سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

معرفت امام

امام

اخلاق کریمه و اخلاق رذیله، دو جریان هستند که به دو نظام گسترده تبدیل می شوند و بر محور این دو نظام و این دو دستگاهِ اراده، یک حیات اجتماعی و تاریخی شکل می گیرد؛ یعنی دو تا جریان دارید: یک جریان بر محور صفات رذیله، و یکی هم بر محور صفات کریمه. باطن جامعه مادی، صفات رذیله است. کما اینکه باطن جامعه الهی، صفات حمیده است. آنچه در جامعه مادی حتی به یک تمدن تبدیل می شود، استکبار نسبت به خدای متعال هست که نظام و قوا و جنود و صفات پیدا می کند و به یک تمدن تبدیل می شود.

شما الان در دستگاه توسعه غرب اگر خوب دقت بفرمایید، آن سوختی که در آن دستگاه ریخته می شود، حرص به دنیا و حسد به دنیا است، تحریص به دنیا می کنند. وقتی برای توسعه در یک جامعه برنامه ریزی می کنند، بنیانش این است که اخلاق مادی را بسط و حرص به دنیا را افزایش دهند. شدت روانی به دنیا وقتی افزایش پیدا کرد، این شدت روانی را مدیریت می کنند که تبدیل به توسعه شود.

شما دو دستگاه اخلاقی دارید: یک دستگاه بر محور نبی اکرم و به تبع انبیاء و اوصیاء و اهل بیت علیهم السلام است، و یک طرف هم جامعه اخلاقی بر محور شیطان و شیاطین دارید که آن طرف هم اخلاق مادی بسط پیدا می کند؛ که در نهایت، این دو اخلاق و این دو دستگاه وقتی از هم تفکیک شوند، بهشت و جهنم می شود؛ یعنی جنت و نار، حاصل این دو جریان است؛ و بر همین اساس هم اشاره کردیم که محور سلوک اخلاقی و تهذیب، تولی و تبری است.

در این درگیری ای که بین عقل و جهل برای گسترش و بسط بندگی خدای متعال و شیطنت هست، ما باید تلاش کنیم که اراده ما در مدار اراده نبی اکرم قرار بگیرد و از مدار اراده جهل خارج بشود؛ یعنی تبری جامع و تام نسبت به جهل و تولی نسبت به عقل، محور حیات اخلاقی ما است. کما اینکه محور رذائل اخلاقی هم تبری نسبت به دستگاه انبیاء و تولی نسبت به دستگاه جهل و شیاطین است.

همه صفات نورانی در ما محقق خواهد شد

باید توجه کرد که محور تهذیب نفسانی؛ محور رسیدن به اخلاق این نیست که در درون ما قوه عاقله ما بر قوه مثلاً وهم و خیال و امثال اینها حاکم بشود. اینکه در فلسفه اخلاق یونانی گاهی گفته می شود که «اعتدال اخلاقی، به حاکمیت قوه عاقله بر غضبیه و شهویه و وهمیه است»، این حرف تمام نیست؛ بلکه اعتدال اخلاقی و کمال اخلاقی به این است که انسان، بر مدار امام حرکت بکند؛ البته ممکن است برای حرکت کردن بر مدار امام نیاز باشد که قوه عاقله انسان هم تهذیب بشود و این قوه عاقله، غلبه بر قوای دیگر پیدا بکند ولی مدار عدالت، حاکمیت امام بر قوای اخلاقی و روحی انسان است؛ یعنی اگر امام، محور تعلقات روحی انسان بشود و بسط روحی انسان بر مدار ولایت امام باشد و نور امام در قلب انسان ظهور پیدا بکند، اعتدال در انسان محقق می شود.

به تعبیر دیگر اگر ما بتوانیم تحمل ولایت امام علیه السلام را بکنیم، از طریق جریان ولایت امام در ما، همه صفات نورانی در ما محقق خواهد شد. همه فضائل اخلاقی در انبیاء و اوصیاءشان در ابتدا ظهور پیدا می کند؛ به خاطر اینکه آنها در تحمل ولایت، به مرحله کمال رسیدند. بر این اساس نکته مهمی که باید به آن توجه کرد این است که تهذیب نفس، از محور یک درگیری همه جانبه عبور می کند، یک درگیری همه جانبه بین عقل و جهل که ما باید در این میدان و معرکه که میدان جهاد اکبر است، ورود پیدا بکنیم و به نحو تام قوای خودمان را تسلیم به عقل یا وجود مقدس معصوم بکنیم و از جهل تبری پیدا بکنیم. این درگیری همه جانبه، محور تهذیب نفس است و تهذیب نفس، بر مدار جهاد و درگیری با جریان کفر و نفاق شکل می گیرد. این نکته بسیار مهمی است که شما مدار تهذیب نفس را به مدار جهاد و درگیری با دستگاه باطل برگردانید. محور تهذیب، معرفت الامام هست.

حدّ و اندازه و طریق کسب معرفت امام چقدر است؟

در معرفت الامام باید به اکتناه به نورانیت امام برسید؛ یعنی انسان باید به آن مقام نورانیت امام که کلمه نور الهی است و خدای متعال در عالم آفریده، و به تعبیر دیگر به مَثَل نور الهی راه پیدا کند. تنزل نور الهی و هدایت الهی در عالم و سیر ما در رفعت تا رسیدن به سرچشمه نور، در آیه نور ذکر شده است.

در مورد طریق این راه هم از تسلیم شروع می شود. انسان به جای ریاضت نفس، باید تسلیم به امام شود. تسلیم هم از تسلیم ظاهری تا تسلیم باطنی است. انسان عقل و حس و قلبش تسلیم شود. بخصوص تسلیم قوای ظاهری، ساده ترین مرحله تسلیم است؛ اینکه انسان چشم و گوش و زبانش را تسلیم می کند. اینجا نرو، اینجا نخور، نگاه نکن، قدم برندار. این هم کار سختی است؛ اما این اولین مرحله است.

مرحله دوم، تسلیم فهم است. انسان، فهم خودش را تسلیم کند. این همان جایی است که آدم را تفرعن نفس برمی دارد و می گوید پس عقل من چه می شود و خود من چه؟! بحث تعطیل عقل نیست؛ بحث نورانی شدن عقل به تسلیم به امام است. انسان می تواند نپذیرد و اگر استکبار کرد، عقل و فهم انسان تحت سیطره ابلیس قرار می گیرد.

بعد تسلیم روحی است که شاید از همه مشکل تر است. انسان به مرحله درک قوای روحی خودش، لبّ خودش، سرّ خودش، قلب خودش برسد و بعد او را تسلیم کند. یک موقع آدم اصلاً از قلب غافل است و فقط چشمش را می بیند و می گوید: من باید نگاه حرام نکنم. یک موقعی عوالم باطنی خودش را می بیند و به درک عالم قلب و درک عالم روح و درک عالم لبّ می رسد؛ حالا این را تسلیم کردن، خیلی دشوار تر از تسلیم کردن چشم و گوش و فهم است.

اگر انسان تسلیم شود، این مقدمه ظهور است، مقدمه تطهیر است. تطهیر هم مقدمه ظهور حقیقت ولایت امام و نورانیت امام در قلب انسان است که آغاز سیر در مقامات توحیدی است. آخر خط هم نیست؛ چون وقتی انسان به نور امام رسید، دیگر از حجب ظلمانی خارج شده، و سیرش در حجب نور هست تا به مبدأ نور برسد که همان مَثَل اعلای الهی یا «مَثَلُ نُورِهِ»(نور/35) است که حقیقت نورانیت نبی اکرم و اهل بیت است.


سیر ما در قوس صعود و سیر جریان هدایت و نور هدایت الهی در قوس نزول، در آیه نور آمده است. قوس نزول که خیلی روشن است، و در چهار مرحله است. «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ». مرحله دوم، «مَثَلُ نُورِهِ». این مَثَل نور که وجود مقدس نبی اکرم(ص) بر اساس روایت توحید صدوق هست، خودش می شود «کمِشْکاةٍ فیها مِصْباحٌ»؛ یعنی جریان مشکات نور نبی اکرم در عوالم است. تا مرحله چهارم که «فی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یذْکرَ فیهَا اسْمُهُ»(نور/36). حضور ما در آن مقامات، از حضور در این بیوت آغاز می شود. کسی که در این بیوت آمد، اجازه رفعت و ذکر پیدا می کند. رفعت که پیدا شد، انسان از این بیوت به مشکات نور می رسد، از مشکات نور به مَثَل نور می رسد که عوالمی دارد

منبع:
پایگاه اطلاع رسانی حجت الاسلام سید مهدی میرباقری؛ "تبیین مبانی گفتمان تمدن نوین اسلامی/ مرجع صفات انسانی در محیط ولایت و بهجت به صفات اولیاء



- نظرات (0)

تبیین قرآنیِ نهضت حسینی

تبیین قرآنی از نهضت حسینی

این بحث نه برای آن است که ما کارِ معصوم را بخواهیم به وسیله قرآن مقبول قرار بدهیم چون کاری را که معصوم (علیه السلام) می‌کند حجت خداست، اگر خدای سبحان مطلبی را در قرآن بیان کرد برای همه ما حجت است و اگر خدای سبحان به معصومش دستور داد که کاری انجام بدهد برای ما حجت است، فعل معصوم، قول معصوم، تقریر معصوم مثل آیات قرآن کریم معصوم است، مصون از اشتباه است، یقیناً حجت است.

آنچه در این بحث مطرح می‌شود این نیست که این کار حجت است یا نه، چون قیام سیدالشهدا یک امر قطعی بود، همه ما می‌دانیم که حسین بن علی مبارزه را شروع کرد، اول از راه امر به معروف و نهی از منکر، اول با تعلیم کتاب و حکمت، اول با تزکیه نفوس، اول با اتمام حجت، بعد وقتی حمله کردند او دفاع کرد.

بحث برای آن است که قرآن کریم سخنی دارد که ثابت کند انسان برای حفظ مکتب تا آخرین لحظه باید اهل نثار و ایثار باشد یا نه، آیا قرآن کریم جامعه را به این سمت و سوی دعوت می‌کند یا نه، آیا وظیفه مردم این است که برای حفظ دین تا آخرین مرحله کوشا باشند یا نه، آیا مکتب آن قدر می‌ارزد که انسان عزیزترین افراد خانواده‌اش را فدای مکتب بکند یا نه، مکتب چیست که بشر این قدر باید فداکاری بکند، دین چقدر مهم است که انسان برای حفظ او باید از عزیزترین افراد بگذرد، محور بحث در این قسمت است که تبیین قرآنی نهضت ارائه شود نه برای بیان اینکه فعل معصوم آیا حجت است یا حجت نیست.

مشکل اصلی ما این است که ما خود را نشناختیم

مشکل اصلی ما این است که ما خود را نشناختیم نه از آغازمان باخبریم، نه از انجاممان باخبریم، لذا خوابمان بُرده و ما خواب‌آلود زندگی می‌کنیم جامعه‌ای که خواب‌آلود باشد از آغازش بی‌خبر باشد، از انجامش بی‌خبر باشد، خود را هم نشناسد، در خواب باشد، حرف او حرف خواب‌آلوده است قیام و قعود او خواب‌آلوده است.

وجود مبارک نبی اكرم (علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) مثل سایر انبیا آمدند انسان را معرفی کردند که انسان چه کسی است، جهان را معرفی کردند که جهان چه چیزی است، پیوند انسان و جهان را تبیین کردند که این رابطه چگونه باید باشد.

جایگاه انسان در مثلت آفرینش

به انسان گفتند انسانا این مثلث اصل‌اش تویی آن ضلع مهم تویی، جهان را می‌بینی برای توست، جهان به تو مرتبط است نه تو با جهان، این پیوند انسان و جهان به این نیست که انسان بخواهد به جهان تکیه کند، بلکه جهان به انسان دارد تکیه می‌کند و اگر انسان نبود خدا جهانی را نمی‌آفرید.

این مثلث ضلع اصلی‌اش بشریت است یعنی این ضلع اصلی مثلث انسان، عالم و آدم و پیوند بین این دو این ضلع اصلی انسان است، جهان برای انسان است و جهان را انسان می‌گرداند نظم جهان، خوبی جهان، بدی جهان به وسیله خوبی و بدی انسان است و روزی كل این جهان عوض می‌شود. این معارف را انبیا به ما آموختند.

بسیاری از مردم خواب‌اند

در بسیاری از آیات قرآن كریم ذات اقدس الهی وقتی كفر كافران را نقل می‌كند، نفاق منافقان را نقل می‌كند، دسیسه بداندیشان نفاقی را ذكر می‌كند می‌گوید اینها خودشان را نشناختند با یك بیان دلسوزانه می‌فرماید اینها خودشان را نشناختند نمی‌دانند چه چیزی هستند در همان اوایل سورهٴ مباركهٴ «بقره» وقتی می‌فرماید اینها دارند نیرنگ بازی می‌كنند، خُدعه می‌كنند، با انبیا خدعه می‌كنند، با اولیا خدعه می‌كنند فرمود اینها ﴿یُخادِعُونَ اللّهَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا﴾ اما ﴿وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ مَا یَشْعُرُونَ﴾[1] اینها دارند با خودشان نیرنگ‌بازی می‌كنند منتها نمی‌دانند.

این معنا بخش دیگر هم همین طور است فرمود وقتی شما به منافقات می‌گویید افساد نكنید، جامعه را فاسد نكنید، آلوده نكنید می‌گویند ما مصلح‌ایم قرآ‌ن كریم می‌فرماید: ﴿أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لاَ یَشْعُرُونَ﴾[2] اینها دارند فساد می‌كنند ولی نمی‌دانند چكار می‌كنند، چرا نمی‌دانند چكار می‌كنند؟ برای اینكه انسان خواب‌آلوده اگر لگد زده چراغ را خاموش كرده یا لگد زده ظرفی را شكسته یا لگد زده به كسی آسیب رسانده این اهل درك نیست كارش خواب‌آلود است «الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا»[3] بسیاری از مردم خواب‌اند و انبیا آمدند اینها را دارند بیدار می‌كنند كه این حرف تو علیه خود توست داری به آتش نزدیك می‌شوی با آتش بازی نكن.

سالار شهیدان حسین بن علی بن ابی طالب دید مردم در جاهلیت گرفتار انحرافات فكری بودند، انحرافات اخلاقی داشتند، انحرافات اقتصادی داشتند، انحرافات سیاسی و اجتماعی داشتند آلوده بودند و آن آلودگیهایی كه همه‌تان می‌دانید اسلام آمد این آلودگیها را برطرف كرد، افراد را روشن كرد، عدل اجتماعی را تا حدودی اقامه كرد، احیا كرد با تلاش و كوشش با رحلت رسول گرامی(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) دوباره اینها برگشتند به همان جاهلیت كُهن، به همان اوضاع عرب قبل از اسلام.

من قیام كردم تا امر به معروف كنم

وجود مبارك ابی عبدالله بیست سال این صحنه را تحمل كرد یعنی ده سال در زمان امامت امام مجتبی(سلام الله علیه) تحمل كرد، ده سال هم بعد از امام حسن تمام این صحنه‌ها را تحمل كرد، گاهی موعظه كرد، گاهی نامه می‌نوشت، گاهی سخنرانی می‌كرد البته نه به طور فعال شدید چون اموی به وسیله معاویه نمی‌گذاشتند به این وضع وجود مبارك حسین بن علی فعال باشد، بعد دید هیچ چاره ندارد معاویه كه مستقر شد كاملاً جوامع آن روز را به سَمت جاهلیت قبلی بر گردادند، لذا حضرت وقتی كه دارد قیام می‌كند فرمود من قیام كردم تا امر به معروف كنم، نهی از منكر كنم، مردم را صالح كنم، به سیره پیغمبر برگردند، به سیره علی‌ بن ابی طالب برگردند، خودم به همین سیره‌ها عمل می‌كنم.

بنابراین اصل این مكتب را سالار شهیدان تشریح كرد فرمود این ﴿وَ لكِنْ لاَ یَشْعُرُونَ﴾[4] ﴿لاَ یَشْعُرُونَ﴾ را برای مردم شرح داد در همین سورهٴ مباركهٴ «بقره» چند جا كه دارد اینها نمی‌دانند چكار بكنند، گاهی در آن بخش پایانی فرمود: ﴿لاَ یَعْلَمُونَ﴾ گاهی دارد ﴿لاَ یَشْعُرُونَ﴾ گاهی دارد ﴿لاَ یَفْقَهُونَ﴾[5] فرمود ﴿أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَ لكِن لاَ یَعْلَمُونَ﴾[6] اینها سفیه‌اند، ولی نمی‌دانند كه سفیهانه حرف می‌زنند.

از وجود مبارك امام سجاد(سلام الله علیه) سؤال كردند در این جریان و نهضت و قیام و مقاومت چه كسی پیروز شد؟ فرمود ما، با اینكه حضرت را با زنجیر وارد شام كردند، فرمود ما پیروز شدیم ما رفتیم مكتب را زنده كردیم، انسانیت انسان را به او نشان دادیم، آن هویت اصلی را به آنها نشان دادیم، كند و كاو كردیم این معدن را ارائه كردیم خیلیها فهمیدند و دین زنده شد و اگر می‌خواهید بفهمید كه ما پیروز شدیم یا نه، هنگام نماز اذان و اقامه بگو، ببین نام چه كسی را می‌بری ما رفتیم این نام را زنده كردیم و برگشتیم.

تمام هویّت ما به وسیله حسین بن علی(ع) روشن شد

تمام هویّت ما به وسیله حسین بن علی(سلام الله علیه) بعد از آن جریان رحلت رسول گرامی(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) روشن شد، اگر ما در بازار جهان خود را به آفتاب بفروشیم ضرر كردیم، خود را به ماه بفروشیم ضرر كردیم، خود را به این راه شیری بفروشیم ضرر كردیم، از ما گران‌تر احدی نیست، چون ابدیت برای ماست و ذات اقدس الهی آن بهشت را برای ما فراهم كرده است هر چه انسان بخواهد در آن بهشت هست



:
[1] ـ سورهٴ بقره، آیهٴ 9.
[2] ـ سورهٴ بقره، آیهٴ 12.
[3] ـ بحارالانوار، ج4، ص43.
[4] ـ سورهٴ بقره، آیهٴ 12.
[5] ـ سورهٴ اعراف، آیهٴ 179.
[6] ـ سورهٴ بقره، آیهٴ 13.

منبع:
سایت اسراء؛ بیانات آیت الله جوادی آملی


- نظرات (0)

رواج تعبیر خواب


تعبیر خواب

روایت زیبایی است که انبیاء که مبعوث می‌شدند، هرکدام در هر زمانی که مبعوث می‌شدند معجزه‌شان مرتبط با آن علم رایج آن دوره بوده است؛ زمانی که موسی(ع) مبعوث شد، اژدها شدن عصا از سنخ سحر نبود ولی در آن ردیف بود. چون آنها ریسمان‌ها را می‌انداختند و حرکت می‌کرد، مردم خیال می‌کردند اینها تکان می‌خورند. اما موسی عصا را انداخت «فَإِذا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعى‏» (طه/20) یک اژدهای واقعی شد. همین جریان زمان عیسی(ع) وقتی طب در آن زمان بود، عیسی(ع) مرده را زنده کرد. عیسی (ع) مریضی‌های لاعلاج را شفا می‌داد که طب از آن قطع امید کرده بود. در زنده شدن مرده که قطعاً برای آنها راهی در این نبود تا از این منظر اول عالمان آن زمان مورد خطاب باشند. قشر فرهیخته آن دوره مورد خطاب قرار بگیرند. در دوره پیامبر که فصاحت و بلاغت بود باز قرآن آمد که هم از جهت بلاغت و فصاحت ظاهری در اوج بود و هم از جهت بلاغت و فصاحت باطنی یعنی نظام معنا که بهترین معانی، بالاترین معانی، هدایتگری نهایی در این بود که جاودانه هم هست. 

رواج تعبیر خواب در زمان حضرت یوسف(ع)

در دوران یوسف(ع) آنچه رایج بود به قرینه آنچه در قرآن آمده، عده‌ای از عالمان در دربارها بودند که اینها معبّر خواب بودند. یعنی تعبیر خواب آن دوره رایج بود. علمی بود که خیلی ترویج داشت، لذا یوسف از همین درون زندان، همین مسأله زمینه چینی می‌شود برای تعبیر خوابی که بعداً همه معبرین از تعبیر آن عاجز می‌شوند. 

تعبیر خواب را خدا به یوسف(ع) عنایت کرده است

تعبیر خواب یوسف در زندان مربوط به علم رایج آن زمان است منتهی «ممّا عَلّمنی ربّی» نه مثل آنها با کسبشان و تحصیلشان و خواندنشان یاد گرفته باشند، خدا عنایت کرده است. لذا می‌گوید: تعبیری که از خواب شما بیان می‌کنم «ممّا علّمَنی ربّی» این نشان می‌دهد آدم باید حواسش باشد. هرکس به دنبال علم هست، هرگاه طهارت وجودی‌اش بیشتر باشد، خدای متعال افاضه می‌کند و علمش «علّمنی ربّی» می‌شود. اگر علم کسی «مِمَّا عَلَّمَنِی رَبِّی» شد، این پایان ندارد، هلاکت ندارد و بقاء دارد.

علم تأویل و تعبیر حضرت یوسف (ع) ز سنخ علوم بشری نیست

«قالَ لا یَأْتِیكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَكُما ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ» این آیه شریفه پس از آن بود که دو نفر همراه یوسف وارد زندان شدند و پس از مدت‌ها که در زندان بودند، احوال حضرت یوسف را دیدند که از محسنین است و از کارهای همه گره‌گشایی دارد، اینها هم خوابی دیدند، خدمت حضرت آمدند خوابشان را عرضه کنند تا گره از کار اینها گشوده شود. لذا خوابی که داشتند این بود که یکی دیده بود دارد انگورها را می‌فشرد تا برای شاه و پادشاه خمر و شراب را آماده کند و دیگری خواب دیده بود طبقی از نان بر سرش است و حرکت می‌کند و پرندگان از این طبق می‌خورند. آمدند به حضرت یوسف عرض کردند: ما این دو خواب را دیدیم. برای ما تعبیر کنید! حضرت فرمود: قبل از اینکه غذا بیاورند من به شما می‌گویم که این غذایی که امروز می‌آورند چیست و چه خصوصیاتی دارد و چیست. اینکه حضرت می‌فرماید: قبل از اینکه غذا بیاورند من برای شما می‌گویم به چه معناست؟ چرا حضرت یک چنین تعبیر رؤیا را به این مسأله موکول کردند؟ 

علت اینکه حضرت این را مقدم کرد برای این بود که می‌خواست بیان کند تعبیر خوابی که می‌خواهم برای شما بکنم تعبیر یقینی است و ظنی و گمانی نیست. چون تعبیر خواب‌ها همه به احتمال است و هیچکدام از معبرّین با قاطعیت نمی‌توانند بگویند این چیست. آنهایی که به کسب به این علم می‌رسند یعنی دنبال علم می‌ روند، هیچگاه با قطع و یقین نمی‌توانند بگویند: تعبیر خواب و تفسیرش چیست. اماحضرت یوسف(ع) می‌خواست نشان بدهد که علم تأویل و تعبیری که دارد از سنخ علوم بشری نیست لذا با قطع و یقین برای شما می‌گویم. برای اینکه این را برای اینها ملموس و محسوس کند و باور ایجاد کند از غذایی که معلوم نیست چیست، به اینها اخبار می‌کند این غذا چیست تا اینها از این یقین کنند که آن هم قطعی خواهد بود. حضرت می‌خواهد از این یقین استفاده کند تا تبلیغ توحید را محقق کند. «عَلَّمَنِی رَبِّی» تعلیم خداست نه کسب من!

مدیت بحران؛ علم دیگری از حضرت یوسف(ع)

تعبیر دیگر این هست که «مِمَّا عَلَّمَنِی رَبِّی»، «مِمَّا» یعنی این بعضی از علومی است که از خدا به من افاضه شده، یعنی من علوم دیگری هم دارم. این عرضه است به اینکه دیگران هم بیایند به دنبال علوم دیگر هم باشند که بعد در مدیریت بحران که در وضع قحطی پیش آمد، مدیریت بحران جزء علومی بود که یوسف داشت و توانست به بهترین وجه بروز بدهد و پیاده کند و بتواند مردم را از قحطی نجات بدهد. 

اگر در نظامی مؤمنین طهارت وجودی‌شان را بیشتر کنند، در همین علوم کسبی هم خدای سبحان افاضات بیشتری دارد، یعنی گاهی می‌بینید که راه حل در وقتی انسان به دنبالش است و طهارت در وجودش نیست، تضرع در وجودش به جانب خدا نیست، گاهی جلوی دستش است ولی متوجه نمی‌شود. هرچه این رابطه را با خدا قوی‌تر کند منتقل می‌شود به فرمولی که باید پیدا کند، می‌بیند جلوی دستش بود و تا الآن از آن غافل بود. 

لذا هرکسی در ظرف خانواده و اجتماعش، هرچقدر وجودشان را طاهرتر بکنند، تضرعشان را به درگاه الهی بیشتر کنند، عنایت خدا در نشان دادن راه به آنها بیشتر می‌شود. لذا مسئولین اگر وقت زیادی برای خدمت به مردم می‌گذارند، این نوع تضرع و رابطه را هم جزء برنامه‌هایشان ببینند. خدای سبحان وعده داده در این مواقع امداد بکند.

منبع:
برنامه سمت خدا؛ "سیره تربیتی حضرت یوسف(ع) در قرآن کریم، شرح آیات 37 و 38"؛ حجت الاسلام عابدینی



- نظرات (0)

تعصب و لجاج در قرآن

نویسنده : آيت الله مكارم شيرازي - بر گرفته از کتاب اخلاق در قرآن, ج 2, ص 99

اشاره
بي ترديد اساسي‏ترين پايه عبوديت و بندگي خدا تسليم و تواضع در برابر حق است و به عكس هرگونه تعصب و لجاجت مايه دوري از حق و محروم شدن از سعادت است.
تعصب به معني «وابستگي غير منطقي به چيزي‏» تا آنجا كه انسان حق را فداي آن كند و لجاجت‏به معني اصرار بر چيزي است‏به گونه‏اي كه منطق و عقل را زير پا بگذارد، ثمره اين دو شجره خبيثه نيز «تقليد كوركورانه‏» است كه سد راه پيشرفت و تكامل انسانهاست.
هنگامي كه به تاريخ انبياي بزرگ بازمي‏گرديم و علل انحراف و گمراهي اقوام پيشين را مورد بررسي قرار مي‏دهيم به خوبي مي‏توان دريافت كه اين سه امر(تعصب و لجاجت و تقليد كوركورانه) نقش اصلي را در انحراف آنها داشته است و يك برنامه عام براي همه اقوام زشت كار پيشين بوده است، آنها به خاطر وابستگي شديد به افكار و برنامه‏هاي خرافي، و لجاجت و اصرار بر آنها، چشم و گوش بسته به پيروي نياكانشان ادامه مي‏دادند و به اين طريق، خرافات بي‏اساس از نسلي به نسل ديگر منتقل مي‏شد، وصداي دلنشين مردان الهي كه براي هدايت آنها آمده بودند، در ميان نعره‏هاي جاهلانه آنان گم مي‏شد.
نخست از داستان نوح- عليه السلام - شروع مي‏كنيم مي‏بينيم كه بت‏پرستان عصر آن پيامبر اولوالعزم به قدري لجوج و متعصب بودند كه حتي از شنيدن صداي اين منادي توحيد وحشت داشتند، همان گونه كه در نخستين آيه مورد بحث از زبان نوح- عليه السلام - مي‏خوانيم: «و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه ايمان بياورند، و تو(اي خدا) آنها را بيامرزي انگشتان خود را در گوش ها قرار داده و لباس هايشان را بر سر و صورت مي‏پيچيدند و در مخالفت‏با حق اصرار ورزيدند و شديدا تكبر كردند»! (وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَارًا ) [1]
آري تعصب و لجاج آنها به قدري شديد بود كه اجازه نمي‏دادند ذره‏اي از امواج صوتي نوح- عليه السلام - كه حامل پيام حقيقت‏بود به گوش آنها برسد، و يا چهره او را ببينند و اين گونه گريز از حقيقت‏به راستي عجيب و خطرناك است.
در آيه بعد چهره ديگري از همين رذايل اخلاقي در قوم نوح- عليه السلام - به چشم مي‏خورد، قرآن در باره آنها مي‏گويد: «آنها گفتند: دست از خدايان و بت هاي خود برنداريد مخصوصا بتهاي(بزرگ) «ود»، «سواع‏»، «يغوث‏»، «يعوق‏» و «نسر» را رها نكنيد»، (وَقَالُوا لا تَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ وَلا تَذَرُنَّ وَدًّا وَلا سُوَاعًا وَلا يَغُوثَ وَيَعُوقَ وَنَسْرًا) [2]
اما چرا و به چه دليل دست از اين بت‏هاي رنگارنگ كه ساخته و پرداخته دست‏خودشان بود برندارند و آنها را بر مقدرات جهان هستي، و هم بر مقدرات سازندگانش حاكم بدانند؟! هيچ دليلي بر آن جز تعصب و تقليد كوركورانه نداشتند.
در سومين آيه كه از قوم عاد و گفتگوي پيامبرشان هود- عليه السلام - با آنها سخن مي‏گويد، مي‏فرمايد: «قوم عاد به قدري لجوج و متعصب و جاهل بودند كه در برابر دعوت آن حضرت به توحيد خالص و ناب گفتند: آيا به سراغ ما آمده‏اي كه تنها خداي يكتا را بپرستيم و آنچه را پدران ما مي‏پرستيدند رها كنيم؟(ما هرگز چنين كاري نخواهيم كرد، هر كاري از دست تو ساخته است انجام بده و) آنچه را(از بلا و عذاب الهي) به ما وعده مي‏دهي بياور اگر راست مي‏گويي‏»! (قَالُوا أَجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَنَذَرَ مَا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ) [3]
به اين ترتيب بر اثر تعصب و لجاج و تقليد كوركورانه، توحيد خالص كه روح جهان هستي است در نظر آنها امري وحشتناك، و پرستش بت‏هاي بي عقل و شعور امري شايسته و با ارزش جلوه مي‏كرد، و حتي برخلاف قانون دفع ضرر محتمل كه عقل حاكم به آن است كمترين اعتنايي به احتمال عذاب الهي نمي‏كردند و مصرا از او مي‏خواستند كه به تهديدهاي خود جامه عمل بپوشاند، اين خيره‏سري چيزي جز محصول تعصب و لجاج نبود.
آري آنها براي فرار از حق و ادامه تقليد كوركورانه به سوي عذاب الهي شتافتند و سرانجام خود را در آتش عذاب سوزاندند، و اين است نتيجه لجاجت و تعصب خشك و تقليد غلط!
در چهارمين آيه، سخن از پيامدهاي شوم اين رذايل اخلاقي درباره «نمرود» و نمروديان است، مي‏فرمايد: «هنگامي كه ابراهيم به پدرش(عمويش آزر) و قوم او گفت اين مجسمه‏هاي بي‏روحي را كه شما همواره پرستش مي‏كنيد چيست‏»؟ (إِذْ قَالَ لأبِيهِ وَقَوْمِهِ مَا هَذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ) [4]
ولي آنها جوابي نداشتند جز اينكه «گفتند: ما پدران خود را ديديم كه آنها را عبادت مي‏كنند»، (قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ) [5]
و هنگامي كه ابراهيم- عليه السلام - با صراحت‏به آنها گفت كه هم خودتان و هم نياكانتان در گمراهي آشكاري بوده‏ايد بيدار نشدند، ابراهيم- عليه السلام - بي اعتبار بودن اين خدايان ساختگي و بي ارزش را از طريق بت‏شكني به آنها نشان داد، باز هم بر سر عقل نيامدند، بلكه ابراهيم بيدارگر و پاره كننده پرده‏هاي جهل و تعصب و لجاجت را به سوزاندن در آتش تهديد كردند، و به تهديد خود جامه عمل پوشاندند و او را در ميان دريايي از آتش پرتاب كردند، و هنگامي كه آتش بر ابراهيم- عليه السلام - سرد و خاموش و گلستان شد، و بزرگترين معجزه الهي در برابر چشمانشان به وقوع پيوست‏باز هم اين اسيران زنجيرهاي جهل و تعصب و لجاج به بهانه‏هاي ديگري همچون سحر به راه خود ادامه دادند.
اينها همه نشان مي‏دهد كه تا چه حد اين رذايل اخلاقي خطرناك و مانع از آزاد انديشي و رسيدن به حق است، و آنها كه در چنگال آن گرفتار مي‏شوند تن به هر ذلت و حقارتي مي‏دهند و عظمت مقام انسان و روح بلند او را در هم مي‏شكنند ولي تسليم حق نمي‏شوند.
در پنجمين آيه نيز اشاره به بت‏پرستي لجوجانه قوم «نمرود» مي‏كند، هنگامي كه ابراهيم- عليه السلام - با دليل بسيار روشن و قاطع، بت‏پرستي را ابطال مي‏نمايد و به آنها مي‏گويد: «آيا آنها را كه مي‏خوانيد صداي شما را مي‏شنوند؟ يا سود و زياني به شما مي‏رسانند»؟ (قَالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ × أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ) [6]
آنها هيچ پاسخ منطقي در برابر اين گفتار روشن نداشتند، جز اينكه پناه به تقليد كوركورانه ببرند و بگويند: «ما فقط نياكان خود را يافتيم كه چنين مي‏كردند»، (قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَاءَنَا كَذَلِكَ يَفْعَلُونَ) [7]
در حالي كه اگر انسان مي‏خواهد تقليد كند حداقل بايد از عالم و دانشمندي تبعيت كند كه او را به واقعيت‏ها رهنمون گردد نه از جاهل و گمراهي بدتر از خود! ولي اين حجاب تعصب و لجاج به قدري ضخيم است كه اجازه نمي‏دهد كمترين نور آفتاب هدايت و منطق و دليل عقل در آن نفوذ كند، و ماوراي آن را روشن سازد.
در ششمين آيه سخن از لجاجت فرعونيان در برابر معجزات روشن حضرت موسي- عليه السلام - است، آنها بر آيين بت‏پرستي نياكانشان لجاجت و اصرار ورزيدند و گفتند: «(اي موسي) آيا آمدي كه ما را از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم منصرف سازي؟ و بزرگي(و رياست) در روي زمين فقط از آن تو و برادرت باشد، ما هرگز به شما ايمان نمي‏آوريم‏»! (قَالُوا أَجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا وَتَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِيَاءُ فِي الأرْضِ وَمَا نَحْنُ لَكُمَا بِمُؤْمِنِينَ) [8]
آنها هرگز از خود سؤال نمي‏كردند كه آيين موسي- عليه السلام - حق است‏يا باطل و در برابر آيين نياكانشان چه امتيازي دارد؟ سخن آنها فقط اين بود كه ما بايد آيين نياكان خود را حفظ كنيم، خواه حق باشد يا باطل! ارزش واقعي براي ما همين است و بس، سپس آن را با سوء ظن نيز آميختند و گفتند آنچه را موسي- عليه السلام - به عنوان آيين الهي ارائه مي‏دهد در واقع مقدمه‏اي است‏براي رسيدن به مقاصد سياسي و حكومت‏بر مردم، نه خدايي در كار است و نه وحي آسماني! اين بدبيني نيز از آثار همان تعصب و لجاج بود كه جهت فرار از حق، عذر و بهانه‏هاي واهي براي خود مي‏تراشيدند.
و شايد آنها از اين بيم داشتند كه اگر نور هدايت از طريق آيين موسي- عليه السلام - بر افكار مصريان بيفتد، هم آيين خرافي نياكانشان را از دست مي‏دهند، و هم حكومتي را كه بر اساس آن بنيان نهاده بودند. به همين دليل با تمام قدرت در برابر آن به پا خاستند و مردم را به تعصب و لجاجت تشويق كردند و از آنجا كه درباريان فرعون همه چيز را براي ادامه حكومت‏خود مي‏خواستند، تصورشان اين بود كه موسي و هارون نيز همه چيز را ابزار وصول به حكومت كرده‏اند.
اين رشته در طول تاريخ همچنان ادامه مي‏يابد تا عصر رسول خدا - صلي الله عليه و آله - مي‏رسد.
در هفتمين آيه نيز مي‏بينيم كه عامل اصلي انحراف مشركان عرب تقليد كوركورانه و تعصب است كه درهاي معرفت و شناخت را از هر سو به روي صاحبان اين صفات رذيله مي‏بندد، مي‏فرمايد: «هنگامي كه به آنها(مشركان عرب) گفته شود از آنچه خدا نازل كرده است پيروي كنيد مي‏گويند: ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم پيروي مي‏نماييم‏»، (وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا...) [9]
و قرآن بلافاصله در پايان اين آيه جواب دندان شكني به آنها مي‏دهد و مي‏گويد: «مگر نه اين است كه پدران آنها چيزي نمي‏فهميدند و هدايت نيافتند»؟ (...أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلا يَهْتَدُونَ) [10]
تعبيرات آيه نشان مي‏دهد كه آنها انكار نمي‏كردند كه آنچه را پيغمبر آورده «ما انزل الله‏» و فرمان الهي است، بلكه به قدري گرفتار جهل و تعصب بودند كه آيين نياكانشان را بر آن مقدم مي‏شمردند، نياكاني كه واقف به جهل و گمراهي شان بودند.
به اين ترتيب جهل و تعصب سبب مي‏شود كه انسان به راحتي ما انزل الله را رها سازد و پشت‏به حق كند و رو به باطل نمايد، هر چند حق را از باطل بشناسد!
در هشتمين آيه خداوند مسلمانان را به ياد ماجراي حديبيه مي‏اندازد كه كفار با ديدن آن همه آيات و نشانه‏هاي حقانيت پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - به خاطر تعصب‏هاي جاهلي ايمان نياورند و اين رذيله اخلاقي آنها را از سعادت بزرگ بازداشت، مي‏فرمايد: «به خاطر بياوريد هنگامي را كه كافران در دل هاي خود خشم و نفرت جاهليت داشتند(به همين دليل نه تنها ايمان نياوردند بلكه در مقام مبارزه با حق برآمدند) و در مقابل خداوند آرامش و سكينه را بر رسول خود و مومنان نازل فرمود(تا با رعايت اصول حق و عدالت در برابر آن دشمنان متعصب بايستد، و آنها را به كلمه تقوا ملزم ساخت كه از هر كس شايسته‏تر و اهل آن بودند و خداوند بر هر چيز غالب است‏»، (إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا) [11]
حميت از ماده حمي(بر وزن حمد) به معني حرارتي است كه بر اثر عوامل خارجي در بدن انسان يا اشياي ديگر به وجود مي‏آيد، به همين دليل به حالت تب، حمي(بر وزن كبري) گفته مي‏شود.
سپس به حالات روحي همچون خشم و تكبر و تعصب، حميت اطلاق شده است، چرا كه همه اينها حالتي آتشين در انسان ايجاد مي‏كند.
جالب اينكه در اين آيه حميت‏به جاهليت اضافه شده كه اشاره‏اي به تعصب‏هاي برخاسته از جهل و ناداني، و سكينه كه نقطه مقابل آن است‏به خدا نسبت داده شده است كه آرامشي است آگاهانه و برخاسته از ايمان.
در بحث‏هاي آينده پيرامون تعصب منفي و مثبت نكته اضافه شدن حميت‏به جاهليت روشن‏تر خواهد شد.
در نهمين آيه اشاره به نكته ديگري شده است كه پرده از روي تعصب شديد مشركان عرب در عصر اهليت‏برمي‏دارد، مي‏فرمايد: «هرگاه قرآن را بر بعضي از عجم‏ها (غير عربها) نازل مي‏كرديم و او آن را به ايشان مي‏خوانده، به آن ايمان نمي‏آوردند»، (وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الأعْجَمِينَ ×فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ مَا كَانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ) [12]
يعني نژادپرستي و تعصب قومي آنها به قدري شديد بود كه اگر قرآن با تمام معارف عالي و فصاحت و بلاغت فوق‏العاده و محتواي بي نظير بر فردي غير عرب نازل مي‏شد، تعصب و لجاجت هرگز به آنها اجازه نمي‏داد كه آن را پذيرا شوند!
اين تعبير قاطع به خوبي نشان مي‏دهد كه رذيله اخلاقي «تعصب و لجاج‏» تا چه حد مي‏تواند انسان را از درك حقيقت و رسيدن به مقصود بازدارد.
گرچه بعضي از مفسران براي اين آيه تفسيرهاي ديگري ذكر كرده‏اند ولي روشن‏ترين و مناسب‏ترين تفسير همان است كه در بالا ذكر شد.
روي همين اصل در بعضي از روايات اسلامي پيغمبر اكرم - صلي الله عليه و آله - افراد متعصب و لجوج را در سرنوشت‏شوم اعراب جاهلي شريك مي‏شمرد و مي‏فرمايد: «من كان في قلبه حبة من خردل من عصبية بعثه الله يوم القيامة مع اعراب الجاهلية; هر كس در دلش به اندازه دانه خردلي عصبيت‏باشد، خداوند روز قيامت او را با اعراب جاهليت محشور مي‏كند»، (دانه خردل دانه بسيار ريزي است كه همواره به عنوان ضرب المثل براي خردي ذكر مي‏شود). [13]
در دهمين آيه، چهره ديگري از اين رذيله اخلاقي در اقوام مختلف ديده مي‏شود و آن اينكه هر گروهي به خاطر تعصب و لجاج، خود را بهترين مي‏داند، و ديگران را نفي مي‏كند گويي تنها بندگان برگزيده خدا آنها هستند و ديگران هيچ، و همين امر سبب درگيري مستمر در ميان اقوام مي‏شود، مي‏فرمايد: «يهود گفتند مسيحيان(نزد خدا) هيچ ارزشي ندارند، و مسيحيان نيز گفتند: يهوديان ارزشي ندارند، در حالي كه هر دو گروه، كتاب آسماني را مي‏خواندند(كه به آنها دستور مي‏داد بايد از اين‏گونه تعصب‏ها به كنار باشند) آري افراد نادان(از مشركان عرب) نيز سخني همانند آنها داشتند، خداوند روز قيامت در باره اختلاف آنها داوري خواهد كرد»، (وَقَالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصَارَى عَلَى شَيْءٍ وَقَالَتِ النَّصَارَى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَى شَيْءٍ وَهُمْ يَتْلُونَ الْكِتَابَ كَذَلِكَ قَالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ) [14]
از تعبيرات اين آيه به خوبي استفاده مي‏شود كه اين گونه تعصب‏ها و خودبيني‏ها از جهل و ناداني سرچشمه مي‏گيرد، و هر قوم جاهل و بي خبر گرفتار اين رذيله اخلاقي خواهد شد.
تعبير به « الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ ‏» (كساني كه نمي‏دانند) مفهوم وسيع و گسترده‏اي دارد كه مشركان عرب يكي از آن بودند و لذا بعضي از مفسران آن را به قوم نوح، يا همه امت‏هاي پيشين كه بر اثر جهل و ناداني گرفتار تعصب و لجاجت‏بودند، تفسير كرده‏اند.
در يازدهمين آيه سخن از يك حكم كلي و عمومي است و نشان مي‏دهد كه در تمام طول تاريخ تعصب و لجاجت نقش اصلي را در ادامه كفر و توحيدستيزي ايفا مي‏كرده است، مي‏فرمايد: «اين گونه در هيچ شهر و دياري پيش از تو پيامبري بيم دهنده نفرستاديم، مگر اينكه ثروتمندان مست و مغرور آن گفتند: ما نياكان خود را بر آييني يافتيم و به آثار و روش آنها اقتدا مي‏كنيم‏»!(وَكَذَلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّاوَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ) [15]
اين تعبير نشان مي‏دهد كه هميشه مهمترين مانع در برابر ايمان به آيين پيامبران الهي همان تعصب و تقليد كوركورانه ناشي از جهل بوده است. و از اينجا خطر اين رذيله اخلاقي آشكارتر مي‏شود.
در دوازدهمين و آخرين آيه مي‏خوانيم كه اقوام جاهلي به خاطر تعصب و لجاج بزرگ‏ترين انبياي الهي و عقل كل را متهم به جنون مي‏كردند و آن را بهانه مخالفت‏خود با آيين آنها قرار مي‏دادند، مي‏فرمايد: «آنها پيوسته مي‏گفتند: آيا ما خدايان خود را به خاطر شاعري ديوانه رها كنيم‏»؟ (وَيَقُولُونَ أَئِنَّا لَتَارِكُو آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَجْنُونٍ) [16]
عجب اينكه آنها به قدري در حجاب تاريك جهل و تعصب گرفتار بودند كه نمي‏فهميدند اين سخن يك گفتار ضد و نقيض است، «شاعر بودن‏» احتياج به تفكر و ذوق سليم و آگاهي كافي از دقايق سخن دارد(توجه داشته باشيد كه شاعر از ماده شعور گرفته شده است) و اين با مجنون بودن هرگز سازگار نيست.
همچنين گاه آنها را متهم به «سحر» و «جنون‏» مي‏كردند در حالي كه سحر نيز احتياج به آگاهي قابل ملاحظه‏اي سبت‏به بخشي از علوم و دانش ها دارد، و هوشياري خاصي را مي‏طلبد، و اين با جنون سازگار نيست، اين سخنان ضد و نقيض ناشي از جهل و تعصب بود.
 
نتيجه نهايي
يك نگاه اجمالي به آيات گذشته كه اشباه و نظاير ديگري نيز در قرآن مجيد دارد اين حقيقت را اثبات مي‏كند كه از مهمترين موانع معرفت و شناخت، تقليدهاي كوركورانه‏اي است كه از تعصب و لجاجت و وابستگي بي قيد و شرط سبت‏به اموري كه با تمايلات نفساني و هوا و هوس هاي انسان مي‏سازد ناشي مي‏شود.
ضايعات و آثار زيان بار اين رذيله اخلاقي صفحات تاريخ بشريت را سياه كرده و پيامبران الهي را با مشكل‏ترين موانع رو به رو ساخته، و خون هاي زيادي بر خاك ريخته است و همين معني براي پي بردن به آثار زيان بار آن كافي است.
اگر اين رذيله اخلاقي در درون جان انسان ها نبود، تاريخ بشريت چهره ديگري داشت و پيشرفت تكامل تمدن ها شتاب ديگري پيدا مي‏كرد، و نيروهاي خلاق در مسير سعادت انسان ها به كار مي‏افتاد، و به جاي اينكه به صورت سيل ويران گري در آيد، نهرهاي منظمي از معارف الهيه را تشكيل مي‏داد كه همه جا مايه عمران و آبادي قلوب بود.
 
تعصب و لجاجت در احاديث اسلامي
پيش از آنكه به تحليل معني تعصب و سرچشمه و انگيزه‏ها و آثار زيان بار آن بپردازيم لازم است نگاهي به احاديث اسلامي كه در اين زمينه وارد شده است‏بيفكنيم، چرا كه بسياري از مسايل مورد نظر در لا به لاي اين احاديث‏به صورت اجمالي مطرح شده است.
احاديث در اين زمينه فراوان است كه در ذيل به نمونه‏هايي از آن اشاره مي‏كنيم:
1- در حديثي از رسول خدا - صلي الله عليه و آله - مي‏خوانيم: «من كان في قلبه حبة من خردل من عصبية بعثه الله يوم القيامة مع اعراب الجاهلية; هر كسي در دلش به اندازه دانه خردلي عصبيت‏باشد خداوند روز قيامت او را با اعراب جاهليت محشور مي‏كند». [17]
اين تعبير نشان مي‏دهد كه اين رذيله اخلاقي به قدري خطرناك است كه پايين‏ترين درجات آن نيز با ايمان خالص سازگار نيست.
2- در حديثي از اميرمؤمنان علي- عليه السلام - مي‏خوانيم: «ان الله يعذب الستة بالستة، العرب بالعصبية، و الدهاقين بالكبر، و الامراء بالجور، والفقهاء بالحسد، و التجار بالخيانة، و اهل الرساتيق بالجهل; خداوند شش گروه را به خاطر شش چيز عذاب مي‏كند: عرب را به خاطر تعصب، و اربابان را به خاطر تكبر، و حاكمان را به خاطر ستم، و فقيهان را به خاطر حسد، و تجار را به خاطر خيانت، و اهل روستاها را به خاطر جهل و ناداني‏»! [18]
جالب اينكه تعصب را نخستين امر از امور ششگانه ذكر فرموده، در حالي كه همه آنها از گناهان بزرگ است.
3- در حديث ديگري از پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - مي‏خوانيم: «ليس منا من دعا الي عصبية، و ليس منا من قاتل علي عصبية، و ليس منا من مات علي عصبية; كسي كه مردم را دعوت به تعصب كند از ما نيست، و كسي كه به خاطر تعصب بجنگد از ما نيست، و كسي كه با تعصب بميرد از ما نيست‏»! [19]
4- اميرمؤمنان علي- عليه السلام - در خطبه معروف «قاصعه‏» كه اساس آن بر نفي تكبر و تعصب است عامل اصلي انحراف و بدبختي ابليس را تعصب و تكبر مي‏شمرد، و مي‏فرمايد: «هنگامي كه خداوند به فرشتگان دستور داد براي آدم- عليه السلام - سجده كنند، همگي اطاعت كردند جز ابليس‏» سپس مي‏افزايد: «اعترضته الحمية فافتخر علي آدم بخلقه و تعصب عليه لاصله فعدو الله امام المتعصبين، و سلف المستكبرين الذي وضع اساس العصبية; تكبر و تعصب به او دست داد، و بر آدم- عليه السلام - به خاطر خلقت‏خويش افتخار كرد، و از جهت اصل و ريشه خود نسبت‏به او تعصب ورزيد، به همين دليل اين دشمن خدا پيشواي متعصبان، و سر سلسله مستكبران است، و كسي است كه بناي تعصب را پي ريزي كرد»! [20]
5- در حديث ديگري از رسول خدا - صلي الله عليه و آله - مي‏خوانيم: «من تعصب او تعصب له فقد خلع ربق الايمان من عنقه; هر كس تعصب بورزد، يا ديگران به خاطر او تعصب بورزند، رشته‏هاي ايمان را از گردن خود بازگردانده است‏». [21]
مي‏دانيم «تعصب‏» و «لجاجت‏» لازم و ملزوم يكديگرند، و به همين دليل ما هر دو را تحت‏يك عنوان آورديم، در رابطه با نكوهش رذيله لجاج نيز روايات زيادي داريم از جمله:
1- در حديثي از رسول خدا - صلي الله عليه و آله - مي‏خوانيم: «اياك و اللجاجة، فان اولها جهل و آخرها ندامة; از لجاجت‏بپرهيزيد كه آغازش جهل و پايانش پشيماني است‏»! [22]
2- در حديث ديگري از اميرمؤمنان علي- عليه السلام - آمده است كه فرمود: «اللجاج اكثر الاشياء مضرة في العاجل و الآجل; لجاجت در دنيا و آخرت از همه چيز زيان بارتر است‏». [23]
3- در حديث ديگري از همان حضرت مي‏خوانيم: «اللجاج بذرالشر; لجاجت‏بذر شر و بدي است‏»! [24]
4- در نهج البلاغه آمده است كه فرمود: «اللجاجة تسل الراي; لجاجت آراء انسان را سست، و او را به خطا مي‏افكند». [25]
5- و نيز از همان حضرت آمده است: «ليس للجوج تدبير; لجوج مديريت و تدبير ندارد». [26]
با توجه به رواياتي كه در بالا آمد تاثير تخريبي اين دو رذيله اخلاقي(تعصب و لجاج) در زندگي فردي و اجتماعي انسان ها روشن مي‏شود تا آنجا كه انسان را از ايمان و اسلام بيگانه ساخته، و به سوي كفر و شرك و اقتداي به شيطان و رها كردن رشته محكم ايمان سوق مي‏دهد كه دلايل آن را در بحث‏بعد خواهيد خواند.
 
1- مفهوم تعصب و انگيزه‏هاي آن
«تعصب‏» از ماده «عصب‏» در اصل به معني رشته‏هايي است كه مفاصل استخوان ها و عضلات را به هم پيوند مي‏دهد، سپس اين ماده به معني هر نوع وابستگي شديد فكري و عملي آمده است كه غالبا بار منفي دارد هر چند وابستگي‏هاي مثبت نيز در مفهوم آن افتاده است كه شرح آن در بحث‏هاي آينده به خواست‏خدا خواهد آمد.
بديهي است وابستگي‏هاي غير منطقي نسبت‏به شخص يا عقيده و يا چيزي انسان را به لجاجت و تقليد كوركورانه نسبت‏به آن وادار مي‏كند، و سرچشمه بسياري از كشمكش ها و جنگ‏ها و خونريزي ها و اختلافات مستمر است.
هرگاه اين گونه تعصب‏ها از ميان جامعه انساني برود و مردم تسليم منطق و حرف حساب باشند بسياري از اختلافات برچيده مي‏شود و آرامش بر جوامع بشري حاكم مي‏شود.
چنين تعصبي كه نتيجه مستقيم آن لجاج و تقليد كوركورانه است از امور زير سرچشمه مي‏گيرد:
1- حب ذات و علاقه شديد به نياكان - حب ذات افراطي سبب مي‏شود كه انسان نسبت‏به هر چيزي كه به او ارتباط و پيوند دارد دلباختگي و دلدادگي نشان دهد از جمله نسبت‏به پدر و نياكان و آيين و رسوم آنها.
اين وابستگي شديد عامل انتقال بسياري از خرافات و زشتي‏ها به بهانه حفظ آداب و سنن، از نسلي به نسل ديگر مي‏باشد، و حجابي در برابر معرفت و شناخت‏حق است.
دفاع و طرفداري شديد از قوم و قبيله گاه به جايي مي‏رسد كه بدترين افراد قبيله و زشت‏ترين آداب و سنن آنها در نظر افراد متعصب بسيار زيبا جلوه مي‏كند در حالي كه بهترين افراد قبايل ديگر و عالي‏ترين آداب و سنن آنها در نظر آنها زشت و بي معني است!
2- پايين بودن سطح فكر و فرهنگ - هر قدر سطح فكر مردم كوتاه‏تر و فرهنگ آنها ضعيف‏تر باشد، تعصب‏هاي جاهلانه و لجوجانه و تقليدهاي كوركورانه در ميان آنها بيشتر است، به عكس هر قدر سطح فكر بالاتر رود و فرهنگ كامل‏تر شود توجه او به منطق و استدلال و نفي تعصب و لجاجت و جانشين ساختن تحقيق به جاي تقليد كوركورانه بيشتر مي‏شود.
3- شخصيت‏زدگي عامل ديگري براي تعصب و تقليد كوركورانه است - گاه شخصي در نظر انسان چنان قداست پيدا مي‏كند كه گفتار و رفتار او از دايره نقد خارج مي‏شود هر چند از نظر علمي و اخلاقي در سطح پاييني قرار داشته باشد و همين امر سبب مي‏شود كه عده‏اي چشم و گوش بسته به دنبال او بيفتند و به خاطر او جان و مال خود را از دست‏بدهند، بي آنكه در محتواي سخنان و رفتار او كمترين انديشه اي كنند!
4- انزواي اجتماعي و فكري يكي ديگر از اسباب تعصب است - وقتي انسان در خودش و محيط فكري و اجتماعيش فروبرود و از جوامع و افراد ديگر و افكار آنها بيخبر بماند نسبت‏به آنچه در اختيار اوست‏سخت وابسته مي‏شود، و در برابر آن تعصب مي‏ورزد، در حالي كه اگر با ديگران بنشيند و فكر خود را با افكار ديگران مقايسه كند نقطه‏هاي قوت و ضعف و مثبت و منفي به زودي آشكار مي‏گردد، و به او اجازه مي‏دهد بهترين انتخاب را داشته باشد.
2- آثار و پيامدهاي منفي تعصب و لجاجت
تعصب و لجاج، آثار منفي شديدي دارد كه در زندگي انسان هاي متعصب و لجوج به زودي ظاهر مي‏شود.
1- تعصب يعني وابستگي غير منطقي به شخص يا عقيده يا عادت و رسم خاصي، همان گونه كه قبلا نيز اشاره شد، حجاب ضخيمي بر ديده عقل انسان مي‏افكند، و او را از درك حقايق و خير و شر و مصلحت و مفسده و عاقبت امور و پيدا كردن راه چاره محروم مي‏سازد.
به همين دليل در احاديث‏سابق خوانديم كه لجوج مديريت و تدبير ندارد، و در حالات شيطان ديديم كه به خاطر تعصب از درك بديهيات واماند، و رشته عبوديت و بندگي را از گردن خويش برداشت و براي هميشه رانده درگاه الهي شد.
2- تعصب و لجاجت آتش سوزاني است كه پيوندهاي وحدت و اتحاد را در جامعه بشري مي‏سوزاند، و بذر نفاق و اختلاف را در ميان افراد مي‏پاشد و نيروهايي را كه بايد صرف پيشرفت جوامع انساني شود، به جنگ و ستيز با يكديگر وامي‏دارد، به همين دليل در حديثي از اميرمؤمنان علي- عليه السلام - مي‏خوانيم: «اللجاج ينتج الحروب و يوغر القلوب; لجاجت آتش جنگ ها را روشن مي‏سازد و دل ها را پر از كينه و دشمني مي‏كند». [27]
3- تعصب و لجاج سبب مي‏شود كه دوستان از هم دور شوند و محبت‏ها به عداوت‏ها مبدل گردد.
4- تعصب و لجاج يكي از عوامل مهم كفر است، و بسياري از امت‏هاي پيشين تنها به اين دليل راه كفر را پيش گرفتند كه تعصب و لجاج نسبت ‏به آيين نياكانشان مانع پذيرش حق شد (شرح اين معني را در تفسير آيات گذشته خوانديم).
5- تعصب و لجاج مايه درد و رنج و زحمت و ناراحتي است، چرا كه سبب مي‏شود انسان مدت ها، و گاه ساليان دراز، در بيراهه سرگردان شود و چون به بن بست مي‏رسد سرانجام خسته و وامانده از راهي كه رفته است ‏باز مي‏گردد.
روي همين معني در حديثي از اميرمؤمنان علي- عليه السلام - مي‏خوانيم: «ثمرة اللجاج العطب; ثمره لجاجت ‏شكست ‏خوردن و هلاكت است‏». [28]
و به همين دليل غالبا مايه ندامت و پشيماني است همان گونه كه در احاديث گذشته به آن اشاره شده بود كه «آغاز لجاجت، جهل است و پايان آن ندامت‏»!
6- تعصب و لجاجت در بسياري از مواقع، كنترل امور را از اختيار انسان خارج مي‏سازد و او را به جاهايي مي‏كشاند كه هرگز مايل به آن نبوده است، روي اين جهت در بعضي از احاديث اسلامي از اميرمؤمنان علي- عليه السلام - نقل شده است كه مي‏فرمايد: «لامركب اجمح من اللجاج; هيچ مركبي سركش‏تر از مركب لجاجت نيست‏»! [29]
7- و بالاخره تعصب و لجاجت هم دنياي انسان را بر باد مي‏دهد و هم آخرت او را، چرا كه در دنيا سرچشمه عداوت‏ها و جدايي‏ها و اشتباهات فراوان و از دست دادن آرامش مي‏شود و در آخرت سبب دوري از رحمت‏خدا، و اين همان است كه در روايت اميرمؤمنان علي- عليه السلام - خوانديم: «اللجاج اكثر الاشياء مضرة في العاجل و الآجل; لجاجت از همه چيز زيانبارتر است در دنيا و آخرت‏»!
بار ديگر لازم است اين نكته را يادآور شويم كه اين سه رذيله اخلاقي(تعصب و لجاجت و تقليد كوركورانه) گرچه از نظر مفهوم و محتوا از هم جدا هستند ولي چون رابطه بسيار نزديكي با هم دارند، و به اصطلاح لازم و ملزوم يكديگرند هر سه را با هم عنوان كرديم.
انگيزه‏هاي تعصب و لجاجت نيز روشن است، زيرا: تعصب‏هاي كور و مخرب قبل از هر چيز برخاسته از جهل و ناداني است، به همين دليل هر قومي جاهل‏تر باشند، تعصب و وابستگيش به آنچه دارد بيشتر است، تا آنجا كه حاضر نيستند از طريق ايجاد تحول در وضع خود، گام هايي به سوي تكامل بردارند، و همين تعصب و لجاجت عامل عقب ماندگي آنها مي‏شود.
در اخبار گذشته نيز خوانديم كه پيغمبر اكرم - صلي الله عليه و آله - مي‏فرمود: «از لجاجت ‏بپرهيزيد كه آغاز آن جهل و پايان آن پشيماني است‏»!
عامل ديگر تعصب و لجاج، خودخواهي است، چه اينكه افراد خودخواه به آنچه دارند سخت علاقه‏مند و وابسته‏اند، هر چند آيين غلط و رسوم و آداب نادرستي باشد، همين كه احساس مي‏كنند مربوط به قوم و قبيله و نياكانشان است، آن را پذيرا مي‏شوند و چشم و گوش خود را بر همه چيز مي‏بندند.
گاه راحت‏طلبي و تنبلي نيز انگيزه تعصب و لجاجت مي‏شود، زيرا انتقال از وضع موجود به وضعي ديگر در بسياري از اوقات نياز به تلاش و كوشش و پيكار با موانع دارد و افراد عافيت طلب حاضر به استقبال اين امور نيستند، به همين دليل آنچه را دارند سخت مي‏چسبند، و از آن جدا نمي‏شوند.
 
3- تعصب مذموم و ممدوح
«تعصب‏» و «حميت‏» و «تقليد» سه مفهوم نزديك به هم هستند كه شاخه مذموم و شاخه ممدوح دارند هرچند غالبا واژه تعصب در بخش مذموم به كار مي‏رود.
به طور كلي اگر وابستگي انسان به امور نادرست و غير منطقي باشد تعصب مذموم است، و اين همان چيزي است كه در قرآن مجيد از آن به عنوان «تعصب جاهليت‏» ياد شده است، و اگر وابستگي به امور مثبت و مفيد و سازنده و از روي علم و آگاهي باشد تعصب مثبت و ممدوح است.
امام اميرمؤمنان به هر دو قسمت در خطبه قاصعه از نهج البلاغه اشاره مي‏فرمايد:
در يك جا مي‏گويد: «فاطفئوا ما كمن في قلوبكم من نيران العصبية، و احقاد الجاهلية، فانما تلك الحمية تكون في المسلم من خطرات الشيطان و نخواته و نزعاته و نفثاته; شراره‏هاي تعصب و كينه‏هاي جاهليت را كه در قلب شما پنهان شده است، خاموش سازيد كه اين نخوت و تعصب ناروا در مسلمان از القائات و خودخواهي‏ها و فساد و وسوسه‏هاي شيطان است‏». [30]
و در همين خطبه كه اساس آن بركوبيدن كبر و غرور و تعصب و لجاج است در جاي ديگري مي‏فرمايد: «فان كان لابد من العصبية فليكن تعصبكم لمكارم الخصال، و محامد الافعال، و محاسن الامور التي تفاضلت فيها المجداء و النجداء من بيوتات العرب... فتعصبوا لخلال الحمد، من الحفظ للجوار، و الوفاء بالذمام، و الطاعة للبر، و المعصية للكبر، و الاخذ بالفضل، و الكف عن البغي...; اگر قرار است تعصبي در كار باشد، تعصب خود را در اخلاق پسنديده، افعال نيكو، كارهاي خوب، و اعمال و اموري كه افراد باشخصيت و شجاع از خاندان‏هاي(برجسته) عرب داشتند قرار دهيد... تعصب شما در راه حفظ صفات با ارزش همچون حفظ حقوق همسايگان، وفاي به عهد، اطاعت از نيكي ها، سرپيچي از تكبر، جود و بخشش و خودداري از ستم باشد»! [31]
به اين ترتيب امام- عليه السلام - به هر دو شاخه «تعصب‏» در اين خطبه اشاره فرموده، و فرزندش امام سجاد- عليه السلام - در برابر اين سؤال كه عصبيت چگونه است، هر دو شاخه را در برابر يكديگر قرار داده چنين مي‏فرمايد: «العصبية التي ياثم عليها صاحبها ان يري الرجل شرار قومه خيرا من خيار قوم آخرين! و ليس من العصبية ان يحب الرجل قومه و لكن من العصبية ان يعين قومه علي الظلم; تعصبي كه دارنده آن مرتكب گناه مي‏شود اين است كه انسان بدان طايفه خود را از نيكان طوايف ديگر بهتر بداند(و به خاطر تعصب بدان را بر نيكان مقدم بشمرد) ولي تعصب اين نيست كه انسان به طايفه خود علاقه و محبت داشته باشد تعصب آن است كه آنها را در ظلمشان ياري دهد». [32]
مطابق اين حديث وابستگي به قوم و طايفه تا آن حد كه به آنها علاقه داشته باشد و در كارهاي خير آنان را ياري دهد نكوهيده نيست، چرا كه اين وابستگي نه تنها او را به انجام كار خلافي دعوت نكرده، بلكه تشويق به پيوندهاي محبت آميز و سازنده نموده است، تعصب نكوهيده آن است كه انسان به خاطر وابستگي‏هاي قومي و مانند آن حق و عدالت را زير پا بگذارد و حتي بدان وابسته را بر نيكان غير وابسته مقدم بشمرد.
در حديث ديگري از همان حضرت مي‏خوانيم: «لم يدخل الجنة حمية غير حمية حمزة ابن عبدالمطلب، و ذلك حين اسلم غضبا للنبي في حديث السلا [33] الذي القي علي النبي‏; هيچ تعصبي وارد بهشت نمي‏شود جز تعصب حمزة بن عبدالمطلب [34] و اين زماني بود كه اسلام آورد و به خاطر(بي احترامي به پيامبر - صلي الله عليه و آله - از جهت) بچه‏دان حيواني كه بر آن حضرت فكنده شده بود خشمگين گشت(و به ياري آن حضرت شتافت و اسلام را پذيرا شد)». [35]
بديهي است تعصب حمزه در دفاع از پيغمبر اكرم - صلي الله عليه و آله - در مقابل مشركان كثيف و ننگين و بي منطق چيزي جز دفاع از حق و عدالت نبود، و اين تعصب ممدوح است، اگر حمزه- عليه السلام - به خاطر تعصب چيزي بر خلاف حق و عدالت انجام مي‏داد مذموم بود.
4- طرق درمان
راه علاج اين رذيله اخلاقي مانند ساير رذايل اخلاقي در درجه اول توجه به انگيزه‏ها و ريشه‏ها و از بين بردن آن است، و با توجه به اينكه ريشه تعصب، حب ذات افراطي، پايين بودن سطح فرهنگ، شخصيت‏زدگي، و انزواي اجتماعي و فكري است، براي از ميان بردن اين صفت رذيله بايد سطح آگاهي افراد بالا رود، با اقوام و ملل ديگر و گروه‏هاي مختلف اجتماعي بياميزند، حب ذات در آنها تعديل گردد، و گرايش هاي زيان بار قومي و قبيلگي از ميان آنها برچيده شود تا پايه‏هاي تعصب و لجاجت و تقليدهاي كوركورانه برچيده شود.
همچنين بايد به آثار و پيامدهاي زيان بار آن توجه شود، كه اين خود عامل ديگري براي از ميان بردن اين رذيله اخلاقي است.
هنگامي كه انسان توجه داشته باشد كه تعصب و لجاج، پرده‏اي بر فكر و عقل او مي‏اندازد و او را از درك صحيح بازمي‏دارد، و نيز پيوندهاي وحدت و اتحاد را در جامعه بشري پاره مي‏كند، و بذر نفاق و اختلاف را در ميان آنها مي‏پاشد، و مايه درد و رنج انسان ها مي‏گردد، و حتي گاه او را به پرتگاه‏هايي كه هرگز انتظار آن را نداشته است مي‏كشاند، به يقين توجه به اين امور، او را از مركب سركش تعصب و لجاج پايين مي‏آورد، و از بيراهه‏هاي خطرناك به شاهراه سعادت و خوشبختي رهنمون مي‏گردد.
يكي ديگر از طرق درمان رذايل اخلاقي تغيير شكل و تعويض محتواي آن است‏به اين معني كه انگيزه‏ها را از بخش هاي منفي به بخش هاي مثبت هدايت كنيم:
مثلا كسي كه داراي تعصب شديد نسبت‏به مسائل نادرستي است، به جاي اينكه انگيزه تعصب را در او بميرانيم، تعصب او را به امور مثبت متوجه سازيم.
اين همان چيزي است كه در سخنان نوراني اميرمؤمنان علي- عليه السلام - در خطبه قاصعه خوانديم كه مي‏فرمايد: «اگر بنا هست تعصب داشته باشيد سعي كنيد تعصب شما به خاطر مكارم اخلاق و محامد افعال و محاسن امور باشد». [36]
يعني اگر بناست وابستگي توام با اصرار نسبت‏به چيزي داشته باشيد اين وابستگي را نسبت‏به فضايل اخلاقي قرار دهيد.
 
5- تسليم در برابر حق
نقطه مقابل «تعصب‏» و «لجاج‏» و «تقليد كوركورانه‏» تسليم در برابر حق است كه از فضايل مهم اخلاقي محسوب مي‏شود، يعني انسان حق را نزد هركس، حتي دورترين و كوچك ترين افراد ببيند، در برابر آن تسليم شود و آن را با آغوش باز پذيرا گردد.
اين فضيلت اخلاقي سبب پيشرفت علم و دانش انسان و پرهيز از گمراهي‏ها و گام نهادن در صراط مستقيم است.
اين فضيلت اخلاقي جز براي مؤمنان و صالحان و كساني كه از حب ذات افراطي دورند و از وابستگي‏هاي تعصب آلود قومي و گرايش هاي گروهي بركنارند حاصل نمي‏شود.
تسليم در برابر حق نشانه ايمان، سلامت فكر و روح، و بالا بودن سطح فرهنگ و تهذيب نفس است. قرآن مجيد خطاب به پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله - چنين مي‏فرمايد:
« فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا; به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود مگر اينكه در اختلافاتشان، تو را به داوري طلبند و سپس از داوري تو در دل خود احساس ناراحتي نكنند و كاملا تسليم باشد»! [37]
و در جاي ديگر مي‏فرمايد: « وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ...; هيچ مرد و زن با ايماني حق ندارد هنگامي كه خدا و پيامبرش امري را لازم بدانند اختياري(در برابر فرمان خدا) داشته باشند. ..». [38]
البته تسليم - به عنوان يك فضيلت اخلاقي - به دو معني استعمال مي‏شود، يكي تسليم در برابر حق كه نقطه مقابل تعصب و لجاجت و تقليد كوركورانه است و ديگر تسليم در برابر قضا و قدر الهي و خواسته‏هاي او، در برابر اعتراض و نارضايي و ناشكري که موضوع بحث ما در اينجا معني اول است.
پي نوشت ها:
[1] . نوح،7.
[2] . همان،23.
[3] . اعراف، 70.
[4] . انبياء، 52.
[5] . انبياء،53.
[6] . شعراء،73 ، 72.
[7] . شعراء، 74.
[8] . يونس، 78. التفات شده و به معني توجه به چيزي بعد از انصراف از چيز ديگر است.
[9] . بقره، 170.
[10] . همان.
[11] . فتح،26.
[12] . شعراء،199 - 198.
[13] . اصول كافي، ج 2، ص 308، باب العصبية، ح‏3.
[14] . بقره،113.
[15] . زخرف،23.
[16] . صافات،36.
[17] . اصول كافي، ج 2، ص 308(باب العصبية).
[18] . كافي، ج 8، ص 162، ح‏17.
[19] . سنن ابي داوود، ح 5121، طبق نقل ميزان الحكمه.
[20] . نهج البلاغه، خطبه قاصعه، خطبه 192.
[21] . اصول كافي، ج 2، ص 308، ح 2.
[22] . ميزان الحكمة، ج 4، ص 2770(ماده لجاجه).
[23] . همان مدرك.
[24] . همان مدرك.
[25] . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره‏179.
[26] . غررالحكم.
[27] . غررالحكم(طبق نقل ميزان الحكمة، باب اللجاجة).
[28] . همان مدرك.
[29] . همان مدرك(ماده لجاجت).
[30] . نهج البلاغه، خطبه 192 از بند 22 تا23.
[31] . همان مدرك، بند76 تا79.
[32] . اصول كافي، ج 2، ص 308(باب العصبية، ح‏7).
[33] . بچه‏دان حيوان.
[34] . منظور از وارد شدن تعصب در بهشت، وارد شدن صاحب آن است.
[35] . اصول كافي، ج 2، ص 308.
[36] . نهج البلاغه، خطبه 192.
[37] . نساء، 65.
[38] . احزاب،36.


- نظرات (0)

دعایی که نباید بالای منابر خوانده شود

دعای صنمی قریش

حرمت دشنام به دشمنان حق‌تعالی

این آیه‌ی کریمه، آیه‌ی صد و هشت از سوره‌ی مبارکه‌ی انعام، سومین سوره از قرآن کریم است. از لحاظ ادبی، اولین کلمه در این آیه‌ی کریمه نهی است. همان گونه که امر، ظاهر در وجوب و الزام است، نهی هم ظاهر در حرمت و الزام به ترک است. ترجمه‌ی این آیه‌ی کریمه این است که به کسانی که بهره‌ی از ایمان ندارند دشنام ندهید. دلیل این حکم نهیی و حرمتی در جمله‌ی بعد آیه‌ی کریمه آمده است: «فَیَسُبُّوا اللّه‏ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ» یعنی به کسانی که با خدای متعال کار ندارند فحش و دشنام ندهید. این افراد مانند مشرکین، یا مانند قاتلین ابی‌عبدالله صلوات‌الله‌علیه از کفاری هستند که طبق روایات، خدای متعال هیچ شفاعتی را در مورد آن‌ها نمی‌پذیرد. طبق روایات معتبر، حق‌تعالی اراده فرموده است که این‌ها به جهنم بروند.

حق‌تعالی در قرآن کریم می‌فرماید: «وَلا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّه». حتی به افرادی منحرف مانند شمر دشنام ندهید. خدای متعال دلیل این فرمان خود را این‌گونه بیان می‌فرماید: «فَیَسُبُّوا اللّه‏ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ». یعنی آن فرد در جواب دشنام شما به مقدسات شما که در راس آن حق‌تعالی قرار دارد، توهین خواهد کرد. عُقلا هم در این شرایط فرد دشنام دهنده‌ی اول را که رفتار او منجر به چنین پاسخی شده است را مقصر می‌دانند و عمل او را تقبیح می‌کنند.

ضرورت الگوبرداری از معصوم صلوات‌الله‌علیهم در لعن دشمنان خدای متعال

برای روشن شدن این‌که در هر جلسه‌ای با توجه به حضور افراد مختلف چگونه باید سخن گفت به عملکرد معصوم صلوات‌الله‌علیهم توجه می‌کنیم. در زیارت عاشورا ابتدا به صورت کلی لعن ذکر می‌شود. پس از سلام، به صورت مشخص‌تر، اولی و دومی و سومی و چهارمی و یزید به عنوان نفر پنجم مورد لعن قرار می‌گیرد. ما حق نداریم از معصوم صلوات‌الله‌علیهم بازخواست کنیم که چرا در ابتدا با تعبیر «اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلی ذلک» این لعن را مطرح کردید و سپس صریح‌تر آن را بیان فرمودید. ما می‌توانیم از یکدیگر مطالبه دلیل کنیم ولی فرمایش معصوم صلوات‌الله‌علیهم دقیقا مطابق اراده حق‌تعالی است.

حضرت شب هشتم ذی‌الحجه سال شصت در مکه فرمودند: «رِضا اللهِ رِضانا أَهْلَ الْبَیْتِ، نَصْبِرُ عَلی بَلائِهِ،َ یُوَفّینا أُجُورَ الصّابِرینَ» رضای ما و رضای حق‌تعالی یکی است. این جمله تعارف نیست، بلکه حداقل اعتقاد شیعه است و ارادت کمتر از این به اهل بیت صلوات‌الله‌علیهم به معنای شیعه نبودن است.

حق خواندن دعای صنمی قریش در بالای منبر نداریم

از سلمان رضوان‌الله علیه نقل شده است که نیمه شب به منزل امیرالمومنین صلوات‌الله‌علیه رفت. حضرت مشغول قرائت قنوت نماز شب بودند و در قنوت خود دعایی می‌خواندند. این دعا به عنوان صَنَمَی قریش از سلمان برای ما نقل شده است. از این نقل ما می‌فهمیم که این لعن را باید در قنوت نماز شب خواند و ما حق خواندن آن‌را در بالای منبر نداریم. مگر این‌که مشخص شود که معصوم صلوات‌الله‌علیهم یک بار آن را در خطبه‌ای به صورت عمومی خوانده‌اند. تا هر کجا که حضرت صادق صلوات‌الله‌علیه پیش رفته است ما حق پیش‌روی داریم. با کنایه یا تصریح سخن گفتن معصوم صلوات‌الله‌علیهم الگوی ما است.

در بحث مربوط به تولی و تبری، برخی مردم با تمسک به موضوع تبری، خواسته‌های نفسانی خود را برآورده می‌کنند. اول باید تصمیم بگیریم که بفهمیم، آن‌گاه باید از کلمه‌ی میزان استفاده کنیم و به محضر حضرت صادق صلوات‌الله‌علیه و امیرالمومنین صلوات‌الله‌علیه برویم و اظهار تبری را از ایشان فرا بگیریم. پاسخ امیرالمومنین صلوات‌الله‌علیه به سوال ما از عملکرد ایشان در قرائت دعای موسوم به صنمَی قریش در قنوت نماز شب مشخص می‌شود


منبع:


قسمت هایی از سخنرانی آیت الله مرتضی تهرانی در مورد آیه «وَلا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّه‏ فَیَسُبُّوا اللّه‏ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ» در جلسه پنج‌شنبه، ۱۸ آذر ۱۳۹۵؛ به نقل از پایگاه اطلاع رسانی ام ابیها


- نظرات (0)

شیطان بر انسان سلطه ندارد

شیطان بر انسان سلطه ندارد

همان طور که آب در صد درجه به جوش می‌آید و در صفر درجه یخ می‌زند، اگر کسی تقوا داشته باشد، خدا خودش آموزشش می‌دهد، بله اگر تقوا واقعا باشد، آنجا دیگر نمایش نیست، واقع است؛ شما نمی‌توانی بگویی من تقوا داشتم و «یعلمکم الله» نیامد، بلکه برای انسان حاصل می‌شود.

اگر عمل ما بر طبق ایمان ما و ایمان ما بر طبق علم ما بود، یعنی ما علم پیدا کردیم به یک حقیقتی ایمان آوردیم عمل کردیم مقدمه می‌شود، برای علم بالاتر، علم بالاتر مقدمه می‌شود برای ایمان بالاتر، و این چرخه روبه افزایش است، عکسش هم هست؛ اگر خدای نکرده انسان علم پیدا کرد و عمل نکرد، عقاب می‌شود؛ یعنی ایمان نداشت و در نتیجه عمل نکرد، چون آنی که علم دارد و عمل نمی‌کند؛ یعنی ایمان ندارد، عقابش از کسی که علم ندارد به مراتب بیشتر است.

۷۰ گناه جاهل بخشیده می‌شود

اینکه در روایات دارد ۷۰ گناه جاهل بخشیده می‌شود تا یک گناه عالم بخشیده بشود، ناظر به این است که عالم به خاطر علمش عقابش سنگین می‌شود می‌گویند می‌دانستی، آن که نمی‌دانسته لااقل ممکن است بهانه‌ای عذری داشته باشد بگوید نمی‌دانستم تو که می‌دانستی.

عمل انسان باعث می‌شود در انسان یک صفتی پیدا می‌شود، این دیگر بحث علم اخلاق است، علم اخلاق علم خلقیات انسان است و بعضی‌ها متوجه نیستند اصلاً اخلاق ناظر به امر واقعی و تکوینی است و فقه ناظر به امور اعتباری است؛ در مسیحیت، چون شریعت توسط سنتپول القا شد در نتیجه فقه و اخلاق در هم آمیخته شد، آن‌ها دین را دو بخشی می‌دانند؛ یک بخش عقاید تئولوژی و یک بخش مورالیتی یا اتیکس، ولی در اصطلاح اسلامی که ما تقسیم سه‌گانه داریم نه دوگانه، عقاید شریعت یا فقه و اخلاق این دو تا مرزشان از هم جدا است، ما در اخلاق از خلقیات انسان صحبت می‌کنیم، بین این خلقیات انسان و عمل انسان ارتباط است، انسان یک عملی که انجام می‌دهد اگر بر آن عمل مداومت کند، تبدیل می‌شود به یک خلق، خلق یک امر ثابت است، به یک ملکه تبدیل می‌شود.

منافقین، دائم قسم می‌خوردند

آیاتی از سوره مجادله بر این مسئله تصریح دارد که در دنیا، منافقین، چون دائم قسم می‌خوردند، این ملکه‌شان شده، این ملکات با نفس انسان متحد می‌شود، و شما وقتی از دنیا می‌روید، نفس که از این دنیا می‌رود، همراه خودش ملکات را هم می‌برد، آن کسی که بخشنده است با خود این صفت را می‌برد، آن کسی که که بخیل است می‌برد، آن کسی که دروغگو است، دروغگویی در او ملکه شده؛ آن کسی که صادق است صداقت در او ملکه شده است.

من که سلطه بر شما نداشتم

خداوند تبارک و تعالی در آیه ۲۲ سوره ابراهیم از قول شیطان مطلبی را نقل می‌کند من که سلطه بر شما نداشتم، برای همین آنجا شیطان می‌گوید «فَلَا تَلُومُونِی»، شما من را ملامت نکنید، «وَلُومُوا أَنْفُسَکُمْ»، خودتان را ملامت کنید، حالا اینجا خدا می‌فرماید «استحوذ علیهم الشیطان»، شیطان بر این‌ها غلبه کرد، این غلبه کرد را اشتباه معنا نکنیم، نگوییم که شیطان بر آن‌ها سلطه پیدا کرد، نه قرآن گفته شیطان هیچ وقت بر هیچ انسانی سلطه پیدا نمی‌کند، شیطان می‌گوید که من شما‌ها را دعوت کردم خودش هم گفت: «إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ» می‌گوید من شما را دعوت کردم «فَاسْتَجَبْتُمْ لِی»، شما من را اجابت کردید و خدا را اجابت نکردید.

بعد می‌گوید «مَا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ» من فریادرس شما‌ها نیستم، فکر نکنید یک عمر در دنیا دنبال من دویدید، روز قیامت من به دردتان می‌خورم، نه بابا من به درد شما‌ها روز قیامت هم نمی‌خورم. البته «مَا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ»، شما‌ها هم فریادرس من نیستید، ولی ببینید آنجا که می‌رسد شیطان را ببینید چه می‌گوید، می‌گوید: شما‌ها شرک ورزیدید، راه افتادید دنبال من، دنبال خدا نرفتید، ولی من خودم قبول ندارم آن راه را، به این که شما شرک ورزیدید من کافرم و من خودم قبول ندارم.

شیطان، انسان را از یاد خدا غافل می‌کند

شیطان کاری که می‌کند این است که انسان یاد خدا را فراموش کند؛ حالا شما ببینید برای اینکه بفهمی این رفیقت خوب است یا بد است، این مجلسی که می‌روی خوب است یا بد است، این حرف‌هایی که می‌زنی خوب است یا بد است، این کاری که می‌خواهی بکنی خوب است یا بد است یک ملاک دارد قرآن به شما می‌دهد، اگر این رفیقت، این جایی، این مجلسی که می‌روی، این کاری که می‌کنی تو را از ذکر خدا غافل می‌کند.

شیطان همیشه به اسم مخالفت با دین نمی‌آید

بعضی وقت‌ها شیطان در لباس دین می‌آید شیطان هدفش این است تو را از خدا غافل کند، هر جور غافل بشوی چه فرقی برای او می‌کند؛ با این یا با آن، و خدا دارد ملاک می‌دهد به شما که آقاجان بزرگ، جوان، پیر، بچه، زن، مرد، هر چیزی که شما را از ذکر خدا غافل می‌کند فراموش می‌کنید خدا را، این شیطانی است، به همین سادگی، حالا دیگر خودتان بهتر مصادیق آن را تشخیص می‌دهید


منبع:

:
سخنان با موضوع"ملکات نفسانی تا قیامت همراه انسان است/ عدم سلطه شیطان بر انسان" به نقل از دفتر آیت الله هادوی تهرانی


- نظرات (0)