سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

تفسیری از قوّامیّت مردان در بیان قرآن

گل سرخ

در طی رشد اندیشه اسلامی و دگرگونی در دانش مسلمانان، ما مواجه با تحول در تفسیر و نو به نو شدن فهم مفسران از آیات قرآن هستیم.

هر چند پیدایش تفسیر در آغاز با کاوش در واژگان قرآن شکل گرفت، اما هر چه می گذشت، نگاه مسلمانان به قرآن به لحاظ کمی و کیفی گسترش می یافت و فهم مسلمانان با نقادی بیشتر انجام می گرفت

یکی از آیاتی که در دوره های مختلف مورد توجه مسلمانان بوده و دگرگونی و حتی نزاع هایِ تفسیریِ فراوانی درباره آن انجام گرفته و با نگاه های متفاوت اجتماعی همراه بوده، تفسیر آیه 34 نساء مخصوصاً قسمت قوّامیت این آیه است.

الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَیْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِی تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِیًّا كَبِیرًا

مردان، سرپرست زنانند، به دلیل آنكه خدا برخى از ایشان را بر برخى برترى داده و [نیز] به دلیل آنكه از اموالشان خرج مى‏كنند. پس، زنانِ درستكار، فرمانبردارند [و] به پاس آنچه خدا [براى آنان‏] حفظ كرده، اسرار [شوهرانِ خود] را حفظ مى‏كنند. و زنانى را كه از نافرمانى آنان بیم دارید [نخست‏] پندشان دهید و [بعد] در خوابگاه‏ ها از ایشان دورى كنید و [اگر تأثیر نكرد] آنان را بزنید پس اگر شما را اطاعت كردند [دیگر] بر آنها هیچ راهى [براى سرزنش‏] مجویید، كه خدا والاى بزرگ است.

در این آیة سه فراز مستقل دارد، به گونه ای با هم مرتبط هستند و ما در این مقاله به بررسی فراز اول این آیه می پردازیم:

الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ

فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَیْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ

وَ اللاَّتِی تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِیًّا كَبِیراً

بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ، به معنای تصویر برتری عده ای از افراد جامعه بر افراد دیگر آمده و نه الزاماً زنان. و شاهد بر مسئله این است که نگفته است، بما فَضَّلَ اللَّهُ الرجال علی النسا، و نیز پاسخ قرآن به عده ای است که خواهان مساوات بودند

نكات فراز نخست آیه:

1- کلمه قَوَّامُونَ، از ماده قَوَمَ، و قیام گرفته شده و قواّم، در لغت به كسی گفته می‌ شود که به پا ایستاده و کارها را به خوبی و مصلحت انجام می دهد. [1]

قیّم، و قَیّام و قوّام، برای صیغه مبالغه و از باب تکثیر آمده، و به کسی گفته می شود که بسیار تدبیر می کند.

در مفردات راغب به دو شیوه معنا شده، یا قیام با تسخیر، یا قیام با اختیار.

منظور از قیام با تسخیر، احاطه، و بکارگیری است. اما قیام با اختیار، بهره گیری با پذیرش مسئولیت نگهداری و رعایت مصالح است. (المراعاة للشئ و الحفظ له) و نمونه های اختیاری قیام در قرآن فراوان است.

یکی از نمونه های آن همین آیه است و نمونه دیگر، قیام به لیل (زمر/9)، شب زنده داری، ذکر برخاسته و نشسته «قیامی و قعودی» (آل عمران/191) است. [2]

لذا گفته شده، به معنای، نظارت و پیگیری و مراقبت زیاد است. برخی به معنای اعمال قدرت گرفته اند. بعضی ‌ها گفته‌اند: مجموع اینها یعنی مدیریت – بعضی دیگر به معنای نگهبانی و مواظبت گرفته‌ اند و بعضی هم به معنای مجری و اجرا كننده قانون، مانند قوامون به قسط. (مائده/8)

2- نکته دیگر جمله: بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ، است که به معنای تصویر برتری عده ای از افراد جامعه بر افراد دیگر آمده و نه الزاماً زنان. و شاهد بر مسئله این است که نگفته است، بما فَضَّلَ اللَّهُ الرجال علی النسا، و نیز پاسخ قرآن به عده ای است که خواهان مساوات بودند.

از سوی دیگر، عده ای این آیه را دلیل بر فضلیت ذاتی مردان بر زنان گرفته اند. در حالی که این آیه، مسئله فضیلت برخی بر برخی دیگر را مطرح می کند، نه فضیلت مردان بر زنان.

آیه دلالت دارد که به دلایلی مردها در خانه حق اعمال مدیریت  دارند. زیرا هر گروه و جامعه و جمعیت و نهاد و كانونی باید مدیری داشته باشد كه كارها را نظم دهد و هماهنگ كند و در صورت بروز اختلاف نظر تصمیم بگیرد.

خانواده از همین نهادهای اجتماعی است كه اصل آن با صفا و صمیمیت و توافق كارها را اداره می‌كند. اما اگر در جایی اختلاف نظر و سلیقه پدید آمد، که نمی توان برای هر مسئله ای به دادگاه و محام مراجعه کرد. 

 نوجوان

اگر خانواده، هماهنگ ‌كننده‌ای نداشته باشد، یا زن و مرد در ادارة امور آن برابر باشند، ناچار باید برای حل اختلاف خود در هر موقع به دیگری و یا دادگاه رجوع كنند و این برخلاف اصل سهولت، آرامش، تحفظ و رازداری است.

قرآن فصل خصومت كرده و برای تثبیت خانواده و رعایت مصلحت این نهاد، مسئولیت را به مرد داده است و این مسئولیت، امتیاز و حق فردی برای شوهر محسوب نمی ‌شود.

3- مفهوم واگذاری مدیریت به مردان به این معنا نیست كه زنان از شرایط انجام مدیریت برخوردار نیستند، چون در قرآن با تعبیر‌«بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ» آمده است، در میان زنان گاه، زنانی با توانایی های بیشتر از مردان یافت می‌شود، لذا با واژه بعض آمده است. [3]

قوامیت رجال، یعنی نوع رجال، نه همه مردان (یعنی همسر آن زن) و از این رو می تواند در مواردی برعکس باشد، و زنی برمردی قوامیت داشته باشد، به گونه ای که او اداره خانه را به عهده می گیرد، مرد بیمار است، کار نمی کند، معیشت به عهده زن یا طرفین است

نتیجه گیری از این فراز از آیه:

1- قوامون به معنای حق مدیریت است و این حق به دلیل برتری های نوعی افرادی بر افراد دیگر و از آن جمله توانایی های انجام کارهای سنگین در مردان و پذیرش معیشت خانواده است. و به معنای تدبیر و مدیریت  و پا خواستن و ایستادگی كردن و تلاش و كوشش داشتن مرد است، چون لازمة قیام اهتمام است.

2- قوامیت رجال، یعنی نوع رجال، نه همه مردان (یعنی همسر آن زن) و از این رو می تواند در مواردی برعکس باشد، و زنی برمردی قوامیت داشته باشد، به گونه ای که او اداره خانه را به عهده می گیرد، مرد بیمار است، کار نمی کند، معیشت به عهده زن یا طرفین است.

3- این آیه در پاسخ به خواسته‌ای از زنان نازل شده كه می‌گفته‌اند: «لَقینا إستوینا مَعَ الرجال فِی المِیراثِ و شَرَكناهُم فِی الغَزوَة» [4] ما را با مردان همسان از مسئولیت و مدیریت و ارث بگیرید و ما هم بتوانیم در جنگ ها مانند مردان شرکت کنیم.

قرآن پاسخ می ‌دهد: مردان مسئولیت در کارهای سنگین و خانواده را دارند، و اگر در ارث دو برابر زنان ارث می برند، چون مهریه و مخارج زندگی به عهده آنان است؛ و لذا نمی ‌خواهد بگوید همه مردان برتری بر همه زنان داده شده، گویی می‌خواهد حكم اغلبیت را بیان كند. این برتری هم جنبه عقلی و علمی و مرتبه كمالات ندارد، بلكه به لحاظ ساختار بدنی و موقعیت اجتماعی است.

4- واژه «بِما أَنْفَقُوا» به صیغة ماضی آمده تا اشاره به یکی از علل قوامیت یعنی لزوم تأمین نفقه زن كند؛ چون از پیش چنین روشی بوده كه مردها اداره زندگی و نفقه خانه و همسر را به عهده می‌گرفتند و لذا تعبیر «بِما أَنْفَقُواِ من اموالهم» با لفظ ماضی آمده و استفاده می‌شود كه قوامیت و انفاق، ناظر به واقعیت اجتماعی و اغلبیت روشی جامعه و از باب حجت خطابی، یعنی ناظر به ذهنیت غالب بشر بیان شده است.

 

پی نوشت ها:

[1]- ابن عاشور، ج 5/38.

[2]. مفردات الفاظ القرآن، ص690، تحقیق داودی .

[3]- مغنیه، تفسیر الكاشف، ج 2/315الی 316.

[4]. ف

منابع:

مجله عصر ما؛ مقاله حقوق زن و سرپرستى مرد در نگاه مفسران قرآن

پایگاه قرآنی حجت الاسلام ایازی

ی الدر المنثور 2: 153- همچنین: ابن عاشور، التحریر و التنویر، ج 5/38.

 


- نظرات (0)

همسر خوب می خواهی، بسم الله

استغفار

در حدیثی آمده است که «من اکثر الاستغفار»، کسی که زیاد استغفار کند، 4 چیز به دست می‌آورد: «جعل الله له من کل همٍ و غمٍ فرجا» اگر غم و غصه دارد، غم و غصه ‌اش بیرون می ‌آید.

آدم گاهی اوقات بی‌ خودی غم و غصه‌اش می‌شود، در آن لحظه تسبیح را بردارید ، استغفار کنید. قطعاً حالتان خوب می شود.


بیانات آیت ‌الله مجتهدی تهرانی:


نقش استغفار در دور شدن بلا از انسان

دوم: «من کل خوفٍ امنا» گاهی اخبار ناخوشایند را می‌دهند. اگر استغفار کنی، هیچ خبری نمی‌شود، یه نفر دشمن داری، تهدید کرده که امشب ترورت می‌کنم، استغفار کنی، او را یکی دیگر ترور می‌کند و راحت می‌شوی، اگر استغفار کرده‌ای از کسی نترس و فقط از خدا بترس.

سوم: «من کل ضیقٍ مخرجا» صاحبخانه‌ تو را جواب کرده؟ سفته ‌هایت عقب افتاده؟ گرفتاری؟ اگر استغفار کنی همه اینها درست می ‌شود.

مهمترین عامل نجات از مشكلات و سختى ها و بهترین سبب زدودن غم و اندوه  در كلمات نورانى پیامبر و اهل بیت پاكش (علیهم السلام) استغفار و عذرخواهى از خداى مهربان، معرفى شده است.

رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) در سخن زیبایى مى فرمایند:

هر كس غم و غصه اش زیاد است، باید زیاد استغفار كند. (كافى، ج 5، ص 316)

و نیز در عبارت دیگرى میدان تأثیر استغفار را گسترده تر معرفى كرده و فرموده اند:

بر تو باد به استغفار و عذر خواهى از خداوند كه استغفار نجات دهنده (انسان از مشكلات و سختى ها) است. (همان)

امام هادى (علیه السلام)، براى رهایى از مشكلات وناروایى ها، به استغفار به عنوان دعایى خاصّ كه مورد تأكید پدران گرامیشان (علیهم السلام) نیز بوده است، سفارش مى كنند. (بحار الانوار، ج 90)

زیاد استغفار كن و زبانت را به تلاوت سوره «اِنا اَنْزلناهُ » تر و تازه گردان (سوره قدر را مرتّب تلاوت كن)

رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) در كلام دلنشینى، براى نجات از غم و اندوه و تنگناهاى زندگى، به زیاد گفتن استغفار سفارش كرده اند:

هر كس زیاد استغفار كند خداوند، نسبت به هر غصّه و اندوهى گشایشى برایش قرار دهد و از هر تنگنایى راه خروجى پیش پایش گذارد ، و از جایى كه گمان ندارد او را روزى دهد. (همان)

 

*حل مشکل ازدواج با ذکر استغفار!

اگر در گرفتاری هستید، اگر مشکل ازدواج دارید، اگر منزل می‌خواهید،‌ استغفار کنید، خدا گره از کارهاتان باز می‌ کند، اما باید شرایط استغفار را هم مراعات کرد.

چهارم اینکه «و رزقه من حیث لا یحتسب» از جایی که گمان نداری استغفار کنی، می‌ آید، همسفر خوب پیدا می‌ کنی. (وَأَنِ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَیْهِ یُمَتِّعْكُم مَّتَاعًا حَسَنًا إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى وَیُوْتِ كُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ وَإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنِّیَ أَخَافُ عَلَیْكُمْ عَذَابَ یَوْمٍ كَبِیرٍ) (سوره هود، آیه 3)

و اینكه از پروردگارتان آمرزش بخواهید، سپس به درگاه او توبه كنید، [تا اینكه‏] شما را با بهره‏مندى نیكویى تا زمانى معیّن بهره‏مند سازد، و به هر شایسته نعمتى از كَرَم خود عطا كند، و اگر رویگردان شوید من از عذاب روزى بزرگ بر شما بیمناكم.

(اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا * یُرْسِلِ السَّمَاء عَلَیْكُم مِّدْرَارًا * وَیُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِینَ وَیَجْعَل لَّكُمْ جَنَّاتٍ وَیَجْعَل لَّكُمْ أَنْهَارًا) (سوره نوح، آیه 10 ـ 12)

از پروردگارتان آمرزش بخواهید كه او همواره آمرزنده است.

[تا] بر شما از آسمان بارانِ پى در پى فرستد.

و شما را به اموال و پسران، یارى كند، و برایتان باغها قرار دهد و نهرها براى شما پدید آورد.

امام رضا (علیه السلام) حدیث زیبایى را از پدران خویش، از رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) روایت مى كنند كه فرمودند:

كسى كه روزیش به كندى به دست مى آید، باید استغفار كند و از خدا آمرزش طلبد. (بحارالأنوار، ج 90، ص 277)

روزی

امیرالمومنین (علیه السلام) نیز، در سخن پربارى استغفار را سبب افزایش روزى شمرده، مى فرمایند:

استغفار و طلب آمرزش از خداوند روزى انسان را زیاد مى كند. (همان، ج 90، ص 277)

امیرالمومنین (علیه السلام)، براى دست یافتن به روزى بیشتر و افزایش مال و ثروت، استغفار خاصّى را با مضامین عالى، به مرد عربى ـ كه سخت گرفتار بود ـ آموختند. بعد از یك سال كه آن را هر شب قبل از خواب تلاوت كرده بود، خدمت مولا آمد و عرض كرد:

یا امیرالمومنین! خداوند نعمتش را بر من تمام كرد و آن قدر به من مال و ثروت عطا فرمود كه از زیادیش، نگهدارى آن اموال برایم سخت شده است و جایى براى محافظت گوسفندان و شتران فراوانى كه خداوند روزیم كرده است ندارم. (صحیفة العلویة الجامعة، ص 659)

 

رزق همه‌اش پول نیست

در احادیث که آمده اگر این کار را بکنی رزقت زیاد می‌شود، رزق معنوی رزق است، رفیق خوب رزق است، همسفر خوب هم رزق است، هر وقت می‌خواهید مسافرت بروید، چند بار استغفار کنید تا یک همسفر خوب داشته باشید.

در سایه استغفار، انسان از غم و غصه رهایی پیدا می‌کند و بلا از او دور می‌شود. ازدواج با استغفار رابطه دارد ، هرچه استغفار بیشتر، همسر مناسب تر خواهی داشت.

 

استغفار کن، بچه دار می شوی!

در روایتی امام باقر (علیه السلام) دستور استغفار براى فرزند دار شدن را به این گونه بیان مى كنند.

سلیمان بن جعفر گوید: مردى خدمت امام باقر (علیه السلام) آمد و از كمى فرزند به محضر آن حضرت گلایه كرد و گفت از كنیزان و زن هاى آزاد، فرزند مى خواهد ولى با این كه شصت سال از عمرش مى گذرد هنوز روزیش نشده است. امام (علیه السلام) فرمودند:

مهمترین عامل نجات از مشكلات و سختى ها و بهترین سبب زدودن غم و اندوه در كلمات نورانى پیامبر و اهل بیت پاكش (علیهم السلام)استغفار و عذرخواهى از خداى مهربان، معرفى شده است

مدت سه روز بعد از نماز عشا و نماز صبح، هفتاد مرتبه بگو: « سبحان الله » و هفتاد مرتبه استغفار كن و در انتهاى ختم استغفار ، فرمایش خداوند در قرآن را بخوان كه فرموده است:

(اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا، یُرْسِلِ السَّمَاء عَلَیْكُم مِّدْرَارًا، وَیُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِینَ وَیَجْعَل لَّكُمْ جَنَّاتٍ وَیَجْعَل لَّكُمْ أَنْهَارًا) (سوره نوح، آیه 10 ـ 12)

سپس در شب سوم با همسرت همبستر شو. البتّه كه با اجازه خداوند، فرزندى پسر، سالم و كامل روزیت مى گردد.

سلیمان گوید: آن مرد به دستور امام (علیه السلام) عمل كرد و هنوز سال بر او نگذشته بود، فرزندى روزیش شد كه نور چشم او گشت. (بحارالأنوار، ج 101، ص 84)

 

بدهی داری؟ این ذکر و بگو

در كلمات نورانى اهل بیت (علیهم السلام) براى رهایى از این مشكل و سهولت در پرداخت بدهى راه هایى ارائه شده است.

یكى از مهمترین آن ها، زیاد استغفار نمودن و عذرخواهى كردن از خدا در ساعات شب و روز است.

اسماعیل بن سهیل گوید: براى امام باقر (علیه السلام) نامه اى نوشتم، (مشكل خود را عنوان كردم ) كه گرفتار قرض سنگینى شده ام (به گونه اى كه فكرم را مشغول كرده و آبرویم را به خطر انداخته است.)

حضرت در جواب نامه ام نوشتند:

أَكْثِرْ مِنَ الإِسْتِغْفارِ وَ رَطِّبْ لِسانكَ بِقَراءَةِ « إِنّا أَنْزَلْناهُ » (كافى، ج 5، ص 316، ح 51)

زیاد استغفار كن و زبانت را به تلاوت سوره « اِنا اَنْزلناهُ » تر و تازه گردان ( سوره قدر را مرتّب تلاوت كن)


- نظرات (0)

این عدم اطاعت، كفر است

حضرت عیسی

انبیاء، گرفتار كفّار لجوج بودند و یاران اندك داشتند. با اینکه نَفسِ عیسى، مرده را زنده مى‏كرد، كور مادر زاد را شفا مى‏بخشید، امّا انسان ‏هاى لجوج از آن بهره‏اى نمى ‏بردند.

فَلَمَّا أَحَسَّ عِیسَى مِنْهُمُ الْكُفْرَ قَالَ مَنْ أَنصَارِی إِلَى اللّهِ قَالَ الْحَوَارِیُّونَ نَحْنُ أَنصَارُ اللّهِ آمَنَّا بِاللّهِ وَاشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (آل عمران ـ 52)

چون عیسى از آنان احساس كفر كرد، گفت: «یاران من در راه خدا چه كسانند؟» حواریون گفتند: «ما یاران [دین‏] خداییم، به خدا ایمان آورده‏ایم و گواه باش كه ما تسلیم [او] هستیم.»

مطابق پیشگویى و بشارت موسى علیه السلام جمعیت یهود قبل از آمدن عیسى علیه السلام منتظر ظهور او بودند، اما هنگامى كه ظاهر گشت و منافع نامشروع جمعى از منحرفان بنى اسرائیل به خطر افتاد، تنها گروه محدودى گرد مسیح را گرفتند، و كسانى كه احتمال مى‏دادند پیروى از آیین او موقعیت و مقام و منافع آنها را به خطر مى‏اندازند، از پذیرفتن آن سرپیچى كردند.

آیه ناظر به همین معنى است، مى‏گوید: " هنگامى كه عیسى احساس كفر (و مخالفت) از آنها كرد، گفت: چه كسانى یاور من به سوى خدا (براى تبلیغ آیین او) خواهند بود؟ "(فَلَمَّا أَحَسَّ عِیسَى مِنْهُمُ الْكُفْرَ قَالَ مَنْ أَنصَارِی إِلَى اللّهِ) (تعبیر به "احساس" با اینكه كفر یك امر باطنى است، ممكن است به خاطر این باشد كه آنها آن قدر در ابراز كفر خود پافشارى كردند كه گویى به صورت یك امر حسى در آمد (المیزان، ذیل آیه مورد بحث))

در اینجا تنها گروه اندكى به این دعوت پاسخ مثبت دادند، اینها همان افراد پاكى بودند كه قرآن از آنان به عنوان "حواریون" نام برده است "حواریون" (شاگردان ویژه مسیح) گفتند: ما یاوران (آیین) خدا هستیم، به او ایمان آوردیم و تو گواه باش كه ما اسلام آورده و تسلیم آیین حق شده‏ایم"(قَالَ الْحَوَارِیُّونَ نَحْنُ أَنصَارُ اللّهِ آمَنَّا بِاللّهِ وَاشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ)

قابل توجه اینكه حواریون در پاسخ عیسى نگفتند ما یاور توایم، بلكه براى اینكه نهایت توحید و اخلاص خود را اثبات كنند و سخن آنان هیچگونه بوى شرك ندهد گفتند: ما یاوران خدائیم و آیین او را یارى مى‏كنیم و تو را بر این حقیقت گواه مى‏گیریم، گویا آنها نیز احساس مى ‏كردند كه در آینده افراد منحرفى ادعاى الوهیت مسیح خواهند كرد و باید به آنها دستاویزى نداد.

ضمناً تعبیر به "اسلام" در آیه فوق دلیل بر این است كه اسلام آیین تمام انبیاء بوده است.

و در اینجا بود كه حضرت مسیح صف دوستان خالص خود را از دشمنان و منافقان جدا ساخت، تا برنامه ‏ریزى او دقیق و منسجم باشد، همان كارى كه پیامبر اسلام در بیعت عقبه، انجام داد.

نفَسِ عیسى، مرده را زنده مى‏كند، كور مادر زاد را شفا مى‏بخشد، امّا انسان‏هاى لجوج از آن بهره‏اى نمى‏برند. «فَلَمَّا أَحَسَّ عِیسى‏ مِنْهُمُ الْكُفْرَ ...»

نکات آیه:

1- حواریون چه كسانى بودند؟

درباره علت نامگذارى شاگردان مسیح به نام حواریون، احتمالات متعددى داده شده، ولى آنچه نزدیك‏تر به ذهن مى ‏رسد و در احادیث پیشوایان بزرگ دینى آمده است، این است كه آنها علاوه بر اینكه قلبى پاك و روحى با صفا داشتند، در پاكیزه ساختن و روشن نمودن افكار دیگران و شستشوى مردم از آلودگى و گناه كوشش فراوان داشتند.

در عیون اخبار الرضا از امام على بن موسى الرضا علیه السلام نقل شده كه از آن حضرت سوال كردند: "چرا حواریون به این نام نامیده شدند؟" امام علیه السلام فرمود: "جمعى از مردم چنین تصور مى‏ كنند كه آنها شغل لباسشویى داشته‏اند ولى در نزد ما علت آن، این بوده كه آنها هم خود را از آلودگى به گناه پاك كرده بودند، و هم براى پاك كردن دیگران كوشش داشتند." (تفسیر برهان، جلد1، صفحه 285)

مفسر معروف مرحوم "طبرسى" در "مجمع البیان" (مجمع البیان، جلد 1- 2، صفحه 448) نقل مى‏كند كه "حواریون" به همراه عیسى در سفرها به راه مى‏ افتادند و هرگاه تشنه یا گرسنه مى ‏شدند، به فرمان خداوند غذا و آب براى آنها آماده مى ‏شد، آنها این جریان را افتخار بزرگى براى خود دانستند و از مسیح پرسیدند: آیا كسى بالاتر از ما پیدا مى‏ شود؟ او گفت: آرى " افضل منكم من یعمل بیده و یاكل من كسبه"" از شما بالاتر كسى است كه زحمت بكشد و از دست رنج خودش بخورد" ... و به دنبال این جریان آنها به شستشوى لباس و گرفتن اجرت در برابر آن مشغول شدند (و عملاً به همه مردم درسى دادند كه كار و كوشش ننگ و عار نیست.)

با اینكه بنى اسرائیل، زنده كردن مردگان و شفا دادن كوران را از حضرت عیسى علیه السلام دیدند، ولى باز هم لجاجت ورزیده و كفر مى‏گفتند، به گونه‏اى كه به فرموده‏ى امام صادق علیه السلام، عیسى سخنان كفر آمیز آنان را مى‏ شنید. (بحارالانوار، ج 14، ص 373)

بنی اسرائیل
تشابه آیه با آیات دیگر قرآن

قرآن در سوره صف آیه 14 نیز درباره "حواریون" سخن گفته و ایمان آنان را متذكر شده است، ولى از جمله‏ هایى كه انجیل درباره "حواریون" دارد استفاده مى ‏شود كه آنان درباره مسیح همگى لغزش هایى داشته ‏اند.

 

بحث لغوی آیه:

"حواریون" جمع "حوارى" از ماده "حور" به معنى شستن و سفید كردن است و گاهى به هر چیز سفید نیز اطلاق مى‏شود، و لذا غذاهاى سفید را عرب "حوارى" مى‏گوید، و حوریان بهشتى را نیز به این جهت حورى مى‏ گویند كه سفید پوستند یا سفیدى چشمانشان درخشنده (و سیاهى آن كاملاً سیاه است.)

البته به گفته نویسنده تفسیر نور «الْحَوارِیُّونَ» جمع «حوارى» به معناى تغییر دهنده مسیر است. حواریّون، كسانى بودند كه مسیر انحرافى مردم را رها و به راه حقّ پیوستند. (التحقیق فى كلمات القرآن) تعداد آنان دوازده نفر بود و اسامى آنان در انجیل مَتى‏ و لوقا آمده است.

در كافى از امام صادق علیه السلام نقل شده است كه فرمود: حواریّون عیسى در مرحله عمل او را رها كردند، ولى حواریّون ما انواع بلاها را به جان مى‏خرند. (كافى، ج 8، ص 268)

مفسر معروف مرحوم" طبرسى" در" مجمع البیان"نقل مى‏كند كه"حواریون" به همراه عیسى در سفرها به راه مى‏افتادند و هر گاه تشنه یا گرسنه مى‏شدند به فرمان خداوند غذا و آب براى آنها آماده مى‏شد، آنها این جریان را افتخار بزرگى براى خود دانستند و از مسیح پرسیدند آیا كسى بالاتر از ما پیدا مى‏شود؟ او گفت: آرى از شما بالاتر كسى است كه زحمت بكشد و از دست رنج خودش بخورد" ... و به دنبال این جریان آنها به شستشوى لباس و گرفتن اجرت در برابر آن مشغول شدند (و عملا به همه مردم درسى دادند كه كار و كوشش ننگ و عار نیست)

پیام‏های آیه:

1ـ هوشیارى در شناخت افكار و عقاید مردم، شرط رهبرى است. «فَلَمَّا أَحَسَّ عِیسى‏ مِنْهُمُ الْكُفْرَ»

2ـ نَفسِ عیسى، مرده را زنده مى‏ كند، كور مادر زاد را شفا مى‏ بخشد، امّا انسان ‏هاى لجوج از آن بهره‏اى نمى‏ برند. «فَلَمَّا أَحَسَّ عِیسى‏ مِنْهُمُ الْكُفْرَ ...»

3ـ انبیاء، گرفتار كفّار لجوج بودند و یاران اندك داشتند. «أَحَسَّ عِیسى‏ مِنْهُمُ الْكُفْرَ»

4ـ بى تقوایى و عدم اطاعت از رهبرى، نوعى كفر است. «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ»، «فَلَمَّا أَحَسَّ عِیسى‏ مِنْهُمُ الْكُفْرَ»

5ـ شناخت نیروهاى وفادار و سازماندهى و تمركز آنان و جدا سازى جبهه‏ى حقّ از باطل، براى رهبرى و ادامه حركت او ضرورى است. «مَنْ أَنْصارِی إِلَى اللَّهِ»

6ـ تجدید بیعت با رهبرى، ارزش سیاسى، اجتماعى و دینى دارا. «نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ»

7ـ انبیاء، مردم را براى خدا مى‏ خواهند، نه خود. «مَنْ أَنْصارِی إِلَى اللَّهِ»، «نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ»

8ـ یارى كردن منادیان الهى، یارى خداوند است. «نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ»

9ـ سبقت در حمایت از رهبران دینى، داراى ارزش است. با اینكه حضرت عیسى طرفدارانى داشت، ولى خداوند از ایمان حواریّون ستایش نموده، و این به خاطر سبقت و صراحت آنان است. «مَنْ أَنْصارِی»، «نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ»

10ـ مقام تسلیم در برابر خداوند، پس از مرحله ایمان است. «آمَنَّا بِاللَّهِ»، «مُسْلِمُونَ»

11ـ انبیاء، شاهدان و گواهان در قیامت هستند. «وَ اشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ»


منابع:

تفسیر نور، ج 2

تفسیر نمونه، ج 2

كافى، ج 8

بحارالانوار، ج 14

تفسیر برهان، ج 1

تفسیر مجمع البیان، ج 1- 2




- نظرات (0)

عذاب الهی در لیلة المبیت

لیله المبیت

چقدر نزد من خوشایند و دوست ‌داشتنی هستی. اگر مردمانت مرا اخراج نمی ‌کردند، غیر تو را برای سکونت بر‌نمی‌ گزیدم. [1]

این سخنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطاب به شهر مکه است که ابن عباس آن ‌ها را نقل می‌کند. این نهایت علاقه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به سرزمین مقدس مکه است.

پیامبر، سرزمین جدش ابراهیم و سرزمین وحی را دوست داشت و حاضر نبود به راحتی از آن جدا شود. از همین رو بود که 13 سال سختی ‌ها را به جان خرید و با وجود مهاجرت مسلمین به حبشه و مدینه، خود از آن سرزمین فاصله نگرفته بود. عبدالله بن عدی می‌ گوید که پیامبر را سوار بر ناقه‌اش در کنار صفا و مروه دیدم. حضرت خطاب به مکه می‌فرمود:

تو بهترین زمین خدایی. تو دوست‌ داشتنی‌ترین قطعه زمین برای خدایی. اگر مرا از اینجا اخراج نمی ‌کردند، هرگز اینجا را ترک نمی ‌کردم. [2]

اما اقدامات مشرکین سرنوشت دیگری را برای پیامبر می ‌طلبید؛ هنگامی که وعده ‌ها و وعید های آنان در پیامبر کارساز نشد و جای بزرگترین حامیان پیامبر، عبدالمطلب و أبوطالب و حضرت خدیجه سلام الله علیهم را خالی دیدند، تصمیم بر اجرای نقشه شومی گرفتند؛ قتل پیامبر، آن هم به گونه‌ای که خاندان ایشان توانایی خونخواهی حضرت را نیز نداشته باشند.

 

لیلة المبیت

وقتی پیامبر از نقشه شوم مشرکین اطلاع یافت و به اجبار تصمیم به ترک مکه گرفت، پسر عم خویش، علی بن أبیطالب علیه السلام را فرا خواند و توصیه‌های لازم را به او گفت؛ اینکه در مکه بماند و امانات را به صاحبانش برگرداند و در فرصت مناسب خانواده پیامبر را به همراه خود به مدینه بیاورد.

اما توصیه دیگر پیامبر این بود که شبانگاه به جای پیامبر صلی الله علیه و آله در بستر بیارامد تا پیامبر به راحتی منزل را ترک گوید و بدون مزاحمت کفار به مدینه هجرت کند.

حضرت علی علیه السلام پذیرفت. همان رو انداز سبز رنگ پیامبر را بر خود کشید و بر جای پیغمبر خفت. کفار به بستر پیامبر یورش بردند تا او را برای همیشه از بین ببرند. اما با پسر عم او رو برو شدند و او را بر جای پیامبر یافتند. پیامبر را از او جستند. حضرت فرمود که مگر او را به من سپرده بودید که الآن او را از من می‌خواهید. با شنیدن این پاسخ، کافران علی علیه السلام را با خود برده و مورد ضرب و شتم قرار دادند.

دور کردن عذاب از اهالی مکه را نیز می‌ توان از افتخارات انحصاری امام علی علیه السلام در این شب دانست. شاید از این راه بهتر معنی آیه مباهله را درک کنیم؛ وقتی خداوند از حضرت علی تعبیر به نفس پیامبر می‌کند .چرا که در جای دیگر خطاب به پیامبر می‌فرماید: ما تا وقتی تو در میان این قوم باشی آن‌ ها را عذاب نخواهیم کرد

خداوند این اقدام حضرت را ستود و جان‌ فشانی امام را در قرآن کریم، جاودانه کرد؛

برخى از خلق در رضاى خدا جان خود را دهد[3]

 

لیلة المبیت از نگاهی دیگر [4]

به تصریح آیات قرآن کریم، پیامبر صلی الله علیه و آله از مکه اخراج شد. این صراحت را در آیات 40 سوره توبه و 13 سوره محمد و 76 سوره اسراء می‌توان جست.

قرآن کریم می ‌گوید که حضرت رسول وقتی مورد تهدید مکیان قرار گرفت از آن دیار اخراج شد. امری که در مورد برخی پیامبران دیگر نیز اتفاق افتاد.

سنت خداوند بر این است که در صورت اخراج یک پیامبر از شهرش، عذاب الهی مردمان آن شهر را فرا خواهد گرفت. در ماجرای حضرت لوط، به محض خروج پیامبر خدا عذاب الهی، اهالی شهر را فرا گرفت.

همچنین در ماجرای موسی کلیم الله؛ همین که پیامبر الهی و همراهانش از رود نیل عبور کردند آب، فرعونیان را در خود بلعید و هلاک کرد. این یک وعده الهی است و تخلف‌ ناپذیر.[5]

در جریان اخراج حضرت محمد صلی الله علیه و آله نیز خداوند بر این سنت تأکید نموده است؛ نزدیک بود که تو را از این سرزمین بیرون برانند که در این صورت جز مدت کمی باقی نمی‌ ماندند. [6]

چه بسیار مناطقی که از این منطقه‌ای که پیامبر را اخراج کردند قوی‌تر بودند، آن ‌ها نیز در برابر عذاب الهی نه توان مقاومتی داشتند و نه یاری. [7] از این رو با اخراج پیامبر، عذاب الهی حتمی بود؛ آن هم عذابی فوری نه با تأخیر.

پیامبر اسلام صلی الله علیه واله حتماً از این سنت الهی مطلع بود و از آن رو که مهربانی و عطوفت ایشان زبانزد است، راه‌ حلی برای ممانعت از وقوع عذاب الهی اندیشید.

در جریان عذاب قوم لوط، خداوند عذابش را از یک گروه غیر از پیامبر خدا استثناء کرده است و آن گروه کسی نیست جز خاندان پیامبر؛ وقتی حضرت ابراهیم علیه السلام از عذاب قوم آگاه شد گفت که لوط در میان آنان است. خداوند فرمود که ما بهتر می ‌دانیم چه کسی در میان آنان است، ما لوط و خاندانش را نجات می‌دهیم. [8] از همین رو بود که خداوند از لوط خواست تا خاندانش را هم با خود ببرد. [9]

سنت خداوند بر این است که در صورت اخراج یک پیامبر از شهرش، عذاب الهی مردمان آن شهر را فرا خواهد گرفت. در ماجرای حضرت لوط، به محض خروج پیامبر خدا عذاب الهی، اهالی شهر را فرا گرفت

در داستان حضرت نوح نیز، شاید علت سوال حضرت نوح از خداوند در مورد عدم نجات فرزندش با عنایت به همین سنت تخلف‌ ناپذیر است. از این روست خداوند در پاسخ، فرزند نوح  را خارج از خاندان پیامبر می‌داند. [10]

حضرت محمد صلی الله علیه و آله نیز با عنایت به این مطلب، خاندان خود را از شهر خارج نکرد تا عذاب الهی را از مردمان این سرزمین دور بدارد. هرچند خداوند متعال وقتی شهر مکه را شهری امن قرار می‌دهد، خود در این امر پیش ‌قدم است [11] اما امنیت این شهر نه از ذات آن، که از حضور ولی خداست. [12]

از این رو دور کردن عذاب از اهالی مکه را نیز می‌ توان از افتخارات انحصاری امام علی علیه السلام در این شب دانست. شاید از این راه بهتر معنی آیه مباهله  را درک کنیم؛ وقتی خداوند از حضرت علی تعبیر به نفس پیامبر می‌کند [13] چرا که در جای دیگر خطاب به پیامبر می‌فرماید: ما تا وقتی تو در میان این قوم باشی آن‌ ها را عذاب نخواهیم کرد. [14]

 

پی نوشت:

[1]. تفسیر درالمنثور، ج1، ص 123

[2]. همان

[3]. بقره، آیه 207؛ ترجمه تشکری

[4]. این نگاه، از مقاله دکتر امیرمحمود کاشفی برداشت شده است؛ «تحقیقی در قصه اخراج نبی اعظم صلی الله علیه و آله و بیتوته وصی علیه السلام و بررسی این واقعه از دیدگاه قرآن کریم»، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، 1386، شماره 181

[5]. اسراء، آیه 77

[6]. همان، آیه 76

[7]. محمد، آیه 13

[8]. عنکبوت، آیه 32

[9]. هود، آیه 81

[10]. همان، آیه 46

[11]. بقره، آیه 125

[12]. فتح، آیه 27

[13]. آل عمران، آیه 61

[14]. انفال، آیه 33



- نظرات (0)

این فرهنگ قرآنی را فراموش نکنیم


وقف
وقف در فرهنگ دینی و جامعه اسلامی چه جایگاهی دارد؟ 

واژه وقف در قرآن کریم، نیامده و شاید در شهر مکه و مدینه در آن عصر به شکل گسترده، این واژه رایج نبوده و پس از قدرت یافتن و توسعه مالی مسلمانان گرایش به وقف رونق گرفته است. در سیره امیرمومنان اهتمام به وقف زیاد نقل شده است. [1]

 

مفهوم شناسی وقف

وقف ایستادن و پایندگی و حبس کردن اموال و یا حق خاص، مانند حق تألیف، حق کشف و اکتشاف آمده است.

در کتاب های فقهی این گونه تعریف شده است: نگهداری مال و رها کردن منفعت است.

دلیل این که وقف نامیده شده، چون باز داشتن و حبسی از اموال است که دیگر حق تصرّف، فروش، هبه و مانند آن دیگر منتفی می شود. به همین دلیل وقف تنها در اموالی جایز است که ماندگاری داشته باشد و بهره گیری از آن به تمام شدنش نیانجامد. گاهی از وقف به وصیت و صدقه جاریه  هم یاد شده است.

 

شبکه معنایی وقف در قرآن

وقتی سخن از کل واژگان و کلمات مهم و مربوط به وقف می شود، یعنی عناوین و کلمات و واژه هایی است که در یک ساختار معنایی به تصورات و ایده های ما درباره این سنت حسنه ارتباط و معنایی ویژه می بخشد و ما را در معنا و جهت دهی و سرانجام یک کل سازماندار و یک شبکه گسترده جهان بینی و معنا شناسی قرآن کمک می کند.

در قرآن کریم موضوعاتی مطرح شده است که از موارد وقف به حساب می آیند:

وقف از بهترین نیکی ها و احسان ها و کارهای معروف و پرکردن خلأها (انفاق) و تنها صدقه جاریه ای است که پایدار می ماند و با مصرف یکبار آن از بین نمی رود و پس از فوت واقف، خوبی های آن تمام نمی شود.

به همین دلیل در فرهنگ اسلامی از وقف به عنوان صدقات جاریه و عناوین دیگر یاد کرده اند. در باره وقف گفته اند: در اصل صدقه است، اما صدقه ای که مستمر و باقی است. [2]

اکنون با تفصیل به این شبکه معنایی و کلماتی اشاره می گردد که بیانگر ارزش اخلاقی وقف هستند، یا یکی از مصادیق مهم آن وقف محسوب می شوند.

در جهان بینی قرآن، یکی از راه های تزکیه و پاک کردن دل و تزکیه نفس دادن، صدقه و جدا کردن بخشی از اموال معرفی شده است: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّیهِم بِهَا(توبه/103) در روایات رسیده هم موضوع انقطاع عمل انسان پس از مرگ آمده و از آن: «صدقةٌ اجراها لله فی حیاته فهی تَجرِی له بَعد وفاته »، تعبیر شده است

1- انفاق:

گفتیم از واژه های مربوط به وقف، انفاق است . آیاتی که ابعاد گوناگون این عمل را با عنوان انفاق پوشش می دهد، بسیار است، بیش از 75 بار این کلمه با تعبیرهای مختلف در جهت تشویق، آداب، شرایط و موضوعات آن بکار رفته است، اما تردیدی نیست که این واژه در حوزه معنایی وقف هم قرار می گیرد. زیرا معنای انفاق که پر کردن است، در این جا به پر کردن خلأهای جامعه برای آینده های دور هم تفسیر می شود. زیرا ماده ثلاثی انفاق، نَفَقَ به معنای حفره است که وقتی به باب افعال می رود، به معنای ضد آن، یعنی پر کردن نیازهای جامعه می شود، در آن صورت یکی از مصادیق پر کردن خلأها می شود. [3]

به عنوان نمونه خداوند می فرماید: الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُم بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلاَنِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ (بقره/274) کسانی که در شب و روز، آشکار و پنهان، اموال خود را انفاق می کنند، یعنی در هر حالت برای امروز و فردا؛  یا درجایی دیگر مسئله طلب خوشنودی خدا و استواری روح را در انفاق مطرح می سازد و می فرماید: وَمَثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ وَتَثْبِیتًا مِّنْ أَنفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصَابَهَا وَابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَهَا ضِعْفَیْنِ فَإِن لَّمْ یُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (بقره/265)

نیکی

2- محسنین:

عنوان احسان و مُحسِن و نیکوکار در قرآن به کارهای پسندیده و مفید و نیکوکار در جامعه بکار می رود، کارهایی که به مقتضای حال و شرایط تاریخی و فرهنگی و اقتصادی صدق نیکی می کند. در این باره قرآن می فرماید: وَابْتَغِ فِیمَا آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنسَ نَصِیبَكَ مِنَ الدُّنْیَا وَأَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْكَ (قصص/77)

بنابراین، وقف، احسان، خیرخواهی و قصد سود رسانی به دیگران است. احسانی فراتر از عدالت که مستمر است و بر اساس نیاز جامعه انجام می گیرد، هرچند که در مواردی وقف به چیزی مانند نگه داری یک پُل در روستایی دور افتاده، به ظاهر کوچک می آید.

 

3- حَسَنَه

کلمه حَسَنَه در قرآن، 28 بار استعمال شده که عمدتاً به نیکی های اجتماعی در شبکه و ساختار الهی در بُعد ایجابی تفسیر می شود.

نیکی کردن در راه خدا در حوزه مال، نیز یکی از مفاهیم اجتماعی وحی مربوط به وقف است. راغب اصفهانی حسنات را متناسب با بافت، گاه به معنای سخن، مال و گاه همسر و گاه رفتار های معنوی و بلکه برای مطلق خوبی کردن معنا کرده است. [4]

در فرهنگ اسلامی از وقف به عنوان صدقات جاریه و عناوین دیگر یاد کرده اند. در باره وقف گفته اند: در اصل صدقه است، اما صدقه ای که مستمر و باقی است

در پیامی کلی در جهت تشویق به انجام حسنه فرموده است:  مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا وَمَن جَاء بِالسَّیِّئَةِ فَلاَ یُجْزَى إِلاَّ مِثْلَهَا وَهُمْ لاَ یُظْلَمُونَ (انعام/160)

در برابر، یادآور شده که هر کار نیکی که در این دنیا بیاورید، خداوند نادیده نمی گیرد و پاداش آن را خواهد داد: إِنَّ اللّهَ لاَ یَظْلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ وَإِن تَكُ حَسَنَةً یُضَاعِفْهَا وَیُوْتِ مِن لَّدُنْهُ أَجْرًا عَظِیمًا (نساء/40) بلکه افزون خواهد ساخت: وَمَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ (شوری/23)

 

4- صدقه

کلمه صدقه به معنای اعطای مال، در قرآن پنج بار بکار رفته که در این شبکه معنایی نیز منطبق بر وقف و ناظر به دستورات اخلاقی در سطح و شیوه پرداخت مال است، مثلاً فرموده که این پرداخت نباید همراه با منت و اذیت و برای تظاهر و ریا باشد: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تُبْطِلُواْ صَدَقَاتِكُم بِالْمَنِّ وَالأذَى كَالَّذِی یُنفِقُ مَالَهُ رِئَاء النَّاسِ وَلاَ یُوْمِنُ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ (بقره/264)

حتی می فرماید که سخن خوب بهتر از صدقه ای است که به دنبالش اذیت و آزار باشد: قَوْلٌ مَّعْرُوفٌ وَمَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِّن صَدَقَةٍ یَتْبَعُهَآ أَذًى وَاللّهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ (بقره/263)

در جهان بینی قرآن، یکی از راه های تزکیه و پاک کردن دل و تزکیه نفس دادن، صدقه و جدا کردن بخشی از اموال معرفی شده است: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّیهِم بِهَا(توبه/103) در روایات رسیده هم موضوع انقطاع عمل انسان پس از مرگ آمده و از آن: «صدقةٌ اجراها لله فی حیاته فهی تَجرِی له بَعد وفاته »، تعبیر شده است.[5]

 

پی نوشت ها:

[1]. حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 19، ص 186؛ طوسی، التهذیب، ج9، ص 130؛ الاستبصار، ج 4، ص200 و377.

[2]. مروارید، علی اصغر، سلسله الینابیع الفقیه، ج 12، المقنعه /17.

[3] . المفردات فی الفاظ القرآن، ص 819.

[4] . مفردات الفاظ القرآن ، تحقیق صفوان عدنان داودی، ص 235، ماده حَسَنَ.

[5]. حرعاملی، وسائل الشیعه، ج19، ص172.


- نظرات (0)

سوره ای برای پاک شدن از نفاق!

قرآن

از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که هر کس در هر ماه، سوره های انفال و توبه را قرائت کند، هرگز گرفتار نفاق نخواهد شد و از شیعیان حضرت علی (علیه السلام) خواهد بود.


سوره متوسط

سوره مبارکه «انفال» هشتمین سوره قرآن کریم است که پس از سوره اعراف و قبل از سوره توبه در قرآن کریم قرار دارد.

این سوره 75 آیه داشته و در اجزاء نهم و دهم قرآن کریم قرار داشته و حدود نیم جزء قرآن را شامل می شود.

سوره انفال از نظر حجم در شمار «سوره های مثانی» یعنی سوره های متوسط قرآن قرار دارد. مثانی به سوره هایی گفته می شود که کمتر از صد آیه دارد.

هممچنین «مثانی» به سوره هایی گفته می شود که در آن ها قصه ها تکرار و بازگو شده اند. این سوره مبارکه از نظر ترتیب نزول هشتاد و هشتمین سوره قرآن کریم است که پس از سوره مبارکه بقره و قبل از سوره مبارکه آل عمران در مدینه نازل شده است و به همین دلیل نیز جزو سوره های مدنی قرآن کریم به شمار می آید.

 

اختیار انفال در دستان پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم)

از مطالب مطرح شده در سوره انفال چنین بر می آید که در سال دوم هجری و پس از جنگ بدر نازل شده است.

در شأن نزول این سوره از ابن عباس نقل شده است که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در روز جنگ بدر، برای تشویق رزم آوران اسلام هدایایی را برای آنها تعیین کردند.

این تشویق علاوه بر تقویت روح ایمان و جهاد در میان افراد سبب شد تا سربازان سپاه اسلام در مسابقه ای افتخار آمیز، بی درنگ و با سرعت به سوی هدف بشتابند، در حالی که پیرمردان و سالخوردگان سپاه در زیر پرچم توقف کردند.

چون جنگ بدر به پایان رسید، جوانان برای گرفتن پاداش های افتخار آمیز خود به حضور پیامبر رسیدند.

از سویی سالخوردگان سپاه نیز انتظار دریافت سهمی از غنایم داشتند؛ زیرا خود را تکیه گاه و مایه دلگرمی سربازان دیگر می دانستند.

در این بین آیات ابتدای سوره انفال نازل شد و با صراحت اعلام کرد که غنایم متعلق به پیامبر است و او هرگونه که بخواهد با آن رفتار خواهد کرد و بدین سان مسلمین به اطاعت و فرمانبرداری از پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم) مکلف شدند. رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه واله وسلم) نیز اموال و غنایم را به شیوه ای عادلانه در میان تمامی سپاهیان تقسیم کرد و دستور داد تا میان برادران دینی، صلح و دوستی برقرار شود.

«بدر» نام دیگر سوره انفال است؛ زیرا واقعه جنگ بدر در این سوره به صورت مشروح بیان شده و حتی بر اساس نظر برخی از مفسران، این سوره در میدان جنگ بدر نازل شده است

سوره ای در میدان جنگ

«انفال» نخستین و معروف ترین نام این سوره است. انفال از «نفل» به معنای «زیادی» است. علت اینکه به غنایم جنگی انفال می گویند این است که غنایم جنگی اموالی است بدون صاحب که به دست مجاهدان می افتد و چون مجاهدان اسلام هرگز برای غنیمت با دشمن مبارزه نمی کنند و هدف آنان شکست دشمن است و غنائم جنگی افزون بر این هدف به دست آن ها می رسد، به آن انفال گفته می شود.

کلمه انفال تنها دو بار در قرآن کریم آمده است و هر دو بار نیز در همین سوره است. به همین دلیل این سوره انفال نامیده شده است.

«بدر» نام دیگر سوره انفال است؛ زیرا واقعه جنگ بدر در این سوره به صورت مشروح بیان شده و حتی بر اساس نظر برخی از مفسران، این سوره در میدان جنگ بدر نازل شده است.

برخی از مفسران سوره مبارکه انفال را به همراه سوره توبه، یک سوره دانسته اند و حتی تلاوت یکی از دو سوره انفال و توبه در نماز را جایز ندانسته اند.

این عده معتقدند که سوره انفال و توبه هر دو با هم جزو سوره های «سبع طوال» به شمار می آیند. این دو سوره به دلیل مقارن بودن و نزدیکی بسیارشان از نظر موضوع، به نام سوره های «قرینتین» یعنی سوره های مقارن و نزدیک هم نامیده شده اند.

 

همیشه آماده باشید

به طور کلی مباحث و موضوعات اصلی مطرح شده در سوره مبارکه انفال عبارتند از:

- بیان احکام انفال و ثروت های عمومی

- احکام مربوط به خمس و موارد مصرف آن

- جنگ بدر و نکات آموزنده و عبرت آموزی که در بر دارد

- موارد صلح و آشتی در میان مسلمانان و جلوگیری از بروز اختلاف و تفرقه

- امر به اطاعت از رسول خدا (صلی الله علیه واله وسلم) و حل اختلافات با نظر ایشان و محور قرار دادن رهنمودها و نظرات او

این عده معتقدند که سوره انفال و توبه هر دو با هم جزو سوره های «سبع طوال» به شمار می آیند. این دو سوره به دلیل مقارن بودن و نزدیکی بسیارشان از نظر موضوع، به نام سوره های «قرینتین» یعنی سوره های مقارن و نزدیک هم نامیده شده اند

- ضرورت آمادگی های رزمی با تمام توان و قدرت از نظر نیروی انسانی و بسیج عمومی و تشکیل و سازماندهی آموزش های نظامی و سلاح های مختلف جنگی

- اشاره به اهمیت صبر، ثبات و استقامت در برابر دشمن و پایداری در مقابل سختی ها

- ذکر تأییدات، نصرت های الهی و امدادهای غیبی برای مسلمانان در جنگ ها و در تمام سختی ها و مشکلات

- اشاره به این حقیقت که مال و اولاد عوامل آزمایش الهی اند

- بیان علائم و نشانه های مومن، صفات و خصوصیات روحی، اخلاقی و علمی او

- پیام های مهم و آموزنده برای مومنین که در 6 آیه با عبارت «یا ایها الذین امنوا» نکات مهمی را به مومنان ابلاغ می کند.

- بیان برخی از احکام مربوط به جهاد و وظایف مسلمانان در برابر حملات دشمن و اشاره به داستان شب تاریخی هجرت پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم) یعنی «لیلة المبیت» و فداکاری حضرت علی (علیه السلام) در آن شب
- نظرات (0)

قرآن با خرافات برخورد می کند

خرافات

همواره یکی از مسائل دغدغه برانگیز مصلحان اجتماعی، رواج خرافات در جوامع بوده است. رواج خرافات مایه انحطاط اندیشه و کاهش مقام فکر انسانی است.

خرافات جایگزین رشد و ارتقاء و تعالی بشر است؛ چنان که غلو و زیاده روی در عقیده، جابجا کردن چیزی از جای خود، مایه انحطاط فرهنگ اجتماعی به ویژه در حوزه دینی و وسیله گریز از دین در نسل عقل گرا است.

ساده لوحی و زود باوری برخی افراد نوعی کاستی فکری، کودنی، محافظه کاری غیر عملی دارد.

خاستگاه بسیاری از خرافات در گذشته های دور به عوامل و گرایش های اجتماعی و جهل انسان ها از فرآیند اتفاقات و یا راه حل آنها است.

خرافات در بسیاری از مواقع جایگزین روش هایی منطقی است که پایگاه درستی دارند و بدل آن روش محسوب می شوند. به همین دلیل در روانشناسی گفته شده که تمایل به خرافات را هرگز نمی توان از بین برد، چون خرافات بخش جدایی ناپذیر آن دسته از مکانیسم های سازگاری است که بدون آن ها آدمی قادر به ادامه حیات نیست.(1)

از سوی دیگر خرافات رابطه بسیار نزدیکی با باورداشت های مذهبی صحیح دارد و در بیشتر موارد جزیی از مناسک مذهبی اند و از جهتی محصول حالات عاطفی مذهبی اند. اساس کار در فهم و تبیین دین و عقیده خرافی، کنش مناسک آمیز است که از عواطف سرچشمه می گیرد، نه از باور داشت ها. (2)

 

خرافات در لغت

واژه خرافه برای عموم مردم در شکل کلی آن روشن است. مانند کلمه شر، زشتی و افراط، تا جایی که برای همه مردم، لغت خرافات معنای تحقیر آمیز دارد و معدود کسان از افراد خرافاتی هستند که به خرافی بودن خود مباهات کنند.

همه می خواهند به گونه ای نشان دهند که خرافاتی نیستتند. مثل اینکه همه می خواهند نشان دهند که افراطی نیستند. افراطی ترین افراطی ها هم می گویند ما تند رو نیستیم.

خرافات جمع خرافه است. در اصل به سخنان بیهوده، باطل اسطوره، افسانه، خرافات می گویند. در قدیم به حکایت های شب که واقعی نبود، خرافه می گفتند. (منتهی الارب)

گفته اند: ریشه استعمال این واژه این بوده که در عرب مردی پری زده از قبیله عَذرَه بوده و آنچه از پریان می دید نقل می کرد و مردم او را به دروغ می پنداشتند و باور نداشتند و می گفتند: هذا حدیث خرافة و هی حدیث مستملح کذب. (منتهی الارب)

علامه طباطبایی دائره خرافه را توسعه می دهد و می گوید: اعتقاد به چیزی که علم خیر و شر آن نداریم و از روی نادانی و جهل باشد، خرافی است

در المنجد آمده است: خَرِفَ خَرفَاً، فَسَدَ عقلُهُ مِنَ الکبر. کسی که از بزرگ بینی، خردش فاسد شده است. حدیث الخرف، یعنی حدیث المضحک. گفتار خرافی، گفتار خنده آور (احادیث خنده آور) است. خرافی حدیث باطل است، که به خنده می اندازد. خرفش الشئ، ای خَلَطَهُ. چیزی را با چیزی دیگر در هم آمیزند.

تقول العامه: الخرفش فی کلامه، ای اَتَی بکلامٍ غیر مهذّب، او لامعنی له. سخنی بیاورد که سنجیده و با معنی نیست.

در کتاب الاصابه فی تمییز الصحابة، راجع به خرافه آمده که خرافه نام مردی بوده است که در بی پایگی احادیث به او مثل زده می شود. و از این رو احادیث بی پایه را حدیث خرافه گویند. هر چند نام او در میان صحابیان نیامده است، و کسانی مانند اسد الغابه فی معرفة الصحابه ذکری از او یاد نکرده، ولی در کتاب های دیگر، داستان ها از او ساخته شده است. (3)

علامه طباطبایی دائره خرافه را توسعه می دهد و می گوید: اعتقاد به چیزی که علم به خیر و شر آن نداریم و از روی نادانی و جهل باشد، خرافی است. (4)

از این رو، خرافاتی، کسی است که هر نوع عقیده یا عمل دینی نامعقول دارد و گاه از چیزی توهمی و خیالی به صورت غیر منطقی وحشت دارد، یا یک چیز ناشناخته و خیالی موجب ترس او می گردد، یا باعث خوشحالی او می شود، یا تصور می کند به وسیله او می تواند مشکلات خود را حل کند.

اعتقاد، دو راهی
نمونه هایی از مبارزه با خرافات در قرآن

مهم ترین محور مبارزه با خرافات، عقاید باطل و انحرافی و سخیف و رفتار های غیر عقلانی و مضر به حال اجتماع بوده است.

بخشی از این محورها هر چند در عصر نزول قرآن هم مطرح بوده است، اما امروز هم برای مبارزه با غلو قابل توجه است.

1- مبارزه با ترویج سحر، کهانت، جن گیری و بهم زدن محیط آرامش خانوادگی از این طریق و دعا نویسی که خرافه های آن زمان محسوب می شدند و قرآن با آنها مبارزه می کند. (بقره/102) تا جایی که به دلیل کاربری خاص، جن را می پرستیدند. (سبأ/41)

2- پرستش مقدسات دینی و فرا رفتن از محدوده توحید. تعظیم ائمه معصومان بیشتر از مقام امامت. (آل عمران/79)

3- ارباب گرفتن ملائکه و پیامبران و علمای ابرار به جای خداوند. (آل عمران/80)

4- غلو ورزیدن نسبت به مقام و جایگاه حضرت عیسی و نفی تثلیث. (نساء/171)

5- عبادت تنها برای خدا است، تکبر و غرور مردود است. (نساء/172)

6- نفی الوهیت عیسی و هم چنین شریک گرفتن هرکس. (مائده/72)

8- مبارزه با بت پرستی که نمونه ای از خرافه پرستی است. (اعراف/ 138 )

9- خدا گرفتن عُزیر توسط عده ای از یهودیان معاصر پیامبر. (توبه/30)

10- شریک گرفتن برای غیر خدا. (رعد/16)

11- پرستیدن و الوهیت و نیاز به پالایش هر مقامی برای انسان ها قائل شدن. (مریم/81)

12- مبارزه با عقیده فرزند گرفتن خداوند. (مریم/88-89)

13- برای خدا فرزندی قائل شدن. (مریم/91-92)

14- مبارزه با عقایدی که برخلاف توحید است. (سبا/40)

این آیات تنها نمونه ای از موارد مبارزه قرآن با خرافات و عقاید غیر منطقی گذشتگان بود که پیامبران بزرگ انجام داده و با اشاره به آنها هدف بزرگتری را دنبال می کند و معیار به دست می دهد.

خرافاتی، کسی است که هر نوع عقیده یا عمل دینی نامعقول دارد و گاه از چیزی توهمی و خیالی به صورت غیر منطقی وحشت دارد، یا یک چیز ناشناخته و خیالی موجب ترس او می گردد، یا باعث خوشحالی او می شود، یا تصور می کند به وسیله او می تواند مشکلات خود را حل کند

جمع بندی:

گفتیم یکی از مسائل دغدغه برانگیز پیامبران و مصلحان اجتماعی دینی، رواج خرافات در جوامع بوده است. از سوی دیگر خرافات بلیه ای عمومی است و کمتر جامعه ای یافت می شود که در خرافه پرستی درگیر نباشد.

خرافه گرایی عوامل گوناگونی دارد. برخی زاده ساده دلی، منشأ روانی- عاطفی دارد و برخی زاییده تصورات خیالی و آرزوها و برخی زاییده جهل به علل و فرآیند به وجود آمدن آن است.

قرآن کریم هم با خرافات و غلوها مبارزه کرده و هم راه های پیشگیری آنها را نشان داده است. این کتاب الهی، روش و مجرای خاصی در مبارزه با خرافات دارد، مثلاً: یکی از عوامل و بستر رواج خرافات در جوامع مذهبی، انحطاط و جهل و افول نقد و گفتگو های دینی و رواج تقلید مستقیم و غیر مستقیم در حوزه عقاید است.

یکی از راه های درمان تحریف، طرح درست عقاید و رفتارهای منطقی و معقول است. یکی از راه ها زدودن عقاید باطل توسط عالمان روشن اندیش و پژوهش های مستمر است و یکی بازنگری مداوم در یافته ها و نقد و بررسی است و مهم تر آزادی اندیشه و بیان است، زیرا تنها راه درمان بیماری های جامعه، و پیشگیری از خرافات پیش از آلوده شدن و تمهید از غلطیدن مردم به سمت افراد شیاد و کلاهبردار امکان بیات آنها از سوی عالمان دین و رهبران فکری می باشد.

 

پی نوشت ها:

1- جاهودا، گوستاو؛ روانشناسی خرافات، ترجمه محمد تقی براهنی، ص 261.

2- همیلتون، ملکم، جامعه شناسی دین، ترجمه محسن ثلاثی، ص 49.

3- همان، ص 8463.

45- المیزان ج1، 421.




- نظرات (0)

پیامبران، یكدیگر را تصدیق مى‏كنند

اولوالعزم

هر كجا بناى اصلاح و ارشاد باشد، باید نكاتى را مراعات كرد:

الف: اصول مشتركه و صحیح دیگران را پذیرفت.

ب: حتّى المقدور به مقدّسات آنان احترام گذاشت.

ج: فضاى باز و آزادى ‏ها را بشارت داد.

د: در چارچوب قوانین الهى حركت كرد.


وَمُصَدِّقًا لِّمَا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَلِأُحِلَّ لَكُم بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیْكُمْ وَجِئْتُكُم بِآیَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ فَاتَّقُواْ اللّهَ وَأَطِیعُونِ (آل عمران ـ 50)

و [مى‏ گوید: «آمده‏ام تا] تورات را كه پیش از من [نازل شده‏] است تصدیق كننده باشم، و تا پاره‏اى از آنچه را كه بر شما حرام گردیده، براى شما حلال كنم، و از جانب پروردگارتان براى شما نشانه‏اى آورده‏ام. پس، از خدا پروا دارید و مرا اطاعت كنید.»

إِنَّ اللّهَ رَبِّی وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هَـذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ (آل عمران ـ 51)

«در حقیقت، خداوند پروردگار من و پروردگار شماست پس او را بپرستید [كه‏] راه راست این است.»

این آیات ادامه سخنان حضرت مسیح است، و در واقع بخشى از اهداف بعثت خود را شرح مى‏دهد.

 

یگانگى رسالت ها در مبدأ و هدف‏

رسالت هاى آسمانى یكى است، و ساده ‏ترین دلیل بر راستى آنها همین یگانگى و وحدت آنها است، چرا که براى بشر محال است كه افكار خود را، با وجود اختلاف زمان ها و اوضاع و احوال و فشارها و فرهنگ ها و ... به این درجه یگانگى بخشد.

دو نویسنده را نمى‏توان یافت كه در اصول فكرى، یا در تفاصیل آنها با یكدیگر متحد باشند، حتى اگر دو برادر دو قلو و متدین به دین واحد باشند و در یك سرزمین زندگى كنند و براى هدفى مشترك كار كنند پس چگونه ممكن است كه دو نفر در دو زمان متفاوت زندگى كنند و در همه چیز جز در طرز تفكر با یكدیگر اختلاف نداشته باشند؟! آیا اگر مصدر فكر یگانه نباشد، چنین چیزى امكان پذیر است؟

طبعاً عیسى مقلّد موسى نبود، بلكه او نیز شریعتى آورده بود و شریعت خود را به فرمان خدا بر حسب اوضاع و احوال مختلف به كار مى ‏بست، ولى با همه اینها اصول فكر و روش مواجهه او با قضایا و هدف هاى تشریعى وى با نظایر آنها در شریعت موسى یكى بود، به جهت آنكه هر دو فرستاده یك خدا بودند. (شرحی از آیه 50)

إِنَّ اللّهَ رَبِّی وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هَـذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ این آیه در نفى عقائد نصارى است كه به پسر خدا بودن، خدا بودن و یكى از سه خدا بودن عیسى قائل هستند. حال آنكه قول صریح عیسى آن بود كه خدا پروردگار من و پروردگار همه است، عبادت مال اوست، راه راست همین است نظیر این آیه در سوره مائده آیه 117 نیز آمده است

نکات آیات:

1ـ یک نتیجه مهم از آیه 50: هر كجا بناى اصلاح و ارشاد باشد، باید نكاتى را مراعات كرد:

الف: اصول مشتركه و صحیح دیگران را پذیرفت. «مُصَدِّقاً»

ب: حتّى المقدور به مقدّسات آنان احترام گذاشت. «مِنَ التَّوْراةِ»

ج: فضاى باز و آزادى ‏ها را بشارت داد. «لِأُحِلَّ لَكُمْ»

د: در چارچوب قوانین الهى حركت كرد. «فَاتَّقُوا اللَّهَ»

2ـ برخلاف انجیل ‏هاى تحریف شده كنونى، كه از خداوند به عنوان پدر عیسى علیه السلام نام مى ‏برند، قرآن در آیه 51 سوره آل عمران جمله‏ى «رَبِّی وَ رَبُّكُمْ» را از زبان حضرت عیسى نقل مى ‏كند، تا با هرگونه تفكّر غلط و ادّعاى الوهیّت درباره حضرت عیسى مبارزه كند. زیرا خداوند، پروردگار عیسى و سایر مردم است.

3ـ نکته قابل توجه در آیه 51 که نتیجه می گیریم این است که حال كه بناست راهى را طى كنیم، راه خدا  و بندگى او را بپذیریم كه راهى مستقیم و بدون انحراف است. در حالى كه راه هاى دیگران داراى لغزشگاه‏ ها، محدودیّت‏ ها و تابع هوس‏ هاى درونى طاغوت ‏هاست.

4ـ در آیه 50، احترام به قانون قبلى، بشارت به تخفیف تكلیف، تأكید به تقواى الهى و اطاعت از رهبرى، مطرح شده است.

حضرت مسیح
تشابه آیات:

1ـ در آیه 146 سوره انعام، خداوند مى ‏فرماید: به خاطر ستم یهودیان، آنان را تنبیه و هر حیوان ناخن‏ دار را بر آنان تحریم كردیم و همچنین چربى و پیه گاو و گوسفند را جز مقدارى كه به استخوان و روده ‏ها و كمر آن ها چسبیده است، حرام ساختیم. شاید مراد از حرام ‏هایى كه در آیه 50 با آمدن عیسى علیه السلام حلال مى ‏شود، همین‏ موارد باشد.

2ـ (وَلِأُحِلَّ لَكُم بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیْكُمْ) این جمله اشاره به چیزى است كه در آیه 160 از سوره نساء آمده است مى‏فرماید:

فَبِظُلْمٍ مِّنَ الَّذِینَ هَادُواْ حَرَّمْنَا عَلَیْهِمْ طَیِّبَاتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ:" به خاطر ظلم و ستم یهود، پاره‏اى از نعمت هاى پاكیزه را كه بر آنها حلال شده بود، تحریم كردیم ولى با ظهور حضرت مسیح و به شكرانه ایمان به این پیامبر بزرگ، آن ممنوعیت ها برداشته شد.

3ـ در آیه 51، از زبان حضرت مسیح براى رفع هر گونه ابهام و اشتباه و براى اینكه تولد استثنایى او را دستاویزى براى الوهیت او قرار ندهند چنین نقل مى‏كند: "مسلّماً خداوند پروردگار من و پروردگار شما است، پس او را پرستش كنید (نه من و نه چیز دیگر را) این راه راست، راه توحید و یكتاپرستى نه راه شرك و دوگانه و چندگانه پرستى (إِنَّ اللّهَ رَبِّی وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هَـذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ)

در آیات دیگر قرآن نیز كراراً مى‏خوانیم كه حضرت مسیح روى مسأله عبودیت و بندگى خود در پیشگاه خدا، تكیه مى‏فرمود و بر خلاف آنچه در انجیل هاى تحریف یافته كنونى كه از زبان مسیح نقل شده كه او غالباً كلمه پدر را درباره خدا به كار مى‏برد، قرآن مجید كلمه "رب" (پروردگار) و مانند آن را از او نقل مى‏كند كه دلیلى است بر نهایت توجه او نسبت به مبارزه با شرك، و یا دعوى الوهیت حضرت مسیح علیه السلام و لذا تا زمانى كه حضرت مسیح در میان مردم بود هیچ كسى جرأت پیدا نكرد او را یكى از خدایان معرفى كند و حتى آثار تعلیمات مسیح در زمینه توحید به منحرفان اجازه نداد كه تا دو قرن بعد از او نیز، عقاید شرك ‏آلود خود را ظاهر سازند و به اعتراف محققان مسیحى مسأله تثلیث  و اعتقاد به خدایان سه ‏گانه از قرن سوم میلادى پیدا شد. (شرح بیشتر در این زمینه در آیه 171 سوره نساء).

4ـ إِنَّ اللّهَ رَبِّی وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هَـذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ

این آیه در نفى عقائد نصارى است كه به پسر خدا بودن، خدا بودن و یكى از سه خدا بودن عیسى قائل هستند. حال آنكه قول صریح عیسى آن بود كه خدا پروردگار من و پروردگار همه است، عبادت مال اوست، راه راست همین است نظیر این آیه در سوره مائده آیه 117 نیز آمده است.

هر كس اهل تعصّب و تحجّر باشد و تغییرات بجا را نپذیرد، تقوا ندارد. «لِأُحِلَّ لَكُمْ»، «فَاتَّقُوا اللَّهَ»

پیام‏ های آیه 50:

1ـ پیامبران، یكدیگر را قبول دارند و تصدیق مى‏كنند. «وَ مُصَدِّقاً ...»

2ـ دین، یك جریان است نه یك جرقه، و همه‏ى انبیاء داراى هدفى واحد هستند. «وَ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراةِ»

3ـ وعده‏ى محرومیّت زدایى، رفع محدودیّت ‏ها و اعطاى آزادى‏ هاى صحیح و معقول، رمز استقبال مردم است. «لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیْكُمْ»

4ـ بعضى از محدودیّت ‏ها در ادیان سابق، جریمه‏ى موقّت الهى بوده‏اند، نه حكم دائمى الهى. «لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیْكُمْ»

5ـ انبیاء همانگونه كه داراى ولایت تكوینى هستند و قدرت تصرّف در هستى را دارند «أَخْلُقُ لَكُمْ» صاحب ولایت تشریعى نیز هستند و قانون وضع مى‏كنند. «لِأُحِلَّ لَكُمْ ...»

6ـ تنها كسى حق دارد قانون را عوض كند كه رسول خدا و داراى معجزه باشد. بعد از جمله «لِأُحِلَّ لَكُمْ» جمله «جِئْتُكُمْ بِآیَةٍ» آمده است.

معجزه از شئون ربوبیّت الهى و براى هدایت و تربیت مردم است. «بِآیَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ»

8ـ هر كس اهل تعصّب و تحجّر باشد و تغییرات بجا را نپذیرد، تقوا ندارد. «لِأُحِلَّ لَكُمْ»، «فَاتَّقُوا اللَّهَ»

9ـ لازمه‏ى تقوا، اطاعت از پیامبر است. «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ»

 

پیام‏های آیه 51:

1ـ فلسفه‏ى عبادت ما، ربوبیّت خداوند است. «إِنَّ اللَّهَ رَبِّی وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ»

2ـ عیسى علیه السلام در مخلوق بودن و تحت تربیت بودن، همانند سایر مردم است. «رَبِّی وَ رَبُّكُمْ»

عبادت و بندگى خدا، راه مستقیم سعادت است. «فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ»



منابع:

تفسیر نور، ج 2

تفسیر نمونه، ج 2

تفسیر هدایت، ج 1

تفسیر احسن الحدیث، ج2


- نظرات (0)

وقتی انسان ملامیشود

دو راهی

ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل. این تعبیری بود که برخی از بزرگان برای لزوم تربیت در کنار علم آموزی به کار می‌ بردند. اما برخی دیگر پا را فراتر گذاشته و این عبارت را چنین اصلاح کردند: ملّا شدن چه مشکل، آدم شدن محال است!

سکانس اول:

یکی از دوستان به صورت تصادفی در درس تفسیر قرآن یکی از اساتید حوزه شرکت کرده بود. درس استاد، بسیار پربار بود. اما دوست من بار عجیبی از این درس بر گرفته بود! می‌گفت برای اولین بار است که در این درس شرکت می‌ کنم. اما همین یک جلسه برای من کافی است، این ‌قدر مطالب متنوع در درس گفته شد و من به آن توجه کردم و به ذهن سپردم که احساس می‌ کنم می ‌توانم چندین درس و کلاس و سخنرانی راه بیندازم! دیگر احساس نیازی برای ادامه کلاس استاد هم در خودم احساس نمی‌ کنم.

 

سکانس دوم:

جوانان این دوره، خود را غرق در شبکه ‌های اجتماعی کرده‌اند. هرکس یک گوشی هوشمند خریده، یا پا به دنیای اینترنت گذاشته تا خودی نشان دهد، در چند شبکه اجتماعی ثبت‌ نام می ‌کند، لایک می ‌زند و اظهار فضل دیگران را می ‌خواند. گاهی کمی هم خودش اظهار فضل کند بدش نمی ‌آید!

در این دوره، بسیاری از جوانان به‌ جای مطالعه کتاب، به خواندن استاتوس و پست و کامنت روی آورده‌ اند. مطالبی که از این طریق به ‌راحتی منتشر می‌شود و صدق و کذبش بماند، اما حسابی حس آگاه بودن و به روز بودن را القا می‌ کند.

جوانی که با خواندن یک پست یا کامنت، حس می‌ کند که آخرین خبر را دریافت کرده و از آخرین دستاوردهای بشر مطلع شده و با دیدی متفاوت به پدرش که از این فناوری ‌ها سر در نمی ‌آورد می‌ نگرد.

این مطلب را که یکی از اهل فن در گوگل پلاس منتشر کرده بود درباره آدم ‌هایی است که حتی احساس نیاز به مشورت و یادگیری هم نمی ‌کنند. چون آن‌ها نیز مانند دوست من گوشه‌ای از فناوری را دیده‌اند و به ‌تنهایی تا انتها را خوانده‌اند!

وقتی یک نکته فقهی را فهمیدیم، و حتی گاه نفهمیدیم، به بررسی و اشکال ‌گیری از فتوای فلان مرجع تقلید می ‌پردازیم. با دانستن یک حکم قانونی، کارشناس حقوقی می‌شویم و به خودمان حق می ‌دهیم نسبت به‌ حق دیگران، بی‌ مبالات باشیم. این حال ‌و روز ماست که با یکی از بزرگ ‌ترین نعمت ‌های خداوند، راه خطا می ‌پیماییم؛ علم

سکانس سوم:

طبقه ترشیجات فروشگاه خالی ‌شده بود. کارگر فروشگاه جعبه بزرگ ترشی ‌ها را آورد تا قفسه را پر کند.

من هم که چرخ ‌دستیِ خریدم هنوز جا داشت، تصمیم گرفتم یک ترشی جدید را انتخاب کنم و بخرم. شیشه ترشی زیتون توجهم را جلب کرد. بسیار زیبا و جذاب بسته ‌بندی شده بود. اما چون هنوز آن را امتحان نکرده بودم از کارگر فروشگاه نظرش را در مورد آن پرسیدم.

جوان خوش بر و رویی بود. به گمانم از همان لیسانسی‌ هایی بود که از بی ‌شغلی به این کار رو آورده بود تا هزینه ‌های زندگی ‌اش را تأمین کند. اما اعتماد به نفسش را از دست  نداده بود. با سوال من، با اینکه به گفته خودش تاکنون از آن نخورده بود و حتی اسمش را هم از روی شیشه خواند، اما کارشناسانه آن را خوش ‌طعم توصیف کرد. گفت: این‌ ها خارجی است و کیفیت و قیمتشان بالاست، حتماً خوش ‌طعم هستند.

هرچند مثل برخی ‌ها جنس ایرانی را نکوبید، اما به خارجی بودنش، کلاسش را بالا برد.

برای پیدا کردن قیمت و تاریخ انقضاء، نوشته‌ های روی شیشه را خواندم. نگاهم به آدرس کارخانه‌ افتاد: قزوین!

 

نتیجه:

ما انسان‌ها گاهی نباید بدانیم. البته نه اینکه نباید بدانیم، بلکه دانستن بیش ‌از حد، ما را نیز از حدودمان بیرون می ‌برد.

دانستن برخی از مطالب حس بزرگی و غروری به ما می‌ دهد که دیگر نیازی به دانستن بیش از آن نمی‌ کنیم. برخی از ما، با خواندن یک خبر سیاسی، قضاوت ‌های سیاسی می‌ کنیم و به ‌عنوان یک کارشناس، در مورد سایر مسائل سیاسی نیز نظر می ‌دهیم.

وقتی یک نکته فقهی را فهمیدیم، و حتی گاه نفهمیدیم، به بررسی و اشکال ‌گیری از فتوای فلان مرجع تقلید می ‌پردازیم.

با دانستن یک حکم قانونی، کارشناس حقوقی می‌شویم و به خودمان حق می ‌دهیم نسبت به‌ حق دیگران، بی‌ مبالات باشیم.

این حال ‌و روز ماست که با یکی از بزرگ ‌ترین نعمت ‌های خداوند، راه خطا می ‌پیماییم؛ علم.

این همان نعمتی است که برخی با کسب قطره‌ای از آن خود را دریا پنداشته، به‌ جای شکر و خدمت و آموزش، به تکبر و نیرنگ و گاه خیانت تمایل پیدا می‌کنند.

اندرون خویش استغنا بدید

                               گشت طغیانی ز استغنا پدید [1]

 

حق‌ شناسی و عبودیت و فرو دستی، ثمره‌هایی است که از علم بشر توقع می ‌رفت، اما نتیجه نداد. در این روزگار پیشرفت‌ها، معجزه کارساز نیست، چراکه انسان‌ها آن را با خرافه یکی می‌دانند و برچسب جهالت بر آن می‌چسبانند. حقا که اگر انسان بندگی را در خود نپروراند، دانایی موجب طغیان او خواهد بود

این امر، نه حال ‌و روز یک فرد، نه یک جامعه، که حال ‌و روز همه انسان ‌ها است. با پیشرفت علم و روشن شدن تاریکی ‌های جهل انسان، بر غرور و زورگویی او نیز افزوده شده است.

حق‌ شناسی و عبودیت و فرو دستی، ثمره‌هایی است که از علم بشر توقع می ‌رفت، اما نتیجه نداد. در این روزگار پیشرفت‌ها، معجزه کارساز نیست، چراکه انسان‌ها آن را با خرافه یکی می‌دانند و برچسب جهالت بر آن می‌چسبانند.

حقا که اگر انسان بندگی را در خود نپروراند، دانایی موجب طغیان او خواهد بود. [2]

اگر چون ابن ‌سینا، اهل مراقبت باشد، بعد از سال ‌ها علم ‌آموزی، به این نتیجه می‌ رسد که هیچ نمی ‌داند. اما اگر خداوند در نزد او رنگ و بویی نداشته باشد، به دانستن نکته‌ای، عالمی را نقد می ‌کند و به داشتن توشه‌ای، عالَمی را به کشتن می‌دهد.

گواه آن، کشورهایی است که با داشتن رشد علمی زیاد، به خود حق می دهند که در امور داخلی هر کشوری دخالت کنند، برای مردم هر کشوری تصمیم بگیرند و حتی نسل مردمان کشوری را نابود کنند. با علمشان و کشف ناشناخته‌ های بشر، بر دیگران حکم رانده و به جای ارائه دستاوردهای علمی شان به همه مردم دنیا، آن ها را عقب ‌تر از خود نگاه می ‌دارند تا بتوانند بیش از پیش بر سرمایه‌ های خود بیفزایند. این همان طغیان بشریست؛ رهاورد استفاده نادرست از علم که همانا ثروتی الهی [3] است و سرپوشی برای اظهار بی ‌نیازی ظاهری.

 

پی نوشت ها:

[1] مولوی

[2] «كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَیَطْغَى، أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى»؛ علق، آیه 6 و 7.

[3] «عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ»؛ علق، آیه 5.




- نظرات (0)

چگونه بدون همسر فرزند می آورد؟

حضرت مریم (سلام اللہ علیہا) کی عظمت

اراده‏ى خداوند سبب پیدایش و آفرینش موجودات است و مى‏تواند بدون اسباب و وسیله مادّى نیز بیافریند. او سبب‏ ساز و سبب سوز است، گاهى تأثیر چیزى را از آن مى‏گیرد و گاهى به چیزى اثر مى‏بخشد. پیدایش و بقا و آثار همه چیز بسته به اراده و خواست اوست.


قَالَتْ رَبِّ أَنَّى یَكُونُ لِی وَلَدٌ وَلَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ قَالَ كَذَلِكِ اللّهُ یَخْلُقُ مَا یَشَاء إِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ كُن فَیَكُونُ (آل عمران ـ 47)

[مریم‏] گفت: «پروردگارا، چگونه مرا فرزندى خواهد بود با آنكه بشرى به من دست نزده است؟» گفت: «چنین است [كار پروردگار]. خدا هر چه بخواهد مى‏آفریند چون به كارى فرمان دهد، فقط به آن مى‏گوید: «باش» پس مى‏باشد.»

 

چگونه بدون همسر فرزند مى‏آورم؟!

باز در این آیه داستان مریم ادامه مى‏یابد، او هنگامى كه بشارت تولد عیسى علیه السلام را شنید، چنین "گفت: پروردگارا! چگونه فرزندى براى من خواهد بود، در حالى كه هیچ انسانى با من تماس نگرفته" و هرگز همسرى نداشته‏ام (قَالَتْ رَبِّ أَنَّى یَكُونُ لِی وَلَدٌ وَلَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ)

مى‏دانیم این جهان، جهان اسباب است و خداوند آفرینش را چنان قرار داده كه هر موجودى به دنبال یك سلسله عوامل و اسباب پا به دائره وجود مى‏گذارد، مثلاً براى تولد یك فرزند، آمیزش جنسى و ازدواج و تركیب "اسپرم" و "اوول" لازم است، بنابراین جاى تعجب نیست كه مریم با شنیدن این بشارت كه به زودى صاحب فرزندى خواهد شد در شگفتى فرو رود.

ولى خداوند به این شگفتى پایان داد و فرمود: "این گونه خدا هر چه را بخواهد مى‏آفریند" (قَالَ كَذَلِكِ اللّهُ یَخْلُقُ مَا یَشَاء).

نظام عالم طبیعت مخلوق خدا است و محكوم فرمان او است و هرگاه بخواهد مى‏تواند این نظام را دگرگون سازد و به وسیله اسباب و عوامل غیر عادى موجوداتى را بیافریند.

سپس براى تكمیل این سخن مى‏فرماید: "هنگامى كه چیزى را مقرر كند (و فرمان وجود آن را صادر نماید) تنها به آن مى‏گوید: موجود باش، آن نیز فوراً موجود مى‏شود" (إِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ كُن فَیَكُونُ)

بدیهى است كه تعبیر به "كن" (باش) در حقیقت بیان اراده قطعى خدا است، وگرنه نیازى به سخنى نیست، یعنى به مجرد اینكه اراده او بر چیزى تعلق گرفت و فرمان آفرینش صادر شد، فوراً لباس هستى بر آن پوشانده مى‏شود.

ریشه سوال و تعجّب، اگر انكار و لجاجت نباشد مانعى ندارد. «أَنَّى یَكُونُ لِی وَلَدٌ» اولیاى خدا نیز اراده خداوند در امور جهان را بر پایه‏ى اسباب و علل طبیعى مى‏دانند و لذا اگر بشارت ویژه‏اى بر خلاف آن آمد، چگونگى آن را از خداوند مى‏پرسند

نکات آیه:

1ـ درباره آفرینش عیسى در این آیه جمله "یخلق" (مى‏آفریند) به كار رفته، در حالى كه درباره آفرینش یحیى در چند آیه قبل، تعبیر به "یفعل" (انجام مى‏دهد) شده است، شاید این تفاوت تعبیر، اشاره به تفاوت خلقت این دو پیامبر بوده باشد كه یكى از مجراى عادى و دیگرى از مجراى غیر عادى به وجود آمده‏اند.

البته اعتقاد نویسنده تفسیر نور این است که اینکه خداوند در پاسخ زكریّا فرمود: «یَفْعَلُ ما یَشاءُ» و در جواب مریم فرمود: «یَخْلُقُ ما یَشاءُ» شاید رمزش این باشد كه فرزند براى بانوى بى‏شوهر شگفت آورتر از فرزند براى پیرمرد باشد.

2ـ این نكته قابل توجه است كه در آغاز این سری آیات، مریم با فرشتگان سخن مى‏گوید ولى در اینجا مى‏بینیم او با خداى خود سخن مى‏گوید و از او پاسخ مى‏شنود، گویا چنان مجذوب ذات پاك حق شد كه واسطه‏ها را از میان برداشت و یكپارچه با مبدأ عالم هستى پیوند گرفت و بى هیچ واسطه‏اى آنچه مى‏خواست گفت و آنچه مى‏بایست شنید- البته سخن گفتن غیر پیامبران با خدا هرگاه به صورت وحى نبوت نباشد اشكال ندارد.

3ـ إِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ كُن فَیَكُونُ. این جمله یك قاعده كلّى است، ولادت عیسى از مصادیق آن مى‏باشد، به مضمون این جمله: همه چیز در برابر مشیت خدا خاضع است، خدا چون كارى را اراده فرماید انجام پذیرد خواه مطابق جریان طبیعى باشد یا نه؟ بشر از نظام طبیعت نمى‏تواند خارج باشد ولى خالق طبیعت مى‏تواند آن را عوض كند.

حضرت عیسی
تشابه آیات:

تطبیق این آیه با آیه سوره مریم كه مى‏فرماید: "قَالَ كَذَلِكِ قَالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَلِنَجْعَلَهُ آیَةً لِلنَّاسِ وَرَحْمَةً مِّنَّا وَكَانَ أَمْرًا مَّقْضِیًّا" (گفت: «[فرمان‏] چنین است، پروردگار تو گفته كه آن بر من آسان است، و تا او را نشانه‏اى براى مردم و رحمتى از جانب خویش قرار دهیم، و [این‏] دستورى قطعى بود.» (سوره مریم، آیه 21")

چنین بدست مى‏آید كه كلمه "كذلك" در مورد بحث خودش به تنهایى كلامى است تام و تقدیرش "الامر كذلك" است، یعنى بله مطلب این چنین است، و بشارتى كه هم اكنون به تو دادم امرى است مقضى و قضایى است كه رد و بدل نمى‏شود.

 

بحث لغوی:

همان طور كه در تفسیر آیه 40 همین سوره كه حضرت زكریا گفت: (أَنَّى یَكُونُ لِی غُلامٌ) تذکر دادیم كلمه (أَنّى) به معناى (كَیفَ) می باشد، شاید در اینجا هم بتوان همان معنا را در نظر گرفت. یعنى چون حضرت مریم سابقه این موضوع را نداشت كه بانویى به این كیفیت باردار شود، لذا از چگونگى این امر بى‏سابقه جویا شده است.

این معنا از جمله (وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ) نیز استفاده می شود: زیرا مفهوم آن این است كه تولید مثل بدون تماس زن و شوهر چگونه انجام می گیرد؟ معناى جمله: (كَذلِكِ اللَّهُ یَخْلُقُ ما یَشاءُ) الى آخره این می باشد:

با اینكه بشرى با تو تماس نگرفته است اما خداى توانا هرچه را كه بخواهد مى‏آفریند چنان كه حضرت آدم و حواء را با اینكه مادر هم نداشتند، به دست قدرت خود آفرید.

اینکه خداوند در پاسخ زكریّا فرمود: «یَفْعَلُ ما یَشاءُ» و در جواب مریم فرمود: «یَخْلُقُ ما یَشاءُ» شاید رمزش این باشد كه فرزند براى بانوى بى‏شوهر شگفت آورتر از فرزند براى پیرمرد باشد

كلمه قضاء در قرآن مجید براى معانى متعددى استعمال شده است. آن معنائى كه در اینجا تناسب بیشترى دارد این است كه شاید بتوان گفت: معناى كلمه (إِذا قَضى‏) یعنى هرگاه اراده كند.

آیه 81 سوره یس كه می فرماید:

إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ نیز این معنا را تأیید می كند. یعنى امر خدا جز این نیست كه هرگاه چیزى را اراده نماید به آن می گوید: موجود شو! پس موجود می شود. (تفسیر آسان، ج 2، ص 286)

صاحب تفسیر احسن الحدیث هم اعتقاد دارد که قضاء در اصل به معنى فیصله دادن است و در آیه به معنى اراده است.

 

پیام‏های آیه:

1ـ ریشه سوال و تعجّب، اگر انكار و لجاجت نباشد مانعى ندارد. «أَنَّى یَكُونُ لِی وَلَدٌ» اولیاى خدا نیز اراده خداوند در امور جهان را بر پایه‏ى اسباب و علل طبیعى مى‏دانند و لذا اگر بشارت ویژه‏اى بر خلاف آن آمد، چگونگى آن را از خداوند مى‏پرسند.

2ـ آفرینش خداوند از راه غیر معمول، كار تازه‏اى نیست و عوامل طبیعى نیز منحصر در امور شناخته شده نیستند. «كَذلِكِ».

3ـ دست خداوند براى آفرینش باز است. آفریدن از راه اسباب طبیعى و غیر طبیعى براى خداوند یكسان است. «یَخْلُقُ ما یَشاءُ»

4ـ شرط آفرینش، اراده‏ى حتمى الهى است. «قَضى‏ أَمْراً»، «كُنْ فَیَكُونُ»


منابع:

تفسیر نور، ج 2

تفسیر نمونه، ج 2

تفسیر آسان، ج 2

تفسیر احسن الحدیث، ج 2

ترجمه تفسیر المیزان، ج3


- نظرات (0)