انسان را از درك حقيقت و رسيدن به مقصود بازدارد.
گرچه بعضي از مفسران براي اين آيه تفسيرهاي ديگري ذكر كرده‏اند ولي روشن‏ترين و مناسب‏ترين تفسير همان است كه در بالا ذكر شد.
روي همين اصل در بعضي از روايات اسلامي پيغمبر اكرم - صلي الله عليه و آله - افراد متعصب و لجوج را در سرنوشت‏شوم اعراب جاهلي شريك مي‏شمرد و مي‏فرمايد: «من كان في قلبه حبة من خردل من عصبية بعثه الله يوم القيامة مع اعراب الجاهلية; هر كس در دلش به اندازه دانه خردلي عصبيت‏باشد، خداوند روز قيامت او را با اعراب جاهليت محشور مي‏كند»، (دانه خردل دانه بسيار ريزي است كه همواره به عنوان ضرب المثل براي خردي ذكر مي‏شود). [13]
در دهمين آيه، چهره ديگري از اين رذيله اخلاقي در اقوام مختلف ديده مي‏شود و آن اينكه هر گروهي به خاطر تعصب و لجاج، خود را بهترين مي‏داند، و ديگران را نفي مي‏كند گويي تنها بندگان برگزيده خدا آنها هستند و ديگران هيچ، و همين امر سبب درگيري مستمر در ميان اقوام مي‏شود، مي‏فرمايد: «يهود گفتند مسيحيان(نزد خدا) هيچ ارزشي ندارند، و مسيحيان نيز گفتند: يهوديان ارزشي ندارند، در حالي كه هر دو گروه، كتاب آسماني را مي‏خواندند(كه به آنها دستور مي‏داد بايد از اين‏گونه تعصب‏ها به كنار باشند) آري افراد نادان(از مشركان عرب) نيز سخني همانند آنها داشتند، خداوند روز قيامت در باره اختلاف آنها داوري خواهد كرد»، (وَقَالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصَارَى عَلَى شَيْءٍ وَقَالَتِ النَّصَارَى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَى شَيْءٍ وَهُمْ يَتْلُونَ الْكِتَابَ كَذَلِكَ قَالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ) [14]
از تعبيرات اين آيه به خوبي استفاده مي‏شود كه اين گونه تعصب‏ها و خودبيني‏ها از جهل و ناداني سرچشمه مي‏گيرد، و هر قوم جاهل و بي خبر گرفتار اين رذيله اخلاقي خواهد شد.
تعبير به « الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ ‏» (كساني كه نمي‏دانند) مفهوم وسيع و گسترده‏اي دارد كه مشركان عرب يكي از آن بودند و لذا بعضي از مفسران آن را به قوم نوح، يا همه امت‏هاي پيشين كه بر اثر جهل و ناداني گرفتار تعصب و لجاجت‏بودند، تفسير كرده‏اند.
در يازدهمين آيه سخن از يك حكم كلي و عمومي است و نشان مي‏دهد كه در تمام طول تاريخ تعصب و لجاجت نقش اصلي را در ادامه كفر و توحيدستيزي ايفا مي‏كرده است، مي‏فرمايد: «اين گونه در هيچ شهر و دياري پيش از تو پيامبري بيم دهنده نفرستاديم، مگر اينكه ثروتمندان مست و مغرور آن گفتند: ما نياكان خود را بر آييني يافتيم و به آثار و روش آنها اقتدا مي‏كنيم‏»!(وَكَذَلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّاوَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ) [15]
اين تعبير نشان مي‏دهد كه هميشه مهمترين مانع در برابر ايمان به آيين پيامبران الهي همان تعصب و تقليد كوركورانه ناشي از جهل بوده است. و از اينجا خطر اين رذيله اخلاقي آشكارتر مي‏شود.
در دوازدهمين و آخرين آيه مي‏خوانيم كه اقوام جاهلي به خاطر تعصب و لجاج بزرگ‏ترين انبياي الهي و عقل كل را متهم به جنون مي‏كردند و آن را بهانه مخالفت‏خود با آيين آنها قرار مي‏دادند، مي‏فرمايد: «آنها پيوسته مي‏گفتند: آيا ما خدايان خود را به خاطر شاعري ديوانه رها كنيم‏»؟ (وَيَقُولُونَ أَئِنَّا لَتَارِكُو آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَجْنُونٍ) [16]
عجب اينكه آنها به قدري در حجاب تاريك جهل و تعصب گرفتار بودند كه نمي‏فهميدند اين سخن يك گفتار ضد و نقيض است، «شاعر بودن‏» احتياج به تفكر و ذوق سليم و آگاهي كافي از دقايق سخن دارد(توجه داشته باشيد كه شاعر از ماده شعور گرفته شده است) و اين با مجنون بودن هرگز سازگار نيست.
همچنين گاه آنها را متهم به «سحر» و «جنون‏» مي‏كردند در حالي كه سحر نيز احتياج به آگاهي قابل ملاحظه‏اي سبت‏به بخشي از علوم و دانش ها دارد، و هوشياري خاصي را مي‏طلبد، و اين با جنون سازگار نيست، اين سخنان ضد و نقيض ناشي از جهل و تعصب بود.
 
نتيجه نهايي
يك نگاه اجمالي به آيات گذشته كه اشباه و نظاير ديگري نيز در قرآن مجيد دارد اين حقيقت را اثبات مي‏كند كه از مهمترين موانع معرفت و شناخت، تقليدهاي كوركورانه‏اي است كه از تعصب و لجاجت و وابستگي بي قيد و شرط سبت‏به اموري كه با تمايلات نفساني و هوا و هوس هاي انسان مي‏سازد ناشي مي‏شود.
ضايعات و آثار زيان بار اين رذيله اخلاقي صفحات تاريخ بشريت را سياه كرده و پيامبران الهي را با مشكل‏ترين موانع رو به رو ساخته، و خون هاي زيادي بر خاك ريخته است و همين معني براي پي بردن به آثار زيان بار آن كافي است.
اگر اين رذيله اخلاقي در درون جان انسان ها نبود، تاريخ بشريت چهره ديگري داشت و پيشرفت تكامل تمدن ها شتاب ديگري پيدا مي‏كرد، و نيروهاي خلاق در مسير سعادت انسان ها به كار مي‏افتاد، و به جاي اينكه به صورت سيل ويران گري در آيد، نهرهاي منظمي از معارف الهيه را تشكيل مي‏داد كه همه جا مايه عمران و آبادي قلوب بود.
 
تعصب و لجاجت در احاديث اسلامي
پيش از آنكه به تحليل معني تعصب و سرچشمه و انگيزه‏ها و آثار زيان بار آن بپردازيم لازم است نگاهي به احاديث اسلامي كه در اين زمينه وارد شده است‏بيفكنيم، چرا كه بسياري از مسايل مورد نظر در لا به لاي اين احاديث‏به صورت اجمالي مطرح شده است.
احاديث در اين زمينه فراوان است كه در ذيل به نمونه‏هايي از آن اشاره مي‏كنيم:
1- در حديثي از رسول خدا - صلي الله عليه و آله - مي‏خوانيم: «من كان في قلبه حبة من خردل من عصبية بعثه الله يوم القيامة مع اعراب الجاهلية; هر كسي در دلش به اندازه دانه خردلي عصبيت‏باشد خداوند روز قيامت او را با اعراب جاهليت محشور مي‏كند». [17]
اين تعبير نشان مي‏دهد كه اين رذيله اخلاقي به قدري خطرناك است كه پايين‏ترين درجات آن نيز با ايمان خالص سازگار نيست.
2- در حديثي از اميرمؤمنان علي- عليه السلام - مي‏خوانيم: «ان الله يعذب الستة بالستة، العرب بالعصبية، و الدهاقين بالكبر، و الامراء بالجور، والفقهاء بالحسد، و التجار بالخيانة، و اهل الرساتيق بالجهل; خداوند شش گروه را به خاطر شش چيز عذاب مي‏كند: عرب را به خاطر تعصب، و اربابان را به خاطر تكبر، و حاكمان را به خاطر ستم، و فقيهان را به خاطر حسد، و تجار را به خاطر خيانت، و اهل روستاها را به خاطر جهل و ناداني‏»! [18]
جالب اينكه تعصب را نخستين امر از امور ششگانه ذكر فرموده، در حالي كه همه آنها از گناهان بزرگ است.
3- در حديث ديگري از پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - مي‏خوانيم: «ليس منا من دعا الي عصبية، و ليس منا من قاتل علي عصبية، و ليس منا من مات علي عصبية; كسي كه مردم را دعوت به تعصب كند از ما نيست، و كسي كه به خاطر تعصب بجنگد از ما نيست، و كسي كه با تعصب بميرد از ما نيست‏»! [19]
4- اميرمؤمنان علي- عليه السلام - در خطبه معروف «قاصعه‏» كه اساس آن بر نفي تكبر و تعصب است عامل اصلي انحراف و بدبختي ابليس را تعصب و تكبر مي‏شمرد، و مي‏فرمايد: «هنگامي كه خداوند به فرشتگان دستور داد براي آدم- عليه السلام - سجده كنند، همگي اطاعت كردند جز ابليس‏» سپس مي‏افزايد: «اعترضته الحمية فافتخر علي آدم بخلقه و تعصب عليه لاصله فعدو الله امام المتعصبين، و سلف المستكبرين الذي وضع اساس العصبية; تكبر و تعصب به او دست داد، و بر آدم- عليه السلام - به خاطر خلقت‏خويش افتخار كرد، و از جهت اصل و ريشه خود نسبت‏به او تعصب ورزيد، به همين دليل اين دشمن خدا پيشواي متعصبان، و سر سلسله مستكبران است، و كسي است كه بناي تعصب را پي ريزي كرد»! [20]
5- در حديث ديگري از رسول خدا - صلي الله عليه و آله - مي‏خوانيم: «من تعصب او تعصب له فقد خلع ربق الايمان من عنقه; هر كس تعصب بورزد، يا ديگران به خاطر او تعصب بورزند، رشته‏هاي ايمان را از گردن خود بازگردانده است‏». [21]
مي‏دانيم «تعصب‏» و «لجاجت‏» لازم و ملزوم يكديگرند، و به همين دليل ما هر دو را تحت‏يك عنوان آورديم، در رابطه با نكوهش رذيله لجاج نيز روايات زيادي داريم از جمله:
1- در حديثي از رسول خدا - صلي الله عليه و آله - مي‏خوانيم: «اياك و اللجاجة، فان اولها جهل و آخرها ندامة; از لجاجت‏بپرهيزيد كه آغازش جهل و پايانش پشيماني است‏»! [22]
2- در حديث ديگري از اميرمؤمنان علي- عليه السلام - آمده است كه فرمود: «اللجاج اكثر الاشياء مضرة في العاجل و الآجل; لجاجت در دنيا و آخرت از همه چيز زيان بارتر است‏». [23]
3- در حديث ديگري از همان حضرت مي‏خوانيم: «اللجاج بذرالشر; لجاجت‏بذر شر و بدي است‏»! [24]
4- در نهج البلاغه آمده است كه فرمود: «اللجاجة تسل الراي; لجاجت آراء انسان را سست، و او را به خطا مي‏افكند». [25]
5- و نيز از همان حضرت آمده است: «ليس للجوج تدبير; لجوج مديريت و تدبير ندارد». [26]
با توجه به رواياتي كه در بالا آمد تاثير تخريبي اين دو رذيله اخلاقي(تعصب و لجاج) در زندگي فردي و اجتماعي انسان ها روشن مي‏شود تا آنجا كه انسان را از ايمان و اسلام بيگانه ساخته، و به سوي كفر و شرك و اقتداي به شيطان و رها كردن رشته محكم ايمان سوق مي‏دهد كه دلايل آن را در بحث‏بعد خواهيد خواند.
 
1- مفهوم تعصب و انگيزه‏هاي آن
«تعصب‏» از ماده «عصب‏» در اصل به معني رشته‏هايي است كه مفاصل استخوان ها و عضلات را به هم پيوند مي‏دهد، سپس اين ماده به معني هر نوع وابستگي شديد فكري و عملي آمده است كه غالبا بار منفي دارد هر چند وابستگي‏هاي مثبت نيز در مفهوم آن افتاده است كه شرح آن در بحث‏هاي آينده به خواست‏خدا خواهد آمد.
بديهي است وابستگي‏هاي غير منطقي نسبت‏به شخص يا عقيده و يا چيزي انسان را به لجاجت و تقليد كوركورانه نسبت‏به آن وادار مي‏كند، و سرچشمه بسياري از كشمكش ها و جنگ‏ها و خونريزي ها و اختلافات مستمر است.
هرگاه اين گونه تعصب‏ها از ميان جامعه انساني برود و مردم تسليم منطق و حرف حساب باشند بسياري از اختلافات برچيده مي‏شود و آرامش بر جوامع بشري حاكم مي‏شود.
چنين تعصبي كه نتيجه مستقيم آن لجاج و تقليد كوركورانه است از امور زير سرچشمه مي‏گيرد:
1- حب ذات و علاقه شديد به نياكان - حب ذات افراطي سبب مي‏شود كه انسان نسبت‏به هر چيزي كه به او ارتباط و پيوند دارد دلباختگي و دلدادگي نشان دهد از جمله نسبت‏به پدر و نياكان و آيين و رسوم آنها.
اين وابستگي شديد عامل انتقال بسياري از خرافات و زشتي‏ها به بهانه حفظ آداب و سنن، از نسلي به نسل ديگر مي‏باشد، و حجابي در برابر معرفت و شناخت‏حق است.
دفاع و طرفداري شديد از قوم و قبيله گاه به جايي مي‏رسد كه بدترين افراد قبيله و زشت‏ترين آداب و سنن آنها در نظر افراد متعصب بسيار زيبا جلوه مي‏كند در حالي كه بهترين افراد قبايل ديگر و عالي‏ترين آداب و سنن آنها در نظر آنها زشت و بي معني است!
2- پايين بودن سطح فكر و فرهنگ - هر قدر سطح فكر مردم كوتاه‏تر و فرهنگ آنها ضعيف‏تر باشد، تعصب‏هاي جاهلانه و لجوجانه و تقليدهاي كوركورانه در ميان آنها بيشتر است، به عكس هر قدر سطح فكر بالاتر رود و فرهنگ كامل‏تر شود توجه او به منطق و استدلال و نفي تعصب و لجاجت و جانشين ساختن تحقيق به جاي تقليد كوركورانه بيشتر مي‏شود.
3- شخصيت‏زدگي عامل ديگري براي تعصب و تقليد كوركورانه است - گاه شخصي در نظر انسان چنان قداست پيدا مي‏كند كه گفتار و رفتار او از دايره نقد خارج مي‏شود هر چند از نظر علمي و اخلاقي در سطح پاييني قرار داشته باشد و همين امر سبب مي‏شود كه عده‏اي چشم و گوش بسته به دنبال او بيفتند و به خاطر او جان و مال خود را از دست‏بدهند، بي آنكه در محتواي سخنان و رفتار او كمترين انديشه اي كنند!
4- انزواي اجتماعي و فكري يكي ديگر از اسباب تعصب است - وقتي انسان در خودش و محيط فكري و اجتماعيش فروبرود و از جوامع و افراد ديگر و افكار آنها بيخبر بماند نسبت‏به آنچه در اختيار اوست‏سخت وابسته مي‏شود، و در برابر آن تعصب مي‏ورزد، در حالي كه اگر با ديگران بنشيند و فكر خود را با افكار ديگران مقايسه كند نقطه‏هاي قوت و ضعف و مثبت و منفي به زودي آشكار مي‏گردد، و به او اجازه مي‏دهد بهترين انتخاب را داشته باشد.
2- آثار و پيامدهاي منفي تعصب و لجاجت
تعصب و لجاج، آثار منفي شديدي دارد كه در زندگي انسان هاي متعصب و لجوج به زودي ظاهر مي‏شود.
1- تعصب يعني وابستگي غير منطقي به شخص يا عقيده يا عادت و رسم خاصي، همان گونه كه قبلا نيز اشاره شد، حجاب ضخيمي بر ديده عقل انسان مي‏افكند، و او را از درك حقايق و خير و شر و مصلحت و مفسده و عاقبت امور و پيدا كردن راه چاره محروم مي‏سازد.
به همين دليل در احاديث‏سابق خوانديم كه لجوج مديريت و تدبير ندارد، و در حالات شيطان ديديم كه به خاطر تعصب از درك بديهيات واماند، و رشته عبوديت و بندگي را از گردن خويش برداشت و براي هميشه رانده درگاه الهي شد.
2- تعصب و لجاجت آتش سوزاني است كه پيوندهاي وحدت و اتحاد را در جامعه بشري مي‏سوزاند، و بذر نفاق و اختلاف را در ميان افراد مي‏پاشد و نيروهايي را كه بايد صرف پيشرفت جوامع انساني شود، به جنگ و ستيز با يكديگر وامي‏دارد، به همين دليل در حديثي از اميرمؤمنان علي- عليه السلام - مي‏خوانيم: «اللجاج ينتج الحروب و يوغر القلوب; لجاجت آتش جنگ ها را روشن مي‏سازد و دل ها را پر از كينه و دشمني مي‏كند». [27]
3- تعصب و لجاج سبب مي‏شود كه دوستان از هم دور شوند و محبت‏ها به عداوت‏ها مبدل گردد.
4- تعصب و لجاج يكي از عوامل مهم كفر است، و بسياري از امت‏هاي پيشين تنها به اين دليل راه كفر را پيش گرفتند كه تعصب و لجاج نسبت ‏به آيين نياكانشان مانع پذيرش حق شد (شرح اين معني را در تفسير آيات گذشته خوانديم).
5- تعصب و لجاج مايه درد و رنج و زحمت و ناراحتي است، چرا كه سبب مي‏شود انسان مدت ها، و گاه ساليان دراز، در بيراهه سرگردان شود و چون به بن بست مي‏رسد سرانجام خسته و وامانده از راهي كه رفته است ‏باز مي‏گردد.
روي همين معني در حديثي از اميرمؤمنان علي- عليه السلام - مي‏خوانيم: «ثمرة اللجاج العطب; ثمره لجاجت ‏شكست ‏خوردن و هلاكت است‏». [28]
و به همين دليل غالبا مايه ندامت و پشيماني است همان گونه كه در احاديث گذشته به آن اشاره شده بود كه «آغاز لجاجت، جهل است و پايان آن ندامت‏»!
6- تعصب و لجاجت در بسياري از مواقع، كنترل امور را از اختيار انسان خارج مي‏سازد و او را به جاهايي مي‏كشاند كه هرگز مايل به آن نبوده است، روي اين جهت در بعضي از احاديث اسلامي از اميرمؤمنان علي- عليه السلام - نقل شده است كه مي‏فرمايد: «لامركب اجمح من اللجاج; هيچ مركبي سركش‏تر از مركب لجاجت نيست‏»! [29]
7- و بالاخره تعصب و لجاجت هم دنياي انسان را بر باد مي‏دهد و هم آخرت او را، چرا كه در دنيا سرچشمه عداوت‏ها و جدايي‏ها و اشتباهات فراوان و از دست دادن آرامش مي‏شود و در آخرت سبب دوري از رحمت‏خدا، و اين همان است كه در روايت اميرمؤمنان علي- عليه السلام - خوانديم: «اللجاج اكثر الاشياء مضرة في العاجل و الآجل; لجاجت از همه چيز زيانبارتر است در دنيا و آخرت‏»!
بار ديگر لازم است اين نكته را يادآور شويم كه اين سه رذيله اخلاقي(تعصب و لجاجت و تقليد كوركورانه) گرچه از نظر مفهوم و محتوا از هم جدا هستند ولي چون رابطه بسيار نزديكي با هم دارند، و به اصطلاح لازم و ملزوم يكديگرند هر سه را با هم عنوان كرديم.
انگيزه‏هاي تعصب و لجاجت نيز روشن است، زيرا: تعصب‏هاي كور و مخرب قبل از هر چيز برخاسته از جهل و ناداني است، به همين دليل هر قومي جاهل‏تر باشند، تعصب و وابستگيش به آنچه دارد بيشتر است، تا آنجا كه حاضر نيستند از طريق ايجاد تحول در وضع خود، گام هايي به سوي تكامل بردارند، و همين تعصب و لجاجت عامل عقب ماندگي آنها مي‏شود.
در اخبار گذشته نيز خوانديم كه پيغمبر اكرم - صلي الله عليه و آله - مي‏فرمود: «از لجاجت ‏بپرهيزيد كه آغاز آن جهل و پايان آن پشيماني است‏»!
عامل ديگر تعصب و لجاج، خودخواهي است، چه اينكه افراد خودخواه به آنچه دارند سخت علاقه‏مند و وابسته‏اند، هر چند آيين غلط و رسوم و آداب نادرستي باشد، همين كه احساس مي‏كنند مربوط به قوم و قبيله و نياكانشان است، آن را پذيرا مي‏شوند و چشم و گوش خود را بر همه چيز مي‏بندند.
گاه راحت‏طلبي و تنبلي نيز انگيزه تعصب و لجاجت مي‏شود، زيرا انتقال از وضع موجود به وضعي ديگر در بسياري از اوقات نياز به تلاش و كوشش و پيكار با موانع دارد و افراد عافيت طلب حاضر به استقبال اين امور نيستند، به همين دليل آنچه را دارند سخت مي‏چسبند، و از آن جدا نمي‏شوند.
 
3- تعصب مذموم و ممدوح
«تعصب‏» و «حميت‏» و «تقليد» سه مفهوم نزديك به هم هستند كه شاخه مذموم و شاخه ممدوح دارند هرچند غالبا واژه تعصب در بخش مذموم به كار مي‏رود.
به طور كلي اگر وابستگي انسان به امور نادرست و غير منطقي باشد تعصب مذموم است، و اين همان چيزي است كه در قرآن مجيد از آن به عنوان «تعصب جاهليت‏» ياد شده است، و اگر وابستگي به امور مثبت و مفيد و سازنده و از روي علم و آگاهي باشد تعصب مثبت و ممدوح است.
امام اميرمؤمنان به هر دو قسمت در خطبه قاصعه از نهج البلاغه اشاره مي‏فرمايد:
در يك جا مي‏گويد: «فاطفئوا ما كمن في قلوبكم من نيران العصبية، و احقاد الجاهلية، فانما تلك الحمية تكون في المسلم من خطرات الشيطان و نخواته و نزعاته و نفثاته; شراره‏هاي تعصب و كينه‏هاي جاهليت را كه در قلب شما پنهان شده است، خاموش سازيد كه اين نخوت و تعصب ناروا در مسلمان از القائات و خودخواهي‏ها و فساد و وسوسه‏هاي شيطان است‏». [30]
و در همين خطبه كه اساس آن بركوبيدن كبر و غرور و تعصب و لجاج است در جاي ديگري مي‏فرمايد: «فان كان لابد من العصبية فليكن تعصبكم لمكارم الخصال، و محامد الافعال، و محاسن الامور التي تفاضلت فيها المجداء و النجداء من بيوتات العرب... فتعصبوا لخلال الحمد، من الحفظ للجوار، و الوفاء بالذمام، و الطاعة للبر، و المعصية للكبر، و الاخذ بالفضل، و الكف عن البغي...; اگر قرار است تعصبي در كار باشد، تعصب خود را در اخلاق پسنديده، افعال نيكو، كارهاي خوب، و اعمال و اموري كه افراد باشخصيت و شجاع از خاندان‏هاي(برجسته) عرب داشتند قرار دهيد... تعصب شما در راه حفظ صفات با ارزش همچون حفظ حقوق همسايگان، وفاي به عهد، اطاعت از نيكي ها، سرپيچي از تكبر، جود و بخشش و خودداري از ستم باشد»! [31]
به اين ترتيب امام- عليه السلام - به هر دو شاخه «تعصب‏» در اين خطبه اشاره فرموده، و فرزندش امام سجاد- عليه السلام - در برابر اين سؤال كه عصبيت چگونه است، هر دو شاخه را در برابر يكديگر قرار داده چنين مي‏فرمايد: «العصبية التي ياثم عليها صاحبها ان يري الرجل شرار قومه خيرا من خيار قوم آخرين! و ليس من العصبية ان يحب الرجل قومه و لكن من العصبية ان يعين قومه علي الظلم; تعصبي كه دارنده آن مرتكب گناه مي‏شود اين است كه انسان بدان طايفه خود را از نيكان طوايف ديگر بهتر بداند(و به خاطر تعصب بدان را بر نيكان مقدم بشمرد) ولي تعصب اين نيست كه انسان به طايفه خود علاقه و محبت داشته باشد تعصب آن است كه آنها را در ظلمشان ياري دهد». [32]
مطابق اين حديث وابستگي به قوم و طايفه تا آن حد كه به آنها علاقه داشته باشد و در كارهاي خير آنان را ياري دهد نكوهيده نيست، چرا كه اين وابستگي نه تنها او را به انجام كار خلافي دعوت نكرده، بلكه تشويق به پيوندهاي محبت آميز و سازنده نموده است، تعصب نكوهيده آن است كه انسان به خاطر وابستگي‏هاي قومي و مانند آن حق و عدالت را زير پا بگذارد و حتي بدان وابسته را بر نيكان غير وابسته مقدم بشمرد.
در حديث ديگري از همان حضرت مي‏خوانيم: «لم يدخل الجنة حمية غير حمية حمزة ابن عبدالمطلب، و ذلك حين اسلم غضبا للنبي في حديث السلا [33] الذي القي علي النبي‏; هيچ تعصبي وارد بهشت نمي‏شود جز تعصب حمزة بن عبدالمطلب [34] و اين زماني بود كه اسلام آورد و به خاطر(بي احترامي به پيامبر - صلي الله عليه و آله - از جهت) بچه‏دان حيواني كه بر آن حضرت فكنده شده بود خشمگين گشت(و به ياري آن حضرت شتافت و اسلام را پذيرا شد)». [35]
بديهي است تعصب حمزه در دفاع از پيغمبر اكرم - صلي الله عليه و آله - در مقابل مشركان كثيف و ننگين و بي منطق چيزي جز دفاع از حق و عدالت نبود، و اين تعصب ممدوح است، اگر حمزه- عليه السلام - به خاطر تعصب چيزي بر خلاف حق و عدالت انجام مي‏داد مذموم بود.
4- طرق درمان
راه علاج اين رذيله اخلاقي مانند ساير رذايل اخلاقي در درجه اول توجه به انگيزه‏ها و ريشه‏ها و از بين بردن آن است، و با توجه به اينكه ريشه تعصب، حب ذات افراطي، پايين بودن سطح فرهنگ، شخصيت‏زدگي، و انزواي اجتماعي و فكري است، براي از ميان بردن اين صفت رذيله بايد سطح آگاهي افراد بالا رود، با اقوام و ملل ديگر و گروه‏هاي مختلف اجتماعي بياميزند، حب ذات در آنها تعديل گردد، و گرايش هاي زيان بار قومي و قبيلگي از ميان آنها برچيده شود تا پايه‏هاي تعصب و لجاجت و تقليدهاي كوركورانه برچيده شود.
همچنين بايد به آثار و پيامدهاي زيان بار آن توجه شود، كه اين خود عامل ديگري براي از ميان بردن اين رذيله اخلاقي است.
هنگامي كه انسان توجه داشته باشد كه تعصب و لجاج، پرده‏اي بر فكر و عقل او مي‏اندازد و او را از درك صحيح بازمي‏دارد، و نيز پيوندهاي وحدت و اتحاد را در جامعه بشري پاره مي‏كند، و بذر نفاق و اختلاف را در ميان آنها مي‏پاشد، و مايه درد و رنج انسان ها مي‏گردد، و حتي گاه او را به پرتگاه‏هايي كه هرگز انتظار آن را نداشته است مي‏كشاند، به يقين توجه به اين امور، او را از مركب سركش تعصب و لجاج پايين مي‏آورد، و از بيراهه‏هاي خطرناك به شاهراه سعادت و خوشبختي رهنمون مي‏گردد.
يكي ديگر از طرق درمان رذايل اخلاقي تغيير شكل و تعويض محتواي آن است‏به اين معني كه انگيزه‏ها را از بخش هاي منفي به بخش هاي مثبت هدايت كنيم:
مثلا كسي كه داراي تعصب شديد نسبت‏به مسائل نادرستي است، به جاي اينكه انگيزه تعصب را در او بميرانيم، تعصب او را به امور مثبت متوجه سازيم.
اين همان چيزي است كه در سخنان نوراني اميرمؤمنان علي- عليه السلام - در خطبه قاصعه خوانديم كه مي‏فرمايد: «اگر بنا هست تعصب داشته باشيد سعي كنيد تعصب شما به خاطر مكارم اخلاق و محامد افعال و محاسن امور باشد». [36]
يعني اگر بناست وابستگي توام با اصرار نسبت‏به چيزي داشته باشيد اين وابستگي را نسبت‏به فضايل اخلاقي قرار دهيد.
 
5- تسليم در برابر حق
نقطه مقابل «تعصب‏» و «لجاج‏» و «تقليد كوركورانه‏» تسليم در برابر حق است كه از فضايل مهم اخلاقي محسوب مي‏شود، يعني انسان حق را نزد هركس، حتي دورترين و كوچك ترين افراد ببيند، در برابر آن تسليم شود و آن را با آغوش باز پذيرا گردد.
اين فضيلت اخلاقي سبب پيشرفت علم و دانش انسان و پرهيز از گمراهي‏ها و گام نهادن در صراط مستقيم است.
اين فضيلت اخلاقي جز براي مؤمنان و صالحان و كساني كه از حب ذات افراطي دورند و از وابستگي‏هاي تعصب آلود قومي و گرايش هاي گروهي بركنارند حاصل نمي‏شود.
تسليم در برابر حق نشانه ايمان، سلامت فكر و روح، و بالا بودن سطح فرهنگ و تهذيب نفس است. قرآن مجيد خطاب به پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله - چنين مي‏فرمايد:
« فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا; به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود مگر اينكه در اختلافاتشان، تو را به داوري طلبند و سپس از داوري تو در دل خود احساس ناراحتي نكنند و كاملا تسليم باشد»! [37]
و در جاي ديگر مي‏فرمايد: « وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ...; هيچ مرد و زن با ايماني حق ندارد هنگامي كه خدا و پيامبرش امري را لازم بدانند اختياري(در برابر فرمان خدا) داشته باشند. ..». [38]
البته تسليم - به عنوان يك فضيلت اخلاقي - به دو معني استعمال مي‏شود، يكي تسليم در برابر حق كه نقطه مقابل تعصب و لجاجت و تقليد كوركورانه است و ديگر تسليم در برابر قضا و قدر الهي و خواسته‏هاي او، در برابر اعتراض و نارضايي و ناشكري که موضوع بحث ما در اينجا معني اول است.
پي نوشت ها:
[1] . نوح،7.
[2] . همان،23.
[3] . اعراف، 70.
[4] . انبياء، 52.
[5] . انبياء،53.
[6] . شعراء،73 ، 72.
[7] . شعراء، 74.
[8] . يونس، 78. التفات شده و به معني توجه به چيزي بعد از انصراف از چيز ديگر است.
[9] . بقره، 170.
[10] . همان.
[11] . فتح،26.
[12] . شعراء،199 - 198.
[13] . اصول كافي، ج 2، ص 308، باب العصبية، ح‏3.
[14] . بقره،113.
[15] . زخرف،23.
[16] . صافات،36.
[17] . اصول كافي، ج 2، ص 308(باب العصبية).
[18] . كافي، ج 8، ص 162، ح‏17.
[19] . سنن ابي داوود، ح 5121، طبق نقل ميزان الحكمه.
[20] . نهج البلاغه، خطبه قاصعه، خطبه 192.
[21] . اصول كافي، ج 2، ص 308، ح 2.
[22] . ميزان الحكمة، ج 4، ص 2770(ماده لجاجه).
[23] . همان مدرك.
[24] . همان مدرك.
[25] . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره‏179.
[26] . غررالحكم.
[27] . غررالحكم(طبق نقل ميزان الحكمة، باب اللجاجة).
[28] . همان مدرك.
[29] . همان مدرك(ماده لجاجت).
[30] . نهج البلاغه، خطبه 192 از بند 22 تا23.
[31] . همان مدرك، بند76 تا79.
[32] . اصول كافي، ج 2، ص 308(باب العصبية، ح‏7).
[33] . بچه‏دان حيوان.
[34] . منظور از وارد شدن تعصب در بهشت، وارد شدن صاحب آن است.
[35] . اصول كافي، ج 2، ص 308.
[36] . نهج البلاغه، خطبه 192.
[37] . نساء، 65.
[38] . احزاب،36.


- نظرات (0)

آفرينش حضرت آدم (ع)

در قرآن 17 بار سخن از حضرت آدم ـ عليه السلام ـ به ميان آمده.[1] در اين جا به بخشي از زندگي ايشان كه در قرآن آمده با توجه به روايات و گفتار مفسران، اشاره مي‌كنيم:
خبر از آفرينش خليفة خدا به فرشتگان
خداوند اراده كرد تا در زمين خليفه و نماينده‌اي كه حاكم زمين باشد قرار دهد، چرا كه خداوند همه چيز را براي انسان آفريده است.[2] موقعيت و لياقت انسان را به گونه‌اي قرار داده تا بتواند به عنوان نمايندة خدا در زمين باشد.
خداوند قبل از آن كه آدم ـ عليه السلام ـ پدر انسانها را به عنوان نمايندة خود در زمين بيافريند، اين موضوع بسيار مهم را به فرشتگان خبر داد. فرشتگان با شنيدن اين خبر سؤالي نمودند كه ظاهري اعتراض گونه داشت و عرض كردند:
«پروردگارا!‌ آيا كسي را در زمين قرار مي‌دهي كه:
1. فساد به راه مي‌اندازد؛
2. و خونريزي مي‌كند؛
اين ما هستيم كه تسبيح و حمد تو را به جا مي‌آوريم، بنابراين چرا اين مقام را به انسان گنهكار مي‌دهي نه به ما كه پاك و معصوم هستيم؟»
خداوند در پاسخ آنها فرمود: «من حقايقي را مي‌دانم كه شما نمي‌دانيد».[3]
خداوند همة حقايق، اسرار و نامهاي همه چيز (و استعدادها و زمينه‌هاي رشد و تكامل در همة ابعاد) را به آدم ـ عليه السلام ـ آموخت. و آدم ـ عليه السلام ـ همة آنها را شناخت.
آن گاه خداوند آن حقايق و اسرار را به فرشتگان عرضه كرد و در معرض نمايش آنها قرار داد و به آنها فرمود: «اگر راست مي‌گوييد كه لياقت نمايندگي خدا را داريد نام اينها را به من خبر دهيد، و استعداد و شايستگي خود را براي نمايندگي خدا در زمين، نشان دهيد.»
فرشتگان (دريافتند كه لياقت و شايستگي، تنها با عبادت و تسبيح و حمد به دست نمي‌آيد، بلكه علم و آگاهي پاية اصلي لياقت است از اين رو) با عذرخواهي به خدا عرض كردند: «خدايا! تو پاك و منزّه هستي، ما چيزي جز آن چه تو به ما آموخته‌اي نمي‌دانيم، تو دانا و حكيم مي‌باشي».[4]
به اين ترتيب فرشتگان كه به لياقت و برتري آدم ـ عليه السلام ـ نسبت به خود پي‌برده و پاسخ سؤال خود را قانع كننده يافتند، به عذرخواهي پرداخته، و دريافتند كه خداوند مي‌خواهد انساني به نام آدم ـ عليه السلام ـ بيافريند كه سمبل رشد و تكامل، و گل سرسبد موجودات است، و ساختار وجودي او به گونه‌اي آفريده شده كه لايق مقام نمايندگي خدا است.
آفرينش آدم، و نگاه او به نورهاي اشرف مخلوقات
آدم از دو بعد تشكيل شده، جسم و روح. خداوند نخست جسم او را آفريد، سپس روح منسوب خود را در او دميد،‌و به صورت كامل او را زنده ساخت.
از آيات مختلف قرآن و تعبيرات گوناگوني كه دربارة چگونگي آفرينش انسان آمده به خوبي استفاده مي‌شود كه انسان در آغاز، خاك بوده است،[5] سپس با آب آميخته شده است و به صورت گِل درآمده است،[6] و بعد به گل بدبو (لجن) تبديل شده،[7] سپس حالت چسبندگي پيدا كرده،[8] سپس به حالت خشكيده درآمده و هم چون سفال گرديده است.[9]
فاصلة زماني اين مراحل كه چند سال طول كشيده، روشن نيست.
اين قسمت نشان دهندة مراحل تشكيل جسم آدم است، كه همچنان تكميل شد تا به صورت يك جسد كامل درآمد.
در كتاب ادريس[10] آمده: روزي حضرت ادريس پيامبر، به ياران خود رو كرد و گفت: روزي فرزندان آدم در محضر او پيرامون بهترين مخلوقات خدا به گفتگو پرداختند، بعضي گفتند: او پدر ما آدم ـ عليه السلام ـ است، چرا كه خداوند او را با دست مرحمت خود آفريد، و روح منسوب به خود را در او دميد، و به فرمان او، فرشتگان به عنوان تجليل از مقام آدم ـ عليه السلام ـ، او را سجده كردند، و آدم را معلم فرشتگان خواند، و او را خليفة خود در زمين قرار داد، و اطاعت او را بر مردم واجب نمود.
جمعي گفتند: نه بلكه بهترين مخلوق خدا فرشتگانند كه هرگز نافرماني از خدا نمي‌كنند، و همواره در اطاعت خدا به سر مي‌برند، در حالي كه حضرت آدم ـ عليه السلام ـ و همسرش بر اثر ترك اَوْلي از بهشت اخراج شدند، گرچه خداوند توبة آنها را پذيرفت و آنان را هدايت كرد، و به ايشان و فرزندان با ايمانشان وعدة بهشت داد.
گروه سوم گفتند: بهترين خلق خدا جبرئيل است كه در درگاه خدا امين وحي مي‌باشد. گروه ديگر سخن ديگر گفتند. گفتگو به درازا كشيد تا اين كه حضرت آدم ـ عليه السلام ـ در آن مجلس حاضر شد و پس از اطلاع از ماجرا، چنين فرمود:
اي فرزندانم! آن طور كه شما فكر مي‌كنيد نادرست است. هنگامي كه خداوند مرا آفريد و روحش را در من دميد، بلند شده و نشستم. همين طور كه به عرش خدا مي‌نگريستم، ناگهان پنج نور بسيار درخشان را ديدم. غرق در پرتو انوار آنها شدم و از خداوند پرسيدم اين پنج نور كيستند؟ خداوند فرمود: «اين پنج نور، نورهاي اشرف مخلوقات، باب‌ها و واسطه‌هاي رحمت من هستند، اگر آنها نبودند تو و آسمان و زمين و بهشت و دوزخ و خورشيد و ماه را نمي‌آفريدم.»
پرسيدم: خدايا نام اينها چيست؟ فرمود: به عرش بنگر. وقتي به عرش نگاه كردم، اين نامها را مشاهده نمودم: «بارقليطا، ايليا، طيطه، شَبَر، شُبَير» (كه به زبان سرياني است، يعني محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين ـ عليهم السلام ـ) بنابراين برترين مخلوقات اين پنج تن هستند.[11]
فرشتگان و سجده بر آدم ـ عليه السلام ـ
مراحل جسمي آدم ـ عليه السلام ـ او را به مقامي نرسانيد كه لياقت يابد و به عنوان گل سرسبد موجودات و مسجود فرشتگان، معرفي شود. مرحلة تكاملي بشر به آن است كه روح انساني از جانب خدا به او دميده گردد، دراين صورت است كه آدم در پرتو آن روح ويژة انساني، لياقت و استعداد فوق العاده پيدا مي‌كند، و خداوند به فرشتگان فرمان مي‌دهد كه به عنوان تكريم و تجليل از مقام آدم ـ عليه السلام ـ او را سجده كنند، يعني خدا را سجدة شكر بجا آورند كه چنين موجود ممتازي را آفريده است.
خداوند به فرشتگان خطاب نمود و فرمود: «من بشري از گل مي‌آفرينم، هنگامي كه آن را موزون نمودم و از روح خودم در آن دميدم بر آن سجده كنيد.»[12]
بنابراين سجدة فرشتگان به خاطر آن روح ويژه‌اي بود كه خداوند در كالبد بشر دميد، و چنين روحي، به آدم لياقت داد تا نمايندة خدا در روي زمين شود.
آدم داراي دو بُعد است: جسم و روح انساني. جسم او به حكم مادي بودنش، او را به امور منفي دعوت مي‌كرد و روح او به حكم ملكوتي بودنش او را به امور مثبت فرامي‌خواند.
فرشتگان جنبه‌هاي مثبت آدم ـ عليه السلام ـ را بر اساس فرمان خدا، ديدند، و بدون چون و چرا آدم را سجده كردند، يعني در حقيقت خدا را در راستاي تجليل از آدم سجده نمودند.[13]
ولي ابليس جنبة منفي آدم، يعني جسم او را مورد مقايسه قرار داد، و از سجده كردن آدم خودداري نمود، و فرمان خدا را انجام نداد.
درست است كه سجده بر آدم ـ عليه السلام ـ واقع شده و آدم ـ عليه السلام ـ قبلة اين سجده قرار گرفت. ولي همة انسانها در اين افتخار شركت دارند، چرا كه لياقت و استعدادهاي ذاتي آدم موجب چنين تجليلي از مقامش گرديد، و چنين لياقتي در ساير انسانها نيز وجود دارد.
از اين رو در روايات معراج نقل شده: در يكي از آسمانها، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به جبرئيل فرمود: «جلو بايست تا همة ما و فرشتگان به تو اقتدا كنيم.»
جبرئيل پاسخ داد: «از آن هنگام كه خداوند به ما فرمان داد تا آدم را سجده كنيم، بر انسانها پيشي نمي‌گيريم، و امام جماعت آنها نمي‌شويم».
و نيز هنگامي كه آدم ـ عليه السلام ـ از دنيا رفت، فرزندش «هِبَةُ الله» به جبرئيل گفت: «جلو بايست و بر جنازة آدم ـ عليه السلام ـ نماز بخوان». جبرئيل در پاسخ گفت: «اي هِبَةُ الله! خداوند به ما فرمان داد تا آدم را در بهشت سجده كنيم، بنابراين براي ما روا نيست كه امام جماعت يكي از فرزندان آدم ـ عليه السلام ـ قرار گيريم.»[14]
تكبر و سركشي ابليس
ابليس گرچه فرشته نبود[15] ولي از عابدان ممتاز خدا با نام «حارث» در ميان كرّوبيان و فرشتگان، به عبادت خدا اشتغال داشت، و به فرمودة حضرت علي ـ عليه السلام ـ، «او شش هزار سال خدا را عبادت نمود، كه معلوم نيست از سالها دنيا است يا سالهاي آخرت، در عين حال لحظه‌اي تكبر، همة عبادت او را پوچ و نابود ساخت».[16]
همة فرشتگان فرمان حق را به طور سريع اجرا كردند، ولي ابليس بر اثر تكبر، از سجده نمودن خودداري ورزيد، و در صف كافران قرار گرفت.[17]
مطابق آية 34 بقره، ابليس در اين نافرماني، مرتكب سه انحراف و خلاف شد:
1. خلاف عملي: چنان كه تعبير به «اَبي» (سركشي كرد) بيانگر آن است، كه موجب فسق او شد.
2. خلاف اخلاقي: چنان كه تعبير به «اِستَكْبَرَ» (تكبير ورزيد) حاكي از آن است كه موجب خروج او از بهشت، و داخل شدنش به دوزخ گرديد.
3. خلاف عقيدتي، كه با مقايسة كبر آميز خود، عدل الهي را انكار كرد «وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ؛ از كافران گرديد».
خداوند به ابليس خطاب كرد و فرمود: «اي ابليس! چه چيز مانع تو شد كه از سجده كردن مخلوقاتي كه با قدرت خود آن را آفريدم سرباز زدي؟»

ابليس در پاسخ خدا، نه تنها عذرخواهي نكرد، بلكه با مقايسة غلط خود كه مقايسة جسم خود با جسم آدم بود گفت: «من از آدم بهترم، مرا از آتش آفريده‌اي، ولي آدم را از گِل و آتش بر گل برتري دارد.

[1] . و هشت بار ديگر به عنوان «يا بَنِي آدم».
[2] . بقره، 29.
[3] . بقره، 30.
[4] . بقره، 32.
[5] . حج، 5.
[6] . انعام، 2.
[7] . حجر، 28.
[8] . صافات، 11.
[9] . الرحمن، 14.
[10] . كتاب ادريس در سال 1895 ميلادي در لندن به زبان سرياني چاپ شده است و روايت فوق در صفحة 514 و 515 آن آمده است.
[11] . عليٌّ و الحاكمون، تأليف استاد دكتر محمد صادقي، ص 53.
[12] . ص، 71.
[13] . تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 58.
[14] . تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 58.
[15] . به گفتة قرآن، ابليس از نژاد جن بود، كه در جمع فرشتگان عبادت مي‌كرد. (كهف، 50)
[16] . نهج البلاغه، خطبة 192.
[17] . بقره، 34.



- نظرات (0)

اهل‌سنت و روایات مهدی (ع)


علی رغم ادعای وهابیان وجود و صحت روایات مهدی (ع) از منظر اهل سنت امر قابل انکاری نیست. چرا که راویان احادیث مهدی (ع) از اهل‌سنت بسیارند. روایات مهدی نه تنها در کتاب‌های مهم اهل‌سنت ثبت شده است، بلکه بسیاری از بزرگان‌شان بر تواتر و صحت این روایات تصریح کرده‌اند.

پیش‌درآمد
اعتقاد به ظهور منجی در آخر زمان، به شیعیان اختصاصی ندارد. همه‌ی ادیان ابراهیمی و غیرابراهیمی، در عین اختلافاتی که در چگونگی این مسأله دارند، در یک نکته مشترکند و آن اینکه در آخر زمان مردی از جانب خداوند خواهد آمد و جهان را از عدل و داد پر خواهد کرد. همه مسلمانان باور دارند که مهدی از نسل پیامبر و از فرزندان حسین علیهما السلام است، جز اینکه بسیاری از اهل‌سنت تولد او را در آخر زمان انتظار می‌کشند. شیعیان با تکیه بر دلایل گوناگون عقلی و نقلی معتقدند که امام مهدی فرزند امام حسن عسگری علیهما السلام است و در سال 250 هجری قمری به دنیا آمده و با اذن و اراده‌ی مطلق خداوند تاکنون زنده است و در میان مردم زندگی می‌کند؛ همچنانکه خضر و مسیح علیهما السلام به نص قرآن کریم زنده‌اند و در هنگام ظهور، او را یاری خواهند کرد. عمر طولانی او نه تنها با عقل و علم ناسازگار نیست؛ بلکه دلایل قرآنی و روایی مؤید وقوع آن فراوان است. در نوشتار حاضر به یکی از شبهاتی که پیرامون تولد و حیات امام مهدی از سوی برخی از اهل‌سنت مطرح شده است اشاره کرده و پس از بررسی به نقد آن خواهیم پرداخت.

چکیده شبهه
شیعیان از پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) چنین روایت کرده‌اند حضرت نام امامان شیعه را یک به یک از اولین تا دوازدهمین صریحا ذکر کرده است. همچنین روایاتی را نقل می‌کنند که پیامبر، نام، کنیه، خصوصیات ظاهری و شخصیتی، غیبت، ظهور و خصوصیات زمان حکومت امام دوازدهم‌شان را به تفصیل بیان کرده‌ است. اما اين روايات، همگي جعلي و ساختگي است. نه در قرآن و نه در سخنان پيامبر (ص) چنين چيزي يافت نمي‌شود و اهل‌سنت به هیچکدام از این‌ها اعتقاد ندارند!

چکیده نقد
وجود روایات فراوان درباره‌ی حضرت مهدی (ع) در مجامع و منابع معتبر حدیثی و روایی اهل‌سنت نشان از اهمیت بالای این روایات در نزد عالمان اهل‌سنت دارد. از یک سو روایات مهدی متواتر است و از دیگر سو بسیاری از عالمان سنی‌مذهب، صحت آن روایات را تأیید کرده‌اند. این دو امر نشانگر این است که روایات مهدی از منظر اهل‌سنت پذیرفته شده و ادعای جعلی بودن آن از سوی وهابیان، ادعایی ناموجه و فاقد مقبولیت است.

مقدمه
روایات فراوانی درباره حضرت مهدی(ع) در مجامع حدیثی و روایی شیعه و اهل سنت وجود دارد که در آنها علاوه بر نام و مشخصات این منجی بزرگ برخی از ویژگی‌های دیگر ایشان نیز بیان شده است. همانگونه که گفته شد این روایات اختصاص به شیعه یا مذهب خاصی از مسلمانان ندارد و در زمره اخبار مشترک همه فرق اسلامی محسوب می‌شود و راویان . بی‌شک بسیاری از این اخبار در کمال صحت و اطمینان قرار دارند که در ادامه درباره صحت این روایات و معیارهای که در این زمینه وجود دارد، بحث خواهیم کرد.

راویان احادیث مهدی (ع)
بسيارى از صحابه و تابعان، روايات مربوط به امام مهدی (ع) را نقل كرده‏اند. شيخ عبدالمحسن العباد از نويسندگان معاصر اهل‌سنت و استاد دانشگاه مدينه منوره در ضمن مقاله‏اى مفصل با عنوان «عقيدة اهل السنة و الاثر فى المهدى المنتظر» اسامى 26 نفر از صحابه نقل‌کننده احاديث امام مهدى (ع) را جمع‏آورى كرده است: على بن ابى طالب، عثمان بن عفان، طلحه بن عبيدالله، عبدالرحمن بن عوف، حسن بن على، ام‌سلمه، ام‌حبيبه، عبدالله بن مسعود، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عمرو عاص، ابو سعيد الخدرى، جابر بن عبدالله از صحابه و از تابعين محمد بن حنفيّه، قتاده، مكحول، سعيد بن جبير ... .[1]
یکی دیگر از محققان، شمار روایانی از صحابه که روایات مهدی را نقل کرده‌اند 33 نفر ذكر كرده است. وی علاوه بر افرادی که در بالا از ان‌ها نام بردیم به افرادی چون طلحه بن عبدالله، عبدالله بن عباس، عماربن ياسر، ثوبان، قرة بن اياس مزني، عبدالله بن حارث، ابوهريره، حذيفه بن يمان، ابو امامه، جابر بن ماجه، انس بن مالك، عمران بن حصين اشاره کرده است.[2]
بنابر این مسأله مهدويت به طور عموم در ميان مسلمانان پذیرفته شده است. علاوه بر كتاب‌ها و منابع شيعه كه اين مطلب در آن‌ها به نحو مسلم، مورد مقبول افتاده، دانشمندان بزرگ اهل‌سنت نيز به صحت آن اعتراف کرده‌اند. در این میان ‌می‌توانیم به افرادی چون ابوداود، احمدبن حنبل، ترمذي، ابن ماجه، حاكم، نسائي، طبراني، روياني، ابونعيم اصفهاني، ديلمي، بيهقي، ثعلبي، حمويني، مناوي، ابن مغازلي، محمدالصبان، ماوردي، گنجي شافعي، سمعاني، خوارزمي، شعراني، دارقطني، ابن صباغ مالكي، شبلنجي، محب الدين طبري، ابن حجر هيتمي، شيخ منصور علي ناصف، محمدبن طلحه، جلال‌الدين سيوطي، شيخ سليمان حنفي، قرطبي، بغوي، ... اشاره کنیم که اخبار مهدی را با تفصیل در کتاب‌های خود ثبت کرده‌اند.[3]
پاره‌ای از اين روايات درباره نَسَب آن حضرت، برخی در مورد شيوه حكومت‌دارى و عدالت‏گسترى و برخی ديگر در مورد علائم و حوادث قبل از ظهور و غيراين‌ها از مسائل مربوط به آن حضرت است.
یکی از محققان می‌نویسد: «این سخن گزافه‌ای نیست که ادعا کنیم هیچ محدثی از محدثان مسلمان نیست مگر آن که بعضی از احادیث نوید دهنده‌ای ظهور امام مهدی (ع) در آخرالزمان را روایت کرده است».[4]
همین نویسنده فهرست کامل و چندصفحه‌ای از علماء و محدثان اهل‌سنت ارائه کرده است که احادیث و روایات حضرت مهدی (ع) را در کتب خود نقل کرده‌اند.[5]

بزرگان اهل‌سنت و تأیید روایات مهدی (ع)
صحت احادیث مهدی (ع) توسط بیش‌تر بزرگان اهل‌سنت مورد تأیید قرار گرفته است. بر اساس تحقیق مفصل آقای العمیدی شمار علمانی به صحت احادیث مهدی (ع) تصریح کرده‌اند بالغ بر 60 نفر است. ما در اینجا تنها به ذکر نام برخی از آن‌ها اکتفاء می‌کنیم: 1. امام ترمذی (م 279 ق)؛ روایات مهدی را حسن و صحیح دانسته است.‌ 2. حافظ ابو جعفر عقیلی (م 322 ق)؛ 3. حاکم نیشابوری (م 405 ق)؛ 4. امام بیهقی (م 458 ق)؛ 5. امام بغوی (م 510 ق)؛ 6. قرطبی مالکی (م 671 ق)؛ 7. ابن تیمیة (م 728 ق)؛ وی می‌نویسد: احادیثی که وی - یعنی علامه حلی (ره) - برای اثبات قیام مهدی به آن‌ها استناد می‌کند، احادیث صحیحی هستند. 8. حافظ ذهبی (م 748 ق)؛ 9. حافظ ابن قیم (م 751 ق)؛ 10. تفتازانی (م 793 ق)؛11. نورالدین هیثمی (م 807 ق)؛ 12. سیوطی (م 911 ق) و 13. شوکانی (م 1250 ق).[6]
جالب‌تر اینکه عالمان بزرگ و معاصر فعلی اهل‌سنت مانند شيخ عبدالعزيز بن باز هم صحت روایات مهدی را پذیرفته‌اند؛ آن چنانکه استاد خسروشاهی نقل کرده است که شیخ بن باز در سخنرانی‌ای درباره «مهدى» می گوید: «من بر بسيارى از این احاديث آگاهى دارم و در ميان آن‌ها همچنان كه الشوكانى و ابن القيم و ديگران گفته‌اند، صحيح و حسن (نيكو) و ضعيف منجبر و اخبار جعلى يافته‌ام. اما از اين ميان آنچه سند آن محكم است، ما را بس! حال چه خود «صحيح» باشد يا براى اسناد حديث ديگرى صحّت مى‌يابد و چه خود حسن باشد، يا براى اسناد حديث ديگرى حُسن مى‌يابد. به همين ترتيب احاديث ضعيف اگر منجبر گردد و يكديگر را استحكام بخشد، نزد اهل علم حجت است. بنابراين تواتر آن از جهت گوناگونى الفاظ، معانى، كثرت طرق و تعدد مخارج مقبول مى‌گردد و اهل علم مورد اعتماد، بر ثبوت و تواتر آن، نظر داده‌اند و ما ديده‌ايم كه اهل علم، چيزهاى فراوانى را با كمتر از اين ثابت كرده‌اند و حق اين است كه جمهور اهل علم بر سر ثبوت مسئله مهدى اتفاق نظر دارند و اينكه او حق است و در آخرالزمان ظهور خواهد نمود. از اهل علم اگر كسى نظرى خلاف اين گفته باشد سخن او مورد اعتنا نيست».[7]
شيخ عبدالمحسن العباد از عالمان معاصر سعودی که تحقیق مفصلی در زمینه مهدی (ع) انجام داده، در این باره و انگیزه کار خود می‌گوید: «من براى نماياندن اوهام و اشتباهات وى (یکی از علمای قطر) در آن رساله، به نوشتن اين سطور مبادرت ورزيده‌ام، تا روشن شود كه احاديث صحيح بسيارى، بر ظهور مهدى در آخرالزمان دلالت دارد و علماى پيشين و معاصر اهل‌سنت در اين مورد اتفاق نظر دارند؛ مگر آن‌هايى كه از راه حق دور شده و به شذوذ پيوسته‌اند».[8]
این عالم سنی تحقیق مفصلی درباره مهدی منتظر (ع) انجام داده و به اثبات صحت روایات مهدی و ظهور او پرداخته است. استاد خسروشاهی آن را با عنوان «مصلح جهانى و مهدى موعود از ديدگاه شيعه و اهل‌سنت» به فارسی منتشر کرده است. بنابر این روایات مربوط به مهدي(عج) در منابع مهم و كتاب‌هاي معتبر اهل‌سنت ثبت شده و صحت آن‌ها نیز مورد تأیید قرار گرفته است.

اهل‌سنت و تواتر احادیث مهدی(ع)
با مراجعه به کتاب‌های محدثان بزرگ اهل‌سنت می‌بینیم که آ‌ن‌ها در كتاب‏هاى خود به طور فراوان روايات مربوط به حضرت مهدى (ع) را از پيامبر اكرم (ص) نقل كرده‏اند.[9]در حقیقت عالمان حديث اهل‌سنت از ابتدا تاكنون، نسبت به احاديث مربوط به‏ امام مهدی (ع) بسيار توجه نشان داده و آن‌ها را در ضمن ديگر احاديث يا جداگانه جمع‏آورى كرده‏اند. از جمله محدثان مشهور اهل‌سنت كه نسبت به نقل احاديث مهدى (ع) كوشيده‏اند مى‏توان به : ابوداود، ترمذى، ابن ماجه و نسايى در كتاب‏هاى «سنن» خودشان، احمد بن حنبل در «مسند» و حاكم نيشابورى در كتاب «المستدرك على الصحيحين» اشاره کنیم. برخى ديگر از محدثان و عالمان اهل‌سنت از جمله سيوطى، ابن كثير، ابن حجر و صاحب كنزالعمال نيز آثار خاص و جداگانه‏اى درباره امام مهدی (ع) به رشته تحریر درآورده‌اند.[10]
تعداد 17 نفر از دانشمندان بزرگ اهل‌سنت، به متواتربودن احاديث مهدي در كتاب‌هاي خود، تصريح كرده‌اند.[11] العمیدی از محققانی است که در این زمینه کارهای زیادی کرده است، می‌نویسد: «علمای علم درایه و عده‌ای از کسانی که در امر تدریس یا تحقیق علوم حدیث از تخصص برخوردارند، به متواتر بودن احادیث مهدی در کتب اهل‌سنت، مانند صحاح و مسانید، تصریح کرده‌اند»[12]سپس به صورت تفصیلی به ذکر نام و تصریحات آن‌ها می‌پردازد. در میان آن‌ها اسامی بزرگانی چون بر بهاری حنبلی (م329ق)، محمد بن حسین ابری شافعی (م363ق)، قرطبی مالکی (م761ق)، حافظ جمال الدین المزی (م742ق)، ابن قیم جوزی (م751ق)، شمس الدین سخاوی (م902ق)، سیوطی (م911ق)، ابن حجر هیتمی (م974ق)، و متقی هندی (م975ق) و ... دیده می‌شود.[13]
لازم به ذکر می‌نماید که احادیث متواتر به احادیثی گفته می‌شود که کثرت راویان آن در هرطبقه به حدی است که عادتا تبانی آن‌ها بر کذب محال است. چنین اخباری عادتا علم‌آور است. در مقابل، خبر واحد است که تنها مفید ظن خواهد بود.[14]

نمونه‌هایی از تصریح عالمان سنی‌مذهب بر تواتر اخبار مهدی
1. حافظ ابو عبدالله گنجي شافعي (متوفاي 658ق) در كتاب «البيان في اخبار صاحب الزمان» می‌نویسد: «احاديث پيامبر اكرم (ص) درباره مهدي، به دليل راويان بسياري كه دارد، به حد تواتر رسيده است».[15]
2. حافظ مشهور، ابن حجر عسقلاني شافعي (متوفاي 852 ق)، در كتاب فتح الباري فی شرح صحيح البخاري می‌نویسد: «احاديث متواتري وجود دارد، حاكي از اينكه مهدي (ع) از اين امت است و عيسي (ع) از آسمان فرود آمده و پشت سر وي نماز خواهد گزارد».[16]
3. شيخ منصور علي ناصف از علماي بزرگ و معاصر الازهر و مژلف كتاب «التاج الجامع للاصول» مي‌نويسد: «در ميان دانشمندان گذشته و امروز مشهور است كه درآخر الزمان به حتم و يقين مردي از اهل‌بيت پيامبر كه نام او مهدي است، ظهور خواهد كرد. او بر همه كشورهاي اسلامي تسلط خواهد يافت. مسلمانان، همه پيرو او خواهند شد، او در ميان آنان به عدالت رفتار مي‌كند و دين را قوت مي‌بخشد. آنگاه دجّال پيدا مي‌شود و عيساي مسيح، از آسمان فرود مي‌آيد و دجال را مي‌كشد، يا با مهدي در كشتن دجال همكاري مي‌كند. سخنان و احاديث پيامبر درباره مهدي را جماعتي از نيكان اصحاب پيامبر روايت كرده‌اند، محدثان بزرگي مانند ابوداود، ترمذي، ابن ماجه، طبراني، ابويعلي، بزاز، امام احمد بن حنبل و حاكم نيشابوري آن احاديث را در كتاب‌هاي خود نقل كرده‌اند».[17]

نمونه‌هایی از روایات مهدی (ع) در منابع اهل‌سنت
1. از ام سلمه نقل شده است: «از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: مهدي موعود از عترت من و اولاد فاطمه (س) است».[18]
2. امام علي بن ابي طالب (ع) از پيامبر (ص) روايت كرده‌اند كه فرمود: «اگر از عالم جز روزي باقي نمانده باشد، خدا مردي از اهل‌بيت مرا بر‌می‌انگیزد تا دنيا را پر از عدل و داد كند؛ چنانكه از ستم پر شده است».[19]
3. ابوسعيد خدری مي‌گويد: «پيامبر (ص) فرمود: مهدي ما بلندپيشاني و باريك‌بيني است. زمين را پراز عدل و داد مي‌كند؛ چنانكه از ظلم و ستم پر شده است. مدت هفت سال حكومت مي‌كند».[20]

نام دوازده امام در روایات اهل‌سنت
علاوه بر این تعدادي از علماي بزرگ اهل‌سنت، احاديث نام‌های دوازده امام را در كتاب‌هاي خود نقل كرده‌اند. ما در اينجا به چند مورد از این احاديث اشاره مي‌كنيم:
1. ابوالفتح محمد بن الفوارس در كتاب «اربعين» از پيامبر اكرم (ص) نقل كرده است: «وقتي كه خداي تعالي حضرت ابراهيم (ع) را آفريد پرده را از جلوي چشم او كنار زد. در اين هنگام او نگريست و نوري را ديد. از خداي تعالي پرسيد كه اين نور چيست؟‌ خداي تعالي فرمود: اين نور محمد (ص) برگزيده‌ام است. باز پرسيد، در كنار آن، نور ديگري مي‌بينم؟ فرمود: اي ابراهيم! اين نور علي (ع) ياور دينم است. باز پرسيد: در کنار آن دو، نور ديگر مي‌بينم؟ فرمود: اين نور فاطمه (س) است كه بعد از پدر و شوهرش است. به سبب او دوستدارانش (از آتش) آزاد شده‌اند. باز ابراهيم پرسيد: دو نور ديگر در كنار نورهاي سه گانه مي‌بينم؟ فرمود: اي ابراهيم! اين دو حسن و حسين‌اند كه بعد از نور پدر، مادر و جدشان قرار دارند. ابراهيم عرض كرد: بار خدايا 9 نور ديگر مي‌بينم كه نورهاي پنجگانه را احاط كرده‌اند. فرمود: اي ابراهيم! اينان امامان از فرزندان آن‌ها هستند. پرسيد: چگونه شناخته مي‌شوند؟ فرمود: اي ابراهيم! اولشان علي بن الحسين، پس از او محمد بن علي، جعفر بن محمد، موسي بن جعفر، علي بن موسي، محمد بن علي، علي بن محمد، حسن عسكري و مهدي محمد بن الحسن صاحب الزمان».[21]
2. ابن عباس از پيامبر اكرم (ص) نقل مي‌كند: «مردي يهودي كه به او نعثل مي‌گفتند، خدمت پيامبر رسيد و گفت مسائلي در سينه‌ام خلجان مي‌كند كه مي‌خواهم بپرسم. در ضمن گفتگو از پيامبر پرسيد وصي تو كيست؟ حضرت فرمود: وصي من علي بن ابي طالب است. بعد از او دو سبطم حسن و حسين (ع) هستند و بعد از آن‌ها نه امام از صلب حسين (ع). يهودي گفت:‌ اي محمد! آن‌ها را برايم نام ببر. حضرت فرمود: بعد از حسين پسرش علي، بعد از علي پسرش محمد، بعد از محمد پسرش جعفر، بعد از جعفر پسرش موسي، بعد از موسي پسرش علي، بعد از علي پسرش محمد، بعد از محمد پسرش علي، بعد از علي پسرش حسن بعد از حسن پسرش حجت محمد مهدي است اين‌ها دوازده نفرند».[22]
3. ابن عباس نقل کرده که پیامبر (ص) فرمود: «من، علی، حسن، حسین و نه تن از فرزندان حسین پاک و معصوم هستیم. عبايه بن ربعي به طور مرفوع از پيامبر نقل كرده، كه پيامبر فرمود: من سيد پيامبران و علي سيد اوصيا است. اوصياي بعد از من دوازده نفرند. اولشان علي و آخرشان قائم مهدي است».[23]

نتیجه‌ی سخن
علی رغم ادعای وهابیان وجود و صحت روایات مهدی (ع) از منظر اهل سنت امر قابل انکاری نیست. چرا که راویان احادیث مهدی (ع) از اهل‌سنت بسیارند. روایات مهدی نه تنها در کتاب‌های مهم اهل‌سنت ثبت شده است، بلکه بسیاری از بزرگان‌شان بر تواتر و صحت این روایات تصریح کرده‌اند.

پی‌نوشت‌ها:
[1]. على رضا على نورى، شناخت حضرت مهدى(عج)، قم، زمزم هدايت، چ سوم، 1385ش، ص 28.‏
[2]. غلامحسن محرمی، نگرشی تاریخی به حیات امام زمان(عج)، قم، پرتو ولایت، چ دوم، 1392ش، ص42.
[3] . ر.ك: آيةالله صافي گلپايگاني، نويد امن و امان، تهران،‌ دارالكتب الاسلاميه، ص91-92.
[4]. سید ثامر هاشم العمیدی، در انتظار ققنوس، ترجمه مهدی علیزاده، قم، موسسه امام خمینی، چ اول، 1379ش، ص66.
[5]. ر.ک: العمیدی، ص66-68.
[6]. العمیدی، پیشین، ص72-76.
[7]. سيدهادى خسروشاهى، مصلح جهانى و مهدى موعود، تهران، انتشارات اطلاعات، چ دوم، 1374ش، ص 106.
[8]. همان، ص 113.
[9]. ر.ک: العمیدی، پیشین، ص 69.
[10]. علی نوری، پیشین، ص28.
[11]. ر. ك: مهدی پيشوائي، سيره پيشوايان، قم، انتشارات موسسه امام صادق، چ هشتم، 1378ش، ص 698.
[12]. العمیدی، پیشین، ص76.
[13]. همان، ص 76-80.
[14]. شیخ عبدالله مامقانی، مقیاس الهدایه فی علم الدرایه، قم، موسسه آل بیت لاحیاء التراث، چ اول، 1411ق، ج1، ص 108-112.
[15]. البيان في اخبار صاحب الزمان، قم موسسه النشر الاسلامي التابعه لجماعه المدرسين، چ ششم، 1417ق، ص124.
[16]. فتح الباري بشرح صحيح البخاري، بيروت، دار المعرفه، ج6، ص493 -494.
[17]. التاج الجامع للاصول، قاهره، داراحياء الكتب العربيه، چ دوم، ج5، ص310.
[18]. ابی داود، سنن، تحقیق سعید محمد اللحام، دارالفکر، چ اول، 1410ق، ج2، ص 310.
[19] . همان.
[20]. همان، ص208
[21]. ابوالفتح، محمد بن ابي الفوارس، الاربعون، خطي، ص38؛ به نقل از محرمی، پیشین، ص94.
[22]. ابراهيم بن سعد الدين شافعی، ‏فرائد السمطين، بیروت، مؤسسة المحمود، چ اول، 1400ق، ج2، ص 132؛ قندوزی، ینابیع الموده لذوی القربی، قم، اسوه، چ دوم، 1422ق، ج3، ص281.
[23]. شافعی، پیشین، ج2، ص 133؛ قندوزی، پیشین، ح3، ص391.


- نظرات (0)

تضمین بهشت


﴿الَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُون ﴾[1]آنان كسانى هستند كه پيمان خدا را [كه توحيد و وحى و نبوت است ] پس از استوارى اش [با دلايل عقلى و علمى و براهين منطقى با عدم وفاى به آن ] مى شكنند و آنچه را خدا پيوند خوردن به آن فرمان داده است [مانند پيوند با پيامبران و كتاب هاى آسمانى و اهل بيت طاهرين و خويشان ] قطع مى نمايند و در زمين تباهى و فساد بر پا مى كنند، آنانند كه زيانكارند.

گروهی وفادار به این عهد و گروهی نقض کنندۀ این عهد

انسان ها در مواجۀ با پیمان های خداوند دو گروه می شوند: گروهی وفادار به این عهد و گروهی نقض کنندۀ این عهد. عهدهای خداوند برای تأمین سعادت دنیا و آخرت انسان ارائه شده است.

خداوند پیمان های خود را از طریق علمی که به انبیاء داده است و یا نازل کردن کتب الهی ارائه می دهد. قبول و عمل کردن به این پیمان ها، مصداق وفاداری به آن است و همچنین عدم قبول و عمل نکردن به آن ها مصداق نقض پیمان ها است.

مفسرین بزرگ قرآن بر اساس آیات و روایات پیمان های خداوند را در چند مصداق بیان کرده اند. ربوبیت خداوند یکی از حقایق و عهدهایی است که به تمام انسان ها ارائه شده است. در قرآن مجید ربوبیت خداوند به طور صریح بیان شده که به نوعی ابطال تمام بت ها، ربّ ها و فرهنگ های باطل است. ربوبیت این نکته را بیان می کند که مالک در تمام عوالم هستی، یکتاست و او پرورش دهنده چه در عالم تکوین و چه در مسائل پرورش حقیقی است. ربّ یعنی وجود مقدسی که مالک، مدبر، پرورش دهنده و متصرف است.

انواع تربیت های خداوند

تربیت و پرورش دادن خداوند دو نوع است: نوع اول پرورش و تربیت تکوینی است. نطفه در صلب تولید می شود و انتقال به رحم پیدا می کند. پروردگار عالم در پشت آن سه تاریکی و ظلمت (تاریکی شکم، تاریکی رحم و تاریکی بچه دان)[2] صورتگری کرده است و علقه را مضغه و مضغه را به استخوان بندی تبدیل کرده و بعد بر استخوان ها گوشت رویانده و زمانی که آماده حیات شد، روح به آن دمیده است. [3]

این نوع پرورش تکوینی در انسان، حیوانات و جمادات توسط رب یکتا صورت می گیرد.

نوع دوم پرورش و تربیت تشریعی است. زمانی که انسان به سن تکلیف می رسد، تربیت تشریعی خداوند آغاز می شود. یعنی انسان مکلف به اموری می شود که باعث پرورش و تربیت اوست. پروردگار عالم بهترین و صحیح ترین روش تربیت را برای انسان ارائه داده است. تمام مکاتبی که در مقابل خداوند به وجود آمده دارای عیب و نقص اند و در طول حیات انسان کاربرد واقعی ندارند. پیروی از روش های تربیتی تشریعی خداوند، باعث هدایت انسان و پیروی از مکاتب دیگر، باعث ضلالت و گمراهی انسان می شود که این امر را تجربه زندگی بشر نیز ثابت کرده است. [4]

اگر انسان‌ها درست عمل می‌کردند، بستر فساد در جوامع ایجاد نمی‌شد

على بن ابى حمزه مي گويد: دوستى داشتم كه از نويسندگان دفاتر بنى اميه بود، به من گفت: از حضرت صادق براى من اجازه بگير تا خدمت آن جناب مشرف شوم. من براى او اذن حضور گرفتم، هنگامى كه به محضر امام رسيد، سلام كرد و نشست، سپس گفت: فدايت گردم من در ديوان بنى اميه به شغل كتابت مشغول بودم، و از اين راه ثروت انبوهى به دست آورده ام، فعلاً از چنين درآمدى چشم پوشيده ام.

امام صادق فرمود: اگر بنى اميه كسى را براى كتابت امورشان نمي يافتند و مأمورى را براى جمع كردن ماليات پيدا نمي كردند و كسى نبود كه به سودشان بجنگد و در جماعتشان حاضر شود، قدرت بر سلب حق ما اهل بيت را نداشتند. اگر همه مردم آنان را ترك مي نمودند، و با آنچه داشتند رها مي شدند، به جز اندك مالى كه در اختيارشان بود، چیزی نداشتند. به طور قطع با کمبود نيرو و ثروت  در ميان  امت کاری از دستشان برنمي آمد.

كاتب بني اميه به آن حضرت گفت: از آنچه که به آن گرفتار شده ام راه نجاتى هست؟ حضرت فرمود: اگر تو را براى رسيدن به ساحل نجات راهنمایى كنم مي پذيرى؟ عرضه داشت: آرى مي پذيرم. فرمود: از آنچه از این طريق حقوق گرفته شده و در اختيار دارى جدا شو، چنانچه صاحب اموال را مي شناسى به آنان برگردان، و اگر نمي شناسى همه آن ها را در راه خدا صدقه بده، در صورت انجام اين كار، من بهشت را براى تو ضمانت مي كنم.

على بن ابي حمزه مي گويد: جوان كاتب مدتى طولانى سر به زير انداخت، سپس به حضرت گفت: فدايت شوم انجام مي دهم.[5]

اگر انسان ها از طاغوت ها فرمان نمی بردند و خدا را رب خود قرار می دادند، جهان اسلام به فساد کشیده نمی شد و خون ها ریخته نمی شد. خداوند در آیۀ عهد[6] ، از میان تمام اسماء خود، فقط اسم «رب» را ذکر می کند و این خود دلیلی بر اهمیت ارائه ربوبیت است.

پی نوشت:
[1]. بقره (2) : 27.
[2]. مؤلف : «خداوند در سوره زمر ، آیه شش بیان کرده که نطفه در پشت سه تاریکی پنهان است و این یکی از معجزات قرآن است که مطلبی را بیان کرده که در آن زمان کسی از آن اطلاع نداشته است. «يَخْلُقُكُمْ في بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ في ظُلُماتٍ ثَلاث »، شما را در شكم هاى مادرانتان آفرينشى پس از آفرينشى ديگر در ميان تاريكى هاى سه گانه [شكم و رحم و مشيمه ] به وجود آورد.»
[3]. مؤمنون (22) : 14.
[4]. یونس (10) : 32.
[5]. کافی : 5/106؛ وافی : 17/153.
[6]. أعراف (7) : 172.

- نظرات (0)

هجوم همه جانبه شیطان


یکی از سیاست های شیطان را قرآن تعبیر می کند به سیاست هجوم همه جانبه که شیطان از همه طرف به انسان حمله می کند: قَالَ فَبِمَا أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَ‌اطَکَ الْمُسْتَقِیمَ : گفت: «پس به سبب آنکه مرا به بیراهه افکندى، من هم براى [فریفتن‌] آنان حتماً بر سر راه راست تو خواهم نشست./ ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ وَلَا تَجِدُ أَکْثَرَ‌هُمْ شَاکِرِ‌ینَ: آنگاه از پیش رو و از پشت سرشان و از طرف راست و از طرف چپشان بر آنها مى‌تازم، و بیشترشان را شکرگزار نخواهى یافت.(سوره اعراف آیه 16 و 17)

شیطان گفت خدایا در مقابل اینکه تو من را گمراه کردی، لَأَقْعُدَنَّ: بهترین تعبیرش این است که من در کمین انسان ها و سر راه آنها می نشینم. از لحن گفتار شیطان مشخص است که ادب را رعایت نکرده چرا که خداوند کسی را گمراه نمی کند بلکه شیطان خودش راه گمراهی را برگزید.

شیطان در کمین چه می‌کند؟

می گوید: لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ از جلو وَمِنْ خَلْفِهِمْ از پشت سر آنها را اغوا می کنم. وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ از سمت راست و وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ از سمت چپ هم به آن ها هجوم می آورم. وَلَا تَجِدُ أَکْثَرَ‌هُمْ شَاکِرِ‌ینَ اکثرشان هم شاکر نیستند.

یوسف قدرت کنار‌ه‌گیری از زلیخا را نداشت

شیطانی که از جلو و پشت سر و راست و چپ به انسان حمله می کند یعنی شما یک لحظه غفلت کنید در دامش گرفتار می شوید. در خیلی از شرایط تنها خدا می تواند که ما را از هجوم های شیطان حفظ کند. به خاطر همین است که قرآن در مورد حضرت یوسف می فرماید: کذالک لنصرف عنه سوء و الفحشاء یعنی آنچنان ما گناه و بدی را از یوسف دور کردیم. یعنی او قدرت کناره گیری از زلیخا را نداشت. پس نقش یوسف چه بود؟ می فرماید: او به ما پناه آورد.

آتش شهوت در جوان شعله ور است. شما فکر کنید زلیخا زن زیبا، به یوسف گفت: من درب ها را بستم و خودم را برای تو آماده ام. چیزی که یوسف گفت: "معاذ الله" یعنی پناه می برم به خدا. یعنی دوری از زلیخا کار من نیست. خدا باید من را کمک کند. "انه احسن مثوای" یعنی او تا حالا خیلی به من کمک کرده. من از او احسان ها و خوبی ها دیده ام. من را از چاه در آورده. و اگر بخواهد اینجا هم کمک می کند و دست من را می گیرد.

خدا می فرماید: "کذلک لنصرف عنه السوء" خدا می گوید ما دستش را گرفتیم. و از آن عمل بد نجاتش دادیم. "ولقد همت به": آن زن همه همت و جذمش را انجام داد که با یوسف آن کار را انجام دهد؛ "وهم بها لولا ان رءا برهان" ربه یعنی یوسف هم به آن همت می کرد اگر لطف و عنایت ما شامل حالش نمی شد.

آن وقت خیلی از افراد می گویند که من اگر بین 50 تا زن هم باشم گلیم خودم را از آب بیرون می کشم. یوسف از خدا خواست و خداوند هم کمکش کرد، وای به حال ما که اگر بخواهیم یک تنه وارد میدان شویم.

شیطان قدرت دارد

شما اگر آیت الله العظمی هم که باشید، برصیصای عابد هم که باشید او می تواند شما را فریب دهد: ان النفس الاماره با السوء الا ما رحم ربی، یوسف گفت: من نمی گویم پیغمبر زاده ام، نفس همیشه به بدی دستور می دهد مگر اینکه خدا بخواهد به آدم رحم کند و او از مهلکه نجات پیدا کند.

از امام باقر سوال کردند: معنی آیه "ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ وَلَا تَجِدُ أَکْثَرَ‌هُمْ شَاکِرِ‌ینَ" چیست؟ امام فرمود: من بین ایدیهم یعنی امر آخرت را برای بشر آسان می کند. شیطان شروع می کند به گفتن مسائلی چون؛ تو هر کاری می خواهی در این دنیا انجام بده، خدا رحیم است، شب اول قبر علی به فریادت می رسد.

شیطان می گوید: حالا این همه آدم مردن تو هم یکی از آن ها. حالا این همه آدم شب اول قبر را گذراندن تو هم یکی از آن ها.

به امیر المومنین گفتند سخت ترین چیز چیست؟ ایشان فرمودند شب اول قبر. بعد سوال کردند سخت تر از آن چیست؟ ایشان فرمودند این که انسان بخواهد دست خالی بدون توشه ای به این مسیر برود.
حضرت زهرا(س) با آن مقام به امیر المومنین فرمود: علی جان وقتی من را دفن کردی تا صبح بالای سرم قرآن بخوان، چرا که شب سختی را طی می کنم. در بیانی نیز امیر المومنین(ع) در رابطه با خودشان می فرماید: آه آه من طول السفر و قلت الزاد. اهل بیت با انهمه مقام و توانایی از کمی توشه خود و سختی راه سخن می گویند، آن وقت ما چه باید بگوییم؟

اگر فضل و رحمت خداوند نباشد، گشایشی برای ما وجود ندارد، "و لَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَا مِنکُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَن یَشَاءُ: و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود هرگز هیچ کس از شما پاک نمى ‏شد ولى [این] خداست که هر کس را بخواهد پاک مى‏ گرداند."(سوره نور آیه 21)

در ادامه روایت امام باقر می فرمایند: اغوای از پشت سر یعنی شیطان امرشان می کند که مال دنیا جمع کنید و از دادن خمس و زکات منعشان می کند. اغوای از سمت راست یعنی اموری که مربوط به دین آنهاست را فاسد می کند.  کاری می کند که نماز و روزه آنها ضایع شود و بالا نرود. گناه را در نظر آن ها زیبا جلوه می دهد. 

و اغوای از سمت چپ یعنی شهوات و لذت های دنیا را محبوب انسان می کند.

با این شرایطی که شیطان برای انسان مهیا می کند، ملائکه پرسیدند: این المفر؟ آیا راه نجاتی هم برای انسان هست؟ وخداوند 2 راه را برای نجات از شیطان برای انسان ها پیشنهاد می دهد:  یکی اینکه انسان ها دست هایشان را به سمت من بلند کرده و دعا کنند. دیگر اینکه به سجده رفته و من خدا پناه بیاوند.

به عبارتی شیطان از 4 طرف انسان را احاطه می کند و تنها راه نجات بالا رو به سوی خدا و پایین سجده برای خداوند است که او را نجات می دهد و به خاطر همین است که گفته اندنزدیک ترین راه به خدا سجده است و نزدیک تر از آن این است که انسان روزه باشد و سجده کند. در قرآن هم فرموده: استعینو با الصبر و الصلاه؛ که در تفاسیر صبر را به روزه تعبیر کرده اند.


منبع:
استاد توکلی با عنوان "سیاست هجوم همه جانبه شیطان"
- نظرات (0)