سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

باری سنگین بر دوش انسان

آیه امانت

                                           تفسیر آیه "امانت"

 

بشنوید))) انّا عرَضنا الامانةَ عَلَى السّمواتِ و الارضِ و الجبالِ فابینَ ان یَحملنها و اشفقن مِنها و حَملَها الانسانُ انّه كانَ ظلوماً جهولا- لِیُعذِّبَ اللّهُ المنافقین و المنافقاتِ و المشركینَ و المشركاتِ و یتوبَ اللّه على المؤمنینَ و المؤمناتِ و كانَ اللّه غفوراً رحیماً (احزاب: 72 و 73)

ما امانت را بر آسمان ها و زمین و كوه ها عرضه كردیم، پس، از برداشتن آن سرباز زدند و از آن هراسیدند و انسان آن را برداشت. به راستى، او بسیار ستمگر و نادان است. تا خداوند مردان منافق و زنان منافق و مردان مشرك و زنان مشرك را عذاب كند و از مردان باایمان و زنان با ایمان درگذرد و خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است.

اشاره

آیات متشابه قرآن همواره محل بحث و طرح دیدگاه هاى مختلف مفسّران بوده اند و برگزیدن یك رأى مستلزم كنكاش و بررسى در آراء گوناگون تفسیرى است. در این نوشتار، به بررسى نظرات متفاوت و بعضاً متضاد برخى مفسّران پیرامون آیه 72 سوره احزاب كه به آیه «امانت» مشهور است، پرداخته شده.

برخى از مباحثى كه در این مقاله مطرح شده اند، عبارتند از: معناى عرضه امانت، حقیقت امانت، منظور از حمل امانت، حامل حقیقى امانت، علت امتناع آسمان ها و زمین و كوه ها از پذیرفتن امانت و مفهوم آیه از لحاظ مدح یا ذم بودن.

این آیه با آیات دیگر قرآن همچون آیه «فطرت» (فطرت اللّه الّتى فطرَ الناس علیها) (روم: 30) آیه «اخذ میثاق» (و اذ اَخذ ربُّكَ من بنى آدم)(اعراف: 162)، آیه «تعلیم اسماء» (و علّم آدم الاسماءَ كلَّها...) (بقره: 31) و آیه «خلافت» (و اِذ قالَ ربُّكَ للملائكةِ انّى جاعلٌ فى الارضِ خلیفةً)(بقره: 30) ارتباط مفهومى و تنگاتنگى دارد.

علت یا نتیجه عرضه امانت این بود كه خداوند میان انسان هاى خبیث و انسان هاى طیّب تمایز ایجاد كند و این معنا در بسیارى از آیات قرآن بیان شده است،

مقدّمه

«آدم صفى كه بدیع فطرت بود و نسیج ارادت، چون دید كه آسمان و زمین بار امانت برنداشتند، مردانه درآمد و بار امانت برداشت، گفت: ایشان به عظیمى بار نگریستند از آن سر وازدند، و ما به كریمى نهنده امانت نگریستیم، و بار امانتِ كریمان به همّت كشند، نه به قوّت.»1

آیه مذكور یكى از آیات عرفانى قرآن كریم و از غرر آیات الهى است كه به آیه «امانت» مشهور است. اما در عین حال، اجمال آن باعث پدید آمدن برخى ابهامات و به دنبال آن، طرح برخى دیدگاه ها از جانب مفسّران گردید. از این رو، آن را از آیات متشابه قرآن كریم دانسته اند.2

در این نوشتار، به برخى از مهم ترین مباحث پیرامون آیه مزبور، به اختصار اشاره مى شود:

1. منظور از «عرضه»

«عرضه» در لغت، به معناى ارائه و آشكار ساختن آمده است: «عَرَضتُ له الشىء، اىْ اظهرته له; عرض الشىء علیه: اراهُ ایّاه.»3

بیشتر مفسّران عرضه در این آیه را به همین معنا دانسته اند و به همین معنا در آیات دیگر نیز آمده است; نظیر آیه (وَ عَرضنا جهنَم یومئذ لِلكافرینَ عَرضا) (كهف: 100) و آیه (و عَلَّمَ آدمَ الاسماءَ كلَّها ثُمَّ عَرضَهم على الملائِكةِ.)(بقره: 31)

اما برخى مفسّران ـ همچون ابومسلم ـ «عرضن» را به معناى عارضنا و قابلنا دانسته اند; یعنى امانت را «مقابله» كردیم. (بعداً خواهد آمد منظور از «مقابله» چیست.)4

2. منظور از عرضه بر آسمان ها و زمین و كوه ها

در پاسخ به این سؤال كه منظور از عرضه بر آسمان ها و زمین و كوه ها چه بوده، اقوال متفاوت و جالبى از سوى مفسّران مطرح گردیده است:

الف. برخى گفته اند: «عرضه» به معناى مجازى آن مى باشد و آیه تنها یك تمثیل و فرض و به نوعى بیان حال است. و منظور آیه این است كه اگر عرضه مى كردیم و شعور داشتند ـ به خاطر عظمت امانت و سختى حمل آن ـ نمى پذیرفتند و هراسان مى شدند. پس بر خلاف آنچه از ظاهر آیه استفاده مى شود، مخاطبه اى میان خداوند و جمادات نبوده است.5

ب. برخى دیگر «عرضن» را به معناى عارضنا گرفته اند; یعنى نوعى مقابله و مقایسه بین آسمان ها و زمین و كوه ها با امانت مى باشد و منظور آیه این است كه در این سنجش و سبك و سنگین كردن، معلوم مى شود كه امانت سنگین تر از آسمان ها و زمین و كوه هاست و این ها توان حمل آن را ندارند. (این قول را به ابومسلم نسبت داده اند.)6

مرحوم علّامه طباطبائى نیز كلامى نزدیك به این قول دارد. ایشان مى فرماید: مراد از «عرضه» مقایسه این امانت با وضع آسمان ها و زمین است.7

ج. برخى دیگر ـ همچون ابوعلى جبّائى ـ گفته اند: عرضه به معناى حقیقى آن مى باشد و منظور این است كه امانت بر اهل آسمان ها و زمین و كوه ها عرضه شد و تنها انسان آن را پذیرفت و برداشت.8

د. بیشتر مفسّرانى كه داراى ذوق و مشرب عرفانى هستند، معتقدند: «عرضه» به معناى حقیقى آن مراد است و چون در دیدگاه قرآن، همه هستى داراى شعور است، بدین روى، مخاطبه بین خداوند و موجودات عالم هیچ بُعدى ندارد. این آیه نیز حاكى از نوعى مخاطبه حقیقى میان خداوند و آسمان و زمین مى باشد، البته به لسان متناسب با آن ها.

محى الدین عربى مى گوید: «گفتوگوى خدا با موجودات صامت نزد عامّه از علماى رسوم، حدیث حال است و از این رو، اینان آیاتى نظیر (انّا عرضَنا الامانَة...)را تأویل مى كنند و مى گویند: اباء در اینجا بیان حال است، اما نزد اهل كشف صامتى وجود ندارد و همه هستى، اعم از جماد و نبات و حیوان، سخن خداوند را به اذن او در عالم حس و نه عالم خیال مى شنوند.»9

این امانت همان ولایت كلّیه الهیّه است كه در سایه عبودیت خداوند براى انسان حاصل مى شود كه همان مقام تجلّى اول واحدیت جمعیه است كه نوع انسان توان رسیدن به این مقام را متناسب با ظرفیت خود دارد.

باید گفت: قرآن كریم براى همه هستى حیات و شعور و ادراك قایل است. در قرآن، سخن از تحمید و تسبیح و تسلیم و سجود همه موجودات است و در این آیه نیز هم صدر آن دلالت بر نوعى مخاطبه میان خداوند و آسمان و زمین دارد و هم ذیل آیه كه سخن از اباء و اشفاق از حمل امانت دلیلى بر شعور موجودات عالم و تأییدى براى قول اخیر است.

3. منظور از امانت

بحث محورى و مهم در تفسیر این آیه، تبیین حقیقت امانت است. مفسّران شیعه و سنّى در بیان ماهیت امانت، احتمالات زیادى بیان كرده اند كه برخى از آن ها از روایات اهل بیت(علیهم السلام)اخذ شده است. در اینجا، به چند قول و دیدگاه اشاره مى شود:

الف. مراد، اوامر و نواهى الهى مى باشد. این قول را به ابوالعالیه نسبت داده اند.10 ابن عباس و مجاهد نیز امانت را احكام و واجبات مى دانند.11

ب. مقصود، اعضاى بدن مى باشد.12

ج. منظور همان امانت هاى مردم است. در تهذیب، از امام صادق(علیه السلام) روایتى نقل شده است كه در زمینه عدم غش در معامله به این آیه استدلال شده است.13 در نهج البلاغه نیز پس از بیان اهمیت امانت و امانت دارى، به این آیه استشهاد شده است.14امین الاسلام طبرسى این قول را به صخّاك و سدّى نسبت مى دهد.15

د. منظور از امانت «نماز» است. در روایتى آمده است كه هنگامى وقت نماز مى رسید، رنگ امیرالمؤمنین(علیه السلام) تغییر مى كرد و لرزه بر اندام حضرت مى افتاد. از او سؤال مى شد: چه شده است؟ امام مى فرمود: وقت نماز است، وقت اداى امانتى است كه خدا بر آسمان ها و زمین و كوه ها عرضه كرد و آن ها نپذیرفتند.16

هـ. مقصود عقل، اختیار یا تكلیف مى باشد. در تفسیر نمونه این موارد به عنوان اقوالى ذكر شده و البته به قایل آن اشاره اى نشده است.17 در روایاتى از اهل بیت(علیهم السلام)آمده است كه وقتى خداوند امانت را بر آسمان ها و زمین عرضه كرد، گفتند: پروردگارا، ما از ابتداى خلقت مسخر و تحت فرمان بوده ایم، اما نمى توانیم فریضه اى را قبول كنیم. ما آن را بدون ثواب و عقاب مى پذیریم، اما نمى توانیم در مقابل ثواب و عقاب حمل كنیم.18

و. خلافت پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) است. در برخى روایات، كه ذیل این آیه و در تفسیر آن آمد، اشاره شده است كه منظور از امانت همان «خلافت غصب شده» مى باشد (كه توضیح آن خواهد آمد.)19

ز. امانت همان «ولایت اهل بیت(علیهم السلام)» مى باشد. در برخى از روایات، تصریح شده است كه «الامانةُ هى الولایةُ» و در برخى روایات دیگر نیز امانت را ولایت على(علیه السلام) ذكر نموده اند20 كه شاید منظور بیان مصداق هاى اتم و اكمل آن باشد و اولین نفر از این امّت،كه به آن ولایت رسید، امیرالمؤمنین(علیه السلام)بود و ایشان فتح باب كرد.21

ح. امین الاسلام طبرسى امانت را «معرفت خد» و «دلایل یكسانى پروردگار» مى داند.22 صاحب المیزان نیز یكى از اقوال را در بیان حقیقت امانت قول «لا اله الاّ اللّه» ذكر مى كند.23

ط. امانت همان «ولایت الهیه» مى باشد.علامه طباطبائى پس از بیان پنج احتمال در معناى امانت و ردّ آن ها مى فرماید: «مى ماند احتمال ششم و آن این است كه مراد از امانت مزبور كمالى باشد كه از ناحیه تلبّس و داشتن اعتقادات حق و نیز تلبّس به اعمال صالح و سلوك طریقه كمال حاصل مى شود به اینكه از حضیض ماده به اوج اخلاق ارتقا پیدا كند و خداوند، انسان حامل آن امانت را براى خود خالص كند و این است آن احتمالى كه مى تواند مراد از امانت باشد; چون در این كمال، هیچ موجودى نه آسمان و نه زمین و نه غیر آن دو شریك انسان نیست. از سویى دیگر، چنین كسى تنها خدا متولّى امور اوست و جز ولایت الهى هیچ موجودى از آسمان و زمین در امور او دخالت ندارد... پس مراد از امانت عبارت شد از ولایت الهى.»24

ى. محى الدین عربى امانت را «نیابت از خداوند در بندگان» و همان مقام «خلافت الهى» مى داند: «انّا عرضَنا الامانةَ على السّموات... و اىُّ لَمانة اعظم مِن النیابةِ عنِ الخلقِ فى عبادهِ فلا یَصرفَهم الاّ بالحقِ فلا بُدّ مِن الحضورِ الدائِم و مِن مراقبة التصریف...؟»25

ك. امانت «نور محمد و آل محمد(صلى الله علیه وآله)َ» مى باشد.26 شاید مأخذ این قول حدیثى باشد كه از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است كه فرمود: «خداوند ارواح محمّد و على و فاطمه و حسن و حسین و ائمّه بعد از یشان(علیهم السلام) را بر آسمان ها عرضه كرد. پس نور آن ها آسمان ها را پوشانده پس خداوند فرمود: «... اینان حجّت من در میان مخلوقات هستتند...»27

ل. امانت «شهادت امام حسین(علیه السلام)» مى باشد.28

این ها مجموعه اى از اقوال و احتمالات هستند كه در مورد حقیقت امانت ذكر شده اند. البته اقوال و وجوه دیگرى نیز ذكر شده اند كه ذكر آن ها ضرورى نمى نماید.29

در یك جمع بندى، مى توان گفت: از مفاد آیه استفاده مى شود كه «امانت» عطیه اى گران بها و گوهرى نورانى از خزانه الهى بوده است كه تنها انسان مفطور به فطرت الهى به مدد این فطرت نورانى، توان حمل آن را دارد و پذیرفتن این امانت مستلزم خروج از تقیّدات و وصول به فناء فى الله و بقاء بالله است و حفظ آن از دست حسودان و سارقان بسیار مشكل است. از این رو، خداوند كسانى كه مشتاقانه آن را برمى دارند با جنود خویش محافظت خواهد كرد.

در یك جمع بندى، مى توان گفت: از مفاد آیه استفاده مى شود كه «امانت» عطیه اى گران بها و گوهرى نورانى از خزانه الهى بوده است كه تنها انسان مفطور به فطرت الهى به مدد این فطرت نورانى، توان حمل آن را دارد و پذیرفتن این امانت مستلزم خروج از تقیّدات و وصول به فناء فى الله و بقاء بالله است

با این بیان، امانت «عقل» نیست; چرا كه ملائكه نیز از آن برخوردارند، «تكلیف و اختیار» هم نیست; چرا كه انس و جن در آن مشتركند. ولایت «اهل بیت» و «خلافت امیرالمؤمنین(علیه السلام)» بیان مصداق اكمل آن است. «نماز» و «اوامر و نواهى الهى» و «امانت دارى» از لوازم شكوفا شدن این استعداد است. «معرفت به خد» و «توحید» و «نیابت از حق» از ثمرات آن امانت هستند كه همان رسیدن به مقام ولایت الهى مى باشد. و «شهادت و ایثار امام حسین(علیه السلام)» زیباترین صحنه براى تجلّى این حقیقت و نمایش بهترین امانت دارى است.

4. امانت بر چه كسانى عرضه شد؟

برخى از مفسّران گفته اند: در لفظ آیه، مضاف خذف شده است و باید كلمه «اهل» را به عنوان مضاف در تقدیر بگیریم: «انّا عرضنا الامانةَ على ]اهلِ [السمواتِ و الارضِ و الجبالِ.» پس امانت بر اهل آسمان ها و زمین و كوه ها عرضه شد كه منظور از اهل آسمان ها همان «فرشتگان» و منظور از اهل زمین و كوه ها، «انسان ها و اجنّه» مى باشند و علت انحصار در این سه گروه، آن است كه عرضه امانت و امانت دارى مستلزم شعور و ادراك است و تنها این موجودات داراى درك و شعور هستند.30

اما عده اى از مفسّران بر این اساس كه براى همه هستى شعور قایلند، معتقدند: امانت بر آسمان ها و زمین و كوه ها عرضه شده است. و البته این قول با منطوق آیه نیز هماهنگ است و نیازى به تقدیر محذوف و تأویل آیه نیست.31

در روایتى از امیرمؤمنان(علیه السلام) نقل شده است كه خداوند امانت را بر طیور عرضه كرد كه مؤیّد این قول مى باشد.32

5. علت امتناع آسمان ها و زمین از حمل امانت

از ظاهر آیه استفاده مى شود كه آسمان و زمین به خاطر نوعى هراس، از پذیرفتن امانت سرباز زدند. در برخى روایات هم آمده است: هنگامى بر آن ها عرضه شد، گفتند: پروردگارا، امانت را بدون ثواب و عقاب حمل مى كنیم، اما در مقابل ثواب و عقاب حمل نمى كنیم. در نهج البلاغه هم آمده است كه آن ها امانت را نپذیرفتند; چون از عقوبت آن ترسیدند و به عقل آن ها چیزى رسید كه به عقل انسان، كه ضعیف تر از آن هاست، نرسید: چون انسان ظلوم و جهول بود.33

بیشتر مفسّران بخصوص كسانى كه آیه را نوعى تمثیل و مجاز مى دانند، علت نپذیرفتن امانت را همان «عدم استعداد و توان در حمل آن» ذكر كرده اند.به نظر مى رسد جمع بین این دو قول امكان دارد; یعنى آسمان و زمین و دیگر موجودات به عدم استعداد خود در حمل امانت آگاهى داشتند و از حمل آن سرباز زدند.

6. منظور از حمل امانت

در معناى «حمل امانت» معانى متفاوت و بعضاً متضادى ذكر شده اند. امین الاسلام طبرسى منظور از «حمل امانت» را «قبول آن» مى داند34 علّامه طباطبائى در المیزان حمل امانت را كنایه از وجود استعداد و توان براى اداى آن مى شمارد.35 اما در مقابل، برخى از مفسّران قول زجاج و ابوعلى جبائى را برگزیده اند كه حمل امانت را به معناى «تضییع و خیانت در آن» مى دانند; «حمَلَها اى لا یؤداه»36 انسان تا وقتى امانت را ادا نكند، حامل آن است، و وقتى آن را به صاحبش بازگرداند، دیگر حامل آن نخواهد بود. پس منظور آیه این است كه انسان امانت را اداء نكرد. از این رو، بلافاصله، فرمود: (انّه كانَ ظلوماً جَهولا.)37

7.چه كسى حامل امانت است؟

از ابن عباس نقل شده است كه فرشتگان نیز حامل امانت الهى هستند.38 اما صرف نظر از این دیدگاه بیشتر مفسّران تنها حامل امانت را انسان مى دانند، بخصوص با توجه به آیه بعدى كه هدف از عرضه امانت را تمییز مشرك و منافق از مؤمن و به دنبال آن، عذاب مشركان و منافقان و بخشش و عفو مؤمنان ذكر مى كند و ناگفته پیداست كه فرشتگان متّصف به شرك و نفاق نمى شوند.

اما كدام انسان حامل امانت مى باشد؟ ظاهر آیه حاكى از پذیرش امانت از طرف همه انسان هاست و استثنایى ذكر نشده، بخصوص كه در ذیل آیه آمده است: «انّه كانَ ظلوماً جَهولا.» پس انسان هاى ظلوم و جهول نیز حامل امانت هستند، هرچند آن را تضییع مى كنند. احتمال دیگرى ذكر شده است كه این آیه نظیر آیات (انّ الانسانَ لَفى خُسر) (عصر: 2) و (اِنَّ الانسانَ لِربّهِ لكنودٌ) (عادیات: 6) شامل گروهى از انسان ها مى باشد و منظور از حاملان امانت همان انسان هاى ظلوم و جهول هستند.39روایاتى نیز در تفسیر این آیه، امانت را «خلافت پیامبراكرم(صلى الله علیه وآله)» ذكر مى كنند و انسان را همان غاصب خلافت ابوالشرور المنافق40 ذكر مى نمایند. در توضیح این روایات، مى توان گفت: منظور آن است كه خلافت و حكومت از آثار و ثمرات حمل امانت است كه همان ولایت الهیه مى باشد. از این رو، تنها انسانى كه حامل ولایت الهى است، مى تواند متصدى این منصب باشد.

احتمال سومى هم ذكر شد كه صحیح ترین احتمال است و آن اینكه همان گونه كه در آیه (انّى جاعلٌ فى الارضِ خلیفةٌ) تنها انسانِ حامل جمیع اسماء الهى به مقام خلافت كامل مى رسد، در اینجا نیز تنها انبیا و اوصیا و نیكان از افراد بشر حامل امانت الهى هستند و در حفظ آن كوشایند. مؤیّد این قول روایتى است از امیرمؤمنان(علیه السلام) كه در مقام احتجاج با یك كافر فرمودند: «این امانت در انبیاء(علیهم السلام) و اوصیاى ایشان قرار داده شده است; چرا كه خداوند ایشان را امین خود در خلایق و حجت خود در زمین قرار داده است و تنها كسى كه از هر رجسى پاك باشد، مى تواند آن را حمل كند.»41

این آیه سراسر مدح مقام انسان است و بیان كرامت او

در برخى از اقوال نیز انسان را «آدم(علیه السلام)»، «امیرالمؤمنین(علیه السلام)» یا «امام حسین(علیه السلام)» ذكر كرده اند.42 (كه همان گونه كه اشاره شد، این ها مصداق اتم و اكمل آیه هستند.)

8. مدح یا ذم؟

آیه درصدد مدح انسان است یا ذم او؟ از مجموع از آنچه ذكر شد، معلوم مى شود كه سه دیدگاه متفاوت وجود دارند:

الف. در دیدگاه برخى مفسّران آیه درصدد مدح انسان و بیان عظمت و كرامت اوست و مقام (و لقَد كرَّمنا بنى آدم)(اسراء: 70) را بیان مى كند و به ویژگى ممتاز ایشان بر سایر موجودات اشاره مى كند. در این دیدگاه، حتى ظلوم و جهول هم مدح انسان است. انسان ظلوم است; چرا كه همه حدود و تقیّدات را پاره مى كند و به مقام اطلاق مى رسد، و جهول است; چرا كه از هرچه غیر خداست غافل مى باشد و به مقام فنا رسیده است.43

ب. دیدگاه بعضى آن است كه آیه در واقع، مدح گروهى از انسان ها و ذمّ گروهى دیگر است. انسان حامل امانت گاهى امین است و گاهى ظلوم و جهول و خائن. همان گونه كه (انَّ الانسانَ لفی خُسر) (عصر: 2) داراى استثناست: (اِلاَ الّذین آمَنوا و عَمِلوا الصّالحاتِ) (عصر: 2) و همان گونه كه انسان «هلوع» است (الاّ المصلین) (معارج 19 و 20) در اینجا نیز انسان حامل امانت خدا و ممدوح است، مگر انسان هاى ظلوم و جهول.44 مؤیّد این قول آیه بعدى است كه هدف از عرضه امانت را تمیز انسان مؤمن از منافق و مشرك مى داند.

ج. برخى از مفسّران نیز آیه را به طور كلى در ذمّ انسان مى دانند و هدف آن را بیان جرئت او بر گناه و نفاق و شرك او به عنوان خصوصیت منحصر به فرد او مى شمارند. این مفسّران حمل امانت را به معناى «خیانت و تضییع» مى دانند.45

سوال:

علت ذكر آسمان ها و زمین و كوه ها در آیه نكته پایانى اینكه چرا خداوند فرمود: امانت را بر كوه ها و آسمان ها و زمین عرضه كردیم و نپذیرفتند، چرا نفرمود بر فرشتگان عرضه كردیم؟ مگر امانت امرى معنوى نیست؟

پاسخ آن است كه خداوند در قرآن، با انسان ها با لسان محسوس سخن مى گوید; آنجا كه مى خواهد عظمت قرآن را بیان كند مى فرماید: (لو اَنزَلنا هذا القرآن على جبل لرأیتَه خاشعاً متصدّعاً مِن خشیةِ اللّه) (حشر: 2) و یا مى فرماید: (فلمّا تجلّى ربُّه لِلجبِل جعله دكّاً.) (اعراف: 143) یعنى كوه كه نماد مقاومت است، توان حمل ندارد و آنجا كه مى خواهد وسعت و عظمت را نشان دهد، از زمین و آسمان نام مى برد: (وجنّة عرضُها السمواتُ و الارضُ.)(آل عمران: 133)

در این آیه نیز مى فهماند كه امانت را كوه ها تحمّل نكردند و زمین و آسمان در خود جاى ندادند، اما قلب مؤمن حامل این امانت شد كه «القلب یحمل ما لا یحمل البدن» و مصداق بارز آن این بود كه قول ثقیل را بر قلب پیامبر نازل نمود.

كوتاه سخن آنكه این حدیث قدسى معروف تفسیر این آیه است: «لا یسعنى ارضی ولا سمائی ولكن یَسعُنى قلبُ عبدِىَ المؤمن.»46

گفت پیغمبر كه حق فرموده استمن نگنجم هیچ در بالا و پست

در زمین و آسمان و عرش نیزمن نگنجم این یقین دان، اى عزیز

در دل مؤمن بگنجم، اى عجب!گر مرا جوئى در آن دل ها طلب.47

علّامه طباطبائى پس از بیان اینكه منظور از اباى از حمل همان عدم وجود استعداد و صلاحیت در آسمان و زمین و جبال بر حمل امانت مى باشد، مى فرماید: «فالسمواتُ و الجبالُ على ما فیها مِن العظمةِ و الشدةِ و القوّةِ فاقدةٌ لِاستعداد حصولها فیها.»48پس ذكر كوه ها و آسمان ها براى بیان عظمت و سنگینى این امانت است كه نمونه هایى از آن در آیات قبل ذكر گردید. در دعاى «كمیل» نیز براى بیان شدت عذاب هاى آخرت مى فرماید: «لا تَقومُ لَها السمواتُ و الارضُ».

9. هدف از عرضه امانت

مطلب اساسى و آموزنده اى كه باید از این آیه استفاده كرد این است كه هدف از عرضه امانت چیست؟ خداوند از عرضه امانت بر آسمان ها و زمین و حمل این امانت توسط انسان چه غایت و حكمتى را مورد نظر قرار داده است؟ آنچه ابتدا از مفهوم «امانت» فهمیده مى شود و برخى از مفسّران هم ذكر كرده اند، این است كه «امانت» ـ هر چه باشدـ چیزى است كه خداوند انسان را امین بر آن قرار داده تا او را حفظ كند و سپس سالم به خداوند برگرداند; همان گونه كه در وجود او به ودیعه نهاده بود; یعنى این گوهر، كه همان استعداد براى رسیدن به كمال مطلق و بهره مندى مقام ولایت و خلافت الهى است، امانتى است در وجود انسان و انسان مكلّف است آن را حفظ كند.

اما براى درك بهتر هدف و غایت عرضه امانت، آیه 73 سوره احزاب راهگشاست. بیشتر مفسّران این آیه را به عنوان تكمله اى براى آیه «امانت» دانسته اند. در این آیه، خداوند غایت و هدف عرضه امانت را چنین بیان فرموده است: (لِیُعذّب اللّه المنافقین و المنافقاتِ والمشركینَ و المشركاتِ و یتوبَ اللّهُ على المؤمنین و المؤمنات و كانَ اللّهُ غفوراً رحیماً); تا خدا مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك را عذاب كند و توبه مردان و زنان باایمان را بپذیرد و خدا همواره آمرزنده و مهربان است.

بیشتر مفسّران لام در «لیعذّب» را لام غایت گرفته اند; یعنى نتیجه و سرانجام عرضه امانت این شد كه گروهى منافق و مشرك شدند و اینان كسانى هستند كه در امانت خیانت كردند و آن را ضایع نمودند و در نتیجه، به عذاب الهى گرفتار شدند، و گروهى كه امانت را حفظ كردند همان مؤمنان هستند كه مورد مغفرت و رحمت خدا قرار گرفته اند.

برخى از مفسّران لام را لام علت دانسته اند، اما از آن حیث كه نتیجه است; مثل: «ضربتهُ للتأدیب» كه تأدیب نتیجه ضرب است. پس معناى آیه این مى شود كه هدف از عرضه امانت این بود كه انسان ها آزموده شوند و گروهى كه خیانت مى كنند عذاب گردند و گروهى كه امانت دار هستند، مورد مغفرت قرار گیرند.

پس علت یا نتیجه عرضه امانت این بود كه خداوند میان انسان هاى خبیث و انسان هاى طیّب تمایز ایجاد كند و این معنا در بسیارى از آیات قرآن بیان شده است، نظیر دو آیه 5 و 6 سوره «تین» كه همین معنا را بیان مى كنند: (لقَد خلقنَا الانسانَ فى اَحسنِ تقویم ثُمَّ رددناهُ اَسفَل سافلینَ الاّ الّذین آمَنوا وَ عَمِلوا الصّالحاتِ.)49

10.خلاصه بحث

خداوند گوهرى گران بها به عنوان امانت بر آسمان ها و زمین و كوه ها و بر همه موجودات عالم ارائه كرد تا كدام یك توان حمل این امانت و حفظ آن را دارند. همه موجودات از حمل آن سرباز زده، خوفناك شدند و این به معناى عدم استعداد و توانایى حمل این امانت در آن هاست، حتى فرشتگان نیز از حمل آن در مقابل ثواب و عقاب خوفناك شدند و این مخاطبه اى است حقیقى میان خداوند و موجودات، البته به زبان متناسب با خود آن ها و نه فقط یك تمثیل و مجازگویى; چرا كه در فرهنگ قرآنى، موجودات همه حامد و ساجد و مطیع و تسبیح گوى خداوندند و با زبان خود (قالتا اَتیناها طائعین)(فصلت: 11) گفته اند. اما از حمل این امانت احساس عجز كردند و تنها انسان بود كه استعداد و توان برداشتن این بار را داشت.

این امانت همان ولایت كلّیه الهیّه است كه در سایه عبودیت خداوند براى انسان حاصل مى شود كه همان مقام تجلّى اول واحدیت جمعیه است كه نوع انسان توان رسیدن به این مقام را متناسب با ظرفیت خود دارد. اما این مقام تنها نصیب انسان كامل خواهد شد. اوامر و نواهى الهى، تكلیف، عقل، امانت دارى و مواردى از این قبیل همه از لوازم شكوفایى این استعدادند. معرفت خدا و درك توحید از ثمرات این شكوفایى است و تنها انسان كامل، كه حامل این امانت است، شایستگى خلافت و نیابت در میان بندگان دارد و حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) و اهل بیت(علیهم السلام) او از مصادیق اكمل این حقیقت هستند و تنها اینان شایستگى خلافت در امّت ختمى دارند. و بهترین تجلّى امانت دارى و اداى آن در شهادت امام حسین(علیه السلام)تجلّى كرد. از این رو، برخى امانت را «شهادت امام حسین(علیه السلام)» ذكر كرده اند. این امانت بر همه انسان ها عرضه شده و تنها به او این استعداد را اعطا كرده اند. به دنبال این استعداد، انسان ها به دو گروه تقسیم مى شوند. گروهى ظلوم و جهول كه خائن در امانت هستند كه همان منافقان و مشركان هستند، و گروهى امین این امانت مى باشند كه همان مؤمنان هستند.

محى الدین عربى امانت را «نیابت از خداوند در بندگان» و همان مقام «خلافت الهى» مى داند

از آیه 73 سوره احزاب استفاده مى شود كه هدف یا نتیجه این عرضه امانت همان آزمایش انسان ها و تمییز منافقان و مشركان از مؤمنان و به دنبال آن، شقاوت و سعادت انسان ها بر اساس اختیار و در نهایت، معذّب شدن گروه اول و مغفرت و بخشش مؤمنان است.

این آیه سراسر مدح مقام انسان است و بیان كرامت او: (و لقَد كرّمنا بنى آدم.) (اسراء: 70) البته این كرامت براى نوع انسان به صورت بالقوّه و استعدادى قرار داده شده است و برخى این استعداد را شكوفا كرده، به كمال مى رسانند و برخى نیز ظلوم و جهول بوده، به اسفل سافلین سقوط مى كنند. این دو آیه ناظر به معناى دیگرى از قرآن مى باشد. آیاتى همچون (لَقد خلَقنا الانسانَ فی اَحسنِ تقویم ثُمَّ ردَدناهُ اسفلَ سافلینَ الاّ الّذینَ آمَنوا و عَمِلوا الصالحاتِ فَلَهُم اجرٌ غَیر ممنون.)(تین: 5ـ7)

________________________________________

پاورقی‌ها:

1ـ ابوالفضل رشیدالدین میبدى، كشف الاسرار و عدة الابرار، چ پنجم، تهران، امیركبیر، 1371، ج 8، ص 102.

2ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، بیروت، دارالوفاء، 1404 ق، ج 57، ص 277.

3ـ ابن منظور، لسان العرب،بیروت،داراحیاءالتراث، ج7، ص 167.

4و5ـ ر.ك: امین الاسلام الطبرسى، مجمع البیان، ترجمه احمد بهشتى و دیگران، تهران، فراهانى، 1360، ج20،ص189/ص190.

6ـ ابراهیم عاملى، تفسیرالعاملى، مشهد، 1363، ج 7، ص 198.

7ـ ید محمدحسین طباطبائى، المیزان فى تفسیر القرآن، ترجمه سید محمدباقر موسوى، قم، انتشارات اسلامى، 1363، ج 16، ص 533.

8ـ امین الاسلام طبرسى، پیشین، ج 20، ص 189.

9ـ محى الدین عربى، فتوحات المكیه، بیروت، دارصادر، ج 2، ص 77.

10ـ حسین بن احمد الخزاعى، روض الجنان و روح الجنان، مشهد، آستان قدس رضوى، 1366، ج 116، ص 26.

11ـ امین الاسلام الطبرسى، پیشین، ج 2، ص 191.

12ـ ناصر مكارم شیرازى و دیگران، تفسیر نمونه، تهران، دارالكتاب الاسلامیه، 1366، ج 17، ص 451.

13ـ شیخ طوسى، تهذیب الاعمال، چ چهارم، تهرا، دارالكتب الاسلامیه، 1365، ج 6، ص 352، حدیث 120.

14ـ نهج البلاغه، خطبه 199.

15ـ امین الاسلام الطبرسى، پیشین، ج 20، ص 190.

16ـ ابن ابى جمهور اخسائى، عوالى اللئالى، حدیث 621، قم، سیدالشهداء، 1405 ق، ج 1، ص 324.

17ـ ناصر مكارم شیرازى و دیگران، پیشین، ج 17، ص 451.

18ـ محمدباقر مجلسى، پیشین، ج 23، ص 275 و 281.

19ـ سیدهاشم بحرانى، تفسیر البرهان، تهران، بعثت، 1415 ق، ج 4، ص 341.

20ـ محمدباقر مجلسى، پیشین، ج 23، ص 281.

21ـ سید محمدحسین طباطبائى، پیشین، ج 16، ص 532.

22ـ امین الاسلام الطبرسى، پیشین، ج 20، ص 181.

23ـسید محمدحسین طباطبائى، المیزان فى تفسیر القرآن، چ سوم، تهران، دارالكتب الاسلامیه، 1397 ق، (غیر مترجم)، ج 16، ص 374.

24ـ همو، پیشین، ترجمه سید محمدباقر موسوى، ج 16، ص 525.

25ـ ابن عربى، پیشین، ج 4، ص 185.

26ـ سلطان علیشاه، بیان السعادة فى مقامات العبادة، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران، 1344، ج 3، ص 257.

27ـ تفسیر كنزالدقائن، ج 10، ص 45 به نقل از: شیخ صدوق، معانى الاخبار.

28ـ سلطان علیشاه، ج 3، ص 258.

29ـ ر.ك: تفاسیر التبیان شیخ طوسى / همچنین عدة الابرار ابوالفضل میبدى كه اقوال نادر در آن ذكر شده اند.

30ـ شیخ طوسى، تفسیر التبیان، چ 17، قم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1409 ق، ج 8، ص 367.

31ـ مرحوم طبرسى ى گوید: از ابن عباس نقل شده كه امانت بر خود آسمان ها و زمین عرضه شد. ر.ك: امین الاسلام الطبرسى، پیشین، ج 4، ص 373.

32ـ سید هاشم بحرانى، پیشین، ج 4، ص 342.

33ـ نهج البلاغه، خطبه 199.

34ـ امین الاسلام طبرسى، پیشین، بیروت، دار احیاء التراث العربى، 1379 ق، (غیر مترجم)، ج 4، ص 373.

35ـ سید محمدحسین طباطبائى، پیشین، ج 16، ص 370.

36ـ ملافتح الله كاشانى، تفسیر منهج الصادقین، چ دوم، تهران، اسلامیه، 1344، ج 7، ص 373.

37ـ امین الدین ابوعلى طبرسى، جوامع الجامع، چ سوم، تهران، دانشگاه تهران، 1412 ق، ج 3، ص 336.

38ـ امین الاسلام طبرسى، پیشین، ج 4، ص 373.

39ـ ملا فتح الله كاشانى، پیشین، ج 7، ص 372.

40ـ محمدباقر مجلسى، پیشین، ج 23، ص 280.

41ـ احمدبن على الطبرسى، احتجاج، مشهد، مرتضى، 1402 ق، ج 1، ص 252.

42و43ـ سلطان علیشاه، پیشین، ج 3، ص 257.

44ـ این دیدگاه بیشتر مفسّران است.

45ـ امین الدین ابوعلى طبرسى، جوامع الجامع، ج 3 ،ص 336.

46ـ ابن ابى جمهور اخسائى، پیشین، ج 4، ص 7.

47ـ جلال الدین محمد مولوى، مثنوى معنوى، دفتر اول.

48-  سید محمدحسین طباطبائى، پیشین، ج 16، ص 357.

50ـ محمد محمدى گیلانى، اسم مستأثر، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1372، ص 11.

51ـ محمدجواد شریعت، سخنان پیر هرات، «رساله دل و جان»، تهران، سپهر، 1361، ص 3.

52ـ ابوالفضل رشیدالدین میبدى، پیشین، ج 8، ص 101 و 102.

53ـ نجیب هروى، در شبستان عرفان (مجوعه رسائل)، رساله تحفة الفقیر، تهران، گفتار، 1369، ص 120.

-----------------------------------

منبع:

ماهنامه معرفت ، شماره 83


- نظرات (0)

اعجاز عددی قرآن

تساوی عددی و هماهنگی رقمی و تناسب در موضوعات قرآن، موضوعی است كه قدرت بشری از دریافت دقیق آن ناتوان بوده  و از توضیح كامل وبیان آن در می ماند. به عنوان نمونه تعدادی از تناسبهای عددی آیات قرآن را بیان می نمائیم.

اجر

واژه(اجر: مزد): 108 بار در قرآن آمده و به همین اندازه واژه (فعل: كار) آمده است.

جزاء

كلمه(جزاء: پاداش- كیفر) 117 بار در قرآن به كار رفته و (مغفرت)334 بار. پس آمرزش دو برابر كیفر به كار رفته است!

ابلیس

در قرآن لفظ ابلیس 11 بار آمده و عیناً به همین تعداد، یعنی 11 بار، فرمان به استعاذه (پناه بردن به خدا) تكرار شده است.

آیات

واژه ( آیات: نشانه ها) 382 بار در قران آمده وبا توجه به اینكه واژه ( الناس:مردم) 241 بار و (الملائكة: فرشتگان)86 بار و (عالمین: جهانیان) 73 بار در قرآن بكار رفته، كلمه(آیات) به اندازه مجموع واژه های (ناس- ملائكه و عالمین) به كار رفته است.

ایمان

(ایمان) و مشتقات آن 811 بار در قرآن به كار رفته و لفظ (علم) و مشتقات آن 782 بار و مترادف (علم) یعنی(معرفت) با مشتقاتش 29 مرتبه در قرآن آمده است. در نتیجه (علم ) و(معرفت) و مشتقات آن دو، مجموعاً 811 بار تكرار شده اند كه مساوی با لفظ (ایمان) به كار رفته اند.

بِرّ

لفظ برّ( نیكی) و تمام مشتقاتش 20 بار در قرآن آمده كه با واژه (ثواب) و مشتقاتش برابر است.

جحیم

كلمه جحیم( دوزخ) 26 بار در قرآن تكرار شده كه برابر با لفظ عقاب (كیفر) می باشد.

حرث

واژه حرث( كشت)14 بار در قرآن آمده، و به همین اندازه واژه زراعت ( كشاورزی) به كار رفته است.

دنیا و آخرت

كلمه (دنیا) در قرآن 115 بار به كار رفته و واژه (آخرت) نیز عیناً 15 بار در قرآن آمده است.

رسل

واژه (رسل) 368 بار تكرار شده و واژه نبی 75 بار ، بشیر18 بار و نذیر 57 بار كه مجموع ارقام مذكور 518 مرتبه است. جای شگفتی است كه این عدد با تعداد مواردی كه اسامی پیامبران آمده برابراست. یعنی اسامی پیامبرن الهی ( آدم- نوح – موسی و...) نیز 518 بار در قرآن به كار رفته است.

صیام

واژه (صیام: روزه) و (صبر: شكیبایی) و (درجات: بیمناكی) و (شفقت: مهربانی) هر كدام 14 بار در قرآن آمده است.

عقل

كلمه (عقل) و مشتقاتش 83 بار در قرآن آمده و با موارد به كار رفته واژه (نور) در قرآن برابر است .

محبت

واژه (محبت ) و مشتقاتش 83 بار در قرآن آمده كه به همین تعداد واژه ( طاعت : فرمانبرداری ) در آیات وجود دارد .

لسان

كلمه ( لسان: زبان) 25 بار در قرآن آمده است كه با تعداد ( موعظه: پند و اندرز) برابر است.

مطالب فوق برگرفته از كتاب (اعجازعددی قرآن) متعلق به عبدالرزاق نوفل می باشد.


- نظرات (0)

تسبیح موجودات در قرآن كریم


طرح یك سوال

تسبیح به چه معناست؟

كیفیت تسبیح موجودات

در علوم تجربی، موجودات (هر شیئی كه لباس هستی و وجود بر تن دارد) از دو حال خارج نیست؛ یا زنده است، یاغیر زنده؛ معیار زنده بودن، مشاهده آثار حیات- نظیر: تنفس، تغذیه و حركت- است و هر چه كه فاقد این صفات باشد غیر زنده محسوب می شود. اما در فرهنگ قرآن، ملاك زنده بودن و حیات با آنچه كه دانشمندان علوم تجربی می گویند كاملاً فرق دارد. در قرآن كریم، میزان بهره مندی از خشیت الله، معیار زنده بودن است. قرآن، زنده بودن را به حیات دل منوط می داند و حیات دل را در گرو خشیت الهی معرفی می كند. كلام الهی، حیات را به تندرستی و تنومندی و سلامتی جسم و حركت و تغذیه و تنفس و غیره نمی داند و چنین موجودی- اعم از انسان و یا غیر انسان- در دیدگاه قرآن، زنده نیست. بلكه،قرآن خشیت را علامت حیات قلب و قساوت را ممات آن می داند. مانند این آیه: "الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله و ما نزل من الحق ولا یكونوا كالذین اوتواالكتاب من قبل فطال علیهم الامد فقست قلوبهم و كثیر منهم فاسقون(1). آیا وقت آن نرسیده كه گروندگان [ظاهری از باطن بگروند] دل هایشان به یاد خدا خاشع گردد و به آنچه از حق نازل شد، بذل توجه كنند و مانند كسانی كه پیش از این برایشان كتاب آسمانی تورات آمد نباشند سپس زمانی طولانی بر آنها گذشت [و خداوند را فراموش كردند] و قلبهایشان قساوت پیدا كرد و بسیاری از آنها فاسق و نابكارند".

روشن است كه اگر یاد خداوند در عمق جان قرار گیرد و همچنین در آیاتی كه بر پیامبر(ص) نازل شده است به درستی تدبر شود مایه خشوع می گردد، ولی قرآن گروهی از مومنان را در اینجا سخت ملامت می كند كه چرا در برابر این امور خاشع نمی شوند و چرا همچون بسیاری از امت های پیشین گرفتار غفلت و بی خبری (همان غفلتی كه نتیجه آن قساوت دل و همان قساوتی كه ثمره آن فسق و گناه است!) شده اند؟

این آیه از آیات تكان دهنده قرآن مجید است، قلب و روح انسان را در تسخیر خود قرار می دهد و پرده های غفلت را می درد. در طول تاریخ، افراد بسیار آلوده ای را می بینیم كه با شنیدن آن چنان تكان خوردند كه در یك لحظه با تمام گناهان خود وداع گفتند و حتی بعضاً در صف زاهدان و عابدان قرار گرفتند­(2). از آن جا كه زنده شدن قلبهای مرده با ذكر الهی و پیدا كردن حیات معنوی در پرتو خشوع و خضوع در مقابل قرآن، شباهت زیادی به زنده شدن زمین های مرده به بركت قطرات حیاتبخش باران دارد در ادامه این آیه می افزاید: "اعلموا ان الله یحیی الارض بعد موتها، بدانید خداوند زمین را بعد از مرگ آن زنده می كند".

"قد بینا لكم الایات لعلكم تعقلون(3). ما آیات خود را برای شما بیان كردیم شاید اندیشه كنید".

در حقیقت، این آیه هم اشاره ای است به زنده شدن زمین های مرده به وسیله باران و هم زنده شدن دل های مرده به وسیله ذكر الله و قرآن مجید كه از آسمان وحی بر قلب پاك محمد(ص) نازل شده و هر دو شایسته تعمل و تدبر(4) ( تعقل در آیات خلقت و تدبر در آیات وحی) است.

خداوند متعال خشوع را- كه زاییده خشیت الهی است- در مقابل قساوت قرار می دهد. حیات قلوب- را كه در سایه ذكر الله به دست می آید- خشوع نامیده و ممات دل ها را به خاطر اعراض از یاد و ذكر حق حاصل می شود، قساوت می نامد؛یعنی قساوت نتیجه اعراض و غفلت و بی خبری از یاد خداست.

دلیل این كه خشوع، زاییده خشیت الهی است، آیه 21 سوره حشر است كه می فرماید. "لو انزلنا هذاالقرآن علی جبل لرایته خاشعاً متصدعاً من خشیة الله و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم یتفكرون؛ اگر ما این قرآن عظیم الشان را بر كوه نازل می كردیم مشاهده می كردی كه كوه از ترس و خشیت الهی، خاشع و ذلیل و متلاشی می گشت و این امثال را برای مردم بیان می كنیم باشد كه اهل عقل و تفكر باشند". اگر اهل عقل و فكرت باشیم به خوبی متذكر این حقیقت خواهیم شد كه وقتی قرآن و ذكر و یاد حق، بر كوه نازل می شود، حیات پیدا می كند و زنده می شود و از شدت درك و شعور، از این كه نمی تواند ظرفیت تحمل این بار سنگین را داشته باشد، خاشع می شود. یعنی كوه در سایه ذكر خدا، آثار حیات را از خودش نشان می دهد و آن چیزی نیست جز خشوع در برابر قرآن و خداوند متعال(5).

از نظر قرآن، همه موجوداتی كه به ذكر و یاد خدا مشغولند، زنده اند حتی سنگ و سایر جامداتی كه از نظر علوم تجربی در صف غیر زنده ها قرار می گیرند؛ لذا دل های كافران و فاسقان به خاطر اعراض از یاد خدا، چنان قساوتی پیدا می كنند كه از سنگ هم بدتر و حتی سخت تر می شوند، چرا كه سنگها زنده اند، چون از آنها آب حیات جاری است و برخی از آنها از شدت خشیت الهی، فرو می افتند و خاضعانه پیشانی بر آستان قدس ربوبی می سایند: "ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهی كالحجارة او اشد قسوة و ان من الحجارة لما یتفجر منه الانهار و ان منها لما یشقق فیخرج منه الماء و ان منها لما یهبط من خشیة الله و ما الله بغافل عما تعملون(6). بعد از این ماجراها و دیدن این گونه آیات و معجزات و عدم تسلیم در برابر آنها، دل های شما سخت شد همچون سنگ یا سخت تر، چرا كه پاره ای از سنگ های می شكافد و از آن نهرها جاری می شود یا لااقل بعضی از آنها شكاف می خورد و قطرات آب از آن تراوش می نماید و گاه پاره ای از آنها (از فراز كوه) از خوف و خشیت خدا فرو می افتد و خداوند از آنچه انجام می دهید غافل نیست".

این كه خداوند متعال لفظ "و ان منها" (و بعضی از آنها) را آورده، اشاره ای است به این نكته كه جمادات و نباتات و هر صنفی از موجودات- اعم از انسان و غیر انسان- همگی دارای شعورند منتها درجات این شعور متفاوت است و در سایه این شعور، عظمت و ابهت ساحت عظیم الهی را درك می كنند و از شدت خوف و خشیت از هیمنت و جلالت الهی، فرو می غلتند و خاشع می شوند و در برابر قدرت لایزال خالق و پروردگار بی همتایشان به خود می لرزند.(7)

این هبوط و خشوع درعین حال كه آثار حیات و زنده بودن آنهاست، نشان دهنده شعور و آگاهی آنها نسبت به عظمت رب العالمین است؛ زیرا خشوع و هبوط در برابر یك قدرت برتر در سایه شعور و آگاهی به دست می آید و هر چه این آگاهی و معرفت بیشتر باشد، میزان خشوع نیز فزونی می یابد و در این میان بدترین جنبنده ها، كافرانی هستند كه به خدا ایمان نیاورده و متذكر آیات حق نمی شوند و همچون كر و لال هایی هستند كه تعقل نمی ورزند و بهره ای از شعور و عقل ندارند و یا اگر دارند از آن بهره نمی جویند: "ان شرالدواب عندالله الصم البكم الذین لایعقلون(8)" و

"ان شرالدواب عندالله الذین كفروا فهم لایومنون(9)".

با مقایسه این دو آیه و تدبر در آنها، این نكته معلوم می شود كه كافران همان كر و لال هایی هستند كه عقل خود را به كار نمی گیرند؛ بدترین جنبنده های مرده ای كه به خاطر اعراض از ذكر حق و ایمان به آن، حیات قلوب خود را از دست داده و سنگدل شده اند و در صف بدترین موجودات قرار دارند، چرا كه حتی سخت ترین و بی جان ترین اشیاء، نظیر سنگ هم از همان درجه و مقدار شعوری كه بهره مند است، استفاده كرده و قدرت و آیات الهی را دریافته، از عظمت آنها بر خود می لرزد(10) و متلاشی می شود:

"لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعاً متصدعاً من خشیة الله".

تمامی موجودات- اعم از جاندار و بی جان- مراتبی از شعور و آگاهی را دارند. ولی انسان دارای مرتبه ای بالاتر از شعور و فهم است. هر كدام از آنها كه از موهبت شعور و فهم خودش استفاده كرده و عظمت خالق و آیات او را درك كند، خاشعانه و خاضعانه در مقابل ساحت الهی سر فرود می آورد، از خشیت خداوند ترس و خوف پیدا می كند و در زمره زندگان- و نه مردگان و اموات- محسوب می شود.

طرح یك سوال

نوبت به طرح این سوال می رسد كه منظور از تسبیح موجودات چیست، موجودات به چه كیفیتی و چگونه خداوند متعال را تسبیح می گویند و آیا  اصلاً تمام موجودات تسبیح می گویند یا تسبیح گویی فقط خاص نوع بشر است و آیا این تسبیح به زبان حال است یا به زبان قال؟

پاسخ همه این پرسش ها در سور مسبحات- كه از سوره اسراء شروع می شود و به ترتیب به سور: حدید، حشر، صف، جمعه، تغابن و در نهایت به سوره اعلی ختم می شود- موجود است. بارزترین آیه ای كه به صورت كامل به تمامی این سوالات پاسخ می دهد، آیه 46 از سوره اسراء می باشد. دراین آیه آمده است:

"تسبح له السموات السبع والارض ومن فیهن و ان من شیء الا یسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبیحهم انه كان حلیماً غفوراً؛ هفت آسمان و زمین و هر چه در آنهاست همه به تسبیح و ستایش خدا مشغولند و موجودی نیست جز آن كه ذكرش، تسبیح و ستایش اوست، لیكن شما تسبیح آنها را درك نمی كنید. همانا او بسیار بردبار و آمرزنده است".

ناگفته پیداست كه این آیه به وضوح نشان می دهد: عالم شگرف هستی با آن نظام عجیبش، با آن همه رازها و اسرار، با آن عظمت خیره كننده و با آن ریزه كاریهای حیرت زا، همگی "تسبیح و حمد" خدا می گویند. آیه "وان من شیء الا یسبح بحمده؛ و موجودی نیست جز آن كه ذكرش تسبیح و ستایش اوست". چنان آشكارا و عیان به تسبیح همه موجودات كه تحت همه موجودات كه تحت عنوان "شیء" قرار بگیرند- اعم از جاندار و بی جان- دلالت می كند كه نیازی به بحث و گفت وگو ندارد و ظهور معنای "و ان من شیء" در مورد تمام آنچه كه لباس هستی به تن دارد، كاملاً قطعی و یقینی است.

تسبیح به چه معناست؟

اما تسبیح به چه معناست؟ تسبیح یعنی منزه دانستن ذات كامل الهی از هر چه عیب و نقص است. اما آیه "ولكن لا تفقهون تسبیحهم؛ لیكن شما تسبیح آنها را نمی فهمید". حاوی نكات جالبی است كه ما را در رسیدن به كیفیت تسبیح موجودات یاری می كند.

كسانی كه در سایه انس با روح قرآن و الفت با زبان آن، با اسلوب بیان قرآن، آشنا شده اند به خوبی می فهمند كه آیه "ولكن لا تفقهون تسبیحهم" حاوی معنای سرزنش و نكوهش انسان است(11). سرزنش به خاطر این كه او، علی رغم داشتن توانایی فهم و درك تسبیح تمامی موجودات، باز هم از درك تسبیح آنها، عاجز است.این نكته را می توان از لحن خطاب و از كلمه "لكن" فهمید، یعنی قرار و معمول این است كه انسان با بصیرت پرده های غفلت را از پیش روی دیدگان قلبش كنارزده است تا بتواند تسبیح سایر موجودات را درك كرده و خود نیز همگام و هماهنگ با آنها به تسبیح ذات اقدس الهی بپردازد، ولی دل های تیره و تار- كه در سایه گناهان، بینایی و بصیرت خود را از دست داده و پرده های ضخیم بی خبری روی آنها را پوشانده است- قادر به درك ثنا و تسبیح موجودات نیستند و جمله "ولكن لا تفقهون تسبیحهم" نكوهش و نوعی سرزنش نسبت به چنین انسان هایی است كه اتفاقاً اكثریت مردمان را تشكیل می دهند.

"و ان كثیراً من الناس عن آیاتنا لغافلون؛ و همانا بسیاری از مردم از آیات و نشانه های ما غافلند". با این آیه "ولكن لا تفقهون..." خداوند متعال، مخاطبین را متوجه این نكته می كند كه آنها از اطراف خود و از تسبیح موجودات كاملاً غافلند، در حالی كه به آنها قدرت درك تسبیح موجودات، عطا شده بود ولی در سایه خمول فطرت - بی نشانی فطرت - و عدم توجه به آیات الهی و اصرار بر گناه، پرده های  غفلت چشم های دلشان را كور و گوششان را از شنیدن تسبیح موجودات، كر نمود. "و فی آذانهم و قرا". آری كسانی كه در سایه تهذیب نفس و تزكیه آن، روح و دل خود را صفا و جلا داده اند آیات الهی و تسبیح موجودات را به گوش دل می شنوند و با تمامی وجود درك می كنند. در همین دنیا و قبل از فرا رسیدن مرگ، پرده ها را كنار زده و باطن حقیقی دنیا و "ما فیها" را به چشم دل نظاره می كنند؛ برای چنین كسانی، مرگ چیزی را عوض نمی كند، بلكه پلی است از یك مرحله زندگی به مرحله دیگر، "لقد كنت فی غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك الیوم حدید(12). به تحقیق در بی خبری بودی پس بر انداختیم از تو، پرده تو را پس دیده ات امروز تیز است و همه چیز را دقیق می بیند."

اما دلیل دوم بر این كه لحن خطاب آیه "ولكن لاتفقهون تسبیحهم". لحن سرزنش آلودی است، این است كه خداوند نفرمود "ولكن لن تفقهوا تسبیحهم" بلكه فرمود "لا تفقهون" یعنی شما می توانستید تسبیح موجودات را بفهمید، از آن محفوظ شده و متذكر شوید، ولی متاسفانه نمی فهمید. درحالی كه خطاب "ولكن لن تفقهوا..." خطاب سرزنش و نكوهش نیست زیرا در این صورت معنا این می شود كه "ولكن شما هرگز قادر به درك تسبیح آنها نیستید" یعنی از همان اول، به شما گیرنده خاصی مبنی بر درك تسبیح موجودات عطا نشده و از آن جهت شما شایسته سرزنش نیستید. ادامه آیه یعنی "انه كان حلیماً غفوراً. همانا او بسیار بردبار و آمرزنده است" دلیلی بر مدعای ماست چرا كه خداوند متعال می فرماید: حالا كه شما از درك تسبیح موجودات غافل و بی خبر هستید و علی رغم توانایی تان به خاطر گناه و معصیت این قدرت را از دست داده اید، باز خداوند نسبت به این كردار و غفلت شما، بسیار بردبار است، در توبه همیشه باز و او بسیار آمرزنده است.

كیفیت تسبیح موجودات

در مقام پاسخ به این سوال كه "موجودات به چه نحوی پروردگار خود را تسبیح می گویند؟" باید بگویم كه تسبیح موجودات به زبان قال است نه حال؛ زیرا اگر بپذیریم كه تسبیح آنها به زبان حال است یعنی هر موجودی، در موجودیت خودش و این كه لباس هستی و وجود بر تن دارد، بر خالق خود دلالت می كند و همین موجودیت آن شیء، تسبیح اوست، آن وقت این ادعای ما با آیه "ولكن لا تفقهون تسبیحهم" سازگار نیست و منافات دارد، زیرا اگر نحوه تسبیح موجودات را به این معنی بگیریم، همه با درك این واقعیت، به چگونگی و كیفیت تسبیح موجودات پی برده ایم، در حالی كه آیه قرآن به وضوح نشان می دهد "شما تسبیح آنها را نمی فهمید"؛ پس تسبیح موجودات نباید به زبان حال باشد چون چنین تسبیحی را همه می فهمند، بلكه كیفیت تسبیح موجودات باید به گونه ای باشد كه فقط عده ای خاص- كه مورد عنایت و توجه خاص الهی هستند- بتوانند آن را درك كنند. یعنی اولیاء خدا و كسانی كه سالك راه حقند. در این راه به تهذیب و تزكیه نفس پرداخته و به مرتبه و منزلی از منازل عرفان رسیده اند كه قادرند تسبیح موجودات را كاملاً بشنوند و بدان واقف شوند.

پس موجودات و هر آنچه كه در آسمان ها و زمین است و هر آنچه كه می توان بر آن نام "شیء" نهاد، همه تسبیح گوی ذات اقدس الهی هستند و این تسبیح را به زبان قال یعنی به همان زبانی كه ما با هم تكلم می كنیم- ولی با كیفیت و با قوانین خاص خودش- انجام می دهند(13).

نمونه هایی از این دست- كه در آن معصومین و اولیاء خدا(ع) تسبیح موجودات را كاملاً می شنیده و بدان اعتراف می كردند- زیاد داریم و سر گذشت عارفان واصلان نیك سیرتی كه به خاطر صفای باطن، تسبیح درخت و سجده آن را دیده و درك كرده اند، در كتب موثق ذكر گردیده است. "والنجم و الشجر یسجدان(14) ؛ و گیاه و درختان هم به سجده او سر به خاك اطاعت نهاده اند".

این ادعا كه موجودات به زبان خاص خود با هم تكلم می كنند ولی ما از درك آن عاجزیم، قابل اثبات است؛ زیرا نمونه ای از چنین مكالماتی در سوره نمل آمده است. در این سوره، سخن گفتن پرندگان همچون هدهد و حشراتی همچون مورچه با سلیمان، ذكر شده است: "و قال یا ایها الناس علمنا منطق الطیر(15) . سلیمان گفت: ای مردم به ما سخن گفتن پرندگان تعلیم شده است". این آیه به وضوح نشان می دهد كه درك و فهم سخن پرندگان و به تبع آن، تسبیح موجودات، یك امر توفیقی و عنایتی خاص از جانب خداوند متعال به بندگان خالص خود می باشد. در جای دیگری از این سوره (نمل) می خوانیم: "حتی اذا اتوا علی واد النمل قالت نملة یا ایها النمل ادخلوا مساكنكم لا یحطمنكم سلیمان و جنوده و هم لایشعرون؛ سلیمان با لشگر عظیم خود حركت كرد تا به سرزمین مورچگان رسیدند، در این جا مورچه ای (از مورچگان، همنوعان خود را مخاطب ساخت و) گفت: ای مورچگان! داخل لانه های خود شوید تا سلیمان و لشكریانش شما را پایمال نكنند در حالی كه نمی فهمند"!

"فتبسم ضاحكاً من قولها و قال رب اوزعنی ان اشكرنعمتك التی انعمت علی و علی والدی؛ سلیمان از شنیدن این سخن مورچه تبسم كرد و خندید و گفت: پروردگارا! راه و رسم شكر نعمت هایی را  كه بر من و پدر و مادرم ارزانی داشته ای، به من الهام فرما".

آری نظام هستی با آن عظمت شگرفش و با آن همه رازها و اسرار، جملگی تسبیح و حمد خدا می گویند. پس ما هم به حكم آیه شریفه "یا ایها الذین آمنوا ذكروا الله ذكراً كثیراً، و سبحوه بكرة و اصیلاً (16)؛ ای اهل ایمان، ذكر حق و یاد خدا (به دل و زبان) بسیار كنید و دائم صبح و شام به تسبیح و تنزیه ذات پاكش بپردازید". هر صبح و شام همراه با طبیعت و آنچه كه در آن است و هماهنگ با سایر موجودات، به تسبیح ذات اقدس الهی می پردازیم كه:

نه این است شرط آدمیت  كه همه تسبیح گویند و تو خاموش.

پی نوشت ها:

1- سوره حدید/16.

2- تفسیر منهج الصادقین، ج 9، ص182/ تفسیر اثنی عشری، ج13، ص28.

3- سوره حدید/17.

4- كشف الحقائق، ج 3، ص511/  تفسیر عاملی، ج 8، ص179/ تفسیر نمونه، ج 23، ص 338؛ المیزان، ج 19، ص185.

5- المیزان، ج 19، ص254/ مجمع البیان، ج 5، ص 266/ تقریب القرآن،ج 28، ص 58/ من وحی القرآن، ج 22، ص154.

6- سوره بقره/ 74.

7- كشف الحقائق، ج1، ص 47؛ تفسیر گازر، ج 1، ص107؛ مواهب علیه ج 1، ص 21؛ نورالثقلین، ج 1، ص90/ المیزان، ج1، ص204.

8- سوره انفال/22.

9- سوره انفال/55.

10- المیزان، ج 13، ص127/ تقریب القرآن، ج 15، ص 50.

11- من وحی القرآن، ج 14، ص 137/ المیزان ج 13، ص127.

12- سوره ق/22.

13- المیزان، ج19، ص 164.

14- سوره الرحمن/6.

15- سوره نمل/16.

16- سوره احزاب/41- 42.

دكتر محمدرضا آرام

عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی/ واحد تهران مركز

 مجله گلستان قرآن، ش 179.


- نظرات (0)

آموزش قرآن در سیره رسول

چكیده

یكی از اهداف نزول قرآن، هدایت و راهبری انسان است. (بقره/ 185) رسول گرامی اسلام (ص) در اجرای این هدف و به مصداق:" و اوحی الی هذاالقرآن لانذركم به و من بلغ"( انعام، 19) قرآن را بر عامه مردم به ویژه مؤمنان عرضه داشت. سیاست رسول خدا(ص) از طریق" اسماع" و" اقراء" قرآن دنبال شد. در نتیجه دو دهه فعالیت قرآنی آن حضرت، هزاران نفر با قرآن و مفاهیم آن آشنا شدند و صدها قاری و حافظ قرآن با بینش فقهی و تفسیری به ظهور رسیدند.

كلید واژه ها

قرآن، قرائت، اسماع، اقراء، قاری، مقری، ختم قرآن.

قرائت قرآن و موضوعیت آن

قرآن به طوری كه از معنای لغوی آن نیز به دست می آید، كتابی است خواندنی و قرائت آن موضوعیت ویژه ای دارد. اكثر دانشمندان علوم قرآنی، قرآن را مصدری می دانند مترادف با قرائت كه البته در معنای اسم مفعول خود استعمال شده است؛ یعنی كتابی خواندنی (رامیار، 16). چنان كه این مطلب از آیات:" ان علینا جمعه و قرآنه فاذا قراناه فاتبع قرآنه"( قیامت، 17 و18) "؛  در حقیقت، گردآوردن و خواندن آن بر(عهده) ماست. پس چون آن را برخواندیم، ( همان گونه) خواندن آن را دنبال كن" به دست می آید. كلمه قرائت طبق نقل راغب عبارت است از" ضمیمه سازی حروف و كلمات به یكدیگر؛ آن هم ضمیمه سازی در حوزه ترتیل. زیرا به هر گونه ضمیمه سازی، قرائت اطلاق نمی شود، بلكه تنها به ضمیمه سازی حروف و كلمات به یكدیگر قرائت گویند.( همو، ذیل قرأ)" قرائت" در باب افعال به معنای" تعلیم قرائت" است و از همین باب است سخن خداوند متعال كه" سنقرئك فلا تنسی" ( اعلی/ 6) یعنی: به زودی آیات خود را( از طریق نزول) به تو می آموزیم؛ به طوری كه فراموش نكنی. طبرسی در تفسیر این آیه نوشته است:" الاقراء اخذ القرائة علی القاری بالاستماع لتقویم الزلل و القاری التالی"( همو،10/719)؛ اقراء به مفهوم تحویل قرائت قاری است با استماع قرائت وی؛ تا خطاهای او اصلاح شود و قاری همان تلاوت كننده است. البته اقراء در آیه :" سنقرئك..." كه فاعل آن خداوند است، ضرورتاً به معنای متداول در بین بشر نیست. به این صورت كه رسول خدا(ص) قرآن را بخواند و خداوند غلط های او را تصحیح كند، بلكه مفهوم آیه به این صورت است كه: ما چنان قدرتی به تو بدهیم كه قرآن را درست بخوانی و آن را به همان صورت كه نازل شده، بدون كم و كاست و غلط و تحریف، قرائت كنی (طباطبایی، 20/443).

نكته دیگر در پی بردن به واقعیت" اقراء" آن كه، همواره در كنار نزول عبارات قرآن، حقایقی از مفاهیم آن نیز بر رسول خدا(ص) نازل می شد و این موضوع از آیات زیرمستفاد است:" ثم ان علینا بیانه"( قیامت، 19)؛ سپس توضیح آن (نیز) بر عهده ماست و حدیث" الا انی اوتیت القرآن و مثله معه" ( قاسمی، 50)؛ آگاه باشید كه به من قرآن و حقایقی مثل آن داده شد. همچنین شواهد روایی - كه خواهد آمد - نشان می دهد كه " اقراء" در عصر رسول خدا(ص)، به معنای تعلیم لفظ و معنای قرآن به صورت توأمان بود. هر چند كه پس از رسول خدا(ص)، این اصطلاح بیش تر در معنای آموزش الفاظ  و عبارات قرآن و تحویل قرائت قاری به منظور اصلاح قرائت وی، محدود شد.

پس از نزول قرآن كه به تدریج صورت گرفت، قرائت قرآن از دو جهت در دستور كار رسول خدا (ص) قرار گرفت. نخست آن كه حضرت، قرآن را در نمازهای خود به ویژه عبادات شبانه قرائت می كرد (مزمل/ 2تا4) و این كار در تقویت روحی پیامبر(ص) و آماده سازی وی برای مواجهه با مشكلات تبلیغ رسالت تأثیر زیادی داشت. چنان كه عده ای از مؤمنان نیز در همین دوره به آن حضرت تأسی می كردند( همان،20). و دیگر آن كه همزمان با علنی شدن بعثت و به مصداق:" و اوحی الی هذا القرآن لانذركم به و من بلغ"( انعام، 19)؛ و این قرآن به من وحی شده است تا به وسیله آن شما و هر كس را( كه این پیام به او) برسد، هشدار دهم؛ رسول خدا(ص) مأمور شد تا قرآن را بر مردم تلاوت كند و از این طریق آنان را در جریان رسالت خود قرار دهد. از قرائن تاریخی به دست می آید كه پیامبراسلام(ص) در اجرای این وظیفه خود و به تناسب مخاطبان قرآن، از دو طریق به شرح زیر استفاده كرده است:

الف) اسماع قرآن

" اسماع" در لغت به معنای شنواندن است و این كار به همین معنا در قرآن به كار رفته است.( روم/ 52) مراد از اسماع قرآن، شنواندن آن به گوش مردم است كه معمولاً در مكه و نسبت به مشركان قریش، حاجیان و رهگذران صورت می پذیرفت.

طبق شواهد تاریخی، در سال های ابتدای رسالت، رسول خدا(ص) در مسجد الحرام می نشست و به تلاوت قرآن می پرداخت و یا به نماز می ایستاد و سوره هایی را قرائت می كرد و به این ترتیب آیات قرآن را به گوش رهگذران می رساند. به عبارت دیگر، رسول خدا(ص) در قالب عبادات روزانه خود، رسالت تبلیغی خویش را نیز دنبال می كرد.

واضح است كه در این موارد، آیات قرآن بدون هیچ توضیحی به گوش مردم می رسید و اشكالی هم در كار رسول خدا(ص) كه ابلاغ كلام وحی بود، به وجود نمی آورد. زیرا آیات و سوره های مكی بر محورعقاید از جمله مبدأ و معاد دور می زد و به دلیل تكرار مضامین آن در سوره ها، درك آن ها آسان بود. علاوه بر آن، مخاطبان این آیات قوم عرب و آشنا به زبان قرآن بودند و برای فهم آن آیات و به ویژه اخطار و انذارهای قرآن، مشكلی احساس نمی كردند. چنان كه عتبة بن ربیعه (ابن اهشام، 1/313) و ولیدبن مغیره، به همین صورت در جریان انذارهای قرآن قرار گرفتند و تحت تأثیر واقع شدند.

از آن جا كه استماع قرآن به تدریج موجب جذب مردم به قرآن می شد، مشركان تصمیم گرفتند، علاوه بر خودداری از استماع قرآن ( لقمان/7)، مانع نمازخوانی یا تلاوت قرآن رسول خدا(ص) شوند.

مفسران در ذیل آیه:" ارایت الذی ینهی عبدا اذا صلی" (علق/9 و10) آورده اند كه : ابوجهل در نوبتی رسول خدا(ص) را تهدید كرد كه اگر او به نماز خواندن خود نزد كعبه و مقام ابراهیم ادامه دهد، گردن پیامبر(ص) را خرد كند (طبرسی، 10/782. ابن اكثیر، 4/565)؛ كه البته موفق به این كار نشد. مشركان همچنین به مردم توصیه می كردند كه به تلاوت قرآن گوش فرا ندهند. یا به هنگام شنیدن قرآن همهمه به پا كنند.( فصلت/ 26)

اما خداوند ضمن پشتیبانی از رسول خدا، به او فرمان داد تا همچنان به نمازخوانی یا تلاوت قرآن خود ادامه دهد. آیات زیر در همین ارتباط نازل شده است:" كلا لا تطعه..."(علق/19) و" لا تمنن تستكثر" (مدثر، 6 و نیز ترجمه بهبودی، 583). روشن است كه اسماع قرآن كاری مؤثر به شمار می رفت، خاصه كه نخستین سوره های نازل شده از لحاظ نظم و آهنگ و ایجاز و بلاغت بسیار پرجاذبه بود. لذا استماع قرآن برای مردم مكه لذت بخش بود و به تدریج آنان را به اسلام متمایل كرد. از جمله كسانی كه پس از استماع آیاتی از قرآن، به اسلام گرویدند، می توان از عثمان بن مظعون، عمربن خطاب، ضماذ بن ثعلبه، جبیربن مطعم، طفیل بن عمرودوسی و عدّاس غلام عتبه (رامیار، 214 تا 219) نام برد. عده دیگری هم بودند كه گرچه با استماع قرآن مسلمان نشدند، اما زبان به ستایش قرآن گشودند و آن را كلامی مافوق هر كلام دیگر توصیف كردند. از جمله می توان به اعترافات ولیدبن مغیره ( ابن هشام، 1/283) و عتبة بن ربیعه (همو، 1/313) اشاره كرد.

ابن هشام در یك گزارش تاریخی آورده است: شبی ابوسفیان و ابوجهل و اخنس، بدون اطلاع از وجود یكدیگر، به كنار خانه رسول خدا(ص) آمده بودند و به استماع تلاوت آن حضرت مشغول شدند. آنان به هنگام مراجعت به یكدیگر برخوردند و پس از ملامت خود، عهد كردند كه دیگر برای استماع قرآن به خانه پیامبر(ص) نزدیك نشوند. اما شب بعد نیز هر كدام جدا از دیگری به كنار خانه پیامبر(ص) رفتند و به استماع قرآن پرداختند. در پایان شب و هنگام بازگشت، مجدداً به یكدیگر برخوردند و زبان به ملامت خود گشودند و مجدداً عهد شب قبل را تجدید كردند. لكن، در شب بعد نیز هر كدام جدا از دیگری خود را به منزل رسول خدا(ص) رساندند و به استماع قرآن آن حضرت روی آوردند. صبحگاهان چون باز با یكدیگر روبرو شدند، ضمن ملامت یكدیگر، پیمان محكمی بین خود منعقد كردند كه دیگر برای استماع قرآن نزدیك خانه پیامبر(ص) نشوند.(همو، 1/337)

تنها بت پرستان نبودند كه چنین تحت تأثیر قرار می گرفتند، اهل كتاب نیز در اقبال و روی آوردن به قرآن شركت داشتند. بودند كسانی كه با شنیدن آیات قرآنی اشك از چشمانشان سرازیر می شد( مائده/ 83، رامیار،230). در این میان تنها كسانی كه تیرگی و قساوت بر دل هایشان چیره شده بود، از آیات قرآن رویگردان بودند.

آیات زیر و امثال آن، ترجمان حال معاندان غافل و مبین تأثیر قرآن بر افراد سلیم النفس است:" فانك لا تسمع الموتی ولا تسمع الصم الدعاء اذا ولوا مدبرین... ان تسمع الا من یؤمن بایاتنا فهم مسلمون"( روم/ 52 و53)؛ و تو مردگان را نمی شنوانی و (نیز) این (پیام) را به كران، آن گاه كه پشت می گردانند، نمی توان بشنوانی... تو تنها كسانی را می شنوانی كه به آیات ما ایمان می آورند و خود تسلیم هستند.

ب) اقراء قرآن

رسول خدا(ص) در مقابل مؤمنان، سیاست اقراء قرآن را پیش گرفت كه به معنای تعلیم همه جانبه قرآن است. ضرورت این كار از آن جا بود كه مؤمنان پس از وارد شدن به دایره مسلمانی، نیازمند آموزش احكام دینی بودند. اما آیات قرآن غالباً فاقد جزئیات احكام و مقررات دینی بود. لذا رسول خدا(ص) در كنار تعلیم قرآن، گاه با توضیحات شفاهی و گاه به شكل عملی، مؤمنان را در جریان جزئیات احكام و شرایع قرار می داد و به تدریج با تفسیر بسیاری از آیات قرآن آشنا می كرد. در سال های ابتدای بعثت، رسول خدا(ص) در خانه ارقم بن ابی ارقم - واقع در كوه صفا- سكنی گزید. حضرت در همین مكان، نو مسلمانان را به حضور می طلبید و به آنان قرآن و مسائل دینی را آموزش می داد( عسكری، 1-133) علاوه بر این، مراكز دیگری نیز وجود داشت كه در آن مؤمنان دور از چشم مشركان به تعلیم و تعلم قرآن می پرداختند و در واقع مطالبی را كه از رسول خدا(ص) فرا می گرفتند، به یكدیگر آموزش می دادند.

عمربن خطاب كه خود در یكی از این مراكز حضور داشت گوید: رسول خدا(ص) گاه یك یا دو نفر از مسلمانان را به شخصی از اصحاب خود كه در فهم دین قوت و بصیرت داشتند، می سپرد. این عده با او زندگی می كردند و حتی در طعام و غذا با وی شریك می شدند. پیامبر(ص) به همین ترتیب دو نفر را به همسر خواهر من ملحق ساخت. در یكی از روزها به منزل خواهر خود رفتم. صدایی از پشت در شنیده شد كه تو كیستی؟ گفتم: پسر خطابم. در این موقع عده ای نشسته و در حال قرائت قرآن بودند. چون صدای مرا شنیدند به خود آمدند و مخفی شدند. اما فراموش كردند كه نسخه قرآنی خود را مخفی كنند و...(همو،1/133 و ابن اثیر، 4/147).

مطابق این حدیث، همسر خواهرعمر یعنی سعیدبن زید، در شمار معلمان قرآن قرار داشت. اما از برخی روایات به دست می آید كه در آن خانه خباب بن ارت حضور داشته و او سرگرم آموزش قرآن به خواهر عمر و همسر او بوده است.( ابن هشام، 1/366).

به این ترتیب، عده ای از اصحاب پیامبر(ص) قرآن را در مكه از رسول خدا(ص) فرا گرفتند و سپس خود به تعلیم آن پرداختند. از تعداد آنان آمار دقیقی در دست نیست.(سیوطی، 1/251: فی المشتهرین بالاقراء) اما از معلمان اولیه قرآن می توان از جعفربن ابی طالب، عبدالله بن مسعود، عبدالله بن ام مكتوم، مصعب بن عمیر و خباب بن ارت، سالم مولی ابی حذیفه یاد كرد.

جعفربن ابی طالب در سفر به حبشه، قرآن را در حضور نجاشی قرائت كرد و با این كار جواز حضور و اقامت مسلمانان را در این كشور به دست آورد.( ابن هشام، 1/361 و 362) عبدالله بن مسعود نخستین كسی است كه در مكه، قرآن را به شكل علنی به گوش مشركان رساند و به همین دلیل مورد تعرض آنان قرار گرفت.( ابن اثیر، 3/256) عبدالله بن ام مكتوم و مصعب بن عمیر، به عنوان طلایه داران هجرت مسلمانان به مدینه، به این شهر وارد شدند و به كار تعلیم قرآن و آموزش احكام به مردم مدینه پرداختند.( ابن هشام، 2/76)

طبق روایتی چون اوس و خزرج نتوانستند درباره تعیین امام جماعت به توافق برسند، مصعب امامت آنان را بر عهده گرفت(رامیار،228 به نقل از ابن هشام) .

این موضوع اولویت معلمان قرآن نسبت به دیگران در احراز مقام امامت نماز، نشان می دهد. مصعب در مدینه به مقری شهرت یافت( ابن هشام، 2/76).

منابع:

1. قرآن مجید، ترجمه محمد مهدی فولادوند. سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزش و پرورش، 1378 ه.ش.

2. ابن كثیر، اسماعیل، تفسیرالقرآن العظیم. بیروت. دارالمعرفة. 1409 ه.ش. ط3.

3. ابن هشام، محمد. السیرة النبویة. به تحقیق مصطفی سقا. بیروت. دارالقلم.

4. ابن اثیر، عزالدین، اسدالغابة فی معرفة الصحابه. تصحیح علی بن محمد جزری. بیروت. دارالفكر. 1409 ه.ق.

5. ابن ماجه قزوینی، محمد بن یزید. السنن. به تحقیق فؤاد عبدالباقی. بیروت. دارالكتب العلمیه.

6. بهبودی، محمد باقر، معانی القرآن، چاپ اسلامیه. 1372. ط2.

7. بخاری، محمدبن اسماعیل. الصحیح. تحقیق قاسم شماعی. بیروت. دارالقلم.1407ه.ق.

8. حرعاملی، محمدبن حسن. تفصیل وسائل الشیعة الی تحصیل مسائل الشریعه. تحقیق عبدالرحیم ربانی شیرازی. بی تا.

9. خوشنویس، جعفر، قرآن در روایات اسلامی. دارالتحفیظ. 1361 ه.ش.

10. دارمی، عبدالله بن عبدالرحمن، السنن، نشر استانبول، 1401 ه.ق.

11. ذهبی، محمدحسین، التفسیر و المسفرون، بیروت بی تا.

12.  رامیار، محمد، تاریخ قرآن، امیركبیر، 1362ه.ش. ط2.

13. زرقانی، عبدالعظیم، مناهل العرفان فی علوم القرآن، بیروت، دارالحیاء التراث العربی، بی تا.

14. سیوطی، جلال الدین، الاتقان فی علوم القرآن، به تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، افست قم، منشورات رضی، 1363ه.ش.

15. سجستانی، ابوداود، السنن، به تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، بیروت، داراحیاء التراث العبری، بی تا.

16. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان لعلوم القرآن، به تحقیق سید هاشم رسولی، بیروت، دارالمعرفة، 1408 ه.ق.

17. طباطبایی، محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسه اعلمی للمطبوعات، 1403 ه.ق.

18. عاملی، سید جعفر مرتضی، حقایق هامة حول القرآن الكریم، مؤسسه النشر الاسلامی، 1410 ه.ق.

19. عسكری، سیدمرتضی، القرآن الكریم و روایات المدرستین، شركة التوحید للنشر، 1415 ه.ق.

20. قشیری نیشابوری، محمدبن مسلم، صحیح مسلم، به تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی، بیروت دارالحیاء التراث العربی.

21. قاسمی، جمال الدین، قواعد التحدیث، بیروت، دارالكتب العلمیه، 1399 ه.ق.

22. كلینی، محمد بن یعقوب، الكافی، به تحقیق علی اكبرغفاری، دارالكتب الاسلامیه، 1365 . ط4.

23. معارف، مجید، پرسش و پاسخ هایی در شناخت تاریخ و علوم قرآن، كویر، 1376.

24. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار الجامعة لدراخبار الائمة اطهار، بیروت، مؤسسه الوفاء، 1403 ه.ق.

25. نسایی، احمدبن شعیب، السنن، بیروت، دارالكتب العلمیه، بی تا.

26. نووی، یحیی بن شرف الدینف التبیان فی آداب حملة القرآنف بیروتف دارالكتاب العربی، 1417.

27. نقی پور، ولی الله، پژوهشی پیرامون تدبر در قرآن، انتشارات اسوهف 1374. ط2.

منبع:

مجله رشد، آموزش قرآن، ش1

دكتر مجید معارف

دانشیار دانشكده الهیات دانشگاه تهران


- نظرات (0)

گرفتاري مؤمنان و آسايش كافران

بسيارى از كفار و مخالفان، زندگى مرفه و پر زرق و برقى دارند. قرآن كريم پيامبر و مسلمان ها را دل دارى مى دهد و امر به شكيبايى و صبر مى كند و مى گويد: اين ظواهر فريبنده، مانند شكوفه هايى هستند كه زود مى شكفند و پژمرده مى گردند و بر روى زمين مى ريزند و چند صباحى بيشتر پايدار نمى مانند.

زندگی، جهنم

«وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ»؛ زخرف (43)، آيه 33.؛ «و اگر نه آن بود كه (-(همه )-)مردم (-(در انكار خدا)-)، امتى واحد گردند، قطعاً براى خانه هاى آنان كه به (-(خداى )-) رحمان كفر مى ورزيدند، سقف ها و نردبان هايى از نقره كه بر آنها بالا روند، قرار مى داديم».
اين آيه در صدد بيان آن است كه مال و ثروت و مقامات مادى، ارزش ذاتى و پايدار ندارند و اگر مردم كم ظرفيت و دنياطلب، به سوى بى ايمانى و كفر متمايل نمى شدند، خداوند اين سرمايه ها را تنها نصيب اين گروه مى كرد؛ تا همگان بدانند كه مقياس ارزش و شخصيت انسان، اين امور نمى باشند.
در قرآن مجيد مى خوانيم: «وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجًا مِنْهُمْ زَهْرَه الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ»؛ طه (20)، آيه 131.؛ «هرگز چشم خود را به نعمت هاى مادى كه به گروه هايى از آنها داديم، ميفكن كه اينها شكوفه هاى زودگذر زندگى دنياست و براى آن است كه آنان را با آن بيازماييم و روزى پروردگارت، بهتر و پايدارتر است».
بديهى است كه بسيارى از كفار و مخالفان، زندگى مرفه و پر زرق و برقى دارند. قرآن كريم پيامبر و مسلمان ها را دل دارى مى دهد و امر به شكيبايى و صبر مى كند و مى گويد: اين ظواهر فريبنده، مانند شكوفه هايى هستند كه زود مى شكفند و پژمرده مى گردند و بر روى زمين مى ريزند و چند صباحى بيشتر پايدار نمى مانند. در واقع، آيات قرآن، در مقام بيان بى ارزشى متاع دنيا نسبت به آخرت است و بيان اين كه آن چه خداوند به پيامبر و مسلمان ها داده، بهتر و پايدارتر است كه عبارتند از: ايمان، اسلام، قرآن و آيات الهى و روزى هاى حلال و پاكيزه و نعمت هاى جاودان آخرت.
نكته ديگر آن است كه كفار در اين جا از زندگى ظاهرى بهره مند مى شوند و در آخرت، عاقبت بدى در انتظارشان است؛ ولى مؤمنين در اين جا گرچه به ظاهر، بهره مند نيستند، ولى در همين دنيا آزمايش شده، خالص مى شوند و عاقبت نيكى در انتظار آنهاست.
نكته بعدى آن است كه هدف قرآن در اين آيات، اين است كه معيار شخصيت انسان ها، ثروت و زينت نيست؛ گرچه اين امكانات مادى، بد نيستند؛ امّا مهم اين است كه به آنها به صورت يك ابزار نگاه شود؛ نه يك هدف متعالى و نهايى. بنابراين، نه بهره مند بودن گروهى از كفار و ظالمان از اين مواهب مادى، دليل بر شخصيت آنهاست و نه محروم بودن مؤمنان از آنها، دليل بدى مؤمنان است؛ بلكه استفاده از اين امور، در حد معقول و به صورت يك ابزار، ضررى به ايمان و تقواى انسان مى زند، اين، همان تفكر صحيح اسلامى و قرآنى است و در نتيجه، آسايش و آرامش واقعى، تنها در سايه ايمان است.
البته فقر و غنا هم در ميان مؤمنين و هم در ميان كفار وجود دارد و بهره مندى از ثروت ها و لذت هاى دنيوى، اختصاصى به كفار ندارد؛ گرچه افراد ثروتمند، فعلاً در ميان كفار بيشتر مى باشند؛ چون تمام هدف و تلاش آنها در راستاى جمع آورى ثروت و برخوردارى از لذايذ دنيوى است؛ ولى رنج و شادى دو قسم است؛ رنج و شادى روحى و جسمى كه اولى بسيار مهم تر است. گاهى انسان رنج جسمى دارد؛ ولى رنج روحى ندارد و تحمل آن برايش راحت است؛ ولى رنج روحى، تحملش دشوارتر است و رنج كفار، اغلب از نوع روحى است؛ چون عامل اساسى در رنج روحى، دورى و بُعد از خداست و آنان از خدا دورند و عامل امنيت روحى، قرب به خداست و اين عامل، در اختيار مؤمنين است. يونس (10)، آيه 62، 63و 65 ؛ بقره (2)، آيه 112 ؛ زمر (39)، آيه 61.
حال با توجه به مقدمه مذكور، علت پول دار بودن كفار و گنه كاران را مى توان در علت هاى ذيل جست و جو كرد:
1. بسيارى از امورى كه در نظر مردم، موجب راحتى هستند و ثروت و امكانات محسوب مى شوند، همان ها مجراى عذاب آخرت مى باشند؛ چنان كه آيه شريفه در مورد منافقان مى فرمايد: «فَلا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ إِنَّما يُرِيدُ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِها فِى اَلْحَياةِ اَلدُّنْيا»؛ توبه (9)، آيه 54..
در مورد كفار نيز آمده است كه جهنم، همين الان بر آنان احاطه دارد و آنان در يك شرايط روحى جهنمى به سر مى برند؛ «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ»؛ عنكبوت (29)، آيه 54.؛ «و حال آن كه جهنم، قطعاً بر كافران احاطه دارد»؛ حتى اگر از زندگى لذتى ببرند. حداكثر بهره مندى آنها از لذايذ، در همين دنياست و وقتى اين لذت ها را با لذايذ بهشتيان مقايسه كنيم، مى بينيم كه بسيار ناچيزند. حديد (57)، آيه 20 ؛ انعام (6)، آيه 32 ؛ عنكبوت (29)، آيه 64 ؛ لقمان (31)، آيه 24.

2. بسيارى از مشكلات، داراى اثر تربيتى و سازنده اى هستند و رفاه و تنعم بيش از حد، سستى و غفلت آور است؛ «كَلاَّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى »؛ علق (96)، آيه 6 و 7.؛ «و خداوند از آن جا كه آنها را به حال خود واگذار كرده، اسباب بيدارى و تنبهشان را فراهم نمى سازد».
3. برخى از تنگ دستى ها و مصايب، كفاره گناهانند كافى، ج 2، ص 446، ح 9 و10 ؛ بحارالانوار، ج 6، ص 160، ح 26. كه از باب لطف خداوند، در دنيا بر مؤمنان وارد مى شوند و كفار و گناه كاران از آن مصايب محرومند.
4. گاهى اوقات اينها براى مؤمن، امتحان الهى هستند؛ تا معلوم شود كه آيا همانند دوران فراوانى نعمت، باز هم ايمان خود را حفظ مى كند يا نه و در مقابل، براى كافران استدراج است؛ «سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ»؛ اعراف (7)، آيه 182 ؛ قلم (68)، آيه 44.؛ «به تدريج، از جايى كه نمى دانند، گريبانشان را خواهيم گرفت»؛ يعنى از باب مكر الهى به آنها نعمت مى دهد؛ ولى به يك باره آنان را گرفتار كرده، دچار عذاب و جهنمشان مى سازد.
5. از آن جا كه كافران بيشتر فعاليت خود را متوجه دنيا مى كنند، طبيعى است كه برداشت و بهره بيشترى داشته باشند؛ در حالى كه مؤمنان به دليل عبادت ها و مسئوليت هاى دينى، مانند جهاد و رعايت تقوا و معنويت گرايى، وقت كمترى براى دنيا مى گذارند.
6. از سوى ديگر، مؤمنان به جهت رعايت احكام الهى، دست يابى به مال را از هر طريقى، جايز نمى دانند؛ اما كافران، محدوديت شرعى ندارند و طبيعى است كه كافران از دارايى بيشترى برخوردار باشند.
در قرآن آمده است: «مَنْ كانَ يُريدُ الْعاجِلَه عَجَّلْنا لَهُ فيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُريدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاها مَذْمُومًا مَدْحُورًا. وَ مَنْ أَرادَ اْلآخِرَ وَ سَعى لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُورًا»؛ اسراء (17)، آيه 18 و 19.؛ «هر كس خواهان (-(دنياى )-) زودگذر است، به زودى هر كه را خواهيم، (-(نصيبى )-) از آن مى دهيم؛ آن گاه جهنم را كه در آن خوار و رانده، داخل خواهد شد، براى او مقرر مى داريم و هر كس خواهان آخرت است و نهايت كوشش را براى آن بكند و مؤمن باشد، آنانند كه تلاش آنها مورد حق شناسى واقع خواهد شد».
از اين آيه شريفه به خوبى استفاده مى شود كه هر كس در اين دنيا فعاليتى داشته باشد، بهره و برداشت خود را خواهد داشت و طبيعى است اگر كسى بيشتر فعاليت كند، برداشت بيشترى خواهد داشت.
7. از آن جا كه خداوند، هيچ تلاشى را بدون پاسخ نخواهد گذاشت، كافران را كه از پاداش بهشتى بهره اى ندارند، از زيورآلات دنيا به طور كامل بهره مند مى سازد. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها، كد: 24/500037)


- نظرات (0)

شرایط تحدی

خداوند انسانها را به هماورد طلبی و تحدی دعوت کرده است اما تحدی به قرآن شرایطی دارد.

تحدی قرآن
آیا ما نمی توانیم سوره ای مانند قرآن بیاوریم؟
مسلما پاسخ منفی است!! اما باید توجه کرد که برای هماوردطلبی شرایط خاصی بیان شده است. لذا باید ابتدا آن شرطها و لوازم را شناخت، بعد جمله ای مثل قرآن آورد. حال با بعضی از این شروط آشنا می شویم:

۱. قرآن در آیاتی که انسانها را به تحدی دعوت می کند می فرماید، مخلوقات، قادر به نوشتن چیزی مثل قرآن نیستند (بگو: «اگر انسانها و پريان (جن و انس) اتفاق كنند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد هر چند يكديگر را (در اين كار) كمك كنند)[1] پس با توجه به این آیه، مخلوقات باید با فکر و علم خود سوره ای مثل یکی از سوره های قرآن را بیاورند نه اینکه از آیات قرآن استفاده کنند و فقط الفاظ را تغییر دهند! مثلا عده ای در مقابل سوره كوثر گفته اند: انا اعطیناك الجواهر، فصلّ لربك و جاهر و لا تعتمد قول ساحر! مسلما این افراد با تقلید كامل از نظم و تركیب آیات قرآنی و تغییر برخی از الفاظ آن چنین تلقین می‎كنند كه با قرآن معارضه کرده اند ولی نمی توان این جملات را سوره ای مثل قرآن دانست زیرا کاملا مشخص است که این افراد از آیات خود قرآن استفاده کرده اند و فقط الفاظ را تغییر داده اند؛ پس این قابل قبول نیست؛ چون اگر از آیات قرآن استفاده کنیم اسم این کار، معارضه یا تحدی به قرآن نیست بلکه تقلید کردن از قرآن نام خواهد داشت!

۲. قرآن کتابی است که سعادت دنیا و آخرتِ انسانهایی که بدان عمل کنند را تضمین می کند (ماهِ رمضان، ماهى است كه قرآن، براى راهنمايى مردم، و نشانه‏ هاى هدايت، و فرق ميان حق و باطل، در آن نازل شده است)[2] پس هر کس بخواهد چیزی مثل قرآن بیاورد باید چیزی بیاورد که سعادت اخروی فرد نیز تضمین شود.

۳. قرآن یک اثر ادبی فوق العادۀ جهان عرب است. از این رو اعراب جاهلی ابتدا آن را شعر نامیدند و شعرای عرب سعی در رقابت با آن کردند ولی نتوانستند لذا آنرا جادو خواندند!(البته خداوند این توهم آنها را رد کرده و مورد نکوهش قرار داده و می فرماید: و قرآن، گفتار شاعر نيست...)[3] اکنون هم اگر کسی بخواهد مثل قرآن بیاورد باید جملاتی را نقل کند که به لحاظ ادبی حداقل کم نظیر باشد.

۴. سخنان قرآن، سخنان خداست. ( و شايسته هيچ انسانى نيست كه خدا با او سخن گويد، مگر از راه وحى يا از پشت حجاب، يا رسولى مى‏ فرستد و بفرمان او آنچه را بخواهد وحى مى‏ كند چرا كه او بلند مقام و حكيم است)[4] حال اگر کسی بخواهد مثل قرآن بیاورد باید هر چه می گوید از خود بگوید، نه اینکه از افراد دیگر یا از بحث های فلسفی و حقوقی روز استفاده کند.

۵. سخنان خدا در هر زمانی کاربرد دارد و البته قرآن هرگز به لحاظ علمی و کلامی قابل رد کردن نیست.( بگو: «خداوند، گواه ميان من و شماست و (بهترين دليل آن اين است كه) اين قرآن بر من وحى شده، تا شما و تمام كسانى را كه اين قرآن به آنها مى ‏رسد، بيم دهم)[5] پس هر کس بخواهد مثل قرآن بیاورد باید سخنانی منطقی و خلل ناپذیر بیاورد.

۶. قرآن به زبان «عربی» نازل شده است و گنجایش بالای زبان عربی خود باعث این شده است که کلام خدا در بهترین وجه به دست ما برسد. خداوند نیز بر «عربی» نازل کردن قرآن تأکید دارد(ولى اين (قرآن)، به زبان عربى آشكار است)[6] پس هر کس که بخواهد مثل قرآن بیاورد باید متنی عربی بیاورد.

پی نوشت:
[1].  سوره اسراء آیه 88 (قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيرا)
[2]. سوره بقره آیه 185 (شَهْرُ رَمَضانَ الَّذي أُنْزِلَ فيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقان...)
[3].  سوره حاقه، آیه 41 (وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِر...)
[4]. سوره شوری، آیه 51 (وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكيمٌ )
[5]. سوره انعام، آیه 19 (قُلِ اللَّهُ شَهيدٌ بَيْني‏ وَ بَيْنَكُمْ وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغ...)
[6]. سوره نحل، آیه 103 (وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبين)


- نظرات (0)

برطرف شدن هر غم و اندوهی با ذکر یونسیّه

رفع گرفتاری

خیلی از اوقات شده است که با عزیزی مواجهه می شویم که غصه دار است، مشکل دارد، گره به کارش افتاده است و ما از این اتفاق برایش خیلی ناراحت می شویم و در صدد حل مشکلش بر می آییم ... خیلی هم تلاش می کنیم اما گویی حل مشکل به دستان ما نیست و نیروی قوی تری را برای این امر می خواهد، چرا که گره و غم و اندوه شدید تر از آن است که امثال من بتوانند آن را باز کنند. در ای شرایط توصیه های معنوی برای این عزیزان می تواند سنگ صبور خوب و قرص آرام بخش قوی باشد.

در ادامه به بیان یک راهکار و ذکری که می تواند دوای بسیاری از دردها،غم ها و گرفتاری ها باشد می پردازیم.

وقتی هم که خدای سبحان ذکر یونس(علیه السلام) را نقل می‌کند، می‌بیینم در حدّ یک تسبیح است، دیگر درخواستی در ذکر او نیست، عرض نکرد «خدایا مرا نجات بده!»، عرض کرد: ﴿لاَّ إِلهَ إِلاَّ أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّى کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ﴾ ، این ذکر او را از خطر نجات داد.

آیه 152 سوره بقره در بیان ذکر می فرماید: (فَاذْکُرُونِى أَذْکُرْکُمْ وَاشْکُرُوا لِى وَلاَ تَکْفُرُونِ﴾. در حقیقت این آیه ارزشمند قرآن کریم در مقام بیان شاهدی از قرآن کریم است که اگر کسی به یاد خدا بود، خدا هم به یاد او است.

چگونه خداوند به یاد کسی می باشد؟

یاد خدا در دل بالاترین مصداق ذکر است: نام خدا بر لب و یاد خدا در دل از مصادیق ذکرند، منتها شهود قلبی از کامل‌ترین مصادیق ذکر به شمار می‌رود؛ همان مشاهده حضور خداوند یاد خداوند است. پاداش آن یاد خدا این است که سوء و فحشا از او زدوده شد. یاد خدا باعث می‌شود که خدا به یاد انسان خواهد بود. خدا اگر به یاد انسان شد، معصیت به سراغ انسان نخواهد آمد، لذا خدای سبحان فرمود: ما سوء و فحشا و گناه را از او باز داشتیم و نگذاشتیم به سراغ او برود، معصیت که دشمن انسان است به سراغ کسی که متذکر خدا و حق باشد نمی ‌رود.

یاد خدا انسان را از خطرات نجات می دهد

نجات از خطرات و بلایا از آثار یاد خدا می باشد. در سوره مبارکه صافات اثر دیگری که برای یاد خدا ذکر می‌کند این است که انسان را از خطر می‌ رهاند، آیه 143 و 144 فرمود: ﴿فَلَو لاَ أَنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ ٭ لَلَبِثَ فِى بَطْنِهِ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ﴾؛ اگر صاحب حوت (این ذالنون (علیه السلام)) اگر یونس (علیه السلام) جزء مسبحین نبود، در بطن ماهی الی یوم القیامه می ‌ماند. این خطر را خدا از او دور داشت. 

چون او اهل تسبیح بود از این خطر نجات پیدا کرد، وقتی هم که خدای سبحان ذکر یونس (علیه السلام) را نقل می‌کند، می‌بیینم در حدّ یک تسبیح است، دیگر درخواستی در ذکر او نیست، عرض نکرد «خدایا مرا نجات بده!»، عرض کرد: ﴿لاَّ إِلهَ إِلاَّ أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّى کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ﴾ ، این ذکر او را از خطر نجات داد.

هر خطر و غم و اندوهی با این ذکر برطرف می شود

﴿وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ فَنَادَی فِى الظُّلُمَاتِ أَن لاَّ إِلهَ إِلاَّ أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّى کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ﴾، آنگاه فرمود: ﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ﴾ ، برای اینکه تثبیت کند این مسئله کلی است و اختصاصی به أنبیا ندارد، منتها مرحله بالایش برای أنبیا است وگرنه مراحل وسطی و نازله‌اش نصیب دیگران هم می‌شود، در ذیل آیه اصل کلی را ارائه داد و فرمود: ﴿وَکَذلِکَ نُنْجِى الْمُؤْمِنِینَ﴾ یعنی اگر انسان غمگینی به ذکر یونسی سرگرم باشد، قبل از اینکه از ما چیزی بخواهد ما غمش را برطرف می‌کنیم. آنها هم که اهل راه هستند این ذکر یونسی را مجرَّب می‌دانند، می‌گویند: ﴿لاَّ إِلهَ إِلاَّ أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّى کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ﴾ ، حالا یا 400 بار است در روز یا کمتر، بیشتر، یا در حال سجده است یا غیر سجده اگر در حال سجده باشد اثرش بیشتر است، هرچه بیشتر بهتر ولی این اصل را قرآن کریم به ما ارائه داد و فرمود: این مخصوص یونس نیست، مخصوص دریا هم نیست، مخصوص کام ماهی هم نیست، هر خطری باشد، ما او را از غم نجات می‌دهیم: ﴿وَکَذلِکَ نُنْجِى الْمُؤْمِنِینَ﴾ یعنی اگر مؤمنی با ذکر یونسی با خدا در ارتباط بود، از اندوه نجات پیدا می‌کند.

این ذکر یونسی را مجرَّب می‌دانند، می‌گویند: ﴿لاَّ إِلهَ إِلاَّ أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّى کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ﴾ ، حالا یا 400 بار است در روز یا کمتر، بیشتر، یا در حال سجده است یا غیر سجده اگر در حال سجده باشد اثرش بیشتر است، هرچه بیشتر بهتر ولی این اصل را قرآن کریم به ما ارائه داد و فرمود: این مخصوص یونس نیست، مخصوص دریا هم نیست، مخصوص کام ماهی هم نیست، هر خطری باشد، ما او را از غم نجات می‌دهیم: ﴿وَکَذلِکَ نُنْجِى الْمُؤْمِنِینَ﴾ یعنی اگر مؤمنی با ذکر یونسی با خدا در ارتباط بود، از اندوه نجات پیدا می‌کند.

چنانچه در روایتی امام صادق علیه السلام فرمودند: تعجب می کنم از چهار کس که چهار نوع گرفتاری دارند چگونه به این چهار چیز پناه نمی برند. از جمله اینها فرمودند : تعجب می کنم از کسی که دچار غم و اندوه شده است اما به این سخن پناه نمی برد، زیرا که حق تعالی در دنباله آن فرموده: "و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المؤمنین " یعنی ما او را " حضرت یونس را به سبب این سخن " از غم و اندوه نجات دادیم و اینگونه ما مؤمنان را نجات می بخشیم.(الخصال، مرحوم صدوق، ص 218)

در حقیقت در این ذکر هم انسان اقرار می ‌کند که الهی جز او نیست که بتواند چاره‌ ساز باشد – هم اذعان دارد که حق تعالی منزه (سبحان) است و از او بد و شر صادر نمی‌گردد، پس گرفتاری ‌ها از کرده‌ی خودمان است – هم امیدوار می‌شود که به رغم نادانی‌ها، جهالت‌ها و گناهان، اگر رو به خدا کرد و از او خواست، او کریمانه استجابت کرده و نجاتش می‌دهد. همین فهم و باور، خودش باز شدن چشم برزخی است.


منابع:

ذکر یونسیه (علیه السلام) که انسان را از اندوه نجات می ‌دهد؛ بیانات آیت الله جوادی آملی به نقل از سایت مهر نیوز؛ 1392/06/19

می‌گویند ذکر یونسیه فقط با اجازه استاد جایز است و برای باز شدن چشم برزخی است! حال چگونه به چنین اساتیدی دسترسی یابیم و آنها از که اجازه گرفته‌اند؟؛ سایت ایکس شبهه

چهار پناهگاه قرآنی؛ مجله بشارت، آذر و دی 1386، شماره62


- نظرات (0)

اخراج ادم ازبهشت

اخراج از بهشت

خبرگزاری فارس- گروه فعالیت‌های قرآنی: خداوند پس از سکونت آدم و حوا در بهشت به آنان اجازه داد از میوه هر درختی که در باغ بود استفاده کنند و فقط آن‌ دو را از نزدیک شدن به یک درخت معین منع و از خطر وسوسه‌های شیطان آگاه کرد.

خدا به آدم و حوا هشدار داد که اگر از میوه آن درخت بخورند به خودشان ستم کرده‌اند. آدم و حوا با وسوسه شیطان، میوه درخت ممنوع را خوردند و دستور خروج آن‌ها از بهشت به زمین صادر شد.

شجره ممنوعه یا درخت ممنوع، همان درختی است که حضرت آدم و حوا با وسوسه شیطان میوه آن را خوردند. داستان میوه ممنوع در قرآن چندین مرتبه (سوره‌های بقره (آیه 35-38)، اعراف (آیه 19-23) و طه (آیه 120-122)) آمده و تورات نیز با روایتی متفاوت به این ماجرا پرداخته است.

درباره ماهیت درخت ممنوع چند دیدگاه وجود دارد در قرآن به حسد و در تورات علم معنا شده است.

در ادامه موضوع «شجره ممنوعه» که آیت الله مکارم شیرازی در جلد 6 تفسیر نمونه آورده است، تقدیم می‌شود.

در «تورات» تحریف یافته که امروز مورد قبول همه مسیحیان دنیا و یهود است، شجره ممنوعه به عنوان «شجره علم و دانش و شجره حیات و زندگى» معرفى شده است.

تورات مى‌فرماید: آدم قبل از آن که از شجره علم و دانش بخورد علم و دانشى نداشت و حتى برهنگى خود را تشخیص نمى‌داد و هنگامى که از آن خورد و به معنى واقعى، آدم(علیه السلام) گردید، از بهشت رانده شد، از ترس اینکه مبادا از درخت حیات و زندگى نیز بخورد و همچون خدایان! حیات جاویدان پیدا کند!

و این از روشن‌ترین قرائنى است که گواهى مى‌دهد، «تورات» فعلى کتاب آسمانى نیست بلکه ساخته مغز بشر کم اطلاعى است که علم و دانش را براى آدم عیب مى‌پندارد و آدم را به گناه علم و دانش، مستحق رانده شدن از بهشت خدا مى‌شمرد، گویا بهشت جاى افراد فهمیده نبود! 

 در 6 مورد از قرآن مجید به «شجره ممنوعه» اشاره شده است، بدون اینکه درباره کیفیت و یا نام آن سخنى به میان آید، ولى در منابع اسلامى دو نوع تفسیر براى آن آمده است:

یکى تفسیر «مادى» که طبق معروف در روایات، «گندم» بوده است. باید توجه داشت که عرب «شجرة» را تنها به درخت اطلاق نمى‌کند، بلکه به بوته‌هاى گیاهان نیز شجره مى‌گوید، لذا در قرآن مجید به بوته «کدو» شجره اطلاق شده است، مى‌فرماید: «وَ أَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطِین».

و دیگرى تفسیر «معنوى» که در روایات از آن تعبیر به «شجره حسد» شده است زیرا طبق این روایات، آدم(علیه السلام) پس از ملاحظه مقام و موقعیت خود چنین تصور کرد که مقامى بالاتر از مقام او وجود نخواهد داشت، ولى خداوند او را به مقام جمعى از اولیاء از فرزندان او (پیامبر اسلام و خاندانش) آشنا ساخت، در او حالتى شبیه به حسد پیدا شد و همین شجره ممنوعه بود که آدم مأمور بود به آن نزدیک نشود.

در حقیقت طبق این روایات، آدم(علیه السلام) از دو درخت تناول کرد که: 

یکى از مقام او پائین‌تر بود و او را به سوى جهان ماده مى‌کشید و آن گندم بود و دیگرى درخت معنوى مقام جمعى از اولیاء خدا بود که از مقام و موقعیت او بالاتر قرار داشت و چون از دو جنبه از حدّ خود تجاوز کرد به آن سرنوشت گرفتار شد.

اما باید توجه داشت این حسد از نوع حسد حرام نبوده و تنها یک احساس نفسانى بوده است، بى آنکه کمترین گامى بر طبق آن بردارد.

و با توجه به اینکه آیات قرآن داراى معانى مختلفى است، مانعى ندارد که هر دو معنى از آیه اراده شود.

اتفاقاً کلمه «شجرة» در قرآن مجید در هر دو معنى به کار رفته است، گاهى در معنى درختان معمولى و مادى مثل «وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَیْناءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ»(مؤمنون/ 20) که اشاره به درخت زیتون است 

و گاهى در شجره معنوى به کار رفته مانند «وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ»(اسراء/ 60) که منظور از آن، جمعى از مشرکان یا یهود و یا اقوام طاغى دیگر همانند «بنى‌امیه» است.

البته مفسران احتمالات متعدد دیگرى درباره «شجره ممنوعه» داده‌اند، ولى آنچه گفتیم از همه روشن‌تر است.

اما نکته‌اى که در اینجا باید یادآور شد این است که در «تورات» تحریف یافته که امروز مورد قبول همه مسیحیان دنیا و یهود است، شجره ممنوعه به عنوان «شجره علم و دانش و شجره حیات و زندگى» معرفى شده است.

تورات مى‌فرماید: آدم قبل از آن که از شجره علم و دانش بخورد علم و دانشى نداشت و حتى برهنگى خود را تشخیص نمى‌داد و هنگامى که از آن خورد و به معنى واقعى، آدم(علیه السلام) گردید، از بهشت رانده شد، از ترس اینکه مبادا از درخت حیات و زندگى نیز بخورد و همچون خدایان! حیات جاویدان پیدا کند!

در حقیقت طبق روایات، آدم(علیه السلام) از دو درخت تناول کرد که: 

یکى از مقام او پائین‌تر بود و او را به سوى جهان ماده مى‌کشید و آن گندم بود و دیگرى درخت معنوى مقام جمعى از اولیاء خدا بود که از مقام و موقعیت او بالاتر قرار داشت و چون از دو جنبه از حدّ خود تجاوز کرد به آن سرنوشت گرفتار شد.

اما باید توجه داشت این حسد از نوع حسد حرام نبوده و تنها یک احساس نفسانى بوده است، بى آنکه کمترین گامى بر طبق آن بردارد.

و با توجه به اینکه آیات قرآن داراى معانى مختلفى است، مانعى ندارد که هر دو معنى از آیه اراده شود.

و این از روشن‌ترین قرائنى است که گواهى مى‌دهد، «تورات» فعلى کتاب آسمانى نیست بلکه ساخته مغز بشر کم اطلاعى است که علم و دانش را براى آدم عیب مى‌پندارد و آدم را به گناه علم و دانش، مستحق رانده شدن از بهشت خدا مى‌شمرد، گویا بهشت جاى افراد فهمیده نبود! 

جالب این که دکتر «ویلیام میلر» که او را به عنوان «مفسر برجسته و تواناى انجیل» (و به طور کلى عهدین) به شمار مى‌آورند، در کتاب خود تحت عنوان «مسیحیت چیست؟» چنین مى‌نویسد: شیطان به صورت مار داخل باغ شد و حوا را راضى کرد که از میوه آن درخت بخورد، سپس حوا آن را به آدم داد و آدم هم از آن میوه خورد، این عمل والدین اولیه ما، تنها یک اشتباه معمولى، و یا خطایی از راه بى‌فکرى نبود، بلکه عصیان عمدى بر ضد خالق بود. به عبارت دیگر آنها مى‌خواستند، خدا شوند، آنها مایل نبودند مطیع اراده خدا گردند، بلکه مى‌خواستند، امیال خود را انجام دهند، نتیجه چه شد؟ خدا آنها را به شدت سرزنش نمود و از باغ بیرون راند تا در جهان پر درد و رنج، زندگى کنند.

این مفسر «تورات و انجیل» در حقیقت، خواسته است شجره ممنوعه تورات را توجیه کند، ولى بالاترین گناه یعنى ضدیت و جنگ با خدا را به آدم نسبت داده است.


- نظرات (0)

افسانه یا واقعیت

حضرت نوح

بشر در طول زندگی پر اُفت و خیز خود با پدیده دین، مواجه بوده است. چیزی که نوید سعادت ابدی، در پرتو ایمان به مبدءی نامتناهی را در سرلوحه خود قرار داده است. اما همگان در مواجهه با آن برخوردی یگانه نداشتند. برخی پیام انبیا را مطابق با فطرت و عقل بی ‌آلایش خود یافته، به آن معتقد گردیدند و بعضی دیگر راه عناد در پیش گرفته چشم و گوش حقیقت-بین خود را بستند و نه تنها خود گمراه شدند که به گمراه ‌سازی دیگران نیز همت گماردند. قوم نوح طبق آنچه از قرآن استفاده می‌شود، راه عناد در پیش گرفته، جز عده کمی موعظه‌‌های چند صد ساله نوح را نشنیدند و هم گمراه شدند و هم گمراه ساختند. پس سزاوار عقوبت الهی گشته، به طوفانی سهمگین گرفتار شدند. برخی از متون دینی همچون تورات و قرآن، به فراخور حال، سرگذشت عده‌های از اقوام پیشین از جمله قوم نوح را نقل نموده ‌اند تا موعظ‌ه ‌ای باشد برای مومنان. آنچه دغدغه تاریخ ‌پژوهان و برخی از روشنفکران امروزی را بر انگیخته وجاهت سندی این متون در نقل سرگذشت‌‌های تاریخی است. نویسنده مقاله «طوفان نوح، بیشتر شوخی تا جدی» با ادبیاتی توهین ‌آمیز سعی دارد با بررسی داستان طوفان نوح -که هم در تورات و هم قرآن آمده است- این کتب دینی را افسانه ‌پرداز معرفی نماید. در این نوشتار به بررسی شبهاتی که در مقاله مزبور آمده می‌پردازیم .

داستان نوح در تورات

در منابع یهود(تورات کنونی) بحث مشروحی پیرامون زندگی نوح آمده که از جهات زیادی با قرآن متفاوت است و طبق عقیده مسلمانان از نشانه‌‌های تحریف تورات می‌باشد.[1] بسیاری از خصوصیاتی که برای کشتی نوح بیان شده، یا برخی از ماجرا‌‌های بعد از طوفان که در تورات نقل شده، در قرآن نیامده است.[2] به طور کلی طبق آنچه در سِفر تکوین تورات می‌خوانیم، نوح پیامبری از پیامبران خدا بود که 950 سال عمر نمود. پس از آنکه قومش از پیروی او سر باز زدند، مورد غضب الهی قرار گرفته مقرر گشت بر اثر طوفانی سهمگین نابود گردند و نوح به امر خداوند مامور گشت تا برای نجات خود و همراهان کشتی بسازد. کشتی‌ای از چوب کوفر با حجره‌‌های فراوان و طول 300، عرض 50 و ارتفاع 30 ذراع. از تمامی بشر، حیوانات پاک و ناپاک، تمامی جنبندگان، مرغان، بهایم و حشرات به صورت جفت ‌جفت در آن حضور یافتند و هر گونه آذوقه مورد نیاز در آن مهیا گردید. آنگاه عذاب الهی آغاز شد و چهار روز و شب باران بارید. تمام اجساد صاحب تحرک و همه حشراتی که بر زمین می‌جنبیدند با تمامی انسان‌‌های روی زمین زیر آب فرو رفته و مردند بجز نوح و اهل و عیالش همه چیز محو شد. خدا پس از طوفان به نوح گفت از کشتی بیرون‌آی و همه جنبندگان را نیز بیرون آور تا در زمین منتشر شوند. خدا، نوح و پسرانش را برکت داده گفت: بارور شوید و زمین را پر کنید.[3]

خداوند نوح را با شریعت و کتاب آسمانی بسویشان فرستاد تا به توحید دعوت کند و مساوات را برقرار و بت ‌پرستی را ریشه ‌کن سازد. او نیز در مدت 950 سال، شبانه ‌روز و در آشکار و نهان، قومش را بسوی ایمان به خدا و آیاتش راه نمود اما جز عناد و گریختن از حق چیزی حاصل نشد و جز عده کمی به او ایمان نیاوردند

داستان نوح در قرآن

از آنجا که قرآن کتاب هدایت است نه کتاب تاریخ، تمام جزئیات تاریخی قصه نوح در آن ذکر نشده است،[4] با این حال در 29 سوره و 43 آیه قرآن از وی صریحا نام برده شده[5] و با اوصافی والا از او یاد گردیده است.[6] طبق آنچه از قرآن استفاده می‌شود، نوح نخستین پیامبر صاحب کتاب و شریعت و اولین رسولی است که خداوند، قصه ‌اش را به تفصیل در قرآن بیان می‌کند[7]. نوح، اول کسی است که علاوه بر طریق وحی با منطق عقل و طریق احتجاج با قوم خود سخن گفت. [8] طبق بیان قرآن، مردم بعد از حضرت آدم (ع) امت یگانه ‌ای بودند که طبق فطرت انسانی با ایمان به خدا زندگی می‌کردند تا اینکه روح کبر و برتری ‌جویی به تدریج در آنها شکل گرفت و اِعراض از دین توحیدی و سنت عدل اجتماعی و روی آوردن به عبادت بت ‌ها در زمین شایع شد. آنگاه خداوند نوح را با شریعت و کتاب آسمانی بسویشان فرستاد تا به توحید دعوت کند و مساوات را برقرار و بت ‌پرستی را ریشه ‌کن سازد. او نیز در مدت 950 سال، شبانه ‌روز و در آشکار و نهان، قومش را بسوی ایمان به خدا و آیاتش راه نمود اما جز عناد و گریختن از حق چیزی حاصل نشد و جز عده کمی به او ایمان نیاوردند. سرانجام خدا به او وحی کرد که دیگر کسی ایمان نمی ‌آورد، پس زیر نظر ما و به اشاره ما کشتی بساز. در مدت ساخت کشتی نیز از آزار قومش در امان نبود. کشتی ساخته شد و نشانه‌‌های عذاب آشکار گشت. خدا به او وحی فرمود از هر حیوان دو زوج و خود و اهل مومن و تابعین ‌اش را سوار کند. آنگاه که کشتی مملو از نفرات و همه وسایل شد، به فرمان خداوند آب-ها از آسمان و زمین جاری گشت و همه کافران در امواج کوه ‌پیکر، غرق شدند. پس از نابودی تمام ظالمین خداوند به زمین فرمود آب خود را فرو بر و به آسمان فرمود باز ایست. آب فرو شد و کار پایان یافت و کشتی نوح بر کوه «جودی»[9] قرار گرفت و خداوند به نوح و همراهانش نوید سلامتی و برکت در زندگی داد. [10]

حضرت نوح علیه السلام
چند نکته

قبل از پرداختن به نقد مقاله، بیان چند مطلب ضروری است:

1. بدون شک هر انسان آزاد ‌اندیش و حقیقت ‌جو می‌پذیرد که عقل و اندیشه، ابزاری قدرتمند در اختیار انسان برای کشف حقایق است اما باید توجه داشت که نه هر موضوعی قابل کاوش عقلانی است و نه هر سخنی برخاسته از خردورزی. عرصه اندیشه، همچون بسیاری دیگر از ابزار معرفتی، محدوده خاص خود را می‌طلبد و آنجا که موضوعی غیر عقلانی در بعضی از ابعادش قابل سنجش عقلانی بود، بایست از جزئی ‌نگری برحذر بود و تمامی مقدمات عقلایی در نظر گرفته شود.

2. در خصوص مباحث تاریخی توجه به دو امر ضروریست: یکی اَسناد اثبات ‌گر رویداد تاریخی و دیگری هدف از اثبات یا نقل آن. برای کشف صحت مساله ‌ای تاریخی می‌توان از راه‌‌های مختلفی بهره جست. مراجعه به کتب تخصصی تاریخ، مطالعه انکشافات باستانی و امثال این امور. اما نباید پنداشت که اَسناد حوادث تاریخی منحصر در مآخذ علمی و تجربی است. دین که قدمتی به درازای عمر بشر دارد در مراحل مختلف به فراخور حال، سرگذشت پیشینیان در مواجهه با دین و انبیای الهی را به عنوان موعظه ‌ای برای آیندگان نقل کرده است. سوالی که اینجا طرح می‌شود این است که آیا مدارک دینی صلاحیت اثبات یا رد پدیده تاریخی را دارایند یا خیر؟ به نظر می‌رسد قبل از پاسخ گفتن به این سوال بایست بررسی کنیم که معیار پذیرش نقل‌های تاریخ ‌نگاران و قابل استناد بودن آنها چیست؟ بدون شک حضور روایت ‌گر تاریخ یا کسانی که مورد اعتماد او بوده ‌اند در طول حادثه و راستگویی در نقل، امری اساسی در قابل پذیرش بودن آن است. حال اگر روایتگر تاریخ، خود هم سازنده تاریخ باشد و هم ناقل آن، جای هیچ تردیدی نیست که این نقل، استحکامی فزون ‌تر خواهد یافت. به اعتقاد ما خداوند جهانیان، هم سازنده تاریخ و هم اگر در مستندی دینی، نقلی تاریخی ارائه دهد ناقل حقیقت ‌گوی تاریخ می‌باشد. البته این در صورتی است که ثابت شود منبع دینی بی کم و کاست از ناحیه خداوند یا ولی معصوم اوست، همانطور که به اعتقاد ما، قرآن و روایات پیامبر اسلام(ص) و امامان معصوم(ع) چنین است. بنابراین می‌توان اَسناد و مدارک دین حق را بعنوان منابع رویداد تاریخی قلمداد نمود. البته از آنجا که هدف اصلی دین از روایت سرگذشت‌ها هدایت ‌گری است، نباید توقع داشت اهدافی که در کتب تاریخی دنبال شده -به گونه ‌ای که تمامی جزئیات مورد توجه قرار می‌گیرد- در دین نیز چنین باشد.

3. مطلب دیگر اینکه قبل از هر گونه قضاوت در خصوص محتوای دین لازم و ضروری است موضع خود در مباحث اصولی دین را مشخص کنیم. بدون شک، درک و پذیرش مباحث زیربنایی دین تاثیر بسزایی در تبیین و توجیه آموزه‌‌های درون ‌دینی دارد. بر این اساس چنانچه در گفتمان جهانبینی اسلامی، قرآن را کلام خدا و معجز‌ه ‌ای جاوید بر رسالت پیامبر اسلام دانستیم، دیگر نگاهی حقارت ‌آمیز به محتوای آن نخواهیم داشت.

اینها از خبر‌های غیب است که به تو وحی می‌کنیم پیش از این نه تو آن را می‌دانستی ونه قوم تو، پس صبوری کن که عاقبت نیک از آن پرهیزکاران است

پس از ذکر مقدمات، اینک به نقد و بررسی مقاله مزبور می‌پردازیم.

طوفان نوح، افسانه یا واقعیت

شبهه: طوفان نوح بر پایه افسانه ‌ای از ادبیات بابلی استوار است که مدت ‌ها پیش از پیدایش تورات و قرآن وجود داشته و به تدریج وارد ادبیات و کتاب مقدس یهود و از آنجا به قرآن منتقل شده است.

پاسخ: در فرهنگ، ادبیات و کتیبه‌‌های امت‌‌های گذشته می‌توان آثاری از داستان طوفانی عظیم را مشاهده نمود که بعضی مطابق با نقل تورات است و بعضی مخالف با آن. از این جمله می‌توان به اخبار کلدانیان -همان قومی که حادثه نوح در سرزمین شان رخ داده- الواحی از آجر که با حروف میخی متعلق به دوره آشوربانیپال -حدود 660 سال قبل از تولد مسیح- یافت شده، نقل قدمای یونان، قدمای ایرانیان، قدمای هند و کتاب اوستا-کتاب مقدس مجوسیان- [11] اشاره نمود. [12]بررسی اینکه آیا داستان طوفان در این کتیبه‌ها و فرهنگ‌ها نمود افسانه ‌ای است غیر واقعی یا گزارشی است تاریخی هر چند آمیخته با خرافات را به عهده تاریخ ‌پژوهان می‌گذاریم و در این موضوع تنها به این نکته اشاره می‌کنیم که بر خلاف آنچه از مقاله مزبور استفاده می‌شود، صرف نقل داستان در کتیبه‌‌های متقدم بر تورات نمی ‌تواند دلیل بر افسانه ‌بودن اصل ماجرا -هر چند آمیخته با خرافات- باشد و اثبات افسانه ‌گون بودن آن در آثار ذکر شده، مبتنی بر ارائه نمودن دلیلی قابل قبول است. در هر حال از نقطه ‌نظر دین ‌پژوهانه، داستان طوفان نوح آنگونه که در تورات آمده، علی ‌رغم اینکه در مواضعی با نقل قرآنی متفاوت است، ولی در اصل وقوع و برخی ویژگی ‌ها با قرآن هم ‌داستان می‌باشد و از آنجا که نقل قرآنی همانگونه که گذشت به عنوان سندی تاریخی قابل استناد است، پس داستان نوح -آنگونه که در قرآن آمده- امری واقعی است. قرآن چه زیبا در میانه نقل سرگذشت نوح در سوره هود به این حقیقت اشاره نموده می‌فرماید:

ام یقولون افتراه قل ان افتریته فَعَلیّ اجرامی و انا بریء مما تجرمون

آیا [درباره قرآن] می‌گویند آن را خود بافته است، بگو اگر آن را بافته باشم گناهم بر عهده من است و من از گناهی که شما می‌کنید بیزارم[13]

 

و نیز می‌فرماید:

تلک من انباءالغیب نوحیها الیک ما کنت تعلمها انت و لا قومک من قبل هذا فاصبر ان العاقبه للمتقین

اینها از خبر‌های غیب است که به تو وحی می‌کنیم پیش از این نه تو آن را می‌دانستی ونه قوم تو، پس صبوری کن که عاقبت نیک از آن پرهیزکاران است[14]

 

از این آیه اخیر استفاده می‌شود بیان داستان انبیا به صورت واقعی و خالی از هر گونه خرافه و تحریف، تنها از طریق وحی آسمانی ممکن است. در غیر این صورت کتب تاریخی پیشینیان، آن قدر با اسطوره‌ها و افسانه‌ها آمیخته شده که شناخت حق از باطل را ناممکن ساخته و هر چه بیشتر به عقب بازگردیم مشکل فزونتر می‌شود. [15]

 

كشتی حضرت نوح

طوفان نوح، طوفانی عالمگیر

شبهه: اگر عالم زیر آب فرو رفته بود، لاجرم اثر مشخص و روشنی مشاهده می‌کردیم. بعلاوه اَسناد زمین ‌شناسی برای چنین واقعه ‌ای وجود ندارد. اساسا چگونه ممکن است با باریدن مدت کوتاهی باران تمام سطح زمین با آب پوشانده شود؟

پاسخ: در میان مفسران قرآن، درباره عالمگیر بودن طوفان نوح اختلاف دیدگاه وجود دارد. بعضی بر این عقیده ‌اند که طوفان نوح منحصرا در منطقه ‌ای که وی و قومش در آن ساکن بوده ‌اند اتفاق افتاده است و شواهدی را نیز بر این ادعا بیان داشته اند.[16]طبق این برداشت، شبهه مذکور و بسیاری از اشکالات بعدی برطرف می‌شود. عد‌ه ‌ای دیگر بر این عقیده ‌اند که مستفاد از آیات قرآن، عالمگیر بودن طوفان نوح است. [17] در کنار استناد این گروه به ظهور بسیاری از آیات قرآنی، برخی از ایشان به دو شاهد عمده استناد جسته ‌اند: یکی جهانی بودن نبوت حضرت نوح و دیگری فرمان خداوند به نوح مبنی بر گزینش و سوار نمودن جفت از حیوانات مختلف. در توضیح شاهد اول گفته می‌شود اکثر مسلمانان قائل به عالمگیر بودن رسالت نوح هستند. [18]در این صورت بدون شک می‌توان گفت عذاب موعود او نیز عالمگیر بوده است. درباره شاهد دوم نیز گفته شده است اینکه طبق نقل قرآن به نوح امر شد تا از هر نوع حیوان زوجی را سوار بر کشتی سازد، اگر طوفان منحصر به منطقه ‌ای از مناطق زمین می‌بود، امری بی ‌فایده ‌بود؛ چرا که دیگر نیازی به تحمل این همه مشقت در ساخت کشتی‌ای با آن عظمت و جمع ‌آوری و سوار نمودن آن همه حیوان و تهیه آذوقه ‌شان نمی ‌بود.[19]بنابر این به تأویل ‌بردن آیاتی که ظاهر در عمومیت طوفان است، تقیید کلام وحی، بدون وجود دلیلی محکم است.[20]بعلاوه بحث‌‌های ژئولوژی(زمین-شناسی) هیچ منافاتی با بروز طوفانی آنچنان سهمگین ندارد. به طوری که می‌توان ادعا نمود بخشی از نتایج بدست آمده از کاوش‌های زمین ‌شناسان در خصوص فراگیر بودن آب بر روی زمین مربوط به ماجرای طوفان نوح می‌باشد.[21] بعید دانستن فراگیر شدن آب در کل زمین نیز برخاسته از محدود دانستن قدرت پروردگار و عدم درکی صحیح از او و صفاتش است. آیا محال است که آسمان و زمین کاری که به اذن پروردگار تدریجاً و در طی سالیان متمادی انجام داده ‌اند را به اذن همو، در مدتی محدود انجام دهند. چه محالی پیش می‌آید اگر آسمان قطراتی ده‌ها برابر بزرگتر از حد طبیعی با سرعتی بسیار فزونتر از حد معمول ببارد و زمین آب‌های درونش را با سرعتی بسیار زیادتر از آنچه در ذهن ما بگنجد بر سطح زمین جاری سازد و همگی این امور به قدرت خالق زمین و آسمان انجام پذیرد؟

پس نجات دادیم او[نوح] و کشتی ‌نشینان را و آن[کشتی] را نشانه و آیتی برای جهانیان ساختیم

کشتی نوح و مسافرانش

شبهه: اینکه کشتی‌ای بدون بهره ‌گیری از علوم مهندسی پیشرفته امروزی ساخته شود که توان حمل آن همه انسان و حیوان و مواد غذایی را داشته باشد ‌، امری غیر ممکن است. تهیه مواد غذایی مورد نیاز آن همه جاندار قبل و بعد از طوفان ناممکن است. حفظ نسل حیوانات با نگهداری یکجفت از هر نوع غیر قابل قبول است. پوشش گیاهی امروزی با فرض تحقق چنان طوفان مخربی بایست وجود نمی ‌داشت و حال که وجود دارد، پس وقوع چنان طوفانی پذیرفتنی نخواهد بود.

پاسخ: این قبیل اشکالاتی که به داستان نوح شده است، برآیند قطع نظر نمودن از صفات والای پروردگار و مستقل دیدن نوح در انجام آن امور به عنوان فردی از نوع انسان با قدرت و علم محدود و سر انجام ناممکن تلقی نمودن تحقق وقایع نقل شده است. اما با مراجعه به کتب کلامی و آثار فلسفی و کمی تفکر حق ‌مدارانه و رها از بند علم ‌زدگی متوجه خواهیم شد که طبق کتاب وحی، طوفان نوح اتفاق افتاده است. حادثه ‌ای اعجازگونه، با عنایت خاص پروردگار و طبق وحی الهی و علم نبوت که در مدار اموری انجام پذیرفت که عقل تحقق آن را محال نمی ‌داند، گر چه ذهن کم توان عرفی یا علم ‌زده آن را بعید می‌شمرد. معارف والای قرآنی بخوبی پرده از این حقیقت برداشته است که در ماجرای ساخت کشتی نظر و عنایت خاص پروردگار با نوح همراه بوده است. در سوره هود می‌خوانیم:

و اصنع الفلک باعیننا و وحینا

و کشتی را زیر نظر ما و به اشاره ما بساز[22]

 

و در سوره عنکبوت آمده است:

فانجیناه و اصحاب السفینه و جعلناها آیه للعالمین

پس نجات دادیم او[نوح] و کشتی ‌نشینان را و آن[کشتی] را نشانه و آیتی برای جهانیان ساختیم[23]

 

پروردگاری که خالق جهانیان و بر طرف ‌کننده نیاز‌های آنها از بدو خلقت تا کنون است، آیا قادر نیست که برای مدتی کوتاه نیاز بخشی از موجودات را در کشتی‌ای که طبق علم نامحدود او ساخته شده و شرایط لازم در آن لحاظ گردیده برطرف سازد و پس از آن نیز زندگی تاز‌ه ‌ای را برای عالم رقم زند.[24] مهم نیست که ما تصوری روشن از کشتی نوح یا نحوه جمع ‌آوری حیوانات و بر آورده ساختن نیازهایشان یا حفظ نسل حیوانات و گیاهان نداشته باشیم؛ این مهم است که به توانایی خالق این حادثه واقفیم و به استحکام منبعی که داستان در آن نقل شده اطمینان داریم.

 

کشتی نوح

 طوفانی عالمگیر، حکمت و قدرت خدا

شبهه: طوفان نوح در تضاد با ساده ‌ترین مفاهیم اخلاقی و انسانی است؛ زیرا تنبیه نسل بشر به دلیل خطای عده خاصی بوده است. بعلاوه خدا در تنبیه کردن چه نیازی به طوفان دارد، مگر نمی ‌تواند همانگونه که زمین را بی ‌هدف آفرید! همه آدم-ها غیر از دوستان و آشنایان آقای نوح را بکشد.

پاسخ: این شبهه نیز برخاسته از نداشتن تصوری صحیح از صفات خداوند عالمیان است. قدرت و حکمت دو وصف نیک است که تحققشان در مخلوقات بشری، روشن ‌ترین دلیل بر وجودشان در خالق هستی است و از آنجا که ذات الهی در بالاترین جایگاه هستی قرار دارد، صفات او نیز عالی و در نهایت کمال است. به این ترتیب خدا در انجام کارهایش هم حکمت و هم قدرت لازم را داراست. پدیده عذاب و عقوبت بندگان فاسد، خاصه در جریان طوفان نوح نیز خارج از نظام عالم هستی نیست. پس بایست که در قالب اوصاف والای الهی تفسیر شود. 950سال دعوت به حق در میان جامعه بشری آنروز با جمعیتی نه به گستردگی جمعیت جهان امروز، عناد ورزیدن اکثریت و ایمان آوردن جمعیتی اندک، تهدید ایمان مداری جماعت اندک توسط اکثریت کافر، حکیمانه و هدفمند بودن خلقت)چرا که بدون شک این عالم قابلیت آفرینش و طی مراحل کمال را دارد و اگر آفریده نمی ‌شد یا امکان لازم برای نشر دین فراهم نمی ‌گردید به نقص خدا می‌انجامید(، اینها همه گویای این است که کافران لایق این عقوبت بوده ‌اند و مومنان سزاوار آن عنایت.[25] قرآن می‌فرماید:

قالوا لئن لم تنته یا نوح لتکونن من المرجومین * قال رب ان قومی کذبون * فافتح بینی و بینهم فتحا و نجنی و مَن معی من المومنین

[قوم نوح] گفتند: ‌ای نوح اگر دست بر نداری قطعا سنگسار خواهی شد. گفت پروردگارا قوم من مرا تکذیب کردند. پس میان من و آنها فیصله ده و من و مومنان همراه مرا نجات بخش[26]

 

و نیز می‌فرماید:

و قال نوح رب لاتذر علی الارض من الکافرین دَیّارا * انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لایلدوا الا فاجرا کَفّارا

و نوح گفت پروردگارا احدی از کافران را بر روی زمین باقی مگذار. که اگر تو آنها را باقی گذاری بندگانت را گمراه می‌کنند و جز پلیدکار ناسپاس نمی زایند[27]

طبق آنچه بیان شد طوفان نوح داستانی قرآنی و سرگذشتی واقعی از قوم نوح پیامبر و سرانجام ایشان است، که هدف از نقل آن در قرآن مطابق با هدف نزول کتب آسمانی؛ یعنی هدایتگری است. قرآن کتاب تاریخ نیست، اما می‌تواند به عنوان سندی بر وقوع حوادث تاریخی مورد استناد قرار گیرد

در خصوص نوع عقوبت الهی نیز باید توجه داشت که تحقق پدیده طوفان، گرچه در نظر ما کاری پر دردسر بنماید، اما انجامش برای خداوند نه مشکل است و نه بدون حساب:

انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون

فرمان او هر گاه چیزی را اراده کند، تنها این است که به آن بگوید باش پس می‌شود[28]

نتیجه ‌گیری

طبق آنچه بیان شد طوفان نوح داستانی قرآنی و سرگذشتی واقعی از قوم نوح پیامبر و سرانجام ایشان است، که هدف از نقل آن در قرآن مطابق با هدف نزول کتب آسمانی؛ یعنی هدایتگری است. قرآن کتاب تاریخ نیست، اما می‌تواند به عنوان سندی بر وقوع حوادث تاریخی مورد استناد قرار گیرد. ریشه و اساس شبهاتی که در مقاله نقد شده طرح گردیده است، عدم توجه لازم به مباحث اعتقادی -که زیر بنای پذیرفتن آموزه‌‌های قرآنی است- می‌باشد. به این ترتیب با بررسی خرد ‌محور پیرامون داستان‌های قرآنی مبتنی بر شناخت صحیح از اصول دین می‌توان گفت طوفان نوح به هیچ وجه شوخی نیست، بلکه حادثه ‌ای کاملا واقعی و جدی است.

 

پی نوشت:

[1] . تفسیر نمونه، ج 25، ص92.

[2] . المیزان فی تفسیر القرآن، ج10، ص257.

[3] . کتاب مقدس، سفر تکوین، فصل 6 تا 10؛ قاموس کتاب مقدس، ص 897 ، ماده نوح.

[4] . المیزان، ج 10، ص 247.

[5] . المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم ، ماده نوح .

[6] . سوره های: آل عمران، آیه33؛ انعام، آیه84؛ صافات، آیه80 و 81؛ تحریم، آیه10؛ اسری، آیه 3.

[7] . المیزان، ج8، ص 174.

[8] . المیزان، ج10، ص 251.

[9] . کوه جودی در دیار بکر، سرزمینی در موصل و متصل به کوه‌های ارمینیه که تورات آنها را جبال آرارات نامیده می‌باشد. المیزان، ج10، ص271.

[10] . سوره ها و مباحث روایی: نساء، آیه 163؛ یونس، آیه71_73؛ هود، آیه 25_43؛ مریم، آیه58؛ فرقان، آیه37؛ شعرا، آیه 105 و 116_120؛ صافات، آیه77_82؛ ذاریات، آیه46؛ نجم،آیه52؛ قمر، آیه9_14؛ نوح، آیه1_10 و 21_27؛ انبیاء، آیه76 و 77؛ مومنون، آیه 23_27؛ عنکبوت، آیه 14؛ شوری، آیه 13. مشاهد برخی مباحث روایی مربوطه ر. ک: تفسیرالصافی، ج2، ص208؛ همان، ص443-450؛ همان، ج4 ، ص271؛ مجمع البیان، ج3، ص160-163؛ المیزان، ج10، ص226؛ همان، ص244؛ همان، ص257؛ تفسیر نمونه، ج13، ص503.

تفاسیر: المبزان، ج10، ص248؛ج2، ص128؛ تفسیر نمونه، ج9، ص121و 90؛ ج15، ص314؛ ج2، ص119.

[11] . طبق نسخه‌ای که به زبان فرانسه ترجمه و در پاریس چاپ شده است.

[12] . المیزان، ج10، ص257 به نقل از تفسیر المنار.

[13] . هود، آیه35.

[14] . هود، آیه49.

[15] . تفسیر نمونه، ج9، ص124.

[16] . همان، ج9، ص 102.

[17] . تفسیرنمونه، ج9، ص 102؛ ج12، ص37 ؛ المیزان، ج 10، ص 259.

[18] . المیزان، ج 10، ص 259؛ تفسیر نمونه، ج25، ص58.

[19] . المیزان، ج10، 264.

[20] . المیزان، ج10، ص264.

[21] . برای مطالعه بیشتر مراجعه کنید به: المیزان، ج 10، ص 266؛تفسیر نمونه، ج9، ص102.

[22] . هود، آیه37؛ المیزان، ج10، ص223.

[23] . عنکبوت، آیه15؛ تفسیر نمونه، ج16، پاورقی ص 247 .

[24] . سوره هود، آیه 48؛تفسیر نمونه، ج15، ص314؛ج9، ص94؛ همان، 121؛ المیزان، ج10، ص223 .و 224؛ همان، ص239؛همان، ص243.

[25] . سوره هود، 36؛تفسیر نمونه، ج25، ص88؛ همان، ج9، ص92؛ تفسیر الصافی، ج5، ص 232؛ المیزان، ج10، ص 223؛ همان، ص200؛همان، ص271.

[26] . سوره شعرا، آیات116-118.

[27] . سوره نوح، آیه26و27.

[28] . سوره یس، آیه82.

 


منابع

1)    قرآن.

2)  طباطبایی، محمد حسین؛ المیزان فی تفسیر القرآن، منشورات مؤسسه الاعلمی للمطبوعات(بیروت-لبنان)، الطبعه الخامسه، 1403ق.

3)  مكارم شیرازی، ناصر؛ تفسیر نمونه، دار الكتب الاسلامیه(تهران)، چاپ چهل و چهارم، 1382ش.

4)  کاشانی، فیض؛ تفسیر الصافی، تصحیح:علامه شیخ حسین اعلمی، منشورات مؤسسه الاعلمی للمطبوعات(بیروت-لبنان).

5)  الطبرسی، الشیخ ابوعلی؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، منشورات مکتبه آیت الله العظمی المرعشی النجفی، 1403ق.

6)  کتاب مقدس(عهد عتیق و عهد جدید)، ترجمه: فاضل خان همدانی، ویلیم گلن، هنری مرتن، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، 1383ش.

7)  مستر هاکس؛ قاموس کتاب مقدس، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، 1383ش.


- نظرات (0)

کشتی نوح و پیکر فرعون

حضرت نوح

چیز عجیبی است! در مورد دو چیز است (که) در قرآن کریم این تعبیر آمده است، یعنی از این همه حوادثی‏ که در امم گذشته بوده در مورد دو چیز قرآن مطلبی را گفته است که با عصر نزول قرآن تقریبا می‏شود گفت سازگار نبوده به این معنا که امر مجهولی‏ بوده است.

یکی راجع به کشتی نوح است. قرآن می‏گوید ما این را باقی‏ گذاشته‏ایم: « و لقد ترکناها آیة » یعنی از بین نرفته و معدوم نشده‏، و عجیب این است که در سالهای اخیر این قضیه چند بار مورد تأیید واقع‏ شده که در همان کوهی که قرآن آن را " جودی " می‏نامد « و استوت علی‏ الجودی » (هود/44) که می‏گویند کوه های آرارات است آثار و علائم یک کشتی بالای کوه (دیده شده است)

کشتی بالای کوه که تناسب ندارد، کشتی‏ را در قعر دریا باید پیدا کنند نه بالای کوه، در آنجا پیدا شده که این جز با همین مطلبی که در کتب مذهبی آمده است یعنی داستان نوح و کشتی که آب‏ آنقدر باشد که روی آن کوه کوتاه را بگیرد به طوری که کشتی روی کوه فرود بیاید (سازگار نیست)، و حتی در روزنامه‏ها نوشتند که شاید این همان‏ کشتی نوحی است که می‏گویند.

آقای طباطبایی در یکی از جلدهای تفسیر المیزان این مطلب را (نقل کرده‏اند). اتفاقا ایشان می‏گفت که من وقتی داشتم تفسیر آیات مربوط به حضرت نوح در سوره هود را می‏نوشتم، به همین جا برخورد کرده بودم که روزنامه‏ها این جریان را نوشتند، همانجا آن را درج کردم.

کشتی بالای کوه که تناسب ندارد، کشتی‏ را در قعر دریا باید پیدا کنند نه بالای کوه، در آنجا پیدا شده که این جز با همین مطلبی که در کتب مذهبی آمده است یعنی داستان نوح و کشتی که آب‏ آنقدر باشد که روی آن کوه کوتاه را بگیرد به طوری که کشتی روی کوه فرود بیاید (سازگار نیست)، و حتی در روزنامه‏ها نوشتند که شاید این همان‏ کشتی نوحی است که می‏گویند

و دیگر در موضوع فرعون است که دارد: « فالیوم ننجیک ببدنک لتکون‏ لمن خلقک آیة » (یونس/92)ما بدنت را نجات می‏دهیم برای اینکه آیتی باشد برای آیندگان، که بعد همان را پیدا کردند، غیر از آن مومیایی‏هایی که‏ خودشان قبلا مومیایی کرده بودند. غرض این که آن فرعون هلاک شده موسی هم‏ بدنش باقی است.

*تخته‏هایی که وضع ساختمانش نشان می‏دهد که جز برای کشتی ساخته‏ نشده‏اند، به تعبیر قرآن 'الواح' ، یعنی این چوبها به گونه‏ای با یکدیگر تنظیم شده‏اند که جز برای کشتی این طور تنظیم نمی‏کنند. جدیدا هم در روسیه قسمت دیگرش پیدا شده. استاد مطهری: همین قدر اجمالا می‏دانم که این را هم بعضی همین اواخر نوشتند.


- نظرات (0)