سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

راضی بودن ماازخدا


شکر

در برخی از آیات قرآن کریم [1] پس از بیان نعم و موهبت‌های مادی و معنوی, از رضایت الهی از انسان و راضی بودن انسان از خداوند به عنوان رستگاری بزرگ یاد شده است.

این رضایت دو جانبه, چنان دارای اهمیت و ارزش والایی است که از آن به عنوان بزرگترین موهبت الهى و بالاترین نعمت ها یعنی رستگاری انسان, یاد شده است.

در آیاتی که به این نعمت الهی اشاره شده است, خداوند متعال پس از ذکر نعم محسوس و مورد خوشایند انسان همچون وعده بهشت و خلود در آن, این رضایت دو جانبه را بزرگتر و عظیم تر از موارد یاد شده دانسته و از آن با عنوان «رستگاری بزرگ» یاد کرده است.

به عبارت دیگر, اندكى از رضایت و خشنودى خداوند از تمام نعمتهاى بهشتى كه در قرآن بیان گردیده، بهتر و بالاتر است، زیرا خشنودى اوست كه باعث كمال هر سعادت, نیك‏بختى و موجب هر گونه رستگارى مى‏شود، و به سبب خشنودى اوست كه انسان از بزرگداشت و بخشش او بهره‏مند مى‏گردد و بخشش و كرامت، بزرگترین نوع پاداش, اجر و ثواب است؛[2]و حاصل این رستگاری رسیدن انسان به ثواب و رهایی و نجات از آتش جهنم است.[3]

البته باید دانست که رضایت حق از آنِ كسی است كه, تمام افعال, اقوال, عقائد و اخلاق او مورد رضایت خداوند باشد و تحقق این امر را تنها می توان برای معصوم متصور شد و رضایت انسان از خداوند نیز فقط در بهشت نیست, زیرا تمام اهل بهشت كمال رضایت را دارند.

از رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله روایت شده, كه ایشان فرمودند: «چون اهل بهشت در بهشت قرار گیرند، خداوند متعال می فرماید: اى اهل بهشت! ایشان گویند: لبّیك ربّنا و سعدیك. می فرماید: آیا راضى شدید؟ گویند: بار خدایا! و چگونه راضى نشویم، تو به ما آن چیزی را داده ای که به کسی نداده‌ای!

حق تعالى می فرماید: من به شما بهتر از این را می دهم. گویند: بار خدایا! بهتر از این چه می باشد؟ پروردگار می‌فرماید: رضا و خشنودى من از شما.[4] 

البته باید خاطر نشان نمود که اینگونه افراد, در جمیع حالات دنیا و آخرت داراى مقام رضا هستند كه این امر, بالاتر از مقام صبر و توكل است. [5]

هیچ كس نمى‏تواند آن لذت معنوى و احساس روحانى را كه به یك انسان به خاطر توجه رضایت و خشنودى خدا از او، دست مى‏دهد، توصیف كند، حتى گوشه‏اى از این لذت روحانى از تمام بهشت، و نعمت ها و مواهب گوناگون و رنگارنگ و بى‏پایانش، برتر و بالاتر است. [6]

از رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله روایت شده, كه ایشان فرمودند: «چون اهل بهشت در بهشت قرار گیرند، خداوند متعال می فرماید: اى اهل بهشت! ایشان گویند: لبّیك ربّنا و سعدیك. می فرماید: آیا راضى شدید؟ گویند: بار خدایا! و چگونه راضى نشویم، تو به ما آن چیزی را داده ای که به کسی نداده‌ای! حق تعالى می فرماید: من به شما بهتر از این را می دهم. گویند: بار خدایا! بهتر از این چه می باشد؟ پروردگار می‌فرماید: رضا و خشنودى من از شما

برخی از مفسرین در تحلیل بیان علت این رضایت در آیه «قَالَ اللّهُ هَذَا یَوْمُ یَنفَعُ الصَّادِقِینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَدًا رَّضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ », این چنین نوشته‌اند: «خداوند گوید: این روزى است كه راستان را راستیشان (در عقیده و گفتار و كردار) سود مى‏بخشد، براى آنها بهشت‏هایى است كه از زیر ( ساختمان‏ها و درختان) آنها نهرها روان است، جاودانه در آن باشند، خداى از آنها خشنود است و آنها از خدا خشنود، این است كامیابى بزرگ» 

به طور کلی رسیدن به مقام رضایت پروردگار از بنده ، یكى از مقامات عبودیت است كه نفس از تمامى مراتب كفر و از اتصاف به فسق پاك باشد .[7]

علامه طباطبایی چگونگی این رستگاری بزرگ می‌نویسد: «از آثار مقام رضایت پروردگار از بنده, این است كه وقتى نفس بنده داراى ذلت عبودیت شد و آنچه را كه به چشم و دل خود درك نمود، و همه را مملوك خدا و خاضع در برابر او دانست, قهراً از او خشنود مى‏شود. زیرا مى‏بیند كه اگر خدا به او داده آنچه را كه داده همانا از فضل و كرمش بوده نه اینكه او از خدا طلبكار و بر خدا واجب و حتم بوده كه آن را بدهد. و اگر هم چیزى را از او دریغ داشته و نداده ، آن هم از روى حكمت بوده.

علاوه بر این، خداى تعالى در باره حال بندگان راضی خود در بهشت فرموده:" لَهُمْ ما یَشاۆُنَ"[8] و معلوم است كه وقتى انسان به هر چه كه بخواهد بتواند دسترسى پیدا كند البته راضى خواهد شد. این است منتها درجه سعادت براى آدمى از نظر اینكه بنده است. و لذا خداى تعالى كلام خود را به همین معنا پایان داده است.[9]

 

پی نوشت ها:

[1]. المائده/119:« قالَ اللَّهُ هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصَّادِقِینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِیم» و نیز: التوبه/100 و ...

[2]. الطبرسى, فضل بن حسن‏, تفسیر جوامع الجامع, چاپ اول, تهران, انتشارات دانشگاه تهران و مدیریت حوزه علمیه قم‏, ‏‏1377ش، ج‏2، صص 69و 70 ور.ک: الزمخشرى, محمود, الكشاف عن حقائق غوامض التنزیل‏, چاپ سوم‏‏, بیروت‏, دار الكتاب العربی, 1407ه, ج‏2، ص290

[3]. الطوسى, محمد بن حسن, التبیان فى تفسیر القرآن‏, تحقیق: با مقدمه شیخ آغابزرگ تهرانى و تحقیق احمد قصیرعاملى‏, بیروت‏, دار احیاء التراث العربى‏, بی‌تا، ج‏4، ص74

[4]. ابوالفتوح رازى, حسین بن على, روض الجنان و روح الجنان فى تفسیرالقرآن, ‏تحقیق: محمد جعفر یاحقى- محمد مهدى ناصح, مشهد, بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى‏, 1408ه, ج‏9، ص296

[5]. ر.ک: طیب, سید عبد الحسین, اطیب البیان فی تفسیر القرآن,‏ تهران, انتشارات اسلام‏, چاپ دوم، ‏1378ش, ج‏4، ص509

[6]. مكارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، چاپ اول، تهران, دار الكتب الإسلامیة، ‏1374ش, ج‏8، ص39

[7]. موسوى همدانى, سید محمد باقر, ترجمه تفسیر المیزان‏, قم, دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم‏, چاپ پنجم, ‏1374 ش, ج‏6، صص361و360

[8]. زمر/34: «لَهُم مَّا یَشَاءونَ عِندَ رَبِّهِمْ ذَلِكَ جَزَاء الْمُحْسِنِینَ » 

[9]. موسوى همدانى, ترجمه المیزان، پیشین, ج‏6، صص362و 361

شهربانو زندلشنی


- نظرات (0)

علت اختلاف دین در قران


دین

وجود بسیاری از اختلافات دینی نیز در زمره همین نوع از اختلاف قرار می‌گیرد؛ لذا از اختلاف به معنای منفی -که جدایی از حق به جهت نفس و شخص باشد- باید پرهیز کرد و این عمل در عقل و شرع مورد نکوهش واقع شده است.

قرآن کریم در آیه‌ای علت شیوع اختلاف و افتراق در میان پیروان ادیان آسمانی که منشأ واحدی دارند و همه به دین واحدی ختم می‌شوند، را این‌گونه بیان می‌دارد: «وَمَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْعِلْمُ بَغْیًا بَیْنَهُمْ وَلَوْلَا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِن رَّبِّكَ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى لَّقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَإِنَّ الَّذِینَ أُورِثُوا الْكِتَابَ مِن بَعْدِهِمْ لَفِی شَكٍّ مِّنْهُ مُرِیبٍ»؛[1]

و (صاحبان هر یك از شرایع، به مسلك‏هاى مختلف) پراكنده نشدند مگر پس از آنكه آگاهى كامل (به حقّیّت شریعت و حقیقت مسلك‏ها) به آنها رسید، (و این تفرقه) به خاطر ظلم و حسد و برترى‏جویى در میان خودشان (بود)، و اگر نبود كلمه‏اى كه از پروردگارت گذشته (از علم ازلى او در لوح محفوظ مندرج شده كه هر فرد و قومى را) تا مدت معینى (مهلت است)، حتما میان آنها (به هلاكت اهل باطل) داورى قطعى مى‏شد، و البته (اغلب) كسانى كه پس از آنها كتاب (آسمانى) را به ارث دریافتند در شكّى تردیدزا و ابهام‏آورند.

این آیه در واقع جواب از سۆال مقدّری است که از آیه قبل به وجود می‌آید.[2] خداوند در آیه قبل به انبیای الهی دستور داده دین را بر پا دارند و دچار تفرقه نشوند.[3]

حال این سۆال پیش می‌آید که با این توضیح چرا در میان ایمان‌‌آورندگان به ادیان الهی تفرقه و جدایی به وجود آمده است؟

خداوند در جواب، آیه مورد بحث را بیان می‌فرماید. همچنین آیه شریفه، این تفکر که دین موجب اختلاف در میان ابناء بشر شده است را نفی کرده و بیان می‌کند که دنیا‌دوستی و حسادت و ظلم ، مسبب ایجاد اختلاف در دین الهی و پیروان آن بوده است.[4]

توضیح این‌که؛ با وجود این‌که خداوند با فرستادن پیامبران و دین و قانون شریعت، اراده کرده بود تا همه در یک مسیر که همان صراط مستقیم بود، قرار گرفته و راه تعالی را طی کنند، اما برخی از مردم به خاطر هوای نفس و حسادت و حُب دنیا و وجود دشمنی در بینشان، از پذیرش قوانین الهی و طیّ کردن راه کمال سر باز زدند و مسیر خود را از مۆمنان جدا کرده و باعث تفرقه در جامعه شدند.

خداوند یکی از علل اصلی افتراق از حق را حسادت و ظلم برخی بر برخی دیگر دانسته است که البته سرچشمه آن‌، امیال نفسانی و وسوسه‌های شیطانی دانست

اما این گمراهی و مخالفت با حق، از روی جهل و نشناختن راه صحیح نبود، بلکه آنها حق را به خوبی می‌شناختند و به صورت آگاهانه و به خاطر پیروی از خواسته‌های نفس، بنده شیطان و هوای نفس خود شدند.[5]

در این بین برخی از عالمان ادیان مختلف نیز جزو جدا شوندگان از مسیر حق بوده‌‌اند.

این افراد به دلیل خُبث باطن،[6] آموزه‌‌های دینی را تحریف کردند؛ مانند برخی از مسیحیان که حضرت عیسی(علیه السلام) را به عنوان خدا معرّفی کرده و یا مانند یهودیان که به او تهمت دروغ‌گو بودن زدند.[7]

هر قسمت آیه نقشی در تفسیر معنای کلی آیه دارند که به اختصار بیان می‌شود:

1. علم در عبارت «ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ» به معانی مختلف تفسیر شده است: علم به این‌که تفرقه و گمراهی ضلالت است و موجب فساد می‌شود.[8]

منظور از علم، علم به حق و حقیقت است[9] به این‌که آنها حق و حقیقت را شناختند و در عین حال به تفرقه پرداختند، این معنای دوم که در آیه دیگری آمده و به جای کلمه علم از «بیّنات» استفاده شده است، تأیید می‌شود: «وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَیِّنَاتُ بَغْیًا بَیْنَهُمْ»،[10] و در آیه دیگری نیز از کلمه «بیّنه» استفاده شده است.[11]

بنابر این، معنای «وَ ما تَفَرَّقُوا إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ» این است که آنها بعد از بدست آوردن علم، به تفرقه و جدایی در دین خود پرداختند.

با وجود این‌که خداوند با فرستادن پیامبران و دین و قانون شریعت، اراده کرده بود تا همه در یک مسیر که همان صراط مستقیم بود، قرار گرفته و راه تعالی را طی کنند، اما برخی از مردم به خاطر هوای نفس و حسادت و حُب دنیا و وجود دشمنی در بینشان، از پذیرش قوانین الهی و طیّ کردن راه کمال سر باز زدند و مسیر خود را از مۆمنان جدا کرده و باعث تفرقه در جامعه شدند

اما معنای دیگری نیز از این قسمت آیه بیان شده: منظور از تفرقه در این آیه شریفه، ایمان نیاوردن اهل کتاب به پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) است به این‌که آنها از پیامبر جدا ماندند و این‌گونه تفرقه در دین الهی را سبب شدند در حالی که به نبوّت و رسالت پیامبر اسلام علم و اطمینان داشتند.[12]

این محتوا از آیات دیگر نیز به دست می‌آید: «إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ وَمَا اخْتَلَفَ الَّذِینَ أُوْتُواْ الْكِتَابَ إِلاَّ مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْعِلْمُ بَغْیًا بَیْنَهُمْ وَمَن یَكْفُرْ بِآیَاتِ اللّهِ فَإِنَّ اللّهِ سَرِیعُ الْحِسَابِ».[13]

اگر اسلام را به معنای دین اسلام که حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) رسول آن بوده، بگیریم، معنای تفرقه و اختلاف، ظهور در معنای جدایی از اسلام و قبول نکردن پیامبر اسلام توسط برخی از پیروان سایر ادیان دارد.

2. عبارت «بَغْیاً بَیْنَهُمْ» کلیدی‌ترین عبارت آیه است؛ «بغی» در لغت، به حسد[14] و ظلم[15] معنا شده است و کلمه «بغیاً» در این ترکیب، مفعول لأجله؛ یعنی بیان کننده علت است.[16]

بنابر این، خداوند یکی از علل اصلی افتراق از حق را حسادت و ظلم برخی بر برخی دیگر دانسته است که البته سرچشمه آن‌، امیال نفسانی و وسوسه‌های شیطانی دانست.

3. منظور از «إِنَّ الَّذینَ أُورِثُوا الْكِتابَ»، اهل کتاب زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) هستند که بعد از انبیای خود و در حالی‌که از آنان کتاب‌هایی نیز داشتند، به قرآن رسیده و با آن مواجه شده‌اند. این تعیین مصداق توسط برخی آیات دیگر نیز تأیید می‌شود.[17]

همان‌گونه که در بالا ذکر شد، محتوای این آیه در آیات دیگری نیز وجود دارد. اما در یکی از آنها خداوند مسلمانان را در این‌که مانند این قوم شوند و چنین صفتی داشته باشند و از یکدیگر جدا شوند، نهی کرده است: «و [شما اى اهل ایمان!] مانند كسانى نباشید كه پس از آن‌كه دلایل روشن براى آنان آمد، پراكنده و گروه گروه شدند و [در دین‏] اختلاف پیدا كردند، و آنان را عذابى بزرگ است».[18] 

 

پی نوشت ها:

[1]. شوری، 14.

[2]. فخرالدین رازی، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج 27، ص 588، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ سوم، 1420ق.

[3]. شوری، 13، «از دین آنچه را به نوح سفارش كرده بود، براى شما تشریع كرد و آنچه را به تو وحى كردیم و آنچه را به ابراهیم و موسى و عیسى به آن توصیه نمودیم [این است‏] كه: دین را برپا دارید و در آن فرقه فرقه و گروه گروه نشوید ...».

[4]. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 20، ص 381، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ اول، 1374ش.

[5]. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ‏18، ص 31، دفتر انتشارات اسلامى‏، چاپ پنجم، قم، 1417 ق؛ شیخ طوسى، محمد بن حسن‏، التبیان فی تفسیر القرآن، ج ‏9، ص 151، دار احیاء التراث العربى‏، بیروت، بی‌تا.

[6]. ر.ک: المیزان فی تفسیر القرآن، ج ‏2، ص 124 – 125.

[7]. التبیان فی تفسیر القرآن، ج ‏2، ص 195.

[8]. طبرسی، فضل بن حسن، تفسیر جوامع الجامع، ج 4، ص 44، انتشارات دانشگاه تهران، مدیریت حوزه علمیه قم، تهران، چاپ اول، 1377ش؛ مفاتیح الغیب، ج ‏27، ص 588.

[9]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج 18، ص 31.

[10]. بقره، 213،‌ «و اختلاف را در آن پدید نیاوردند مگر كسانى كه به آنان كتاب داده شد، [این اختلاف‏] بعد از دلایل و برهان‌هاى روشن و آشكارى بود كه براى آنان آمد، [و سبب آن‏] برتری‌جویى و حسد در میان خودشان بود».

[11]. بیّنه، 4، «وَ مَا تَفَرَّقَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْكِتَابَ إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءَتهمُ الْبَیِّنَةُ».

[12]. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مقدمه: بلاغی‏، محمد جواد، ج 9، ص 37 - 38، ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، 1372ش.

[13]. آل عمران، 19، «مسلماً دینِ [واقعى كه همه پیامبرانْ مُبلّغ آن بودند] نزد خدا اسلام است. و اهل كتاب [درباره آن‏] اختلاف نكردند مگر پس از آنكه آنان را [نسبت به حقّانیّت آن‏] آگاهى و دانش آمد، این اختلاف به خاطر حسد و تجاوز میان خودشان بود ... ».

[14]. ‏طریحی، فخر الدین، مجمع البحرین، تحقیق: حسینی‏، سید احمد، ج 1، ص 53، کتابفروشی مرتضوی، تهران، چاپ سوم، 1375ش.

[15]. فراهیدی، خلیل بن احمد، کتاب العین، محقق و مصحح: مخزومى، مهدى، سامرائى، ابراهیم، ج 4، ص 453، انتشارات هجرت، قم، چاپ دوم، 1410ق.

[16]. صافی، محمود بن عبد الرحیم، الجدول فی اعراب القرآن، ج ‏25، ص 26، دار الرشید، مۆسسة الإیمان، دمشق‏، بیروت، چاپ چهارم، 1418ق.

[17]. برای نمونه ر.ک: بینه، 4.

[18]. آل عمران، 105، «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ».


- نظرات (0)

5 نکته از ایت الکرسی

1. شأن نزول «آیة الکرسی»

در مورد شأن نزول آیة الکرسی امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «یهود معتقد بودند وقتى خداى توانا آسمان‌‌ها و زمین را آفرید ، در حالى‌که بر فراز کرسى نشسته بود که روى دو زانوى خود تکیه کرده بود و بدین وسیله رفع خستگى نمود؛ لذا آیة الکرسی بر ردّ اعتقاد آنان نازل شد».[1]

 

2. اهمیت و جایگاه «آیة الکرسى»

در اهمیت و فضیلت آیة الکرسی احادیث زیادی با ثواب‌های گوناگون نقل شده است، که برای نمونه دو مورد بیان می‌شود:

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) می‌فرماید: «برگزیده قرآن سوره بقره و برگزیده بقره، آیة الکرسى است، در آن پنجاه کلمه است و در هر کلمه‌اى پنجاه برکت است».[2]

همچنین امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «براى هر چیز نخبه‌اى است و نخبه و قلّه قرآن، آیة الکرسى است. هر کس یک‌بار آن‌را بخواند خداوند هزار ناگوارى از ناگواری‌هاى دنیا و هزار ناگوارى از ناگواری‌هاى آخرت را از او بر می‌گرداند، آسان‌ترین ناگوارى دنیا فقر و سهل‌ترین ناگوارى آخرت عذاب قبر است و من به امید ارتقای درجه و مقامم آن‌را می‌خوانم»‏.[3]

در روایات به خواندن آیة الکرسی در منزل،[4] در تعقیب نمازها،[5] موقع خواب،[6] هنگام خارج شدن از منزل،[7] زمان سوار شدن بر مرکب،[8] وقت زیارت قبور مۆمنان[9] و... سفارش شده است.

3. حدود آیة الکرسی

در مورد حدود آیة الکرسی دو دیدگاه وجود دارد و قائلان به هر دیدگاه، دلایلی ارائه کرده‌اند که به اختصار بیان می‌شود.

3-1. آیة الکرسی، یک آیه است؛ یعنی از «اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ» تا «وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ» است؛ به چند دلیل:

الف. ظاهر بسیارى از روایات همین را تأیید می‌کند، به ویژه این‌که آنچه مشهور است و در روایات آمده عبارت «آیة الکرسى» است که کلمه «آیة» مفرد است و تنها شامل یک آیه می‌شود.[10] و اگر تا «هُمْ فِیها خالِدُونَ» بود باید تعبیر به آیات می‌شد.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) می‌فرماید: «برگزیده قرآن سوره بقره و برگزیده بقره، آیة الکرسى است، در آن پنجاه کلمه است و در هر کلمه‌اى پنجاه برکت است»

ب. اضافه شدن آیه به کرسى هم، مۆیّد دیگر است؛ زیرا آیه‌ای که مشتمل بر لفظ «کرسى» است، آیه 255 سوره بقره بوده، ولی در آیات بعد از آن، لفظ کرسى نیامده است.[11]

ج. تمام مفسران شیعی و سنی؛ فضائل و خواص آیة الکرسى را ذیل آیه 255 سوره بقره بیان کرده‌اند، سپس به تفسیر دو آیه بعد از آن پرداخته‌اند.

2. برخی نیز آیة الکرسی را تا آیه 257 (هُمْ فِیها خالِدُونَ) دانسته‌اند. به سه دلیل:

الف. متعارف بودن بین مسلمانان.

ب. در روایات سفارش شده است که آیة الکرسى و دو آیه بعد از آن خوانده شود.[12]

آنچه درباره آیة الکرسی مناسب به نظر می‌رسد این است که؛ با توجه به روایاتی که عنوان «آیة الکرسی» در آن ذکر شده، به همان آیه 255 سوره بقره می‌گویند، اما در برخی روایات علاوه بر سفارش به خواندن آیة الکرسی، به خواندن دو آیه بعد از آن هم سفارش شده است، ولی نه به عنوان آیة الکرسی؛ از این‌رو، میان عرف مۆمنان جا افتاده است که آیة الکرسی به سه آیه 255 تا 257 سوره بقره گفته می‌شود.

در عین حال؛ در این‌جا تفسیر هر سه آیه بیان می‌شود.

4. تفسیر آیه 255 سوره بقره

«اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحیطُونَ بِشَیْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا یَۆُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ».

پس از آن‌که خداوند داستان امت‌هاى گذشته و اختلاف آنان را با پیامبرانشان در مسئله توحید بیان کرد، در این آیه شریفه به بیان توحید می‌پردازد.

«اللَّهُ»؛ یعنى کسى که به دلیل قدرت و توانایی‌اش بر نعمت‌ها، پرستش سزاوار اوست.

«لا إِلهَ إِلَّا هُوَ»؛ احدى جز او سزاوار پرستش و خدایى نیست.

«الْحَیُّ الْقَیُّومُ»؛ زنده‌اى که قائم است به تدبیر خلق از آفرینش ابتدایى مردم و سپس روزى دادن به آنها.

فرزند خدا بچه

«لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ»؛ او را نه چُرت و نه خواب سنگین می‌گیرد. بعضى می‌گویند: یعنى او غافل از مردم نمی‌گردد و آنها را فراموش نمی‌نماید.

«لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ»؛ براى اوست سلطنت و تصرف آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است.

«مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ»؛ کیست که شفاعت کند نزد او جز به اجازه‌اش. این جمله استفهامى است که معناى انکار و نفى دارد؛ یعنى شفاعت نمی‌کند در روز قیامت کسى براى دیگرى جز به اجازه خدا و امر خدا؛ چون مشرکان می‌پنداشتند که بُت‌ها براى آنان شفاعت می‌کنند.

«یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ»؛ می‌داند آنچه روبه‌رو و آنچه پشت سر ایشان است.

«وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ»؛ به چیزى از دانش او احاطه ندارند. مقصود از کلمه «علم» در این‌جا «معلوم» است یعنى به معلومات او احاطه ندارند.

«إِلَّا بِما شاءَ»؛ مگر آنچه را که خود او بخواهد که دیگران بدانند و آنان را آگاه کند.

«وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ»؛ علم و آگاهى خدا آسمان‌ها و زمین را فرا گرفته است.

«وَ لا یَۆُدُهُ حِفْظُهُما»؛ یعنى بر خداوند حفظ آسمان‌ها و زمین سنگین و سخت نمی‌باشد.

«وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ»؛ او بالاتر است از مانندها و ضدها و مثل‌ها و از آنچه نشانه نقص و دلیل حدوث است و او توانا است و عظیم الشأن که هیچ چیز او را ناتوان نمی‌کند و دانایى است که هیچ چیز بر او پوشیده نیست و براى مقدورات و معلومات او نهایت و پایانى نیست.[13]

تفسیر آیه 256 سوره بقره

«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُۆْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیم».

ظاهر بسیارى از روایات همین را تأیید می‌کند، بویژه این‌که آنچه مشهور است و در روایات آمده عبارت «آیة الکرسى» است که کلمه «آیة» مفرد است و تنها شامل یک آیه می‌شود

«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ»؛ اکراه و اجبارى در دین نیست و امور مذهب بر قدرت و اختیار مبتنى است نه بر إجبار.

«قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ»؛ ایمان از کفر (و حق از باطل) با دلایل روشن، جدا شد.

«فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ...»؛ هر کس کافر شود به شیطان و بت‌ها، و خدا را تصدیق کند، به نیروى بازدارنده مطمئنى دست یافته که قطع نمی‌شود.

تفسیر آیه 257 سوره بقره

«اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاۆُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ».

«اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»؛ خدا ولى و سرپرست کسانى است که بخواهند ایمان آورند، و با لطف و کمک خویش آنان را از تاریکی‌هاى کفر و گمراهى بیرون می‌آورد و به نور و هدایت راهنمایى می‌کند. یا منظور این است که خداوند مۆمنان را از شبهاتى که در دین براى آنها به وجود می‌آید بیرون می‌برد و به وسیله راه حل‌هایى که در اختیارشان می‌گذارد، آنان را به نور یقین می‌رساند.

«وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاۆُهُمُ الطَّاغُوتُ»؛ کسانى که بر کفر اصرار ورزند به عکس مۆمنان، اولیاى آنها شیاطین هستند که عهده‌دار امور آنان می‌باشند.

«یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ»؛ آنان را از نور هدایت و روشنایى به تاریکی‌هاى جهل و شرک بیرون می‌برند.

«أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ»؛ اینان اهل آتش و براى همیشه در آن خواهند بود.[14]

 

پی نوشت ها:

[1]. کلینی، الکافی، محقق، مصحح، غفارى، على اکبر، آخوندى، محمد، ج ‏2، ص 661، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ چهارم‏، 1407ق‏.

[2]. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، با مقدمه: بلاغى، محمد جواد، ج ‏2، ص 626، تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ سوم، 1372ش.

[3]. عیاشی، محمد بن مسعود، کتاب التفسیر، تحقیق، رسولى محلاتى، سید هاشم، ج ‏1، ص 136، تهران، چاپخانه علمیه، چاپ اول، 1380ق.

[4]. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج ‏2، ص 626؛ سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، ج ‏1، ص 20، قم، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، 1404ق.

[5]. شعیری، محمد بن محمد، جامع الأخبار، ص 45 – 46، نجف، مطبعة حیدریة، چاپ اول، بی‌تا.

[6]. الکافی، ج ‏2، ص 539.

[7]. طبرسی، حسن بن فضل، مکارم الاخلاق، ص 345، قم، شریف رضی، چاپ چهارم، 1412ق.

[8]. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج ‏73، ص 295، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، چاپ دوم، 1403ق.

[9]. دیلمی، حسن بن محمد، ارشاد القلوب إلی الصواب، ج ‏1، ص 176، قم، شریف رضی، چاپ اول، 1412ق.

[10]. جعفری، یعقوب، کوثر، ج ‏1، ص 581 – 582؛ مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج ‏2، ص 276، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ اول، 1374ش.

[11]. همان.

[12]. الکافی، ج 2، ص 621.

[13]. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج ‏2، ص 628 - 629.

[14]. همان، ص 631 – 633.


- نظرات (0)

علت اختلاف در شمارش تعداد آیات قرآن

آنچه چه مسلم و اجماعی است، این است که آیات قرآن مجید از شش هزار (6000) آیه کمتر نمی باشد، ولی در بیشتر از آن اختلاف نظرهایی وجود دارد.{1}

برخی از عواملی که باعث اختلاف در تعداد آیات شده عبارتند از:

1. عده‌ای حروف مقطعه را یک آیه شمرده‌اند، ولی برخی آن‌ها را یک آیه مستقل به حساب نیاورده‌اند.{2} 2. ابو عمر و دانی میگوید: من در قرآن کلمه‌ای جز "مدها متان "{3} کلمه دیگری نمی شناسم که یک آیه به حساب آمده باشد، در حالی که دیگران کلمات دیگری مانند: "والنجم "، "و الضحی "، "و العصر" را یک آیه مستقل شمرده‌اند.{4}

3. مهمترین علت اختلاف در شمارش آیات قرآن این است که رسول خدا (صلی الله و علیه وآله) به منظور آگاه ساختن مردم به تمام شدن آیه، در انتهای آیه وقف می کرد، ولی گاهی به علت پیوستگی مطلب، آن دو را به همدیگر وصل می کرد و بدون وقف ادامه میداد.

در نتیجه این توهم در مردم پدید آمد که این وصل، علامت انقطاع و تمام شدن آیه نیست. و در تعداد آیات قرآن روایات و نظرها مختلف شد، و هر فرقه و گروهی بر حسب روایاتی که در نظر آن‌ها بر دیگر روایات رجحان داشت عدد خاصی را ذکر کردند، تا این که همین اختلاف روایات باعث به وجود آمدن عددهای مختلف مکی، مدنی، کوفی، بصری و شامی در شمار آیات قرآن گردید.{5}

اما به نظر می رسد از بین این اقوال صحیح ‌ترین عدد، عدد کوفی یعنی شش هزار و دویست و سی و شش (6236) آیه است که دارای سند عالی است و از حضرت علی علیه السلام گرفته شده است.{6}

عده‌ای حروف مقطعه را یک آیه شمرده‌اند، ولی برخی آن‌ها را یک آیه مستقل به حساب نیاورده‌اند

سیوطی در الاتقان اسناد عدد کوفی را این گونه ذکر کرده است: "حمزْبن حبیب الزیات و ابی الحسن الکسائی و خلف بن هشام "و"قال حمزْ اخبرنابهذالعدد ابن ابی لیلی، عن ابی عبدالرحمن السلمی، عن علی بن ابیطالب - علیه السلام "{7}

 

پی نوشت ها:

[1]. لاتقان فی علوم القرآن، سیوطی، ج 1 ص 123، انتشارات زاهدی و شریف رضی

[2]. لاتقان، همان، ص 230 و 239

[3]. الرحمن، 64

[4]. لاتقان، همان، ص 230

[5]. ر.ک: الاتقان، همان، ص 231 / پژوهشی در تاریخ قرآن، دکتر سید محمد باقر حجتی، ص 70، دفتر نشر فرهنگ اسلامی / تاریخ قرآن آیت الله معرفت، ص 82، نشر سمت

[6]. ک: مجمع البیان، طبرسی، ج 1، ص 36، مۆسسه الاعلمی للمطبوعات بیروت / پژوهشی در تاریخ قرآن، محمد باقر حجتی، همان، ص 72 / تاریخ قرآن، آیات الله معرفت، همان، ص 82

[7]. لاتقان، همان، ص 233



- نظرات (0)

چند نکته عرفانی از اسرار خلقت آسمان ها

در آیه مورد پرسش می‌خوانیم: «فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فی‏ یَوْمَیْنِ وَ أَوْحى‏ فی‏ کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها وَ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابیحَ وَ حِفْظاً ذلِکَ تَقْدیرُ الْعَزیزِ الْعَلیم»؛[1] در این هنگام آنها را به صورت هفت آسمان در دو روز آفرید، و در هر آسمانى کار آن (آسمان) را وحى (و مقرّر) فرمود، و آسمان پایین را با چراغ‌هایى [ستارگان‏] زینت بخشیدیم، و (با شهاب‌ها از رخنه شیاطین) حفظ کردیم، این است تقدیر خداوند توانا و دانا!

علاوه بر معنای ظاهری آیه که به جای خود، معتبر است، تفسیری عرفانی نیز ارائه شده است:

1. «فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ»: منظور از هفت آسمان، مراتب هفت‌گانه آسمانی انسان یا لطائف هفت‌گانه قلب انسان است.[2] برای قلب هفت‌ طور قائل شده‌‌اند که هفتمین آن، حُبّ القلب، یعنی باطن قلب است که محل تجلّی و کشف و محل اسرار و نزول انوار معنوی است.[3] اما برخی مفسران، آنها را به باطن هفت‌گانه تفسیر کرده و آنها را عبارت از «نیروهای درونی، نفس، قلب، سر، روح، خفا و حق» می‌دانند و می‌گویند: اینها جزء هویّت هر شخصی هستند.[4]

2. «فی‏ یَوْمَیْنِ»: چندین معنای عرفانی برای آن بیان شده است:

الف. روز انشاء و روز ایجاد و ابداع، یا روز مدبّرات و روز مجرّدات.[5]

ب. «یومَین»؛ یعنی روز تابیدن نور قدیم بر آسمان‌ها و روز طلوع کردن خورشید نقاء بر آنها.[6]

ج. با توجه به تفسیر هفت آسمان به هفت مرتبه باطنی انسان، منظور از این دو روز، دو ماه آخر بارداری است.[7]

3. «وَ أَوْحى‏ فی‏ کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها»: وحی کردن به معنای افاضه علم است که یا به واسطه فرشته یا بدون آن انجام می‌شود. اما چون در مجرّدات، علم عین ذات است، به معنای خلقت آن مجرّد است با وصف علم.[8]

این اموری که وحی شده، عبارت است از خزانه‌های اسرار و لطائف انوار الهی و حقیقت‌های تقدیر او که بر همه پوشیده است و فقط کسانی مانند فرشتگان و انبیا و اولیای الهی از برخی از آنها مطلع شده‌اند.[9]

همچنین گفته‌ شده: اموری که به طبقات مختلف آسمان باطن انسان وحی شده که عبارتند از: اعمال، ادراکات، مکاشفات، مشاهدات، مواصلات، مناغیات و تجلّیات.[10]

منظور از هفت آسمان، مراتب هفت‌گانه آسمانی انسان یا لطائف هفت‌گانه قلب انسان است. برای قلب هفت‌ طور قائل شده‌‌اند که هفتمین آن، حُبّ القلب، یعنی باطن قلب است که محل تجلّی و کشف و محل اسرار و نزول انوار معنوی است

4. «وَ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابیحَ وَ حِفْظاً»: در باره این بخش از آیه شریفه نیز چند تفسیر عرفانی بیان شده است:

یک. همان‌طور که خداوند زمین را به واسطه انبیا و اولیا زینت داده، آسمان‌ها را نیز با نور کرّوبیان زینت بخشیده است. و نیز قلب عارفان را با خورشید تجلّی ذات و ماه صفات الهی و با ستاره‌های اسرار ملکوت و جبروت تزیین کرده است.[11]

دو. در توضیح این آیه، تفسیری به امام صادق(علیه السلام) منسوب است: «اعضا و جوارح مۆمنان را با خدمت کردن زینت دادیم».[12]

سه. ابن عطا در توضیح این آیه می‌گوید: قلب مۆمنان را با نور معرفت زینت دادیم و در آن چراغ هدایت و نور توحید قرار دادیم.[13]

چهار. خداوند قلب‌ها را با نورهایی تزیین کرده که این نورها عبارت‌اند از: نور عقل، نور فهم، نور علم، نور یقین، نور معرفت و نور توحید.[14]

پنج. آسمان دنیا را عقل دانسته که نزدیک‌ترین بخش باطن انسان به قلب است که آن‌را به واسطه چراغ‌های استدلال‌ها و برهان‌ها از شیاطین وهم و خیال محافظت می‌کند.[15]

5. «ذلک تقدیر العزیز العلیم»: او خدای قدرت‌مندی است که هیچ‌کس بر او غلبه نمی‌کند و مانع تدابیر او نمی‌گردد. همچنین خدایی است دانا که نسبت به هیچ مطلبی جهل ندارد، خصوصاً اموری که مربوط به مصالح مملکتش می‌شود.[16]

 

پی نوشت ها:

[1]. فصلت، 12.

[2]. گنابادى، سلطان محمد، تفسیر بیان السعادة فی مقامات العبادة، ج ‏4، ص 33، مۆسسة الأعلمی مطبوعات، بیروت، چاپ دوم، 1408ق.

[3]. حقى بروسوى اسماعیل‏، تفسیر روح البیان، ج ‏8، ص 238، دارالفکر، بیروت، چاپ اول، بی‌تا.

[4]. ابن عربی، تفسیر ابن عربى (تأویلات عبد الرزاق)، محقق: رباب،‏ سمیر مصطفى، ج ‏2، ص 220، دار احیاء التراث العربى‏، بیروت، چاپ اول، 1422ق.

[5]. تفسیر بیان السعادة فی مقامات العبادة، ج ‏4، ص 33.

[6]. بقلى شیرازى‏، روزبهان، تفسیر عرائس البیان فى حقائق القرآن، محقق: فرید المزیدى، احمد، ج ‏3، ص 245، دار الکتب العلمیة، بیروت، چاپ اول، 2008م.

[7]. ابن عربی، تفسیر ابن عربى، ج ‏2، ص 221.

[8]. تفسیر بیان السعادة فی مقامات العبادة، ج ‏4، ص 33.

[9]. تفسیر عرائس البیان فى حقائق القرآن، ج ‏3، ص 245.

[10]. تفسیر ابن عربی، ج ‏2، ص 221.

[11]. تفسیر عرائس البیان فى حقائق القرآن، ج ‏3، ص 245.

[12]. منسوب به امام جعفر صادق(علیه السلام)، تفسیر امام جعفر الصادق(ع) (مجموعه آثار السلمى)، پل نوپا، ج 1، ص 53، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، چاپ اول، 1369ش.

[13]. همان، ص 177.

[14]. قشیری، ابوالقاسم عبدالکریم، لطائف الإشارات، محقق: بسیونی، ابراهیم، ج2، ص 611، الهیئة المصریة العامه للکتاب‏، مصر، چاپ سوم، 1981م.

[15]. تفسیر ابن عربى، ج ‏2، ص 220 – 221.

[16]. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ‏7، ص 288، دفتر انتشارات اسلامى‏، قم، چاپ پنجم، 1417ق.


- نظرات (0)

چگونگی تطهیر ارواح در برزخ


 انسان از آن وقت که وجود پیدا کرد و پا به عرصه وجود گذاشت به اصطلاح فلاسفه دیگر باید معدوم شدنش را یکباره از فکرتان دور کنید. همین که انسان به وجود آمد مسلماً دیگر نابود نخواهد شد و فقط تغییر صورت خواهد داد یک مدت در این دنیا تغییرها خواهد داشت و چون انسان مشمول تحول است از اول به وجود آمدن شروع به رنگ گرفتن می‌کند شروع به کسب خصوصیات می‌کند و بیشتر هم خصوصیاتش بر روی روح پیاده می‌شود نه جسم گرچه جسم انسان هم در حرکت است از جنین تا به آخر ولی اصل حرکت و اصل تحول و اصل تغییر صورت دادن متوجه روح انسان است. بالاخره انسان‌ها جسما و روحا از بدو به وجود آمدن متحول هستند  و به این تحول‌ها ادامه می‌دهند تا برسند به آغاز فصل دیگر یا شروع فصل دیگری از تحول که نامش را مرگ می‌گوییم. 

 روح‌ها در این عالم رنگ بر می‌دارند و هر کس دارای یک هدف یا هدف‌های معین است و بر اساس این اهداف می‌توان آن‌ها را به سه دسته تقسیم کرد :

1- دسته را اول آن‌هایی که به سوی مبدأ بودند و از اول زندگی در همین دنیا بیدار شدند و به خود آمدند و فهمیدند که فقط خدا را باید خواست و خدا را خواستند. این‌ها ۸۰ - ۷۰ سال زندگی دنیوی کردند. روح این‌ها که از بدن قطع علاقه کرد وارد عالم برزخ شد مانند سلمان و نظایر سلمان (البته بعد از ائمه اطهار) علیهم السلام وقتی وارد نظام برزخ می‌شوند  تحولاتی برای این‌ها خواهد بود که مرتبط به خدا نزدیک‌تر خواهند شد. برزخ را هم که تمام کردند و وارد عوالم دیگر شدند مرتب به سوی خداوند متعال سیر می‌کنند چون رنگی که از اول گرفته بودند خدا خواستن بود.

2- یک عده عبارتند از امثال من و شما که خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا که قرآن کریم می‌فرماید که در دنیا نتوانستند صاحب یک هدف ثابت شوند هم خدا را خواستند و هم غیر خدا را. (یعنی من و شما). حالا اگر ما از این دسته هم باشیم باز خوب است یعنی در روح این عده مقاصد مختلفی است. تحولی که در این دنیا برای این‌ها  پیش آمد این‌طور شد که هم خدا را خواستند هم غیر خدا را. این‌ها با این رنگ منتقل به عالم برزخ می‌شوند نظام برزخ این‌ها را این چنین پیش می‌برد که آن  50 الی ۱۰۰ مقصودی که در اینجا داشتند غلبه و کشش هر کدام در این زندگی دنیوی در وجود این فرد زیاد بود همان مقصود او را به سوی خودش خواهد کشید. اگر خدا در وجود من و شما غلبه داشت و من و شما رضای حق در وجودمان غلبه برعقاید دیگر داشت وقتی به نظام برزخ افتادیم آن نظام با یک جذبه خاص ما را به سوی خداوند خواهد برد  و اما اگر مقصودهای دیگری داشتیم  ما را کم کم از آن‌ها پاک خواهد کرد و این پاک کردن هم به صورت عذاب و فشار خواهد بود .

3- دسته سوم  آن‌هایی هستند که خدا را اصلا نداشتند و دارای مقاصد دیگری هستند در زندگی اینان همه چیز رنگ دارد بجز خدا و خدا خواهی .

ما  که در باطن خودمان از خیلی چیزها خوشمان می‌آید  به خیلی چیزها می‌خواهیم برسیم . قهرا به حساب قانون تحول آنکه قوی‌تر است مرا خواهد برد . من متوجه آن نقطه‌ام که زن هست  پول هست؛ خوب آنجا کجاست ؟ خود زن یا پول و یا جاه نیست  اما آخرش به آنجا خواهد کشید که جهنم است . بسیاری از علایق دنیوی بعد از مرگ هم با ما می‌ماند هر چند مصداق آن‌ها وجود ندارد اما علاقه و وابستگی ما هنوز باقی است .!

سرگذشت ما در برزخ :

قانون علمی و مسئله تحول درباره ما که دارای روحی با مقاصد مختلف هستیم چگونه است ؟ اگر جانب جذبه به سوی پروردگار عالم زیادتر باشد به سوی آن خواهیم رفت و تدریجا به مرور زمان در برزخ فشارهای دیگر و زحمت‌ها و مقصودهای دیگر متوجه ما خواهد شد  تا از آن‌ها ما را پاک کند . در برزخ پاک خواهیم شد و اگر آنجا نشد در عوالم بعدی بالاخره به سوی خدا می‌رویم و از علاقه‌ها و مقصودهای دیگر پاک خواهیم شد . کسی که هم به خدا معتقد است و هم خدا را می‌خواهد و مقصودهای دیگر زیادی هم دارد ولی بر عکس است  یعنی جذبه به سوی خداوند ضعیف‌تر از مقصودهای دیگر است . این‌چنین است که وقتی به برزخ افتاد  یک یا چند تا از جذبه‌های علاقه‌های دیگر او را به عالم دیگر می‌کشاند

مثل اینکه یک انسان به ده جا جذبه دارد  پول می‌خواهد  زن می‌خواهد  خوب خوردن می‌خواهد  خیلی ساده می‌گویم از این‌ها خوشش میاید. مثل ما  که در باطن خودمان از خیلی چیزها خوشمان می‌آید  به خیلی چیزها می‌خواهیم برسیم . قهرا به حساب قانون تحول آنکه قوی‌تر است مرا خواهد برد . من متوجه آن نقطه‌ام که زن هست  پول هست؛ خوب آنجا کجاست ؟ خود زن یا پول و یا جاه نیست  اما آخرش به آنجا خواهد کشید که جهنم است . بسیاری از علایق دنیوی بعد از مرگ هم با ما می‌ماند هر چند مصداق آن‌ها وجود ندارد اما علاقه و وابستگی ما هنوز باقی است .!

مثلاً در دنیا خدا را هم تا حدی خواسته‌ام و خدا را تا حدی هم شناخته‌ام  ولی در برزخ کم کم از خدا پاک خواهم شد . آن دسته اول از غیر حق پاک می‌شوند و این دسته از خدا پاک می‌شوند . یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ    قرآن می‌گوید عده‌ای از ظلمات پاک می‌شوند  حالا ظلمات یعنی چه ؟

 به عنوان مثال من با خدا رابطه‌ای داشتم و گه گاه خدا را صدا می‌زدم  و گه‌گاه نمازی می‌خواندم و گه‌گاه خدا را یاد می‌کردم  اما گرایش بر امور باطل بر آن غلبه داشت . الان در برزخ هم کم کم این رابطه من با خدا  قطع می‌شود و از خدا دور می‌شود با دور شدن‌ها قهرا نعمت‌هایی که بوده به تدریج آن نعمت‌ها از بین می‌رود و به عکس آن‌هایی که به طرف خدا کشیده می‌شوند آن‌ها عذاب‌هایشان کم می‌شود و رفته رفته و به تدریج نعمت‌ها و آسایششان و رفاه و آزادی آن‌ها در برزخ بیشتر می‌شود  این نکته‌ای بود که یادتان بماند و آیه آیة‌الکرسی را فراموش نکنید   اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ .

برزخ

ممکن هم هست اشتباها از صحبت‌ها برداشت شود  لذا لازم است گفته شود لذا باید که برزخ نظام مخصوصی است و وقتی که روح‌ها به آن عالم که وارد شدند  با قانون تحول پیش می‌روند نتایج تمام جزئیات عقاید  اوصاف و اعمال را در برزخ خواهیم دید . فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ * وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ . نتایج و تمام جزئیات اعمالمان را از خیر و شر خواهیم دید .

علی ابن ابی طالب (علیه‌السلام ) فرمود : من مات قام قیامته ، عوام این‌طور فکر می‌کنند که تا قیامت خیلی مانده است . حضرت فرمود :  هرکس که مرد قیامتش برپا شد  یعنی با مرگ مجازات بد و یا نعمت‌های اخروی شروع خواهد شد و در عین حال تکامل هم در جای خودش هست  با تحول پیش می‌رویم یا به طرف جهنم یا به سوی بهشت و در عین حال  هم نعمت‌ها هست و هم عذاب‌ها .

3- دسته سوم  آن‌ها که در زندگی دنیوی معتقد بر مبدأ و معاد  نیستند و رای خدا را در نظر نداند در برزخ چگونه خواهند بود؟

قرآن کریم می‌فرماید : منکرین خداوند یعنی آن‌ها که خدا را نمی‌خواهند و یا اگر می‌خواهند رضای حق در نظر آن‌ها مفهومی ندارد  این‌ها در واقع چون از اول متوجه خدا نیستند  هر قدر در زندگی دنیوی بمانند فقط برای اینست که به سوی مقصود خودشان بروند .

خدا در قرآن کریم به رسول اکرم ( صلوات الله علیه ) می‌فرماید : «وَلاَ یَحْزُنکَ الَّذِینَ یُسَارِعُونَ فِی الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَن یَضُرُّواْ اللّهَ شَیْئًا یُرِیدُ اللّهُ أَلاَّ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ » .

واقعا دقت کنید که نکته مهم در مسئله تحول چیست ؟ خیلی‌ها به نظرشان میاید که چرا خدا به گناهکار و معصیت کار و منکرم بداء و معاد زمان می‌دهد و چرا عمر می‌دهد و چرا وسایل زندگی آن‌ها را روز به روز فراهم‌تر می‌کند ؟ این سوالی است که ممکن است به نظر خیلی‌ها بیاید . ولی این سوال از خامی است و از توجه نداشتن بر مسئله تحول است . خداوند در قرآن می‌فرماید : ما این زندگی دنیوی را اساسی برای این تنظیم کرده‌ایم که انسان‌ها در اینجا رنگ به خودشان بگیرند و طبق رنگی که گرفته‌اند وارد برزخ شوند و آن‌ها را پیش ببریم  اصلی دنیا را برای همین خلق کرده‌ایم . این اصلی خواست ماست تا ببینیم چه کسی چه چیز را انتخاب می‌کند؟ عالم انتخاب است . اصلا مقصود خداوند است که انسان در اینجا رنگ بگیرد . مقصود حق است که انسان در اینجا مبداء تحول انتخاب کند یا خدا یا پول  یا ریاست یا اشباع غریزه جنسی  یا ظلم و تجاوز یا هر چیز دیگر  همین قدر هر کس هرچه انتخاب می‌کند این مقصود حق است که برای آن باید وقت بدهد . اصلا این زندگی دنیا برای همین است .

عوام این‌طور فکر می‌کنند که تا قیامت خیلی مانده است . حضرت فرمود :  هرکس که مرد قیامتش برپا شد  یعنی با مرگ مجازات بد و یا نعمت‌های اخروی شروع خواهد شد و در عین حال تکامل هم در جای خودش هست  با تحول پیش می‌رویم یا به طرف جهنم یا به سوی بهشت و در عین حال  هم نعمت‌ها هست و هم عذاب‌ها .

قرآن خطاب به پیامبر می‌فرماید: « وَلاَ یَحْزُنکَ الَّذِینَ یُسَارِعُونَ فِی الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَن یَضُرُّواْ اللّهَ شَیْئًا»  آن‌هایی را که می‌بینی شب و روز فعالیت در مرحله کفر و عصیان و طغیان و شرک می‌کنند این‌ها ترا محزون نکند (عوامانه فکر نکنی که خدایا چرا به این‌ها مهلت داده‌ای ) «یُرِیدُ اللّهُ أَلاَّ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ»  ( آیه ۱۷۶ سوره آل عمران ) خدا اراده کرده است و می‌خواهد ببیند این‌ها چه انتخاب می‌کنند. اگر  کفر را کامل در خود تثبیت می‌کنند و معلوم شود که این فرد دیگر خدا را نمی‌خواهد و با خدا عناد دارد و اینکه اصلی خدا را نمی‌خواهد  در وجودش تثبیت شود به محض  تثبیت شدن به برزخ او را می‌اندازیم تا برود به همان طرف  که «أَلاَّ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الآخِرَةِ» . می‌خواهد حظی برای این‌ها در آخرت نماند . بعد می‌فرماید : «وَلاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُواْ إِثْمًا » ؛ قرآن می‌فرماید :  که کافرها گمان نکنند که ما مهلتی که به آن‌ها می‌دهیم به نفع آن‌هاست . مهلت می‌دهیم تا این‌ها در طریق اسم و در طریق مقاصد باطل کامل تکمیل و تثبیت بشوند (خدا کارهای عجیبی دارد )

نمودش را در جریان ابا عبد الله (علیه‌السلام ) می‌توان دید خدا که  از اول می‌دانست چه خواهد شد  بله می‌دانست . باز با خود می‌گویند چه می‌شد آن قشونی که می‌آمدند خدا بلایی بر سر آن‌ها می‌آورد و آن‌ها می‌مردند و ابا عبد الله ( علیه‌السلام ) هم نجات پیدا می‌کرد ؟ نمی‌شود  هم باید ابا عبد الله ( علیه‌السلام ) تکمیل بشود و هم عمر سعد !

خوب حالا اگر کافری عمل خیری انجام داد سرنوشتش چه می‌شود؟

 قرآن می‌فرماید : وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاء مَّنثُورًا  کافرها را می‌گوید  که آن کس که منصرف از مبدا است منقطع از مبدأ است  هر قدر عمل خوب انجام بدهد هَبَاء مَّنثُورًا می‌شود . حاتم طاعی اگر چنانچه خدا را می‌خواست و این احسان‌ها را به خاطر رضای خدا انجام می‌داد به دردش می‌خورد . ولی وقتی به سوی خدا حرکت نمی‌کند احسانش هم او را به سوی خدا نمی‌برد . 

برزخ

حضرت علی ( علیه‌السلام ) فرمود : تخلیص العمل اشد من العمل؛پاک کردن عمل از خود عمل خیلی سخت‌تر است . واقع اهم سخت است آن‌هایی که به پاک کردن باطن خودشان خیلی مقید هستند آن‌ها می‌فهمند . انشاء الله از فردا امتحان کنید  خیلی سعی کنید ببینید چقدر سخت است . نماز خواندن خیلی آسان است  روزه گرفتن و هر عمل خوبی انجامش خیلی آسان است ولی تخلیص آن برای خدا  آن از کارهای مشکل است . چنان چیزی است که افراد کمی در این وادی نجات پیدا می‌کنند . دقت می‌کنید  تخلیص العمل اشد من العمل  بالاخره مسئله تحول توجه به حق می‌خواهد . حرکت به سوی خدا باید از اول پایه و اساس باشد . قهرا اگر خدا درنظر نباشد به درد نمی‌خورد  نه کار کافر  نه کار ریا  نه کار متظاهر و نه کار مشرک هیچ‌کدام به درد نمی‌خورد .

خدا اراده کرده است و می‌خواهد ببیند این‌ها چه انتخاب می‌کنند. اگر  کفر را کامل در خود تثبیت می‌کنند و معلوم شود که این فرد دیگر خدا را نمی‌خواهد و با خدا عناد دارد و اینکه اصلی خدا را نمی‌خواهد  در وجودش تثبیت شود به محض  تثبیت شدن به برزخ او را می‌اندازیم.

بندگان خدا از درون تلاش می‌کنند و با نفس خودشان در جنگ هستند . سعی کنید درونتان را از غیر حق پاک کنید که اگر این طور نباشد در موقع مرگ یک وقت می‌بینید همه عمل‌ها بی جا بوده و شما را سوق به سوی خدا نداده است . آیه آخر سوره نور را می‌فرماید:«وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاء حَتَّی إِذَا جَاءهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئًا وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ»  آن‌ها که کافرند منقطع از خدا هستند  هر قدر کار خوب انجام بدهند و هر قدر زحمت بکشند و کار الهی انجام دهند چون خدا در نظرشان نبود  أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ  عمل آن‌ها مانند سراب است که انسان فکر می‌کند آب است بلکه آب نما است و انسان را فریب می‌دهد . می‌فرماید شما خیال می‌کنید عمل خوب است در صورتی در تحول به دردتان نمی‌خورد . عمل خوب آن است که در قانون تحول به درد انسان بخورد و انسان را به سوی مقصد اصلی‌اش حرکت دهد .

باید عملی انجام داد که هنگام برزخ ما رنگ خدایی بگیریم نه اینکه خالی از خدا شویم خودسازی و مبارزه با نفس کار سختی است جهاد اکبر است شوخی نیست،اما طالب رضای خدا خون دل می‌خورد و پایبند می‌ماند در نتیجه در عوالم پس از مرگ آسوده است.

ما حساب و کتاب را شوخی گرفته‌ایم اصلی حواسمان به اعمالمان نیست به نیتمان نیست به حفظ همان عمل ناچیزمان نیست،چون ما اصلی حواسمان به مرگ نیست به برزخ نیست به قیامت نیست.

باید بکوشیم با مجاهده با مبارزه با تقوای خود را جزء دسته اول قرار دهیم نه اینکه رنگ غیر خدایی بودنمان را تثبیت کنیم . از خداوند متعال می‌خواهیم که خودش ما را در این راه سخت یاری کند تا دل از این مخروبه دنیا بر گیریم و به لقای او دل خوش داریم .  

منبع : وبلاگ آقای جعفر شجاعی (ناگفته ها و ناشنیده هایی از استاد شیخ محمد شجاعی)


- نظرات (0)

وظایف ملائکه خاص خدا


فرشته

جبرئیل فرشته‌ای است که وحی الهی را به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آ له ) می‌رساند. او مـلک مـقـرب خـدا و بزرگ‌تر از جمیع فرشتگان که علم حضرت حق در او تـجـلی می‌کند و از او در طـریـقـه وحـی بـه فـرشـتـگـان پایین‌تر و کوچک‌تر - که تعدادشان بسیار است - تجلی و ظهور می‌کند و از آن‌ها بر پیامبر (صلی الله علیه و آ له ) تجلی می‌یابد. جبرئیل یکی از چهار فرشته مقرب بلکه برترین آن‌ها است ؛ زیرا رسول خدا (صلی الله علیه و آ له ) فرماید: آیا شما را به برترین فرشتگان جبرئیل خبر بدهم ؟

در بـیـن مـلائکـه الله ، چهار ملک وجود دارند که در پیشگاه قرب خاصی دارند و در لسان حکما و فلاسفه الهی از آن‌ها تعبیر به رئوس ملائکه می‌شود، آن‌ها عبارتاند از: جـبـرئیـل ، مـیـکـائیـل ، اسـرافـیـل و عـزرائیـل .   

در روایـات و اخـبـار بـا ایـن چـهار ملک مقرب معروف ، به صراحت اشاره شده است . از جمله روایـتـی از رسـول گـرامـی اسـلام (صلی الله علیه و آ له ) وارد است که فرمود ان الله تـبـارک و تـعـالی اخـتـار مـن کـل شـی ء اربـعـه ، و اخـتـار مـن المـلائکـه جـبـرئیـل و مـیـکـائیـل اسـرافـیـل و مـلک المـوت ؛ خـداونـد مـتـعـال از هـر چـیـزی چـهـار تـا را اخـتـیـار و انـتـخـاب فـرمـوده و از فـرشـتـگـان نـیـز جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و ملک الموت (عزرائیل ) را اختیار کرده است .

جـبـرئیـل فـرشـتـه عـلم و مـتـوجـه سـازنـده مـجـردات ، کـه بـه فـهـم و تـعـقـل ادراک می‌کنند. مـیـکـائیـل فـرشـتـه ارزاق اسـت . اسـرافـیـل فـرشته زنده گردانیدن است و عزرائیل فرشته میراندن و ترقی دهنده مواد از صور پایین‌تر به کامل‌تر است . سایر فرشتگان تحت ریاست این چهار فرشته‌اند.

یـکـی از رئوس چهارگانه مـلائکـه ، مـیـکـائیـل اسـت و قـرآن مـجـیـد در سـوره بـقـره آیـه 98 از مـیـکـائیـل به عنوان میکال یاد فرمود- و دشمنی با او را در ردیف دشمنی به خدا و ملائکه و انبیا قرار داده و دشمن او را متهم به کفر است :من کان عدو الله و ملائکه و رسله و جـبـرئیـل و مـیـکـال فـان الله عـدو للکـافـریـن میکائیل موکل لرزاق موجودات بوده و اعوان و یارانی نیز در جمع عالم دارد

رئیسی در میان فرشتگان

هـر چـنـد بـه طـور یـقین نمی‌توان گفت که بین چهار ملک معروف ، جامع و رئیسی هست ، اما شـایـد تـا ایـن مـقـدار بـتـوان گـفـت کـه اگـر رئیـس بـیـن ایـشـان بـاشـد، جـبـرئیـل اسـت و حـدیـثـی وارد اسـت کـه امـیـر المـومـنـیـن (علیه‌السلام ) از رسـول خـدا (صـلی الله عـلیـه و آ له ) سـوال کـرد: انـت افـضـل ام جـبـرئیـل  ؟ شـمـا بـرتـریـد یـا جبرئیل . آن گاه حضرت تفصیلاً سر برتری خویش و اولیای الهی را بیان می‌دارد.

حـضـرت امـام خـمـیـنـی (ره ) در تـوضـیـح ایـن حـدیـث شـریـف می‌فرماید: ایـن کـه سـوال شـد کـه : آیـا آن حـضـرت بـرتـر اسـت یـا جـبـرئیـل ؟ ایـن سـوال نـه تـنـهـا دربـاره جـبـرئیـل اسـت ، بـلکـه مـورد سـوال ، هـمـه سـاکـنـان عـالم جـبـروت هـسـتـنـد و امـام ایـن کـه جـبـرئیـل را بـه خـصـوص ذکـر کرده ، با به واسطه عظمت مقامی است که او را در میان فرشتگان دیگر است و یا به خاطر آن است که در چنین مورد ذهن‌ها متوجه او می‌شوند نه به دیگر فرشتگان .

 

برتری جبرئیل بر سایر فرشتگان

صـدر المـتـالهـیـن بـعـد از ایـن کـه بـه بـزرگـان و رئوس مـلائکـه اشـاره می‌کند، جـبـرئیـل را بـه لحـاظ این که خداوند در قرآن کریم به صفات کمالی او اشاره فـرمـوده اسـت و بـر سـایـر بـزرگـان فـرشـتـگـان بـه شـش دلیل ترجیح می‌دهد:

1- جبرئیل صاحب وحی است : نزل به الروح الامین علی قلبک  .

2- نام او را پیش از فرشتگان دیگر در قرآن بیان نموده است :من کان عدوا لله و ملائکه و رسـله و جـبـرئیـل و مـیـکـال  . زیـرا جـبـرئیـل صـاحـب عـلم و وحـی و مـیـکائیل صاحب روز و غذاست . و علمی که آن غذای روحانی است ، برتر و بالاتر از غذای جسمانی است ، پس باید جبرئیل برتر از میکائیل باشد.

3- خـداونـد نـام او را پـس از خـود قـرار داده اسـت :فـان الله هـو مـولاه و جبرئیل و صالح المومنین .

4- او را روح‌القدس نـامـیـده اسـت و دربـاره عـیـسـی (علیه‌السلام ) فرمود: اذ ایدتک بروح القدس  .

5- خـداوند دوستانش را یاری می‌دهد و دشمنانش را سر کوب می‌گرداند با هزار فرشته صف بسته .

6- خـداونـد او را بـه صـفـات شش‌گانه در قرآن ستوده است که عبارتند از: رسالت او، ارجـمـنـدی او، نیرومندی او، منزلت و مقام او، فرماندهی او بر فرشتگان و امین وحی بودن او: مطاع ثم امین .

 

فرشته‌ای موکل بر ارزاق

یـکـی از رئوس چهارگانه مـلائکـه ، مـیـکـائیـل اسـت و قـرآن مـجـیـد در سـوره بـقـره آیـه 98 از مـیـکـائیـل به عنوان میکال یاد فرمود- و دشمنی با او را در ردیف دشمنی به خدا و ملائکه و انبیا قرار داده و دشمن او را متهم به کفر است :من کان عدو الله و ملائکه و رسله و جـبـرئیـل و مـیـکـال فـان الله عـدو للکـافـریـن میکائیل موکل لرزاق موجودات بوده و اعوان و یارانی نیز در جمع عالم دارد و در روایتی که از رسـول خدا رسیده : اسم میکائیل عبید الله است . و امیر المونین (علیه‌السلام ) می‌فرماید: جـبرئیل مؤذن اهل آسمان‌ها و میکائیل امام آن‌ها، که در بیت المامور به او اقتدا می‌کنند. امـامـت مقام بلندی است که شایسته آن نیست مگر کسی که مقام بالاتر و دارای شرایط جامع‌تر باشد .

میکائیل و به تعبیر قرآن میکال فرشته رزق است. در حدیث آمده است:میکائیل بر ملائکه‌ای که بر ارزاق موکل اند همچون ابر و ملائکه رعد و برق و ملائکه باد و باران و غیره سروری دارد.[بحارالانوار، ج 59، ص 221]

قـبـض کـننده اصلی ذات پاک خداست ، آن گاه در عالم اسباب فرشته مرگ ، یعنی عـزرائیـل مـجری این فرمان است و او نیز به وسیله گروهی از فرشتگان و رسولان الهی این مأموریت را نجام می‌دهد

قبض روح به دست کیست؟

قبض ارواح گاهی به خدا نسبت داده شده ، گاهی به ملک الموت (عزرائیل ) و گاهی نیز به فرشتگان مرگ .

1-الله یـتـوفـی الانـفـس حـیـن مـوتـهـا ؛ خـداوند جان‌ها را به وقت مرگ کاملاً دریافت می‌دارد.

2-قل یتوفاکم ملک الموت الذی و کل بکم ؛  بگو: جان شما را فرشته مرگ که بر شما گمارده شده دریافت می‌دارد.

3-حتی اذا جاء احدکم الموت توفت رسلنا و هم لا یفرطون ؛ تا این چون مرگ یکی از آنان فرا رسد، رسولان ما جان او را می‌گیرند، و ایشان کوتاهی نمی‌کنند.

کـمـی دقـت در آیـات فـوق ، نـشان می‌دهد که هیچ گونه تضادی در میان آن‌ها نیست ؛ زیرا قـبـض کـننده اصلی ذات پاک خداست ، آن گاه در عالم اسباب فرشته مرگ ، یعنی عـزرائیـل مـجری این فرمان است و او نیز به وسیله گروهی از فرشتگان و رسولان الهی این مأموریت را نجام می‌دهد.

 

اسرافیل

اسرافیل، فرشته نفخ صور است. امام سجاد(علیه السلام) می‌فرماید:"خداوند به اسرافیل امر می‌کند تا به دنیا فرود آید و صور با او است... و در آن می‌رسد".[بحارالانوار، ج 6، ص 324.]

امام سجاد(علیه السلام) می‌فرماید:"نفخة مرگ از سوی اسرافیل است و بعد از آن خود اسرافیل هم می‌میرد و نفخة حیات از سوی خود پروردگار عالم انجام می‌گیرد".[پیام قرآن، ج 6، ص 72.]


- نظرات (0)

موقعیت روح در وجود انسان

درس اخلاق علامه کرباسچیان درباره بقای روح

بدن انسان مانند همه ی حیوانات، مجموعه ای از یاخته ها (سلولها) است که هر یک از آنها همواره در حال سوخت و ساز و تحوّل و تبدّل می باشد و شماره ی آنها از آغاز تولد تا پایان زندگی، عوض نشود یا تعداد یاخته هایش همواره ثابت بماند.

با توجه به این تغییرات و تحوّلاتی که در بدن حیوانات و به خصوص انسان، رخ می دهد این سوال، مطرح می شود که به چه ملاکی باید این مجموعه ی متغیر را، موجود واحدی به حساب آورد؛ با اینکه ممکن است اجزاء آن در طول زندگی، چندین بار عوض شود؟ (1)

پاسخ ساده ای که به این سوال، داده می شود این است که ملاک وحدت در هر موجود زنده ای پیوستگی اجزای هم زمان و ناهم زمان آن است و هر چند سلولهایی تدریجاً می میرند و سلولهای تازه ای جای آنها را می گیرند اما به لحاظ پیوستگی این جریان می توان این مجموعه ی باز و در حال نوسان را موجود واحدی شمرد.

ولی این، جواب قانع کننده ای نیست، زیرا اگر ساختمانی را فرض کنیم که از تعدادی آجر، تشکیل شده و آجرهای آن را تدریجاً عوض می کنند، بطوری که بعد از مدتی هیچ یک از آجرهای قبلی، باقی نمی ماند؛ نمی توان مجموعه ی آجرهای جدید را همان ساختمان قبلی دانست هر چند از روی مسامحه و به لحاظ شکل ظاهری، چنین تعبیراتی بکار می رود مخصوصاً از طرف کسانی که اطلاعی از تعویض اجزای مجموعه ندارند.

ممکن است پاسخ گذشته را به این صورت، تکمیل کرد که این تحوّلات تدریجی در صورتی به وحدت مجموعه، آسیبی نمی رساند که بر اساس یک عامل طبیعی و درونی، انجام بگیرد چنانکه در موجودات زنده، ملاحظه می شود. اما تبدیل آجرهای ساختمان بوسیله عامل بیرونی و قشری، حاصل می شود و از این رو نمی توان وحدت و این همانی حقیقی را در طول جریان تعویض اجزاء، به آنها نسبت داد.

این پاسخ، مبتنی بر پذیرفتن عامل طبیعی واحدی است که در جریان تحولات، همواره باقی می ماند و نظم و هماهنگی اجزاء و اعضای ارگانیسم را حفظ می کند. پس سوال درباره خود این عامل، مطرح می شود که حقیقت آن چیست؟ و ملاک وحدت آن کدام است؟

ترکیب انسان از روح و بدن، مانند ترکیب آب از اکسیژن و ئیدروژن نیست که با جدا شدن آنها از یکدیگر، موجود مرکّب به عنوان یک «کلّ» نابود شود بلکه روح، عنصر اصلی انسان است و تا آن، باقی باشد انسانیّت انسان و شخصیت شخص، محفوظ خواهد بود و به همین جهت است که عوض شدن سلولهای بدن، آسیبی به وحدت شخص نمی رساند. زیرا ملاک وحدت حقیقی انسان، همان وحدت روح اوست

طبق نظریه ی فلسفی معروف، ملاک وحدت در هر موجود طبیعی، امر بسیط (=غیر مرکب) و نامحسوسی به نام «طبیعت» یا «صورت»(2) است که با تحولات ماده، عوض نمی شود و در موجودات زنده که افعال مختلف و گوناگونی از قبیل تغذیه و نمو و تولیدمثل، انجام می دهند این عامل به نام «نفس» نامیده می شود.

فلاسفه ی پیشین، نفس نباتی و حیوانی را «مادّی» و نفس انسانی را «مجرّد» می دانسته اند ولی بسیاری از حکمای اسلامی و از جمله صدرالمتألهین شیرازی، نفس حیوانی را نیز دارای مرتبه ای از تجرّد دانسته و شعور و اراده را از لوازم و علائم موجود مجرّد، قلمداد کرده اند. ولی ماتریالیستها که وجود را منحصر به ماده و خواصّ آن می دانند روح مجرّد را انکار می کنند و مادّیین جدید (مانند پوزتیویست ها) اساساً منکر هر چیز نامحسوسی هستند و دست کم، امر غیرمحسوس را نیز نمی پذیرند و طبعاً پاسخ صحیحی برای ملاک وحدت در موجودات زنده هم ندارند.

قبض روح

بنابر اینکه ملاک وحدت در نباتات، نفس نباتی آنها می باشد زندگی نباتی در گروی وجود صورت و نفس نباتی خاصّ در موادّ مستعد می باشد و هنگامی که استعداد موادّ از بین برود صورت یا نفس نباتی هم نابود می شود و اگر فرض کنیم که همان موادّ مجدداً استعداد پذیرفتن صورت نباتی را پیدا کنند نفس نباتی جدیدی به آنها افاضه می شود ولی دو گیاه کهنه و نو با وجود مشابهت کامل نیز، وحدت حقیقی نخواهند داشت و با نظر دقیق نمی توان نبات جدید را همان نبات قبلی دانست.

اما در مورد حیوان و انسان، چون نفس آنها مجرّد است می تواند بعد از متلاشی شدن بدن هم باقی باشد و هنگامی که مجدداً به بدن، تعلق بگیرد وحدت و «این همانی» شخص را حفظ کند چنان که قبل از مرگ هم همین وحدت روح، ملاک وحدت شخص می باشد و تبدّل مواد بدن، موجب تعدد شخص نمی شود. ولی اگر کسی وجود حیوان و انسان را منحصر به همین بدن محسوس و خواصّ و اعراض آن بپندارد و روح را هم یکی یا مجموعه‌ای از خواصّ بدن بشمارد و حتی اگر آن را صورتی نامحسوس ولی مادّی بداند که با متلاشی شدن اندامهای بدن، نابود می شود چنین کسی نمی تواند تصور صحیحی از معاد داشته باشد زیرا به فرض اینکه بدن، استعداد جدیدی برای حیات، پیدا کند خواصّ و اعراض نوینی در آنها پدید می آید و دیگر ملاک حقیقی برای وحدت و «این همانی» آنها وجود نخواهد داشت زیرا فرض این است که خواصّ قبلی به کلی نابود شده و خواصّ جدیدی پدید آمده است.

حاصل آن که: در صورتی می توان حیات پس از مرگ را بصورت صحیحی تصور کرد که روح را غیر از بدن و خواصّ و اعراض آن بدانیم و حتی آن را صورتی مادّی که در بدن، حلول کرده باشد و با متلاشی شدن آن، نابود شود، ندانیم. پس اولاً باید وجود روح را پذیرفت، و ثانیاً باید آن را امری جوهری دانست نه از قبیل اعراض بدن، و ثالثاً باید آن را قابل استقلال و قابل بقای بعد از متلاشی شدن بدن دانست نه  مانند صورتهای حلول کننده (و به اصطلاح، منطبق در ماده) که با متلاشی شدن بدن، نابود می شوند.

تحوّلات تدریجی در صورتی به وحدت مجموعه، آسیبی نمی رساند که بر اساس یک عامل طبیعی و درونی، انجام بگیرد چنانکه در موجودات زنده، ملاحظه می شود. اما تبدیل آجرهای ساختمان بوسیله عامل بیرونی و قشری، حاصل می شود و از این رو نمی توان وحدت و این همانی حقیقی را در طول جریان تعویض اجزاء، به آنها نسبت داد

موقعیت روح در وجود انسان

نکته ی دیگری را که باید در این جا خاطرنشان کنیم این است که ترکیب انسان از روح و بدن، مانند ترکیب آب از اکسیژن و ئیدروژن نیست که با جدا شدن آنها از یکدیگر، موجود مرکّب به عنوان یک «کلّ» نابود شود بلکه روح، عنصر اصلی انسان است و تا آن، باقی باشد انسانیّت انسان و شخصیت شخص، محفوظ خواهد بود و به همین جهت است که عوض شدن سلولهای بدن، آسیبی به وحدت شخص نمی رساند. زیرا ملاک وحدت حقیقی انسان، همان وحدت روح اوست.

قرآن کریم با اشاره به این حقیقت، در پاسخ منکرین معاد که می گفتند: «چگونه ممکن است انسان بعد از متلاشی شدن اجزای بدنش حیات جدیدی بیابد؟» می فرماید:

قُل یَتَوَفّاکُم مَلَکُ المَوتِ الذی وَ کُلَّ بکُم. (3)

بگو (شما نابود نمی شوید بلکه) فرشته ی مرگ شما را می گیرد.

پس قوام انسانیت و شخصیت هر کسی به همان چیزی است که ملک الموت آن را قبض و توفّی می کند نه به اجزای بدنش که در زمین، پراکنده می شود.

 

پی نوشت:

1. قبل از طرح این سوال می توان سوال دیگری را مطرح کرد که اساساً ملاک وحدت در مجموعه های ثابت و بسته چیست؟ و ترکیبات شیمیایی و ارگانیک را به چه ملاکی می توان موجود واحدی شمرد؟ ولی برای جلوگیری از گسترش بحث، از مطرح کردن آن در اینجا خودداری کردیم. رجوع کنید به: آموزش فلسفه، جلد اول، درس 29.

2. باید دانست که هر یک از این واژه ها، معانی اصطلاحی دیگری نیز دارند و منظور از آنها در اینجا همان صورت نوعیه است.

3. سجده/ 11.

 


- نظرات (0)

جاودانگی مجازات

در بسیاری از آیات قرآن و معارف اسلامی بر این نکته تأکید شده که عده ای از انسان ها در جهان آخرت برای همیشه در جهنّم خواهند ماند! آیا این عدالت است که فردی تنها 80 تا 100 سال در این دنیا گناه کند، ولی برای همیشه در آتش جهنّم بسوزد؟

جواب: برای رسیدن به جواب این شبهه، باید به سه اصل توجه کرد:

1 - مجازات ابدی، منحصر به کسانی است که تمام روزنه های نجات را به روی خود بسته اند و عالما و عامدا غرق در فساد و تباهی و کفر و نفاق گشته اند، سایه شوم گناه تمام قلب و جان آنها را پوشانیده، و در حقیقت به رنگ گناه و کفر در آمده اند، همان گونه که در قرآن می خوانیم: «بلی من کسب سیئة و احاطت به خطیئته فاولئک اصحاب النار هم فیها خالدون»[1] آری کسی که مرتکب گناهی گردد و آثار آن تمام وجود او را احاطه کند چنان کسی اهل دوزخ است و جاودانه در آن خواهد ماند.

2 - این اشتباه است که بعضی خیال می کنند که مدت و زمان کیفر باید به اندازه مدت و زمان گناه باشد، زیرا رابطه میان گناه و کیفر رابطه زمانی نیست بلکه رابطه کیفی است یعنی مقدار زمان مجازات بستگی به کیفیت گناه دارد نه مقدار زمان گناه ، مثلا کسی ممکن است در یک لحظه دست به قتل نفس بزند و طبق پاره ای از قوانین محکوم به زندان ابد گردد، در اینجا می بینیم زمان گناه تنها یک لحظه بوده در حالی که مجازات آن گاهی 80سال زندان خواهد بود. بنابر این آنچه مطرح است کیفیت است نه کمیت گناه از نظر زمان .

3- مجازات ها و کیفرهای رستاخیز بیشتر جنبه اثر طبیعی عمل و خاصیت گناه دارد و به عبارت روشنتر: رنج ها و دردها و ناراحتی هائی که گناهکاران در جهان دیگر می کشند اثر و نتیجه اعمال خود آنها است که دامانشان را فرا می گیرد و این مطلب را در بسیاری از آیات قرآن می بینیم:

آیه اول: «فالیوم لا تظلم نفس شیئا و لا تجزون الا ما کنتم تعملون»[2] امروز (روز رستاخیز) به هیچ کس ستم نمی شود و جز اعمال خود شما جزائی برای شما نیست!

آیه دوم: «و بدالهم سیئات ما عملوا و حاق بهم ما کانوا به یستهزۆن»[3] اعمال بد آنها در برابر آنان آشکار می گردد و آنچه را به باد مسخره می گرفتند و بر آنها وارد می گردد .

آیه سوم: «فلا یجزون الذین عملوا السیئات الا ما کانوا یعملون»[4] به آنها که کار بد انجام دادند جزائی جز اعمال آنها داده نمی شود.

این اشتباه است که بعضی خیال می کنند که مدت و زمان کیفر باید به اندازه مدت و زمان گناه باشد، زیرا رابطه میان گناه و کیفر رابطه زمانی نیست بلکه رابطه کیفی است یعنی مقدار زمان مجازات بستگی به کیفیت گناه دارد نه مقدار زمان گناه

اکنون که این مقدمات سه گانه روشن شده جواب شبهه از دسترس ما چندان دور نیست، و برای رسیدن به آن کافی است که به چند سۆال زیر جواب دهید:

فرض کنید کسی بر اثر مصرف کردن پی در پی مشروبات الکلی در مدت یک هفته گرفتار زخم معده شدید شود بطوری که مجبور باشد تا آخر عمر با این درد بسازد و رنج برد، آیا این برابری میان عمل بد و نتیجه آن برخلاف عدالت است؟ حال اگر عمر این انسان به جای هشتاد سال، یک هزار سال و یا یک میلیون سال باشد و باید به خاطر یک هفته هوسرانی یک میلیون سال رنج ببرد، آیا این برخلاف اصل عدالت است در حالی که قبلا وجود این خطر در میگساری به او اعلام شده و عاقبت آن نیز برای او توضیح داده شده است.

و نیز فرض کنید کسی دستورات و مقررات رانندگی را که به کار بستن آنها مسلما به نفع عموم و موجب کاهش تصادف و ناراحتی های ناشی از آن است، به دست فراموشی بسپارد و به اخطارهای مکرر دوستان عاقل گوش فرا ندهد، و حادثه در یک لحظه کوتاه به سراغ او بیاید، و چشم  یا دست و پای خود را در حادثه از دست بدهد، و به دنبال آن ناچار شود سالیان دراز نابینائی و بی دست و پائی را تحمل کند، آیا این پدیده، هیچ گونه منافاتی با اصل عدالت پروردگار دارد؟

در اینجا مثال دیگری داریم (البته تعدد مثالها حقایق عقلی را به ذهن نزدیک کرده و برای گرفتن نتیجه نهایی و استدلالی آماده می کنند) فرض کنید چند گرم بذر خار مغیلان را بر سر راه خود می پاشیم و پس از چند ماه یا چند سال، خود را با یک صحرای وسیع خار می بینیم که دائما مزاحم ماست و ما را آزار می دهد...و یا اینکه چند گرم بذل گل – آگاهانه - می پاشیم و چیزی نمی گذرد که خود را با صحرائی از زیباترین و معطرترین گلها رو به رو می بینیم که همواره مشام جان ما را معطر، و دیده و دل ما را نوازش می دهد.

از مجموع آنچه گفته شد چنین نتیجه می گیریم: هنگامی که پاداش و کیفر، نتیجه و اثر خود عمل آدمی باشد مسئله مساوات و برابری از نظر کمیت و کیفیت مطرح نخواهد بود

آیا این امور که همه از آثار اعمال است هیچ گونه منافاتی با اصل عدالت دارد، در حالی که مساوات و برابری در میان کمیت عمل و نتیجه آن موجود نیست؟

از مجموع آنچه گفته شد چنین نتیجه می گیریم:

هنگامی که پاداش و کیفر، نتیجه و اثر خود عمل آدمی باشد مسئله مساوات و برابری از نظر کمیت و کیفیت مطرح نخواهد بود. ای بسا عمل به ظاهر کوچکی که اثرش یک عمر محرومیت و شکنجه و ناراحتی است و ای بسا کار ظاهرا کوچکی که سرچشمه خیرات و برکات برای یک عمر خواهد بود. بنابر این هنگامی که گناه و کفر و طغیان و سرکشی سراسر وجود انسانی را احاطه کرد و تمام بال و پرهای روح و جان او در آتش بیدادگری و نفاق سوخت چه جای تعجب که در سرای دیگر برای همیشه از نعمت پرواز در آسمان بهشت محروم گردد و همواره گرفتار درد و رنج این محرومیت بزرگ باشد.

آیا به او اعلام نکردند، و او را از این خطر بزرگ آگاه نساختند؟ !

آری...پیامبران الهی از یکسو، و فرمان عقل و خرد از سوی دیگر، به او آگاهی لازم را دادند.

آیا بدون توجه و اختیار دست به چنان کاری زد و چنان سرنوشتی پیدا کرد؟ نه، از روی علم و عمد و اختیار بود.

آیا جز خودش و نتیجه مستقیم اعمالش، این سرنوشت را برای او فراهم ساخت؟ نه، هر چه بود از آثار کار خود او بود. به قول مولوی:

این جهان کوه است و فعل ما ندا/ سوی ما آید نداها را صدا/ فعل تو کان زاید از جان و تنت/ همچو فرزندی بگیرد دامنت/ پس تو را هر غم که پیش آید ز درد/ بر کسی تهمت منه، بر خویش گرد/ فعل تست این غصه های دم به دم/ این بود معنای قد جفّ الفلم!

بنابراین، نه جای شکایتی باقی است و نه ایراد و اشکال به کسی و نه منافاتی با قانون عدالت پروردگار دارد.

 

پی نوشت:

1- سوره بقره/ آیه 81

2- سوره یس / آیه 54

3 - سوره جائیه/ آیه 33

4- سوره قصص/ آیه 84



- نظرات (0)

حجم عملت گولت نزنه


زندگی زیر سایه ربات‌ها

در اسلام هم کمیت مهم است و هم کیفیت و جای تردید نیست که به عنوان مثال تعداد گفتن اذکاری که در روایات مأثور آمده، نقش مهمی در ذکر و دعا و هر عمل عبادی دارد.

در مورد کمیت در بسیاری از مواقع میزان تعیین شده موضوعیت دارد و نمی توان به بهانه کیفیت از کمیت چشم پوشی کرد مانند تعداد رکعات نماز و یا عباداتی که کمیت در آن موضوعیت دارد.

بنابر این عدد نیز نقش مهمی دارد، اما باید تلاش شود که عدد و کمیت با کیفیت همراه شود وگرنه عدد خاص به تنهایی آثار مطلوب را در پی نخواهد داشت. در روایات آمده است:

«طوبی لمن شغل قلبه بالفكر و لسانه بالذكر»[1]

خوشا به حال کسی که دلش را با فکر و زبانش را با ذکر مشغول کند.

از طرفی ارزش هر عملی به کیفیت بیشتر و بهتر آن است، مثلاً در همین نماز که رکعات آن مشخص شده است حضور قلب و کیفیت آن نیز مورد تأکید است.

هرگاه ذکر با فکر و کیفیت با کمیت همراه شد، آثار و برکات خاصی را در پی خواهد داشت. اخلاص روح عبودیّت و بندگی است و عبادت جز با اخلاص مفهومی ندارد. به فرمایش امام صادق (علیه السلام):

«نیّت برتر از عمل است و آگاه باشید که نیّت، حقیقت عمل است».[2]

در صورت تعارض بین کیفیت و کمیت کدام مقدم است؟ مثلا آیا یک نماز مستحبی با کیفیت بالا و خلوص نیت بهتر است یا اینکه 10 نماز مستحبی بدون کیفیت و خلوص؟

پاسخ این است که در صورت تعارض میان کیفیت و کمیت، انسان باید کیفیت عمل را مورد توجه قرار دهد، یعنی کمتر دعا کند ولی با تفکر و حضور قلب. اسلام به کیفیت عمل بیشتر اهمیّت می دهد تا به کمیّت آن. زیاد بودن عمل موجب تقرّب نمی شود، بلکه خلوص نیّت مهم است.

آنچه دین مقدّس اسلام به آن اهمّیّت می‌دهد، عمق عمل است؛ به همین لحاظ اسلام هیچ گاه توصیه به کثرت و کمّیّت عمل نمی‌کند، بلکه پیوسته توصیه به کیفیّت و چگونگی آن می‌نماید؛ قرآن مجید در این رابطه می‌فرماید: «لِیَبْلُوَكُمْ ایُّكُمْ احْسَنُ عَمَلًا»

دین اسلام از مسلمانان، اعمال زیاد نخواسته است، بلکه اعمال خالص خواسته، عمل به اندازه توان خواسته است؛ لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها.(286 سوره بقره) بدین جهت در روز قیامت، گاهی کوهی از اعمال را در ترازوی سنجش اعمال می نهند، ولی هیچ وزنی ندارد.

از طرفی اگر چه کمّیت، در تأثیر بخشی اذکار و ادعیه و به طور مطلق در ملکه شدن روح عمل صالح در نهاد آدمی مهم است اما مهمتر از آن، اهتمام ورزیدن به احسنیّت و کیفیّت نفس عمل صالح است که خداوند در قرآن کریم از آن با کلمه «احسن عملا» یاد کرده است. بنابراین، آنچه دین مقدّس اسلام به آن اهمّیّت می‌دهد، عمق عمل است؛ به همین لحاظ اسلام هیچ گاه توصیه به کثرت و کمّیّت عمل نمی‌کند، بلکه پیوسته توصیه به کیفیّت و چگونگی آن می‌نماید؛ قرآن مجید در این رابطه می‌فرماید:

«لِیَبْلُوَكُمْ ایُّكُمْ احْسَنُ عَمَلًا»[3][4]

در صورت تعارض میان کیفیت و کمیت، انسان باید کیفیت عمل را مورد توجه قرار دهد، یعنی کمتر دعا کند ولی با تفکر و حضور قلب. اسلام به کیفیت عمل بیشتر اهمیّت می دهد تا به کمیّت آن. زیاد بودن عمل موجب تقرّب نمی شود، بلکه خلوص نیّت مهم است

مثل آنجا که فرموده است: «إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُواالصَّالِحاتِ إِنَّا لا نُضیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً»[1]

لذا، در این که منظور از «أَحْسَنُ عَمَلًا» چیست؟ در بعضی از روایات اسلامی از پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده: أَتَمُّکُمْ عَقْلًا، وَ أَشَدُّکُمْ لِلَّهِ خَوْفاً، وَ أَحْسَنُکُمْ فِیْما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ وَ نَهی عَنْهُ نَظَراً، وَ إِنْ کانَ أَقَلُّکُمْ تَطَوُّعاً!: [5]

«منظور این است: كدام یك از شما عقل و خرد كامل‏تر، و خداترسى بیشتر، و آگاهى فزون‏تر بر اوامر و نواهى الهى دارید، هر چند اعمال مستحبتان كمتر بوده باشد».

و در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم:

لَیْسَ یَعْنِی أَکْثَرَ عَمَلًا، وَ لکِنْ أَصْوَبُکُمْ عَمَلًا، وَ إِنَّمَا الْاصابَةُ خَشْیَةُ اللَّهِ وَ النِّیَّةُ الصَّادِقَةُ، ثُمَّ قالَ الْابْقاءُ عَلَی الْعَمَلِ حَتَّی یَخْلُصَ، أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ، وَ الْعَمَلُ الْخالِصُ الصَّالِحُ الَّذِی لاتُرِیدُ أَنْ یَحْمَدَکَ عَلَیْهِ أَحَدٌ إِلَاّ اللَّه عَزَّوَجَلَّ:

«منظور این نیست كدام یك بیشتر عمل مى‏كنید، بلكه منظور این است كدامیك صحیح‏تر عمل مى‏كنید، و عمل صحیح آن است كه، توأم با خداپرستى و نیت پاك باشد، سپس فرمود: نگهدارى عمل از آلودگى، سخت‏تر است از خود عمل، و عمل خالص صالح، عملى است كه نمى‏خواهى احدى جز خدا تو را به خاطر آن بستاید». [6] [7]

از امیرالمومنین (علیه السلام) نقل شده که حضرت می فرمود:

لا یَقِلُّ عَمَلٌ مَعَ تَقَوی وَ کَیْفَ یَقِلِّ ما یُتقَبَّلُ [8]

کاری که با اخلاص و پرهیزگاری توأم باشد، هر قدر به ظاهر کم باشد، کم نیست، چگونه ممکن است عملی که مقبول درگاه خداست، کم باشد؟!

 

پی نوشت ها:

[1] غرر الحکم و درر الکلم، ص: 820، نویسنده: تمیمی آمدی، عبد الواحد بن محمد، محقق / مصحح: رجائی، سید مهدی، ناشر: دار الکتاب الإسلامی، مکان چاپ: قم، سال چاپ: 1410 ق، نوبت چاپ: دوم

[2] الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 2، ص: 16،، نویسنده: کلینی، محمد بن یعقوب بن اسحاق، محقق / مصحح: غفاری علی اکبر و آخوندی، محمد، ناشر: دار الکتب الإسلامیة، مکان چاپ: تهران، سال چاپ: 1407 ق، نوبت چاپ: چهارم

[3] سوره ملک آیه 2

[4] مثالهای زیبای قرآن، ج 2، ص: 137، نویسنده: آیت الله مکارم شیرازی

[5] بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج 67، ص: 233، نویسنده: مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی، مکان چاپ: بیروت، سال چاپ: 1403 ق، نوبت چاپ: دوم

[6] الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 2، ص: 16

[7] تفسیر نمونه، ج 24 ص 328

[8] الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 2، ص: 75

منابع:

مقاله حجت الاسلام سید عبدالمجید فلسفیان؛ سایت لیلة القدر


- نظرات (0)