سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

انسان یا جن چگونه شیطان می‌شود


فلسفه وجود شیطان و فریب‌هایش/ انسان یا جن چگونه شیطان می‌شود

خبرگزاری فارس: شیطان (چه شیطان جنّی و چه شیطان انسی) با انواع حیله‏‌‌ها و القاها و زینت دادن‏‌ به زمینه گناه، انسان را به انجام آن ترغیب می‌‌کند، اما قادر نیست به زور و اجبار، انسان را به سوی بدی‌‌ها بکشاند.

خبرگزاری فارس: فلسفه وجود شیطان و فریب‌هایش/ انسان یا جن چگونه شیطان می‌شود

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، یکی از سؤالات مهمی که درباره شیطان مطرح است، فلسفه وجودی آن است. خداوند چرا شیطان را خلق کرد تا انسان‌ها را فریب دهد و آنها را گمراه سازد. در این یادداشت این مساله بررسی می‌شود.

ابلیس (شیطان معروف) کیست؟

ابلیس - همان شیطان معروف - از آفریدگان خداوند و از جنیان است و مدت‌‏هاى طولانى خداوند را عبادت کرده بود ولی با نافرمانى از خداوند، از درگاه حق رانده شد.

قرآن کریم می‌فرماید: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ أَبى‏ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرین؛ و (یاد کن) هنگامى را که به فرشتگان گفتیم: براى آدم سجده و خضوع کنید! همگى سجده کردند جز ابلیس که سر باز زد، و تکبر ورزید، (و به خاطر نافرمانى و تکبرش) از کافران شد. (بقره/34)

شیطان یعنی چه؟

این کلمه به صورت مفرد، هفتاد بار و به صورت جمع (شیاطین) هیجده بار در قرآن کریم آمده است.

به عقیده طبرسى، راغب، ابن اثیر و دیگران، نون شیطان اصل کلمه است و ماده آن از «شطن یشطن» است به معناى دور شدن. پس شیطان به معناى دور شده از خیر است. سپس به معناى هر متمرّد، طاغى و فریبکار گرفته‌‏‌اند اعمّ از آنکه از جنّ باشد یا انس یا جنبندگان.

سؤال از فلسفه وجودی شیطان

با توجه به دو مطلب بالا، اگر گفته شود که خداوند چرا به ابلیس یا هر شیطانی (انسان یا جنی که شیطان شده) وجود داد؟ و چرا آنها را خلق کرد؟ یعنی سؤال از وجود ابلیس و هر جن و انسی باشد؟ پاسخش این است که هر انسان و جنی از ابتدا شیطان (به معنای متمرد و طغیانگر و فریبکار) آفریده نشد.

آفریده‌ها در ابتدا پاک هستند و هر انسان و جنی مخلوق خداست و خداوند آنها را نیکو آفریده است. حتی ابلیس در اطاعت از پروردگار، معروف شده و از مقربین درگاه ربوبى بود اما در مقابل دستور الهی که سجده در مقابل انسان بود، لغزید و از درگاه الهى رانده شد. شیطان در برابر آن همه عبادت، از خداوند تقاضاى زنده ماندن تا روز قیامت را نمود و خداوند او را تا روز معینی مهلت داد.

آیات قرآن کریم می‌فرماید: «قَالَ فَاخْرُجْ مِنهْا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ - وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ إِلىَ‏ یَوْمِ الدِّینِ - قَالَ رَبّ‏ِ فَأَنظِرْنىِ إِلىَ‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ - قَالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنظَرِینَ - إِلىَ‏ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ» فرمود: از صف آنها [فرشتگان‏] بیرون رو، که رانده‌‌ ‏شده‌‏اى (از درگاه ما!) و لعنت (و دورى از رحمت حق) تا روز قیامت بر تو خواهد بود! گفت: پروردگارا! مرا تا روز رستاخیز مهلت ده (و زنده بگذار!) فرمود: تو از مهلت یافتگانى! تا روز وقت معیّنى. (حجر/ 34 تا 38)

انسان‌ها و جنیان (ابلیس هم که از جن‌ها بود) آفریده نشده‌‌اند تا خلایق را بفریبند. آنها برای هدف مطلوبی آفریده شده‌‌اند و خلقتشان خیر است اما برخی از انسان‌ها و جن‌ها با سوء اختیار خود، شیطان می‌شوند، یعنی فریب نفس خود را می‌‌خوردند و با اختیاری که دارند از آن، سوء استفاده می‌کنند، دیگران را می‌‌فریبند و تلاش می‌کنند آنها را همانند خود گمراه سازند.

به عبارت دیگر، چون انسان‌ها و جنیان، دارای اختیارند و ذاتاً مختارند، لازمه اختیار این است که راه درست یا غلط را انتخاب کنند. کسی که راه غلط را انتخاب می‌کند و دیگران را هم به راه غلط دعوت می‌کند شیطان است.

قرآن کریم می‌فرماید: «قُلْ أَعُوذُ بِرَبّ‏ِ النَّاسِ - مَلِکِ النَّاسِ - إِلَهِ النَّاسِ - مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الخْنَّاسِ - الَّذِى یُوَسْوِسُ فىِ صُدُورِ النَّاسِ - مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ»

بگو: پناه مى‌‏برم به پروردگار مردم، به مالک و حاکم مردم، به (خدا و) معبود مردم، از شرّ وسوسه‏‌گر پنهانکار، که در درون سینه انسانها وسوسه مى‌‏کند، خواه از جنّ باشد یا از انسان! (سوره ناس)

سؤال از فلسفه فریب‌کاری شیطان

اما اگر گفته شود که چرا خداوند به ابلیس مهلت داد؟ چرا شیاطین در زندگی انسانها هستند و آنها را به راه نادرست تشویق می‌کنند؟ و چرا خداوند جلوی فریب‌کاری آنها را نمی‌گیرد؟

در پاسخ می‌توان گفت: فلسفه شیطان (چه ابلیس، چه هر شیطانی از جن و انس) براى انسان، همانند وجود قواها، غرایز و نفس اماره در درون انسان است که انسان‌‌‏ها را به سوى طبیعت و دور شدن از کمال حقیقی و زیبایی واقعی امر مى‌‏‌کنند.

علت این امر، اختیاری بودن رشد انسان و جن است. اگر انسان، غرایز دنیوی و طبیعی نداشت و مانند ملائک بدون اختیار بود، شیطان و قوای درونی اثری در او نمی‌داشت اما انسان و جن، صاحب اختیارند و باید با اختیار خود به سوی کمال حقیقی بروند و اختیار داشتن، مستلزم این مسائل خواهد بود (دقت کنید)

از طرف دیگر، گرایش به سوى کمال، نیکى، خرد و رسولان و پیامبران الهى، در مقابل آنها قرار مى‌‏گیرد تا انسان‏ها را به کمال و خوشبختى سوق دهد و تنها در صورت وجود هر دو نیرو در انسان است که وى مى‏‌‌تواند با اختیار خود، یکى از دو راه را انتخاب کند تا به سعادت یا شقاوت برسد.

بنابراین اگر نفس اماره، نیروهاى سرکش و شیطان‏‌‌ها نبودند، انسان نمى‌‌‏توانست در معرض آزمون الهى قرار گیرد و با نفى و طرد و مبارزه با آنها، موجب شکوفا شدن استعدادهاى عالى انسانى و سیر در مسیر کمال و خوشبختى و سعادت ابدى شود.

به قول علامه سید محمدحسین طباطبایى اگر شیطانى نبود، نظام عالم انسانى هم نبود، و وجود شیطانى که انسان را به شر و معصیت دعوت کند، از ارکان نظام عالم بشریت است، و نسبت به صراط مستقیم، او به منزله کناره و لبه جاده است و معلوم است که تا دو طرفى براى جاده نباشد، متن جاده هم فرض نمى‏‌شود.

فواید شیطان و نفس اماره در انسان

برخى، «وجود شیطان» را عاملى براى انگیزه بیشتر انسان در پناه بردن به خدا مى‌‏دانند و این پناه‏جویى، انسان را در مسیر تکاملى قرار مى‏‌دهد و تأکیدهاى قرآن در این رابطه، فراوان است.

شیطان و قوای طبیعی و نفس اماره انسان، از جهاتی باعث رشد و شکوفایی انسان می‌‌‌شود. به تجریه و تحقیق ثابت شده است که فلزات براى آن که از ناخالصى و زوائد پاک شوند، باید در کوره‌‌‏هاى داغ قرار گیرند تا پس از آن به شکل فلزى با ارزش درآیند.

انسان نیز براى خالص شدن، نیازمند برخی سختی‌‌ها، مخالفت‌‌ها و مدیریت‌های درونی است تا جوهره اصلى‌‌اش نمایان شود که در نتیجه وارد مرحله استحقاق و محبت الهى شود و لایق دیدار پروردگارش شود.

دنیا میدان آزمایش است و انسان، هدف این آزمایش، پس شیطانی لازم است تا انسان بتواند در مصاف با او و در مخالفت با او استعدادهاى خارق‏العاده خود را شکوفا کند.

بنابراین ماهیت وجود انسان، دارای اختیار و انتخاب است و چون مسئله انتخاب به میان می‌‌آید، باید دو طرف نیک و بد فرض شود تا انتخاب و اختیار معنا داشته باشد.

پس خداوند چون انسان را موجود دارای اختیار آفرید، نمی‌‌توان گفت چرا راههای گناه (و از جمله وجود شیطان‌‌ها) بسته نشد. (دقت کنید)

شیطان تنها وسوسه می‌کند اما امکان اجبار ندارد

نکته دیگر اینکه شیطان (چه شیطان جنی و چه شیطان انسی) با انواع حیله‏‌‌ها و القاها و زینت دادن‏‌ به زمینه گناه، انسان را به انجام آن ترغیب می‌‌کند، اما قادر نیست به زور و اجبار، انسان را به سوی بدی‌‌ها بکشاند بلکه انسان با اختیار خود، راه نادرست را انتخاب می‌‌کند.

به تعبیر فلسفی، شیطان، علّت تامه گناه نیست، شیطان با ترفندهای خود به قوای درونی انسان کمک می‌‌کند و حتی اگر شیطانی نباشد انسان به وسیله همان قوای درونی مانند غرایز و نفس اماره که در وجودش هست (و لازمه طبیعت و اختیار داشتن انسان است) به سوی بدی‌ها کشیده می‌شود.

حضرت یوسف به خداوند عرض می‌کند: «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسی‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحیم‏» من هرگز خودم را تبرئه نمى‌‏کنم، که نفس (سرکش) بسیار به بدی‌ها امر مى‌‏کند مگر آنچه را پروردگارم رحم کند! پروردگارم آمرزنده و مهربان است. (یوسف/53)

قلمرو قدرت شیطان در حد وسوسه است. شیطان در صورت پذیرش و اقبال انسان، در او نفوذ می‌کند. البته نفوذ در اندیشه، نه تن و بدن او و این نفوذ منحصر به وسوسه کردن (القای یک فکر و اندیشه و خاطر غلط به انسان) و نیکو جلوه دادن یک امر باطل است. بنابراین زمانی شیطان بر انسان تسلط می‌یابد که خود انسان، خواهان دوستی با او باشد و سیطره او را بپذیرا شود.

قرآن کریم چه زیبا سخن شیطان به انسان‌ها در قیامت را توضیح می‌دهد و می‌فرماید: «وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی‏ فَلا تَلُومُونی‏ وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِما أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ»

و شیطان، هنگامى که کار تمام مى‌‏شود، مى‏‌گوید: «خداوند به شما وعده حق داد و من به شما وعده (باطل) دادم، و تخلّف کردم! من بر شما تسلّطى نداشتم، جز اینکه دعوتتان کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید! بنا بر این، مرا سرزنش نکنید خود را سرزنش کنید! نه من فریادرس شما هستم، و نه شما فریادرس من! من نسبت به شرک شما درباره خود، که از قبل داشتید، (و اطاعت مرا همردیف اطاعت خدا قرار دادید) بیزار و کافرم!» مسلّماً ستمکاران عذاب دردناکى دارند! (ابراهیم/22) 

در مقابل شیاطین و نفس اماره، عقل و فطرت و ملائک قرار دارند

از سوی دیگر در مقابل شیطان و نفس اماره، ملائک، عقل، فطرت، پیامبران و امامان الهی، علمای صالح و نیکوکار قرار دارند که انسان‌ را به سوی نیکی و کمال حقیقی دعوت می‌کنند و انسان در سایه همین کشمکش‌ها باید راه صحیح انتخاب کند.

به قول مولانا:

از جهان دو بانگ می‌‌آید به ضد / تا کدامین را تو باشی مستعد

آن یکی بانگش نشور اتقیا / وان یکی بانگش فریب اشقیا

خلاصه کلام

1. خداوند هیچ انسان و جنی را شیطان (متمرد، ظغیانگر و فریبکار) نیافرید. انسان یا جن از آزادى خود سوء استفاده می‌کند و بناى طغیان و سرکشى می‌گذارد و دیگران را هم سعی می‌کند گمراه کند.

2. از نظر سازمان آفرینش، وجود شیطان براى افراد با ایمان و آنهایی که مى‌خواهند راه حق را بپویند زیان بخش نیست، بلکه وسیله پیشرفت و تکامل آنها است، چه این که پیشرفت، ترقى و تکامل، همواره در میان تضادها صورت مى‌گیرد.

به عبارت روشن‌تر: انسان تا در برابر دشمن نیرومندى قرار نگیرد هرگز نیروها و نبوغ خود را بسیج نمى‌‌کند و بکار نمى‌‌اندازد، همین وجود دشمن نیرومند سبب تحرک و جنبش هر چه بیشتر انسان و در نتیجه ترقى و تکامل او مى‌شود.

 

نویسنده: حجت‌الاسلام وحید واحدجوان، مدرس دانشگاه تهران


- نظرات (0)

لعن در قرآن و روايات

در مورد برائت و لعن در قران و در زيارت عاشورا توضيح دهيد.
يك. كاربرد لعنت در قرآن مجيد
لعن در لغت به معناى راندن و دور كردن است مفردات راغب، ص 741..
و در قرآن مجيد به صورت هاى گوناگون ارائه شده است.
گاهى لعن در قرآن به صراحت از سوى خداوند آمده است و گاهى ملائكه و مردم نيز در زمره لعنت كنندگان ياد شده اند. گاهى لعن نسبت به روز قيامت و گاهى لعن با شدّت، در دنيا و آخرت مطرح شده است.
گاهى لعن شوندگان به «عذابى عظيم» تهديد مى شوند و زمانى به «عذاب مقيم».
«بى گمان، كسانى كه خدا و پيامبر او را آزار مى رسانند، خدا آنان را در دنيا و آخرت لعنت كرده و برايشان عذابى خفت آور آماده ساخته است» «إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّه وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّه فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً»، (احزاب (33)، آيه 57).
.

لعن از سوى خدا، فرشتگان و اولياى الهى
لعن و لعنت از صفات فعل خداست و به اين معنا نيست كه خداوند تنها با الفاظى خاص آنها را لعن كرده باشد بلكه دور شدن از رحمت الهى لعن است و سلب توفيق مى تواند مرحله رقيقى از لعنت باشد يعنى اگر خداوند كسى را به حال خود رها كند و فيض خاص خود را از او سلب كند او ملعون خداست تسنيم، جوادى آملى، ج 5، ص 461..
اما لعن كردن از جانب خداوند و فرشتگان و پيامبران و اولياء الهى با هم تفاوت دارد از آيات فوق به دست مى آيد كه خداوند، فرشتگان، پيامبران و اولياى الهى و حتى كفار از لعن كنندگان بشمار مى روند لعن كردن خداوند با لعن كردن فرشتگان و مردمان متفاوت است، لعنت خداوند خواه در دنيا و خواه در آخرت همان عذاب و عقوبت است... و لعنت ساير لعنت كنندگان درخواست دورى از رحمت الهى است.
ملائكه، اولياى الهى و صالحان مؤمن جزو لعنت كنندگان هستند مقصود از لعنت آنان منحصر در اين نيست كه واژه لعن را بر زبان جارى كرده و بگويند «اللهمَّ اللعن فلانا»، زيرا لعن لفظى اگر چه در برابر دستورهاى خاصى كه در برخى روزها و شب ها وارد است مانند اذكار مرسوم و معمول، عبادتى لفظى بشمار مى آيد ليكن نمى تواند مصداق منحصر لعن باشد... ملائكه و مؤمنان كتمان كنندگان حق را با لفظ يا بدون آن همواره لعنت مى كنند.
فرشتگان و مؤمنان همان گونه كه مجارى فيض خاص و بهره هاى معنوى خداى سبحان اند مجارى قهر و غضب او نيز هستند و قهر و عذاب الهى به وسيله آنان خواه به صورت نفرين و خواه به صورت ديگر به ستمگران مى رسد و سبب مى شود كه كتمان كنندگان حق از خير دنيا و بهره آخرت محروم گردند تسنيم، جوادى آملى، ج 8، ص 68..

الف. گروه هاى ملعون در قرآن
گروه هاى زير طبق آيات قرآن مجيد، ملعون به شمار مى روند:
- كتمان كنندگان حق بقره (2)، آيه 159..
- ستمكاران و كافران (كسانى كه بعد از ايمان آوردن دوباره كفر ورزيده اند) آل عمران (3)، آيه 86..
- كشندگان و قاتلان مؤمنان نساء (4)، آيه 93..
- دروغگويان در شهادت حق و باطل و هدايت و ضلالت نساء (4)، آيه 51..
- ستمكاران احزاب (33)، آيه 44..
- آزاردهندگان به پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله)، منافقين (زن و مرد) و كفار توبه (9)، آيه 68. (برخى ويژگى هاى منافقان در آيات 68-61 آمده است).
- پيمان شكنان، مفسدان و... رعد (13)، آيه 25..
- منافقان، بيماردلان و آزاردهندگان خداوند و پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) و كافران احزاب (33)، آيه 64-57..
- فسادكنندگان در زمين و قطع رحم كنندگان محمد (47)، 22 و 23..

ب. معرفى هدايت شدگان قبل از لعنت شوندگان
لعنت شوندگان معمولاً در اين آيات بعد از هدايت شدگان و رستگاران معرفى شده اند. (يعنى خداوند در بيانى مؤمنان و صالحان را مورد رحمت خويش قرار داده و آنگاه به بيان لعنت بر ديگران پرداخته است).
«إِنَّ اللَّه وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ...»؛
«إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّه وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّه فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ...» احزاب (33)، آيه 57-56..
يا در سوره رعد
«أَ فَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمى إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛
«الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِاللَّه وَ لا يَنْقُضُونَ الْمِيثاقَ»؛
«وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَاللَّه بِهِ أَنْ يُوصَلَ...»؛
«وَ الَّذِينَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ و...»؛
«جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ»؛
«سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ»؛
«وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَاللَّه مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَاللَّه بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ» رعد (13)، آيات 25-19..
يا در سوره آل عمران
«وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ. كَيْفَ يَهْدِي اللَّه قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ...»؛
«أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَاللَّه وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ» آل عمران (3)، آيات 87-85..
يا در سوره محمد(صلى الله عليه و آله)
«وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ»؛
«فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ»؛
«أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّه فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ» محمد (47)، آيه 17 و 23-22..
از مجموع آيات به دست مى آيد كه لعنت شدگان در آنها مربوط به زمانى خاص و يا گروهى خاص نمى باشند بلكه هر انسان حتى انسان مسلمان كه چنين ويژگى هايى را دارا شود مستوجب عقاب و فرجام خواهد شد. اطلاق اين آيات به طور كلى ستمگران و كتمان كنندگان حق را در هر زمان و مكانى كه كتمان حقيقت صورت پذيرد، را در بر مى گيرد.
لعنت خدا و لعن كنندگان به طور دائمى و هميشگى متوجه كسانى است كه حقايق را كتمان مى كنند، زيرا در فعل آن، «يلعن» فعل مضارع است كه استمرار را مى رساند و اين بدترين مجازات است كه ابدى بودن را مى رساند.
در آيات ديگر نيز به نوعى خلود عذاب آنان تأكيد شده است. «خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ...» آل عمران (3)، آيه 88 و احزاب (33)، آيه 57..
كسانى كه مشمول لعن خداى سبحان شود از نصرت و يارى ديگران بى بهره خواهند ماند و خوار و ذليل خواهد شد و اين خود عذابى است كه بر ملعون نازل مى شود. «وَ مَنْ يَلْعَنِ اللَّه فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً» نساء (4)، آيه 52..
تطبيق شجره ملعونه بر بنى اميه از زبان پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) گوياى حقايق بسيارى است كه در روايات متعدد مورد تأييد و تأكيد قرار گرفته است اسراء (17)، آيه 60..

ج. روايات تفسيرى آيات لعنت در قرآن
توجه به برخى روايات تفسيرى كه به بيان مصاديق و موارد آيات فوق الذكر اشاره دارند:
1. «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّه عَلَى الظَّالِمِينَ» اعراف (7)، آيه 44..
اين مؤذن در روايات اسلامى، غالباً به اميرمؤمنان على(عليه السلام) تفسير شده است.
حاكم «ابوالقاسم حسكانى» از دانشمندان اهل سنت به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه على(عليه السلام) در قرآن نام هايى دارد كه مردم آنها را نمى دانند از جمله «مؤذن» در آيه فوق، على(عليه السلام) است كه اين ندا را سر مى دهد و مى گويد: «الا لعنة اللَّه على الذين كذبوا بولايتى و استخفوا بحقى» ؛ «لعنت خدا بر آنها باد كه ولايت مرا تكذيب كردند و حق مرا كوچك شمردند» تفسير نمونه، مكارم شيرازى، ج 6، ص 181..
2. در بيان امام صادق(عليه السلام) آمده است كه فرمود: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى » بقره (2)، آيه 159. به آنان كه كتمان ولايت على(عليه السلام) كردند اشاره دارد تفسير عياشى، ج 1، ص 71.. كه اين بارزترين مصداق كتمان حقيقت است و در سرنوشت امت اسلامى بسيار تأثيرگذار بوده است.
3. در تفسير على بن ابراهيم قمى روايت شده كه آيه 52 و 51 سوره نساء: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ... أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّه وَ...». اشاره به كسانى دارد كه حق آل محمد را غصب نمودند و حسد بر آنان بردند تفسير قمى، سوره نساء، آيه 52..
4. پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) فرمود: «هرگاه از دانشمندى چيزى را كه مى داند سؤال كنند و او كتمان نمايد روز قيامت افسارى از آتش بر دهان او مى زنند» مجمع البيان، طبرسى، ج 1، ص 442..
5. در حديثى از حضرت على(عليه السلام) پرسيدند: «بدترين خلق خدا بعد از ابليس و فرعون و... كيست؟» امام در پاسخ فرمود: «آنها دانشمندان فاسدند كه باطل را اظهار و حق را كتمان مى كنند و همان ها هستند كه خداوند بزرگ درباره آنها فرموده: لعن خدا و لعن همه لعنت كنندگان بر آنها خواهد بود» «قال العلماء اذا فسدوا، هم المظهرون الا باطيل، الكاتمون للحقائق و فيهم قال اللَّه عز و جل «اولئك يلعنهم اللَّه...»، (نورالثقلين، ج 3، ص 139)..
6. در حديثى آزار و اذيت فاطمه(عليها السلام) آزار و اذيت پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) شمرده شده است: «ان فاطمه بضعة منى يوذينى ما آذاها».
و طبق آيه شريفه 57 سوره احزاب آزار دهندگان فاطمه زهرا(عليها السلام)، آزار دهندگان پيامبرند و آنان نيز ملعون به شمار مى روند.
7. «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزِيدُهُمْ إِلاَّ طُغْياناً كَبِيراً» اسراء (17)، آيه 60..
مرحوم علامه طباطبايى در تفسير اين آيه اشارتى دقيق ارائه كرده اند: حاصل معناى «و ما جعلنا الرويا التى اريناك الا فتنه للناس والشجرة الملعونه فى القرآن» اين شد كه ما شجره ملعونه در قرآن را قرار نداديم مگر فتنه براى مردم و بوته امتحانى كه يك يك مردم در آن آزمايش گردند و ما به همه آنان احاطه داريم... .
به اعتراف بسيارى از مفسران، سياق اين آيات، سياق تسليت است، مى خواهد رسول گرامى(صلى الله عليه و آله) خود را تسليت بگويد اين فتنه ها كه در رؤيا به تو نموديم چيز تازه اى نيست بلكه سنت خداى تعالى همواره بدين منوال بر امتحان بندگانش جريان داشته است.
روايات عامه و اتفاق احاديث خاصه تأييد مى كند، زيرا در آنها آمده كه مراد از رؤيا در اين آيه، خوابى است كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله) درباره بنى اميه ديده و شجره ملعونه اين دودمان است ترجمه الميزان، ج 13، ص 192..
و نيز در تفاسير روايى آمده است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) در عالم رؤيا ديدند كه بنى اميه بر بالاى منبرش رفته اند به همين خاطر اندوهناك شد. خداوند وحى فرستاد كه غم مخور دنيايى است كه به دست مى آورند (و در آخرت بهره اى ندارند)... الدر المنثور، سيوطى، ج 4، ص 191..
در تفسير مجمع البيان آمده است: «پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) در خواب مشاهده كردند كه بوزينه هايى بر منبر حضرت بالا و پايين مى روند و جست و خيز مى كنند پيامبر از اين موضوع ناراحت شد و غم و اندوه او را فراگرفت و بعد از آن خنده به چهره مبارك پيامبر ديده نشد، تا اين كه از دنيا رحلت فرمود» مجمع البيان، طبرسى..
سعيدبن يسار از امام باقر و امام صادق(عليهم السلام) روايت كرده كه فرمودند شجره ملعونه در قرآن تأويلش بنى اميه است همان..
از منهال بن عمرو روايت شده است كه: بر على بن حسين(عليه السلام) وارد شده پرسيدم: چگونه صبح كردى؟ فرمود: به خدا صبح كردم مثل بنى اسرائيل كه در دست فرعونيان اسير بودند و پسرانشان را مى كشتند و زنانشان را زنده مى گذاشتند كسى كه بعد از پيامبر بهترين مردم است بر منبرها لعن مى شود، هر كه ما را دوست بدارد حقش را كم مى دهند... مجمع البيان، طبرسى، ج 6، ص 250..
و آيا اگر قرآن مجيد اين شجره خبيثه ملعونه را لعنت فرستاد مجوزى نمى شود كه ما نيز اين خاندان و خاندان هاى مانند مروان و زياد را لعنت نمائيم؟
آيا اين ادبيات قرآنى كه خاندان خبيثه اى را لعنت فرمود و روايات مستند آن را تفسير نموده اند، كافى نيست تا بدان استناد شود و چنين سخنى در لعن و برائت آن خاندان هاى پليد گفته شود؟ اگر چه حساب پاكان از خاندان بنى اميه و... از لعنت شوندگان جداست.
در حادثه عاشورا چه گروهى، فرزند رسول خدا را به شهادت رساندند و آيا اين شهادت حضرت سيدالشهداء(عليه السلام) - كه از اهل بيت پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) طبق شواهد تاريخى و تفسيرى به شمار مى رود - آزار رساندن به پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) و خداوند به شمار مى رود يا خير؟ و آيا اين جريان مصيبت بار، قتل مؤمن محسوب مى شود يا خير؟ آيا جريان قتل پاك باختگان و آزادگان در كربلا و حمله به مكه مكرمه و مدينه منوره و فساد در آنها، فساد فى الارض شمرده نمى شود؟
آيا طبق نصّ صريح قرآن مجيد، قاتلان حسين(عليه السلام) ملعون به شمار نمى آيند و آيا لعن بر آنان به وسيله مؤمنان از صريح قرآن مجيد به دست نمى آيد؟!!
«اللهم اللعن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد»؛ «إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ» احزاب (33)، آيه 57..

دو. كاركرد سياسى - اجتماعى لعن
شايد اين پرسش مطرح شود كه در قرآن مجيد آمده است كه به خدايان كفار و مشركان دشنام ندهيد تا آنان خداى شما را دشنام ندهند و يا در نهج البلاغه امام على(عليه السلام) هنگامى كه در جنگ صفين، لشكريانش در مقابل دشنام هاى لشكريان معاويه، زبان به دشنام آنان گشودند آنان را از دشنام دادن منع كردند و گفتند كه: «انى اكره لكم ان تكونوا سبابين...» نهج البلاغه، خ 206.؛ «من خوش ندارم شما دشنام دهنده باشيد...».
اما اگر كردارشان را توصيف و حالاتشان را بازگو مى كرديد، به سخن راست نزديك تر و عذرپذيرتر بود... پس چگونه است كه در زيارت عاشورا اين همه لعن و دشنام تكرار شده است؟
آن گونه كه اشارت رفت در قرآن مجيد نسبت به تحقير و دشنام به خدايان و بتها تذكر داده شد و رفتار پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) در طول زندگانى شريف شان نيز گويايى بيشترين احترام و اكرام حتى نسبت به مخالفان و دشمنان و مداراى با آنان بوده است و اگر انسانى چه مسلمان و چه غيرمسلمان به سخنان امام الموحدين على(عليه السلام) بنگرد اين حقيقت را در مى يابد كه آن حضرت نيز در كمال ادب و احترام با مخالفان سخن گفته اند و اين اشاره كه دستور به منع دشنام معاويه و يارانش داده اند خود نشان از آن روحيه والا دارد، اما در كنار همه اين سخنان همانگونه كه در بحث از لعنت در قرآن مجيد گذشت يكى از واژگان قرآن مجيد لعنت است و قرآن مجيد گروه هايى را مورد لعن قرار داده است كه گذشت.
پس بايد كوشيد تا به اين حقيقت پى برد كه چرا خداوند سبحان در قرآن گروه هايى را مورد لعن قرار داده است و چرا در قرآن گروه هايى مورد لعنت لعنت كنندگان قرار مى گيرند، از آن سو، در روايات متعدد و معتبر از لسان پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) نسبت به افراد و گروه هايى اين نفرين صادر شد و آنها ملعون شمرده شده اند كه برخى از روايات اشاره مى شود و از جهتى ديگر در نهج البلاغه، امام على(عليه السلام) بارها نسبت به برخى، از اين واژه به كار برده اند و اين خود دليل بر آن است كه مى توان نسبت به گروه هايى كه در قرآن مورد لعن قرار گرفته اند، نفرين و لعنت كرد و از سويى ديگر امامان(عليهم السلام) نسبت به گروه هايى كه ستمگر بوده اند يا كتمان حقيقت كرده اند يا دين خدا را به بازى گرفته و در آن بدعت پديد آوردند و... لعنت كرده اند كه برخى از آن موارد ذكر خواهد شد. و حتى در برخى روايات بر اين عمل پاداش الهى وعده داده شده است كه خود دليلى بر صحت و تأييد اين كار است.
از جانبى ديگر دين اسلام، دينى اجتماعى است و اداره جامعه و مقابله با جريانات منحرف و رهبران باطل در همه جوانب نياز است هم در بُعد انديشه اى و هم در بُعد انگيزشى و عاطفى و هم در ابعاد سياسى اجتماعى، كه اثرات روانى لعن، يكى از موارد تأثيرگذار بر بُعد عاطفى و سياسى اجتماعى است اگر چه بايد مصالح اجتماعى و دينى در آن رعايت شود.
نكته مهمى را نيز بايد يادآور شد كه اين لعنت زمانى مى تواند از انسان صادر شود كه لعنت كننده خود شريك صفت يا صفات لعنت شونده نبوده باشد، اگر لعنت كننده اى به زبان، گروهى را به جرم كتمان حقيقت يا ستمگرى يا... مورد لعن قرار دهد، در حالى كه خود همان صفت را دارا باشد خود مشمول همان لعنت خواهد بود و در عذاب با آنان شريك خواهد شد.
اين نفرين نه تنها نبايد، تنها لقلقه زبان باشد بلكه حكايت گر از روحيه خداباور و حق محور گردد و انسان را در مسير رسيدن به كمال يارى رساند و جامعه را از پليدى ها و زشتى ها و تباهى ها و ستمگريى ها و تعصب ها و خرافات و... نجات دهد، حقيقت و ژرفاى اين نفرين طلب عذاب و دورى از رحمت حضرت ارحم الراحمين است و تأثير اجتماعى آن، دورى مردم از افرادى است كه به دروغ، خود را حق مدار و عدالت محور و شايسته جلوه مى دهند پس با اين مقدمات اگر چه برخى از اين اذكار از همه، صادر مى شود و حتى طبق آيات قرآن مجيد كفار هم نسبت به هم لعنت مى فرستند «يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً». (عنكبوت (29)، آيه 25). اما بايد به باطن و روح اين نفرين و خاستگاه و اثرات متعدد آن توجه داشت و در زيارت عاشورا، يكى از زيباترين جلوه هاى برائت و لعنت، اشاره شده است كه ستمگران و زمينه سازان و قاتلان و... ملعون و منفور شمرده شده اند.
در ادعيه و زيارات و روايات معتبر شيعى از برخى از چهره هاى سياسى مشهور و خلفاى سه گانه، هيچ گاه به نام نفرين و لعنت نشده اند و حتى در نهج البلاغه امام على(عليه السلام) از آنان به نام، اعتراض و شِكوهِ نمى كند - اگر چه معلوم است كه اعتراض حضرت از چه كسانى است - بلكه بيشتر تلاش شده است تا معيار دوستى و دشمنى ارائه گردد و مفاهيمى كه در آن بتوان به كمال انسانى دست يافت و راه رستگارى را طى كرد، مفاهيمى كه نشانى حيات طيبه و پيروى درست از معارف دينى و آموزه هاى قرآنى را بيان نمايد، و معيارهايى را در لعنت نمودن اشاره كرده اند كه برآمده از آيات بَيّن و روشن و صريح قرآن مجيد است.
كتمان حق، ظلم و آزار بر پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله)، قتل مؤمن به عمد و... و مى توان از سيره آن بزرگواران آموخت كه در پيروى از آنان، به نام و مصداق معيّن، از برخى شخصيت هاى صدر اسلام به نفرين برده نشود و رعايت اين نكته، در حساسيت زدايى و حفظ اتحاد ميان مسلمانان تأثيرگذار است اگر چه بايد معيارها و مفاهيم را بدون كاستى و انحراف ارائه كرد تا نسل هاى آينده بر عمق مظلوميت شيعه و هر آنچه بر امامان معصوم(عليه السلام) رفته است آگاهى داشته باشند.
لعنت در زبان قرآن، دورى از رحمت حضرت حق است كه صفت فعل خداوند است كه خواه در دنيا و خواه در آخرت، همان عذاب و عقوبت است... و لعنت ساير لعنت كنندگان درخواست دورى از رحمت خداست كه اثر روانى در جامعه انسانى نيز دارد و موجب دورى و طرد شخص ملعون مى شود و شخص ملعون را از حيث اجتماعى، رسوا مى سازد. پس در لعنت تنها نفرين و ابراز تشفى و تنفر بدان نيست بلكه اعتراض به هر آنچه ستمگرى و كتمان حقيقت و... است.
از روايات متعدد به دست مى آيد كه جريان لعن فرستادن و لعنت كردن، ريشه اى سياسى - اجتماعى دارد يعنى بيشتر كاركرد آن در دنيا، كاركرد سياسى - اجتماعى است اگر چه جنبه تأثير روانى آن را نمى توان انكار كرد. در تاريخ حكومت معاويه، دستور ايشان به دشنام دادن بر على(عليه السلام) و آزار و اذيت ياران و دلدادگان ايشان، موجب پديد آمدن موجى از نفرت و خفقان در جامعه شد و چهره آن امام همام را نزد برخى ناآگاهان، زشت جلوه دادند كه تا زمان عمرعبدالعزيز از دشنام دادن آن برگزيده خدا و جانشينان پيامبر جلوگيرى شد. (كتاب هاى تاريخى جملگى گزارش كرده اند)
در جوامع امروزى نيز شعار مرگ بر... كه در مبارزات سياسى اجتماعى عليه كسانى داده مى شود نيز موجب نفرت و تأثير روانى خاص در جامعه است. اگر اين اعلام نفرت توسط گروه حق و جوياى حقيقت انجام شود موجب روشنگرى، بيدارى و توجه دادن به ابعاد سياسى اجتماعى دين است.

سه. تكرار لعن در زيارت عاشورا
شايد چنين تصور شود لعن هاى خوانده شده در زيارت عاشورا يكسان، تكرارى و كم فايده است اما مى توان با توجهى بيشتر دريافت كه اين لعن ها چند گونه اند:
الف. لعن بر ستمگران بر پيامبر اكرم و خاندان طاهرينش(عليهم السلام) و اعلام برائت از آنان.
ب. لعن بر ياران و همراهان و زمينه سازان اين ستمگرى و برائت از آنان.
ج. لعن بر قاتلان امام حسين و ياران فداكارش كه در اين بخش اين نفرين به چند دسته بيان مى شود:
1. يزيد
2. عبيداللَّه بن زياد
3. عمربن سعد
4. شمر
5. بنى اميه
6. آل مروان
7. آل زياد
8. همراهان آنان
9. جنگجويان در اين حادثه
10. تشويق و حمايت كنندگانشان
11. آماده سازان اسب و لشكر
12. و...
نكته ديگر اين است كه در كلام عرب تكرار به چند قصد آورده مى شود.
گاهى تكرار دلالت بر تأكيد دارد يعنى با تكرار لفظ، گوينده عظمت و اهميت آن مسأله را بيان مى كند و توجه مى دهد و در اين زيارت شريفه نيز بدين گونه آمده است.
گاهى تكرار دلالت بر تنوع دارد يعنى مفاهيم مختلفى را در آن مى توان به دست آورد و يكسان بودن از آن فهميده نمى شود. شايد لعن و تبرى تكرار شود اما متعلق لعن و تبرى يكسان نيستند و افراد مختلف را در بر مى گيرند.
گاهى تكرار دلالت بر تحذير دارد يعنى گوينده مى خواهد به مخاطب خود پرهيز دهد كه از آن مسأله خوددارى نمايد و مواظب باشد كه به دام نيفتد و عمق نفرت و دشمنى را مى رساند.
پس بيان گوناگون اين نفرين، تكرارى نيست كه فايده اش ناچيز باشد بلكه آن هم در راستاى بيدارگرى مؤمنان و آزادگان و فراخوان به پرهيز از بيداد و بى دينى است.

چهار. سازگارى موارد لعن در زيارت عاشورا با قرآن، نهج البلاغه و روايات
در مباحث پيشين اشاره شد كه در زيارت عاشورا به افراد و گروه هايى لعن شده است كه به گونه اى تكرار و تأكيد هم شده و به غير از زبان لعن، اعلام برائت از آنان هم صورت گرفته است كه بخش هايى از آن را آورده ايم.
سؤال اينجاست كه آيا ستمگران بر محمد و آل محمد مشمول لعن قرار مى گيرند؟ آيا طبق آيات قرآن مجيد، ستمگران بر محمد و آل محمد ملعون به شمار مى روند؟ و آيا اين لعن بر ستمگران بر پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) و خاندان طاهرينش خود اظهار حق و حقيقت و اعلام نفرت از ستمگر و ستمگرى نيست؟
آيا غصب خلافت على(عليه السلام) ظلم و ستم به شمار مى رود؟ خطبه سوم نهج البلاغه بيانگر عمق ظلم و ستمى است كه بعد از رحلت جانسوز نبى مكرم اسلام(صلى الله عليه و آله)، بر امت اسلامى به ويژه امام على(عليه السلام) فرود آمده است.

امام در آن خطبه پرشور مى فرمايند:
«آگاه باشيد به خدا سوگند! فلانى جامه خلافت را بر تن كرد در حالى كه مى دانست جايگاه من نسبت به حكومت اسلامى، چون محور آسياب است به آسياب، كه دور آن حركت مى كند. او مى دانست كه سيل علوم از دامن كوهسار من جارى است و مرغان دور پرواز انديشه ها، به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز كرد. پس من رداى خلافت رها كرده و دامن جمع نموده، از آن كناره گيرى كردم و در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براى گرفتن حق خود بپاخيزم؟ يا در اين محيط خفقان زا و تاريكى كه به وجود آوردند صبر پيشه سازم؟ كه پيران را فرسوده، جوانان را پير و مردان با ايمان را تا قيامت و ملاقات پروردگار اندوهگين نگه مى دارد! پس از ارزيابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانه تر ديدم پس صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود و با ديدگان خود مى نگريستم كه ميراث مرا به غارت مى برند تا اين كه خليفه اول به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطاب سپرد...
شگفتا! ابابكر كه در حيات خود از مردم مى خواست عذرش را بپذيرند (و از خلافت معذور دارند) چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد ديگرى درآورد؟ هر دو از شتر خلافت سخت دوشيدند و از حاصل آن بهره مند گرديدند...
حكومت را به دست كسى سپرد كه مجموعه اى از خشونت، سخت گيرى، و اشتباه و پوزش طلبى بود... سوگند به خدا، مردم در حكومت دومى به ناراحتى و رنج مهمى گرفتار آمده بودند و دچار دو رويى و اعتراض ها شدند و من در اين مدت طولانى محنت زا و عذاب آور، چاره اى جز شكيبايى نداشتم تا آن كه روزگار عمر هم سپرى شد. تا آنكه سومى به خلافت رسيد دو پهلويش از پرخورى باد كرده، همواره بين آشپزخانه و دستشوئى سرگردان بود و خويشاوندان پدرى او از بنى اميه بپا خاستند و همراه او بيت المال را خوردند و به باد دادند» «وَاللَّه لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَ لَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ»، (نهج البلاغه، محمد دشتى، خ 3، ص 31).
در اين خطبه سراسر شِكوهِ و فرياد مى توان دادخواهى از هر آنچه كه بعد از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) بر وى گذشت را مشاهده كرد. اما امام على(عليه السلام) با بزرگوارى خود براى حفظ اسلام و سنت نبوى سكوت را بر مى گزيند گرچه اين حادثه تلخ چون خارى در چشم و استخوانى در گلو بوده است.
سخنان آن حضرت هنگام تدفين حضرت زهرا(عليها السلام) چه غمبار است.
«از اين پس اندوه من جاودانه و شبهايم شب زنده دارى است تا آن روز كه خدا، خانه زندگى تو را براى من برگزيند. به زودى دخترت تو را آگاه خواهد ساخت كه امت تو چگونه در ستمكارى و ظلم بر او اجتماع كردند از فاطمه بپرس و احوال اندوهناك ما را از او خبر گير...» «السلام عليك يا رسول اللَّه عنى و عن ابنتك النازله فى جوارك و السريعة الحاق بك و ستنبئك بتضافر امتك على هضمها فاحفها السئوال و استخبرها الحال...»، (نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ 202، ص 303)..
در جاى جاى نهج البلاغه اين مظلوميت را مى توان ديد و در دوران بيست و پنج ساله غصب خلافت مى توان آنچه ناشايستگى و بيراهگى و انحراف بود را مشاهده كرد. چگونه است كه حكومت الهى و ساده و مردمى پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) به سلطنت اموى بدل مى شود؟ چه شده است كه مروان و بنى مروان و برخى دشمنان قسم خورده اسلام از صاحبان انقلاب پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) بشمار مى روند و على(عليه السلام) و سلمان و اباذر... نامحرمان دستگاه خلافت؟ چرا اسلام كه هيچ تبعيضى در آن روا نيست و هيچ مسلمانى بر مسلمانى ديگر برترى ندارد بايد به تبعيض و... آلوده گردد؟
چگونه است كه برخى براى حفظ چند روزه قدرت به دروغ متوسل مى شوند و نگارش سخنان پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) را ممنوع مى كنند؟ و...؟!!!
حضرت اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در نهج البلاغه نسبت به خطر بنى اميه هشدار مى دهد و به ستمگرى هايش عليه دين و مردم، خبر مى دهد «الا و ان اخوف الفتن عندى عليكم فتنه بنى اميه فانها فتنه عمياء مظلمه...»..
آگاه باشيد همانا ترسناك ترين فتنه ها در نظر من، فتنه بنى اميه بر شماست، فتنه اى كور و ظلمانى كه سلطه اش همه جا را فراگرفته و بلاى آن دامن گير همه نيكوكاران است...
فتنه هاى بنى اميه پياپى با چهره اى زشت و ترس آور و ظلمتى مانند تاريكى عصر جاهليت بر شما فرود مى آيد نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ 93، ص 123.
.
پديدار شدن حكومتى چون بنى اميه نتيجه رفتار غاصبانه خلفاى بعد از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) است عدم ترويج صحيح انديشه هاى دينى، عدم نشر مناسب و شايسته فرهنگ قرآنى، مشغول كردن مردم به جنگ هاى غيرضرورى و بسنده كردن به ظاهر قرآن و بازماندن از حقيقت و ژرفاى آن، منع كتابت حديث، جلوگيرى از پرسش گرى و ايجاد فضاى خفقان و وحشت در جامعه، خشونت ورزى و مقابله تند و سخت با مخالفان، تلاش براى حفظ حكومت و قدرت به هر نحو ممكن و ادعاى تلاش در راه حفظ دين براى عوام، خانه نشين كردن على(عليه السلام) اين مبلغ راستين اسلام و ياور بى بديل پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) و رشد جهالت و خرافات و تعصبات و بالاخص دنياگرايى موجب شد تا مردم به حكومتى مانند معاويه و يزيد تن دهند و گردن به فرمان آنان نهند.

آيا هدر دادن زحمات بيست و سه ساله پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) در اين بيست و پنج سال مشاهده نمى شود؟
معناى سخنان امام على(عليه السلام) در اين خطبه چيست؟
«آگاه باشيد تيره روزى ها و آزمايش ها همانند زمان بعثت پيامبر(صلى الله عليه و آله)، بار ديگر به شما روى آورد به خدايى كه پيامبر را به حق مبعوث كرد سخت آزمايش مى شويد چون دانه اى كه در غربال ريزند يا غذايى كه در ريگ گذارند به هم خواهيد ريخت، زير و رو خواهيد شد... آنان كه سابقه اى در اسلام داشتند و تاكنون منزوى بودند بر سر كار آيند و آنها كه به ناحق، پيشى گرفتند، عقب زده خواهند شد» نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ 16، ص 39.
.
1. هنگامى كه محمدبن ابى بكر به حكومت منصوب گرديد نامه اى به معاويه نوشت كه در آن به بيان فضائل امام على در جهاد و حلم و سبقت در اسلام و... و ذكر مطاعن و خباثت هاى معاويه اشاره كرد و در آن معاويه را «انت اللعين ابن اللعين» خطاب نمود.
وقتى اين نامه به معاويه رسيد جوابيه اى نوشت كه بخشى از آن چنين است:
«هان اى پسر ابى بكر، انديشه خود بنماى و اندازه و قدر خويش بشناس... اين پدر تو بود كه مهار سلطنت مرا زمينه سازى و اساس ملك مرا تثبيت كرد. اگر آنچه با على مى كنيم درست است پدرت اول اين كاره بود و اگر ستم و جور است، پدرت اصل آن بوده و ما به يارى او اين كار را كرده ايم، هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه و آله) وفات كرد پدر تو و فاروق او عمر، اول كسى بودند كه حق وى گرفتند و مخالفت او نمودند، آنگاه او را به بيعت خود دعوت كردند و چون او تعلل كرد در صدد قتل او بر آمدند. پس تو اول پدرت را عيب جويى كن يا اين حرف ها را ترك كن» نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص 189..
2. بلاذرى نيز نامه اى را از عبداللَّه بن عمر (فرزند خليفه دوم) به يزيدبن معاويه بعد از شهادت امام حسين(عليه السلام) نقل مى كند كه فرازى از آن چنين است:
«لقد عظمت الرزية و جلت المصيبة و حدث فى الاسلام حدث عظيم و لايوم كيوم الحسين».

اما يزيد در پاسخ وى چنين نوشت:
«بدان، آرزوى ما رسيدن به دنيا و زينت آن بوده است كه رسيديم، آرزوى ما رسيدن به خانه هاى بلند و قصرهاى رفيع و فرش هاى نفيس و... بوده است كه براى ما آماده شد. اگر اينها حق ما بود و ديگران خواستند از دست ما به در آورند ما بر سر حق خود جنگ كرديم در اين صورت كسى را بر ما اعتراضى نيست. اما اگر اين حق ديگران بود و ما به ستم از ايشان ستانديم، پس پدر تو اول كسى است كه اين عمل را سنت نهاده و اين تظلم را بنا نهاده است اينها همه ميوه آن تخمى است كه او پاشيده و لقب بدى است كه او بر خود بسته است» نهج الحق، علامه حلى حسن به يوسف المطهر، ص 356..
اين موارد نمونه اى بود از آنچه كه بعد از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) بر اسلام و خاندان نبوت گذشت و اين مختصر تنها براى يادآورى عمق مظلوميت بوده است وگرنه حادثه جان سوزتر و شكننده تر از آن است كه به قلم آيد.
برخى از روايات درباره ابوسفيان و معاويه در اين جا آورده مى شود كه در لسان پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) مورد لعن قرار گرفته اند:
روايتى را صاحب الغدير از عبداللَّه بن عمر نقل كرده اند كه روزى پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله)، ابوسفيان را ديدند كه سواره و معاويه و برادرش دهانه كش و ستور رانند چون به آنها نظر افكندند فرمودند: «اللهم العن الراكب و القائد و السائق» الغدير، امينى، ج 10، ص 173..
و نيز از ابوذر غفارى نقل كرده كه به معاويه گفت: از پيامبر خدا(صلى الله عليه و آله) در حالى كه تو از كنارش مى گذشتى شنيديم كه فرمود: خدايا او را لعنت كن و او را جز با خاك گور سير مگردان «اللهمَّ اللعنه و لاتشبعه الا بالتراب»، (الغدير، ج 10، ص 177، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات: چاپ اول، 1414).
زندگى ابوسفيان و فرزندش چه قبل و چه بعد از اسلام آوردن ظاهرى، گوياى اين حقيقت است كه آنان اسلام را پوششى بر رفتار قدرت طلبانه خويش قرار داده بودند و مطالعه كتاب هاى تاريخى از شيعه و سنى ما را به اين حقيقت رهنمون مى سازد.
در ستمكار بودن و عدم اعتقاد و پاى بندى معاويه به اصول دين اسلام، مورخان و محققان بسيارى تحقيق و پژوهش و تأكيد كرده اند و ما در اين جا قصد بازشناسى يا رونمايى شخصيت ايشان را نداريم اما به برخى موارد از اقدامات ايشان كه مستوجب لعنت است و در كلام امام حسين(عليه السلام) آمده است اشاره مى شود.
«اى معاويه، تو و دوستان و ياران تو حزب و فرقه اى ستمكاريد كه دست دوستى بسوى شيطان دراز كرده ايد، آيا تو قاتل «حجربن عدى» و ياران نمازگزار و خداپرست او نيستى؟ و اين تو نبودى كه پنجه ستمگرانه ات را به خون بندگان ستايشگر خداوند رنگين كردى؟ آنان پاك مردانى بودند كه تن به زير بار ستم و ستمكار نمى دادند. آيا تو كشنده «عمربن الحمق» همنشين پيامبر خدا نبودى؟ هيچ مى دانى خون چه نازنين مردى را بر خاك ريختى؟ اى معاويه تو چنين مردى را به خاك هلاكت افكندى در حالى كه با او پيمان بستى و او را امان دادى! اى معاويه گويى تو از اين امت نيستى و اين امت هم از تو نيستند، آيا تو قاتل حضرمى نيستى؟ زيادبن سميه به تو نوشت كه حضرمى بر دين على بن ابيطالب است و تو در پاسخ او نوشتى كه هر كه بر روش على(عليه السلام) است او را از دم شمشير بگذران و او هم به امر تو چنين كرد و خون پاك حضرمى و ديگر ياران على(عليه السلام) را بى رحمانه به خاك ريخت و پيكر آن آزاد مردان مسلمان را قطعه قطعه كرد...
تو آنان را كشتى بى آنكه كسى را كشته باشند و با تو به جنگ و ستيزه برخيزند، تو آنان را نكشتى مگر اين كه ذكر فضائل ما را مى كردند و حق خاندان نبوت را بزرگ مى شمردند... من در اين تجاوزها و ستمگرى هاى تو هيچ چيز نمى بينم مگر اين كه به خودت زيان مى رسانى و از دين محمد(صلى الله عليه و آله) بيزارى مى جويى و مردم را آزار مى دهى...» فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام)، ص 286..
و شايد كمتر كسى باشد كه در عدم ايمان ابوسفيان ترديدى داشته باشد به ويژه عملكرد او بعد از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) كه شگفت آور است!!
اين سخن از ابوسفيان مشهور است كه بعد از خلافت عثمان در جمع بنى اميه چنين گفت:
«هان! اى بنى اميه چنان كه گوى را در ميدان مى ربايند، خلافت را بربائيد و غنيمت شمريد سوگند به آن كه ابوسفيان را سوگند بدان رواست، نه عذابى است و نه حسابى و نه بهشتى است و نه دوزخى، و نه حشرى است و نه قيامتى» «يا بنى اميه تلقفوها تلقف الكره فوالذى يحلف به ابوسفيان ما من عذاب و لاحساب و لاجنه و لا بعث و لا قيامه»..

و نيز از ايشان نقل شده است كه پس از خلافت عثمان و امارت امويان به كنار قبر حمزه سيدالشهدا مى آمد و با پاى خود به قبر مبارك وى مى زد و مى گفت: اى ابوعماره! حكومتى را كه ديروز بر سر آن با هم مى جنگيديم و بر يكديگر شمشير مى كشيديم، امروز در دست جوانان ماست كه آن را به بازى گرفته اند الغدير، ج 10، ص 83 ؛ نهج البلاغه، شرح ابن ابى الحديد، ج 16، ص 136


پنج. كاربرد لعنت در روايات
امام رضا(عليه السلام) به ريان بن شبيب فرمود:
«اگر مى خواهى مسرور شوى تا با پيامبر(صلى الله عليه و آله) در غرفه هايى كه در بهشت بنا شده باشى، قاتلين حضرت سيد الشهداء را لعنت كن» «يابن شبيب ان سرك ان تسكن الغرف المبنيه فى الجنه مع النبى فالعن قتله الحسين»، (امالى، صدوق، مجلس 27، ص 130)..
حنان بن سدير مى گويد پدرم از امام باقر(عليه السلام) درباره آن دو پرسيد حضرت فرمود:
«هيچ عضوى از خاندان ما از دنيا نرفت مگر اينكه بر آن دو غضبناك بود و ما زندگان از عترت پيامبر نيز بر آن دو خشمگين هستيم و سيره اهل بيت چنين است كه اين تنفر و غضب را هر بزرگترى به كوچكترش سفارش مى كند زيرا آن دو در حق ما ستم روا داشتند» كافى، ج 8، ص 245، ح 340..
از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است كه فرمودند:
«اى داود، خدا قاتل حسين(عليه السلام) را لعنت كند، هيچ بنده اى نيست كه آب بنوشد و به ياد تشنگى حضرت سيدالشهدا(عليه السلام) بيفتد و كشنده او را لعن كند مگر اين كه خداوند تبارك و تعالى براى او صدهزار حسنه بنويسد و صدهزار گناه از او محو كرده و صدهزار درجه براى او زياد كند و مثل اين مى ماند كه صدهزار بنده در راه خدا آزاد كرده است و در روز قيامت حق تعالى او را با قلبى آرام و مطمئن محشور مى كند» كامل الزيارات، ابن قولويه، ترجمه ذهنى تهرانى، باب 34، ص 347..
روايتى در خصال شيخ صدوق از حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) به نقل از پيامبراكرم(صلى الله عليه و آله) وارد شده است كه فرمودند:
«شش گروه مورد لعنت خداوند و پيامبران مستجاب الدعوة قرار گرفته اند كه عبارتند از: تغييردهنده كتاب خدا، تكذيب كننده قدر الهى، مخالف و تغيير دهنده سنت پيامبر خدا(صلى الله عليه و آله)، هتك كننده حرمت ذريه و عترت من، كسى كه به زور و ستم به قدرت برسد تا آنان را كه خدا خوار كرده، عزت بخشد و آنان كه عزت بخشيده را خوار نمايد، آن كس كه غنيمت بيت المال مسلمانان را به خود اختصاص مى دهد و آن را حلال نمايد» «ستة لعنهم اللَّه و كل نبى مجاب: الزائد فى كتاب اللَّه، المكذب بقدراللَّه، التارك لسنتى، المتسلط بالجبروت ليذل من اعزه اللَّه و يعز من اذله اللَّه، المستحل من عترتى ما حرم اللَّه، و المستأثر بفى ء المسلمين المستحل له»، (خصال، شيخ صدوق، ترجمه كمره اى، ص 300).
در نهج البلاغه، على(عليه السلام) در پاسخ به اعتراض اشعث، وى را چنين خطاب كرد:
«چه كسى تو را آگاهاند كه چه چيزى به سود، يا زيان من است؟ لعنت خدا و لعنت لعنت كنندگان بر تو باد اى متكبر متكبرزاده اى منافق پسر كافر» «مايدريك ما على ممالى عليك لعنه اللَّه و لعنه اللاعنين حائك بن حائك منافق بن كافر...»، (نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ 19).
اشعث از شخصيت هاى مشهور هزار چهره عرب است كه در مدت عمر خويش به خاطر دنياطلبى مواضع عجيبى اتخاذ كرده است كه كتاب هاى تاريخى به طور مفصل بدان پرداخته اند.
و يا امام على(عليه السلام) به مغيره پسر اخنس كه يكى از منافقان بود و در زمان عثمان به حكومت عثمان راه يافته بود در مشاجره اى چنين گفت:
«اى فرزند لعنت شده دم بريده، و درخت بى شاخه و ريشه، تو مرا كفايت مى كنى؟ به خدا سوگند! كسى را كه تو ياور باشى خدايش نيرومند نگرداند...» «يابن اللعين الابتر و الشجره التى لا اصل لها و لا فرع...»، (نهج البلاغه، دشتى، خ 135)
.
و يا در خطبه 98 چنين مى فرمايد:
«سوگند به خدا! بنى اميه چنان به ستمگرى و حكومت ادامه دهند كه حرامى باقى نماند جز آن كه حلال شمارند و پيمانى نمى ماند جز آن كه همه را بشكنند و هيچ خانه و خيمه اى وجود ندارد جز آن كه ستمكارى آنان در آنجا راه يابد... در حكومت بنى اميه، هر كس به خدا اميدوارتر باشد بيش از همه رنج و مصيبت بيند...» نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ 98.
.
امام(عليه السلام) در آخرين روزهاى حيات نورانى شان، در سحرگاه نوزدهم ماه رمضان كه ضربت خورد فرمود:
«همان گونه كه نشسته بودم خواب چشمانم را ربود. رسول خدا(صلى الله عليه و آله) را ديدم، پس گفتم اى رسول خدا! از امت تو چه تلخى ها ديدم و از لج بازى و دشمنى آنها چه كشيدم! پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) فرمود: نفرين شان كن. گفتم: خدا بهتر از آنان را به من بدهد و به جاى من شخص بدى را بر آنها مسلط گرداند» نهج البلاغه، دشتى، خ 70..
امام على(عليه السلام) در خطبه اى به دستور و اجبار معاويه به دشنام گويى و برائت از ايشان اشاره مى كند و مى فرمايد:
ادامه مطلب - نظرات (0)

رکوردهای شیطان ملعون

شیطان، نخستین كسى بود كه بعضى كارها را مرتكب شد و پیش از او كسى آنها را انجام نداده بود. و آنها از این قرارند: - اولین كسى كه قیاس نمود و خود را از حضرت آدم علیه السلام برتر و بالاتر دانست و گفت : من از آتشم و او از خاك در حالى كه آتش از خاك بالاتر است .

- اولین كسى كه در پیشگاه با عظمت الهى تكبر نمود و به دستور خالق خود عمل نكرد.

- اولین كسى كه كه معصیت و نافرمانى خدا را كرد و آشكارا با او مخالفت نمود.

- اولین كسى كه به دروغ گفت : خدا گفته از این درخت نخورید، چون درخت جاوید است و اگر كسى از آن بخورد تا ابد زنده مى ماند و با خدا شریك مى شود.

- اولین كسى كه كه قسم به دروغ خورد و گفت : من شما را نصیحت مى كنم .

- شیطان اولین كسى است كه صورت هاى مجسمه و بت را ساخت .

- اولین كسى كه نماز خواند و یك ركعت آن چهار هزار سال طول كشید.

- اولین كسى كه كه غنا و آواز خواند، همان زمانى كه آدم علیه السلام از درخت نهى شده خورد.

- اولین كسى كه نوحه خواند و گریست ؛ چون او را به زمین فرستادند، به یاد بهشت و نعمتهاى آن نوحه و گریه كرد.

- اولین كسى كه لواط كرد آنگاه که به میان قوم لوط آمد.

- اولین كسى كه دستور ساختن منجنیق را داد تا

حضرت ابراهیم علیه السلام را با آن در آتش اندازند.


- اولین كسى كه دستور ساختن نوره را در زمان حضرت سلیمان داد، براى این كه موهاى اضافى پاى بلقیس پادشاه سبا را از بین ببرند.

- اولین كسى كه دستور ساختن شیشه را داد تا حضرت سلیمان علیه السلام آن را روى خندق گذارد و بلقیس را آزمایش كند.

- اولین كسى كه عبادت و بندگى او، فرشتگان را به تعجب در آورد!

- اولین كسى كه به خداى خود اعتراض كرد.

- اولین كسى كه شبیه شدن به دیگران را مطرح و مردم را به آن تشویق كرد.

- اولین كسى كه كه سحر و جادو كرد و آن دو را به مردم یاد داد.

- اولین كسى كه براى زیبایى ، زلف گذاشت .

- اولین كسى كه شبیه شدن به دیگران را مطرح و مردم را به آن تشویق كرد.

- اولین كسى كه نقاشى كرد و چهره كشید.

- اولین كسى كه آتش حسدش شعله ور شد.

- اولین كسى كه به ناحق مخاصمه و جدال كرد.

- اولین كسى كه خداى تعالى به او لعنت نمود و از ناراحتى فریاد كشید.

- اولین كسى كه به خدا كفر ورزید.

- اولین كسى كه گریه دروغى نمود.

- اولین كسى كه عبادت و خلقت خود را ستود.

- اولین كسى كه صورت هاى مجسمه و بت را ساخت .


- نظرات (0)

اعجاز رنگ‌ها در قرآن

حجت‌الاسلام دکتر مهدي رستم‌نژاد*

عضو هيئت علمي جامعه المصطفي9 العالميه

مهدي نويد*

کارشناس ارشد علوم قرآني و حديث دانشگاه علوم اسلامي رضوي

چکيده

قرآن کريم از جنبه‌هاي گوناگون معجزه‌ است و اعجاز علمي يکي از اين ابعاد مي‌باشد. در اين ميان «اعجاز رنگ‌ها» موضوعي است که کم‌تر مورد توجه و بحث قرار گرفته است؛ در حالي كه با اثبات آن،‌ گوشه‌اي ديگر از اعجاز علمي قرآن روشن مي‌شود. اين مقاله در پي اثبات اين ادعا است که خداوند در بسياري از آيه‌هاي مربوط به رنگ‌ها، به آثار رواني رنگ بر شخصيت انسان اشاره کرده است. نويسنده پس از بيان جايگاه و ضرورت موضوع، آيه‌هايي را که واژه «الوان» و «لون» در آن‌ها به کار رفته است مي‌آورد، سپس جداگانه رنگ‌هاي زرد، قرمز، آبي، سبز، سفيد و سياه را در قرآن بررسي مي‌كند و توضيح مي‌دهد كه قرآن از يک رنگ معنوي، وراي همه رنگ‌ها، نام برده است که «رنگ خدايي و توحيد» و بهترين رنگ‌هاست. آيات مربوط به رنگ‌ها، گاه اعجاز علمي‌اند و در مواردي شگفتي‌ها علمي قرآن به شمار مي‌آيند؛ ضمن اين كه اختلاف رنگ در جهان آفرینش، هم نشانه توحيد ربوبي است و هم می‌تواند نشانه حکمت الهی باشد.

واژه‌هاي اصلي: قرآن، اعجاز، اعجاز علمي، اعجاز رنگ‌ها، رنگ.


مقدمه

‌اعجاز علمي يکي از ابعاد گوناگون اعجاز قرآن است که از جنبه‌هاي متفاوتي قابل بررسي است. يكي از شگفتي‌هاي مطرح شده در قرآن، مسائل مربوط به رنگ‌ها است که در مورد برخي از آن‌ها ادعاي اعجاز شده است؛ چون قرآن شايد براي اولين بار به برخي آثار رنگ‌ها اشاره کرده است و بشر تا زمان نزول قرآن، به آن‌ها پي‌نبرده بود. با اثبات اعجاز علمي در پديده «رنگ‌ها» مي‌توان پرده از روي يکي ديگر از ابعاد اعجاز علمي اين کتاب آسماني برداشت.

مفهوم‌شناسي رنگ

رنگ يک انعکاس مرئي است که در اثر عبور يا انتشار يا بازتاب ترکيب رنگ‌ها توسط اشياء به وجود مي‌آيد (بلوردي، رنگ‌ها و پيام‌ها در قرآن، نشريه مشکات). از ديدگاه‌ علمي ثابت شده که همه رنگ‌ها از تشعشع‌هاي نور خورشيد است و هر شيء به ميزان شفافيت و خاصيت جذب پرتوها، بعضي پرتوها را جذب مي‌كند و برخي را باز مي‌تاباند، در نتيجه آن شيء را به رنگ پرتوهاي بازتاب شده مي‌بينم. از سوي ديگر اين پرتوها با ترکيب شدن، نورهاي ديگري را مي‌سازند که بريافته‌هاي مخروطي شکل اعصاب چشمي اثر مي‌گذارد و سبب ديدن آن نور مي‌شود. وقتي جسمي همه نورها را بازتاباند، سفيد و زماني كه همه نورها را جذب کند، سياه ديده مي‌شود. چشم انسان نسبت به آن دسته از امواج که طول موجشان بين 400 تا 700 ميکرون است، حساسيت دارد. بخش ديدني طيف نور سفيد دقيقاً از 380 تا 770 نانومتر است. امواج فراسوي بنفش طول موجي کم‌تر از 380 و امواج مادون قرمز، بيش‌تر از 770 نانومتر (هر نانومتر يک ميليونيم ميلي‌متر است) دارند (آيت اللهي، رنگ در قرآن، فصل نامه دانشور، ش21، س ششم، ص 1 و 2).

نيوتن در سال 1666‌م کشف کرد که همه رنگ‌هاي طيف نوري در نور سفيد موجودند. (پائولين، رنگ‌ها و تأثيرات درمانيشان، ص 15). نور سفيد از ترکيب همه امواج نوري تشکيل مي‌شود؛ ولي وقتي آن را با يک منشور به طول موج‌هاي مختلف مي‌شکنيم، کوتاه‌ترين موج در وراي تجزيه بنفش و امواج بلند‌تر در ورای تجزيه، قرمز مي‌باشد. طول موج‌هایی که در وسط این دو حد قرار می‌گیرد، باعث درک ما نسبت به رنگ آبی‌، سبز و زرد می‌شوند. به این رنگ‌ها و رنگ‌های ديگر که از ترکيب آن‌ها به دست مي‌آيد، لون (Hue، رنگ) گفته می‌شود (نرمال، اصول روان‌شناسي، ج2، ص341).

رنگ سفيد از آميزش همه طول موج‌ها به دست مي‌آيد. رنگ به ادراک ما از دنيا نه تنها جلوة با شکوهي مي‌دهد؛ بلکه آگاهي‌هاي بيشتري دربارة آن در اختيار ما مي‌گذارد. چشم داراي قدرت ترکيب‌کنندة رنگ است و رنگ‌ها را با تغيير دادن نسبت فعاليت‌ عصبي در اين سه نوع گيرنده، ترکيب مي‌کند و گيرنده‌هاي چشم به قرمز، سبز و آبي حساس‌ترند (وين روان‌شناسي عمومي، ص 75).

حاصل سخن اين كه رنگ، تأثير فيزيولوژي بر شبکيه چشم است، گاهي نتيجة مادة رنگي است و گاهي در اثر شعاع نور رنگي مي‌باشد و جذب نشدن يکي از طول موج‌هاي متفاوت طيف، و دفع آن توسط جسم، رنگ اشيا را مي‌سازد و تحريک سلول‌هاي عصبي چشم نسبت به رنگ‌هاي مختلف متفاوت است (همو، ص 2).

تاريخچه

دانش‌هاي گوناگوني از جمله، فيزيک، شيمي، روان‌شناسي، طب و هنر، متصدي بررسي مسأله رنگ‌ها شده و هر کدام از يک جنبه درباره رنگ‌ها بحث کرده‌اند و کتاب‌هايي هم دربارة تأثيرهای رواني رنگ‌ها بر انسان و درمان با رنگ‌ها نوشته شده است، مانند کتاب «روان‌شناسي رنگ‌ها از دکتر ماکي، ترجمه ويدا أبي‌زاده» و کتاب «رنگ‌ها و تأثيرات درماني شان از پائولين ويلز، ترجمه مينا اعظامي». در عرصه «رنگ در قرآن مجيد» نيز كتاب‌ها و مقالاتي نوشته شده است، مانند کتاب «الاعجاز اللوني في القرآن الكريم». دکتر شهيد رضا پاک‌نژاد در کتاب «اولين دانشگاه و آخرين پيامبر» که رسالة‌ دکتراي اوست، در چند مورد ادعاي اعجاز مي‌كند؛ از جمله در ذيل آيه «69 سورة نحل» که قدرت شفا دهندگي عسل را مربوط به رنگارنگ بودن مواد اوليه عسل مي‌داند و اين را اعجاز قرآن مي‌شمارد. وي در ذيل آيات 28 سوره فاطر و سوره 69 بقره نيز معجزه‌هاي مربوط به رنگ‌شناسي قرآن را مي‌آورد. بحث مفصلي هم در جلد سوم راجع به تأثيرهاي رواني رنگ‌ها دارد و متذکر مي‌شود که بقراط حکيم گفتاري راجع به رنگ‌ها دارد (پاک‌نژاد، اولين دانشگاه و آخرين پيامبر، ج 5، ص 154). در قرن يازدهم ميلادي پزشک ايراني، بوعلي سينا، در کتاب قانون با اشاره به کاربرد درماني رنگ‌ها، بار ديگر بحث رنگ درماني را زنده کرد. از جمله مي‌گويد: رنگ قرمز فشار خون را بالا مي‌برد و رنگ آبي آن را پايين مي‌آورد و رنگ زرد التهاب و درد را كاهش مي‌دهد (پائولين، همان، ص 15). ياد آوري اين نكته لازم است كه پس از جست‌وجوي فراوان در كتاب قانون بو علي، به منبع اصلي اين نكته دست نيافتيم.

مقاله بيست و سه صفحه‌اي «الألوان في القرآن رؤية فنية و مدلول» از دکتر أشرف فتحي عبدالعزيز استاديار دانشگاه قناة سوئيس در سايت موسوعة الاعجاز العلمي في القرآن هم از جمله كارها در حوزه اعجاز رنگ‌هاست. وي تمام آيات مربوط به رنگ‌ها را بررسي مي‌كند و اشاره‌هايي به اعجاز عددي رنگ‌ها دارد.

برخي ديگر از مقاله‌ها عبارت‌اند از:

«رنگ در قرآن» از احمد محمودي در مجله بينات؛ «نگاهي به مقولة رنگ در قرآن» از سيد محمد جواد صداقت کشفي، در پايگاه اينترنتي مرکز فرهنگ و معارف قرآن؛ «رنگ‌ها و پيام‌ها در قرآن‌» نوشته طيبه بلوردي؛ کتاب «هنر چیست؟» و مقاله «رنگ‌ در قرآن» نوشته‌ دکتر «حبيب الله آيت اللهي» با کمک حکيمه گوهريان، چاپ شده در نشريه علمي پژوهشي دانشوردانشگاه شاهد تهران (ش 21، س ششم).

بيشتر کارهاي انجام شده تنها درباره اصل رنگ در قرآن است و دربارة معجزه بودن آن کمتر کار شده است؛ حتي مقالاتي که عنوان «اعجاز رنگ‌ها» را دارند، تنها به عنوان يک شگفتي از آن ياد کرده‌اند و در پي اثبات و ادعاي اعجاز علمي به معنايي که ما بيان کرديم، نبوده‌اند؛ لذا جا دارد اين کمبود جبران شود.

رنگ در قرآن

مجموع الفاظ قرآني که بر رنگ‌ها دلالت دارند، سي و پنج 35 کلمه‌اند (اشرف فتحي، الألوان في القرآن، موسوعة الاعجاز العلمي في القرآن و السنّة، ص 20 (www.55a.net) ).

قرآن از رنگ‌هاي قرمز، زرد، سبز، آبي، سفيد و سياه ياد مي‌کند. علاوه بر آن، رنگ معنوي (رنگ خدايي) هم در قرآن آمده است.

قرآن در بسياري از آيه‌ها عنوان کلّي رنگ (الوان) را به كار مي‌برد و در مواردي از رنگ‌هاي گوناگون ياد مي‌كند، بنابراين آيات در برگيرندة رنگ را مي‌توان به دو دستة کلي تقسيم کرد:

1. آياتي که از واژة «لون» يا «الوان» يا «صبغة» استفاده کرده‌اند.

2. آياتي که از رنگ‌هاي مختلف استفاده برده‌اند.

ابتدا به بررسي کلي آياتي که از عنوان کلي رنگ بهره برده‌اند، مي‌پردازيم.

واژة «لون» و جمع آن «الوان» به معني رنگ‌ها، نه مرتبه، در هفت آيه ذکر شده است؛ هفت مورد به صورت جمع و دو مورد به صورت مفرد؛ اما واژه «صبغه» دو مرتبه و در آيه 128 سوره بقره آمده است.

آياتي مشتمل بر واژه‌هاي «الوان»، «لون» و «صبغه»:

1. Gقَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنَا مَا لَوْنُهَا قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ صَفْرَاءُ فَاقِعٌ لَوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِينَF (بقره/69)؛ «گفتند: «براى ما از پروردگارت بخواه تا روشن بيان كند برايمان كه رنگ آن (گاو) چگونه است؟» (موسى) گفت كه او مى‏گويد: در حقيقت آن گاوى زرد است كه رنگش يك دست است كه بينندگان را شاد مى‏سازد».

2. Gوَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاَفُ الْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِلْعَالِمِينَF (روم/ 22)؛ «و از نشانه‏هاى او آفرينش آسمان‏ها و زمين و تفاوت زبان‏هايتان و رنگ‏هاى شماست. قطعاً، در آن‏[ها] نشانه‏هايى براى دانايان است».

3. Gوَمَا ذَرَأَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَF (نحل/ 13)؛ «و آنچه را در زمين براى شما، با رنگ‏هاى متفاوتش، آفريد و منتشر كرد (مسخّر شما ساخت)، قطعاً، در آن‏[ها] نشانه‏اى است براى گروهى كه متذكّر مى‏شوند».

4. Gثُمَّ كُلِي مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلَاً يَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً  لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَF (نحل/69)؛ «سپس از همه‏ى محصولات بخور و راه‏هاى پروردگارت را فروتنانه‌ بپيما.» از شكم‏هايشان نوشيدنى (= عسل) بيرون مى‏آيد كه رنگ‏هايش متفاوت است [و]در آن براى مردم درمانى است؛ قطعاً در آن‏[ها]نشانه‏اى است براى گروهى كه تفكّر مى‏كنند».

5. Gأَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ ثَمَرَاتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهَا وَمِنَ الْجِبَالِ جُدَدٌ بِيضٌ وَحُمْرٌ  مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَا وَغَرَابِيبُ سُودٌF (فاطر/27)؛ «آيا نظر نكرده‏اى كه خدا از آسمان، آبى فرو فرستاد، به وسيله‏ى آن محصولاتى كه رنگ‏هايش متفاوت است (از زمين) خارج ساختيم و از كوه‏ها راه‏ها (و رگه‏ها) ى سپيد و سرخ، كه رنگ‏هايش متفاوت است و سياه سياه (آفريديم)؟!».

6. Gوَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ كَذلِكَ إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌF (زمر/21)؛ «و از مردم و جنبندگان و دام‏ها (انواعى هستند) كه رنگ‏هايشان همان‏گونه متفاوت است. از ميان بندگان خدا، فقط دانشوران از او هراس دارند؛ [چرا]كه خدا شكست ناپذيرى بسيار آمرزنده است».

7. Gأَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَسَلَكَهُ يَنَابِيعَ فِي الْأَرْضِ ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهُ ...F (زمر/ 21)؛ «آيا نظر نكرده‏اى كه خدا از آسمان آبى فروفرستاد و آن را به چشمه‏هايى كه در زمين است وارد نمود، سپس به وسيله‏ى آن زراعتى را با رنگ‏هاى متفاوتش بيرون مى‏آورد».

8 . Gصِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَF (بقره/ 138)؛ «رنگ (و نگار) خدايى (بپذيريد)؛ و خوش رنگ (و نگار) تر از خدا كيست؟ و ما تنها پرستش‏كنندگان اوييم». راجع به اعجاز عددي مربوط به بحث رنگ‌ها، ادعا شده است که واژه «الوان» هفت بار به صورت جمع[1] در قرآن به کار رفته است که شايد اشاره به طيف‌هاي هفت‌گانة نور سفيد باشد و احتمال دارد حکمت ذکر هفت مرتبه واژه الوان از اين جهت باشد که نور سفيد شامل هفت رنگ درک‌پذير با حس بينايي انسان است که پس از برخورد نور با منشور، و شکست نور اين الوان هفت گانه به چشم مي‌خورد (ر.ك. به: دکتر فتحي عبدالعزيز الوان في القرآن، ص 4). اين ادعا خدشه‌پذير است؛ چون نمي‌توان ادعاي قطعي كرد كه بين عدد هفت آيه‌ها با طيف‌هاي هفتگانه نور رابطه‌اي هست.

اول) بررسي آيات گروه اول

1. Gوَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاَفُ الْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِلْعَالِمِينَF (روم/ 22)؛ «و از نشانه‏هاى او آفرينش آسمان‏ها و زمين و تفاوت زبان‏هايتان و رنگ‏هاى شماست. قطعاً، در آن‏[ها] نشانه‏هايى براى دانايان است».

رنگ‌شناسي از راه‌هاي خداشناسي است (در اين نشانه‌هايي براي دانايان است). وقتي انسان به اختلاف رنگ‌ها بيشتر دقت مي‌کند، قدرت خدا را بهتر درک مي‌کند. فخر رازي مي‌گويد:

شناسايي انسان نسبت به انسان ديگر يا بايد با چشم باشد يا گوش و خدا براي تشخيص گوش، اختلاف آوازها و آهنگ‌هاي صدا، و براي تشخيص چشم، رنگ‌ها و صورت‌ها و شکل‌هاي مختلف را آفريده است؛ به گونه‌اي که در تمام دنيا نمي‌توان دو انسان را پيدا کرد که از نظر چهره و آهنگ صدا از تمام جهت‌ها يکسان باشند! (مکارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 16، ص 395).

علامه طباطبايي در الميزان في تفسير القرآن مي‌فرمايد:

«ظاهر اين است که مراد از اختلاف الوان، اختلاف امت‌ها در رنگ‌هاي مختلف است، مثل سفيد و سياه و زرد و قرمز و ممکن است مراد از تفاوت رنگ‌ها تفاوت هر فردي با ديگر افراد، به حسب رنگ پوستش باشد» (طباطبايي، تفسير الميزان، ج 16، ص 167).

تفاوت رنگ پوست انسان‌ها مربوط به ميزان «ملانين» در پوست انسان است (محمودي، احمد، پيشين، ص8). رنگ پوست حيوان‌ها و انسان‌ها به سازش آن‌ها با نور آفتاب و آب و هوای محيط خود بستگي دارد. ميزان تيره يا روشن بودن پوست، ميزان نياز بدن را به اشعه ماوراي بنفش نشان مي‌دهد. تأثير نور آفتاب باعث تحريک رنگ دانه ملانين در پوست و توليد ويتامين D مي‌شود. پوست با تغيير رنگ، ميزان ويتامين D بدن را متعادل مي‌کند (بن بوا، زيبايي نور، ص 91).

بررسي

طبق يک تفسير که الوان به معناي «رنگ‌هاي پوست انسان‌ها» باشد، آيه يکي از نشانه‌هاي وجود خالق هستي را ذکر مي‌كند؛ اين که خداوند براي شناسايي افراد، اين گونه قرار داده‌ است تا مردم هم‌ديگر را بهتر تشخص دهند.

به نظر می‌رسد با توجه به این‌که در صدر و ذیل آیه به نشانه آیه ـ آياته ... لآياتٍ... ـ بودن آفرینش زمین وآسمان و گوناگونی زبان‌ها و رنگ‌های انسان‌ها اشاره شده است؛ به خصوص اين كه خداوند در ذیل آیه فرمود: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِلْعَالِمِينَ»، شاید با دقت بیشتر بتوان به اسراری پی برد که خداوند آن را به عنوان «آیه» مطرح کرده است.

2. Gوَمَا ذَرَأَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَF (نحل/ 13)؛ «و آنچه را در زمين براى شما، با رنگ‏هاى متفاوتش آفريد و منتشر كرد (مسخّر شما ساخت)، به قطع، نشانه‏اى در آن‏[ها] براى گروهى كه متذكّر مى‏شوند، هست».

قرآن مجيد رنگ‌ها را محدود به گل‌ها، ميوه‌ها، عسل و انسان‌ها نمي‌داند؛ بنابر اين در آيه مي‌فرمايد آن‌چه را براي شما آفريد، به انواع گوناگون و رنگارنگ (مراد از الوان در آیه همان رنگ‌ها است و نیزممکن است به معنای انواع باشد) درآورد. نقاش چيره دست هستي، پديده‌ها را متناسب با روح و روان آدمي نقاشي کرد، لذا تنوع رنگ‌ها انسان‌ها را از کسالت بيرون مي‌آورد و فضايي دل‌پذير را براي زندگي فراهم مي‌سازد. به راستي اگر تمام دنيا يک رنگ بود، چه مي‌شد؟ دانستن تأثير روان‌شناختي رنگ‌ها بر انسان، فهم اين دسته از آيات را آسان‌تر مي‌سازد. به نظر مي‌رسد اين که در پايان آيه فرمود «گوناگوني رنگ‌ها نشانه‌اي است براي کساني که اهل تذکّر و تفکر و يادآوري و تدبّرند»، به اجمال اشاره‌اي به اعجاز رنگ‌ها در قرآن باشد که مي‌تواند دانشمندان را به سمت تحقيق گسترده‌تر پيرامون آثار رنگ‌ها رهنمون شود؛ البته بهتر است این آيه را جزء اشارات علمي قرآن بگيريم. علامه طباطبايي با توجه به مفرد بودن «آيه» در آخر اين آيه، استفاده کرده است که آيه بر توحيد ربوبي دلالت مي‌کند (طباطبايي، همان، ج12، ص215).

3. Gثُمَّ كُلِي مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلَاً يَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً  لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَF (نحل/ 69)؛ «سپس از همه‏ى محصولات بخور و راه‏هاى پروردگارت را فروتنانه بپيما.» از شكم‏هايشان نوشيدنى (= عسل) بيرون مى‏آيد كه رنگ‏هايش متفاوت است [و] در آن براى مردم درمانى است؛ قطعاً، در آن‏[ها]نشانه‏اى است براى گروهى كه تفكّر مى‏كنند».

تنوع رنگ عسل‌ها از ديگر آياتي است که واژة الوان را در بر مي‌گيرد. در اين آيه سخن از وحي به زنبور عسل است که چه مسيري را طي مي‌کند و ماده‌اي رنگارنگ را توليد مي‌کند که شفاي براي مردم است. رنگ‌هاي مختلف عسل، به رنگ‌هاي مختلف گل‌هايي مربوط است که زنبور از آن بهره مي‌برد. چند مادة قندي رنگ گل‌ها را درست مي‌کنند و چون اين دو (رنگ عسل و رنگ گل‌ها) ارتباط مستقيم با هم دارند، پس هر عسل با رنگ مخصوص خود، ماده قندي ويژه‌اي دارد. فاصله‌اي که بين «شَرَابٌ» و ويژگي خاصيت شفادهندگي آن هست (مختلف الوانه)، از نکات زيباي قرآن است. کتاب‌هاي گياه‌شناسي نيز خواص درماني گياهان را به عناصر قندي موجود در آن مربوط مي‌دانند (پاک‌نژاد، رضا، همان، ج 3، ص 149 و 169). در تفسير الميزان آمده است:

«از شکم زنبور عسل نوشيدني به نام عسل بيرون مي‌آيد که داراي رنگ‌هاي گوناگون، بعضي سفيد، بعضي زرد، بعضي قرمز سير و بعضي مايل به سياهي است که براي بيشتر امراض شفاست. عسل‌ها رنگ‌هاي متفاوتي دارند که مربوط به تنوع موادي است که از آن‌ها استفاده مي‌کنند و مناسب ذوق‌هاي مختلف نيز هست» (طباطبايي، همان، ذيل آيه 69، سوره نحل).

شهيد دکتر پاک‌نژاد در جلد پنجم کتاب اولين دانشگاه و آخرين پيامبر که مربوط به عسل است، فصلي با عنوان رنگ‌هاي گوناگون عسل مي‌گشايد و يادآور مي‌شود که رنگ عسل‌ها به رنگ‌ گياهاني بستگي دارد که زنبورها بر آن‌ها مي‌نشينند. آن‌گاه چگونگي به وجود آمدن رنگ گل‌ها را يادآور مي‌شود (پاک‌نژاد، همان، ج 5، ص 135). وي مي‌گويد:

«اين که قرآن پس از اشاره به رنگ‌هاي گوناگون عسل، خاصيت شفابخشي آن را ذکر فرموده، خود اعجاز به شمار رفته و رنگ‌ها در غذا و شفا و درمان رُل مهم و اساسي را دارند» (همان، ص 145).

پس در اين آيه، به خواص غذایي و شفابخشي رنگ‌ها توجه شده است. وي در جاي ديگر مي‌نويسد:

«به مفهوم علمي پيوند بين کلمات Gشَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِF دقت کنيد. از آيه فهميده مي‌شود که در صورتي عسل شفا است که آشاميده شود، آيا رنگ مواد قندي که موجب رنگ شدن گل‌ها مي‌شود، خاصيت شفا دهندگي دارد که قرآن در فاصلة بين شراب (عسل) و خاصيت شفادهندگي آن جملة «مختلف الوانه» را آورده است؟ آري اگر اين مطلب اعجاز آميز 15 قرني قرآن را پذيرفتيد، شما را به کتاب‌هاي گياه‌شناسي طبي راهنمايي مي‌کنم که بسياري از خاصيت‌هاي گياهي مربوط به عناصر قندي موجود در گياه است؛ همان عناصر قندي که باعث رنگين شدن گل‌ها مي‌گردد» (همو، ص 149).

آن‌گاه از کتاب «دکتر رنگ را تجويز مي‌کند» مطالب فراواني راجع به تأثیر رنگ‌ها نقل مي‌کند. به نظر مي‌رسد دکتر پاک‌نژاد اين آيه را نوعي اعجاز علمي قرآن مي‌داند که قرآن براي اولين بار پانزده قرن پيش به اثر شفا بخشي رنگ عسل اشاره کرده است.

بررسي

با توجه به اين‌که ضمير «فيه» به «شرابٌ» برمي‌گردد و شراب باوصف «مختلف الوانه» توصیف شده است می‌توان از این آیه چنین برداشت کرد: در نوشيدني که داراي رنگ‌هاي مختلف است، براي مردم شفاست. آيه در اين صورت به يک مطلب علمي اشاره دارد؛ اين که رنگ‌ها مي‌تواند نقش تعيين کننده‌اي در درمان بيماري‌ها داشته باشند. بنابراين اگر بپذيريم که قرآن درمان با رنگ را براي اولين بار مطرح کرده است، مي‌توان گفت اين آيه از آيات مربوط به اعجاز علمي قرآن در رابطة با رنگ‌هاست.

کتاب‌هاي فراواني دربارة رنگ درماني نوشته شده است، از جمله کتاب «رنگ‌ها و تأثيرات درماني‌شان» از «پائولين ويلز» ترجمه مينا اعظامي. نويسنده تاريخچه درمان با رنگ را نيز آورده و بوعلي‌سينا را احياگر رنگ درماني در قرن يازده ميلادي معرفي مي‌کند (پائولين ويلز، همان، ص 15).

Gأَلَمْ تَرَأَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ ثَمَرَاتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهَا وَمِنَ الْجِبَالِ جُدَدٌ بِيضٌ وَحُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَا وَغَرَابِيبُ سُودٌ وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ كَذلِكَ إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌF (فاطر/27 و 28)؛ «آيا نظر نكرده‏اى كه خدا از آسمان، آبى فرو فرستاد، به وسيله‏ى آن محصولاتى كه رنگ‏هايش متفاوت است (از زمين) خارج ساختيم و از كوه‏ها راه‏ها (و رگه‏ها) ى سپيد و سرخ، كه رنگ‏هايش متفاوت است و سياه سياه (آفريديم)؟! و از مردم و جنبندگان و دام‏ها (انواعى هستند) كه رنگ‏هايشان همان‏گونه متفاوت است. از ميان بندگان خدا، فقط دانشوران از او هراس دارند؛ [چرا] كه خدا شكست ناپذيرى بسيار آمرزنده است». در اين آيه نيز از موضوع رنگ سخن به ميان آمده و برخي رنگ‌ها ذکر شده است. در اين جا نيز سخن از اختلاف الوان است که سرانجام سبب معرفت ـ به خصوص براي دانشمندان خداترس ـ مي‌شود؛ البته تفسيرهاي مختلفي در باره اختلاف رنگ‌ها شده است از جمله اينکه مقصود، نعمت‌هاي مختلف با رنگ‌هاي گوناگون است يا اختلاف در نوع رنگ‌ها، اعم از طعم و ساختمان و خواص گوناگون آن‌ها، است؛ هرچند که ظاهر واژة الوان همان رنگ‌ها است.

رنگ‌هاي مختلف کوه‌ها نيز برقدرت خداوند گواهي مي‌دهد و علاوه بر زيبايي، وسيله‌اي براي پيدا کردن راه‌ها در پيچ‌ و‌ خم‌هاي کوهستان است. اين رنگ‌ها که در آيه بيان شده، بيض، حُمر، غرابيب و سود مي‌باشد. «بيض» جمع أبيض، به معناي سفيد، «حُمر» جمع أحمر، به معناي قرمز، «غرابيب» جمع غربیب، به معناي سياه پررنگ، و «سود» جمع أسود، به معناي سياه است. پشت سرهم قرار گرفتن غرابيب و سود تأکيدي بر سياهي شديد بعضي از جاده‌هاي کوهستاني است (مکارم شيرازي، همان، ج 18، ص 234).

دربارة اختلاف تفسير در مورد اختلاف الوان، نويسنده الميزان، به دليل وجود رنگ‌هاي بيض (سفيد) و حمر (قرمز) در بحث کوه‌ها، اختلاف رنگ‌هاي ظاهري را تأييد مي‌کند؛ نه تفاوت طعم و خاصيت و نوع آن‌ها را که ممکن است در ميوه‌‌ها مراد باشد (در کوه‌ها اختلاف انواع نیست و تنها اختلاف الوان است) (طباطبايي، همان، ج 17، ص 58).

«آغاز آيه سخن از نزول باران است و به دنبال آن ابتدا به رنگ‌هاي نباتات و بعد جمادات و آن‌گاه انسان و جنبدگان اشاره مي‌شود و ما مي‌دانيم رابطة نباتات با آب باران و رنگ‌ها بيشتر از جمادات و جمادات بيشتر از انسان‌ و جنبندگان و انعام (چهارپايان) است، بدين معنا که با نزول باران که در هر عمل شيميايي وجود آب لازم است، گياهان رابطة رنگي فتوسنتزي کلروفيلي داشته و جمادات با عوالم شيميايي رنگين شده و حيوانات و انسان نيز با اعمال شيميايي مخصوص رنگدانه‌هاي خود را مي‌سازند» (پاک‌نژاد، همان، ج 5، ص 169).

ظاهراً مراد از اختلاف رنگ ميوه‌ها، تفاوت خود رنگ‌ها است، ولي لازمه‌اش اختلاف‌هاي ديگري از جهت طعم، بو و خاصيت نيز مي باشد. بعضي مفسران گفته‌اند: اصلاً منظور از اختلاف الوان، اختلاف انواع موجودهاست؛ چون بسيار مي‌شود که واژه الوان بر انواع ميوه‌ها و طعام‌ها اطلاق مي‌شود، پس در حقيقت تعبير به «الوان»، کنايي است؛ ولي جملة «ومن الجبال جُدّدٌ بيض وحُمرٌ مختلف الوانه» تا اندازه‌اي وجه اوّل را تأييد مي‌کند که مراد خود رنگ‌ها باشد؛ نه طعم و خاصيت (طباطبايي، همان، ترجمه، ج17، ص57)، زيرا همان گونه که گفته شد در کوه‌ها اختلاف رنگ‌‌ها و نيز چند رنگ مشخص نام برده شده است.

واژة «جُدَد» جمع جُده، به معناي جاده و راه است و دو واژه بيض و حُمر، جمع أبيض و أحمر، به معناي سفيد و سرخ است. ظاهراً واژه مختلف، صفت جدد و ألوانها، فاعل «مختلف» است؛ زيرا اگر جمله مبتدا و خبر بود مي‌فرمود: «مختلفة الوانها» (آلوسی، تفسیر روح‌المعانی، ج22، ص189) و واژه غرابيب، جمع غربیب (سياهي شديد) است و غراب را به همين جهت غراب (کلاغ سياه) مي‌گويند. واژة سود بدل يا عطف بيان براي غرابيب است و معناي آيه چنين است: آيا نمي‌بيني که در بعضي از کوه‌ها راه‌هاي سفيد و سرخ و سياه و با رنگ‌هاي مختلف هست؟ مراد از اين راه‌ها يا راه‌هايي است که در کوه‌ها قرار دارد و رنگارنگ است يا مراد خود کوه‌هاست که به صورت خطوطي کشيده شده، روي کرة زمين قرار دارد، بعضي از اين سلسله جبال به رنگ سفيد، بعضي سياه، بعضي چند رنگي‌اند (همو).

آن‌چه ما در طبيعت مي‌بينيم رگه‌هاي رنگي از جنس خود کوه‌هاست و به صورت سنگ‌هاي زينتي سفيد، سياه، سرخ و ديگر رنگ‌ها در معماري ساختمان به کار مي‌رود؛ بنابراين جُدَد در آيه شريفه نمي‌تواند تنها به معناي راه‌ها يا رشته کوه‌ها باشد و مراد رگه‌هاي رنگي کوه‌ها نيز مي‌باشد.

در تأييد اين تفسير که مراد از رنگ کوه‌ها در آيه، همين رنگ‌هاي ظاهري است، مي‌توان به آيه 5 سورة واقعه: Gوَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِF «و كوه‏ها کاملاً خرد مي‌شوند!» اشاره کرده تشبيه به پشم رنگين حلاجي شده، ارتباط کامل با رگه‌هاي رنگارنگ کوه‌ها دارد و رنگين بودن پشم که کوه‌ها در قيامت، چنان خواهند شد، به خاطر اين است که اکنون نيز برخي قسمت‌هاي كوه‌ها رنگين مي‌باشد.

با اين‌که کوه‌ها رنگ‌هاي ديگري غير از سفيد و سياه پررنگ و قرمز دارند، خداوند در اين آيه رنگ‌هاي ديگر را به صورت «مختلف الوانها» آورده و نام نبرده است. در اين آيه جمله «مختلف الوانها» بعد از «حُمر» آمده است. گويا در اين مطلب اشاره‌اي است به اين که رنگ کوه‌ها درجه و ترکیب‌هاي مختلفي از رنگ قرمز است (فتحي، الوان في‌القرآن، ص‌14)؛ يعني امکان دارد رنگ سفيد به بقيه رنگ‌ها تبديل شود؛ نه اين که نور سفيد در اثر شکست نور، به انواع رنگ‌ها تبديل گردد؛ بلکه مراد ما اين است که معادني که به رنگ سفيدند، مي‌توانند اصل و مصدر ساير رنگ‌ها باشند و خود سنگ‌ها و صخره‌ها نيز به مرور در اثر اکسيده شدن و ساير فعاليت‌ها و تغييرهاي شيميايي تغيير رنگ مي‌دهند (همو، ص 15).

سنگ‌هايي مانند گرانيت از ابتدا قرمز‌ند، سنگ بازالت هم سياه است و اين سنگ‌ها را نمي‌توان به رنگ‌هاي ديگر تجزيه کرد؛ نه با حرارت و نه با چيز ديگري؛ اما برخي سنگ‌ها مثل سنگ‌هايي که از کربونات کلسيم تشکيل يافته‌اند، سفيد‌ند و در اثر حرارت و اکسيد شدن، به قرمز تبديل مي‌شوند و قرمز در ترکيب اصلي همه رنگ‌ها هست (همو، ص 16).

خلاصه اين‌که دکتر فتحي عبدالعزيز، «اختلاف الوان» را که بعد از «حمر» ذکر شده است، به اختلاف رنگ‌هاي قرمز مربوط مي‌داند و مختلف را صفت حُمر مي‌گيرد؛ در حاليکه طبق تفسيري که گفته شد، صفت «جددٌ» مي‌باشد. آن‌گاه ايشان طبق تفسيرش نتيجه مي‌گيرد که ساير رنگ‌ها از همين رنگ قرمز به دست مي‌آيد و قرمز اصل براي رنگ‌هاي ديگر است و آن را با برخي فرضيه‌هاي علمي اثبات مي‌کند (همو، ص 17 و 16). دکتر پاک‌نژاد نيز آيه 28 سوره فاطر (اختلاف رنگ‌هاي کوه‌ها) را معجزة قرآن مي‌داند (پاک‌نژاد، همان، ج 5، ص 169).

بررسي

در اين قسمت از آيه که مربوط به اختلاف رنگ کوه‌ها مي‌باشد، تفسيري که مي‌گفت رنگ‌ها به معناي خود رنگ‌ها است؛ نه انواع، ترجيح داده مي‌شود؛ به دلايلي‌ که ذکر شد؛ اما در مورد اين که مراد از اختلاف رنگ‌ها، گوناگوني رنگ‌هاي راه‌هاي کوه‌ها (جُدَد) است يا انواع گوناگون رنگ‌قرمز و درجات مختلف اين رنگ خاص، به نظر مي‌رسد تفسير دوم بهتر باشد؛ يعني مراد درجات مختلف قرمزي کوه‌ها باشد؛ چرا که در غير اين صورت بايد مي‌گفت اين رگه‌ها در کوه‌ها رنگ‌هاي گوناگون دارد؛ نه اين که بگويد برخي از آن‌ها سفيد، برخي قرمز و برخي رنگ‌هاي مختلف است. در اين صورت ذکر سفيد و قرمز زايد به نظر مي‌رسد. شاید هم «مختلف الوانها» حکم کلی کوه‌ها نسبت به رنگ‌های مختلف را بیان مي‌كند تا بگوید اگر جاده‌ها به رنگ سفید، قرمز و سیاه شدید است، به خاطر رنگارنگ بودن کوه‌هاست و گرنه رنگ‌های جاده‌ها از خودش نیست. به هر حال اگر به طور قطعي از نظر دانشمندان رنگ‌شناسي ثابت شود که رنگ‌هاي ديگر (غير از سفيد و سياه) از تجزية رنگ قرمز به دست مي‌آيند و در اصل به قرمز برمي‌گردند، مي‌توان گفت اين آيه به يک نکته اعجاز گونه اشاره دارد و از سرّي از اسرار خلقت پرده برداشته است.

Gأَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَسَلَكَهُ يَنَابِيعَ فِي الْأَرْضِ ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرّاً ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطَاماً إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرَى‏ لِأُوْلِي الْأَلْبَابِF؛ (زمر/21) «آيا نظر نكرده‏اى كه خدا از آسمان آبى فرو فرستاد و آن را به چشمه‏هايى كه در زمين است وارد نمود، سپس به وسيله‏ى آن زراعتى را با رنگ‏هاى متفاوتش بيرون مى‏آورد؛ سپس خشك مى‏گردد، پس آن را زرد مى بينى؛ سپس آن را درهم شكسته مى‏گرداند؟! قطعاً، در اين (مطلب) تذكّرى براى خردمندان است».

هم انواع گياهان مختلف است، هم کيفيت‌هاي آن‌ها و هم رنگ ظاهري‌شان؛ بعضي سبز تيره وبعضي سبز کم‌رنگ مي‌باشند (مکارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج19، ص423). با قبول اين دو تفسير که در ساير آيات مربوط به رنگ‌ها نيز ذکر شده است. آيه نکته خاصي از حيث اعجاز علمي ندارد.

بررسي واژه «صبغه» در قرآن

اين کلمه دو بار در يک آيه به کار رفته است.

Gصِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَF (بقره/ 138)؛ «رنگ (و نگار) خدايى (بپذيريد)؛ و خوش‌رنگ (ونگار)تر از خدا كيست؟ و ما تنها پرستش‏كنندگان اوييم».

در مفردات راغب آمده است:

«الصبغ: المصبوغ» صبغ اسم مفعول، يعني رنگ شده است. راغب صبغه را عامل متمايز کننده بين انسان و حيوان مي‌شمارد و فطرتي الهي مي‌داند (راغب اصفهاني، مفردات، ص 475).

نويسندة لسان‌العرب مي‌افزايد:

«صبغة‌الله» به معناي دين خدا و فطرت خدايي است، و «الصبغ»، يعني فرورفتن در چيز سيّال مانند آب و به تغيير نيز صبغ گفته مي‌شود». (ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان‌ العرب، ج8، ص 437 ـ 438).

از امام صادق7 نقل شده است: «اتّبعوا صبغة الله»؛ يعني از اسلام که مقتضاي فطرت الهي است، پيروي کنيد (طبرسي، فضل بن الحسن، مجمع‌البيان، ج2، ص 79).در تفسير «صبغة» مواردي هم‌چون رنگ، وحدت،‌ عظمت، پاکي، پرهيزکاري، عدالت و مساوات، برادري و برابري، توحيد، اخلاص و بالاخره رنگ بي‌رنگي و حذف همه رنگ‌ها بيان شده است (مکارم شيرازي، ناصر، نمونه، ج‌1، ص473). در روايات اهل‌سنت نيز نمونه‌هايي هست که تعبير صبغة‌الله تا اندازه‌اي جنبة فيزيکي پيدا مي‌کند و مادي مي‌شود، مثلاً ابن ابي‌نجار در تاريخ بغداد از ابن عباس نقل مي‌کند: منظور از صبغة‌الله رنگ سفيد است (طباطبايي، همان، ج‌10، ص475).

در ميان مسيحيان معمول بود که نوزاد را غسل تعميد مي‌دادند و گاهي ادوية مخصوصي که زرد رنگ بود، به آب مي‌افزودند و مي‌گفتند اين غسل به ويژه با اين رنگ خاص باعث تطهير نوزاد از گناه ذاتي‌اش مي‌شود که از آدم به ارث برده است (مكارم شيرازي، همان، ج1، ص473، طبرسي، فضل‌بن‌حسن، طبرسي، مجمع‌البيان، ج2، ص79 و ر.ك. به: رضايي‌اصفهاني، تفسيرمهر، ج1، ص417). قرآن خط بطلان بر اين مطلب بي‌اساس مي‌کشد و با تعبيري بسيار لطيف، زيبا و کنايي مي‌فرمايد: تنها رنگ خدايي را بپذيريد که همان رنگ ايمان، توحيد خالص و اسلام است. منظور از رنگ خداوند، بي‌رنگي است که رنگ توحيد واخلاص مي‌باشد و همه رنگ‌هاي نژادي، خرافات،‌ نفاق و شرک در پرتو آن حذف مي‌شود (رضايي اصفهاني، همان، ج1، ص417). انسان ناچار است در زندگي رنگي را بپذيرد و بهترين رنگ آن است که ارزان، چشم‌نواز، باصفا، بادوام و زودياب باشد؛ يعني در هر مکان و زماني يافت شود و رنگ خدايي اين‌گونه است. هم رنگ با فطرت، و منطق است و چشم اولياي خدا را نوازش مي‌دهد و خريدار آن خدا و بهاي آن بهشت است، پس از ميان رنگ‌ها رنگ خدايي بهترين و زيباترين رنگ است Gوَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةًF؛ البته تا انسان رنگ‌ هوس‌ها، نژاد‌ها و قبيله‌ها را کنار نگذارد، نمي‌تواند رنگ وحدت، برادري و تسليم را بپذيرد و رنگ خدايي پيدا کند (همو، ص 418).

بررسي

قرآن کريم براي اولين بار علاوه بر رنگ‌هاي محسوس و مادي، يک رنگ معنوي را هم مطرح كرده است که فراتر از همه رنگ‌هاي مادي است و در واقع همان رنگ بي‌رنگي است. و اين خود از اسرار و شگفتي‌هاي قرآن است؛ البته اعجاز علمي نيست، زيرا يک بحث علمي به معناي علوم تجربي شمرده نمي‌شود.

دوم) بررسي آيات گروه دوم (رنگ‌هاي خاص)

1ـ رنگ زرد

ارزيابي دانشگاه‌هاي لوئيزيانا و پوردو در آمريکا نشان مي‌دهد که رنگ زرد حالت شعف و سرور را بازگو مي‌کند و اين همان مطلبي است که قرآن پانزده قرن قبل بيان فرمود: Gصَفْرَاءُ فَاقِعٌ لَوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِينَF (بقره/ 69) «زرد اندک متمايل به پررنگي که ناظرين را به نشاط و مسرّت مي‌رساند» (پاک‌نژاد، همان، ج5، ص143). رنگ زرد تحريک کنندة فکري است. بر کمبود فکري روحي مؤثر است و برخي حالات عصبي را آرام مي‌کند. شايد به همين خاطر است که اين رنگ براي اتاق مطالعه پيشنهاد شده است (همو، ص157). زرد گرم کننده و از رنگ‌هاي گرم است و آزمايش‌هاي روان‌شناسي ثابت‌کرده كه زرد زياد خوشحالي بخش است (همو). زرد باعث افزاش سوخت و ساز بدن است و چون از بقيه رنگ‌ها زودتر ديده مي‌شود، به دليل نور زيادي که منعکس مي‌کند، بيشتر از بقيه رنگ‌ها براي جلب توجه استفاده مي‌شود (اصغري نژاد، دنياي هنر رنگ و نقاشي، سايت Aftab، تأثير رنگ‌ها بر رفتار انسان‌ها). در رنگ درماني طبق آن چه از بوعلي‌سينا طبيب ايراني در کتاب قانون نقل شده است، رنگ زرد التهاب و درد را کاهش مي‌دهد (پائولين ‌ويلز، همان، ص 15).

براي تحريک ذهن نيز از نور زرد استفاده مي‌شود. زرد فزايندة نيرو است. زندگي در فضاي زرد انسان را فعال مي‌کند (با طلوع اشعه زرد خورشيد انسان‌ها براي فعاليت دوباره آماده مي‌شوند). در بيمارستان‌هاي رواني بيماران منزوي و بي‌تحرک را با قرار دادن در نور و رنگ زرد مداوا مي‌کنند (آيت‌اللهي، همان، س 6، ش21، ص3). زرد يک دست آزار دهنده و اگر متغير باشد، شادي‌آفرين است. زرد سبب بي‌خوابي، هيجان، اضطراب و تلاطم فکري مي‌شود. زرد گرم‌ترين رنگ طيف خورشيد است (همو، ص2).

رنگ طلايي که مخلوط نارنجي و زرد است، گرم و درخشان است و با عرفان، الوهيت و تقدس پيوند دارد؛ همان‌طور که گنبدهاي حرم ائمه زرد طلايي است. اين رنگ براي درمان افسردگي به کار مي‌رود. پزشکيِ آنژوپاسفيک مدعي است که رنگ طلايي گردش خون را روان‌تر مي‌كند و گرماي بدن را افزايش مي‌دهد، و سامانة عصبي را فعال مي‌سازد (پائولين ويلز، همان، ص 56). بيشتر رنگ‌شناسان معتقدند رنگ زرد، شاد و فرح بخش است (محمودي، احمد، رنگ در قرآن). رنگ زرد در قرآن‌کريم با واژه‌هاي «صفر، صفراء و مصفراً» پنج بار در آيات زير آمده است.

1. بقره/ 69؛ 2. روم/ 51؛ 3. زمر/ 21؛ 4. حديد/ 20؛ 5. مرسلات/ 33.

به طورکلي رنگ زرد در قرآن گاهي شادي‌آفرين و مايه سرور و حيات‌بخش و گاهي غم‌انگيز و گوياي مرگ و نابودي است. شايد علت اين تفاوت تأثير در مراتب مختلف رنگ‌ها است؛ مثلاً رنگ زرد پررنگ و طلايي، زرد کم‌رنگ، زرد مايل به قهوه‌اي و غيره. که هرکدام تأثيري متفاوت از ديگري دارد. هنگامي که زرد به قهوه‌اي مي‌گرايد، مانند برگ‌هاي پاييزي، حالت مسرت بخشي خود را از دست مي‌دهد. قرآن‌کريم با توجه به آثار رواني رنگ زرد در آياتي، به اين رنگ توجه مي‌كند. خداوند درباره گاو بني‌اسرائيل مستقيم به اثر شادي‌بخشي رنگ زرد اشاره مي‌فرمايد.

Gقَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنَا مَا لَوْنُهَا قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ صَفْرَاءُ فَاقِعٌ لَوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِينَF (بقره/69)؛ «گفتند: «براى ما از پروردگارت بخواه تا روشن بيان كند برايمان كه رنگ آن (گاو) چگونه است؟» (موسى) گفت كه او مى‏گويد: «در حقيقت آن گاوى زرد است كه رنگش يك دست است كه بينندگان را شاد مى‏سازد».

از ابن‌عباس نيز نقل شده که مراد شديدة الصفرة (زرد پررنگ) است (طوسي، التبيان في تفسير القرآن). علامه طباطبايي در معناي آيه مي‌فرمايد: «صفراء فاقع شديد الصفرة في صفاء لونها» (طباطبايي، همان، ج1، ص 202)؛ يعني زرد پررنگ و خالص. بايد توجه داشت که رنگ زرد در آيه همراه واژة «فاقع» آمده که به معناي شدت رنگ است و بيشتر درباره زرد و قرمز به کار مي‌رود؛ بنابراين واژه «فاقع» نشان از پررنگ بودن زرد دارد، مانند رنگ طلايي که همان زرد پررنگ است. رنگ طلايي از طيف زرد جذّاب و مسرّت بخش و نماد آخرت و ايمان است. از اين آيه يک قانون کلي درباره رنگ‌ها به دست مي‌آيد؛ اين که رنگ‌ها در روحيه افراد تأثيرهاي مثبت و منفي دارند؛ مثلاً زرد موجب شادي و سرور، و سياه باغث غم و اندوه است. شايد بتوان گفت اين آيه به تأثير روان شناختي رنگ‌ها اشاره کرده است (رضايي اصفهاني، همان، ج1، ص 300، استاد رضايي مطلب را با شايد بيان کرده‌، چون احتمال داده‌ (تسرالناظرين) به بقره برگردد؛ نه به رنگ آن. در حالي که فرموده است «لونها تسرّالناظرين» و اين صراحت دارد در اين که مسرت بخش بودن، اثر رنگ زرد گاو است؛ نه خاصيت خود گاو؛ به ويژه که نفرمود «تسرّ النّاس»؛ بلکه «ناظرين» گفت و آن چه براي بينندگان در آغاز جلب توجه مي‌کند، رنگ اشياء است). بنابراين قرآن کريم چهارده قرن قبل در اين آيه، به اثر شادي آفرين رنگ زرد اشاره و يک قانون کلي درباره تأثير رنگ‌ها بيان نمود و جلوه‌اي از ابعاد اعجاز علمي قرآن را به نمايش گذاشت و اين نکته‌اي است که دانشمندان در قرون اخير بدان اشاره کرده‌اند؛ در حالي که در قرون متمادي تاريخ اسلام، مورد توجه جمهور مفسران بود (آلوسي، همان، به نقل از: محمودي، رنگ در قرآن، ص73).

بعد از قرآن دانشمندان علم روان‌شناسي به خوبي به اين ويژگي رنگ زرد و رنگ‌هاي ديگر پي‌بردند. در روايات نيز به آثار شادي بخش رنگ زرد اشاره شده است. از جمله امام صادق7 فرمود: «هر کس کفش زرد بپوشد تا زماني که در پايش باشد در خوشحالي به سر مي‌برد». (حويزي، تفسيرنورالثقلين، ج1، ص 90). امام علي7 هم فرمود: «هر کس کفش زرد بپوشد، کدورت و غم و غصه‌اش کاهش مي‌يابد». امام صادق7 در جاي ديگري فرمود: «از کفش زرد استفاده کنيد، زيرا سه ويژگي دارد: چشم را نوراني، قوه جنسي را تقويت و غم و غصه را برطرف مي‌کند». امام7 در اين روايت به خاصيت محرک بودن رنگ زرد اشاره كرده است.

بررسي

آيه به صراحت بر شادي بخش بودن رنگ زرد پررنگ دلالت دارد و ظاهراً اين راز قبل از قرآن بيان نشده بود آيه در اين صورت مي‌تواند نوعي اعجاز علمي در بحث رنگ‌ها باشد. يکي ديگر از كاربردهاي قرآني رنگ زرد، دربارة آتش جهنم است. قرآن آتش جهنم را به شتران زرد مو تشبيه كرده است:

Gإِنَّهَا تَرْمِي بِشَرَرٍ كَالْقَصْرِ، كَأَنَّهُ جِمَالَةٌ صُفْرٌF (مرسلات/32 و33)؛ «كه آن (آتش) شراره‏هايى هم‏چون قصرى‌(عظيم) مى‏افكند؛ چنان‏كه گويى (خصوصيات) آن (هم‏چون) شتران زرد است».

«جمالة» جمع جَمَل به معناي شتر و «صُفر» جمع اَصَفر به معناي رنگ زرد مي‌باشد و گاه به رنگ‌هاي تيره و متمايل به سياه هم گفته مي‌شود؛ ولي در اين جا همان معناي اوّل مناسب‌تر است؛ زيرا جرقه‌هاي آتش، زرد متمايل به سرخ است (مکارم شيرازي، همان، ج 25، ص 419).

شايد وجه شبه در تشبيه شراره‌هاي آتش به شتران زرد مو، حرارت و گرمي همراه با درخشش نور خيره کنندة زرد باشد. اين تشبيه در واقع حکايت از گرما و درخشندگي شراره‌هاي آتش نيز دارد؛ همانند شتران زرد مويي که عرب آن روز در زندگي با آن‌ها محشور بود و از پشم آن‌ها براي لباس استفاده مي‌کرد. قرآن کريم به رنگ زرد در خصوص پژمردگي و زردي گياهان در پاييز نيز اشاره مي‌کند: Gأَلَمْ تَرَأَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَسَلَكَهُ يَنَابِيعَ فِي الْأَرْضِ ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرّاً ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطَاماً إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرَى‏ لِأُوْلِي الْأَلْبَابِF (زمر/21)؛ «آيا نظر نكرده‏اى كه خدا از آسمان آبى فروفرستاد و آن را به چشمه‏هايى كه در زمين است وارد نمود، سپس به وسيله‏ى آن زراعتى را با رنگ‏هاى متفاوتش بيرون مى‏آورد؛ سپس خشك مى‏گردد، پس آن را زرد مى بينى؛ سپس آن را درهم شكسته مى‏گرداند؟! قطعاً، در اين (مطلب) تذكّرى براى خردمندان است». خداوند در اين آيه رنگ زرد را براي حالت پژمردگي و مرگ به كار برده است که با کاربرد آن در آيه 69 سورة بقره که رنگ زرد را
- نظرات (0)

اعجازقرآن درباره عدد13

هیچ عددی نحس نیست ...خداوند هیچ عددی را نحس قرار نداده است،نحسی و نامبارکی از ما و اعمال ماست.خطاهای خودمان را به گردن روز و عدد و .... نگذاریم.
به گزارش مجله شبانه باشگاه خبرنگاران،بنی امیه در جهت تخریب شخصیت شیعه و به خصوص حضرت علی (ع) اقدامات گسترده ای را انجام داده بود،که خیلی از آنها هنوز هم در فرهنگ محاوره ای و ضرب المثلهای ما باقی مانده است .یک نمونه بارز این مطلب نحسی عدد 13 بود.آنها13 رجب روز میلاد حضرت علی (ع) را عدد نحس و بدیمن بین مردم رواج دادند در حالیکه این عدد برای شیعیان مبارکترین عدد است.

جالب است بدانید، بنی امیه در گذشته و در زمان امام محمد باقر (ع) عدد 5 که شماره پنجمین امام بود را نحس اعلام کرد که البته به مرور زمان این قضیه کم رنگ شد و تقریبا امروزه کاملا از بین رفته است.

البته در مورد نحس بودن عدد 13 از دید غربی ها به رغم اینکه می گویند این خرافه از اینکه سیزدهمین نفر از حواریون به حضرت عیسی (ع) خیانت کرد به وجود امده است اما به نظر میرسداین خرافه در جنگ هایی که بین مسلمانان ان زمان و اروپایی ها در قرنها پیش صورت گرفته همراه با خیلی از علوم و فناوری هایی که به غرب منتقل شد رسیده باشد.

در ادامه به چند نمونه از اعجازهای عددی و ریاضی قرآن اشاره شده است .در مورد عدد 13نمونه های شگفت انگیزی برگرفته از تحقیقات عبدالدائم الکهیل را می خوانید:

سیزده عددی مبارک است

 دراولین و آخرین سوره قرآن:

تعداد آیات اولین سوره (فاتحه ) 7 و تعداد آیات آخرین سوره (ناس)6 می باشد که مجموع این 2 عدد 13 می شود
 7 + 6 = 13

 تعداد کلمات اولین سوره (فاتحه) 31 و تعداد آیات آخرین سوره (ناس)21 کلمه است ، که مجموع این 2 عدد  نیزمضربی از 13 است
 31+ 21 = 52 = 13 × 4

آخرین آیه قرآن (مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ) 13 حرف دارد

 با حروف مقطعه :

اولین سوره ای که با حروف مقطعه آغاز شده است سوره بقره( الم ) و آخرین آن سوره قلم که با (ن) آغاز شده است.

عجیب اینکه تعداد آیات سوره بقره 286 است که مضربی از 13می باشد.


286 = 13 × 22

و تعداد آیات سوره قلم 52 است که باز هم مضربی از 13 است

52 = 13 × 4

جالبتر آنکه مجموع آیات این 2 سوره نیز مضربی از 13 است

286 + 52 = 338 = 13 × 13 × 2

29 سوره با حروف مقطعه آغاز شده اند که اگر تعداد آیات این سوره ها را با هم جمع کنیم

عدد 2743 بدست می آید که این عدد نیز بر


13 بخشپذیر است (مضربی از 13 است )

2743 = 13 × 211

تعداد حروف پس از حروف مقطعه در آیات دارای حروف مقطعه78 است که 78 نیز مضربی از 13 می باشد.

اگرتاریخ سه واقعه اصلی زندگی پیامبررا محاسبه کنیم:

بعثت : 40 سالگی

هجرت : 53 سالگی

وفات : 63 سالگی

و این اعداد را با هم جمع کنیم عدد حاصل مضربی از 13 خواهد بود.

40 + 53 + 63 = 156 = 13 × 12

حضرت محمد 13 سال بعد از بعثت از مکه به مدینه مهاجرت کردند. حضرت علی (ع) در 13 رجب متولد شدند و.........

باز هم می توان گفت 13 یک عدد نحس است ؟هیچ عددی نحس نیست ... خداوند هیچ عددی را نحس قرار نداده است...

 نحسی و نامبارکی از ما و اعمال ماست .خطاهای خودمان را به گردن روز و عدد و .... نگذاریم.

بیاییدواقع بین باشیم


- نظرات (0)

قنوت به زبانی غیر عربی



آیا قنوت به زبانی غیر عربی گفته شود، نماز صحیح است؟


به فتوای اکثر فقها خواندن دعا، به زبان فارسى و غیر فارسى در قنوت چه در نماز واجب و چه در نماز مستحبی مانند نماز وتر جایز است، البته برخى از مراجع آن را خلاف احتیاط مى دانند و احتیاط را در خواندن به عربی می‌دانند.

خواندن به زبان فارسی از این جهت که انسان به معنا و مفهوم آن بیشتر آگاه میشود، بهتر است. اما خواندن آن به زبان عربی از این جهت که الفاظ عربی، همان کلمات معصومین(ع) است، بهتر است و ثواب آن نیز بیشتر است.

بهترین صورت آن است که انسان دعاها را به همراه فهم معنای آن و آگاهی از ترجمه آن به صورت عربی بخواند که مطمئناً هم ثواب بیشتری دارد و هم تاثیر عمیق تری بر جای می گذارد.

امام خمینی۱:در تحقق و عدم تحقق قنوت تأمل است. (احتیاط کند و به عربی بخواند یا به اعلم بعدی رجوع کند(۱

مقام معظم رهبری(دام ظلّه): مانع ندارد . ۲

حضرت آیت ‌الله اراکی۱:جایز است و قنوت محقق می‌شود۳٫

حضرت آیت الله بهجت۱:جایز است و قنوت محقّق می‌شود. ۴

حضرت آیت‌الله تبریزی۱: ظاهر این است وظیفه قنوتی به غیر عربی ادا نمی‌شود؛ اما اگر به غیر عربی خواند، نمازش صحیح است. ۵

حضرت آیت‌الله خویی۱: ظاهر این است وظیفه قنوتی به غیر عربی ادا نمی‌شود اما اگر به غیر عربی خواند نمازش صحیح است. ۶

حضرت آیت‌الله فاضل لنکرانی۱: وظیفه قنوت به غیر عربی ادا نمی‌شود. ۷

حضرت آیت‌الله گلپایگانی۱: وظیفه قنوت به غیرعربی ادا نمی‌شود. ۸

حضرت آیت‌الله سیستانی (دام ظلّه): در تحقق وظیفه قنوتی به غیر عربی اشکال است اما اگر به فارسی دعا کرد نمازش صحیح است. ۹

حضرت آیت‌الله صافی گلپایگانی(دام ظلّه): وظیفه قنوتی انجام نمی‌شود ولی مبطل نماز نیست. ۱۰

حضرت آیت‌الله مکارم شیرازی(دام ظلّه): وظیفه قنوتی به غیر عربی محقق نمی‌شود. ۱۱

حضرت آیت‌الله نوری همدانی(دام ظلّه): ظاهر این است وظیفه قنوتی به غیر عربی ادا نمی‌شود؛ اگر چه ضروری به صحت نماز نمی‌زند. ۱۲

حضرت آیت‌الله وحید خراسانی(دام ظلّه): ظاهر این است وظیفه قنوتی به غیر عربی ادا نمی‌شود؛ اگر چه ضروری به صحت نماز نمی‌زند. ۱۳

 


………………………………………………………

۱ عروة الوثقی، ۱۴۲۰ه ق، ج۱، ص ۵۴۴، م۳

۲ سایت مقام معظم رهبری ، قسمت استفتائات

۳ عروة الوثقی، ۱۴۲۰ ه ق، ج۱، ص ۵۴۴، م۳

۴ وسیلة النجاة، ۱۴۲۳ه ق، ج۱، ص ۲۲۰، م ۷۶۶

۵ المسائل المنتخبة، ۱۳۸۲، ص ۱۱۸، م ۳۲۲

۶ المسائل المنتخبة، ۱۴۱۲ ه ق، ص ۱۱۸، م ۳۲۲

۷ عروة الوثقی، مع التعلیقات، ج۱، ص ۵۲۰ م ۳

۸ عروة الوثقی، ۱۴۲۰ه ق، ج۱، ص ۵۵۴ م ۳

۹ المسائل المنتخبة، ۱۴۲۵، ه ق، ص ۱۵۴، م ۳۲۵

۱۰ جامع الاحکام، ۱۴۱۸ه ق، ج۱، ص ۷۲، س ۲۲۴

۱۱ عروة الوثقی، ۱۳۸۶، ج۱، ص ۵۹۳ م ۳

۱۲ منتخب المسائل، ۱۴۲۰ ه ق، ص ۱۲۴، م ۳۲۲

۱۳ منهاج الصالحین، ج۲، ص ۲۰۵، م ۶۶۸


- نظرات (0)

اولین ها


اولین كسی كه بسم الله الرحمن الرحیم را نوشت حضرت سلیمان بود
اولین كسی كه لاحول ولاقوه الا العلی العظیم فرمود حضرت رسول اكرم(ص)بود
اولین کسی که شعر را به عربی سرود حضرت آدم بود.

اولین کسی که برروی زمین شخم کاری کرد حضرت آدم بود.

اولین کسی که خانه کعبه را بنا نمود حضرت آدم بود.

اولین واضع علم حساب حضرت ادریس بود.

اولین کسی که خیاطی کرد حضرت ادریس بود.

اولین طفلی که شش ماهه بدنیا آمد وزنده ماند حضرت یحیی بود.

اولین کسی که قبا پوشید حضرت سلیمان بود.

اولین بشری که به آسمان صعود کرد حضرت عیسی بود.

اولین کسی که بر منبر رفت وخطبه خواند حضرت ابراهیم بود.

اولین کسی که درهم چهارگوش ساخت حضرت آدم بود.

اولین کسی که درراه خدا جهاد کرد حضرت ابراهیم بود.

اولین کسی که تیروکمان ساخت حضرت ابراهیم بود.

اولین کسی که خط نوشت حضرت ادریس بود.

اولین کسی که برایش قبر کنده شد ولحد تهیه شد حضرت آدم بود.

اولین کسی که سگ را به نگهبانی واداشت حضرت نوح بود.

اولین کسی که کشتی ساخت وبه روی آب روانه کرد حضرت نوح بود.

اولین کسی که پرچم برافراشت حضرت ابراهیم بود.

اولین کسی که الله اکبر گفت حضرت ابراهیم بود.

اولین کسی که پیمانه وترازو ساخت حضرت شعیب بود.

اولین کسی که زره ساخت حضرت داود بود.

اولین کسی که شکرتهیه کرد حضرت سلیمان بود.

اولین پیامبر در بنی اسراییل حضرت موسی بود.

اولین کسی که گریه کرد حضرت آدم بود.

اولین کسی که وسایل جنگی ساخت حضرت ادریس بود.

اولین کسی که حج بجا آورد حضرت آدم بود.

اولین کسی که شهر بنا کرد حضرت ادریس بود.

اولین شخصی که دربرابربت پرستی قیام کردحضرت ابراهیم بود.

اولین کسی که روزه گرفت حضرت آدم بود که در هرماه سه روز روزه می گرفت.

اولین كسی كه ساعت های دوازده گانه را وضع كرد حضرت آدم بود

اولین كسی كه به ربوبیت حق تعالی ایمان آورد حضرت رسول اكرم(ص) بود


كتاب دانستنیها


- نظرات (0)

گفتم . . . خدا گفت

گفتم . . . خدا گفت . . .

 
گفتم : چقدر احساس تنهایی می‌کنم …!
گفت : من که نزدیکم (بقره/۱۸۶)
 
گفتم : تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد به تو نزدیک شوم
گفت : هر صبح و عصر، پروردگارت را پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن ... (اعراف/۲۰۵)
 
گفتم : این هم توفیق می‌خواهد!
گفت : دوست ندارید خدا شما را ببخشد ؟! (نور/۲۲)
 
گفتم : معلوم است که دوست دارم من را ببخشی …!
...گفت : پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید. (هود/۹۰)
 
گفتم : با این همه گناه… آخر چه کار می‌توانم بکنم؟
گفت : مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بندگانش قبول می‌کند؟ (توبه/۱۰۴)
 
گفتم : دیگر روی توبه ندارم ...
گفت : (ولی) خدا عزیز و داناست، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ )
 
گفتم : با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟
گفت : خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳)
 
گفتم : یعنی باز بیام؟ باز من را می‌بخشی؟
گفت : به جز خدا کیست که گناهان را ببخشد ؟ (آل عمران/۱۳۵)
 
گفتم : نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلام کم می آورم! آتشم می‌زند ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شم! … توبه می‌کنم
گفت : خدا هم توبه‌ کنندگان و هم آنهائی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲)
 
ناخواسته گفتم : خدایا کسی جز تو نیست..
گفت : خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶)
 
گفتم : در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌تو انم بکنم؟
گفت : خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خود و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳)


- نظرات (0)

سه عمل مستحبی

در این مجال پیرامون برخی از مستحّبات که تأکید فراوانی بر آن‌ها شده و مانع سقوط انسان می‌شوند و به عبارتی موجب عاقبت ‌به خیری است، سخن خواهیم گفت.


وضو

یکی از مستحبّات مورد تأکید در روایات، دائم الطهاره و دائم الوضو بودن است که علمای علم اخلاق نیز سفارشات فراوانی بر آن دارند. استاد بزرگوار ما حضرت امام خمینی«قدّس‌سرّه» می‌فرمودند: طهارت برای انسان، نظیر زره در جنگ است؛ یعنی همان‌طور که زره در جنگ و جهاد، حافظ انسان است، طهارت هم در زندگی و در جهاد با شیاطین جنّی و انسی، حافظ او است. 

 

1- دائم الوضو بودن

در مورد اهمیت طهارت و آثار آن، در روایت قدسی آمده است:

«مَنْ أَحْدَثَ وَ لَمْ یتَوَضَّأْ فَقَدْ جَفَانِی وَ مَنْ أَحْدَثَ وَ تَوَضَّأَ وَ لَمْ یصَلِّ رَکعَتَینِ وَ لَمْ یدْعُنِی فَقَدْ جَفَانِی وَ مَنْ أَحْدَثَ وَ تَوَضَّأَ وَ صَلَّى رَکعَتَینِ وَ دَعَانِی فَلَمْ أُجِبْهُ فِیمَا یسْأَلُ عَنْ أَمْرِ دِینِهِ وَ دُنْیاهُ فَقَدْ جَفَوْتُهُ وَ لَسْتُ بِرَبٍّ جَاف‏»[1]

خداوند متعال می‌فرماید: هر کس محدث شود و وضو نگیرد، به من بی‌اعتنایی کرده است. (حتّی بعضی روایت را این‌طور معنا می‌کنند که به من ظلم کرده است!) و اگر کسی وضو بگیرد و پس از وضو دو رکعت نماز نخواند، باز هم به من بی‌اعتنایی کرده است. همچنین اگر کسی وضو بگیرد و دو رکعت نماز هم بخواند، امّا دعا نکند، باز به من بی‌اعتنا بوده است. سپس می‌فرماید: امّا اگر کسی وضو بگیرد و بعد از آن دو رکعت نماز بخواند و سپس دعا کند و از خدا چیزی بخواهد، ولی خدا به او عنایت نفرماید، خداوند به او ظلم و بی‌اعتنایی کرده است و مسلّماً خداوند رحمان به کسی ظلم نمی‌کند و در نتیجه دعای او مستجاب است.

سول خدا صلی الله علیه و آله به یکی از اصحاب فرمود:

«ای انس: سعی کن طاهر و با وضو باشی که خداوند بر طول عمرت می افزاید، و اگر توانستی شب و روز با وضو باشی این کار را انجام بده، زیرا اگر در حال وضو از دنیا بروی پاداش و ثواب شهید را خواهی داشت.» (مستدرک الوسائل: ج 1، ص 43)

امام محمد باقر(علیه السلام) می فرمایند:هر کس نماز واجب را در حالی که عارف به حق آن است در وقتش بخواند، به گونه ای که چیزی دیگر را بر آن ترجیح ندهد، خداوند برای وی برائت از جهنم می نویسد که او را عذاب نکند، و کسی که درغیر وقتش به جا آورد در حالی که چیزی دیگر را بر آن ترجیح دهد، خداوند می تواند او را ببخشد یا عذابش کند

امام صادق«سلام‌الله‌علیه» فرمودند:

«مَنْ تَطَهَّرَ ثُمَّ آوَى إِلَى فِرَاشِهِ بَاتَ وَ فِرَاشُهُ کمَسْجِدِه‏»[2] ؛

هر کس وضو بگیرد و به بستر خواب رود، بسترش به هنگام خواب مانند جایگاه سجده او خواهد بود.

 

اهمیت وضو هنگام خواب

رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم فرمود:

«کسی که با وضو بخوابد بستر او برایش مسجد می شود، و خوابش (ثواب کسی را دارد که) به نماز مشغول است تا این که شب را به صبح رساند. و اگر کسی بدون وضو خوابید بسترش برای او قبر خواهد بود و مانند مرداری می ماند تا صبح شود.»( مستدرک الوسائل: ج1، ص 42)

 

2- نماز اوّل وقت

دوّمین امر مستحبّ ـ و البته در حدّ وجوب ـ که مانع سقوط انسان می‌گردد، نماز اوّل وقت است. اصل نماز، مانع سقوط انسان است:

«إِنَّ الصَّلاه تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکرِ وَ لَذِکرُ اللَّهِ أَکبَرُ»[3]

اینکه نماز اوّل وقت با رعایت آداب و شرایط، مانع سقوط، تباهی و گمراهی انسان است. در واقع نمازی می تواند انسان را از گناه، فساد و فحشا نجات دهد که در اوّل وقت و دست کم با رعایت آداب ظاهری، پوشش مناسب و مۆدبانه و همراه با تعقیبات اقامه شود.

نماز

کسی که برای نماز خود اهمیت قائل نباشد، آن را اوّل وقت اقامه نکند، با عجله و بدون تعقیبات بخواند، نباید انتظار داشته باشد، این نماز او را از شرّ شیاطین جنّی و انسی حفظ کند. چنین نمازی نه تنها در ممانعت از سقوط بی‌ اثر است، بلکه عقوبات دنیوی و اخروی نیز در پی خواهد داشت.

 بی‌اعتنایی به نماز، تند تند خواندن آن و بی‌توجّهی به وقت فضیلت آن، نمی‌تواند از انحراف آدمی جلوگیری کند و مورد مذمّت شدید قرآن کریم نیز واقع شده است:

«فَوَیلٌ لِلْمُصَلِّینَ، الَّذینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ»[4]

آقاى مصباح مى گوید: آیت الله بهجت از مرحوم آقاى قاضى رحمه اللّه نقل مى کردند که ایشان مى فرمود: «اگر کسى نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد مرا لعن کند!

 

و یا فرمودند: به صورت من تف بیندازد.»

امام محمد باقر(علیه السلام) می فرمایند:"هر کس نماز واجب را در حالی که عارف به حق آن است در وقتش بخواند، به گونه ای که چیزی دیگر را بر آن ترجیح ندهد، خداوند برای وی برائت از جهنم می نویسد که او را عذاب نکند، و کسی که درغیر وقتش به جا آورد در حالی که چیزی دیگر را بر آن ترجیح دهد، خداوند می تواند او را ببخشد یا عذابش کند.(وسائل الشیعه، ج 3، ص 81)

اگر کسی با قرآن مأنوس شود، مطمئناً قرآن هم با او انس می‌گیرد و به او یاری می‌رساند.باید دانست که انس با قرآن در همه حالات، انسان را از همه آفات و بلیات حفظ می‌کند و مانع سقوط وی خواهد بود

اهمیت اقامه نماز صبح در اوّل وقت

بسیاری از مۆمنین، نماز ظهر، عصر، مغرب یا عشاء را در اوّل وقت اقامه می‌کنند، ولی نسبت به اوّل وقت نماز صبح، سهل‌انگاری می‌کنند. رعایت اوّل وقت در همه نمازها لازم و ضروری است، ولی نماز صبح از اهمیت بیشتری برخوردار است.

هر که موقع نماز صبح خواب بماند، باید بداند به راحتی گرفتار مکر و وسوسه شیاطین جنّی و انسی می‌‌شود و سقوط می‌کند.

 

3- انس با قرآن

سوّمین مستحب از مستحبّات که باعث عاقبت به خیری و مانع سقوط انسان می‌شود، انس با قرآن کریم است. ارتباط با کلام الهی فوق‌العاده مهم است و مانعی در برابر آفات و بلیات دنیوی و اخروی است. همچنین انس با قرآن، انسان را از شرور جنّی و انسی محفوظ می‌دارد.

قرآن، انسان را به راه‌های سلامتی هدایت می‌کند. به این معنی که علاوه بر گرفتن دست سالک، او را به جایی می‌رساند که به جز خدای سبحان، کسی را نمی‌بیند. افزون بر این، مسیر صحیح و راه رسیدن به خدای متعال را نیز به او نشان می‌دهد خداوند تعالی می‌فرماید:

«وَالَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِینَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنین‏»[العنکبوت / 69]؛ و کسانى که در راه ما جهاد کردند به یقین آنها را به راه‏هاى (وصول به مقام قرب) خود راهنمایى مى‏کنیم، و همانا خداوند با نیکوکاران است.

اگر کسی با قرآن مأنوس شود، مطمئناً قرآن هم با او انس می‌گیرد و به او یاری می‌رساند. باید دانست که انس با قرآن در همه حالات، انسان را از همه آفات و بلیات حفظ می‌کند و مانع سقوط وی خواهد بود. 

 

پی‌نوشت‌ها :

1- ارشاد القلوب، ج 1، ص 60

2- ثواب الاعمال، ص 18

3- عنکبوت / 45

4- ماعون / 5-4            

                                                                                                                                          فرآوری : محمدی

بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان


برگرفته شده از Sangar.blog.ir


- نظرات (0)

سوره مبارکه افعال

داستان های سوره:

هجرت پيامبر(ص): 31،

جنگ بدر: 5

فضیلت سوره:

امام صادق(ع) فرمود:« كسي كه سوره انفال و برائت را در هر ماه بخواند، هرگز روح نفاق در وجود او وارد نخواهد شد

و از پيروان حقيقي امير مؤمنان علي(ع) خواهد بود و در روز رستاخيز از مائده هاي بهشتي با آنها بهره مي گيرد،

تا مردم از حساب خويش فارغ شوند. و به تعبير امام باقر(ع) و امام صادق(ع) سوره انفال بريدن دماغ كفّار است.


محتوای سوره:

1.مسايل مالي اسلام از جمله انفال و غنايم كه پشتوانه بيت المال هستند.

2.صفات و امتيازات مؤمنان واقعي.

3.داستان جنگ بدر نخستين برخورد مسلمانان با دشمنان و حوادث عبرت انگيز اين جنگ.

4.احكام جهاد و وظايف مسلمانان در برابر حملات پي گير دشمن.

5.جريان شب تاريخي هجرت پيامبر(ص) از مكه به مدينه(بيت امبيت).

6.وضع مشركان و خرافات آنها قبل از اسلام.

7چگونگي ضعف و ناتواني مسلمانان در آغاز كار و سپس تقويت آنان در پرتو اسلام.

8.حكم خمس و چگونگي تقسيم آن.

9.لزوم آمادگي رزمي و سياسي و اجتماعي براي جهاد در هر زمان و مكان.

10.برتري نيروهاي معنوي مسلمانان بر دشمن عليرغم كمبودهاي ظاهري نفرات آنان.

11.حكم اسيران جنگي و طرز رفتار با آنها.

12.هجرت كنندگان و آنها كه هجرت نكرده اند.

13.مبارزه و درگيري با منافقان وراه شناخت آنها.

14.بيان يك سلسله مسايل اخلاقي و اجتماعي سازنده.

15.درسهايي از تاريخ پيامبران و پيروان آنها.



- نظرات (0)