سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

جامع ترین آیه خیر و شر


امر به معروف

جامع ترین آیه خیر و شر چه آیه اى است؟

در روایتى مى خوانیم: «عثمان بن مظعون» که از صحابه معروف پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) است مى گوید: «من در آغاز، اسلام را تنها به طور ظاهرى پذیرفته بودم نه با قلب و جان، دلیل آن هم این بود که: پیامبر(صلى الله علیه وآله) کراراً پیشنهاد اسلام به من کرد و من هم از روى حیا پذیرفتم، این وضع همچنان ادامه یافت، تا این که: روزى خدمتش بودم، دیدم سخت در اندیشه فرو رفته است ناگهان چشم خود را به طرف آسمان دوخت، گوئى پیامى را دریافت مى دارد، وقتى به حال عادى بازگشت، از ماجرا پرسیدم. فرمود: آرى هنگامى که با شما سخن مى گفتم ناگهان جبرئیل را مشاهده کردم که: این آیه را براى من آورد: «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبى...»(نحل، آیه 9)

پیامبر(صلى الله علیه وآله) آیه را تا آخر براى من خواند، چنان محتواى آیه در قلب من اثر گذاشت که، از همان ساعت، اسلام در جان من نشست، من به سراغ «ابوطالب» عموى پیامبر(صلى الله علیه وآله) رفتم و جریان را به او خبر دادم. فرمود: اى طایفه قریش از محمّد(صلى الله علیه وآله) پیروى کنید، که هدایت خواهید شد، زیرا او شما را جز به مکارم اخلاق دعوت نمى کند، سپس به سراغ «ولید بن مغیره» (دانشمند معروف عرب و یکى از سران شرک) رفتم و همین آیه را بر او خواندم، او گفت: اگر این سخن از خود محمّد(صلى الله علیه وآله) است بسیار خوب گفته و اگر از پروردگار او است باز هم بسیار خوب است».

در حدیث دیگرى مى خوانیم: پیامبر(صلى الله علیه وآله) این آیه را براى «ولید بن مغیره» خواند، «ولید» گفت: فرزند برادر دوباره بخوان! پیامبر(صلى الله علیه وآله) تکرار کرد.«ولید» گفت: اِنَّ لَهُ لَحَلاوَةً، وَ اِنَّ عَلَیْهِ لَطَلاوَةً، وَ اِنَّ أَعْلاهُ لَمُثْمِرٌ، وَ اِنَّ أَسْفَلَهُ لَمُغْدِقٌ، وَ ما هُوَ قَوْلُ الْبَشَرِ: «شیرینى خاصى دارد و زیبائى و درخشندگى مخصوصى، شاخه هایش پر بار، و ریشه هایش پر برکت است، و این گفتار بشر نیست».

در حدیث دیگر از پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: جِماعُ التَّقْوى فِى قَوْلِهِ تَعالى إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الإِحْسانِ: «مجموعه تقوا در این گفتار خدا است، که مى فرماید: خداوند به عدل و احسان فرمان مى دهد».

از احادیث بالا و احادیث متعدد دیگر به خوبى استفاده مى شود که: آیه فوق به عنوان یک دستور العمل کلى اسلامى و یکى از مواد قانون اساسى اسلام و منشور جهانى آن، همواره مورد توجه مسلمانان بوده است، تا آنجا که طبق حدیثى، هر گاه امام باقر(علیه السلام) نماز جمعه مى خواند، آخرین سخنش در خطبه نماز همین آیه بود و به دنبال آن چنین دعا مى کرد: أَللّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ یَذَّکَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّکْرى: «خداوندا! ما را از کسانى قرار ده که اندرزها را مى شنوند و به حالشان مفید است» سپس از منبر فرود مى آمد.

در روز رستاخیز آتش دوزخ با سه گروه سخن مى گوید: زمامداران، دانشمندان و ثروتمندان. به زمامداران مى گوید: اى کسانى که خدا به شما قدرت داد، اما اصول عدالت را به کار نبستید، و در این هنگام آتش آنها را مى بلعد همان گونه که پرندگان دانه کنجد را ! و به دانشمند مى گوید: اى کسى که ظاهر خود را براى مردم زیبا ساختى، اما به معصیت خدا پرداختى، سپس او را مى بلعد.و به ثروتمند مى گوید: اى کسى که خداوند به تو امکانات وسیعى بخشید و از تو خواست مختصرى از آن را انفاق کنى اماتو بخل کردى سپس او را نیزمى بلعد

احیاى اصول سه گانه عدل و احسان و ایتاء ذى القربى و مبارزه با انحرافات سه گانه فحشاء و منکر و بغى در سطح جهانى، کافى است که دنیائى آباد و آرام و خالى از هر گونه بدبختى و فساد بسازد، و اگر از «ابن مسعود» صحابى معروف نقل شده که: «این آیه جامع ترین آیات خیر و شرّ در قرآنست» به همین دلیل است.

محتواى آیه فوق ما را به یاد حدیث تکان دهنده اى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى اندازد که فرمود: صِنْفانِ مِنْ أُمَّتِى اِنْ صَلَحا صَلَحَتْ أُمَّتِى وَ اِنْ فَسَدا فَسَدَتْ أُمَّتِى: «دو گروه از امت منند که اگر اصلاح شوند امت من اصلاح مى شوند و اگر فاسد شوند، امت من فاسد مى شوند».عرض کردند: اى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) این دو گروه کیانند؟ فرمود: الفُقَهاءُ وَ الأُمَراءُ: «دانشمندان و زمامداران»!.

مرحوم «محدث قمى» در «سفینة البحار» بعد از نقل این حدیث، حدیث مناسب دیگرى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند: «در روز رستاخیز آتش دوزخ با سه گروه سخن مى گوید: زمامداران، دانشمندان و ثروتمندان. به زمامداران مى گوید: اى کسانى که خدا به شما قدرت داد، اما اصول عدالت را به کار نبستید، و در این هنگام آتش آنها را مى بلعد همان گونه که پرندگان دانه کنجد را! و به دانشمند مى گوید: اى کسى که ظاهر خود را براى مردم زیبا ساختى، اما به معصیت خدا پرداختى، سپس او را مى بلعد. و به ثروتمند مى گوید: اى کسى که خداوند به تو امکانات وسیعى بخشید و از تو خواست مختصرى از آن را انفاق کنى اما تو بخل کردى سپس او را نیز مى بلعد».(تفسیر نمونه، جلد 11، صفجه 404)


- نظرات (0)

مسئله شر

شر

مقدمه:

در مقالات پیشین به مسئله توحید، ادله اثبات و انواع آن اشاره کردیم. گفتیم توحید به معنای یگانگی باریتعالی است و این یگانگی از جنبه های گوناگونی می تواند مورد بررسی قرار گیرد که از مهم ترین آنها توحید ذاتی، توحید صفاتی، توحید افعالی و توحید عبادی است. هر یک از این مباحث را به طور جداگانه مورد بررسی قرار داده و تلاش کردیم در طی چند نوشته کوتاه ادله آن را  - تا حد امکان ساده و شفاف ـ ارائه کنیم.

بعد از فهم مبانی توحید سوال های زیادی در ذهن مخاطب نقش می بندد (که البته این خصیصه هر فرد جویای حقیقت است). یکی از این مسائل «مسئله شرور» 1 است. «مسئله شر» یکی از آن مسائلی است که مکاتب الهی با طرح آن به انکار ادلّه اثبات خداوند می پردازند و از رهگذر آن، بنیادی‏ترین آموزه‏های ادیان آسمانی؛ یعنی اعتقاد به توحید، عدالت، قدرت مطلق، علم و حکمت و حتی وجود خداوند مورد تردید قرار داده اند. به عقیده ایشان وجود شر در دنیا می‏تواند انسجام مفهوم خدا را به چالش بکشاند. ملحدان معتقدند نمی توان پذیرفت که خدا خیر تام (All - good)، علم تام (All - knowing) و قدرت تام (All - powerful) است و در عین حال شرّ در عالم وجود دارد. ایشان وجود «رنج» (suffering) در عالم را  به عنوان یکی از دلیل اثبات الحاد مورد استدلال قرار می دهند در حالی که مومنان معتقدند وجود رنج مانع ایمان به خداوند نمی شود.

ما در طول زندگی خود با شرور و بدی های فراوانی روبرو هستیم؛ وجود زلزله، سیل و آفات آسمانی، بیمارى‏ها و مصیبت ها، مرگ و میرهای ناشی از بیماری های لاعلاج، فقر و ناتوانى‏ها، دردها و رنجها، زشتى‏ ها، نابرابری ها و تبعیض ها در خلقت، جنگ ها و درندگى ‏ها و تنازع بقاء جانداران، وجود شیطان و ...  همگی مسائلی هستند که ما در زندگی خود با برخی از آنها مواجه بوده ایم. ماهیت این شرور چیست و ریشه ی آنها در کجاست؟ آیا خدایی که صاحب قدرت مطلق است، خدایی که خیر محض است، خدایی که هرگونه نقص و ضعف در او محال است، به وجود شرّ در جهان رضایت می‏دهد؟ آیا چنین خدایی نمی‏تواند از بروز این همه شرّ جلوگیری نماید؟ آیا می‏توان وجود شرور را دلیلی بر محدودیت صفات الهی دانست؟

 

تعریف خیر و شر:

شرّ به طور کلّی، چیزی است، که نوعا کسی نسبت به آن رغبت نمی‏کند. در مقابل، خیر مورد میل و علاقه همگان می‏باشد. ارسطو در تعریف خیر می گوید: «بحق گفته‏اند که خیر آن است که هر چیزی به سوی آن، گرایش دارد.» (ارسطو، اخلاق نیکوماخس، ج1، ص1). بعد از ارسطو، بیشتر فلاسفه مسلمان از تعریف او تبعیت کرده اند:

 فارابی: «خیر عبارت است از کمال وجود... و شرّ عبارت است از فقدان آن کمال» (فارابی، تعلیقات، ص49)

بوعلی سینا خیر و شر را چنین تعریف می کند: «خیر فی‏الجمله چیزی است که هر شیئی به آن اشتیاق و علاقه دارد؛ و آن وجود یا کمال وجود است. امّا شرّ امر عدمی است، که ذاتی ندارد، بلکه عدم جوهر یا عدم کمالی برای جوهراست.» (بوعلی سینا، الهیات شفا، ص355)

میرداماد: «خیر آن است که همه اشیاء بدان تمایل دارد و با آن سهمی از کمال ممکن، متحقق می‏شود.» (محمدباقر بن محمد میرداماد، القبسات، ص428)

ملاصدرا: «خیر آن است که هر چیزی به آن اشتیاق و میل دارد و در جست‏وجوی آن است.» (صدرالدین شیرازی، اسفار، ج7، ص58)

بوعلی سینا خیر و شر را چنین تعریف می کند: «خیر فی‏الجمله چیزی است که هر شیئی به آن اشتیاق و علاقه دارد؛ و آن وجود یا کمال وجود است. امّا شرّ امر عدمی است، که ذاتی ندارد، بلکه عدم جوهر یا عدم کمالی برای جوهر است.» (بوعلی سینا، الهیات شفا، ص355)

انواع شرور

در یک تقسیم کلّی می‏توان به سه نوع از شرور اشاره نمود:

‌أ. شرور طبیعی: شرور طبیعی بلایایی هستند که از طرف طبیعت بر انسان عارض می‏شوند؛ بلایایی همچون زلزله، سیل، مرض‏های کشنده، مرگ، فقر و ... که خارج از کنترل انسان بوده و او را مورد تعدید قرار می دهند.

‌ب. شرور اخلاقی: شروری که برخلاف شرور طبیعی غیر اختیاری نبوده و خود انسان بطور اختیاری مرتکب آنها می شود؛ گناهان و معاصی در این قسم قرار می گیرند؛ ظلم، خیانت، دزدی، تکبّر، آدمکشی و اعمال غیر اخلاقی دیگر.

‌ج. شرور متافیزکی: منظور از شر متافیزیکی ضعف ها و نقایص وجودی همه ما موجودات عالم (غیر از خداوند) است.  همه موجودات ممکن الوجود در مقابل کمال نامتناهی خداوند محدود بوده و هر محدودیّتی نقص و ضعف به شمار می‏آید و هر نقصی نیز مشمول شرور عالم است؛ از این‏رو، محدودیّت، فقر و امکان وجودی، شرّ محسوب می‏شود. لازم به ذکر است که در بحث شرور، این قسم از شرّ مورد بررسی قرار نمی‏گیرد؛ زیرا محدودیّت وجودی لازمه خلقت و مقتضای طبیعت هرممکن‏الوجود است و کسانی که وجود شرور را در تضادّ و یا در تناقض با وجود خداوند می‏دانند، هرگز به نقص تکوینی خود و دیگران معترض نیستند.

 

وجود شر و شبهه منتقدان به وجود خداوند

همانطور که گفتیم ملحدان تلاش کرده اند با اثبات وجود شر در عالم وجود خداوند و صفات او را زیر سوال ببرند. این معارضه از طرق گوناگونی مطرح شده است. ولی به طور کلی می توان دو محور اساسی که مورد نقد ملحدان قرار گرفته را چنین بیان نمود:

1- انکار برخی صفات الهی:  به نظر ملحدین، وجود شرور در عالَم با برخی از صفات الهی همساز نیست. یکی از این صفات قدرت لایتناهی الهی است.چگونه می‏توان میان وجود شرور و بلایا و قدرت نامتناهی خداوند جمع کرد؟ صفت دیگر خیرخواهی خداوند است؛ آیا می‏توان خداوند را خیرخواه محض نامید در حالی که به ایجاد این همه شرور و آفت‏ها نیز رضایت داده است؟ و بالاخره، یکی دیگر از صفاتی که مورد نفی قرار گرفته است علم لایتناهی خداوند متعال است؛ آیا می‏توان با وجود این همه مشکلات و مصایب، علم نامتناهی را برای خداوند ثابت کرد؟

2- انکار وجود خداوند: از سویی دیگر، ملحدین تلاش می کنند با نشان دادن تناقض منطقی میان وجود خداوند و وجود شرور اصل وجود خداوند را زیر سوال ببرند. از آنجا که به نظر ایشان وجود خداوند و وجود شرور غیرقابل جمع هستند، و از طرفی وجود شرور در عالم بدیهی است، بنابراین، انکار وجود خداوند امری بدیهی است.

اکنون تا حدودی با انتقاد ملحدین آشنا شده ایم. روشن است که برای هر دینداری پاسخ به این انتقادات حیاتی است. در این نوشته هدف ما تنها تقریر شبهه با بیانی ساده است و در نوشته های بعدی تلاش می کنیم پاسخ هایی که به این شبهه داده شده را مورد ارزیابی قرار دهیم.

 


منابع:

1. ارسطو، اخلاق نیکوماخس، ترجمه محمدحسن لطفی، طرح نو، 1385

2. فارابی، تعلیقات، نشریه نسخه های خطی كتابخانه مركزی دانشگاه تهران.

3. بوعلی سینا، الهیات شفا، ترجمه دادجو، انتشارات امیرکبیر، 1388

4. محمدباقر بن محمد میرداماد، القبسات، انتشارات دانشگاه تهران-دانشگاه مک گیل

5. الحکمة المتعالیه فی الاسفار الاربعة، محمدبن ابراهیم صدرالدین شیرازی، بنیاد حکمت صدرا، 1383

برای مطالعه ی بیشتر:

1. توحید، متفكر شهید ،استاد مرتضی مطهری، چاپ اول : 12 اردیبهشت 1373 ،ناشر : انتشارات صدرا

2. محمدرضایی، محمد، الهیات فلسفی، قم، بوستان کتاب، 1383

3. عبدالله جوادی آملی، تبیین براهین اثبات خدا (قم، اسراء، 1375)

4. جعفر سبحانی، مدخل مسائل جدید در علم کلام  (قم، موسسه امام صادق(ع))

5. آموزش فلسفه، محمد تقی مصباح یزدی، تهران، انتشارات امیرکبیر 


- نظرات (0)

فاصله بین خیر و شرّ

فاصله بین خیر و شرّ(پاسخها به مسئله شر)

در مقالات قبل، به مسئله شر اشاره کردیم و گفتیم که دینداران باید برای این مسئله پاسخ مناسبی داشته باشند. برخی از پاسخ های این مسئله سعی داشت که اصل توحید را نقض کرده تا بتواند پاسخی به این مسئله ارائه کند. همانطور که گفتیم، این پاسخ مورد قبول اندیشمندان دینی قرار نمی گیرد چرا که بنیادی ترین اصل ادیان توحیدی (اصل توحید) را زیر سوال می برد. به همین دلیل، اندیشمندان دینی در صدد بر آمدند تا پاسخ مناسبی به این مسئله دشوار بدهند. در ادامه مباحث به این پاسخ ها اشاره خواهیم کرد.

 

نظریه نیست انگاری شر

«نظریه نیستی‏انگاری شرّ» نخستین پاسخ در این زمینه است که تلاش می کند با حفظ اصل توحید به این شبهه پاسخ گوید، و به همین دلیل مورد توجه فلاسفه و حکمای اسلامی قرار گرفته است. این پاسخ از ابتکارات افلاطون، حکیم نامدار یونان باستان، است، و همانطور که گفته شد به دلیل مزیت هایی که داشت، مورد پذیرش بسیاری از متفکران، از جمله برخی از فلاسفه و اندیشمندان اسلامی قرار گرفت.

افلاطون و به تبع آن فلاسفه مسلمان، برای حل مسئله به انکار واقعی بودن شرور پرداخته اند یعنی معتقدند چیزی به نام شرّ واقعیت ندارد و عالم سرتاسر خیر و نیکی است. در واقع این عده بر خلاف گروه پیشین (قائلین به ثنویت)، سعی در اثبات توحید و انکار شرور دارند. برای فهم راه حل حکما باید به دو نکته اساسی توجه کرد؛ نخست اینکه میان خیر و شر تفکیک روشنی وجود ندارد(برخلاف قائلین به ثنویت)، دوم اینکه در عالم همیشه خیرات بر شرور غلبه دارد، سوم اینکه، هر شرّی در نهایت خیری به دنبال خود خواهد داشت. به نظر فلاسفه، شر ازنیستى برمى‏خیزد نه از هستى؛ برای مثال، مرگ چیزی نیست جز فقدان حیات است، فقر همان نبود ثرت و ضعف و ناتوانی عدم توانایی در انسان است. بنابراین، وجود خیر محض است و شر همان عدم و نیستی است. این سخن دقیقاً در برابر  سخن قائلین به ثنویت بود که قائل بودند موجودات عالم به دو بخش خیر و شر تقسیم پذیرند. حال اندکی به لازمه این قول فلاسفه توجه کنید که «نسبت مبان خیر و شر همانند نسبت میان وجود و عدم است».

آیا تا کنون برای شما این سوال طرح شده است که چرا خداوند عدم را خلق کرده است؟!  اصلا تا به حال فکر کرده اید که عدم چیست؟ عدم چیزی جز عدم الوجود نیست پس در واقع عدم یک امر ذهنی است که در عالم واقع عینیتی ندارد. و چون چیزی به نام عدم (هیچی) در عالم خارج وجود ندارد، پس نمی توان آن را مخلوق خدا دانست. ذهن ما موجودات عالم (که همگی مخلوق خدا هستند) را درک می کند و از مقایسه نبود آن موجودات در عالم ذهن مفهوم عدم را استخراج می کند. در مورد شرور نیز که اموری عدمی هستند ماجرا از همین قبیل است. شرور از سنخ موجودات عالم نیستند که برای آنها نیازی به خالق  و مبدأ جداگانه ای باشد (آنگونه که قائلین به ثنویت معتقد بودند).

به نظر فلاسفه، از آنجا که خداوند خیر محض است امکان ندارد که شر از خداوند صادر شود.  به عبارت دیگر، از سویی معتقدند، شر از افعال خدا نیست، و از سوی دیگر معتقدند هر آنچه در عالم رخ می دهد فعل خداست. نتیج? این دو اعتقاد این است که اولاً شرور را عدمی و ثانیاً انها را نسبی بدانیم.

این یك توهم است كه ماده باشد ولى قابلیت قبول تضاد و تزاحم‏نداشته باشد و یا باشد و در هر شرایطى قابلیت هر صورتى را داشته باشد همچنانكه یك توهم محض است كه حقایق و صور عالم وجود داشته باشند ولى‏میان آنها تضاد و تزاحم وجود نداشته باشد لازمه هستى طبیعت مادى یك‏سلسله نقصانات و فقدانات و تضادها و تزاحمها است پس یا باید این جهان‏نباشد تا موضوع از اصل منتفى گردد و یا باید مقرون بهمین فقدانات و نقصانات‏و تزاحمها باشد

به طور کلی شرور دو قسم هستند؛

1- شرور عدمی؛ این دسته از شرور به دلیل اینکه عدمی هستند نیاز به مبدأ ندارند، بنابراین اصلاً به خداوند منتسب نمی شوند.

2- شرور وجودی؛ این دسته از شرور به خودی خود شر محسوب نمی شوند بلکه از آنجا که باعث پیدایش شرور در عالم می شوند در دسته شرور به شمار می آیند. پدیده‌های طبیعی مثل زلزله، سیل و طوفان و ... به خودی خود شر محسوب نمی شوند. اینها حوادثی طبیعی هستند که گاهی در چارچوب طبیعت وجود آنها ضروری و لازم می نماید. اما این حوادث به دلیل اینکه باعث مرگ و میرهای گسترده در میان موجودات عالم می شوند باعث بوجود آمدن شر در عالم هستند. بنابراین این دسته از حوادث ذاتاً شر محسوب نمی شوند.

فاصله بین خیر و شرّ(پاسخها به مسئله شر)

منظور فلاسفه اسلانی از عدمی بودن شرور دسته نخست است و برای دسته دوم نظریه «نسبی انگاری شرور» را مطرح می کنند. نظریه نسبی انگاری شرور می گوید، برخی امور در عالم هست، که فی نفسه شر محسوب نمی شوند، ولی منشاء برخی شرور در عالم هستند. بنابراین، صفت شر بودن برای این امور نسبی است (صفات نسبی صفاتی هستند که ذات موضوع مستلزم چنین اوصافی نیست، بلکه موضوع در مقایسه با موضوعی دیگر، متّصف به آن وصف می‏شود.) و نه حقیقی. این نظریه می گوید؛ تنها صفات حقیقی در عالم نیاز به خالق دارد و نه صفات نسبی. و از آنجا که شر بودن برای این امور نسبی محسوب می شود نیازی به خالق در این صفات نیست. از انجا که عالم طبیعت عالم تزاحم و تضاد میان عناصر است، لذا به دلیل اینکه در پایین‌ترین مرتبه وجود قرار دارد، نقایص و کاستی‌های بسیاری در آن وجود دارد. این نقایص و کاستی‌ها از خداوند صادر نشده اند بلکه لازمه ذاتی عالم ماده است. هدف خداوند از خلق عالم، خلق خوبی‌های عالم بوده است، اما از آنجا که بدی‌ها لازمه ذاتی عالم طبیعتند، انفکاک خوبی‌ها از بدی‌ها غیرممکن است. استاد مطهری در این زمینه می گویند:

«این یك توهم است كه ماده باشد ولى قابلیت قبول تضاد و تزاحم‏نداشته باشد و یا باشد و در هر شرایطى قابلیت هر صورتى را داشته باشد همچنانكه یك توهم محض است كه حقایق و صور عالم وجود داشته باشند ولى‏میان آنها تضاد و تزاحم وجود نداشته باشد لازمه هستى طبیعت مادى یك‏سلسله نقصانات و فقدانات و تضادها و تزاحمها است پس یا باید این جهان‏نباشد تا موضوع از اصل منتفى گردد و یا باید مقرون بهمین فقدانات و نقصانات‏و تزاحمها باشد» (مجموعه آثار، ج 6، ص 927).

سوال: ممكن است گفته شود که چرا عالم طورى آفریده نشد كه بجاى نیستى‏ ها، هستى ‏ها و بجاى فقدانات، كمالات آفریده نشده است. چرا عالم به گونه ای آفریده نشده است که جهان سراسر نیکی و خیر باشد؟ درواقع، اشكال در نیافریدن خوبى‏ها است، برای مثال، بجاى مرگ حیات دائم وبجاى فقر و ناتوانى ثروت و قوت و بجاى زشتى زیبائى و بجاى مصیبتها ورنجها و دردها خوشیها و لذتها و بجاى نابرابرى‏ها برابرى‏ها نیافریدبدیهى است كه عدمى بودن شرور براى پاسخ به این شبهه كافى نیست (همان).

پاسخ: علاوه بر پاسخی که پیشتر به آن اشاره کردیم؛ «تفکیک ناپذیری شرور از خیرات»، اکنون به پاسخ دیگری اشاره می کنیم و آن «غلبه خیرات بر شرور» است. به نظر فلاسفه اسلامی، جانب خیرات‏حقایق این عالم بر جانب شرور آن غلبه دارد. برای مثال، وجود آتش در طبیعت منشاء خیرات زیادی است که وجود برخی آتش سوزی های منجر به مرک و نیستی، در مقابل آن خیرات، ناچیز محسوب می شود. از نظر عقلی نیز، منع خیر كثیر براى دفع شر قلیل‏ خود شر كثیر محسوب می شود. عمر خیام در این باره چنین می گوید:

«مثلاً در سیاهی هزار خیر و یک شرّ وجود دارد و خودداری از آفریدن هزار خیر به جهت آنکه لازمه آن یک شرّ است خود شرّی است بزرگ.» (تحلیل شخصیت خیام، به نقل از محمدتقی جعفری، ص274)

بنابراین، به دلیل غلبه خیرات کثیر خداوند از شر قلیل که لازمه وحود ماده است صرفنظر می کند. نمی‏توان گفت خداوند می‏توانست عالَم را به گونه‏ای خلق نماید که هیچ شرّی در آن نباشد، بلکه خیر محض باشد؛ زیرا وجود شرّ لازمه این عالم مادی است.

منابع:

1. عمر بن ابراهیم خیامی، رساله تتمة الکون و التکلیف، به نقل از: محمدتقی جعفری، تحلیل شخصیّت خیام، تهران، مؤسسه کیهان، 1365 ش

2. متفكر شهید استاد مرتضی مطهری، آشنایی با علوم اسلامی، جلد ششم، (چاپ ششم: تابستان 1368، انتشارات صدرا)

3. آموزش فلسفه، محمد تقی مصباح یزدی، تهران، انتشارات امیرکبیر 


برای مطالعه بیشتر:

1. توحید، متفكر شهید ،استاد مرتضی مطهری، چاپ اول : 12 اردیبهشت 1373 ،ناشر : انتشارات صدرا

2. محمدرضایی، محمد، الهیات فلسفی، قم، بوستان کتاب، 1383

3. عبدالله جوادی آملی، تبیین براهین اثبات خدا (قم، اسراء، 1375)

4. جعفر سبحانی، مدخل مسائل جدید در علم کلام  (قم، موسسه امام صادق(ع))

5. آموزش فلسفه، محمد تقی مصباح یزدی، تهران، انتشارات امیرکبیر 

6. جعفر سبحانی تبریزی، منشور عقاید امامیه، انتشارات امام صادق (ع)، 1385



- نظرات (0)

فقرزیاد میشود

روش سلوکی و تربیتی آیت الله بهجت(ره)

پیش بینی آیت ‌الله بهجت از زیاد شدن فقر در جامعه!

قرض در لغت به معنای قطع کردن با دندان می باشد، بنابراین قرض نوعی از قطع کردن و جدا کردن است.

زمانی گفته می شود فردی به فرد دیگر قرض داده است یعنی مالی را که او می طلبد از خود جدا نموده و به او عطا کند. (طبرسی، ابی علی الفضل بن الحسین، مجمع البیان، ج 2، ص 606)

در اصطلاح فقهی، قرض آن است که کسی مال خود را به دیگری تملیک کند، البته بدین صورت که قرض گیرنده نسبت به ادای خود آن مال یا مثل آن و یا قیمت آن ضامن شود و تعهد نماید. (امام خمینی، تحریر الوسیله، ج 1، ص 652)

قرض‌ الحسنه تركیبی از قرض و صفت حسن است كه در مقابل قرض ربوی قرار دارد و مالی است كه بدون دریافت هیچ اضافه و سودی به طرف دیگر واگذار می ‌شود كه دیگری از آن استفاده كند و در وقت مشخص آن را برگرداند.

آیاتی که در آنها عنوان «قرض حسن» مشاهده می شوند، عبارتند از: بقره / 245، مائده/ 12، حدید/ 11 و 18، تغابن/ 17، مزمل/ 20، اما اینکه بتوان از طریق این آیات مطلوبیت قرض الحسنه را ثابت نمود مورد بحث است. 
با توجه به روایتی که معصوم علیه السلام از وام دادن به مومن تعبیر به «قرض حسن» می کند، ممکن است نتیجه گرفت که آیات مزبور ناظر بر «قرض الحسنه» نیز می باشند.

اما با توجه به آنچه که از روایات به دست می آید می توان گفت که قرض دادن به مومن امری مشروع و پسندیده است. البته ظاهر بعضی روایات که در مورد قرض گرفتن وجود دارد، دال بر این است که «قرض گرفتن» امر پسندیده ای نیست.

 

انگیزه قرض دادن هایمان چیست؟

از آنجا که قرض دهنده برای مدتی از تصرف مال خود چشم پوشی می کند و در مقابل هم توقع دریافت هیچ گونه سودی ندارد، لذا اولین سوالی که در ذهن می آید این است که انگیزه این رفتار اقتصادی چیست؟

با توجه به مضامین روایات اخذ هر گونه مبلغی فراتر از اصل مال، اگر چه با عناوینی همچون کارمزد، خسارت تاخیر تادیه و جبران کاهش ارزش پول باشد که از جهت حقوقی و فقهی نیز هیچ مشکلی ندارد، قرض را از قرض الحسنه دور می نماید

انگیزه های احتمالی قرض دهنده عبارتند از: 1- پاداش اخروی 2- کسب اخلاق پسندیده (دوری از بخل) (مجلسی، محمدباقر، مرآة العقول، ج 19، ص 424، ح 47) 3- تعاون و همیاری (قبانچی، حسین السیدعلی، شرح رسالة الحقوق، اسماعیلیان، ج 2، ص 270) 4- پس انداز 5- کسب جایزه.

انگیزه اول صرفا اخروی و انگیزه دوم و سوم معنوی و انگیزه چهارم و پنجم صرفا مادی است، اما در مورد قرض گیرنده همچنان که گفته شد، قرض گرفتن یک امر ناپسندی است، مگر آنکه در جهت رفع یکی از نیازهای ضروری [تکوینی همچون نیاز به مسکن یا ازدواج، تشریعی مانند حج و یا اجتماعی مانند رعایت شان فرد در جامعه] از آن استفاده شود.

با توجه به مطالب فوق دو مشخصه مهم قرض الحسنه یعنی «داشتن انگیزه معنوی یا اخروی برای قرض دهنده» و نیز «صرف آن در جهت رفع نیاز ضروری قرض گیرنده» نمایان می شود.

علاوه بر این، باید در نظر داشت که با توجه به مضامین روایات اخذ هر گونه مبلغی فراتر از اصل مال، اگر چه با عناوینی همچون کارمزد، خسارت تاخیر تادیه و جبران کاهش ارزش پول باشد که از جهت حقوقی و فقهی نیز هیچ مشکلی ندارد، قرض را از قرض الحسنه دور می نماید.

 

مصداق قرض ممنوع و ناپسند

از مصداق های قرض ممنوع و ناپسند در روایات این است که انسان برای برآوردن نیاز غیر ضروری قرض کند و قرض به گونه ای بر او غلبه کند که اطمینان داشته باشد نمی توان آن را ادا کند.

قرض الحسنه

رابطه قرض الحسنه و صدقه

در هر دو نوعی تعاون و یاری و ایثار و از خود گذشتگی مشاهده می گردد. هر دو ابزارهایی جهت رفع نیاز نیازمندان می باشند.

نیازمندان به دو قسم تقسیم می شوند، گروه اول افرادی هستند که امید به باز پرداخت در وقت معین را ندارند. گروه دوم افرادی می باشند که به دلیل برخورداری از بعض امکانات، اطمینان به باز پرداخت دارند. فرهنگ اسلامی قرض الحسنه را بهترین ابزار در مورد گروه دوم می داند. مطابق آنچه در روایات ذکر شده است قرض الحسنه در رفع فقر حقیقی و پنهان جامعه مناسب ترین ابزار است. (ابراهیمی، محمدحسین، ربا و قرض، ص 126)

 

نکته ای قابل تأمل...

در اوایل انقلاب، قرض ‌الحسنه‌ ها خیلی زیاد بود. امّا بعضی رفتند، پول‌ هایشان را از قرض ‌الحسنه ‌ها برداشتند و در بانک‌ ها برای سود دهی گذاشتند و توجیه هم کردند که از سودش بر می ‌داریم، به دیگران می ‌دهیم، از همان آن زمان بود که این کارها شروع شد و این مطالب به وجود آمد.

آیت‌الله العظمی بهجت فرمودند: از این به بعد فقر در جامعه زیاد می‌شود و همان هم شد.

 

قرض دادن، نوعی معامله کردن با خداست

در آیاتی از قرآن كریم به قرض اشاره شده است و در تمامی آیاتی كه به قرض اشاره شده، طرف قرض خداوند متعال است و در هیچ یك از آنها گفته نمی‌شود كه قرض به شخصی داده شود، بلكه همه آیات به قرض دادن به خدا اشاره دارند و دلیل این امر آن است كه قرض ‌الحسنه با كیفیتی كه گفته شد، جز با نیت الهی و برای رضای خدا صورت نمی‌گیرد، زیرا هیچ سود مادی در آن در نظر گرفته نمی ‌شود.

در آیه 111 سوره توبه به صراحت ذكر شده است كه خداوند اموال و جان‌های انسان‌ها را در مقابل بهشت معامله می‌ كند و در آیاتی كه به قرض اشاره شده است، عملاً گفته می ‌شود كسی كه قرض می ‌دهد، در حال معامله با خداست.

بر اساس آیه شریفه «مَن ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیُضَاعِفَهُ لَهُ وَلَهُ أَجْرٌ كَرِیمٌ» (حدید/۱۱)، گیرنده قرض خداست و علت آن روشن است.

در تمامی آیاتی كه به قرض اشاره شده، طرف قرض خداوند متعال است و در هیچ یك از آنها گفته نمی‌شود كه قرض به شخصی داده شود، بلكه همه آیات به قرض دادن به خدا اشاره دارند و دلیل این امر آن است كه قرض ‌الحسنه با كیفیتی كه گفته شد، جز با نیت الهی و برای رضای خدا صورت نمی‌گیرد، زیرا هیچ سود مادی در آن در نظر گرفته نمی ‌شود

در آیه دیگری از سوره حدید تقریباً همین معنا مطرح شده است: «إِنَّ الْمُصَّدِّقِینَ وَالْمُصَّدِّقَاتِ وَأَقْرَضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا یُضَاعَفُ لَهُمْ وَلَهُمْ أَجْرٌ كَرِیمٌ» (حدید/۱۸).

در سوره بقره آمده است كه «مَّن ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا كَثِیرَةً وَاللّهُ یَقْبِضُ وَیَبْسُطُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» (بقره/۲۴۵).

مورد دیگر در سوره مائده آمده است كه «وَلَقَدْ أَخَذَ اللّهُ مِیثَاقَ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَبَعَثْنَا مِنهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیبًا وَقَالَ اللّهُ إِنِّی مَعَكُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاَةَ وَآتَیْتُمُ الزَّكَاةَ وَآمَنتُم بِرُسُلِی وَعَزَّرْتُمُوهُمْ وَأَقْرَضْتُمُ اللّهَ قَرْضًا حَسَنًا لَّأُكَفِّرَنَّ عَنكُمْ سَیِّئَاتِكُمْ وَلأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ فَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِیلِ» (مائده/۱۲).

در سوره تغابن نیز قرض ‌الحسنه مورد اشاره قرار گرفته است. در این آیه آمده است كه «إِن تُقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا یُضَاعِفْهُ لَكُمْ وَیَغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ شَكُورٌ حَلِیمٌ» (تغابن/۱۷).

در آیه دیگری آمده است كه «...وَأَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنفُسِكُم مِّنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِندَ اللَّهِ هُوَ خَیْرًا وَأَعْظَمَ أَجْرًا وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ» (مزمل/۲۰).

جالب است كه در تمام این موارد، صحبت از معامله با خداست.

در آیه شریفه «إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُوْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ ...» (توبه/۱۱۱) به صراحت ذكر شده است كه خداوند اموال و جان‌های انسان‌ ها را در مقابل بهشت معامله می‌كند.

در آیاتی كه به قرض اشاره شده است، عملاً گفته می ‌شود كسی كه قرض می ‌دهد، در حال معامله با خداست، زیرا عملاً سودی از اشخاص نمی ‌گیرد.




- نظرات (0)

تفسیری که عمل به آن آتش است

تفسیر

تفسیر به رأی، تفسیری است که شخص، بدون توجه به احادیث و تفاسیری که از طرف معصومین (علیهم السلام) پیرامون آیات قرآن رسیده و بدون توجه به آیات دیگر قرآن (عام و خاص، مطلق و مقید، ناسخ و منسوخ) یا بدون تسلط بر علم تفسیر (یا علم مربوط به تفسیر)، تنها با در نظر گرفتن پیش فرض هایی که در ذهن خود دارد، به تحلیل و تفسیر پیرامون آیات قرآن پرداخته و در صدد آن باشد که عقاید خود را به قرآن مستند نماید.


تفسیر در لغت و اصطلاح به چه معنا است؟

تفسیر - مصدر باب تفعیل - از ماده «فسر»، جمع آن «تفاسیر» در لغت، به روشن کردن و توضیح دادن مطلب و کشف نمودن آمده است.

برخی نیز گفته‌اند: تفسیر، روشن کردن و کشف نمودن مراد و مقصود از لفظ مشکل است. (لسان العرب، ج 5، ص 55)

در اصطلاح؛ تعریف ‌های گوناگونی از علم تفسیر، ارائه شده است، از جمله تعریف زرقانی در مناهل العرفان که گفته است: «علم یبحث فیه عن القرآن من حیث دلالته على مراد اللّه تعالى بقدر الطّاقة البشریة»؛ تفسیر، علمی است که در آن به توان بشری از احوال قرآن از آن جهت که بر مراد خداوند متعال دلالت دارد، بحث می‌شود.

 

فرق بین تفسیر به رأی (که تفسیر به فکر و گمان شخصی است) و تفسیری که در آن از یک نظر روشنفکرانه (خبر واحد موثق) استفاده شده است چیست؟

نخست چند نکته را که در رسیدن به پاسخ کمک می کند، متذکر می شویم.

یک. بیشتر آیات قرآن برای فهم عموم مردم نازل شده است؛ از این جهت فهم عموم مردم از ظاهر آیات الهی حجت است و به همین دلیل است که اصولیون قائل به حجیت ظهورات قرآن شده اند.

دو. البته، آیات خاص و ویژه ای نیز در قرآن وجود دارد که فهمیدن و فهماندن آن بر عهده پیامبر و راسخان در علم گذاشته شده است که بدون کمک و مساعدت آنها درک این دسته از آیات الهی ناممکن است.

سه. در قرآن عام و خاص، مطلق و مقید، ناسخ و منسوخ وجود دارد که برای درک دقیق آن ناگزیر باید بر آیات قرآن احاطه داشت تا مبادا بر اساس مطلق، عام یا منسوخ حکم نمود.

(غیر از ائمه علیهم السلام) کسانی می توانند مفسر واقعی قرآن باشند که اولاً: به علم تفسیر و علومی که در ارتباط با تفسیر است اطلاع کافی داشته باشند. ثانیاً: اگر پیرامون آیه ای تفسیر مأثوری از ائمه داریم مخالف آن تفسیر نکرده باشند. ثالثاً بر اساس فرضیه های از پیش تعیین شده تفسیر ننمایند

چهار. برخی دانش ها گرچه رابطه مستقیمی با تفسیر قرآن ندارند، اما رابطه مقدمی دارند به گونه ای که بدون آنها نمی شود به تفسیر و تحلیل آیات قرآن پرداخت؛ مانند: علم صرف و نحو، معانی و بیان، لغت و ... پس مفسر باید در تمام علومی که در فهم بهتر قرآن دخالت دارد تبحر داشته باشد.

با توجه به نکاتی که بیان شد به پاسخ سۆال می پردازیم.

 

تفسیر به رأی و نیندیشیدن

منع از تفسیر به رأی، به معنای جمود و نیندیشیدن و ... نیست؛ زیرا قرآن کریم انحراف گروهی را در عدم تدبر در قرآن می داند و عده ای را که تدبّر و تفکر نمی نمایند مورد مذمت قرار داده است، چنانچه می فرماید: "أَفَلَا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا ". آیا به آیات قرآن نمى‏ اندیشند؟ یا [مگر] بر دل هایشان قفل هایى نهاده شده است؟ (محمد، 24)

همچنین خداوند متعال، عده ای که موضوعات جدید را از قرآن استنباط می نمایند، مورد مدح و ستایش قرار داده و فرموده: "لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنبِطُونَهُ مِنْهُمْ" قطعاً از میان آنان كسانى‏اند كه [مى‏توانند درست و نادرست‏] آن را دریابند. (نساء، 83) (تفسیر اثنا عشری، ج 1، ص 10)

و در آیه دیگر می فرماید: آیا درباره قرآن نمی ‌اندیشند؟! اگر از سوی غیر خدا بود، اختلاف فراوانی در آن می‌یافتند.(نساء، 82)

آغاز مسابقات قرآن، عترت و نماز دانش آموزی آذربایجان غربی در خوی و نقده

خداوند در این آیه شریفه، علت انحراف و ضلالت مشرکان را عدم تدبر و اندیشه در قرآن معرفی می کند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) در غدیر خم در حجة الوداع به مردم فرمود: "ای مردم، در قرآن دقت و اندیشه کنید، و آیات آن را بفهمید، و به محکمات قرآن نظر کنید و به دنبال متشابه آن نروید. (طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ج 1، ص 60؛ ص 400)

از این رو قرآن و روایات، مردم را به اندیشه، تدبر و تفکر در قرآن تشویق می نمایند که بی گمان از این (اندیشه و تدبر)، تحلیل و تفسیر قرآن نیز بر خواهد خواست.

اما تفسیر به رأی، که مورد نکوهش پیشوایان دین قرار گرفته، تفسیری است که شخص، بدون توجه به احادیث و تفاسیر و اصول کلی مرتبط با آیات قرآن، و بدون توجه به آیات دیگر (عام و خاص، مطلق و مقید، ناسخ و منسوخ)، تنها با در نظر گرفتن پیش فرض هایی که در ذهن خود دارد به تحلیل و تفسیر پیرامون آیات قرآن پرداخته و قصد مستند نمودن عقاید خود به قرآن را دارد.

چنین تفسیری مورد پذیرش اسلام نبوده و بیان شده که هر فردی درباره قرآن سخنی بدون دانش بگوید، جایگاهش آتش خواهد بود. (صدوق، التوحید، ص 91)

برخی دانش ها گرچه رابطه مستقیمی با تفسیر قرآن ندارند، اما رابطه مقدمی دارند به گونه ای که بدون آنها نمی شود به تفسیر و تحلیل آیات قرآن پرداخت؛ مانند: علم صرف و نحو، معانی و بیان، لغت و ... پس مفسر باید در تمام علومی که در فهم بهتر قرآن دخالت دارد تبحر داشته باشد

بنابراین و با توجه به نکاتی که بیان داشتیم، می توان چنین ارزیابی نمود که اگر کسی به دلخواه خود به تفسیر قرآن بپردازد، در حالی که در علم تفسیر و علوم مربوط به آن؛ مانند: علم اصول، لغت، نحو، حدیث و ... تبحر نداشته باشد، از خدا فاصله گرفته و به فرموده پیامبر(صلی الله علیه و آله) جایگاه خود را در آتش فراهم ساخته است، (کسی که قرآن را تفسیر به رأی نماید جایگاهش پر از آتش باد.) (رازی، فخرالدین ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج 7، ص 148)

اما تفسیر روشنفکرانه ای که مبتنی بر اصول و موازین دینی باشد، تفسیر به رأی به شمار نمی آید.

یکی از این اصول، دقت در روایات به جای مانده از معصومان است؛ چون خداوند برای مسّ قرآن طهارت را شرط می داند "لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُون" (واقعه، 79) و این اعم از مس ظاهری و باطنی است؛ یعنی همان طور که مس ظاهر قرآن نیاز به طهارت ظاهری دارد، همچنین مس و رسیدن به باطن قرآن نیز نیاز به طهارت باطنی دارد و هر چه طهارت بیشتر باشد رسیدن به حقیقت قرآن بیشتر است از این رو؛ چون ائمه(علیهم السلام) پاک و معصوم از گناه و دارای طهارت کامل روح هستند، (" إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَكُمْ تَطْهِیرًا") (احزاب، 33)

پس آنان بهترین مفسران قرآن، بلکه حقیقت آن و قرآن ناطق اند.

نتیجه این که:

(غیر از ائمه علیهم السلام) کسانی می توانند مفسر واقعی قرآن باشند که؛

اولاً: به علم تفسیر و علومی که در ارتباط با تفسیر است اطلاع کافی داشته باشند.

ثانیاً: اگر پیرامون آیه ای تفسیر مأثوری از ائمه داریم مخالف آن تفسیر نکرده باشند.

ثالثاً بر اساس فرضیه های از پیش تعیین شده تفسیر ننمایند.


منابع:

لسان العرب، ج 5

رازی، فخرالدین ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج 7

صدوق، التوحید

طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ج 1


- نظرات (0)

چرا عده ای با قرآن مومن می شوند و عده ای نه

خدا

میزان ایمان فرد به معتقدات، برابر با میزان پذیرش موعظه است. فرد با شنیدن موعظه، بین باورهایش و موعظه تناسب برقرار می‌ کند و به میزان باورش آن را می‌ پذیرد.

بیشتر رفتارهای آدمی بر مبنای اعتقادی او شکل می‌گیرد. مبانی اعتقادی فرد، توجیه ‌گر و دلیل رفتار و عملکرد فرد هستند. دو نفر با مبانی متفاوت نمی‌ توانند در یک مسئله به توافق برسند مگر اشتراک مبانی بیابند و با آن به طرح ریزی مسئله بپردازند.
زمانی ‌که دو نفر مبانی مشترک در یک زمینه دارند؛ تفکر، سخن و رفتارشان مورد قبول یکدیگر است. پس زمانی سخن پذیرفته می ‌شود که بر اساس مبنای عملکرد فرد باشد. مثلا فردی که مبنای عملکردش براساس منفعت است، سخنانی که برایش منفعت دارند را می ‌پذیرید و از آن ‌ها بهره می‌ برد.
موعظه در حیطه دین پایه گذاری شده است و یک روش هدایتی دینی است. پایه گذاری و مبنای دین براساس ایمان است.

اولین قدم در دین، باورمندی به معتقدات آن است. تمامی محتوای موعظه براساس این مبنا پایه‌گذاری و طرح ریزی شده است. 
زمانی فرد موعظه را می ‌پذیرد که مبانی ساختار وجودی موعظه که باورمندی مقدماتی دین است را پذیرفته باشد. کسانی که این مبانی را پذیرفته باشند، به عنوان مومنین شناخته می‌شوند.

پس مومنین دارای اشتراک مبنایی با محتوای موعظه هستند به همین دلیل در آیات قرآن موعظه برای مومنین آمده است و پذیرش توسط این گروه صورت می‌گیرد.

می‌ توان گفت مومن در ابتدا نیت می‌ کند، همان نیت را در ذهن تصویر می‌ کشد و سپس آن را تصدیق می‌ کند و به میزان باور خود، حکم به لزوم انجام آن می ‌دهد. هر میزان باور در فرد بیشتر باشد در پذیرش موعظه و انجام آن کوشاتر می‌ شود.
به بیان دیگر مومن، سخنی را می ‌شنود، با معتقدات و باورهای خود می‌ سنجد؛ اگر مطابق با آن‌ ها باشد، می ‌پذیرد و اگر نباشد قبول نمی ‌کند و چون موعظه گونه ای یادآوری همان باورهاست، برای انسان مومن آشناست و آن را راحت ‌تر می ‌پذیرد و هر ‌چه ایمانش قوی‌تر باشد، بر اطمینان قلبی ‌اش افزون ‌تر می‌ گردد و آرامش بیشتری دارد؛ بنابر این نسبت به موعظه واکنش بهتری نشان می ‌دهد تا از فواید آرامش قلبی بهره‌مند شود.

اگر فرد ترس از عذاب یا شوق به بهشت نداشته باشد، نمی ‌تواند کاری که برایش سختی و خستگی و دشواری دارد را تحمل کند. پس باور به معاد لازمه پذیرش موعظه است تا فرد به خاطر ترس از عذاب، از گناه دوری کند و اشتیاق رسیدن به بهشت، محرکی برای انجام اعمال صالح شود

میزان ایمان فرد به معتقدات، برابر با میزان پذیرش موعظه است. فرد با شنیدن موعظه، بین باورهایش و موعظه تناسب برقرار می‌ کند و به میزان باورش آن را می‌ پذیرد.
علاوه بر آن، به دلیل این‌ که محتوای موعظه، هدایت فرد است نیازمند به باورهای الهی است که در قرآن متعلقات این باور در آیه "ذلِكَ یُوعَظُ بِهِ مَنْ كانَ مِنْكُمْ یُوْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ" (طلاق، 2) معرفی شده است، طبق این آیه مخاطب برای پذیرش موعظه نیازمند به داشتن ایمان به خداوند و معاداست.

 

سوالی که اینجا مطرح می ‌شود این است چرا از تمامی آن‌ چه در قرآن به عنوان متعلق ایمان آمده است، تنها این دو برای موعظه ‌پذیری انتخاب شده است؟

در جواب می‌ توان گفت زمانی که محتوای موعظه در بردارنده امر و نهی، وعده و وعید است باید فرد باور داشته باشد که روزی می‌ رسد که بهمحاسبه اعمال او برمی‌ خیزند و این وعده و وعیدها به تحقق می ‌رسد.

اگر فرد ترس از عذاب یا شوق به بهشت نداشته باشد، نمی ‌تواند کاری که برایش سختی و خستگی و دشواری دارد را تحمل کند. پس باور به معاد لازمه پذیرش موعظه است تا فرد به خاطر ترس از عذاب، ازگناه دوری کند و اشتیاق رسیدن به بهشت، محرکی برای انجام اعمال صالح شود.
از آن ‌جایی ‌که باور به معاد، باور به غیب است که هنوز رخ نداده است، پذیرش امور حسی همواره برای انسان ساده‌تر است ولی وجه تمایز مومنان پذیرش امور غیبی است.

مومنین دارای اشتراک مبنایی با محتوای موعظه هستند به همین دلیل در آیات قرآن موعظه برای مومنین آمده است و پذیرش توسط این گروه صورت می‌گیرد

پذیرش غیب نیازمند باوری عمیق به گوینده آن است. معاد از امور غیبی است که تنها به میزان باور ما به خدا و رسولش بستگی دارد.
وقتی فرد به واعظ خود حس اعتماد داشته باشد و احساس کند هر آن‌ چه او می ‌گوید به نفع خودش است در این حال است که فرد با کمال میل آن را می ‌پذیرد.
همچنین باید در نظر داشت که ایمان به خدا و آخرت دو امر کلی است که شامل ریز موضوع می‌ شود زمانی که فردی موعظه می‌ شود باید فرد نسبت به مبانی خاص آن موضوع، ایمان قلبی داشته باشد. به طور مثال زمانی که درباره رزق وعظ می ‌شود، باید نسبت به رازق بودن خدا ایمان داشته باشد تا بتواند مواعظی که براساس آن است بپذیرد و گرنه نمی ‌تواند قبول کند.

اگر نسبت به کسب حرام موعظه شود و به رزاقیت خدا شک داشته باشد قبول نمی ‌کند و از آن سرباز می ‌زند و می‌گوید: اگر از این راه بدست نیاورم، راهی دیگر وجود ندارد و دچار اضطراب می ‌شود.  اما فردی که ایمان به رزاقیت خداوند دارد زمانی که نهی می ‌شود با آرامش قلب از آن دوری می ‌کند چرا که به خدا اطمینان دارد که روزی‌اش را خواهد رساند.
همین مقوله نشان می ‌دهد که چرا بعضی افراد نسبت به یک موعظه عکس العمل پذیرشی دارند و به وعظ دیگری عکس العمل دافعه و نپذیرفتن دارد چون به مبانی موعظه اول در همان زمینه خاص ایمان دارد و به مبانی موعظه دوم ایمان ندارند.


- نظرات (0)