سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

تکلیف اعمال دست و پا شکسته ما چیست


الدعاء

قرآن می‌فرماید: «خداوند فقط از پرهیزکاران می‌پذیرد». اگر این‌گونه است، کسی که تازه شروع به جهاد با نفس کرده باشد و تا رسیدن به تقوا مدت زمانی طول می‌کشد، در این فاصله حکم اعمال خیر او چگونه است؟ آیا مقبول درگاه حق تعالی واقع می‌شود یا خیر؟

در داستان فرزندان حضرت آدم(علیه السلام) از میان قربانی آن دو، تنها قربانى هابیل مورد قبول پروردگار قرار گرفت و قربانى قابیل پذیرفته نشد.

قرآن در جریان نقل این داستان می‌فرماید: «إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقین»؛[1] خدا تنها از پرهیزکاران مى‌‏پذیرد!

در ارتباط با پذیرش اعمال از پرهیزکاران باید گفت؛

از آموزه‌های دینی استفاده می‌شود که تقوا امری نسبی بوده و دارای درجات و مراتب است. در روایات نیز به نسبی بودن تقوا تصریح شده است.

از امام صادق (علیه السلام) نقل شده، تقوا بر سه گونه است:

1. تقوا به سبب و در راه خداوند متعال : و آن ترک کردن امور حلال است، تا چه رسد به امورى که مشتبه به غیر حلال باشد.

2. تقواى از خوف خدا: و آن ترک امور مشتبه به حرام است، تا چه رسد به آنچه حرام باشد.

3. تقواى از خوف عذاب پروردگار: و آن ترک محرمات است.

صورت اول؛ تقواى خاص الخاص است، و مخصوص به خواص مۆمنان و بندگان برگزیده پروردگار متعال و اولیای الهی است.

صورت دوم؛ تقواى خاص است که اختصاص به افرادى دارد که در راه سلوک و در طریق تکمیل ایمان و در مقام ریاضت و مجاهدت هستند.

صورت سوم؛ تقواى عام است که همه طبقاتی که در راه و اسلام هستند را شامل مى‌‏شود.

تقوا و حالت خوددارى از خلاف و عصیان از لحاظ به دست آوردن صفای باطن و طهارت نفس، مانند آب صافی است که در نهرى جارى مى‌‌‏شود و درختان گوناگون به شکل‌ها و جنس‌ها و رنگ‌هاى مختلف که در اطراف آن نهر هستند، از آن آب استفاده کرده و هر درختى به اختلاف استعداد و نیازمندى، و به تناسب خصوصیات طعم و مزه و لطافت و رنگ خود ، از آن تغذیه مى‌‏کنند، سپس مردم از آن درخت‌ها به انواع مختلف استفاده کرده، و از چوب و برگ و میوه‌هاى آنها به اقتضاى طبایع و خصوصیات آنها بهره‌مند می‌شوند.[2]

فردی که تازه شروع به جهاد و مبارزه با هوای نفس کرده، تا حدودی از تقوا برخوردار بوده و بدین ترتیب اعمال او مورد پذیرش حق قرار خواهد گرفت. بر همین اساس است که پروردگار می‌فرماید: «فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُم»؛ پس تا مى‏‌توانید تقواى الهى پیشه کنید

بنابراین تقوا از امور نسبی است و هرکس به اندازه‌ای که از گناهان، محرمات، رذایل اخلاقی و مکروهات فاصله بگیرد، به همان اندازه به خدا نزدیک‌تر خواهد شد و بهره‌ای از تقوا دارد؛ از این‌رو است که قرآن کریم می‌فرماید « إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ». [3] تعبیر به «أتقی» در آیه شریفه خود شاهد بر این مدعا است.

لذا اینکه خداوند فقط کار افراد با تقوا را مى‌‏پذیرد، نباید سبب دلسردى و ناامیدی افراد عادى یا گناهکار ‏شود؛ چرا که:

اولاً. تقوا درجات مختلف دارد و اکثر افراد عادى و حتی گناهکار هم مرحله‌‏اى از تقوا را دارند، وگرنه هیچ‌ کار خیرى انجام نمى‌‌دادند و از هیچ گناهى دست برنمى‌‏داشتند.

ثانیاً. پذیرش عمل نیز درجاتى دارد مانند :

قبول حسن(نیکو و شایسته): «فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَن»؛[4] خداوند، او [مریم‏] را به طرز نیکویى پذیرفت.

قبول احسن (بهترین وجه): امام صادق(علیه السلام) در دعای وداع ماه مبارک رمضان می‌فرماید: «اللَّهُمَّ فَتَقَبَّلْهُ مِنَّا بِأَحْسَنِ قَبُولِکَ»؛[5] خدایا از ما به بهترین وجه قبول فرما.

بنابراین، هرکس به مقدار تقوایى که دارد کارش قبول مى‌‏شود. به همین دلیل پاداش‌‌هاى قرآن نسبت به افراد و کارها و شرایط، متفاوت است.

فردی که تازه شروع به جهاد و مبارزه با هوای نفس کرده، تا حدودی از تقوا برخوردار بوده و بدین ترتیب اعمال او مورد پذیرش حق قرار خواهد گرفت. بر همین اساس است که پروردگار می‌فرماید: «فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُم»؛[6] پس تا مى‏‌توانید تقواى الهى پیشه کنید.

 

پی نوشت ها:

[1]. مائده، 27.

[2]. منسوب به امام ششم جعفربن محمد ع، مصباح الشریعة، ص 38 .

[3]. حجرات، 13.

[4]. آل عمران، 37.

[5]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، محقق، مصحح، غفاری، علی اکبر، آخوندی، محمد، ج 7، ص 644.

[6]. تغابن، 16.



- نظرات (0)

برخورد خوب، بهتر از انفاق با منت

قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُها أَذىً وَ اللَّهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ (بقره ـ 263)

گفتار پسندیده (با نیازمندان) و گذشت (از تندى آنان)، از بخششى كه به دنبال آن آزارى باشد، بهتر است و خداوند بى‏نیاز بردبار است.

این آیه در حقیقت تكمیلى است نسبت به آیه قبل، در زمینه ترك منت و آزار به هنگام انفاق.

نكته‏های آیه:

1- آیه فوق منطق اسلام را در مورد ارزش هاى اجتماعى اشخاص و حیثیت مردم روشن مى‏سازد و عمل آنهایى را كه در حفظ این سرمایه‏هاى انسانى مى‏كوشند و ارباب حاجت را با گفتار نیكو و احیاناً راهنمایی هاى لازم بهره‏مند كرده، و هرگز اسرار آنها را فاش نمى‏سازند، از بخشش افراد خودخواه و كوته‏نظرى كه در برابر كمك مختصرى ، هزار گونه زخم زبان به افراد آبرومند مى‏زنند و شخصیت آنها را در هم مى‏شكنند، برتر و بالاتر مى‏شمرد.

در حقیقت اینگونه اشخاص همانطور كه اشاره كردیم ، بیش از اندازه كه نفع مى‏رسانند ، ضرر مى‏زنند و اگر سرمایه‏ای مى‏دهند ، سرمایه‏هایى را نیز بر باد مى‏دهند.

از آنچه در بالا گفتیم روشن مى‏شود كه : "قَوْلٌ مَعْرُوفٌ" معنى وسیعى دارد و هرگونه سخن نیك، دلدارى و دلجویى و راهنمایى را شامل مى‏شود.

بعضى نیز گفته‏اند كه منظور از آن امر به معروف است (در تفسیر البحر المحیط، جلد دوم صفحه 307 به عنوان یك قول نقل شده است) ولى این احتمال مناسب به نظر نمى‏رسد.

"مغفرة" به معنى "عفو و گذشت" در برابر خشونت ارباب حاجت است.

" هنگامى كه حاجتمندى از شما چیزى بخواهد گفتار او را قطع نكنید تا تمام مقصود خویش را شرح دهد، سپس با وقار و ادب و ملایمت به او پاسخ بگویید، یا چیزى كه در قدرت دارید در اختیارش بگذارید و یا به طرز شایسته‏اى او را باز گردانید زیرا ممكن است سۆال كننده فرشته‏اى باشد كه مامور آزمایش شما است تا ببیند در برابر نعمتهایى كه خداوند به شما ارزانى داشته چگونه عمل مى‏كنید"

آنها كه بر اثر هجوم گرفتاری ها ، پیمانه صبرشان لبریز شده و گاهى بدون هیچگونه تمایل درونى ، سخنان خشونت آمیزى بر زبان جارى مى‏سازند.

این افراد در واقع از اجتماع ظالمى كه حق آنها را نداده به این وسیله مى‏خواهند انتقام بگیرند و كمترین جبرانى كه اجتماع و افراد متمكن در برابر محرومیت آنان مى‏توانند بكنند ، همین است كه سخنان آنها را كه جرقه‏هاى آتش درون آنان است با تحمل بشنوند و با ملایمت خاموش سازند.

بدیهى است كه تحمل خشونت آنها و گذشت از برخوردهاى زننده آنان ، از عقده‏هایشان مى‏كاهد. از این رو اهمیت این دستور اسلامى روشن‏تر مى‏گردد.

کمک

بعضى كلمه "مغفرة" را در اینجا به معنى ریشه اصلى آن ، كه پوشانیدن و مستور ساختن است گرفته‏اند و این كلمه را اشاره به پرده‏پوشى بر اسرار حاجتمندان آبرومند دانسته‏اند.

ولى این تفسیر با آنچه در بالا گفتیم منافاتى ندارد، زیرا اگر مغفرت به معنى وسیع تفسیر شود هم " عفو و گذشت" را در بر خواهد داشت و هم" پوشانیدن و مستور داشتن" اسرار نیازمندان را.

در تفسیر "مجمع البیان" از پیغمبر گرامى اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده كه فرمودند: " هنگامى كه حاجتمندى از شما چیزى بخواهد ، گفتار او را قطع نكنید تا تمام مقصود خویش را شرح دهد. سپس با وقار و ادب و ملایمت به او پاسخ بگویید : یا چیزى كه در قدرت دارید در اختیارش بگذارید و یا به طرز شایسته‏اى او را باز گردانید زیرا ممكن است سۆال كننده فرشته‏اى باشد كه مأمور آزمایش شما است تا ببیند در برابر نعمتهایى كه خداوند به شما ارزانى داشته ،چگونه عمل مى‏كنید." (مجمع البیان، جلد 1- 2 صفحه 375)

2- جمله‏هاى كوتاهى كه در آخر آیات معمولاً ذكر شده است و صفاتى از صفات خداوند را بیان مى‏كند ، با مضمون همان آیات حتما ارتباط دارد و با توجه به این نكته منظور را از جمله وَ اللَّهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ:" خدا بى نیاز و بردبار است" گویا این است كه: چون بشر طبعاً طغیانگر است ، با رسیدن به مقام و ثروت ، خود را بى نیاز گمان مى‏كند و این حالت گاهى موجب پرخاشگرى و بد زبانى او نسبت به محرومان و مستمندان مى‏شود . لذا مى‏فرماید: "غنى بالذات" خدا است.

در حقیقت او است كه از همه چیز بى نیاز است و بى نیازى بشر ، در واقع سرابى بیش نیست و نباید موجب غرور و طغیانگرى و بى اعتنایى او نسبت به فقرا گردد. به علاوه خداوند در برابر ناسپاسى مردم بردبار است و افراد با ایمان نیز باید چنین باشند.

و نیز ممكن است جمله مزبور اشاره به این باشد كه خداوند از انفاق هاى شما بى نیاز است و آنچه انجام مى‏دهید به سود خود شما است، بنابراین منّتى بر كسى ندارید . به علاوه او در برابر خشونت هاى شما بردبار است و در عقوبت عجله نمى‏كند تا بیدار شوید و خود را اصلاح كنید.

اگر مغفرت به معنى وسیع تفسیر شود هم" عفو و گذشت" را در بر خواهد داشت هم" پوشانیدن و مستور داشتن" اسرار نیازمندان را

سخن آخر:

رسول اكرم صلى اللَّه علیه و آله فرمود: اگر سائلى نزد شما آمد، به یكى از این دو روش عمل كنید :  

«بذل یسیر او رد جمیل» «1» یا چیزى كه در توان دارید به او عطا كنید، یا به طرز شایسته‏اى او را ردّ نمایید.

همچنین فرمود: اگر با مال نمى‏توانید به مردم رسیدگى كنید، با اخلاق برسید. «2»

 

پیام‏های این آیه:

آبرو و شخصیّت فقیر، با ارزش‏تر از حفظ شكم و شخص فقیر است. «قَوْلٌ مَعْرُوفٌ» ، «خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ»

2ـ فقیر را با محبّت و دلسوزى به كار مفیدى كه زندگى او را تأمین كند، راهنمایى كنید. «3» «قَوْلٌ مَعْرُوفٌ»

3ـ انفاق باید همراه با اخلاق باشد. «قَوْلٌ مَعْرُوفٌ» ، «خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ»

4ـ گفتگوى خوش با فقیر، موجب تسكین او و عامل رشد انسان است، در حالى‏ كه صدقه با منّت، هیچكدام را به همراه ندارد. «قَوْلٌ مَعْرُوفٌ» ، «خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ»

5ـ اگر فقیرى به خاطر فشار و تنگدستى، ناروایى گفت او را ببخشید. «مَغْفِرَةٌ»

6ـ رعایت عرف جامعه، در سخن و عمل لازم است. «قَوْلٌ مَعْرُوفٌ»

7ـ خداوند آزار رسانى به فقیر را پاسخ مى‏دهد، ولى نه با عجله. «حَلِیمٌ»

 

پی نوشت ها:

(1). تفسیر قرطبى و نمونه، ذیل آیه.

(2). تفسیر كاشف، ج 1، ص 272.

(3). تفسیر پرتوى از قرآن، ذیل آیه.



منابع:

تفسیر نور، ج 1

تفسیر قرطبى و نمونه، ذیل آیه 263 بقره

تفسیر كاشف، ج 1

تفسیر پرتوى از قرآن، ذیل آیه 263 بقره

مجمع البیان، جلد 1- 2

تفسیر نمونه، ج 2

 


- نظرات (0)

بخشی از سفارشات رهبری در مورد قرآن!!


روش تدریس داستان های قرآنی

انس و آشنائى با قرآن، ما را به قرآن نزدیک می کند. این جلسات قرآنى، این دوره‌هاى قرآنى، این مسابقات قرآنى، اینى که ما به تربیت قرّاء و حفّاظ دل بستیم، به خاطر این است؛ اینها همه‌اش مقدمه است؛ ولى مقدمات لازمى است.

من باز هم به جوانان عزیزمان توصیه می کنم که با قرآن انس بگیرید، با قرآن مجالست کنید. «و ما جالس  هذا القران أحد الّا قام عنه بزیادة او نقصان، زیادة فى هدى او نقصان من عمى»؛ هر بارى که شما با قرآن نشست و برخاست کنید، یک پرده از پرده‌هاى جهالت شما برداشته می شود؛ یک چشمه از چشمه‌هاى نورانیت در دل شما گشایش پیدا می کند و جارى می شود. انس با قرآن، مجالست با قرآن، تفهم قرآن، تدبر در قرآن، اینها لازم است. [بیانات در دیدار قاریان قرآن‌ 1389/04/24 - 15:17]

شما جوانها و نوجوان هایی که قرآن را فرا می گیرید این را بدانید یک ذخیره مادام العمر برای اندیشیدن و فکر کردن را دارید برای خودتان فراهم می کنید.

غفلت مسلمانان از توصیه حکیمانه و آینده نگرانه پیامبر(صلی الله علیه و آله) و فراموش کردن قرآن و متروک و منزوی شدن در بین آحاد جامعه ، سبب شد تا مستکبران چه در پوشش اسلامی و چه در هیبت غیر اسلامی ، با سلطه بر مسلمانان آنان را از پیشرفت مادی و معنوی بازدارند.

بازنگری زندگی روزمره و بهره مندی از سبک زندگی قرآنی و اسلامی، راهگشای بسیاری از چالش های پیش رو است.

غفلت مسلمانان از توصیه حکیمانه و آینده نگرانه پیامبر(صلی الله علیه و آله) و فراموش کردن قرآن و متروک و منزوی شدن در بین آحاد جامعه سبب شد تا مستکبران چه در پوشش اسلامی و چه در هیبت غیر اسلامی با سلطه بر مسلمانان آنان را از پیشرفت مادی و معنوی بازدارند

اسلام را آنچنان فهم صحیح انسانی و در متون اصیل اسلامی است باید فهمید ، باید دانست و با هدایت قرآنی از آن بهره برد .

خود قرآن تبیان لکل شی است ، راهنماست ، بیان است ، در جوامع اسلامی به اهل فکر و نظر تلقین می کنند که این تلقین هم دنباله های همان تسلط فکری غرب و فرهنگ غربی است که از سیطره تفکر اسلامی واهمه دارد که اسلام را بایستی با ابزار و با فهم معارف غربی دانست ، در حالی که اینطور نیست.

البته همه معارف انسان را آگاه می کنند و برای فهم بهتر مجهز می کنند اما اسلام را از خود اسلام باید گرفت ، حقایق اسلام را از متون اسلام باید گرفت ، حقایق اسلام را با مصطلحات خود اسلام بایستی دانست و فهمید و مورد عمل قرار داد.

هدایت
قرآن ، کتاب هدایت و کتاب نور

اسلام خودش مشعل و راهنمای فکر و ذهن انسان هاست ، خودش هدایتگر انسانهاست.

قرآن کتاب هدایت و کتاب نور است .آن کسانی که به قرآن مراجعه می کنند و تدبر می کنند و زمینه لازم و استعداد لازم را در خود به وجود می آورند ، برای این است که از معارف اسلام استفاده می کنند.

 

قرآن؛ ذخیره مادام العمر برای اندیشیدن و فکر کردن جوانان

شما جوان ها و نوجوان هایی که قرآن را فرا می گیرید ، این را بدانید یک ذخیره مادام العمر برای اندیشیدن و فکر کردن را دارید برای خودتان فراهم می کنید.

این چیز خیلی باارزشی است. ممکن است در سنین جوانی ، معانی و معارف عمیقی را از آیات قرآن را استنباط نکنید و نتوانید درست بفهمید و فقط چیزهای سطحی و اندکی از معارف را بفهمید ، اما به موازات بالارفتن سطح معلولات و پیشرفت علمی از آیات قرآن که در حافظه و ذهن شما قرار دارد ، بیشتر استفاده می کنید.

حضور قرآن در ذهن انسان نعمت خیلی بزرگی است فرق است بین کسی که برای مطلبی بارها آیات قرآن و فهرست های قرآنی را جستجو می کند تا ببیند در این باره آیه ای وجود دارد یا نه با آن کسی که آیات قرآن در ذهن و دل و جلوی چشم اوست و نگاه می کند ؛ آنچه را که هر بخشی از معارف اسلامی به آن نیاز دارد، از قرآن استنباط و استخراج می کند و روی آن فکر و تأمل می کند و از آن استفاده می برد.

انس با قرآن در دوران کودکی و نوجوانی تا دوران جوانی یک نعمت بسیار بزرگ است.


منبع:

خبرگزاری شبستان برگرفته از کتاب قرآن کتاب زندگی در آیینه نگاه رهبری


- نظرات (0)

چگونگی زنده شدن عزیر نبی

أَوْ كَالَّذِی مَرَّ عَلى‏ قَرْیَةٍ وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها قالَ أَنَّى یُحْیِی هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى‏ طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلى‏ حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آیَةً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَیْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ (بقره ـ 259)

یا همانند كسى (عُزَیر) كه از كنار یك آبادى عبور كرد، در حالى كه دیوارهاى آن بر روى سقف‏هایش فرو ریخته بود (و مردم آن مرده و استخوان‏هایشان در هر سو پراكنده بود، او با خود) گفت: خداوند چگونه اینها را پس از مرگ زنده مى‏كند؟ پس خداوند او را یك صد سال میراند و سپس زنده كرد (و به او) گفت: چقدر درنگ كردى؟ گفت یك روز، یا قسمتى از یك روز را درنگ كرده‏ام! فرمود: (نه) بلكه یكصد سال درنگ كرده‏اى، به غذا و نوشیدنى خود (كه همراه داشتى) نگاه كن (كه با گذشت سال ها) تغییر نیافته است. و به الاغ خود نگاه كن (كه چگونه متلاشى شده است، این ماجرا براى آن است كه هم به تو پاسخ گوییم) و (هم) تو را نشانه (رستاخیز) و حجتى براى مردم قرار مى‏دهیم.

(اكنون) به استخوان‏ها (ى مَركب خود) بنگر كه چگونه آنها را بهم پیوند مى‏دهیم و بر آن گوشت مى‏پوشانیم. پس هنگامى كه (این حقایق براى آن مرد خدا) آشكار شد، گفت: (اكنون با تمام وجود) مى‏دانم كه خداوند بر هركارى قادر و تواناست.

این آیه كه به صورت عطف بر آیه گذشته ذكر شده است، سرگذشت دیگرى از یكى از انبیاء پیشین را بیان مى‏كند، كه مشتمل بر شواهد زنده‏اى بر مسائل معاد است و عطف این دو آیه به یكدیگر ممكن است از این نظر باشد كه در آیه قبل سخن پیرامون توحید و شناسایى خدا بود و در این آیه و آیه بعد از آن (آیه 260) سخن درباره معاد و زندگى بعد از مرگ است.

این احتمال نیز از سوى بعضى از مفسران داده شده است كه در ذیل آیة الكرسى سخن از هدایت الهى مى‏گوید سپس در آیاتى كه بعد از آن آمده به یكى از طرق هدایت كه بیان دلائل عقلى است اشاره مى‏كند (داستان ابراهیم و نمرود) و در آیه مورد بحث و آیه آینده، از دلایل حسى استفاده شده است كه مسأله را در جنبه‏هاى شهودى مطرح مى‏كند. (تفسیر المیزان، ذیل آیه مورد بحث)

در واقع نمونه‏ى دوّم خروج از ظلمات به نور، در این آیه است كه پیرامون معاد گفتگو مى‏شود و هدایت از طریق نمایش و به صورت محسوس و عملى صورت مى‏گیرد.

با اراده الهى استخوان محكم، متلاشى مى‏شود، ولى غذایى كه زود فاسد مى‏شود، صد سال سالم باقى مى‏ماند. «لَمْ یَتَسَنَّهْ»

شرح مختصر داستان:

آیه اشاره به سرگذشت كسى مى‏كند كه در اثناى سفر خود در حالى كه بر مركبى سوار بود و مقدارى آشامیدنى و خوراكى همراه داشت، از كنار یك آبادى گذشت كه به شكل وحشتناكى در هم ریخته و ویران شده بود و اجساد و استخوان هاى پوسیده ساكنان آن به چشم مى‏خورد. هنگامى كه این منظره وحشت ‏زا را دید گفت چگونه خداوند این مردگان را زنده مى‏كند؟

البته این سخن از روى انكار و تردید نبود، بلكه از روى تعجب بود زیرا همانطور که قبلاً هم ذکر کردیم قرائن موجود در آیه نشان مى‏دهد كه او یكى از پیامبران بوده كه در ذیل آیه‏ مى‏خوانیم خداوند با او سخن گفته است و روایات نیز این حقیقت را تأیید مى‏كند.

در این هنگام خداوند جان او را گرفت و یكصد سال بعد او را زنده كرد و از او سۆال نمود چقدر در این بیابان بوده‏اى؟ او كه خیال مى‏كرد مقدار كمى بیشتر در آنجا درنگ نكرده، فوراً در جواب عرض كرد: یك روز یا كمتر! به او خطاب شد كه یكصد سال در اینجا بوده‏اى، اكنون به غذا و آشامیدنى خود نظرى بیفكن و ببین چگونه در طول این مدت به فرمان خداوند هیچ گونه تغییرى در آن پیدا نشده است؟!!

ولى براى اینكه بدانى یكصد سال از مرگ تو گذشته است، نگاهى به مركب سوارى خود كن و ببین از هم متلاشى و پراكنده شده و مشمول قوانین عادى طبیعت گشته و مرگ، آن را از هم متفرق ساخته است. سپس نگاه كن و ببین چگونه اجزاى پراكنده آن را جمع‏آورى كرده و زنده مى‏كنیم.

او هنگامى كه این منظره را دید گفت: مى‏دانم كه خداوند بر هر چیزى توانا است یعنى هم اكنون آرامش خاطر یافتم و مسأله رستاخیز مردگان در نظر من شكل حسى به خود گرفت.

درباره اینكه او كدام یك از پیامبران بوده، احتمالات گوناگونى داده شده است؛ 

بعضى او را "ارمیا" و بعضى"خضر" دانسته‏اند ولى مشهور و معروف این است كه "عزیر" بوده است و در حدیثى از امام صادق علیه السلام نیز این موضوع تأیید شده است. (مجمع البیان، جلد 1 و 2 صفحه 370)

همچنین درباره اینكه این آبادى كجا بوده است؛ بعضى آن را بیت المقدس دانسته‏اند كه بر اثر حملات "بخت ‏نصر" ویران و در هم كوبیده شد اما طبق تفسیر نمونه، این احتمال بعید به نظر مى‏رسد.

مشت نمونه‏ى خروار است. خداوند گوشه‏هایى از قدرت خود در قیامت را در دنیا به نمایش گذارده است. «فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ»

پیام‏های این آیه:

1ـ به تمدن‏هاى ویران شده گذشته، باید به دیده عبرت نگریست و درس هاى تازه گرفت. «مَرَّ عَلى‏ قَرْیَةٍ»                       

2ـ هر چند مى‏دانید، امّا باز هم علم خود را با تجربه و پرسیدن بالا ببرید. «أَنَّى یُحْیِی هذِهِ اللَّهُ»

3ـ صد سال مردن، براى یك نكته فهمیدن بجاست. «فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ»

4ـ گذشت زمان طولانى، خللى در قدرت خداوند وارد نمى‏آورد. «فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ»

رجعت و زنده شدن مردگان در همین دنیا و قبل از قیامت قابل قبول است. «فَأَماتَهُ»، «بَعَثَهُ»

6ـ نمایش، از بهترین راه هاى بیان معارف دینى است. «فَانْظُرْ إِلى‏ طَعامِكَ وَ شَرابِكَ»، «وَ انْظُرْ إِلى‏»، «وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ»

7ـ با اراده الهى استخوان محكم، متلاشى مى‏شود، ولى غذایى كه زود فاسد مى‏شود، صد سال سالم باقى مى‏ماند. «لَمْ یَتَسَنَّهْ»

8ـ نمایش قدرت پروردگار براى ارشاد و هدایت مردم است، نه براى سرگرمى و یا حتّى قدرت‏نمایى. «وَ لِنَجْعَلَكَ آیَةً لِلنَّاسِ»

9ـ خداوند صحنه‏اى از قیامت را در دنیا آورده است. «فَأَماتَهُ»، «ثُمَّ بَعَثَهُ»، «وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَیْفَ نُنْشِزُها»

10ـ معاد، جسمانى است. زیرا اگر معاد روحانى بود، سخن از استخوان به میان نمى‏آمد. «وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ»

11ـ مشت نمونه‏ى خروار است. خداوند گوشه‏هایى از قدرت خود در قیامت را در دنیا به نمایش گذارده است. «فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ»



منابع:

مجمع البیان، جلد 1 و 2

تفسیر نور ج 1

تفسیر نمونه ج2


- نظرات (0)

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی


فلسفه سیر در زمین

در قرآن کریم مسئله گردش در روی زمین (سیر در ارض) شش مرتبه و در سوره های آل عمران آیه 137، سوره انعام آیه 6، سوره نحل آیه 36، سوره نمل آیه 69، سوره عنکبوت آیه 20، سوره روم آیه 42 و سوره سباء آیه 18 آمده است که در سوره عنکبوت به منظور اطلاع یافتن از اسرار آفرینش و پنج مرتبه دیگر به منظور عبرت گرفتن از عواقب دردناک و شوم اقوام ظالم و جبار، ستمگر و آلوده می باشد.

قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِیرُواْ فِی الأَرْضِ فَانْظُرُواْ كَیْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذَّبِینَ ، هَـذَا بَیَانٌ لِّلنَّاسِ وَهُدًى وَمَوْعِظَةٌ لِّلْمُتَّقِینَ (سوره آل عمران ، آیه 137 و 138) پیش از شما مللی بودند و رفتند در اطراف زمین گردش کنید تا ببینید چگونه عاقبت هلاک شدند. آنان که وعده خدا را تکذیب کردند. این حجت و بیان برای عموم مردم و راهنما و پندی برای پرهیزگاران است.

 

سفر وسیله شناخت

سفر وسیله شناخت است، هم شناخت خود، هم شناخت دیگران. چون رنج ها و سختی های مسافرت و حالت های فوق العاده، جوهره انسان را می نمایاند و خصلت های درونی بروز می کند. حتی انسان میزان تحمل، مقاومت، کاردانی و تجربه خود را هم در سفر می تواند محک بزند.

در سایه سیر و سفر، حق و حقیقت برای انسان آشکار شده و او را به کمالات روحی و صفات اخلاقی می رساند و در پرتو آن، خوی افراد، همچون آینه ای روشن آشکار می شود؛ زیرا گفته اند: «عند تقلب الاحوال تعرف جواهرالرجال؛ در دگرگونی حالت ها، نهان مردان شناخته می شود». و در سایه همین شناخت است که پختگی افراد نمایان و کمال آنها آشکار می شود.

عوامل عزّت یا سقوط جوامع، قانونمند است. چنانچه اگر عواملی مثل انکار و تکذیب حقّ در زمانی سبب هلاکت شد، در زمان دیگر هم سبب هلاکت آنانی می شود که به شیوه گذشتگانشان منکر حق گشتند

کسب تجربه بدون زحمت

عبرت گرفتن از زندگی دیگران به مراتب از کسب تجربه های شخصی مهم تر و پر ارزش تر است ، زیرا انسان باید در این تجربه ها زیان هایی را متحمل شود تا مسائلی را بیاموزد ولی به وسیله عبرت گرفتن از زندگی و تجارب دیگران ، بی آنکه متحمل ضرر و زیانی شود توشه گران بهایی می اندوزد.

 

بسیار تاثیر گذارتر از کتاب

قرآن مجید تصریح می‌کند که مطالعه آثار برجای مانده از گذشتگان که تاریخ زنده و گویا و ملموس پیشینیان است ، دل ها را بیدار و چشم ها را بینا می‌کند.

گاهی مشاهده یکی از این آثار ، آنچنان طوفانی در دل و جان انسان بر پا می‌کند که مطالعه چندین کتاب تاریخ قطور چنان اثری ندارد. (تفسیر نمونه، ج15، ص531.)

آثاری که در نقاط مختلف زمین از دوران های قدیم باقی مانده است ، اسناد زنده و گویای تاریخ هستند و ما قبل از تاریخ مدون از آنها بهره مند می شویم. آثار به جا مانده از گذشتگان و پیشینیان از قبیل اشکال و صور و نقوش، تفکرات و قدرت و عظمت و یا حقارت آن اقوام را به ما نشان می دهد. در صورتی که تاریخ فقط حوادث وقوع یافته و تصاویر خشک و بی روح آنها را مجسم می سازد. اثری که این چنین مطالعه ای در بیداری روح و جان بشر دارد با هیچ چیز دیگری برابری نمی کند؛ زیرا وقتی که در برابر آثار گذشتگان قرار می گیریم گویا ویرانه ها جان می گیرند و استخوان های پوسیده زیر خاک ، قوی و محکم می شوند و جنب و جوش پیشین خود را آغاز می کنند اما وقتی بار دیگر نگاه می کنیم ، همه را خاموش و فراموش شده می بینیم.

مقایسه این دو حالت نشان می دهد که افراد خودکامه چه کوتاه فکرند که برای رسیدن به هوس های زودگذر به هزاران جنایت آلوده می شوند.

 

قانونمند بودن عزّت و سقوط جوامع

از آیات قرآنی بر می آید که عوامل عزّت یا سقوط جوامع، قانونمند است. چنانچه اگر عواملی مثل انکار و تکذیب حقّ ، در زمانی سبب هلاکت شد، در زمان دیگر هم سبب هلاکت آنانی می شود که به شیوه گذشتگانشان منکر حق گشتند.

این گونه است که خداوند در قرآن مجید دستور می دهد تا مسلمانان در روی زمین به سیر و گردش بپردازند و آثار گذشتگان را در دل زمین یا روی خاک ، با چشم خویش ببینند و عبرت بگیرند.

متأسّفانه کافران بیش از ما به این دستور عمل کردند و وجب به وجب کشورهای اسلامی را کاوش کردند و از منابع، ذخایر، نقاط قوّت و ضعف، آثار فرهنگی، کتب خطی و هنرهای مسلمانان آگاه شده و آنها را غارت کردند و مسلمانان در خواب غفلت ماندند

درس رحمانی نه شیطانی

در دنیای امروز قدرت های شیطانی برای گسترش دامنه استثمار خود در سراسر جهان ، تمام کشورها و اقوام مختلف را بررسی کرده و فرهنگ و آداب و رسوم و هنر، صنایع و همچنین نقاط قوت و ضعف آنها را به خوبی مورد مطالعه قرار می دهند. اما خداوند حکیم در قرآن کریم خطاب به مومنین می فرماید: شما به جای جباران و ستمگران در زمین سیر کنید و به جای تصمیم های شیطانی آنها ، درس های رحمانی بیاموزید! نه این که آنچه را که از نظر اسلام و دین ناپسند است از آنان فرا بگیریم.

امروزه نوع دیگری از سیر در این کره خاکی تحت عنوان جهانگردی یا صنعت توریسم از طرف تمدن های شیطانی برای جلب مال و ثروت حرام رایج شده است که غالباً اهداف و انگیزه های انحرافی دارد مانند: انتقال فرهنگ های ناسالم عیاشی، هوسرانی، بی بند و باری و سرگرمی های ناسالم دیگر که این همان جهانگردی ویرانگر است.

اما اسلام طرفدار نوعی از جهانگردی است که وسیله انتقال فرهنگ های سالم، تراکم تجربه ها و اندوخته های تاریخی، آگاهی از اسرار آفرینش در جهان انسانیت و جهان طبیعت و گرفتن درس های طبیعت عبرت آموز از سرنوشت دردناک اقوام فاسد و ستمگر می باشد.

متأسّفانه کافران بیش از ما به این دستور عمل کردند و وجب به وجب کشورهای اسلامی را کاوش کردند و از منابع، ذخایر، نقاط قوّت و ضعف، آثار فرهنگی، کتب خطی و هنرهای مسلمانان آگاه شده و آنها را غارت کردند و مسلمانان در خواب غفلت ماندند. (تفسیر نور، ج3، ص 216)

امید است که به حول و قوه الهی بتوانیم از یکایک دیده ها و شنیده ها در سفرهایمان درس عبرت بگیریم و آن ها را در کردار و گفتار خود پیاده نماییم.


- نظرات (0)

اگر هدایت و گمراهی دست خداست

چه کسانی مخاطب آیه یُضِلُّ مَن یَشَاء وَ یَهْدِی مَن یَشَاء هستند؟


هدایت

هدایت ابتدایی بر اساس عقل و فطرت و وحی تحقق می‌یابد و شامل حال همه انسان‌ها، اعم از مومن و کافر می‌شود اما هدایت و ضلالت بر اساس پاداش و کیفر جور دیگری است.

آیاتی در قرآن وجود دارد که دلالت می کند هدایت و گمراهی انسان ها به دست خداوند است: "فَیُضِلُّ اللّهُ مَن یَشَاء وَ یَهْدِی مَن یَشَاء " یعنی خدا هر که را بخواهد هدایت می کند و هر که را بخواهد گمراه می کند که نمونه این دست آیات را می توان در سوره هایی مانند منافقون، قصص و ... مشاهده کرد؛ با این توصیف وقتی هدایت و ضلالت افراد به دست خداوند صورت می گیرد و هر که را او بخواهد در مسیر درست یا منحرف قرار می دهد، آیا انسان در هدایت و گمراهی خود نقشی دارد؟ در واقع با این رویکرد، انسان هیچ اختیاری از خود برای سعادتمند شدن یا شقاوت ندارد و همه این ها با اراده و به خواست خدا صورت می گیرد، آیا این ادعا درست است؟

طبق آیات و روایات دو گونه هدایت و ضلالت داریم: ابتدایی و از باب پاداش و کیفر.

خداوند در آیه 26 سوره بقره می فرماید:" إِنَّ اللَّهَ لَا یَسْتَحْیِی أَن یَضْرِبَ مَثَلًا مَّا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فیعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ وَأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَیَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَـٰذَا مَثَلًا یُضِلُّ بِهِ کَثِیرًا وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیرًا وَ مَا یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِینَ؛ خداوند از این که (به موجودات ظاهراً کوچکی مانند) پشه، و حتی کمتر از آن، مثال بزند شرم نمی‌کند. (در این میان) آنان که ایمان آورده‌اند، می‌دانند که آن، حقیقتی است از طرف پروردگارشان؛ و اما آنها که راه کفر را پیموده‌اند، (این موضوع را بهانه کرده) می‌گویند: «منظور خداوند از این مثل چه بوده است؟!» (آری،) خدا جمع زیادی را با آن گمراه، و گروه بسیاری را هدایت می‌کند؛ ولی تنها فاسقان را با آن گمراه می‌سازد!"

لذا اگر این آیه بدان معنا باشد که خدا اختیار را از انسان سلب می کند و هدایت و ضلالت به دست آن قادر متعال است بدون اراده انسان، تتمه و پایان آیه با این ادعا سازگاری ندارد.

این هدایت و گمراهی که در این آیه و برخی آیات دیگر همچون آیه 96 سوره نحل بیان شده است، هدایت و ضلالتی است که در سنت خدا تحقق می یابد.

انتخاب راه خوب و بد از اول در اختیار خود ماست و آیات و روایات بر این مساله تصریح می کنند و هر فردی هر کاری که می کند، باید بداند عمل او نتایج قهری نیز دارند لذا هدایت و ضلالتی که در سوال ذکر گردید، به معنای اجبار بر انتخاب راه درست و غلط از سوی خدا نیست بلکه بدان معنا است که راه سعادت و گمراهی و زمینه های آن برای هر فردی که خود مسیر را انتخاب کرده، فراهم و مساعد می شود و آن دستگیری لازم را خدا در اینجا می کند و این امر با اختیار انسان منافاتی ندارد

این هدایت و ضلالت ابتدایی و در اثر پاداش و کیفری که اشاره کردید به چه صورت است؟ 

هدایت ابتدایی بر اساس عقل و فطرت و وحی تحقق می یابد و شامل حال همه انسان ها اعم از مومن و کافر می شود اما هدایت و ضلالت بر اساس پاداش و کیفر، در اثر نوع برخورد و رفتار و اعمال انسان ها حاصل می شود.

همان طور که خداوند می فرماید: وَ مَا یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِینَ؛ خدا جز افراد بدکردار را گمراه نمی کند لذا این افراد طبق انتخاب خود به فسق رسیده اند و خدا نیز آنها را گمراه تر می کند.

در واقع انسان ها طبق انتخاب خود راه گمراهی یا هدایت را بر می گزینند و بر اساس سنت الهی، راه خود را ادامه می دهند و خدا کمک می کند که فرد هدایت یافته، در مسیر خود گام بردارد و پیش رود و فرد گمراه نیز در مسیر خود گمراه بماند و پیش رود.

 

این سنت به چه شکل است یعنی خداوند چگونه کمک می کند که انسانی به سوی عرش پیش رود یا به انتخاب خود به فرش برسد؟

وقتی سخن از سنت الهی می کنیم، یعنی آن که به انتخاب خود راه نادرست را گزینش کرده، توفیق از او سلب می شود.

بنابراین سلب توفیق عاملی است برای گمراهی افراد که به انتخاب خود این مسیر را برگزیده و قصد ادامه آن را دارند.

مثلاً خداوند در آیه 10 سوره روم می فرماید: " ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاۆُوا السُّوأَى أَن كَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِۆُون"

در واقع این سنت الهی است که در اثر سوء رفتار، انسان به جایی می رسد که طبق سنت الهی رها شده و گمراه تر می شود.

از سوی دیگر افرادی که راه مستقیم و الهی را انتخاب کرده اند، خداوند به آنها کمک می کند تا به پیش روند. خداوند در آیه 29 سوره انفال می فرماید: " یِا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إَن تَتَّقُواْ اللّهَ یَجْعَل لَّکُمْ فُرْقَاناً وَ یُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ"

در واقع برای آنها زمینه های خیر بیشتری فراهم می کند و در حقیقت این است معنای یُضِلُّ اللّهُ مَن یَشَاء وَ یَهْدِی مَن یَشَاء

در واقع انسان ها طبق انتخاب خود راه گمراهی یا هدایت را بر می گزینند و بر اساس سنت الهی، راه خود را ادامه می دهند و خدا کمک می کند که فرد هدایت یافته، در مسیر خود گام بردارد و پیش رود و فرد گمراه نیز در مسیر خود گمراه بماند و پیش رود

بنابراین، انتخاب راه خوب و بد از اول در اختیار خود ماست و آیات و روایات بر این مسأله تصریح می کنند و هر فردی هر کاری که می کند، باید بداند عمل او نتایج قهری نیز دارند لذا هدایت و ضلالتی که در سۆال ذکر شد، به معنای اجبار بر انتخاب راه درست و غلط از سوی خدا نیست بلکه بدان معنا است که راه سعادت و گمراهی و زمینه های آن برای هر فردی که خود مسیر را انتخاب کرده، فراهم و مساعد می شود و آن دستگیری لازم را خدا در اینجا می کند و این امر با اختیار انسان منافاتی ندارد.

برای روشن تر شدن این مطلب مثالی ذکر می کنم. فرض کنید فردی قصد سفر در جاده ای را دارد که هم شب باید در آن براند و هم روز. پلیس راهنما به او می گوید اگر در روز به علائم راهنمایی و رانندگی و هشدارها توجه کنی، مسیر را بدون خطر و به درستی طی می کنی و در راه درست قرار می گیری و شب، از جاده انحراف پیدا نمی کنی. حال اگر این فرد در روز به علائم توجه نکرد و به مسیر فرعی و انحرافی رفت، قطعاً شب در تاریکی به مشکل بر می خورد و حتی امکان سقوط و خطرهای فراوان برای او وجود دارد.

لذا هدایت ثانویه (هدایت اولیه در فطرت همه انسان ها همان طور که اشاره شد، قرار داده شده است) نتیجه کار ماست و اگر با چشم باز حرکت کردیم و به هشدارهای الهی توجه نمودیم، زمانی که بخواهیم منحرف شویم قطعاً خداوند به ما کمک خواهد کرد و در بیراهه نخواهیم افتاد و گرفتار راهزنان نخواهیم شد. 



- نظرات (0)

اولیاى خدا، قدرت تصرّف در هستى دارند

معاد

حضرت ابراهیم از كنار دریایى مى‏گذشت، مردارى را دید كه در كنار دریا افتاده و قسمتى از آن در آب و قسمتى دیگر در خشكى است و پرندگان و حیوانات دریایى، صحرایى و هوایى از هر سو آن را طعمه‏ى خود قرار داده‏اند.

حضرت با خود گفت: اگر این اتّفاق براى انسان رخ دهد و ذرّاتِ بدن انسان در بین جانداران دیگر پخش شود، در قیامت آنها چگونه یك جا جمع و زنده مى‏شوند. لذا از خداوند درخواست كرد كه نحوه‏ى زنده شدن مردگان را مشاهده كند. خداوند نیز با این نمایش، ابراهیم را به نور یقین و اطمینان رهسپار نمود.

از این داستان می توان نتیجه گرفت که كشف و شهود تنها براى كسانى است كه مراتبى از علم، ایمان و استدلال را طى كرده باشند لذا درخواست ابراهیم پاسخ داده مى‏شود، نه هر كس دیگر.


وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ أَرِنِی كَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتى‏ قالَ أَ وَ لَمْ تُۆْمِنْ قالَ بَلى‏ وَ لكِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى‏ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَكَ سَعْیاً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَكِیمٌ (بقره ـ 260)

و (بیاد آور) هنگامى كه ابراهیم گفت: پروردگارا به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مى‏كنى؟ فرمود: مگر ایمان نیاورده‏اى؟ عرض كرد: چرا، ولى براى آنكه قلبم آرامش یابد. (خداوند) فرمود: چهار پرنده (طاووس، خروس، كبوتر و كلاغ) (تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 280) را برگیر و آنها را نزد خود جمع و قطعه قطعه كن (و درهم بیامیز) سپس بر هر كوهى (در حدیث مى‏خوانیم كه اجزاى مخلوط شده را بر سر ده كوه قرار داد. كافى، ج 8، ص 305) قسمتى از آنها را قرار ده، آنگاه پرندگان را بخوان، به سرعت به سوى تو بیایند و بدان كه خداوند تواناى حكیم است.

تنها از یگانه ابر مرد تاریخ پس از رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله، یعنى على علیه السلام نقل شده است كه فرمود: «لو كشف الغطاء ما ازددت یقینا» اگر پرده‏ها كنار روند، بر یقین من افزوده نمى‏شود. (غرر الحكم و تفسیر روح البیان، ج 1، ص 416)

ولى سایر مردمان همه دوست دارند كه شنیده‏ها و حتّى باورهاى خود را به صورت عینى مشاهده نمایند. چنان كه همه مى‏دانند قند را از چغندر مى‏گیرند، ولى دوست دارند چگونگى آن را مشاهده كنند.

در تفاسیر آمده است: حضرت ابراهیم از كنار دریایى مى‏گذشت، مردارى را دید كه در كنار دریا افتاده و قسمتى از آن در آب و قسمتى دیگر در خشكى است و پرندگان و حیوانات دریایى، صحرایى و هوایى از هر سو آن را طعمه‏ى خود قرار داده‏اند. حضرت با خود گفت: اگر این اتّفاق براى انسان رخ دهد و ذرّاتِ بدن انسان در بین جانداران دیگر پخش شود، در قیامت آنها چگونه یك جا جمع و زنده مى‏شوند. لذا از خداوند درخواست كرد كه نحوه‏ى زنده شدن مردگان را مشاهده كند. خداوند نیز با این نمایش، ابراهیم را به نور یقین و اطمینان رهسپار نمود.

اولیاى خدا، قدرت تصرّف در هستى را دارند كه به آن ولایت تكوینى گفته مى‏شود. «ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَكَ سَعْیاً» معاد، جسمانى است و در قیامت، بازگشت روح به همین ذرات بدن خواهد بود. «یَأْتِینَكَ سَعْیاً»

توضیح برخی نکات آیه:

1ـ یك امر خارق العاده:

بى شك این حادثه كه در مورد مرغان روى داد، یك امر كاملاً خارق العاده بود، همان گونه كه جریان قیامت و رستاخیز نیز خارق العاده است، و مى‏دانیم كه خدا حاكم بر قوانین طبیعت است نه محكوم آنها، بنابراین انجام چنین كارهاى خارق‏العاده‏اى براى او مسأله ی پیچیده‏اى نیست.

2- چهار مرغ مختلف:

شكى نیست كه مرغان چهارگانه مزبور از چهار نوع مختلف بوده‏اند زیرا در غیر این صورت هدف ابراهیم كه بازگشت اجزاى هر یك به بدن اصلى خود بوده است تأمین نمى‏شد و طبق بعضى از روایات معروف این چهار مرغ "طاووس"، "خروس"، "كبوتر" و "كلاغ" بوده‏اند كه از جهات گوناگون با هم اختلاف فراوان دارند و بعضى آنها را مظهر روحیات و صفات مختلف انسان ها مى‏دانند، طاووس مظهر خودنمایى، زیبایى و تكبر، خروس مظهر تمایلات شدید جنسى، و كبوتر مظهر لهو و لعب و بازیگرى، و كلاغ مظهر آرزوهاى دور و دراز!

3- تعداد كوه‏ها

تعداد كوه‏هایى كه ابراهیم اجزاى مرغان را بر آنها گذارد در قرآن صریحاً نیامده است ولى در روایات اهل بیت علیهم السلام ده عدد معرفى شده‏اند و به همین دلیل در روایات مى‏خوانیم: اگر كسى وصیت كند جزئى از مال او را در موردى مصرف كنند و مقدار آن را معین نسازد دادن یك دهم كافى است. (تفسیر نور الثقلین، جلد اول صفحه 278)

4- معاد جسمانى:

بیشتر آیاتى كه در قرآن مجید درباره رستاخیز وارد شده توضیح و تشریحى براى "معاد جسمانى" است، اصولاً كسانى كه با آیات معاد در قرآن سر و كار دارند مى‏دانند معاد در قرآن جز به شكل "معاد جسمانى" عرضه نشده است، به این معنى كه به هنگام رستاخیز، هم این "جسم" باز مى‏گردد و هم "روح و جان"، لذا در قرآن از آن به "احیاء موتى" (زنده كردن مردگان) تعبیر شده است و اگر رستاخیز تنها جنبه روحانى داشت، زنده كردن اصلاً مفهومى نداشت.

آیه مورد بحث نیز با صراحت تمام موضوع بازگشت اجزاى پراكنده همین بدن را مطرح مى‏كند، كه ابراهیم با چشم خود نمونه آن را دید.

5- شبهه آكل و مأكول:

از شرحى كه سابقاً درباره انگیزه تقاضاى ابراهیم علیه السلام نسبت به مشاهده صحنه زنده شدن مردگان ذكر كردیم (داستان افتادن مرده حیوانى‏ در لب دریا و خوردن حیوانات دریا و خشكى از آن)، استفاده مى‏شود كه بیشتر توجه ابراهیم علیه السلام در این تقاضا به این بوده كه چگونه بدن حیوانى كه جزء بدن حیوانات دیگر شده، مى‏تواند به صورت اصلى باز گردد؟ و این همان است كه ما در علم عقاید از آن به عنوان "شبهه آكل و مأكول" نام مى‏بریم.

توضیح اینكه: در رستاخیز، خدا انسان را با همین بدن مادى باز مى‏گرداند و به اصطلاح، هم جسم انسان و هم روح انسان بر مى‏گردد.

در رستاخیز، خدا انسان را با همین بدن مادى باز مى‏گرداند و به اصطلاح، هم جسم انسان و هم روح انسان بر مى‏گردد

پیام‏های این آیه:

1ـ زنده كردن مردگان، از شئون ربوبیّت خداوند است. «رَبِّ أَرِنِی كَیْفَ تُحْیِ»

2ـ براى آموزش عمیق، استفاده از نمایش و مشاهدات حسى لازم است. «أَرِنِی»

3ـ كشف و شهود تنها براى كسانى است كه مراتبى از علم، ایمان و استدلال را طى كرده باشند. درخواست «أَرِنِی» ابراهیم پاسخ داده مى‏شود، نه هر كس دیگر.

4ـ در پى آن باشیم كه ایمان و یقین خود را بالا برده تا به مرز اطمینان برسیم. پژوهش و كنجكاوى یك ارزش است. «لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی»

5ـ ایمان، داراى مراحل و درجاتى است. «لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی»

6ـ قلب، مركز آرامش است. «لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی»

7ـ اولیاى خدا، قدرت تصرّف در هستى را دارند كه به آن ولایت تكوینى گفته مى‏شود. «ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَكَ سَعْیاً» 8ـ معاد، جسمانى است و در قیامت، بازگشت روح به همین ذرات بدن خواهد بود. «یَأْتِینَكَ سَعْیاً»


منابع:

تفسیر نور،  ج 1

تفسیر نمونه، ج2

تفسیر نور الثقلین، جلد 1

غرر الحكم و تفسیر روح البیان، ج1



- نظرات (0)

راه حقّ تنها یک راه است


پل صراط

اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِینَ كَفَرُوا أَوْلِیاۆُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ (بقره ـ 257)

خداوند دوست و سرپرست مۆمنان است، آنها را از تاریكى‏ها (ى گوناگون) بیرون و به سوى نور مى‏برد. لكن سرپرستان كفّار، طاغوت‏ها هستند كه آنان را از نور به تاریكى‏ها سوق مى‏دهند، آنها اهل آتشند و همانان همواره در آن خواهند بود.

در آیه قبل خواندیم كه او مالك همه چیز است «لَهُ ما فِی السَّماواتِ» و در این آیه مى‏خوانیم: نسبت او به مۆمنان، نسبت خاصّ و ولایى است. «وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا» گوشه‏اى از سیماى كسانى است كه ولایت خدا را پذیرفته‏اند.

آنكه ولایت خدا را پذیرفت، كارهایش رنگ خدایى پیدا مى‏كند. «صِبْغَةَ اللَّهِ» «1» براى خود رهبرى الهى برمى‏گزیند. «إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً» «2» راهش روشن، آینده‏اش معلوم و به كارهایش دلگرم است. «یَهْدِیهِمْ رَبُّهُمْ بِإِیمانِهِمْ» «3»، «إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» «4»، «لا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» «5» در جنگ‏ها و سختى‏ها به یارى خدا چشم دوخته و از قدرت‏هاى غیر خدایى نمى‏هراسد. «فَزادَهُمْ إِیماناً» «6» از مرگ نمى‏ترسد و كشته شدن در تحت ولایت الهى را سعادت مى‏داند.

امام حسین علیه السلام فرمود: «انى لا ارى الموت الا سعادة». «7»

تنهایى در زندگى براى او تلخ و ناگوار نیست، چون مى‏داند او زیر نظر خداوند است. «إِنَّ اللَّهَ مَعَنا» «8» از انفاق و خرج كردن مال نگران نیست، چون مال خود را به ولى خدا مى‏سپارد.

«یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً» «9» تبلیغات منفى در او بى اثر است، چون دل به وعده‏هاى حتمى الهى داده است:

«وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ» «10» غیر از خدا همه چیز در نظر او كوچك است.

امام على علیه السلام فرمود: «عظم الخالق فى أنفسهم فصغر ما دونه فى أعینهم». «11» از قوانین و دستورات متعدّد متحیّر نمى‏شود، چون او تنها قانون خدا را پذیرفته و فقط به آن مى‏اندیشد و اگر صدها راه برایش باز شود ، تنها با معیار الهى آن راهى را انتخاب مى‏كند كه خداوند معیّن كرده است. «وَ مَنْ لَمْ یَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ» «12»

ناگفته پیدا است كه خداوند نه به اجبار مۆمنان را از ظلمات (گناه و جهل و صفات رذیله و دورى از حق) به نور خارج مى‏كند و نه كفار را به اجبار از فطرت توحیدى بیرون مى‏برد بلكه اعمال آنها است كه ایجاب چنین سرنوشتى را از سوى پروردگار مى‏كند

نكته‏ها:

1- تشبیه "ایمان" و "كفر" به "نور" و "ظلمت" رساترین تشبیهى است كه در این مورد به نظر مى‏رسد.

نور منبع حیات و همه بركات و آثار حیاتى و سرچشمه رشد و نمو و تكامل و جنبش و تحرك است. نور آرامبخش و مطمئن كننده و آگاه كننده و نشان دهنده است در حالى كه ظلمت رمز سكوت و مرگ، خواب و نادانى، ضلالت و وحشت مى‏باشد. ایمان و كفر نیز چنین هستند.

2- نكته دیگر این كه در این آیه و آیات مشابه آن در قرآن مجید ، ظلمت به صیغه "جمع" آورده شده (ظلمات) و نور به صیغه "مفرد" ، و این اشاره به آن است كه در راه حق هیچ گونه پراكندگى و دوگانگى وجود ندارد ، بلكه سراسر وحدت و یگانگى است.

مسیر حق مانند خط مستقیمى است كه میان دو نقطه كشیده شود كه همیشه یكى است و تعدد در آن ممكن نیست ، ولى باطل و كفر مركز انواع اختلاف ها و پراكندگی ها است ، حتى اهل باطل در باطل خود هماهنگ نیستند و وحدت هدف ندارند ، درست مانند خطوط انحرافى است كه در میان دو نقطه كشیده مى‏شود كه تعداد آن در دو طرف "خط مستقیم" بى‏شمار و نامحدود است.

این احتمال را نیز بعضى داده‏اند كه صفوف باطل نسبت به اهل حق زیادتر است.

3- ممكن است گفته شود كه كفار نورى ندارند كه از آن خارج شوند، ولى با توجه به اینكه نور ایمان در فطرت همه وجود دارد این تعبیر كاملاً صحیح به نظر مى‏رسد.

4- ناگفته پیدا است كه خداوند نه به اجبار مۆمنان را از ظلمات (گناه و جهل و صفات رذیله و دورى از حق) به نور خارج مى‏كند و نه كفار را به اجبار از فطرت توحیدى بیرون مى‏برد ، بلكه اعمال آنها است كه ایجاب چنین سرنوشتى را از سوى پروردگار مى‏كند.

تشبیه" ایمان" و" كفر" به" نور" و" ظلمت" رساترین تشبیهى است كه در این مورد به نظر مى‏رسد. نور منبع حیات و همه بركات و آثار حیاتى و سرچشمه رشد و نمو و تكامل و جنبش و تحرك است نور آرام بخش و مطمئن كننده و آگاه كننده و نشان دهنده است در حالى كه ظلمت رمز سكوت و مرگ، خواب و نادانى، ضلالت و وحشت مى‏باشد ایمان و كفر نیز چنین هستند

پیام‏های این آیه:

1ـ مۆمنان، یك سرپرست دارند كه خداست و كافران سرپرستان متعدّد دارند كه طاغوت‏ها باشند و پذیرش یك سرپرست آسان‏تر است. (یوسف علیه السلام نیز در دعوت كفّار به همین معنا استدلال كرد: «أ أربابٌ متفرّقون خیرٌ أم اللَّه الواحد القهّار» آیا صاحبان متعدّد و پراكنده بهترند یا خداى یگانه و قدرتمند؟! (یوسف، 39)) درباره مۆمنان مى‏فرماید: «اللَّهُ وَلِیُّ» امّا درباره‏ى كفّار مى‏فرماید: «أَوْلِیاۆُهُمُ الطَّاغُوتُ»

2ـ آیه قبل فرمود: «قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ» این آیه نمونه‏اى از رشد و غىّ را بیان مى‏كند كه ولایت خداوند، رشد و ولایت طاغوت ، انحراف است. «اللَّهُ وَلِیُّ» ، «أَوْلِیاۆُهُمُ الطَّاغُوتُ»

3ـ راه حقّ یكى است، ولى راه هاى انحرافى متعدّد. قرآن درباره راه حقّ كلمه‏ى نور را به كار مى‏برد، ولى از راه هاى انحرافى و كج، به ظلمات و تاریكى‏ها تعبیر مى‏كند. «النُّورِ»، «الظُّلُماتِ»

4ـ راه حقّ، نور است و در نور امكان حركت، رشد، امید و آرامش وجود دارد. «النُّورِ»

5ـ مۆمن در بن بست قرار نمى‏گیرد. «یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ»

6ـ طاغوت‏ها در فضاى كفر و شرك قدرت مانور دارند. «الَّذِینَ كَفَرُوا أَوْلِیاۆُهُمُ الطَّاغُوتُ»

هر كس تحت ولایت خداوند قرار نگیرد، خواه ناخواه طاغوت‏ها بر او ولایت مى‏یابند. «اللَّهُ وَلِیُّ» «أَوْلِیاۆُهُمُ الطَّاغُوتُ»

8ـ هر ولایتى غیر از ولایت الهى، ولایت طاغوتى است. «اللَّهُ وَلِیُّ» ، «أَوْلِیاۆُهُمُ الطَّاغُوتُ»

9ـ توجّه به عاقبت طاغوت پذیرى، انسان را به حقّ پذیرى سوق مى‏دهد. «أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ»

 

پی نوشت ها:

(1). بقره، 138.

(2). بقره، 247.

(3). یونس، 9.

(4). بقره، 156.

(5). یوسف، 56.

(6). بقره، 173.

(7). بحار، ج 44، ص 192.

(8). توبه، 40.

(9). بقره، 245.

(10). اعراف، 128.

(11). نهج البلاغه، خطبه 193.

(12). مائده، 44 و 45.

منابع:

تفسیر نور، ج 1

تفسیر نمونه، ج 2

نهج البلاغه، خطبه 193

بحار الانوار، ج 44

 


- نظرات (0)

تعبیر زیبایی که یک بار در قرآن آمده

خدا کا خالق کوں؟

در قرآن کریم خداوند این معرفی شده است: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الاَخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِکلُ‏ شىَ‏ءٍ عَلِیمٌ».

امام صادق (علیه السلام) در معنای «الْأَوَّلُ» فرموده: خداوند نخستین موجودی است که قبل از او اوّلی نبوده، و آغازی بر او مقدّم نیست و «الاَخِرُ» یعنی هر چیز جز پروردگار جهانیان نابود شود و دگرگون گردد، تنها او است که همیشه به یک حالت بوده و باشد.

در تبیین معنای ظاهر و باطن گفته شده: «الظاهر» یعنی حجت روشن و برهان نورانی و نشانه مختلف، که دلالت بر ربوبیت و صحت یکتا بودنش دارد و «الباطن» یعنی کسی است که از دیدگان پنهان است؛ یعنی ذاتش از اوهام و خیالات بشر مخفی می‌باشد و انسان نمی تواند با حواس او را درک کند و یا به ذاتش دست یابد.


تفسیر «هُوَ الاوّل و الآخر و الظاهر و الباطن»

خداوند در قرآن برای تبیین توحید نزد مخاطبان می‌فرماید: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الاَخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِکلُ‏ شىَ‏ءٍ عَلِیمٌ». [1]

توصیف به اول و آخر بودن تعبیر لطیفی است از ازلیت و ابدیت او، زیرا می‌دانیم او وجودی است بی انتها و واجب الوجود، یعنی هستی اش از درون ذات او است نه از بیرون، تا پایان گیرد یا آغازی داشته باشد، بنابراین از ازل بوده و تا ابد خواهد بود.

او سرآغاز و ابتدای عالم هستی است و او است که بعد از فنای جهان نیز خواهد بود.

بنابراین تعبیر به اول و آخر هرگز زمان خاصی را در بر ندارد و اشاره به مدت معینی ندارد.

توصیف به ظاهر و باطن نیز تعبیر دیگری از احاطه وجودی او نسبت به همه چیز است، از همه چیز ظاهرتر است چرا که آثارش همه جا را گرفته و از همه چیز مخفی‌تر است چون که ذاتش بر کسی روشن نیست.

بعضی از مفسران در اینجا چنین تعبیر کرده‌اند: " اولی است که آغاز ندارد، و آخری است که پایان ندارد، ظاهری است که نزدیک نیست، باطنی است که پوشیده نمی‌باشد".

و بعضی دیگر تعبیر لطیف دیگری دارند: " او آغازگری است در نیکی ها، و پایان‌گری است به عفو و بخشش، هنگامی که اطاعتش کنی با احسان و توفیقش بر تو ظاهر می‌شود، و هنگامی که معصیتش کنی با ستر و پوشش پنهان می‌گردد".

کوتاه سخن اینکه او به همه چیز احاطه دارد و آغاز و انجام و ظاهر و باطن جهان هستی او است.

توصیف به ظاهر و باطن نیز تعبیر دیگری از احاطه وجودی او نسبت به همه چیز است، از همه چیز ظاهرتر است چرا که آثارش همه جا را گرفته، و از همه چیز مخفی‌تر است چون که ذاتش بر کسی روشن نیست

بعضی از مفسران "ظاهر" را در اینجا به معنی "غالب" تفسیر کرده‌اند (از ظهور به معنی غلبه) و در بعضی از خطب "نهج البلاغه" نیز قرینه‌ای بر این معنی دیده می‌شود. آنجا که درباره آفرینش زمین می‌فرماید: هو الظاهر علیها بسلطانه و عظمته، و هو الباطن لها بعلمه و معرفته" او با سلطه و عظمتش بر آن غلبه دارد و با علم و معرفتش در باطن آن راه دارد." (نهج البلاغه خطبه 186) جمع میان دو تفسیر نیز بی مانع است.

به هر حال یکی از نتایج این امور همان است که در پایان آیه آمده: "وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْ‌ءٍ عَلِیمٌ" زیرا کسی که از آغاز بوده و تا پایان باقی است و در ظاهر و باطن جهان است چنین کسی قطعاً از همه چیز آگاه می‌باشد.

 

این تعبیر فقط یک بار در قرآن:

چنین توصیف و تعبیری در یک آیه و با این کلمات، تنها یک بار در قرآن آمده است. روایات مختلفی نیز پیرامون این صفات به بحث پرداخته است.

راوی می‌گوید: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم در پاسخ کسی که از تفسیر آیه «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ» پرسید، فرمود: خداوند نخستین موجودی است که قبل از او اوّلى نبوده و آغازى بر او مقدّم نبوده است (از چیزى قبل از خود به وجود نیامده)

پایانى است که انتها بودنش از جهت ختم و پایان نیست، آن‌گونه که از صفت مخلوقات به نظر می‌‌آید (چنان‌که گویند: فلانى آخرین فرزند فلان کس است از حیث این‌که دیگر بعد از او فرزندى نداشته است) و لکن خدا قدیم اوّل (دیرینه‌‏اى است که هیچ چیز قبل از او نبوده و هیچ چیز بر او پیشى نگرفته بود) و آخرى است جاودانه و زوال ناپذیر که همیشه بوده و هست و خواهد بود، بدون ابتدا و انتها، پدید آمدن بر او وارد نیست، از حالى به حال دیگر نگردد، و آفریننده همه چیز است». [2]

در روایت دیگری، امام کلمه باطن را با تفصیل بیشتر، این تفسیر می فرماید: «ابن ابی یعفور می گوید: از حضرت صادق(علیه السلام) پیرامون قول خدا «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ» پرسیدم و گفتم: معناى اول را فهمیدم و اما معنای کلمه آخر را شما برایم بیان کنید.

«خدای عز و جل دانست که در آخر الزمان مردمی محقق و موشکاف آیند از این رو سوره «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» و آیات سوره حدید را که آخرش «وَ هُوَ عَلِیمٌ‏ بِذاتِ الصُّدُورِ» است نازل فرمود، پس هر که براى خداشناسى غیر از این جوید هلاک است»

امام فرمود: هر چیز جز پروردگار جهانیان نابود شود و دگرگون گردد. حال این نابودى و دگرگونى یا از خارج به او راه یابد یا رنگ و شکل و وصفش عوض شود و از زیادى به کمى و از کمى به زیادى گراید، تنها او است که همیشه به یک حالت بوده و خواهد بود.

او است اول و پیش از هر چیز و او است آخر براى همیشه، صفات و اسمای گوناگون بر او وارد نشود، چنانکه بر غیر او وارد شود، مانند انسان که گاهى خاک و گاهى گوشت و خون و گاهى استخوان پوسیده و نرم شده است و ...». [3]

همچنین علما در تبیین معنای ظاهر و باطن آورده اند: «الظاهر، یعنی حجت روشن و برهان نورانی و نشانه مختلف، دلالت بر ربوبیت و صحت یکتا بودنش دارد و همچنین دلالت دارد که هیچ موجودی نیست مگر آنکه شهادت به هستی او می دهد، و هیچ مخلوقی نیست مگر آنکه پرده از توحیدش برمی‌دارد.

الباطن یعنی کسی است که از دیدگان دیگران، پنهان است، پس او، هم «ظاهر» است و هم «مخفى»، ظاهر است از طریق دلایل و نشانه‌ها، ولى ذاتش از اوهام و خیالات بشر مخفى مى‏‌باشد؛ ذاتش محجوب و پوشیده و در عین حال از طریق نشانه‌‏ها آشکار است». [4] مفسران دیگری نیز تفسیری نزدیک به این معنا را ذکر کرده‌اند.[5] البته معانی دیگری نیز برای این صفات ذکر شده است.[6]

آنچه ذکر شد مختصری از تفسیر آیه مورد بحث بوده است، ولی این صفات خداوند طبیعتاً بحث مفصلی را در علوم عقلیه به خصوص کلام و فلسفه اسلامی به خود اختصاص داده‌اند و حتی برخی از مفسران نیز بدان پرداخته؛ [7] شاید به همین جهت امام سجاد (علیه السلام) پیرامون این نوع از آیات فرموده‌اند:‌ «خدای عز و جل دانست که در آخر الزمان مردمی محقق و موشکاف آیند. از این رو سوره «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» و آیات سوره حدید را که آخرش «وَ هُوَ عَلِیمٌ‏ بِذاتِ الصُّدُورِ» است نازل فرمود، پس هر که براى خداشناسى غیر از این جوید هلاک است». [8]

 

پی نوشت ها:

[1]. حدید، 3: «اوّل و آخر هستى و پیدا و پنهان وجود همه اوست و او به همه امور عالم، داناست».

[2]. شیخ صدوق، معانی الاخبار،، ص 12؛ شیخ صدوق، معانی الاخبار، ج 1، ص 26- 27

[3]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج 1، ص 115؛ کافی، ترجمه، مصطفوی، سید جواد، ج 1، ص 156

[4]. ابن فهد حلی، احمد، عدة الداعی و نجاح الساعی، ص 321؛ ابن فهد حلی، احمد، آیین بندگی و نیایش (ترجمه عدة الداعی)، ص 561.

[5]. مغنیه، محمد جواد، تفسیر الکاشف، ج 7، ص 239؛ مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 23، ص 298

[6]. تستری، ابومحمد سهل بن عبدالله، تفسیر التستری، تحقیق: عیون السود، محمد باسل، ص 161، منشورات محمدعلی بیضون

[7]. فخرالدین رازی، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج 29، ص 444 – 448؛ صدرالمتألهین، محمد بن ابراهیم، تفسیر القرآن الکریم، ج 6، ص 153 – 157

[8]. الکافی، ج 1، ص 230.


- نظرات (0)

سفسطه نکن

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِی حَاجَّ إِبْراهِیمَ فِی رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ قالَ أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ قالَ إِبْراهِیمُ فَإِنَّ اللَّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِی كَفَرَ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (بقره ـ 258)

آیا آن كس (نمرود) را كه خداوند به او پادشاهى داده بود، ندیدى كه با ابراهیم درباره‏ى پروردگارش محاجّه و گفتگو مى‏كرد؟ زمانى كه ابراهیم گفت: خداى من كسى است كه زنده مى‏كند و مى‏میراند، او گفت: من هم زنده مى‏كنم و مى‏میرانم. ابراهیم گفت: خداوند خورشید را از مشرق مى‏آورد، پس تو (كه مى‏گویى حاكم بر جهان هستى،) خورشید را از مغرب بیاور. (در اینجا بود كه) آن مرد كافر مبهوت و وامانده شد. و خداوند قوم ستمگر را هدایت نمى‏كند.

در آیه‏ى قبل خواندیم كه خداوند ولىّ مۆمنان است و آنان را از ظلمات خارج و به سوى نور مى‏برد، این آیه و آیات بعد نمونه‏هایى از ولایت خداوند و بیرون آوردن از ظلمات به نور را مطرح مى‏كند.

در روایاتِ تاریخى آمده است كه نمرود از پادشاهان بابل بود و حكومت مقتدرانه‏اى داشت. او با حضرت ابراهیم درباره‏ى خداوند مباحثه و مجادله كرد.

وقتى حضرت ابراهیم گفت: پروردگار من آن است كه زنده مى‏كند و مى‏میراند، او گفت: من نیز زنده مى‏كنم و مى‏میرانم. سپس دستور داد دو زندانى را حاضر كردند، یكى را آزاد نمود و دیگرى را دستور داد بكشند. وقتى ابراهیم علیه السلام این سفسطه و مغالطه را مشاهده كرد كه این شخص چه برداشتى از زنده كردن و میراندن دارد و چگونه مى‏خواهد افكار دیگران را منحرف كند، فرمود: خداوند طلوع خورشید را از مشرق قرار داده است، اگر تو ادّعا دارى كه بر جهانِ هستى حكومت دارى و همه چیز در اختیار و تحت قدرت توست، خورشید را از مغرب بیرون بیاور! آن موقع بود كه نمرود مبهوت ماند و پاسخى جز سكوت نداشت.

ریشه همه اشكال بت پرستى یك چیز است و آن انحطاط فكرى و جهل و نادانى بشر و عدم رهبرى صحیح او در مسائل خداجویى و خداشناسى است كه با تعلیم و تربیت و راهنمایى انبیاء به خوبى قابل پیشگیرى مى‏باشد

نكات آیه:

1- چه كسى با ابراهیم در این جلسه روبرو بود، و با او محاجه كرد؟

در قرآن تصریح به نام او نشده ولى همین اندازه مى‏فرماید: أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ یعنى به خاطر غرورى كه از حكومت خودكامه پیدا كرده بود با ابراهیم به محاجه برخاست، ولى در روایتى كه از على علیه السلام در تفسیر "در المنثور" نقل شده و همچنین در تواریخ آمده است نام او "نمرود بن كنعان" بود.

2- گرچه در آیه فوق زمان این بحث و گفتگو مشخص نشده اما از قرائن بر مى‏آید كه این موضوع بعد از بت شكنى ابراهیم و نجات او از آتش بوده است زیرا مسلم است كه قبل از به آتش افكندن ابراهیم مجالى براى این گفتگوها نبوده و اصولاً بت پرستان حق چنین مباحثه‏اى را به او نمى‏دادند و آنها ابراهیم را یك مجرم و گنهكار مى‏شناختند كه مى‏باید هرچه زودتر به كیفر اعمال خود و قیام بر ضد خدایان مقدس برسد.

آنها در این موقع تنها از علت اقدام به بت شكنى پرسش كردند و سپس با نهایت عصبانیت و خشونت ،دستور آتش‏سوزى او را صادر نمودند اما هنگامى كه او از آتش به طرز شگفت‏انگیزى نجات یافت ، توانست به اصطلاح به حضور نمرود برسد و با او به بحث و گفتگو نشیند.

3- از آیه به خوبى بر مى‏آید كه نمرود هرگز از این بحث و گفتگو در جستجوى حقیقت نبود، بلكه مى‏خواست گفتار باطل خود را به كرسى بنشاند و شاید به كار بردن كلمه "حاج" نیز به همین منظور باشد زیرا این كلمه غالباً در همین موارد به كار مى‏رود.

4- از آیه به خوبى بر مى‏آید كه جبار آن زمان مدعى الوهیت بود، نه تنها به این معنى كه او را پرستش كنند بلكه علاوه بر این خود را آفریدگار عالم هستى نیز معرفى مى‏كرد یعنى هم خود را معبود مى‏دانست و هم خالق را.

و جاى تعجب هم نیست هنگامى كه مردم در برابر سنگ و چوب به سجده بیفتند و علاوه بر پرستش، آنها را در امور جهان مۆثر و سهیم بدانند ، این فرصت براى یك "جبار اغفال‏گر" پیش مى‏آید كه از ساده‏لوحى مردم استفاده كند و آنها را به سوى خود دعوت نماید و خود را همچون بتى جلوه دهد كه هم او را بپرستند و هم به خالقیت او گردن نهند.

 

تاریخچه بت پرستى:

براى بت پرستى به زحمت مى‏توان تاریخچه‏اى نشان داد و آغاز آن را تعیین نمود بلكه از قدیمترین ایامى كه امروز از آن آگاهى داریم ، این موضوع در میان افراد بشر كه داراى افكارى منحط و در سطح پایین بوده‏اند وجود داشته است.

رسانه

در حقیقت بت پرستى یك نوع تحریف در عقیده خدا پرستى است.

همان عقیده‏اى كه جزء فطرت و سرشت انسان است و از آنجا كه این سرشت همیشه در انسان بوده تحریف آن در میان افراد منحط نیز همیشه وجود داشته است و لذا مى‏توان گفت تاریخ بت پرستى با تاریخ پیدایش انسان تقریباً همراه بوده است.

توضیح اینكه:

انسان به مقتضاى سرشت و خلقت خویش متوجه نیروى ما فوق طبیعت بوده است. این سرشت با استدلال هاى روشنى از نظام هستى كه نشان دهنده وجود یك مبدأ عالم و قادر بوده است تأیید مى‏شده و انسان از این دو طریق (سرشت و عقل) همیشه كم و بیش با آن مبدأ هستى آشنایى داشته است ولى همانطور كه اگر احساس گرسنگى كه در وجود كودك است به موقع، رهبرى نشود و غذاى سالم در اختیار او قرار نگیرد ، كودك دست خود را به چیزهایى مانند خاك دراز مى‏كند و كم كم به آن خو مى‏گیرد و سلامت خود را از دست مى‏دهد، انسان نیز اگر در مسیر فطرت و عقل از نظر خداجویى رهبرى نشود ، رو به خدایان ساختگى و انواع بت ها كرده و در برابر آنها سر تعظیم فرود مى‏آورد و صفات خدایى را براى آنها قائل مى‏شود.

از یك سو احتیاج به تذكر ندارد كه افراد كوته‏بین و سفیه سعى دارند همه چیز را در قالب حسى ببینند و اساساً فكر آنها از منطقه محسوسات گام بیرون نگذاشته، در نتیجه پرستش خداى نادیده براى آنها مشكل و سنگین است و میل دارند خداى خود را در یك قالب حسى بریزند، این جهل و بى خبرى هنگامى كه با " سرشت خدا پرستى" آمیخته شد ، به شكل بت پرستى و خداى حسى خودنمایى مى‏كند.

از سوى دیگر گفته مى‏شود اقوام پیشین روى احترام خاصى كه براى پیامبران و بزرگان مذهب قائل بودند ، بعد از وفات آنها مجسمه‏هاى یادبود آنها را مى‏ساختند و روح قهرمان سازى كه در افراد ضعیف و كم فكر است ، آنها را وادار مى‏كرد كه براى آن بزرگان و سپس براى مجسمه‏هاى آنها مقامات و نفوذ فوق العاده‏اى قائل شوند و آنها را به سرحد الوهیت برسانند و این خود سرچشمه ی دیگرى براى بت پرستى بود.

یكى دیگر از سرچشمه‏هاى بت پرستى این بود كه یك سلسله از موجودات كه منشأ بركات و فوائدى در زندگى انسان بودند مانند ماه و خورشید و آتش و آب ، توجه او را به خود جلب مى‏كردند. آنها به عنوان قدردانى در برابر این منابع ، سر تعظیم فرود مى‏آورند.

بدون اینكه افق فكر خود را وسیع‏تر سازند و سبب نخستین و آفریدگار جهان را در ما وراى آنها ببینند ، این احترامات عظیم با گذشت زمان شكل بت پرستى به خود گرفت.

چه كسى با ابراهیم در این جلسه روبرو بود، و با او محاجه كرد؟ در قرآن تصریح به نام او نشده ولى همین اندازه مى‏فرماید: أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ یعنى به خاطر غرورى كه از حكومت خودكامه پیدا كرده بود با ابراهیم به محاجه برخاست، ولى در روایتى كه از على علیه السلام در تفسیر "در المنثور" نقل شده و همچنین در تواریخ آمده است نام او "نمرود بن كنعان" بود

البته ریشه همه اشكال بت پرستى یك چیز است و آن انحطاط فكرى و جهل و نادانى بشر و عدم رهبرى صحیح او در مسائل خداجویى و خداشناسى است كه با تعلیم و تربیت و راهنمایى انبیاء ، به خوبى قابل پیشگیرى مى‏باشد.

 

پیام‏های این آیه:

1ـ هر كس هر چه دارد از اوست. كافران نیز در دنیا از نعمت‏هاى او بهره‏مند مى‏شوند، ولى از آن سوء استفاده مى‏كنند. «آتاهُ اللَّهُ»

2ـ قدرت و حكومت مى‏تواند عامل استكبار و غرور گردد. «آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ»، «أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ»

3ـ توجّه به افكار عمومى و قضاوت مردم لازم است. گرچه پدیده‏ى حیات یكى از راه هاى خداشناسى است و جواب نمرود صحیح نبود، ولى آن بحث‏ها و مجادله‏ها، افكار عمومى را پاسخ نمى‏گفت. «رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ»

4ـ مغالطه و سفسطه، ترفند اهل باطل است. «أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ»

5ـ حقّ، اگر منطقى و مستدل ارائه شود، بر باطل پیروز و حاكم است. «فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِی كَفَرَ»

6ـ در مباحثه‏ها از استدلال‏هاى فطرى، عقلى و عمومى استفاده كنید، تا مخالفِ لجوج نیز مقهور و مبهوت شود. «فَبُهِتَ الَّذِی كَفَرَ»

كافر ظالم است، زیرا به خود و مقام انسانیّت ظلم كرده است. «لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ»



منابع:

تفسیر نور ج 1

تفسیر نمونه ج 2


- نظرات (0)