سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

شبهه: آیا می‌توان در قرآن هم شک کرد؟

مجهول همیشه بر اساس اصل یا اصول ثابت طرح می‌گردد و سۆال نیز بر اساس معلومات مطرح می‌شود، لذا اگر هیچ معلوم لازمی در یک معادله وجود نداشته باشد، هیچ مجهولی نیز معلوم نخواهد شد و یا اگر صورت مسئله خودش غلط باشد، بدیهی است که هیچ پاسخ صحیحی برای آن به دست نخواهد آمد.

این نکته‌ی مهم برای آن بیان شد که همیشه در طرح سۆال [چه در خصوص دین و چه سایر مسائل]، اول باید دقت نماییم که آیا معلوم‌ها و یا صورت مسئله صحیح است؟ و بعد چون و چرا کنیم.

الف – در یک پاسخ کوتاه می‌توان بیان داشت که حتی در وجود حق تعالی نیز می‌شود تشکیک کرد و سۆال نمود، چه رسد به کلام او که قرآن کریم است. پس صورت سۆال مبنی بر این که «چرا نمی‌شود» غلط است و پاسخش این است که اتفاقاً نه تنها می‌شود تشکیک کرد، طرح سۆال نمود و سند خواست، بلکه سراسر قرآن دستور به تأمل، تدبر، تعقل و تفکر می‌دهد.

ب – اما یک موقع سۆال می‌شود که حالا آن دلیل یا سند چیست و کدام است؟ آن وقت باید توجه داشت که سۆال راجع به چه موضوعی مطرح شده است؟ مثلاً:

ب/1: گاه سۆال می‌شود که از کجا معلوم که قرآن کریم وحی و کلام‌الله است؟ خُب پاسخ‌های مبسوطی دارد. از جمله آن که بیان می‌شود:

ابتدا باید توحید و نبوت به اثبات برسد تا فعل آنها که وحی و رسالت است، مورد بحث قرار گرفته و به اثبات برسد – بدیهی است که وقتی نبوت و رسالت به اثبات رسید، کلامی که به عنوان وحی ابلاغ می‌نماید نیز به اثبات می‌رسد که وحی است. لذا خداوند متعال ابتدا با بینه‌ها، دلایل عقلی و معجزات مادی و معنوی، رسالت شخص را به اثبات می‌رساند و بعد دستور به ایمان و اطاعت از او را می‌دهد:

«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ  ...» (الحدید، 25)

ترجمه: به یقین ما فرستادگان خود را با دلایلى روشن (از منطق و معجزه) فرستادیم و با آنها كتاب (آسمانى) و وسیله سنجش (معانى و شناسایى حق از باطل و وزن اشیاء خارجى) فرو فرستادیم تا مردم (در زندگى دنیا) به قسط و عدل برخیزند ... .

حتی در وجود حق تعالی نیز می‌شود تشکیک کرد و سۆال نمود، چه رسد به کلام او که قرآن کریم است. پس صورت سۆال مبنی بر این که «چرا نمی‌شود» غلط است و پاسخش این است که اتفاقاً نه تنها می‌شود تشکیک کرد، طرح سۆال نمود و سند خواست، بلکه سراسر قرآن دستور به تأمل، تدبر، تعقل و تفکر می‌دهد

«فَإِن كَذَّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَ رُسُلٌ مِّن قَبْلِكَ جَآۆُوا بِالْبَیِّنَاتِ وَالزُّبُرِ وَالْكِتَابِ الْمُنِیرِ» (آل‌عمران، 184)

ترجمه: پس اگر تو را تكذیب كردند همانا فرستادگانى هم كه پیش از تو با دلایل روشن و نوشته‏ها (ى حكمت و اندرز) و كتاب روشن و روشنگر (دین و شریعت) آمده بودند تكذیب شدند.

پس حتی خداوند متعال برای اثبات نبوت انبیایش دلیل، بینه، سند و معجزه آورد، چرا که طبیعی است مردم و مخاطبین تشکیک کنند و دلیل و سند بخواهند.

ب/2: ممکن است سۆال شود که از کجا معلوم این قرآن موجود همان کلام وحی است؟

این نیز پاسخ‌های مبسوطی دارد که از جمله آنها همان «تحدی» است که خداوند متعال به آن احتجاج کرده است و می‌فرماید: اگر سخن بشر باشد، اولاً در آن اختلاف دیده می‌شود و ثانیاً بشری که می‌تواند یک کتاب وحی را به این زیبایی تحریف کند، لابد می‌تواند سوره‌ای مثل آن را بیاورد؛ و البته شاهدیم که به رغم وجود مکاتب بشری فراوان، هنوز هیچ شخص یا گروهی نتوانستند کتاب یا مانیفستی از تعریف صحیح جهان هستی و نیز قوانین منطبق با آن ارائه دهند که توسط خودشان رد نشده باشد.

ب/3: یک موقع سۆال می‌شود که چرا برای مباحث مطروحه دلیل آورده نشده است؟

پاسخ داده می‌شود که این سۆال نیز غلط و ناروا است، چرا که اصول و فروعش مستدل می‌باشند و با گواهی و سند عقل، حکمت و علم جامع به اثبات می‌رسند. حال گاه اصل یا فرعی مستقیم مورد بحث و استدلال قرار می‌گیرد و گاه فروعی با استناد به اصول تثبیت می‌گردد.

به عنوان مثال اجمالی: از یک سو به وحدانیت خداوند متعال استدلال عقلی می‌شود – از سوی دیگر به بازیچه نبودن خلقت از سوی خالق علیم و حکیم استدلال می‌شود – از سوی دیگر با توجه به این دو موضوع، مقوله معاد مورد بحث و اثبات قرار می‌گیرد و حرکت به سوی معاد نیز مستلزم هدایت تکوینی و تشریعی و بالتبع ضرورت نبوت و رسالت و وحی استدلال می‌گردد و همین استدلال‌ها که در اصول اعتقادی مطرح است و به حکم «عقل» شناخته و تثبیت می‌شوند، خود اثبات کننده احکام هستند.

لذا نتیجه‌گیری می‌شود که «الهی جز من نیست – پس غیر از من را نپرستید – پس شرک نورزید – پس تسلیم (مسلمان باشید) – پس اطاعت از رسول کنید که اطاعت من است – در نتیجه حلال و حرام تبیین شده در احکام را رعایت کنید.

ممکن است سۆال شود که از کجا معلوم این قرآن موجود همان کلام وحی است؟ این نیز پاسخ‌های مبسوطی دارد که از جمله آنها همان «تحدی» است که خداوند متعال به آن احتجاج کرده است و می‌فرماید: اگر سخن بشر باشد، اولاً در آن اختلاف دیده می‌شود و ثانیاً بشری که می‌تواند یک کتاب وحی را به این زیبایی تحریف کند، لابد می‌تواند سوره‌ای مثل آن را بیاورد؛ و البته شاهدیم که به رغم وجود مکاتب بشری فراوان، هنوز هیچ شخص یا گروهی نتوانستند کتاب یا مانیفستی از تعریف صحیح جهان هستی و نیز قوانین منطبق با آن ارائه دهند که توسط خودشان رد نشده باشد

ملاحظه:

یک موقع شما کتابی می‌خوانید و در آن نقل قولی شده است، مثلاً یک حدیث. بدیهی است که در پاورقی جویای سند آن می‌شوید. در سند نوشته است: بحارالانوار یا اصول کافی یا ... – سپس در آن منابع جویای سند می‌شوید – در نقل حدیث سند آورده شده که به نقل از فلانی و فلانی و فلانی ... این حدیث از رسول الله صلوات الله علیه و آله می‌باشد؛ لذا با علم حدیث و علم رجال و ... جویای سندیت و دلایل لازم برای صحت قول فلانی و فلانی می‌شوید، تا آن که برای شما مسجل می‌گردد که این حدیث از ایشان است. تازه پس از همه این مراحل می‌فرماید اگر حدیثی از من به شما نقل شد و با عقل و قرآن نخواند، به سینه دیوار بزنید و نپذیرید. حال اگر مسجل شد و از ایشان سند بخواهید، لابد این نیست که بگویید: سند این سخن شما کجاست؟ چرا که می‌فرماید: خودم که بیان نمودم سند هستم. بلکه می‌پرسید: دلیل این بیان شما چیست؟ آن وقت عقل، حکمت و وحی به عنوان دلیل اقامه می‌شود.

این منابع در اختیار همگان وجود دارد. مگر آن که کسی نخواهد تحقیق کند و یا نخواهد تفکر و تعمل و تعقل نماید. در این حالت گفته می‌شود: «گر گدا کاهل بود، تقصیر صاحبخانه چیست؟».


- نظرات (0)

معامله زیرکانه خدا با گناهکاران

حضرت على(علیه السلام) مى فرمایند: «یَابْنَ آدَمَ، إذا رَأَیْتَ رَبَّکَ سُبحَانَهُ یُتابِعُ عَلَیْکَ نِعَمَهُ وَأَنْتَ تَعْصِیهِ فَاحْذَرْهُ اى فرزند آدم، هنگامى که ببینى پروردگارت پى در پى نعمت هایى را بر تو مى فرستد در حالى که تو معصیت او را مى کنى بترس (که مجازات سنگینى در انتظار توست)».(1)


پول-دلار-سود

آدمى را از نافرمانى خدا، در حالى كه نعمتهاى الهى پیاپى به او مى‏رسد، به وسیله ترس از خدا برحذر داشته است، توضیح آن كه چون سپاس دائمى زمینه‏ساز فزونى نعمت است، ناسپاسى در برابر نعمت، و نافرمانى خداوند كه مستلزم ناسپاسى است، موجب فزونى نیافتن نعمت بلكه زمینه براى كاستى نعمت و نزول بلاست، چنان كه خداى تعالى فرموده است:

"وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ[4]" ؛ (سوره ابراهیم 7) یعنى: اگر ناسپاسى كنید به عذاب سختى گرفتارتان مى‏كنیم .

و همین است جاى ترس از خدا. «واو»، در سخن امام: «و انت‏» واو حالیه است

در مقابل معاصى و گناهانى که بندگان انجام مى دهند، خداوند با انسان سه نوع معامله مى کند:

1. گاهى فوراً او را مجازات مى کند که این یک نوع محبّت نسبت به بنده است که او را بیدار مى کند بسیارى از بلاها کفّاره معصیت است.

2. گاهى خداوند مهلت مى دهد تا از این مهلت استفاده کند و برگردد و توبه کند.

3. خداوند در مقابل معصیت بنده اش به او نعمت مى دهد چون قبلاً هشدار داده ولى اثر نکرد. و مستحق مجازات است امّا خداوند به او نعمت مى دهد و این نعمت دادن به دو علت است، یکى اینکه غافل و مغرور بشود و بیشتر گناه کند و دوم اینکه بعد از دادن نعمت هاى فراوان، یک دفعه مجازات مى کند که این نوع مجازات خیلى دردناک است که انسانى را که غرق در نعمت است یک دفعه غرق در عذاب کنند، و در اصطلاح قرآن نام این نعمت را عذاب استدراجى مى گذارند: «(وَالَّذِینَ کَذَّبُوا بِأَیَـاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِّنْ حَیْثُ لاَ یَعْلَمُونَ) و کسانى که آیات ما را تکذیب کردند، ما آنان را از جایى که نمى دانند، به تدریج به سوى عذاب پیش مى بریم».(2)

براى کلمه استدراج دو معنا ذکر شده یکى اینکه چیزى را به تدریج بگیرند چرا که اصل این ریشه از «درجه» گرفته شده که به معناى پلّه است که هرگاه چیزى را به تدریج و مرحله به مرحله بگیرند یا گرفتار سازند به این عمل استدراج گفته مى شود.

معناى دیگر استدراج «پیچیدن» است همان گونه که یک طومار را به هم مى پیچند.(3) و هر دو معنى به یک مفهوم کلى که همان انجام تدریجى باشد برمى گردد. خداوند گناهکاران و افراد سرکش را، فوراً گرفتار مجازات نمى کند، بلکه درهاى نعمت را به روى آنها مى گشاید که یا این نعمت ها باعث بیدارى آنها مى شود و یا اینکه به بى خبرى آنها مى افزاید که در این صورت مجازاتشان به هنگام رسیدن به آخرین مرحله از نعمت، دردناک است، چرا که در حالى که غرق در ناز و نعمت هستند خداوند همه نعمت را از آنها مى گیرد و طومار زندگى آنها را درهم مى پیچد.

خداوند در مقابل معصیت بنده اش به او نعمت مى دهد چون قبلاً هشدار داده ولى اثر نکرد. و مستحق مجازات است امّا خداوند به او نعمت مى دهد و این نعمت دادن به دو علت است، یکى اینکه غافل و مغرور بشود و بیشتر گناه کند و دوم اینکه بعد از دادن نعمت هاى فراوان، یک دفعه مجازات مى کند که این نوع مجازات خیلى دردناک است که انسانى را که غرق در نعمت است یک دفعه غرق در عذاب کنند

امام صادق(علیه السلام) در حدیثى مى فرمایند: موقعى که خداوند خیر بنده اى را بخواهد به هنگامى که گناهى انجام مى دهد او را گوشمالى مى دهد تا به یاد توبه بیفتد، و هنگامى که شر بنده اى را (بر اثر اعمالش) بخواهد موقعى که گناهى مى کند نعمتى به او مى بخشد تا استغفار را فراموش کند و به آن گناه ادامه دهد، این همان است که خداوند عزوجل فرموده: «(سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِّنْ حَیْثُ لاَ یَعْلَمُونَ) یعنى از طریق نعمت ها به هنگام معصیت ها آنها را به تدریج از راهى که نمى دانند گرفتار مى سازیم».(4)

یکى از یاران امام صادق(علیه السلام) عرض کرد: من از خداوند مالى طلب کردم به من روزى فرمود، فرزندى خواستم به من بخشید، خانه اى طلب کردم به من مرحمت فرمود، من از این مى ترسم نکند این استدراج باشد، امام فرمود: اگر اینها توأم با حمد و شکر الهى است استدراج نیست. (نعمت است).(5)

 

پی نوشت ها :

1. نهج البلاغه، حکمت 25.

2. سوره اعراف، آیه 182.

3. مفردات راغب، ریشه «استدراج».

4. تفسیر نمونه، ج 7، ذیل آیات 182 و 183 سوره اعراف.

5. تفسیر نمونه، ج 24، ذیل آیات 42-45 سوره قلم.

سایت آیت الله مکارم شیرازی


- نظرات (0)

چگونه مۆمنان مانند یک پیکرند؟

در واژه شناسی «اخوت»، به کوتاهی بیان شد که این واژه در جایی به کار می رود که چند چیز یا چند نفر با هم پیوندی مشترک داشته باشند.

قرآن کریم این مفهوم را در چندین مورد به کار برده است که برای آشنایی با آن، به این موارد اشاره می گردد:

1- برادری تنی، اعم از آن که از طرف پدر و مادر باشد(1)، یا از طرف پدر تنها(2) یا مادر تنها (3).

2- برادری رضاعی (4)

3- همراهی (5)

4- خویشاوندی (6)

5- شهروندی (7)

6- اخوت ایمانی (8)

7- اخوت شیطانی

توضیح آن که اگر انسانها در نقطه ای کور و دور از معنویت، مشترک بوده و پیوندی خلاف دین و دینداری داشته باشد دارای اخوّت شیطانی اند؛ کافران، مشرکان، منافقان، و آن افرادی که به تباهی ها دامن می زنند از کسانی اند که از نگاه قرآن، «برادر شیطان» خوانده شده اند. (9)

 

مولفه های برادری و اخوت ایمانی

برادری و اخوت ایمانی که تجلی جامعه ای برتر و آرمانی است دارای عناصر و مۆلفه های ویژه است که جامعه ایمانی را از هر جامعه دیگر متمایز و ممتاز می سازد.

ایمان

قرآن کریم این حقیقت را روشن می دارد، که ایمان مایه وحدت، و بی ایمانی مایه پراکندگی است. از نگاه قرآنی، پراکندگی و نابرادری ویژه دوره پیش از پذیرش ایمان است، ولی هنگامی که ایمان در دلها راه یابد، قبیله گرایی، رنگ می بازد و اختلاف و نابرادری جای خود را به یگانگی و برادری می دهد: «وَ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً» (10)

امام کاظم علیه السلام می فرمایند: «هنگامی که یکی از شما برادرش را دوست دارد، آن را ابراز کند چرا که ابراز دوستی به هنگام اختلافات، چاره سازتر است»

دوستی و مواسات

یکی از مۆلفه های اخوت ایمانی، دوستی مسلمانان و مواسات اهل ایمان با یکدیگر است؛ زیرا به استناد آیه (... رُحَماءُ بَینَهُم) (11) دوستی و مهرورزی به دیگران از ویژگی های اهل ایمان است.

امام صادق علیه السلام می فرماید:

«لازمه این مهربانی، دوستی و مواسات در میان اهل ایمان است.» (12)

آن حضرت، در جای دیگر می فرماید:

(اِنَّ مِن حَقِّ المُۆمِنِ عَلَی المُۆمِنِ المَوَدَّةَ لَهُ فی صَدرِهِ المُۆاساهَ لَهُ فی مالِهِ) (13)

پیشوایان ما در تأکید بر ضرورت دوستی و مواسات در میان مسلمانان، گاه مواسات را نشانه کمال ایمان می دانند. (14)

و گاه کوتاهی در مواسات را نشانه بیرون شدن از ولایت خدا (15) و خیانت به خدا، رسول و جامعه ایمانی (16) معرفی کرده اند.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

«ما آمَنَ بی مَن باتَ شَعبانَ وَ أَخوُهُ المُسلِمُ طاوٍ» (17)

وحدت

وحدت و انسجام

بیان درست در ترسیم زندگی اجتماعی و جامعه، آن است که گفته شود: جامعه، دارای مفهومی تشکیکی است و به لحاظ پیوندهای جاری در آن، شکل پلکانی دارد، چنان که در نخستین و ساده ترین معنای آن، هر کسی در برابر خدماتی که از خود ارائه می دهد نیازمندی های خود را نیز از خدمات و دسترنج دیگران تأمین می کند، و در کامل ترین و متعالی ترین جلوه های جامعه و زندگی اجتماعی، برادری و اخوّت ایمانی تجلی می یابد؛ زیرا در اخوت ایمانی نه تنها جامعه ای منسجم شکل می گیرد بلکه فرد فرد جامعه به صورت پیکری واحد درمی آیند، به طوری که اگر کسی دچار تنگنا و حادثه شود دیگر اعضای جامعه نیز بی خواب و قرار خواهند شد:

«إذا ضرب علی رجل منهم عِرقٌ سهر له الآخَرون» (18)

این نیست جز آن که جامعه ایمانی در عین کثرت، از وحدت و انسجام ویژه ای برخوردار است. چنان که امام صادق علیه السلام فرمود:

«المومنُ أخو المۆمن کالجسد الواحد، إنِ اشتَکی شیئاً منه وَجَدَ ألمُ ذلک فی سائر جسده» (19)

«مۆمن برادر مۆمن است مانند پیکری واحد، که هرگاه عضوی از آن به درد آید دیگر اعضای آن نیز دردمند می‌گردد

امام صادق علیه السلام در اشاره این نکته که چگونه مۆمنان مانند یک پیکرند، می فرماید: این، به آن سبب است که جان و روح اهل ایمان از روح خدایی که روحی واحد است، سرچشمه می گیرد:

«أرواحمها من روُح واحدة؛ و إنَّ روحَ المۆمن لأَشدُّ اتّصالاً بِرُوحِ الله مِن اتّصال شعاعِ الشمس بها» (20)

«جان و روح دو برادر ایمانی از روحی واحد سرچشمه می گیرد؛ همانا پیوند روح مۆمن با روح خدا از ارتباط پرتو خورشید با آن، بیشتر است».

 

عوامل و شیوه های تحکیم برادری

پیوند برادری در جامعه ایمانی، طرحی اسلامی و دینی است، لکن اگر در جهت تحکیم این پیوند و استواری آن، اقدامی جدّی انجام نگیرد، دیری نخواهد گذشت که به سستی می گراید، و در نتیجه، هر کسی به سویی می رود و بی آنکه به جامعه بیندیشد، فارغ از هرگونه دغدغه نسبت به دیگران، تنها به زندگی فردی خود دل می بندد. از این روی، مکتب اسلام که بنیان اخوت ایمانی را پی نهاده است برای پیشگیری از سست شدن این پیوند، شیوه های کارآمدی پیش بینی کرده است و از همگان خواسته است تا بلای تحکیم پیوند برادری در جامعه ایمانی، این شیوه ها را به کار بندند و در این راه از هیچ کوششی دریغ نورزند.

ایمان

امام صادق علیه السلام نیز در این باره که هر کس پیوندش با دین محکم باشد پیوند او با برادران ایمانی و دینی اش محکمتر است، می فرماید:

«مَن عَظَّمَ دینَهُ عَظَّمَ إِخوانَهُ وَ مَنِ استَخَفَّ بِدینِهِ استَخَفَّ بِإِخوانِهِ» (21)

«هرکس که دینش را بزرگ شمارد برادران ایمانی خود را نیز بزرگ می شمارد و کسی که دینش را سبک انگارد برادرانش را نیز سبک خواهد شمرد.»

ادب معاشرت

دوستی و محبت از مۆلفه های برادری و اخوت است و طبیعی است هر چیزی که به تحکیم محبّت کمک کند، در حقیقت به استواری برادری کمک کرده است. رعایت ادب معاشرت از جمله این امور است.

ادب معاشرت، شیوه ای کارآمد است که هم به لحاظ کیفی، پیوند برادری را استوار می سازد:

«بِحُسنِ العشرة تدومُ الوصلةُ» (22)

و هم به لحاظ کمی، در فزونی برادران ایمانی تأثیر می گذارد:

«مَن حَسُنَت عشرته کَثُرَ إخوانُه» (23)

«هر کس از معاشرت نیکو برخوردار باشد برادران او رو به فزونی خواهند نهاد.»

اسلام که در راستای تحکیم پیوند برادری در جامعه ایمانی به هر آنچه به همگرایی اجتماعی، حلاوت و طراوت می بخشد و مودّت و محبت را افزایش می دهد، سفارش کرده است.

یکی از مۆلفه های اخوت ایمانی، دوستی مسلمانان و مواسات اهل ایمان با یکدیگر است؛ زیرا به استناد آیه (... رُحَماءُ بَینَهُم) دوستی و مهرورزی به دیگران از ویژگیهای اهل ایمان است

به چندی از این موارد اشاره می کنیم:

دوست داشتن دیگران

امام کاظم علیه السلام می فرمایند: «هنگامی که یکی از شما برادرش را دوست دارد، آن را ابراز کند چرا که ابراز دوستی به هنگام اختلافات، چاره سازتر است». (24)

امام باقر علیه السلام می فرمایند: «دوستان خود را بزرگ شمارید و به آنان احترام گذارید و به یکدیگر هجوم نیاورید». (25)

 

رعایت الگوی مصرف

یکی از اموری که دین اسلام بر آن تأکید کرده، اعتدال و میانه روی در هر امری، از جمله امر معاش است، زیرا افراط به اسراف می انجامد و تفریط به تنگ نظری و خساست، و هیچ یک از این دو در نظام زندگی اجتماعی، سودمند نیست.

خساست و تنگ نظری به این دلیل مردود است که دیگران را از انسان می رماند و گوشه نشینی و جمع گریزی را بر او تحمیل می کند. از این روست که مکتب اسلام پیروان خود را به سخاوت و گشاده دستی فرمان داده است. (26) چرا که گشاده دستی، دوستی و محبّت را به ارمغان می آورد و دوستان را فزونی می بخشد، به خلاف تنگ نظری که دوستان را فراری می دهد.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است:

«جُودُ الرَّجُلِ یُحَبِّبُهُ إلی أضدادِهِ وَ بُخلُهُ یُبغِضُهُ إِلی أولادِهِ» (27)

«گشاده دستی آدمی، او را محبوب مخالفان خود می کند و تنگ نظری او، وی را منفور فرزندان خویش می‌گرداند.»

نیز سعدی شیراز می فرماید:

کس نبیند که تشنگان حجاز                            بر لب آب شور گرد آیند

هر کجا چشمه ای بود شیرین               مردم و مرغ و مور، گرد آیند (28)

پی نوشت ها:

1- نک: مائده (5)، آیه 30؛ اعراف (7)، آیه 142.

2- نک: یوسف (12)، آیه 58.

3- نک: نساء (4)، آیه 12.

4- نک: نساء (4)، آیه 23.

5- نک: ص (38)، آیه 22.

6- نک: اعراف (17)، آیه 65؛ هود (11)، آیه 50؛ شعراء (26)، آیه 106؛ نمل (27)، آیه 45؛ عنکبوت (29)، آیه 36.

7- نک: شعراء (26)، آیه 161.

8- نک: حجرات (49)، آیه 10؛ آل عمران (3)، آیه 103.

9- برای این موارد به ترتیب نک: آل عمران (3)، آیه 156؛ اعراف (7)، آیه 202؛ آل عمران (3)، آیه 167 و احزاب (33)، آیه 18؛ اسراء (17)، آیه 27.

10- آل عمران (3)، بخشی از آیه 103: «... و نعمت خدا بر خود یاد کنید: آن گاه که دشمنان [یکدیگر] بودید؛ پس میان دلهای شما الفت انداخت تا به لطف او برادران هم شدید...».

11- فتح (48)، بخشی از آیه 29: «... با همدیگر مهربانند».

12- از جمله حق مۆمن بر مۆمن، دوستی درونی و مواسات مالی است «نک: محمد بن یعقوب کلینی، اصول الکافی، ج2، ص175.

13- نک: همان، ج2، ص171.

14- نک: همان، ج2، ص 147.

15- نک: همان، ج2، ص 366.

16- نک: همان ج2، ص362، نیز: محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج75، ص182.

17- به من ایمان نیاورده است کسی که شب با شکم سیر بخوابد، در حالی که برادر مسلمانش، گرسنه است، نک: محمد بن بابویه قمی (شیخ صدوق)، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ترجمه محمدعلی مجاهد هدی، ص 635؛ محمدباقر مجلسی، بحارالنوار، ج71، ص 387.

18- آن گاه که رگ یکی از آنها زده شود دیگران دیده بر هم نمی توانند گذارند». نک: محمد بن یعقوب کلینی، اصول الکافی، ج2، ص 165؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج74، ص 264..

19- محمد بن یعقوب کلینی، اصول الکافی، ج2، ص166؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج74، ص 268.

20-همان.

21- محمد بن حسن طوسی، الامالی، ج1، ص96.

22- به حسن معاشرت، دوستی تداوم می یابد». نک: محمد خوانساری، شرح غرر الحکم و دررالکلم، ج 3، ص 220.

23- همان، ج 5، ص 280؛ علی بن محمد لیثی واسطی، عیون الحکم و المواع1 ص 448.

24- راوندی، النوادر، ج 1، ص 111.

25- محمد بن حسن حرّعاملی، وسائل الشیعه، ج 8، ص 406.

26- علی طبرسی، مشکاة الانوار فی غرر الاخبار، ص 408.

27- حسین نوری، مستدرک الوسائل، ج 15، ص 261.

28- سعدی، گلستان، ص 42.

مجموعه مقالات قرآن و جامعه شناسی (2)، تهران، سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران


- نظرات (0)

شبهه: چرا قرآن می‌گوید جهنم نعمت است؟


عذاب
پرسش

در سوره الرحمن آیاتی را ذکر می کند و سپس می گوید: "فَبأَىّ‏ِ ءَالَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ". اما در این بین آیاتی را می بینیم که با این سبک سازگار نیستند.

از جمله آیات 35، 41، 44 همین سوره، حال آیا این سیاق منتفی است، یا این که اینها در زمره نعمت های الهی قرار می گیرند؟ در صورت دوم لطفا توضیح دهید.

سوره الرحمن به طور کلى بیانگر نعمت هاى مختلف "معنوى" و "مادى" خداوند است که بر بندگان خود ارزانى داشته و آنها را غرق در آن ساخته است، به گونه اى که مى‏توان نام این سوره را "سوره رحمت" یا "سوره نعمت" گذارد؛ و به همین دلیل با نام مبارک "الرحمن" که رحمت واسعه الاهى را بازگو مى‏کند آغاز شده است.[1]

اما هر خلقتی برای این که بتواند در زمره نعمت قرار گیرد، لازم نیست در تمام موارد موجب راحتی و خوشی باشد، بلکه برای نعمت بودن همین بس که خیر بیشتری داشته باشد و وقتی که آن را به صورت کلی در نظر می گیریم، می بینیم سود آن بیشتر از ضررش است، هرچند گاهی در موارد خاص موجب عذاب نیز شده باشد.

در آیات مورد بحث نیز باید همین امر را لحاظ کرد و کلیت موارد یاد شده را دید تا بتوان به قضاوت نشست که آیا می توان آنها را در زمره نعمت های الهی برشمرد یا خیر؟

در آیه 26 سوره الرحمن "کلُ‏ُّ مَنْ عَلَیهْا فَان" مشاهده می کنیم که در بحث از نعمت های الهی، فنای انسان ها را ذکر می کند.

در تفسیر نمونه چند احتمال ذکر شده است که بنابر تمام آنها می توان مرگ و فنا را در زمره نعمت های الهی قرار داد:

"اما چگونه مسئله فنا مى‏تواند در زمره نعمت هاى الهى قرار گیرد؟ ممکن است از این نظر باشد که این فنا به معناى فناى مطلق نیست، بلکه دریچه‏اى است به عالم بقا و دالان و گذرگاهى است که شرط وصول به سراى جاویدان عبور از آن است.

دنیا با تمام نعمت هایش زندانى است براى مۆمن، و خروج از این دنیا آزاد شدن از این زندان تنگ و تاریک است.

"بر شما شعله‏اى بى‏دود فرستاده شود، یا دودى بى‏شعله، پس با او مقابله نتوانید کرد". "کافران را به نشان صورتشان مى‏شناسند و از موى جلو سر و پاهایشان مى‏گیرند"

و یا از این نظر که ذکر نعمت هاى فراوان گذشته ممکن است مایه غفلت و غرق شدن گروهى در زندگى دنیا و انواع خوردنی‌ها و نوشیدنی ها و لۆلۆ و مرجان و مرکب هاى راهوارش گردد، لذا یادآورى مى‏کند که این دنیا جاى بقا نیست، مبادا دلبستگى به اینها پیدا کنید، و از آنها در مسیر پروردگار بهره نگیرید که این تذکر خود نعمتى است بزرگ".[2]

بنابراین هر یک از این احتمالات مذکور، مرگ جزو نعمت های الهی قرار می گیرد و مشخص می شود که مرگ در یک نگاه کلی و با لحاظ کردن تمام موارد، چیزی جز نعمت نیست و دیگر نمی توان آن را از سیاق این سوره خارج دانست.

دسته دوم از آیات سوره الرحمن که نعمت بودن آنها با کمی تأمل همراه است؛ آیاتی است که جهنم و عذاب الهی در آن مطرح شده است. از جمله آنها: "بر شما شعله‏اى بى‏دود فرستاده شود، یا دودى بى‏شعله، پس با او مقابله نتوانید کرد".[3] "کافران را به نشان صورتشان مى‏شناسند و از موى جلو سر و پاهایشان مى‏گیرند".[4]

عذاب ها را نیز از همین جهت می توان از نعمت های الهی برشمرد و همان گونه که قرار دادن مجازات در قوانین و اجرای آن توسط نیرو های انتظامی در راستای نظم بخشیدن به جامعه بوده و نمی توان آن را خلاف حق دانست، خلقت جهنم و عذاب آن را نیز باید در راستای هدایت بشر فرض کرد

و "آنان در میان آتش و آب جوشان رفت و آمد مى‏کنند".[5]  این آیات نیز مورد شبهه بوده و ممکن است شخصی در نگاه اول این آیات را به دور از رحمت الهی دانسته و شمارش آنها در زمره نعمت های الهی برای او عجیب باشد، اما باید به این موارد نیز نگاه عمیق تری داشت. ذکر این موارد مانند این است که یک مادر برای جلوگیری از غذا خوردن زیاد فرزندش، او را به یاد بیماری های ناشی از آن بیاندازد تا او را از این اشتباه دور کند. خداوند نیز با ذکر جهنم و عذاب های آن در پی تلنگر زدن به انسان ها بوده و ذکر این عذاب ها هشداری است برای نگه داشتن انسان ها در راه درست و همچنین عاملی است برای اصلاح و تربیت که در این صورت ذکر اینها لطف و نعمتی به حساب می آید و اگر این عذاب ها و جهنمی در کار نبود بسیاری به گمراهی دچار می شدند و تنها جهنم بوده که آنها را از گناه و اشتباه دور کرده است.

بر این اساس، عذاب ها را نیز از همین جهت می توان از نعمت های الهی برشمرد و همان گونه که قرار دادن مجازات در قوانین و اجرای آن توسط نیرو های انتظامی در راستای نظم بخشیدن به جامعه بوده و نمی توان آن را خلاف حق دانست، خلقت جهنم و عذاب آن را نیز باید در راستای هدایت بشر فرض کرد. 

 

پی نوشت ها:

[1] . مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج 23، ص 91، دار الکتب الإسلامیة، چاپ اول، تهران، 1374.

[2]  . همان، ج 23، ص 125.

[3] . الرحمن، 35.

[4] . همان، 41.

[5]  الرحمن، 44.



- نظرات (0)

معنای اصرار بر گناه و آثار آن

خودارضایی: گناه یا بیماری
اصرار بر گناه به دو معنی به کار می رود:

1. تکرار گناه : قدر مسلم از معنی اصرار، تکرار عملی گناه است بدون پشیمان شدن به طوری که در عرف گفته شود مداومت بر آن گناه نموده و پر واضح است کسی که بر گناه اصرار می‌ورزد، از ارتکاب آن پشیمان نیست.

2.ارتکاب گناه (حتی یک بار) بدون عزم و تصمیم و اراده بر توبه و استغفار از آن. در روایتی از امام باقر (ع) آمده است: اصرار بر گناه این است که انسان گناه کند و استغفار نکند و تصمیم بر توبه و بازگشت نگیرد.[1] و روایتی دیگر از پیامبر اکرم (ص) چنین است: اصرار بر گناه ندارد کسی که استغفار می کند، اگرچه در روز هفتاد بار یک گناه را انجام بدهد.[2]

با توجه به این احادیث و احادیث دیگر معلوم می شود که اصرار بر گناه وقتی معنی پیدا می کند که توبه و استغفار در پی ارتکاب گناه نباشد.

منشأ اصرار بر گناه

اصرار بر گناه یا ناشى از تباهى و خواری یكى از دو قوه (شهوت و غضب) و خروج یكى از این دو از اطاعت قوه عاقله است یا از فساد هر دو قوه با هم پدید مى‏آید و در این صورت از رذائل هر دو قوه به شمار می آید و هر چه دلالت بر نکوهش مطلق گناه یا بر ذم هر یك از افراد معیّن آن داشته باشد بطریق أولى و با تأكید بیشتر بر نکوهش اصرار بر گناه دلالت دارد.[3]

 

آثار سوء اصرار بر گناه

اصرار بر گناه در آیات و روایات شدیداً مورد مذمت واقع شده و بعضی از آثار سوء آن بیان شده است که عبارتند از:

1. تبدیل شدن گناه صغیره به کبیره: در روایتی آمده است، هیچ گناه صغیره ای همراه با اصرار نیست و هیچ گناه کبیره ای همراه با استغفار نیست.[4] یعنی اگر کسی اصرار بر گناه داشت اگر چه گناهش صغیره باشد تبدیل به کبیره می شود و اگر کسی توبه و استغفار کند اگر گناهش کبیره هم باشد از کبیره بودن خارج می شود.

2.خروج از دایره تقوا: قرآن در شرح حال متقین می فرماید: و آنها کسانی هستند که وقتی مرتکب گناه زشتی می شوند یا به خود ستم می کنند به یاد خدا می افتند و برای گناهان خود طلب آمرزش می کنند (و کیست جز خدا که گناهان را ببخشد؟) و بر گناه خود اصرار نمی ورزدند. [5]

3.عدم قبول طاعت: امام صادق (ع) فرمود: به خدا سوگند که خداوند چیزی از طاعت بنده ای را با اصرارش بر گناه نمی پذیرد.[6]

چیزى براى قلب فساد آورتر از گناهش نیست، قلب مرتكب گناه مى‏شود و بر آن اصرار مى‏ورزد تا بالایش را پائین مى‏گرداند (وارونه مى‏شود و معكوس مى‏فهمد و حق و باطل را بجاى هم مى‏گیرد

4.بدبختی: امام صادق (ع) فرمود: پیامبر اکرم (ص) فرمود: علامات بدبختی عبارتند از: خشک بودن چشم (نداشتن اشک و گریه)، قساوت قلب (سنگ دلی)، حرص شدید بر دنیا و اصرار بر گناه .[7]

5.کم شدن قبح گناه.

6.کشاندن انسان به مرز کفر و الحاد: قرآن می فرماید: سرانجام کسانی که به گناه اصرار می ورزند به تکذیب آیات خدا و مسخره کردن آن می رسند.[8]

7.تشدید مجازات و عقوبت های دنیوی و اخروی گناه: در روایات آمده است کسانی که مرتکب گناه کبیره می شوند و دوبار حد بر آن ها جاری شده بار سوم کشته می شوند.[9]

همچنین در روایات در مورد عمل زشت و شنیع زنا آمده است که زنا کاری که سه بار شلاق خورده بار چهارم کشته می شود.[10]

بنا بر این بعد از ارتکاب هر گناهی هر چند کوچک باید سریعاً توبه کرده و قصد بازگشت دوباره به آن را نداشته باشیم چرا که اصرار بر گناه و تکرار آن رفته رفته بنده را از خدا دور می کند و دلش را سیاه می نماید و در این صورت است که توفیق توبه از انسان سلب می شود.[11]

8. عدم تشخیص حق و باطل :

امام باقر علیه السّلام می­فرماید:

«چیزى براى قلب فساد آورتر از گناهش نیست، قلب مرتكب گناه مى‏شود و بر آن اصرار مى‏ورزد تا بالایش را پائین مى‏گرداند (وارونه مى‏شود و معكوس مى‏فهمد و حق و باطل را بجاى هم مى‏گیرد)».[12]

اما علاج اصرار بر گناه و دواء براى دستیابى به توبه، نیاز به تحصیل اسباب آن دارد و آن عبارت است از علم و تذكر و مجاهدت با عمل. اما علم به این است كه بداند آنچه بهتر و پایدارتر است آن سراى آخرت است و گناهان موجب شقاوت و بدبختى بس بزرگ براى او در دنیا و آخرت خواهد بود و آنچه كه انسان را از این شقاوت عظمى نجات می بخشد و محبت حضرت حق تعالى را كسب می كند و آدمى را بجوار حضرت ذو الجلال و لقاء او می رساند توبه ا­ست

9. عاقبت به شر شدن

بر اثر اصرار برگناه و تكرار آن، محبت آن گناه در دل او ریشه دوانیده، یاد آن گناه بر قلب او غلبه می­کند. بنابراین چون هنگام مرگ رسد صورت آن گناه در نظرش مجسم می­شود و میل به انجام آن در او پیدا می­گردد و در همان حال كه توّجه روحش به عالم طبیعت و روى دلش بسمت دنیا است جانش گرفته می­شود. چنین كسى كه سرش را بطرف دنیا برگردانیده و قبض روح شده است از لقاء پروردگار محجوب و در پرده خواهد بود و آنگاه كه انسان از خدایش محجوب گشت عذاب بر او نازل مى‏شود و آثار گناهانش ظاهر می­گردد، چون انسان بر همان چیزى كه بر آن زندگى می­کند می­میرد و بر آنچه كه بر آن مرده، زنده مى‏شود. همانطور که پیامبر اکرم(ص) فرموده است.[13]

 

درمان اصرار بر گناه

احساس، گناه

اما علاج اصرار بر گناه و دواء براى دستیابى به توبه، نیاز به تحصیل اسباب آن دارد و آن عبارت است از علم و تذكر و مجاهدت با عمل. اما علم به این است كه بداند آنچه بهتر و پایدارتر است آن سراى آخرت است و گناهان موجب شقاوت و بدبختى بس بزرگ براى او در دنیا و آخرت خواهد بود و آنچه كه انسان را از این شقاوت عظمى نجات می بخشد و محبت حضرت حق تعالى را كسب می كند و آدمى را بجوار حضرت ذو الجلال و لقاء او می رساند توبه است.

از اینكه بگذریم باید دانست كه علم با غفلت نفعى بحال آدمى ندارد مگر اینكه انسان متذكر شود و علامت فكر سودمند این است كه آن فكر در تغییر و تحول احوال آدمى اثر بگذارد و در عواقب سوئى كه بخاطر زیاده روى در منافع زودرس دنیائى در انتظارش هست او را به تفكر وا دارد و همیشه متذکر آن بوده در اطراف آن نهایت تفکر را بکند. آنگاه شروع به توبه کند که مراتب و مراحل آن در کتابهای اخلاقی بیان شده است.[14]

 

نتیجه

 اصرار بر گناه ولو صغیره از گناهان کبیره بوده، سم مهلکی بر پیکره روح و روان انسان است که حالت بندگی را از او ربوده، نام و یاد خدای تعالی هم ثمره­ای نمی­بخشد. 

 

پی نوشت ها :

[1] عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَمْ یصِرُّوا عَلى‏ ما فَعَلُوا وَ هُمْ یعْلَمُونَ قَالَ الْإِصْرَارُ هُوَ أَنْ یذْنِبَ الذَّنْبَ فَلَا یسْتَغْفِرَ اللَّهَ وَ لَا یحَدِّثَ نَفْسَهُ بِتَوْبَةٍ فَذَلِکَ الْإِصْرَارُ، محمد بن یعقوب کلینی، کافی، ج 2، ص 288، بابُ الْإِصْرَارِ عَلَى الذَّنْبِ، حدیث 2

[2] انوار التنزیل، ج1، ص 182

[3] مجتبوى‏، سید جلال الدین؛ علم اخلاق اسلامى،‏ انتشارات حكمت، چاپ : چهارم‏، 1377 ش،ج : 4  ص :  63

[4] کافی، ج 2، ص 282، بابُ الْإِصْرَارِ عَلَى الذَّنْبِ، حدیث 1

[5] آل عمران،135:وَ الَّذِینَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنفُسَهُمْ ذَکَرُواْ اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَ مَن یغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَمْ یصرُِّواْ عَلىَ‏ مَا فَعَلُواْ وَ هُمْ یعْلَمُون‏

[6] قال أَبِی بَصِیرٍ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یقُولُ لَا وَ اللَّهِ لَا یقْبَلُ اللَّهُ شَیئاً مِنْ طَاعَتِهِ عَلَى الْإِصْرَارِ عَلَى شَی‏ءٍ مِنْ مَعَاصِیهِ

کافی، ج 2، ص 288، َبابُ الْإِصْرَارِ عَلَى الذَّنْبِ حدیث 3

[7] شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 15، ص 337، حدیث 20680 عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنْ عَلَامَاتِ الشَّقَاءِ جُمُودُ الْعَینِ وَ قَسْوَةُ الْقَلْبِ وَ شِدَّةُ الْحِرْصِ فِی طَلَبِ الدُّنْیا وَ الْإِصْرَارُ عَلَى الذَّنْبِ .

[8] روم ، 10ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّوآی أَنْ کَذَّبُوا بِآیات اللَّهِ وَ کانُوا بِها یسْتَهْزِؤُنْ.

[9] - جباران‏،محمدرضا؛ اخلاق (ترجمه‏ى اخلاق)

[11] ـ همان، ص :  334

[12]-کلینی،یعقوب،اصولکافی،تصحیح و تعلیق علی اکبر غفاری،دارالکتب الإسلامیه،چاپ ششم،1375ش،ج2،ص268

[13] کافی، ج 7، ص 191، حدیث 2

[14] ـ ملكى تبریزى‏، میرزا جواد آقا؛ أسرار الصلاة، رضا رجب زاده، انتشارات پیام آزادى‏، چاپ : هشتم،‏1378 ش ،78

منابع : اسلام پدیا ، پژوهشکده باقر العلوم علیه السلام


- نظرات (0)

یتیمی پیامبر

در کدام سوره قرآن به دوران یتیمی پیامبر اشاره شده است؟2 آغاز نزول قرآن بر پیامبر در چه روزی بود؟


نزول قرآن و بعثت
شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن; (1) ماه رمضان [همان ماه] که در آن قرآن فرو فرستاده شده است.

انا انزلناه فی لیلة مبارکة; (2) ما آن را در شبی فرخنده نازل کردیم.

انا انزلناه فی لیلة القدر; (3) ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم.

می دانیم که پیامبر در چهل سالگی (610 یا 611 م.) در شهر مکه به رسالت مبعوث گردید. نیز می دانیم که آغاز بعثت در غار حرا با نزول آیاتی از سوره مبارکه علق همراه بوده است و میان مسلمانان در این مساله اتفاق نظر وجود دارد. اما در این که بعثت در چه زمانی رخ داده است، نظرها مختلف است و همین، باعث اختلاف در زمان نزول قرآن نیز گردیده است.
آرای مختلف در زمان نزول قرآن و بعثت:
1. بیست و هفتم رجب.

2. هفدهم رمضان.

3. هیجدهم رمضان.

4. بیست و چهارم رمضان.

5. دوازدهم ربیع الاول. (4)

(5)

7. هشتم ربیع الاول.

8. سوم ربیع الاول. (6)

شیعه معتقد است که بعثت در 27 رجب اتفاق افتاده است; به دلیل روایات متعددی که از عترت طاهره در این زمینه وجود دارد. آنان که خود اهل بیت نبوتند بهتر از هرکس از زمان نبوت باخبرند و در تعیین زمان و مکان آن از همه شایسته تر. روایات فراوانی در این زمینه وجود دارد که به برخی از آنها اشاره می شود:

1. شیخ طوسی در امالی خود روایتی را از امام صادق(ع) نقل می کند که فرمود:

در روز بیست و هفتم رجب، نبوت بر رسول خدا نازل گشت. هر که این روز را روزه بگیرد، ثواب کسی را دارد که شصت ماه روزه گرفته باشد. (7)

2. از امام کاظم(ع) نقل است که فرمود:

خداوند محمد(ص) را، که رحمت برای جهانیان است، در بیست و هفتم رجب به پیامبری برگزید. هرکه این روز را روزه بگیرد، خداوند ثواب روزه شصت ماه را برایش ثبت می کند. (8)

3. امام صادق(ع):

روزه روز بیست و هفتم رجب را ترک نکن; زیرا روزی است که پیامبری بر محمد(ص) نازل گشته و ثواب آن، مانند شصت ماه است. (9)

(10)

دانشمندان اهل سنت برای اثبات بعثت در ماه رمضان به آیات سوره بقره، دخان و قدر استناد نموده اند. آنان می گویند در تمام قرآن نامی از رجب و بعثت در آن وجود ندارد. آن چه هست، دلالت صریح و روشن آیات است بر این که: قرآن در ماه رمضان (شهر رمضان الذی...) در شب مبارکی (لیلة مبارکة...) که همان شب قدر است (انزلناه فی لیلة القدر) نازل گشته است، و چون بعثت هم، همراه با نزول قرآن بوده، بنابراین بعثت در ماه رمضان به وقوع پیوسته است.

در پاسخ به این استدلال باید گفت، اولا: آیات سه گانه فقط به زمان نزول قرآن دلالت دارند; اما محل نزول در این آیات مشخص نگردیده است و این مساله که مراد از این نزول، همان نزول در غار حرا باشد، از هیچ یک از آیات فوق به دست نمی آید.

ثانیا: ظاهرا آیات 185 بقره و اول سوره قدر، دلالت بر نزول همه قرآن در ماه رمضان و شب قدر دارند. دلالت آیه سوم سوره دخان، بر نزول یکپارچه قرآن صریح تر و روشن تر است: حم × والکتاب المبین × انا انزلناه فی لیلة مبارکة. (11) در این آیه، مرجع ضمیر «انزلناه » «کتاب » است که قرآن به آن سوگند خورده است و به روشنی دلالت دارد که مجموعه آیات قرآن و کتاب الهی مورد نظر است; در حالی که در آغاز بعثت تنها پنج آیه از سوره علق نازل گشته است. بنابراین نمی توان گفت این آیات، ناظر به مساله بعثت پیامبرند.

نویسنده کتاب ارزشمند التمهید مشکل را به گونه ای دیگر حل نموده است. وی می گوید:

براساس روایات اهل بیت بعثت در ماه رجب اتفاق افتاده، ولی نزول قرآن به عنوان کتاب آسمانی و قانون جاودانه الهی پس از سه سال فاصله بر پیامبر نازل گشته است. در این سال ها پیامبر دعوت مخفیانه داشته که روایات فراوانی در این زمینه وجود دارد. پس از گذشت سه سال از بعثت، آیات 94 و95 سوره حجر، نازل گردید: فاصدع بما تؤمر واعرض عن المشرکین × انا کفیناک المستهزئین; پس آن چه را بدان ماموری آشکار کن و از مشرکان روی برتاب که ما [شر] ریشخندگران را از تو برطرف خواهیم کرد.

از این زمان به بعد، نزول پیوسته قرآن آغاز گردید.

از طرف دیگر روایاتی وجود دارد که مدت نزول قرآن را بیست سال ذکر نموده است. نتیجه می گیریم که آغاز نزول قرآن از آغاز بعثت، سه سال فاصله داشته و در شب قدر ماه رمضان بوده است. (12)

آن چه از بیان فوق و دیگر مطالب التمهید به دست می آید نکات زیر است:

1. هیچ ارتباطی میان مساله بعثت و نزول قرآن وجود ندارد.

2. آیات اولیه سوره علق در آغاز بعثت، جنبه بشارت داشته به عنوان نزول به حساب نمی آید.

3. آغاز نزول پیوسته قرآن به عنوان کتاب آسمانی از ماه رمضان و پس از سه سال از بعثت پیامبر بوده است.

4. مدت نزول قرآن بیست سال بوده است و روایات آن را تایید می کند.

5. مراد از نزول قرآن در ماه رمضان، آغاز نزول است; چرا که مبدا تاریخ در وقایع مهمی که امتداد زمانی دارند از همان آغاز، ثبت می شود.

آن چه پایه و اساس استدلال نویسنده محترم است دو گروه از روایاتند:

1. روایات تاریخی که مدت دعوت مخفیانه پیامبر را در مکه سه سال اول بعثت ذکر می کنند، تا آن که آیه «فاصدع بما تؤمر...» نازل می شود.

2. روایاتی که مدت نزول قرآن بر پیامبر را بیست سال گفته اند، نه 23 سال.

اما به نظریه التمهید چند اشکال وارد است:

اولا: آن چه از علی بن ابراهیم قمی، یعقوبی و محمد بن اسحاق(در ص 81) نقل گردیده و نیز فرمایش امام صادق(ع)، که همگی بر دعوت مخفیانه در طول سه سال اول بعثت دلالت دارند، تنها به مساله دعوت مخفیانه اشاره می کنند و در هیچ یک از آنها، به عدم نزول آیات در طول این سه سال اشاره نشده است; به عبارت دیگر منافات ندارد که سه سال، دعوت مخفیانه باشد و قرآن نیز نازل شده باشد - که البته چنین نیز بوده است - و این ادعا که در طول این سه سال فقط همان پنج آیه اول سوره علق نازل گشته، به نظر شگفت می رسد; زیرا نه با واقعیت تاریخی سازگاری دارد و نه روایات فترت دعوت مخفیانه بر آن صحه می گذارد.

ثانیا: گفته شده نزول پیوسته قرآن به عنوان کتاب آسمانی، پس از نزول آیه «فاصدع بما تؤمر. ..» بوده است; در حالی که این آیه از آیات سوره مبارکه حجر است، که از سوره های مکی می باشد و براساس جدول ترتیب نزول سوره ها، که التمهید، خود از روایت ابن عباس و جابر بن زید و دیگران نقل کرده، سوره حجر، پنجاه و چهارمین سوره قرآن است. (13)

اگر چنین ترتیبی که التمهید بر صحت آن اصرار دارد، صحیح باشد، باید قبول نمود که قبل از آیه «فاصدع بما تؤمر...» پنجاه و سه سوره نازل شده و این تاییدی است بر این که دعوت مخفیانه منافاتی با نزول قرآن نداشته است.

ثالثا: چه بسا، نیاز پیامبر به نزول آیات قرآن، در آغاز بعثت، بیش از هر زمان دیگر بوده است; این امر را کثرت سوره های مکی در مقایسه با سوره های مدنی، و همین طور فراوانی نزول در فترت سه ساله (53 سوره) در مقایسه با بقیه سوره هایی که پس از آن در دوران دعوت علنی در مکه نازل گردیده اند، تایید می کنند.

رابعا: روایات دیگری داریم که مدت نزول قرآن را 23 سال ذکر کرده اند.

خامسا: روایاتی که التمهید از کتاب کافی و تفسیر عیاشی برای اثبات نزول بیست ساله قرآن ذکر نموده دقیقا خلاف مدعا را ثابت می کنند.

در تمام این روایات، نزول قرآن در ماه رمضان به معنای نزول در بیت المعمور تفسیر گشته است. البته در التمهید تنها قسمتی از روایت مورد استناد قرار گرفته ولی ما متن کامل آن را ذکر می کنیم:

حفص بن غیاث می گوید: از امام صادق پرسیدم: قرآن چگونه می گوید: «شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن » در حالی که در طول بیست سال از اول تا آخر آن نازل شده است؟

امام فرمود:

نزل القرآن جملة واحدة الی البیت المعمور ثم نزل فی طول عشرین سنة; (14) قرآن یک مرتبه به بیت المعمور نازل شده، سپس نزولش در طول بیست سال بوده است.

نزول قرآن در بیت المعمور در روایت عیاشی، که مورد استناد التمهید قرار گرفته، نیز وجود دارد. در این روایات بر خلاف استفاده ای که از آنها شده، تاکید بر نزول قرآن در بیت المعمور است; آن هم به صورت یکپارچه، نه آن که آغاز نزول از ماه رمضان بوده است.

سادسا: التمهید در پایان بحث برای تایید سخن خود و رد نزول قرآن در بیت المعمور، که صدوق به آن معتقد است، به گفتاری از شیخ مفید استناد می کند که وی گفته است:

آن چه را صدوق - رحمه الله - در این باب آورده (همان روایت) اصل آن، حدیث واحدی است که نه موجب علم است و نه عمل.... (15)

جالب این جاست که وقتی اثبات نزول قرآن در بیست سال مورد نیاز است به ذیل همین حدیث استناد می شود! اما زمانی که ابطال قول به نزول قرآن در بیت المعمور (صدر حدیث) مورد نظر است، گفتار شیخ مفید مورد استناد قرار می گیرد و حدیث، خبر واحدی می شود که هیچ ارزش و اعتباری ندارد!

سابعا: برداشت از آیات سه گانه نزول قرآن به این صورت، که مراد آن آغاز نزول قرآن است و نه نزول کل قرآن، برداشتی خلاف ظاهر است و همان گونه که گفتیم هرسه آیه و به ویژه آیه سوم بر نزول جمیع قرآن دلالت دارند.

در این زمینه مطالب دیگری وجود دارد که در فصل آینده از آنها سخن خواهیم گفت.
گزیده مطالب

1. بعثت پیامبر اکرم(ص) همراه با نزول آیاتی چند از سوره علق و در 27 رجب اتفاق افتاده است، و به این امر در روایات فراوانی از ائمه: تصریح شده است.

2. آیات سه گانه نزول قرآن در شب قدر ماه رمضان دلالت ندارند که محل نزول، غار حرا بوده است. بنابراین برای تعیین زمان بعثت نمی توان به این آیات استناد نمود.

3. براساس روایات بسیاری، این آیات به نزول دیگری و در محلی متفاوت با نزولی که در آن بعثت رخ داده است، اشاره می کنند.

4. از ظاهر آیات مورد اشاره، نزول همه قرآن استفاده می گردد که این امر نیز بیگانگی این آیات با مساله بعثت و تاریخ آن را اثبات می کند.

پی نوشتها

1. بقره (2) آیه 185.

2. دخان (44) آیه 3.

3. قدر (97) آیه 1.

4. ر.ک: بحار الانوار، ج 18، ص 190; التمهید، ج 1، ص 78.

5. پژوهشی در تاریخ قرآن، ص 38.

6. التمهید فی علوم القرآن، ج 1، ص 78.

7. وسائل الشیعه، ج 7، ص 330.

8. همان.

9. همان، ص 357. لاتدع صوم یوم سبعة و عشرین من رجب، فانه الیوم الذی انزل فیه النبوة علی محمد(ص) و ثوابه مثل ستین شهرا لکم.

10. ر.ک: وسائل الشیعه، ج 7، ابواب 15 و 19 از ابواب صوم مندوب و ج 5، باب استحباب صلوة لیلة المبعث و یوم المبعث.

11. دخان (44) آیه 1 - 3.

12. ر.ک: التمهید فی علوم القرآن، ج 1، ص 81 و 82.

13. همان، ج 1، ص 105.

14. اصول کافی، ج 2، ص 269; المیزان، ج 2، ص 29.

15. التمهید، ج 1، ص 92.


- نظرات (0)

درچه سوره ای از قرآن مجیدمسئله ولایت ورهبری امده است؟

گاهى گمان مى‏شود تنها مدرك اسلامى بودن یك مسأله، این است كه: در قرآن كریم مطرح شود و چگونگى طرح آن كاملًا شفاف، روشن و بى نیاز از ژرف‏نگرى و تأملات اجتهادى باشد. در حالى كه:
یكم. عقل و سنت نیز هر یك منبع و مدرك معتبرى در اسلام است و آموزه‏هاى اسلامى را مى‏توان و بلكه باید از مجموع هر سه منبع (قرآن، سنت و عقل) شناخت.
دوّم. طرح مسائل در قرآن، گونه‏هاى مختلفى دارد و در بسیارى از موارد استنباط یك مسأله از قرآن مجید، بدون آشنایى با متدلوژى فهم دین و فرایند استنباط امكان‏پذیر نیست. در عین حال یكى از ساده‏ترین روش‏ها براى اثبات ولایت فقیه از طریق قرآن، مراجعه به شرایط حاكم در قرآن است كه پس از معصومین تنها بر ولى فقیه صدق مى‏كند.
شرایط حاكم جامعه
1. اسلام و ایمان
خداوند مى‏فرماید: (لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا)(1) «خداوند هرگز كافران را بر مؤمنان سلطه نمى‏دهد» و (لا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِكَ فَلَیْسَ مِنَ اللَّهِ فِى شَىْ‏ءٍ)(2) «مؤمنان نباید كافران را به جاى مؤمنان دوست و ولى خود بگیرند و هر كس چنین كند از لطف و ولایت خدا بى بهره است».
2. عدالت (در مقابل ظلم)
خداوند حكومت و ولایت ظالمان را نمى‏پذیرد پس حاكم و ولى باید عادل باشد: (وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ)(3) «به ستم پیشگان گرایش نیابید كه آتش دوزخ به شما خواهد رسید». این ركون و گرایش در روایات به «دوستى و اطاعت» تفسیر شده است.(4) همچنین خداوند در شرایط امامت به حضرت ابراهیم فرمود: (لا یَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِینَ)(5).
«عهد من به ستمكاران نمى‏رسد».
3. فقاهت
حاكم اسلامى باید عالم به احكام اسلام باشد تا بتواند آنها را اجرا كند. در زمان پیامبر (ص) و امام معصوم (ع) این علم از سوى خداوند به آنان داده شده است و در زمان غیبت امام معصوم (ع)، داناترین مردم به احكام یعنى، فقها حاملان این علم‏اند. قرآن درباره شرط علم مى‏فرماید: (أَ فَمَنْ یَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّى إِلَّا أَنْ یُهْدى فَما لَكُمْ كَیْفَ تَحْكُمُونَ)(6) «آیا كسى كه به راه حق هدایت مى‏كند، سزاوارتر است كه از او پیروى شود یا كسى كه راه نمى‏یابد مگر آنكه راه برده شود شما را چه مى‏شود؟ چگونه داورى مى‏كنید؟»
فقیه با تخصصى كه سال‏ها در تحصیل آن كوشش كرده، مى‏تواند احكام اسلام را از قرآن، سنت، عقل و اجماع به دست آورد اما غیر فقیه این تخصص را ندارد و باید احكام اسلام را از فقیه بیاموزد.
اشكال. غیر فقیه مى‏تواند احكام اسلام را به صورت فتوا از فقیه بگیرد و حكومت كند، پس لازم نیست حاكم خودش فقیه باشد.
پاسخ. یكم. آگاهى‏هاى لازم از اسلام براى حكومت، اختصاص به فتوا ندارد تا گفته شود: غیر فقیه از فقیه تقلید مى‏كند بلكه در بسیارى از موارد، فقیه باید با توجه به ملاك‏هاى ترجیح در تزاحم احكام و یا تشخیص موارد مصلحت، حكم حكومتى صادر كند. «حكم حكومتى» خارج از دایره فتوا و تقلید است در عین آنكه مسأله‏اى تخصصى و در حوزه تخصّص فقیه است.
دوّم. آیا غیر فقیه اطاعت از فقیه را در همه موارد بر خود لازم مى‏داند؟ یا فقط در مواردى كه خود تشخیص مى‏دهد، از فقیه اطاعت مى‏كند؟ در صورت دوم هیچ ضمانتى بر اجراى احكام الهى و دینى بودن حكومت وجود ندارد. در صورت اول، در واقع آن فقیه ولایت دارد و شخصى كه به طور مستقیم امور اجرایى را به عهده دارد، مجرى از سوى او به شمار مى‏آید و این یكى از شیوه‏هاى اجرا و اعمال ولایت فقیه است.
اشكال. در این آیه اطاعت از (مَنْ یَهْدِى إِلَى الْحَقِّ) سزاوارتر از (مَّنْ لا یَهِدِّى إِلَّا أَنْ یُهْدى) معرفى شده است یعنى، اطاعت از فقیه را سزاواتر از اطاعت غیر فقیه مى‏داند. بنابراین اطاعت غیر فقیه نیز با وجود فقیه مقبول است گرچه اطاعت از فقیه بهتر است
پاسخ. مانند این سخن را ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه(7) در مقایسه بین امام على (ع) و خلفاى پیش از او مى‏گوید یعنى، او اطاعت از امیرالمؤمنین (ع) را بهتر از ولایت دیگران مى‏انگارد نه لازم و واجب
سزاواتر بودن در آیه، سزاوارى در حد الزام است یعنى، فقط باید از او پیروى كرد زیرا در ذیل آیه مردم را توبیخ مى‏كند كه چرا از (مَنْ یَهْدِى إِلَى الْحَقِّ) پیروى نمى‏كنید: (فَما لَكُمْ كَیْفَ
تَحْكُمُونَ)؟ بنابراین سزاوارى در حد الزام است. مشابه این مسأله در موارد دیگرى نیز در قرآن وجود دارد مثلًا در آیه (وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ)(8) كه در بحث ارث است و وجود هر طبقه مانع از ارث طبقه دوم مى‏شود. آیات بى‏شمار دیگرى نیز وجود دارد كه فضیلت عالمان را بر غیر عالمان بیان كرده است.(9)
از نظر عقل نیز با وجود شایسته‏تر، نباید به فروتر تن داد به ویژه در امر رهبرى كه تعیین سرنوشت جامعه در گرو آن است.
4. كفایت
توانایى و شایستگى اداره امور جامعه كه از آن به مدیر و مدبّر بودن نیز تعبیر مى‏شود. حضرت یوسف فرمود: (قالَ اجْعَلْنِى عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّى حَفِیظٌ عَلِیمٌ) «گفت: مرا بر خزاین این سرزمین بگمار كه من نگهبانى امین و كاردانم». در داستان(10) حضرت موسى و دختر شعیب نیز آمده است: (إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِىُّ الْأَمِینُ) «بهترین كسى كه مى‏توانى به [كارگیرى او است كه‏] تواناى درستكار است»(11) و
از مجموع این آیات، مى‏توان تصویرى كلى از سیماى حاكم از دیدگاه قرآن به دست آورد. در منطق قرآن حكومت و زمامدارى، تنها شایسته كسانى است كه از صلاحیت‏هاى علمى و اخلاقى و توانمندى‏هاى لازم برخودار باشند. به دست آوردن این تصویر در زمان غیبت امام معصوم (ع) بر «ولایت فقیه» تطبیق مى‏كند. از طرف دیگر حكومت اسلامى حكومت قانون خداست: (مَنْ لَمْ یَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ)(12) و آن بدون حاكمیت دین‏شناس و متخصص مستعد در اجراى احكام الهى (فقیه عادل و جامع الشرایط) امكان‏پذیر نیست.(13)
ابتدا توجه به این نكته لازم است كه گاه گمان مى شوند كه تنها مدرك اسلامى بودن یك مساله مطرح شدن آن به صورت صریح در قرآن كریم است و هر آنچه با قطع نظراز این كه عقل و سنت نیز هر یك دلیل و مدرك معتبرى در كنار قرآن است واسلام را مى توان و بلكه باید از مجموع هر سه منبع (قرآن، سنت و عقل) شناخت به توضیح این مساله مى پردازیم كه قرآن كریم كه روشن گر راه هدایت است برخى از امور را خود به طور مستقیم و بدون واسطه بیان كرده است مانند كلیات بسیارى از احكام و برخى از امور را به طور غیر مستقیم و باواسطه پیامبران بیان كرده است ولى خودش به این واسطه تصریح كرده است. قرآن كریم تبیین هدایت خود را بر عهده پیامبر مى گذارد ((و انزلناالیك الذكر لتبین للناس ما نزل الیهم و این قرآن را به سوى تو فروفرستادیم تا براى مردم آنچه را به سوى ایشان نازل شده است توضیحدهى))، (نحل، آیه 44 (و نیز فرمود ((ما آتاكم الرسول فخذوه و مانهاكم عنه فانتهوا آنچه را رسول خدا براى شما آورد بگیرید و آنچه را نهى كرد خوددارى كنید))، (حشر، آیه 7 (. از این آیات به دست مى آید كه خداوند متعال فرامین رسول خود را نازل منزل و قایم مقام خود كرده است پس هر چه را پیامبرخداگفت مى توان با استناد به این آیات سخن غیر مستقیم قرآن دانست درست مانند این كه مالك خانه از دو طریق مى تواند كلید همه اتاقهاى خانه رابه شخصى بدهد یكى این كه مستقیما همه كلیدها را به او بدهد و دیگر این كه كلید یك اتاق را بدهد و كلید اتاقهاى دیگر را در آن اتاق بگذارد و محل آن رانیز به آن شخص بگوید در هر دو طریق مى توان گفت آن شخص كلید همه اتاقهارا از مالك خانه گرفته است. بااین سخن مى توان عمل به همه روایات معصومین (ع) را عمل به قرآن و سخن آنان را سخن قرآن دانست پس ادله روایى مساله ولایت مطلقه فقیه كه در همه كتب مربوط به ولایت فقیه آمده است بیگانه از استناد به قرآن نیست. به هر روى قبل از پاسخ، ذكر دو مقدمه لازم است: مقدمه اول: ولایت مطلقه از سه طریق قابل اثبات است: الف) دلیل عقلى محض: یعنى بدون استناد به هیچ آیه و روایتى. ب) دلیل نقلى محض: یعنى فقط از آیه و روایت و بدون مدد از دلیل عقلى. ج) دلیل تلفیقى: یعنى از مجموع دلیل عقلى و نقلى. هر یك از این سه طریق به تفصیل در كتب مربوطه مطرح شده است ولى در این پاسخ فقط بخش قرآنى آن (یعنى استناد ولایت فقیه به قرآن) مطرح مى شود. مقدمه دوم: در ولایت مطلقه فقیه ولایت به معنى زعامت، رهبرى و حكومت اسلامى و اطلاق آن بدین معنااست كه دایره اختیارات در ولایت فقیه اختصاص به یك حوزه خاص از مسایل اجتماعى ندارد بلكه هر حوزه اى را كه دخالت حكومت در آن لازم است شامل مى شود پس فقیه مى تواند در تمامى این حوزه ها با رعایت ضوابط وقوانینى كه اسلام تعیین كرده تصمیم گیرى و اجرا كند. ولایت مطلقه فقیه هرگز بدین معنا نیست كه فقیه در تصمیم گیرى و اجرا هیچ قید و شرطى نداردو رعایت هیچ ضابطه اى بر او لازم نیست این معناى باطل از ولایت مطلقه توسط هیچ فقیهى ابراز نشده فقط توسط ناآگاهان یا غرض ورزان شده است پس اطلاق در ولایت به معناى گستره ولایت بر همه حوزه هایى است كه دخالت حكومت در آن لازم است بدین معنا اختیارات همه حكومت هاى متعارف در سطح جهان امروز مطلقه است زیرا بقاى هیچ حكومتى بدون اجازه ودخالت در همه حوزه هاى حكومتى امكان پذیر نیست البته هر حكومتى در جهان براى تصمیم گیرى و اجرا رعایت ضوابطى را بر خود لازم مى داند در حكومت ولایت فقیه نیز این ضوابط از سوى دین تعیین شده است. پس از ذكر این دومقدمه به اصل پاسخ مى پردازیم: براى اثبات ولایت مطلقه فقیه از قرآن باید مسایل زیر را از قرآن به دست آورد: 1- اصل حكومت و ولایت در اسلام. 2- اطلاق ولایت. 3- شرایط حاكم یعنى اسلام و ایمان، عدالت آگاهى به اسلام (فقاهت)، كفایت. مساله اول، اصل حكومت در اسلام: لزوم حكومت درهر جامعه اى از بدیهیات و نیازى به دلیل ندارد در
اینجا فقط به آیاتى كه ولایت پیامبر اكرم (ص) و امامان معصوم (ع) را ثابت مى كند اشاره مى كنیم. ((النبى اولى بالمومنین من انفسهم)) (احزاب آیه 6 (پیامبر نسبت به مردم از خود آنان سزاوارتر است پس اگر تصمیمى درباره آنان گرفت اطاعت از آن بر مردم لازم است ((و ماكان لمومن و لا مومنه اذ اقضى الله و رسوله امرا ان یكون لهم الخیره من امرهم)) (احزاب آیه 36 (هیچ مرد و زن با ایمانى حق ندارند هنگامى كه خدا و پیامبرش مطلبى را لازم بدانند اختیارى از خود دربرابر خدا داشته باشند و مجموع آیاتى كه امر به اطاعت از پیامبركرده است (آل عمران آیه 32 و 132 ((مایده آیه 92 ((انفال آیه 20 ((نور آیه 54 و 56 ((محمد آیه 33 ((مجادله آیه 13 ((تغابن آیه 12 (و درباره ولایت امامان معصوم (ع) نیز فرمود: ((انما ولیكم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزكاه و هم راكعون)) (مایده آیه 55 (همانا ولى شما خداونداست و پیامبر او و مومنانى كه نماز را بر پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند این آیه به اتفاق همه مفسرانى كه (شیعه و سنى) براى آن شان نزول ذكر كرده اند در حق على بن ابیطالب (ع) نازل شده است ((اطیعوا الله واطیعوا الرسول و اولى الامر منكم)) (نسا آیه 59 (از خداوند و پیامبر و اولوالامرتان اطاعت كنید مساله دوم: اطلاق ولایت: آیاتى كه در مساله قبل ذكرشد هیچ یك اطاعت از پیامبر و اولواالامر را مقید به مورد خاص یا موضوع خاص نكرده است و آن را به صورت مطلق بیان فرموده است. در آیه دوم اطاعت هرحكمى كه خدا و رسول كردند بر مردم لازم شمرده شده است. در آیاتى كه امربه اطاعت از پیامبر و اولواالامر شده است نیز هیچ قیدى براى آن ذكر نشده است پس از این آیات اطلاق در ولایت ثابت مى شود. از آن جا كه حكومت درجامعه اسلامى از ضروریات است و اختصاص به زمان رسول الله یا زمان حضورمعصوم ندارد از این آیات مى توان اطلاق ولایت را براى حاكم اسلامى در هردوره اى ثابت كرد. مساله سوم شرایط حاكم و ولى: شرط اول: اسلام و ایمان. خداوند مى فرماید: ((لن یجعل الله للكافرین على المومنین سبیلا خداوند هرگزكافران را بر مومنان سلطه نمى دهد))، (نسا آیه 141 (و ((لایتخذ المومنون الكافرین اولیا من دون المومنین و من یفعل ذالك فلیس من الله فى شى مومنان نباید كافران را به جاى مومنان دوست و ولى خود بگیرند و هر كس چنین كند از لطف و ولایت خدا بى بهره است))، (آل عمران آیه 28 (. شرطدوم: عدالت در مقابل ظلم است. خداوند حكومت و ولایت ظالمین رانمى پذیرد پس حاكم و ولى باید عادل باشد. فرمود: ((ولاتركنوا الى الذین ظلموا فتمسكم النار به ستم پیشگان گرایش نیابید كه آتش دوزخ به شماخواهد رسید))، (هود آیه 113 (و این ركون در روایات به ركون دوستى واطاعت تفسیر شده است، (تفسیر على بن ابراهیم ج، 1 ص، 338 (و در شرطامامت به حضرت ابراهیم فرمود: ((قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذریتى قال لاینال عهدى الظالمین)) (بقره آیه 124 (خدا فرمود: من تو راپیشواى مردم گماردم گفت: و از فرزندان من؟ فرمود: عهد من به ستمكاران نمى رسد شرط سوم: فقاهت. حاكم اسلامى باید عالم به احكام اسلام باشد تابتواند آنها را اجرا كند در زمان پیامبر (ص) و امام معصوم (ع) این علم از سوى خداوند به آنان داده شده است و در زمان غیبت امام معصوم (ع) داناترین مردم به احكام یعنى فقها این علم را دارند قرآن درباره شرط علم مى فرماید: ((افمن یهدى الى الحق احق ان یتبع امن لایهدى الا ان یهدى فمالكم كیف تحكمون آیا كسى كه به راه حق هدایت مى كند سزاوارتر است ك از او پیروى شود یا كسى كه راه نمى یابد مگر آن كه راه برده شود شما را چه مى شود؟ چگونه داورى مى كنید؟))، (یونس، آیه 35 (. فقیه كسى است كه با تخصصى كه سالها در تحصیل آن كوشش كرده خودش مى توان احكام اسلام را از قرآن وسنت و عقل و اجماع به دست آورد و غیر فقیه كسى است كه این تخصص راندارد و باید احكام اسلام را از فقیه بیاموزد. اشكال: غیر فقیه مى توانداحكام اسلام را از فقیه بگیرد و حكومت كند پس لازم نیست خودش فقیه باشد. پاسخ: اولا، آگاهى هاى لازم از اسلام براى حكومت اختصاص به فتواندارد تا گفته شود غیر فقیه از فقیه
تقلید مى كند بلكه در بسیارى از مواردفقیه باید با توجه به ملاك هاى ترجیح در تزاحم احكام و یا تشخیص مواردمصلحت به حكم حكومتى صادر كند و حكم حكومتى خارج از دایره فتوا و تقلیداست. صدور حكم حكومتى در تخصص فقیه است. ثانیا آیا غیر فقیه اطاعت ازفقیه را در همه موارد بر خود لازم مى داند؟ یا فقط در مواردى كه خود تشخیص مى دهد از فقیه اطاعت مى كند در صورت دوم هیچ ضمانت بر اطاعت از فقیه وجود ندارد و در صورت اول در واقع آن فقیه ولایت دارد و این شخص مجرى از سوى او به شمار مى آید این با ولایت فقیه منافاتى ندارد. اشكال: در این آیه اطاعت از ((من یهدى الى الحق)) سزاوارتر از ((من لایهدى الایهدى)) معرفى شده است و در تطبیق آن بر مورد ما اطاعت از فقیه را سزاواتر ازاطاعت غیر فقیه مى داند. این است كه پس اطاعت غیر فقیه نیز با وجودفقیه مقبول است گرچه اطاعت از فقیه بهتر است (مانند این سخن را ابن ابن الحدید در شرح خود بر نهج البلاغه ج، 9 ص، 328 نسبت به مقایسه امام على (ع و خلفاى پیش از او مى گوید) پاسخ: این سزاواتر بودن سزاوارى در حدالزام است یعنى فقط باید از او پیروى كرد به قرینه اینكه در ذیل آیه مردم را توبیخ مى كند كه چرا از ((من یهدى الى الحق)) پیروى نمى كنید ((فما لكم كیف تحكمون)) این سزاوارى در حد الزام در واقع معناى صفت تفصیلى راساقط مى كند مانند آیه ((واولوا الارحام بعضهم اولى ببعض)) (احزاب آیه 6 (كه در بحث ارث است و وجود هر طبقه مانع از ارث طبقه دوم مى شود. آیات بیشمار دیگرى نیز وجود دارد كه فضیلت عالمان را بر غیر عالمان بیان كرده است، (زمر، آیه 9 (. شرط چهارم: كفایت: یعنى توانایى شایستگى دراداره امور جامعه كه از آن به مدیر و مدبر بودن نیز تعبیر مى شود. حضرت یوسف فرمود: ((قال اجعلنى على خزاین الارض انى حفیظ علیم گفت مرا برخزاین این سرزمین بگمار كه من نگهبان امین و كاردانم))، (یوسف، آیه 55 (. درباره داستان حضرت موسى و دختر شعیب نیز فرمود: ((ان خیر من استیجرت القوى الامین بهترین كسى كه مى تواند به كارگیرى (اوست كه) تواناى دستكار است))، (قصص، آیه 26 (. در داستان عفریت جنى و حضرت سلیمان (ع) نیز از قول آن عفریت فرمود: ((و انى علیه لقوى امین من بر این كار تواناى درستكارم))، (نمل آیه 39 (. از مجموع این آیات به دست مى آیداگر كسى كارى و پستى را به عهده مى گیرد باید توانایى و صلاحیت لازم براى آن را داشته باشد. از مجموع آیاتى كه در این موضوعات ذكر شد مى توان تصویرى كلى از سیماى حاكم از دیدگاه قرآن به دست آورد در منطق قرآن حكومت و زمامدارى تنها شایسته كسانى است كه از صلاحیتهاى علمى و اخلاقى و توانمندى هاى لازم برخودار باشند. به دست آوردن این تصویر در زمان غیبت امام معصوم (ع) بر ولایت مطلقه فقیه تطبیق مى كند. از طرف دیگرحكومت اسلامى حكومت قانون خداست ((و من لم یحكم بما انزل الله فاولیك هم الكافرون و آن بدون حاكمیت دین شناسى و متخصص مستعد دراجراى احكام الهى (فقیه عادل و جامع الشرایط) امكان پذیر نیست))، (مایده، آیه 44 (. براى مطالعه بیشتر مستندات قرآنى ولایت مطلقه فقیه و حكومت اسلامى به منابع زیر رجوع كنید: 1- نگاهى به مبانى قرآن ولایت فقیه على ذوعلم موسسه فرهنگى دانش و اندیشه معاصر پاییز 2. 79- پیام قرآن ج 10 قرآن مجید و حكومت اسلامى آیت الله مكارم شیرازى مدرسه امام على بن ابى طالب قم 1374. ((اظهار نظر دقیق شما [با ذكر شماره نامه قبلى‏] درباره ى پاسخ ها، موجب تكامل و پویایى كار ماست)).

پى‏نوشت‏
(1) نساء (4)، آیه 141.
(2) آل عمران (3)، آیه 28.
(3) هود (11)، آیه 113.
(4) تفسیر على بن ابراهیم، ج 1، ص 338.
(5) بقره (2)، آیه 421
(6) یونس (10)، آیه 35.
(7) ج 9، ص 328.
(8) احزاب (33)، آیه 6.
(9) زمر (39)، آیه 9.
(10) یوسف (12)، آیه 55.
(11) قصص (28)، آیه 26.
(12) مائده (5)، آیه 44.
(13) الف. تفسیر پیام قرآن، ج 10) قرآن مجید و حكومت‏اسلامى (ب. ذوعلم، على، نگاهى به مبانى قرآن ولایت فقیه پ. مكارم شیرازى، آیت‏الله ناصر، آیات ولایت در قرآن.


- نظرات (0)

قصّه یوسف و زلیخا و دفع شبهه از آن!


حضرت یوسف
آیات موهم صدور گناه از حضرت یوسف (علیه السلام) و پاسخ آنها

«وَ رَاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ وَ قَالَتْ هَیْتَ لَکَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَایَ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ‌ وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهَا لَوْ لاَ أَنْ رَأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ» (1).

«یوسف در آن خانه ای که بود بدون آن که نظر بد و خیانت آمیز کند، بانوی خانه به میل نفس خود با او بنای مراوده گذاشت و روزی درها را بست؛ و یوسف را به خود دعوت کرد و اشاره کرد که من برای تو آماده ام، یوسف (که عفّت ذاتی و قدسی داشت) جواب داد، پناه به خدا می برم، خدا مرا مقامی منزّه و نیکو عطا کرده که خدا هرگز ستمکاران را رستگار نسازد. آن زن از فرط میل با آن که از یوسف جواب رد و امتناع شنید، باز در وصل او اصرار و اهتمام کرد و اگر لطف خاصّ خدا و برهان روشن حق، نگهبان یوسف نبود او هم به میل طبیعی اهتمام می کرد، ولی ما میل او را از قصد آن عمل زشت برگردانیدیم که همانا او از بندگان معصوم و پاکیزه ماست».

از این که قرآن می گوید: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهَا» زلیخا آهنگ یوسف کرد و یوسف هم آهنگ و قصد او کرد. اگر این طور باشد این سۆال پیش می آید: فرق بین یوسف و زلیخا چیست؟

جواب:

خداوند نیّت زلیخا نسبت به یوسف را بدون هیچ سدّی به میان می آورد و می گوید: او خواست و قصدش محقّق شد، امّا در وصف حضرت یوسف کلامی را که مقیّد به «لَوْلاَ» است آورده. حال آن که این قید را «لولا» ی امتناعیّه می خوانند، و آن از ادات شرطیّه ای است که با وجود شرط، نفی جزا می کند. یعنی اگر نبود خداخواهی حضرت یوسف، پس او هم به زلیخا میل می یافت. در حقیقت تنها؛ شرط جمله آمده و جزای آن حذف شده است، چرا که با عدم وجود جواب شرط، جمله هم مفهوم و هم معنا می یابد و پیام خود را می رساند. مانند «لَولا عَلیٌّ لَهَلَکَ عُمر» که هلاکت عُمر منتفی است به دلیل وجود علی (علیه السلام). پس عُمر هلاک نشد چون علی (علیه السلام) وجود داشت. در این جا هم کلام قلب شده است. در واقع جمله این طور است: «لَوْلا اَنْ رَأی بُرْهانَ رَبِّهِ لَهَمَّ» اگر برهان حق تعالی در مقابل دیدگان یوسف تجلّی نداشت، یوسف آهنگ او می کرد. خلاصه این که یوسف کاری نکرد و میلی به وسوسه شیطان پیدا نکرد.

برخی مفسّران ضمیر «إِنَّهُ» در جمله «إنَّهُ رَبِّی اَحْسَنَ مَثْوایَ» را به عزیز مصر برگردانده اند، به این ترتیب معنی آن این خواهد شد؛ من به صاحب و سیّدم -صاحبخانه ام- خیانت نمی کنم

مراد از «بُرهَانَ رَبِّهِ»

بعضی از مفسّرین «بُرهانَ رَبِّهِ» را به حضرت یعقوب تفسیر کرده اند و گفته اند:

«هنگامی که درب های خانه توسّط زلیخا بسته شد و یوسف تصمیم داشت که آهنگ زلیخا بکند، ناگاه پدرش را در گوشه اطاق دید که انگشت به دندان می گزد و به یوسف می گوید: دامن نبوّت را لکّه دار نکن!» (2)

جواب: این قول درست نیست. چون در این صورت که «بُرْهانَ رَبِّهِ» را به پدر حضرت یوسف تفسیر کنیم فضیلتی برای حضرت نمی شود و حال آن که این جمله به عنوان مدح و ستایش آورده شده است و شاهد ما دنباله آیه است که می فرماید:

«کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ».

«چون یوسف به درگاه پروردگارش مخلص و با صداقت است به یقین ما او را از مبتلا شدن در دام کارهای ناشایست و فحشا باز می داریم و نگهبان او هستیم».

پس «بُرْهانَ رَبِّهِ» همان ایمان صادقانه اوست که از آن به مقام عصمت تعبیر می کنیم.

اگر این مراتب برای یوسف تجلّی نمی داشت، آن وقت یوسف هم در مقام یک آدم عادّی به حساب می آمد، و در آن صورت این میل او بعید نبود، حال آن که او بنده خالص خدا شده و بینش او در حدّ مطلوب رسیده لطف خدا هم شامل حالش گردید. بنابراین گفته اند: زمانی که زلیخا قصد کرد با یوسف درآمیزد بُتی در کنار اطاق بود که او یک پارچه ای در بر داشت روی صورت بُت گذاشت. یوسف پرسید: چرا این کار را کردی؟ پاسخ گفت: نخواستم در مقابل چشمان او کار زشت انجام دهم. یوسف گفت: تو از خدایی که نمی بیند و کور است خجالت می کشی! ولی من از خدایی که بیناست خجالت نکشم؟!

در واقع جمله این طور است: «لَوْلا اَنْ رَأی بُرْهانَ رَبِّهِ لَهَمَّ» اگر برهان حق تعالی در مقابل دیدگان یوسف تجلّی نداشت، یوسف آهنگ او می کرد. خلاصه این که یوسف کاری نکرد و میلی به وسوسه شیطان پیدا نکرد

چیزی که حرف ما را ثابت می کند کلام زلیخا در حقّ حضرت یوسف است، که وقتی زنان حرمسرا زلیخا را به دلیل این کارش به باد انتقاد گرفتند و او را نکوهش کردند و می گفتند: که در شأن اشرافزاده ای چون تو نبود که با آن همه ادّعاهای مهتر خود برای کام گرفتن، تمنّای بند زرخریدش کند. زلیخا نیز چون خویش را در موضع ضعف دید، درصدد آزمایش آنان برآمد.

از این رو ترنج هایی را آماده ساخت و به دست زنان داد تا وقتی که یوسف قصد وارد شدن به محفلی داشت آنها را پوست کنند. حال که همه چیز آماده است، یوسف به مجلس درآمد، ناگهان چشم زنان که به جمال مثال یوسف افتاد، غرق در زیبایی یوسف شدند و از کاری که زلیخا به آنها واگذارده بود غافل شدند، و با چاقو دستان خود را به جای ترنج بریدند.

زلیخا که چنین دید گفت: این همان یوسفی است که شما بر من خرده گرفتید، ولی خدا شاهد است که در تمام مراحل خودش را حفظ کرد «وَ لَقَدْ رَاوَدْتُّهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ» (3).

زلیخا می گوید: من از نفس خود «رَاوَدتُّهُ» او را به طم انداختم و حیله گری او کردم، ولی او «اِسْتَعصَمَ» همواره سعی کرد خود را مصون و محفوظ بدارد.

این است معنی واقعی عصمت و پاکزادی.

برخی مفسّران (4) ضمیر «إِنَّهُ» در جمله «إنَّهُ رَبِّی اَحْسَنَ مَثْوایَ» را به عزیز مصر برگردانده اند، به این ترتیب معنی آن این خواهد شد؛ من به صاحب و سیّدم -صاحبخانه ام- خیانت نمی کنم.

این گونه درست نیست، زیرا ضمیر «إ‌ِنَّهُ» به خدا رجوع می کند که به دلیل وجود «معاذالله» یعنی به خدا پناه می برم که خدا هرگز ستمکاران را رستگار نمی سازد.

 

پی نوشت ها:

1.یوسف (12)، آیه 24-23.

2. مجمع البیان، ج 5، ص 225.

3. یوسف (12)، آیه 32.

4. مجمع البیان، ج 3، ص 223. (پنج جلدی)

منبع: معرفت، محمد هادی؛ (1389)، تنزیه انبیاء (از آدم تا خاتم)، قم: انتشارات ائمه (علیهم السلام)، چاپ دوم


- نظرات (0)

چگونه کودکمان را قرآنی کنیم؟


تربیت

نزدیکترین فرد به هر نوزاد و پیش از آن هر جنینی، مادر اوست که هر صدایی را که او بخواهد فرزندش به آن انس می گیرد.

درباره تأثیر صدای قرآن روی جنین تحقیقات زیادی انجام شده است و روانشناسان، متخصصین شنوایی، و نیز مدرسین قرآن می گویند: جنین با هر صدایی که انس بگیرد؛ پس از تولد و در دوران کودکی به آن صدا، پاسخ آشنایی می دهد. به گونه ای که کودکانی که در ایام جنینی صدای قرآن شنیده اند پس از تولد نسبت به شنیدن این صدا، عکس العمل‌های آشنایی از خود بروز می دهند؛ اما پس از به دنیا آمدن کودک، یکی از مشاوران خانواده که متخصص گفتار درمانی نیز هست، می گوید: مادر می تواند به این روش، قرآن را از طریق صورت به صورت برای نوزاد خود بخواند: دو دستش را در کنار شانه های نوزاد قرار داده صورتش را در برابر صورت او قرار دهد و قرآن را شمرده شمرده بخواند و به کودک نگاه کند، این کار باعث می شود کلمات قرآن در جان نوزاد ثبت شود.

همچنین خواندن آرام قرآن هنگامی که نوزاد در آغوش مادر و در حال شیر خوردن است می تواند او را با قرآن مأنوس کند.

پس از دوران شیرخوارگی و در هنگامی که مادر با کودک خود بازی می کند نیز روش‌هایی برای انس او با قرآن گوشزد شده از جمله اینکه در روایات آمده است: حضرت زهرا علیهاالسلام با فرزندش امام حسن علیه السلام بازی می کرد و او را بالا می انداخت و این چنین به بیان گفته های توحیدی می پرداخت:

حسن جان! مانند پدرت علی باشد، و ریسمان ظلمی را از گردن حق بردار.

خدای احسان کننده را پرستش کن و با افراد دشمن و کینه توز دوستی مکن (1)

 

گفتار قرآنی

قصه گویی و آموزش مفاهیم قرآن از طریق قصه، با بیانی خوش و زیبا: ... فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَیِّنا (2) تاکنون موفق‌ترین روش انس با سخن خداوند دانسته شده است.

مهدی قره شیخ لو، قاری بین المللی و مدرس قرآن می گوید: در خانواده هایی که پدر و مادر با قرآن سر و کار دارند؛ گرایش کودک زیر دو ساله به برنامه های قرآنی تلویزیون و تقلید از رفتارهای قاریان نشان دهنده استعداد خاصی در این کودک نیست و امری طبیعی به حساب می آید. اما بهترین روش برای آموزش کودکان زیر هفت سال، قصه گویی قرآنی هنگام خواب به وسیله مادر است و آموزش روخوانی یا خواندن قرآن با صوت را، باید به پس از رفتن کودک به دبستان محوّل کرد.

یکی از مدرسین قرآن و معارف اسلامی نیز معتقد است بهترین هدیه ای که یک مادر می تواند به فرزندانش چه دختر و چه پسر بدهد هدیه آرامش است

همچنین درباره گرایش و علاقه کودک بالای سه سال به نوارهای قرآن یکی از مربیان می گوید: اگر کودکی احساس کند از سوی پدر و مادر، مجبور به شنیدن قرآن شده و یا آن‌ها با برنامه خاصی صدای قرآن را برای کودک پخش می کنند؛ به دلیل استقلال طلبی از این کار سر باز می زند و بهترین روش، شنیدن غیر انتخابی مادر هنگام کار کردن در آشپزخانه است.

همچنین آموزش حفظ قرآن به صورت فشرده و برنامه ریزی شده از سوی برخی از اساتید قرآن منع می شود.

شهریار پرهیزکار، حافظ کل و مدرس قرآن در این باره می گوید: من هیچ وقت فرزند خودم را به حفظ قرآن مجبور نمی کنم: لا إِکْراهَ فِی الدِّین ... (3) و از او حتی نمی خواهم قرآن را حفظ کند؛ بلکه اگر خودش نسبت به این کار اشتیاقی نشان داد به او کمک می کنم.

برخی از مدرسین قرآن، آموزش حفظ به کودکان زیر هفت ساله را موجب بروز عکس العملهای ناخواسته رفتاری در سن نوجوانی می دانند و این کار را تنها به علاقه و اشتیاق خود کودک وامی گذارند.

نبوغ و یا بروز شایستگی های خاص را اساتید منحصر به کودکان خاصی می دانند که این نبوغ را نشان داده اند و آموزش ویژه ایشان نباید برای تمام کودکان هم سال آنان نسخه واحد تلقی شود.

فشار فکری و روحی برای آموزش حفظ قرآن به کودکان گاهی باعث افسردگی آنان نیز می شود.

یکی از مادران که فرزندی 5 ساله دارد، می گوید: پسرم تا دو سالگی علاقه زیادی به صوت قرآن داشت و نام بعضی از قاریان مصری را هم می دانست؛ اما پس از درگذشت پدربزرگش و شنیدن مستمر صدای قرآن همزمان با قطع محبت پدربزرگ و جایگزین شدن این صدا به جای صحبت کردن مادربزرگ و پدرش با او، نسبت به پخش نوار قرآن حالت تدافعی به خود می گرفت و همیشه با این صدا مقابله می کرد. و به جای شنیدن قرآن موسیقی خاصی را گوش می داد تا آنکه با یکی از اساتید با سابقه قرآن مشورت کردم و او توصیه کرد؛ آنقدر این نوار موسیقی را برایش بگذارید تا از آن سیر و پر شود، خودش به تدریج تغییر روش می دهد، تا آنکه معلم دلسوزی در پیش دبستانی توانست او را به قرآن دلبسته کند.

تربیت خاموش و زیر پوستی
رفتارِ قرآنی

از اثر صوتی و آموزش ظاهر قرآن که بگذریم؛ مادر بهترین الگو برای پیاده کردن آداب قرآن در فرزند است. عدالت در رفتار و گفتار، محبّت زیاد، بجا و به موقع و رفتار سنجیده و متانت و وقار همیشگی مادر می تواند برای فرزند الگوی مناسبی در رفتار قرآنی باشد: ... مَرُّوا کِراماً (4)

مادری می گوید: وقتی قرآن می خواندم فرزندم می آمد و می گفت: بگو ببینیم «خدا چه گفته» است؟ و من آیاتی که جنبه روایی و داستانی داشت را برای او می خواندم و داستانش را تعریف می کردم.

همین طور شب‌ها هنگام خواب همین قصه ها را و به خصوص داستان‌هایی که شخصیت‌های خردسال در آن‌ها هست؛ برای او تعریف می کردم که چندین و چند بار هم خواهان شنیدن این داستان‌ها می شد.

حضرت زهرا علیهاالسلام با فرزندش امام حسن علیه السلام بازی می کرد و او را بالا می انداخت و این چنین به بیان گفته های توحیدی می پرداخت: حسن جان! مانند پدرت علی باشد، و ریسمان ظلمی را از گردن حق بردار. خدای احسان کننده را پرستش کن و با افراد دشمن و کینه توز دوستی مکن

مادر دیگری می گوید: من در زمانی که فرزندم را دعوا می کنم یا مورد عتاب قرار می دهم هرگز نوار قرآن پخش نمی کنم، پس از آن سراغ قرآن نمی روم و یا سر نماز نمی ایستم، حتی اگر از تلویزیون قرآن پخش شود؛ فوراً تلویزیون را خاموش می کنم تا خشم و قرآن با هم تداعی نشود.

اما در مقابل وقتی مسافرت یا به گشت و گذار می رویم قرآن پخش می کنم.

یکی از مدرسین قرآن و معارف اسلامی نیز معتقد است بهترین هدیه ای که یک مادر می تواند به فرزندانش چه دختر و چه پسر بدهد هدیه آرامش است.

او می گوید: من هیچ‌گاه با فرزندانم با تندی حرف نزدم، آن‌ها را مجبور به کاری نکردم و در امور دینی آن‌ها را به اجبار نکشاندم. همیشه در لحظات خلوت و تنهایی شان حرف‌های‌شان را شنیدم و با آن‌ها هم صحبت شدم. قبل از امتحانات‌شان اصرار می کردند که می خواهیم فقط با تو صحبت کنیم و من ساعت‌ها در اتاقشان و گاهی پای تختخواب‌شان می نشستم تا اضطراب امتحان را از ذهن و دلشان پاک کنم.

این مادر همچنین می گوید: پدرم که خود مجتهد بود هیچ وقت به من نگفت قرآن بخوان، اما وقتی 18 ساله شده بودم و هر روز به طور مرتب قرآن را می خواندم پدرم تشویقم کرد و اهمیت این تشویق از تأکید او خیلی بیشتر بود.

بار الها می دانیم که آموزش قرآن به فرزندان، از وظایف پدر و مادر و از حقوق فرزندان بر پدر و مادر است. بحق محمد و آله الطاهرین خانه های مسلمانان را به نور قرآن منوّر ساز. اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فی فرج مولانا صاحب الزّمان.

 

پی نوشت ها:

1.     مناقب این شهر آشوب: ج 3، ص 389، / مسند احمد: ج 6، ص 283.

2.     سوره ی مبارکه ی طه، آیه ی 44.

3.     سوره مبارکه ی بقره، آیه ی 256.

4.     سوره ی مبارکه ی فرقان، آیه ی 72.


- نظرات (0)

پیامبران زن در قرآن

مریم مقدس

شاید عنوان نوشتار حاضر، اندکی شما را به حیرت افکنده باشد که به حق چیزهای نشنیده! مگر زنان هم به مقام نبوت رسیده‌اند و ما خبر نداشته ایم؟ و اصلا کی و کجا کسی یاد دارد که خداوند زنی را به عنوان پیامبر بر مردم گسیل بدارد؟

اینها همه سوالاتی است که ذهن و زبان نگارنده را از مدتی پیش به خود واداشته است و این چند پاره خط، تلاشی است برای یافتن پاسخی قرآنی و برهانی بدین مساله.

اگر در قرآن خواندی که حضرت حق - جلّ و علا - خطاب به پیامبر دردانه اش – درود بی پایان بر او - چنین فرمایش کرده است که "  وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالًا نُوحِی إِلَیهِمْ ...(یوسف/109)، (یعنی همه پیامبران پیش از تو مرد بوده اند)، فورا تیغ نقد بر این نوشته نکش؛ چه اینکه بحث ما در نبوت زنان است و نه رسالت ایشان.

پاسخ نهایی منوط به ذکر مقدماتی چند است که با هم مرور می کنیم:

یکم: فرق است میان نبوت و رسالت؛

میان این دو به تعبیر منطق دانان، نسبت عموم و خصوص مطلق است یعنی هر رسولی نبی است و تنها برخی از انبیاء رسولند.

دانشمندان علوم اسلامی تعاریف گوناگونی از نبوت و رسالت به دست داده اند از جمله:

فیض کاشانی در علم الیقین، ج 1 می گوید: «نبی» کسی است که به او وحی شود تا خود عمل کند و «رسول» آن است به او وحی شود تا عمل کند و تبلیغ کند.

از صاحب تفسیر گرانسنگ المیزان (مجلد دوم، صفحه 139) هم بشنوید که می گوید: رسول حامل رسالت است و نبی حامل نبأ، رسول شرف وساطت بین خداوند و خلق را دارد و نبی شرف علم به خداوند و آنچه نزد او است.

جناب علامه در ج13المیزان بسط بیشتر داده اند که رسول کسی است که فرشته بر او نازل گردد و او فرشته را ببیند و با او تکلم کند. اما نبی کسی است که فرشته را در خواب می بیند و در خواب بر او وحی می شود.

بنابراین، اگر در قرآن خواندی که حضرت حق - جلّ و علا - خطاب به پیامبر دردانه اش – درود بی پایان بر او - چنین فرمایش کرده است که " و َمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالًا نُوحِی إِلَیهِمْ ...(یوسف/109)، (یعنی همه پیامبران پیش از تو مرد بوده اند)، فورا تیغ نقد بر این نوشته نکش؛ چه اینکه بحث ما در نبوت زنان است و نه رسالت ایشان.

دوم: نبوت بر دو گونه است:1. نبوت انبائی 2. نبوت تشریعی؛

اولی از ذات و صفات و افعال الهی و به طور عام، از معارف الهی خبر می‌دهد و دومی علاوه بر آن به تبلیغ احکام، آداب و شریعت نیز می پردازد.

بنابر بر مقدمه دوم، مراد ما در این وجیزه، اثبات نبوت انبائی برای تنی چند از زنان است نه نوبت تشریعی که آن نبوت خاصّه است و از حوصله این مقال بیرون.

 

دلیل قرآنی

اینک با مفروض انگاشتن مقدمات یاد شده، به منظور اثبات مقام نبوت حضرت مریم(س) به سراغ قرآن می رویم:

در قرآن كریم آیاتی وجود دارد كه ظاهر آنها دلالت بر نبوت حضرت مریم(س) می كند. بعضی از آیات مزبور را در اینجا می آوریم:

1-«إن الله إصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریه بعضها من بعض و الله سمیع علیم«( آل عمران / آیه 33 و 34)

خداوند، آدم و نوح، آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید (انتخاب و اختیار كرد) منظور ما در این آیه فعلا كلمه «آل عمران» است كه شامل مریم، مادر مریم و پسر مریم می شود.

اگر چه این نوع از نبوت(انبائی)، پشتوانه هر گونه رسالت و نبوت تشریعی است اما اختصاص به مردان ندارد بلکه زنان نیز می توانند به این مقام دست یابند.

2- و إذ قالت الملائكه یا مریم إن الله إصطفیك و طهرك و إصطفیك علی نساء العالمین.( آل عمران / آیه 42)

و زمانی كه ملائكه گفتند ای مریم! همانا خداوند ترا برگزید و پاك گردانید و تو را بر زنان عالم، انتخاب كرد. در آیه فوق ملائكه با مریم سخن گفته اند و بلاواسطه و مستقیم علاوه بر آن، خبر اصطفاء و برگزیدنش را از طرف خداوند برایش آورده اند، كه در مجموع می تواند مؤید نبوت وی باشد، چنانكه بسیاری از پیامبران الهی نیز به همین شكل برایشان وحی نازل می شده است. و خصوصاً كه خداوند او را برگزیده است و این گزینش به علت ویژگی و خصیصه ای كه در او وجود دارد، چنانكه آدم و نوح را به همین علت مورد اصطفاء قرار داده است.

دلیل ما بر نبوت مریم(ع) این است كه در آیه شریفه 33 آل عمران، كلمه اصطفا در مورد حضرت آدم و نوح و آل ابراهیم، قطعاً به معنای اختیار برای نبوت است، وحدت سیاق ایجاب می كند كه در مورد آل عمران (مریم و مادر مریم و پسر مریم) نیز، همین معنا باشد، وگرنه باید مرتكب خلاف ظاهر آیه بشویم كه دلیل بر این كار نیست. و از طرفی چون در آل عمران حضرت عیسی(ع) هم وجود دارد، نمی شود گفت اصطفاء حتی در باره خود آل عمران هم به یك معنا نیست، زیرا در این صورت در مورد حضرت عیسی(ع) كه یكی از آل عمران است حتماً باید به معنای دیگری باشد كه نزد اهل ادب به ویژه از خدای حكیم، بعید بلكه قبیح به نظر می آید.( زن و پیامبری، مرتضی فهیم کرمانی)

 

دلیل برهانی

باطن نبوت(انبائی) ولایت است. ولایت نیز مربوط به کمالات و قداست های روحی است و روح انسان نه مذکر است نه مونث، لذا برخی ارواح که به جسم زنانگی تعلق یافته اند، دارای شأن ولایت هستند.

در توضیح بیشتر این استدلال، حضرت استاد آیت اللّه جوادی آملی، در کتاب زن در آینه جلال و جمال، ص167بیان متینی دارند که عینا می آوریم:

قرآن کریم مسأله نبوت تشریعی را که به صورت رسالت بیان می شود ـ چون یک کار اجرایی است، و حشر با مردم را همراه دارد و رهبری جنگ و صلح و دریافت مسایل مالی و توزیع اموال و تنظیم کار جامعه را به عهده دارد ـ این نوع نبوت را در اختیار مردها قرار داده و در سوره یوسف و سوره نحل می فرماید:

«ما ارسلنا من قبلک الارجالاً نوحی الیهم فاسألوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون».

یعنی رسالت یک کار اجرایی است و ما قبل از تو ای پیامبر هیچ کسی را جز مرد به عنوان رسول نفرستاده و فقط به مردها وظیفه رسالت دادیم.

پس رسالت به معنای رهبری جامعه، بیان حلال و حرام، واجب و مستحب، مکروه و مباح و مانند آن، نبوت خاصی است که چون مقام اجرایی است به عهده مردها گذاشته شده، ولی نبوت اِنبائی بدین مفهوم است که فردی از طریق وحی مطلع شود که در جهان چه می گذرد، آینده جهان چیست؟ و آینده خودش را ببیند و از آینده دیگران نیز باخبر شود، و این نوع نبوت به ولایت برمی گردد، نه به نبوت تشریعی و رسالت اجرایی.

اگر چه این نوع از نبوت، پشتوانه هر گونه رسالت و نبوت تشریعی است اما اختصاص به مردان ندارد بلکه زنان نیز می توانند به این مقام دست یابند.

اگر مراد قُرْطُبی و همفکران او، اثبات نبوت اِنبائی برای مریم است، این را همه عرفا، حکما و محققان اهل تفسیر می پذیرند، و اگر منظور، نبوت تشریعی بوده که مریم(ع) دارای رسالت بوده و وحی تشریعی دریافت می کرده این مردود است.

باطن نبوت(انبائی)ولایت است. ولایت نیز مربوط به کمالات و قداست های روحی است و روح انسان نه مذکر است نه مونث، لذا برخی ارواح که به جسم زنانگی تعلق یافته اند، دارای شأن ولایت هستند.

علاوه بر مریم (س) عده ای به نبوت زنان دیگری چون "حنّه" (مادر مریم و همسر عمران بن ثامان)، ‌مادر موسی(همسر عمران بن قاهث بن لاوی بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم)، آسیه(همسر فرعون) ساره(همسر ابراهیم نبی)، هاجر(کنیز ابراهیم نبی) نیز استدلال نموده اند.

به عنوان مثال ابن حجر عسقلانی در فتح الباری، ج6، ص515 با این استدلال که نبی کاملترین نوع انسانی است و انسان کامل مصداق نبوت است می گوید: در روایات آمده است که برخی زنان مانند مریم و آسیه از جمله کامل ترین انسان ها بوده اند.

در کتاب مقدس به نام شش زن برمی خوریم که عنوان "نبیه" دارند: دبوره، حُلده، دختران فیلپس، حنّا و مریم.

البته بحث در باب ضعف و قوت موافقان و مخالفان در این مساله، مجالی فراختر از این مقال می طلبد که شایسته است علاقمندان به کتابهایی چون ش"زن و پیامبری" تالیف دانمند محقق شیعی، مرتضی فهیم کرمانی مراجعه نمایند.


- نظرات (0)