سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

فروش ایسوزو یخچالی

ایسوزو یخچال نگهدارنده دار

مدل 87 بدون هیچ تعمیری



تلفن تماس جهت خرید


قراخانی 09121714539

ساعت تماس :10تا 17


هیزم جهنم از جنگل نیس


جهنم شیطان آتش
انسان یک موجود حقیقی است و در نظام تکوین موجود است و این موجود حقیقی تکوینی در مسیر تکامل و پویایی است 

یک موجود حقیقی تکوینی متکامل را باید با امور تکوینی تکامل داد؛ انسان با قوانین اعتباری زندگی می کند و مالکیت و حرمت و ریاست جزو عناوین اعتباری محسوب می شوند.

انسان که یک موجود حقیقی و متکامل است و کمالش باید با امور حقیقی باشد، آیا با امور اعتباری می شود امور حقیقی را به کمال رساند، یا پشتوانه این عناوین اعتباری، حقایق است؟

آنهایی که به وحی و شریعت الهی معتقد و متکی هستند، به این سئوال یک پاسخ مثبتی می‌دهند و می‌گویند که ملاک های حقیقی وجود دارد که این احکام مسبوق به آنهاست و همین عناوین به صورت حقایق در بهشت و جهنم در می آید و انسان را تامین می‌کند.

کسانی که به شریعت معتقد نیستند، دستشان خالی است؛ بنابراین تمام عناوین اعتباری به یک سلسله حقایقی متکی است، منتها اگر خواستند به زبان حقیقت با ما سخن بگویند، می‌گویند این سمّ است و اگر خواستند به لسان قانون با ما سخن بگویند، می‌گویند رشوه و زیرمیزی حرام است.

هیزم جهنم را از جنگل نمی‌آورند

مفسر قرآن کریم با بیان این‌که قرآن به ریشه اصلی کارهای حرام پرداخته است، تصریح کردند: همه ما شنیدیم و معتقدیم که جهنمی وجود دارد و در این جهنم، هیزم و آتش هست و یک عده را می سوزانند، اما این هیزم جهنم را از جنگل نمی‌آورند، بلکه برابر آیه «و أمّا القاسطون فكانوا لجهنّم حطباً»، هیزم جهنم خود افراد ظالم هستند.

معظم له با ذکر آیه شریفه «لَیْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلاَّ مِنْ ضَرِیع»، اظهار داشتند: وقتی بخواهند با زبان اخلاق با ما سخن بگویند، می‌گویند باطن رفتارهایی همچون زبان درازی کردن و آبروی کسی را بردن در دنیا همان بوته پرتیغ است و در قیامت که انسان غذا می‌خواهد، این تیغ خشک را به او می خورانند.

حضرت امیرالمومنین علیه‌السلام هفته‌ای یک بار درِ بیت‌المال را باز می‌کردند و اموال را در بین نیازمندان توزیع می‌کردند و به شکرانه رساندن بیت‌المال به صاحبان اصلی‌اش دو رکعت نماز می‌خواندند و می‌فرمودند: خدا را شکر که اموال فراوانی وارد این بیت شده و همه آنها را به صاحبان اصلی‌اش برگرداندیم و خودمان آلوده نشدیم

حرام بودن نگاه به نامحرم در لسان فقه

وقتی خواستند با زبان اخلاق با ما صحبت کنند می‌گویند نگاه به نامحرم چرک است، چون در قرآن کریم آمده است «کَلاَّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ»، یعنی انسان، قلبی دارد که مثل آئینه است و نگاه به نامحرم یا مال حرام‌خوردن نوعی چرک است که روی این آئینه را می‌گیرد.

حضرت آیت الله جوادی آملی در بیانی فرمودند : وقتی چرک بر روی آئینه وجود داشته باشد، این همه اسراری که در این عالم وجود دارد در این آئینه نمی تابد، برای اینکه آئینه غبارآلود جایی را نشان نمی دهد.

در دنیا اگر خانه کسی را آتش زدند، صاحبخانه می‌تواند از خطر حریق نجات یابد، یا اگر لباس او را آتش زدند، می‌تواند این لباس را از بدنش جدا کند و نجات یابد، اما اگر این آتش از درون برخاست، این شخص جایی برای فرارکردن ندارد.

آتش های دنیا، اول از بیرون شروع می‌شود و بعد ممکن است به درون برسد، اما «نَارُ اللَّه» از درون شروع می‌شود.

ما با اخلاق زندگی می‌کنیم و اخلاق آب زندگانی و آب حیات جامعه است و اگر اخلاق را از جامعه ای برداریم، آن جامعه ارباً اربا می‌شود.

یتیم نوازی امام علی

اخلاق آب حیات جامعه است

نامه 25 امیر المؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه در حقیقت دستوری است که وجود مقدس امیرالمومنین علیه السلام به والیان خود درباره چگونگی دریافت زکات و وجوه شرعی مرقوم فرمودند.

امیرالمومنین علیه السلام در این نامه درباره مشخص بودن کیفیت دریافت زکات و توجه به حرف صاحب مال، مطالب مهمی را بیان فرمودند و به افرادی که برای دریافت زکات مأموریت داشتند، فرمود: اگر صاحب مال گفت بدهکار نیستم، شما اصرار نکنید و حرف او را بپذیرید و اگر گفت من بدهکارم، در کیفیت گرفتن زکات، اختیار را به دست خود او بدهید.

حضرت امیرالمومنین علیه‌السلام هفته‌ای یک بار درِ بیت‌المال را باز می‌کردند و اموال را در بین نیازمندان توزیع می‌کردند و به شکرانه رساندن بیت‌المال به صاحبان اصلی‌اش دو رکعت نماز می‌خواندند و می‌فرمودند: خدا را شکر که اموال فراوانی وارد این بیت شده و همه آنها را به صاحبان اصلی‌اش برگرداندیم و خودمان آلوده نشدیم.



منبع :درس اخلاق  آیت الله جوادی آملی


- نظرات (0)

تقابل ایمان و کفر در بیان قرآن

روش مقابله در قرآن، از دامنه‌ای بسیار گسترده و وسیع برخوردار است و این شیوه، آن‌چنان نیست که به گونه ای حاشیه‌ای و اجمالی در قرآن به کار رفته باشد؛ بلکه شاید بتوان گفت هیچ صفحه‌ای از صفحات نورانی قرآن را نمی‌توان سراغ گرفت، مگر آنکه جلوه‌ای از این موضوع در آن نمایان است و تابلویی از جبهه‌آرایی مظاهر حق و باطل در برابر هم در آن به تصویر درآمده است.

 

مقابله در قرآن

یکی از جلوه‌های زیبا و باشکوه قرآن، مقابله‌های نغز و حکیمانه آن است که از یک سو باعث جذابیت بخشیدن به کلام وحی گردیده و از سوی دیگر در تبیین حقایق و پرده برداشتن از معارف ژرف، نقشی بی‌بدیل ایفا نموده است.

قرآن کریم مشحون از تعابیر و تصاویری است که در آن‌ها دو حقیقت در مقابل یکدیگر به نمایش در آمده‌اند و این رویارویی صحنه‌ها با یکدیگر، نقش مۆثری در تأثیرگذاری بر مخاطب و برانگیختن نیروی فکر و عاطفه او ایفا می‌کند؛ زیرا بدیهی که ارائه یک صحنه در مجالی خاص، نخواهد توانست همان تأثیری را از خود به جای بگذارد که در رویارویی آن صحنه با طرف مقابلش پدید می‌آید؛ ضمن اینکه این فرصت را به مخاطب نیز می‌دهد تا با شناخت هر دو جبهه به مقایسه بین آن دو با یکدیگر بپردازد و به انتخاب آگاهانه یکی از آن دو مبادرت نماید. (1)

 

تقابل خدا و سایر مظاهر هستی

بسیاری از صفات است که در ما انسان‌ها و موجودات دیگر غیرقابل جمع است و به صورت صفات متضاد جلوه می‌کند؛ برای مثال اگر کسی نفر اول صف باشد، دیگر نفر آخر نخواهد بود. این مسئله برای این است که وجود ما محدود است و یک وجود محدود جز این نمی‌تواند باشد، اما هنگامی که از صفات خدا سخن به میان می‌آید، اوضاف دگرگون می‌شود و ظاهر و باطن و آغاز و انجام با هم جمع می‌شوند: «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ»؛ «اوست اول و آخر و ظاهر و باطن». (2)

مقصود از ایمان تنها یک شناخت ذهنی نیست؛ بلکه منظور ایمانی صادقانه و عمیق به خدا و مقدسات و تمامی ارزش‌های متعالی است که زنگار شک و تردید و سایر آفات و آلودگی‌ها آن را تیره نساخته و به سرحد جزم و یقین رسیده باشد

اینک به نمونه‌هایی از صفات سلبی و ایجابی خداوند در مقابله‌های گوناگون اشاره می‌کنیم:

نگارنده ایمان در دل‌ها: «أُوْلَئِكَ كَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ وَأَیَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ»؛ «در دل اینهاست كه [خدا] ایمان را نوشته». (3)

بازدارنده دل‌ها از ایمان: «أُوْلَئِكَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ»؛ «اینان همانانند كه خدا بر دلهایشان مهر نهاده است». (4)

زینت‌گر ایمان در دل‌های مۆمنین: «وَلَكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْكُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِكُمْ»؛ «لیكن خدا ایمان را براى شما دوست‏داشتنى گردانید و آن را در دلهاى شما بیاراست». (5)

زینت‌گر بدی‌ها در دل‌های کفار: «إِنَّ الَّذِینَ لَا یُۆْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَیَّنَّا لَهُمْ أَعْمَالَهُمْ»؛ «كسانى كه به آخرت ایمان ندارند كردارهایشان را در نظرشان بیاراستیم». (6)

مددرسان به مۆمنین: «أَنِّی مُمِدُّكُم بِأَلْفٍ مِّنَ الْمَلآئِكَةِ مُرْدِفِینَ»؛ «من شما را با هزار فرشته پیاپى یارى خواهم كرد». (7)

مددرسان به گمراهان: «قُلْ مَن كَانَ فِی الضَّلَالَةِ فَلْیَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمَنُ مَدًّا»؛ «بگو هر كه در گمراهى است [خداى] رحمان به او تا زمانى مدد می‌کند». (8)

زاینده ایمان: «وَیَزِیدُ اللَّهُ الَّذِینَ اهْتَدَوْا هُدًى»؛ «و خداوند كسانى را كه هدایت‏یافته‏اند بر هدایتشان مى‏افزاید». (9)

فزاینده گمراهی: «فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضًا»؛ «در دلهایشان مرضى است و خدا بر مرضشان افزود». (10)

رفعت‌بخش: «یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ»؛‌« خدا [رتبه] کسانی از شما را که گرویده و کسانی را که دانشمندند [بر حسب] درجات بلند گرداند». (11)

خوارکننده: «وَمَن یُهِنِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُّكْرِمٍ»؛ «و هر كه را خدا خوار كند او را گرامى‏دارنده‏اى نیست». (12)

رئوف و مهربان: «وَإِنَّ اللَّهَ بِكُمْ لَرَۆُوفٌ رَّحِیمٌ»؛ «و در حقیقت‏خدا [نسبت] به شما سخت رئوف و مهربان است». (13)

قیامت

سخت‌کیفر: «أَنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ»؛ «خدا سخت‏كیفر است». (14)

القاگر محبت: «وَأَلْقَیْتُ عَلَیْكَ مَحَبَّةً مِّنِّی»؛ «و مهرى از خودم بر تو افكندم». (15)

القاگر دشمنی: «وَأَلْقَیْنَا بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ»؛ «و تا روز قیامت میانشان دشمنى و كینه افكندیم». (16)

پاداش دهنده: «وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی كَانُوا یَعْمَلُونَ»؛ «و بهتر از آنچه مى‏كردند پاداششان مى‏دهیم». (17)

عقوبت‌کننده: «وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَسْوَأَ الَّذِی كَانُوا یَعْمَلُونَ»؛ «حتما آنها را به بدتر از آنچه مى‏كرده‏اند جزا مى‏دهیم». (18)

حساب‌گر آسان: «فَسَوْفَ یُحَاسَبُ حِسَابًا یَسِیرًا»؛ «بزودى‏اش حسابى بس آسان كنند». (19)

حساب‌گر سخت: «فَحَاسَبْنَاهَا حِسَابًا شَدِیدًا»؛ «و از آنها حسابى سخت كشیدیم». (20)

عزت‌بخش: «وَتُعِزُّ مَن تَشَاء»؛ «و هر كه را خواهى عزت بخشى». (21)

ذلت‌بخش: «وَتُذِلُّ مَن تَشَاء»؛ «و هر كه را خواهى خوار گردانى». (22)

گسترنده روزی: «اللّهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشَاءُ»؛ «خدا روزى را براى هر كه بخواهد گشاده مى‏گرداند». (23)

تنگ‌گیرنده: «وَیَقَدِرُ»؛ «یا تنگ مى‏گرداند». (24)

خداوند مهر: «وَأَنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ»؛ «و [بدانید] كه خدا آمرزنده مهربان است». (25)

خداوند قهر: «أَنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ»؛ «خدا سخت‏كیفر است». (26)

 

تقابل ایمان و کفر

مقصود از ایمان تنها یک شناخت ذهنی نیست؛ بلکه منظور ایمانی صادقانه و عمیق به خدا و مقدسات و تمامی ارزش‌های متعالی است که زنگار شک و تردید و سایر آفات و آلودگی‌ها آن را تیره نساخته و به سرحد جزم و یقین رسیده باشد.

در مقابل قرآن از کسانی یاد می‌کند که تنها لاف ایمان می‌زنند، اما آثار حقیقی و راستین در زندگی فردی و اجتماعی آنان مشهود نیست و با روح و حقیقت ایمان بیگانه‌اند.

اینک به نمونه‌هایی از تقابل این دو گونه ایمان که رویاروی هم قرار گرفته‌اند، اشاره می‌کنیم:

ایمان راستین: «وَمَا تَنقِمُ مِنَّا إِلاَّ أَنْ آمَنَّا بِآیَاتِ رَبِّنَا لَمَّا جَاءتْنَا»؛ «و تو جز براى این ما را به كیفر نمى‏رسانى كه ما به معجزات پروردگارمان وقتى براى ما آمد ایمان آوردیم». (27)

ایمان پوشالی: «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُۆْمِنُوا وَلَكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا»؛ « [برخى از] بادیه‏نشینان گفتند ایمان آوردیم بگو ایمان نیاورده‏اید لیكن بگویید اسلام آوردیم». (28)

ایمان قلبی: «قَالَ أَوَلَمْ تُۆْمِن قَالَ بَلَى وَلَكِن لِّیَطْمَئِنَّ قَلْبِی»؛ «فرمود: مگر ایمان نیاورده‏اى‏؟ گفت‏: چرا، ولى تا دلم آرامش یابد». (29)

ایمان موقتی: «وَیَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنَا ثُمَّ یَتَوَلَّى فَرِیقٌ مِّنْهُم مِّن بَعْدِ ذَلِكَ»؛ «و مى‏گویند به خدا و پیامبر [او] گرویدیم و اطاعت كردیم آنگاه دسته‏اى از ایشان پس از این [اقرار] روى برمى‏گردانند»

ایمان زبانی: «مِنَ الَّذِینَ قَالُواْ آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُۆْمِن قُلُوبُهُمْ»؛ «آنانكه با زبان خود گفتند ایمان آوردیم و حال آنكه دلهایشان ایمان نیاورده بود». (30)

ایمان اختیاری: «إِنِّی آمَنتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ»؛ «من به پروردگارتان ایمان آوردم [اقرار] مرا بشنوید». (31)

ایمان اضطراری: «إِذَا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قَالَ آمَنتُ»؛ «وقتى كه در شرف غرق شدن قرار گرفت گفت ایمان آوردم». (32)

ایمان سودمند: «إِلاَّ قَوْمَ یُونُسَ لَمَّآ آمَنُواْ كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الخِزْیِ»؛ «مگر قوم یونس كه وقتى [در آخرین لحظه] ایمان آوردند عذاب رسوایى را در زندگى دنیا از آنان برطرف كردیم». (33)

ایمان بی‌فایده: «فَلَمْ یَكُ یَنفَعُهُمْ إِیمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا»؛ «و[لى] هنگامى كه عذاب ما را مشاهده كردند دیگر ایمانشان براى آنها سودى نداد». (34)

ایمان عاشقانه: «الَّذِینَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ»؛ «كسانى كه ایمان آورده‏اند به خدا محبت بیشترى دارند». (35)

ایمان عاقلانه: «وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَیْكُمُ الأَنَامِلَ»؛ «و چون با شما برخورد كنند مى‏گویند ایمان آوردیم و چون [با هم] خلوت كنند از شدت خشم بر شما سر انگشتان خود را مى‏گزند». (36)

ایمان دائمی: «وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا»؛ «ریشه‏داران در دانش كسى نمى‏داند [آنان كه] مى‏گویند ما بدان ایمان آوردیم همه [چه محكم و چه متشابه] از جانب پروردگار ماست». (37)

ایمان موقتی: «وَیَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنَا ثُمَّ یَتَوَلَّى فَرِیقٌ مِّنْهُم مِّن بَعْدِ ذَلِكَ»؛ «و مى‏گویند به خدا و پیامبر [او] گرویدیم و اطاعت كردیم آنگاه دسته‏اى از ایشان پس از این [اقرار] روى برمى‏گردانند». (38)

 

پی‌نوشت ها:

1.     حمید محمدقاسمی، رویارویی صحنه‌ها در قرآن، ص 27.

2.     حدید: 3.

3.     مجادله: 22.

4.     محمد: 16.

5.     حجرات: 7.

6.     نمل: 4.

7.     انفال: 9.

8.     مریم: 75.

9.     مریم: 76.

10.   بقره: 10.

11.   مجادله: 11.

12.   حج: 18.

13.   حدید: 9.

14.   انفال: 25.

15.   طه: 39.

16.    مائده: 64.

17.    عنکبوت: 7.

18.    فصلت: 27.

19.    انشقاق: 8.

20.    طلاق: 8.

21.    آل‌عمران: 26.

22.    همان.

23.    رعد: 26.

24.    همان.

25.    مائده: 98.

26.    همان.

27.    اعراف: 126.

28.    حجرات: 14.

29.    بقره: 260.

30.    مائده: 41.

31.    یس: 25.

32.    یونس: 90.

33.    یونس: 98.

34.    غافر: 85.

35.    بقره: 165.

36.   آل‌عمران: 119.

37.   آل‌عمران: 7.

38.   نور: 47.



- نظرات (0)

تفسیر قرآن با گرایش تاریخی

در این مقاله با دو مبحث مهم قرآنی را مورد بررسی قرار می دهیم:

روش تفسیر تاریخی قرآن و یا تفسیر قرآن با گرایش تاریخی چیست؟

شیوه نگارش مفسّران در تفسیر، یکسان نیست و بر اساس سلیقه و ذوق و یا با توجّه به مخاطب خاص، اسلوب‌های نگارش و سبک پردازش مطلب متفاوت است. (رضایی اصفهانی، محمد علی، منطق تفسیر قرآن، ج 2، ص 34)

یکی از این سبک‌های تفسیر قرآن کریم؛ تفسیر تاریخی است، که به دلایلی طرفداران زیادی نداشته است.

تفسیر تاریخی؛ به شیوه‌ای از تفسیر گفته می‌شود که بیانگر نقل و گزارشی کامل از جنبه تاریخی قرآن با تکیه بر اسباب نزول و زمینه‌های تاریخی است. (رضایی اصفهانی، محمد علی، قرآن و مستشرقین، ج 2، ص 100)

به عبارت دیگر؛ بیان معانی آیات قرآن کریم با در نظر داشتن اصول و مبانی تفسیر به همراه ارائه معارف و معلومات تاریخی مخصوص به آیات.

تفسیر قرآن کریم با گرایش تاریخی دارای امتیازاتی است. در این نوشته، به برخی از این امتیازات اشاره می‌شود:

یک. روش تفسیر تاریخی ذهن ما را، ذهن مفسر و قرآن‌پژوه را با فضای نزول آیات و سوره‌های قرآن بهتر آشنا می‌کند.

دو. لازمه این روش، بهره‌گیری از همه اطلاعاتی است که در فهم قرآن دخالت دارد. (نکونام، جعفر، در آمدی بر تاریخ گذاری قرآن، مقدمه، ص 12)

سه. این روش، راه را بر تفسیر به رأی و فهم قرآن بر اساس عقاید و پیش فرض‌های ذوقی و تحمیلی بسیار تنگ می‌سازد.

چهار. تفسیر تاریخی از قرآن، امکان فهم زنده و روز آمد و قابل انطباق قرآن بر موضوعات و مسائل جدید را فراهم می‌کند.

توجه به سیاق و تناسب و رابطهء بین فصول قرآن و مجموعه‌های آیات در فهم موضوعات و اهداف قرآن بسیار ضروری است. فخر رازی و زمخشری از مفسران پیشین و علامه طباطبایی از معاصرین، بیش از سایرین به جایگاه مختلف سیاق در تفسیر قرآن کریم توجه داشته‌اند

با این حال؛ برخی از دانشمندان در زمینه علوم قرآنی، اشکالاتی را بر تفسیر قرآن کریم با گرایش تاریخی وارد کرده‌اند، به همین جهت استقبال زیادی از این روش و سبک تفسیری نشده است.

از جمله اشکالاتی که برای این تفسیر گفته‌اند این است که؛ این شیوه، خطر تفسیر به رأی را به دنبال دارد؛ (مصباح یزدی، محمد تقی، قرآن‌شناسی، ج 2، ص 157) زیرا هر چند شواهد یقینی تاریخی در فهم کامل برخی از موضوعات مطرح در آیات تاریخی، قرآن مۆثر است؛ ولی این شواهد در صورتی یقینی است که به طور متواتر نقل شده باشد یا دست‌کم به اندازه خبری موثّق اعتبار داشته باشد؛ بنابراین، نمی‌توان به هر نقلی اعتماد کرد و بر اساس آن به تفسیر پرداخت. بعضی از مفسران بی‌توجه به معیارهای لازم، به‌طور انبوه از روایات سبب نزول و دیگر روایات تاریخی در فهم قرآن بهره برده و در این مسیر دچار خطاهای زیادی شده‌اند.

آنچه گفته شد خلاصه‌ای از مطالبی بود که برخی از محققان و دانشمندان علوم قرآنی به آن اشاره کردند، و برای مباحث تفصیلی و اظهار نظر در این مورد لازم است که مطالعات گسترده‌ای انجام شود.

 

سیاق یعنی چه؟ و چه قدر اهمیت و جایگاه در تفسیر قرآن دارد؟

«سیاق» مصدر فعل «ساق»، «یسوق» است. اصل آن «سواق» بوده - که به دلیل کسره «سین»، حرف «واو» به «یا» تبدیل شده است- و در کتب لغت در معانی مختلفی از جمله: رشته پیوسته، راندن، تابع، اسلوب و روش، امور مخفی، کنایه از شدت داشتن و مهریه زن، بکار برده می‌شود. (لسان العرب، ج 10، ص 166)

در اصطلاح دو معنا برای سیاق ذکر شده است:

1. سیاق تنها دلالت مقالیه است که به آن سیاق لغوی (سیاق نوعی ویژگی لف1 عبارت و سخن است) هم می‌گویند. (بابایی، علی اکبر و دیگران، مکاتب تفسیری، ص 120) در این صورت سیاق عبارت خواهد بود از: اسلوب سخن، طرز جمله بندی عبارات، و نظم خاص کلام و یا روند کلی سخن.

2. سیاق دلالت مقالیه و حالیه است که عبارت است از: هرگونه دلیلی که به الفاظ و عبارات پیوند خورده باشد، چه لفظی، چه حالی. (صدر، محمد باقر، دروس فی علم الاصول، ج 1، ص 130)

عالمان بلاغت برای سیاق انواعی را ذکر کرده‌اند:

قرآن

سیاق کلمات: در پی آمدن کلمه‌ها در ضمن یک جمله، پدید آورنده سیاق کلمات است.

سیاق جمله‌ها: در پی هم آمدن جمله‌هایی که راجع به یک موضوع در یک مجلس بیان می‌شود، سیاق جمله‌ها را به وجود می‌آورد.

سیاق آیات: در خصوص قرآن کریم گاهی از پی آمدن آیات، سیاق آیات به دست می‌آید.

سیاق سوره‌ها: از به دنبال هم آمدن سوره‌ها این سیاق به دست می‌آید. (رجبی، محمود و دیگران، روش شناسی تفسیر قرآن، ص 125)

 

ارکان سیاق

وحدت موضوع و وحدت ساختار، دو رکن اصلیِ سیاق را تشکیل می هد. هر گاه در یک آیه، وحدت موضوع مسلم باشد، آنچه باید احراز شود وحدت ساختاری است. مثلاً در آیه: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم»، موضوع اطاعت از خدا و پیامبر و اولی الامر است. حال با استناد به اصل یگانگی حکم معطوف علیه و عطف شدن اولی الامر بر رسول، وحدت ساختاری نیز اثبات می‌شود. در نتیجه آیه بر عصمت اولی الامر دلالت می‌کند.

 

جایگاه و اهمیت سیاق در علم تفسیر

سیاق دارای کاربردهای فراوانی در تفسیر قرآن است که به طور خلاصه می‌توان به نقش سیاق در تفسیر لغت، سعه و ضیق کلمات، تعیین معنای جمله، ترکیب مواد، ترتیب نزول آیات، نقد اسباب نزول، شناخت آیات مکی از مدنی، نقد احادیث تفسیری، تعیین مرجع ضمیر، فهم کلمه یا جمله محذوف، تعیین مصداق کلمه و در ترجیح و تعین یکی از دو قرائت، اشاره کرد که بحث مفصلی را می‌طلبد.

وحدت موضوع و وحدت ساختار، دو رکن اصلیِ سیاق را تشکیل می هد. هر گاه در یک آیه، وحدت موضوع مسلم باشد، آنچه باید احراز شود وحدت ساختاری است. مثلاً در آیه: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم»، موضوع اطاعت از خدا و پیامبر و اولی الامر است. حال با استناد به اصل یگانگی حکم معطوف علیه و عطف شدن اولی الامر بر رسول، وحدت ساختاری نیز اثبات می‌شود. در نتیجه آیه بر عصمت اولی الامر دلالت می‌کند

یکی از قواعد مهم در تفسیر آیات قرآن کریم، توجه به بافت و سیاق آیات است. از سیاق آیات به عنوان یکی از قرائن متصله در فهم کلام استفاده می‌شود، تا در نتیجه، معنای آیات در ضمن سیاق آنها دانسته شود.

به عبارت دیگر؛ سیاق یکی از بهترین قرائن برای کشف معانی دقیق آیات است و عدم توجه به آن موجب خواهد شد تفسیری ناقص از قرآن ارائه شود و فهم درست از آیات بویژه آیات متشابه را با مشکل مواجه کند. توجه بیشتر و دقیق‌تر به سیاق، این معنا را مشخص می‌کند که در واقع معنای اصلی سیاق، یعنی استمداد از خود آیات قرآن در فهم مراد کلام خداوند.

برای نمونه معنای بدون توجه به سیاق آیه: «وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُون»، (صافات، 96) با این‌که خدا شما و آنچه را بر می‌سازید آفریده است، بدین ترتیب است: خدای تعالی هم بندگان و هم افعال آنان را خلق کرده است. ولی با توجه به سیاق مشخص می‌شود که آیهء مزبور به نقل از کلام حضرت ابراهیم (علیه السلام) خطاب به قوم خود و نکوهش آنها به دلیل عبادت بت‌ها است و این آیه در سیاق نکوهش شرک است؛ یعنی آنچه را آنان از بت‌ها می‌پرستند، در اصل مخلوق خدا است. همان‌طور که خود آنها مخلوق خدا هستند. (مجمع البیان، ج 12، ص 228)

بنابراین، توجه به سیاق و تناسب و رابطهء بین فصول قرآن و مجموعه‌های آیات در فهم موضوعات و اهداف قرآن بسیار ضروری است. فخر رازی و زمخشری از مفسران پیشین و علامه طباطبایی از معاصرین، بیش از سایرین به جایگاه مختلف سیاق در تفسیر قرآن کریم توجه داشته‌اند.


رضایی اصفهانی، محمد علی، منطق تفسیر قرآن، ج 2

همان ،  قرآن و مستشرقین، ج 2

جعفر نکونام، در آمدی بر تاریخ گذاری قرآن

محمود رجبی و دیگران، روش شناسی تفسیر قرآن

لسان العرب، ج 10

 


- نظرات (0)

مردگان زنده‌ای به نام ...

کافران مردگان زنده اند/ وجود «نذیر» در میان امت‌ها سنت است

تفسیر آیات 19 تا 25 سوره فاطر

تمثیل یکی از راه‌های تببین و تفهیم مطلب است، تمثیل تقریب مطلب به ذهن مخاطب برای فهم است. در حقیقت تمثیل دامنه مطلب را از یک سو پایین می‌آورد و از سویی دیگر دست مخاطب را بالا می‌برد و باعث می‌شود که دست مخاطب به مطلب برسد و در نتیجه مخاطب مطلب را بفهمد.

لذا تماثیلی که در آیات 19 تا 22 بیان شده از همین جهت است «وَ مَا یَسْتَوِی الْأَعْمَىٰ وَالْبَصِیرُ( 19) وَلَا الظُّلُمَاتُ وَلَا النُّورُ(20) وَلَا الظِّلُّ وَلَا الْحَرُورُ (21) وَ مَا یَسْتَوِی الْأَحْیَاءُ وَلَا الْأَمْوَاتُ» اما در این تماثیل نکات فراوانی ذکر شده است.

در دو آیه اول ناقض قبل از کامل ذکر شده است و در دو تمثیل بعد برعکس است. شاید این به خاطر این باشد که در سه آیه اول فواصل و ختم به حرف «ر» رعایت شود و هماهنگی بین آخر آیات وجود داشته باشد و نکات ادبی آن نیز حفظ شود.

 

کافران حیات معنوی ندارند

فراز پایانی آیه 22 «وَمَا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ» با توجه به فراز آغازین این آیه «وَمَا یَسْتَوِی الْأَحْیَاءُ وَلَا الْأَمْوَاتُ» اشاره به این دارد که کافران مردگان زنده‌اند؛ حیات معنوی ندارند و حیاتی که آنها دارند حیات حیوانی است لذا حرف پیامبر (صلی الله و علیه وآله) در آنها اثر نمی‌کند.

خداوند در این آیات تصریح می‌کند ای پیامبر تو فقط برای انذار دادن آنها آمده‌ای «انْ أَنْتَ إِلَّا نَذِیرٌ» چرا که این سوره در مکه نازل شده است و در مورد کافران است و کافران را باید انذار کرد و از عذاب الهی ترساند.

نذیر با توجه به دیگر آیاتی که در سوره یونس، بینه، یاسین و همچنین آیه نفر وجود دارد، اختصاص به انبیاء ندارد و علمای یک امت هم نذیر می‌شوند

آیه 24 این سوره «ِانَّا أَرْسَلْنَاکَ بِالْحَقِّ بَشِیرًا وَنَذِیرًا وَإِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلَا فِیهَا نَذِیرٌ؛ همانا ما تو را به حق فرستادیم تا مۆمنان را مژده رسان و کافران را هشداردهنده باشی و این پدیده‌ای نو و بی سابقه نیست؛ هیچ امتی نبوده مگر این که بیم‌دهنده در میان آنان بوده و درگذشته است» به این اشاره دارد که پیامبری، حضرت محمد (صلی الله و علیه وآله) بی‌سابقه نیست چرا که هیچ امتی بدون پیامبر نبوده و اینکه حرف حضرت محمد (صلی الله و علیه وآله) را نمی‌پذیرند و علیه‌اش مبارزه می‌کنند بی‌سابقه نیست.

بنابراین هم انذار و تبشیر سابقه دارد، هم انکار و تکذیب کافران و هم تحمل دشمنی‌ها و کارشکنی‌های کافران توسط پیامبران.

 

خداوند همه انسان‌ها را با فطرت توحیدی خلق می‌کند

قلب و فطرت انسان یک لوح نانوشته و سفید نیست. پیامبران الهی آمدند تا بفهمانند که غیر از آن خدای دلپذیر، فطرت‌پذیر، دلنوازی که در درون ماست، کسی نیست. این چنین نیست که ما خالی الذهن خلق شده باشیم.

هر انسانی با فطرت توحیدی خلق می‌شود، هر انسانی را خداوند موحد خلق کرده است و آیه 30 سوره روم «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا» و حدیث «کُلُّ مَوْلودٍ یُولَدُ على الفِطرَةِ» اشاره به همین دارد. پس شرک عارضی است و انبیا آمدند و گفتند که این عرض بیگانه را راه ندهید.

در آیه 24 نکته‌ای نهفته است. در اینجا خداوند فرمود: «هیچ امتى نبوده مگر این که بیم دهنده در میان آنان بوده و در گذشته است» در اینجا سخن از نذیر است این نذیر اختصاص به پیامبر ندارد.

فراز پایانی آیه 22 «وَمَا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ» با توجه به فراز آغازین این آیه «وَمَا یَسْتَوِی الْأَحْیَاءُ وَلَا الْأَمْوَاتُ» اشاره به این دارد که کافران مردگان زنده‌اند؛ حیات معنوی ندارند و حیاتی که آنها دارند حیات حیوانی است لذا حرف پیامبر (صلی الله و علیه وآله) در آنها اثر نمی‌کند

در زمان حیات پیامبر اکرم (صلی الله و علیه وآله) نیز اینطور نبود که پیامبر تک تک افراد را انذار کرده باشد. برخی‌ها بودند که در زمان حیات پیامبر (صلی الله و علیه وآله) یک بار هم ایشان را ملاقات نکردند. ائمه و مبلغانی که از طرف حضرت می‌رفتند نذیر بودند. بنابراین نذیر با توجه به دیگر آیاتی که در سوره یونس، بینه، یاسین و همچنین آیه نفر وجود دارد، اختصاص به انبیاء ندارد و علمای یک امت هم نذیر می‌شوند.

بنابراین اینکه برای هر امتی نذیر و پیامبری و مبدا کلی باشد و این پیامبران شاگردانی داشته باشند از سنت‌های الهی است. لذا خداوند تصریح می‌کند اگر سران قریش تو را تکذیب کردند چیز تازه‌ای نیست. مشرکین قبل از آنها نیز پیامبران خودشان را که هم بینات و معجرات و هم کتاب‌های نصیحتی و رسمی آورده بودند، انکار کردند.

آیه 26 این سوره «ثُمَّ أَخَذْتُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَکَیْفَ کَانَ نَکِیر؛ آن گاه کسانى را که کافر شدند به عذاب گرفتم؛ پس (بنگرند که) عقوبت من چگونه بود» اشاره به سرنوشت انکار کنندگانی دارد که از قریش قوی‌تر بودند. در حقیقت این آیه هم تسلای خاطری برای پیامبر (صلی الله و علیه وآله) است و هم نوعی هشدار برای سران قریش است.


منبع: بیانات آیت الله جوادی آملی، سایت ایکنا


- نظرات (0)

شیعیان جهنمی هستند

تناقض به هنگام تفکیک و یا مثله کردن آیات و ایمان به بعضی و کفر (پوشاندن) بعضی دیگر پیش می‌آید، وگرنه در قرآن کریم تناقضی وجود ندارد. هیچ گاه نباید کسی (موافق یا مخالف)، در مقام تحقیق و بررسی در آیات قرآن کریم، بر اساس میل، کشش، هوای نفس و پیش‌داوری، آیات کریمه را مورد مطالعه قرار دهد.

الف – کلمه «ولایت» معانی متفاوتی دارد. واژه «ولایت» و مشتقات آن یعنی ولی، مولی، تولی، همه از یك ماده است. ریشه همه آنها ولایت است. صفت مشبهه اش ولی می‌شود. جمع آن اولیاء است. فعلش هم تولی می‌باشد. 

کلمه یا اسم «ولی» گاه در مورد حق تعالی به کار رفته است، چنان چه می‌فرماید: الله ولی مۆمنان است. گاه به صورت جمع، در مورد طواغیب به کار رفته است، چنان چه می‌فرماید: اولیا کفار، طواغیب هستند «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ ... الَّذِینَ كَفَرُواْ أَوْلِیَآۆُهُمُ الطَّاغُوتُ». در هر دو صورت فوق، این کلمه به معنای «آقا، سرور و صاحب اختیار» می‌باشد. و تصریح دارد که مۆمن الله را صاحب اختیار خود می‌داند، اما کفار خودشان ولایت و سلطه‌ی شیطان را قبول می‌کنند «إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ» - گاه به معنای بزرگی و زیر نفوذ داشتن و سرپرستی است، چنان چه می‌فرماید بعضی از مۆمنین، اولیای بعضی دیگر هستند و بعضی از کفار و منافقین نیز اولیای بعضی دیگر هستند - گاه این کلمه به معنای پشتیبان، ناصر و مددکار به کار رفته است، چنان چه می‌فرماید سرپرست، پشتیبان و ناصر مۆمنین الله جلّ جلاله است، اما کفار مولایی ندارند که بتواند آنها را یاری کند: «ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِینَ لَا مَوْلَى لَهُمْ». اما گاه این کلمه به معنای دوستی به کار رفته است و به بندگان نیز نسبت داده شده است، چنان چه می‌فرماید، دوستان خدا خوف و حزنی نخواهند داشت. «أَلا إِنَّ أَوْلِیَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ»

ب – بدیهی است که در تمامی معانی، هر کس به غیر از الله جلّ جلاله (من دون الله)، کسی یا چیزی را آقا، سرور، سرپرست، ناصر، پشتیبان و دوست (غایت محبت = محبوب حقیقی) و ... بگیرد، به او کفر ورزیده است و هر جایگزینی یا همراهی برای او فرض کند، مبتلا به شرک گردیده است. اما باید بدانیم که تحقق «ولایت الله» و یا گرفتن اولیایی «مِن دونِ الله» یعنی چه؟

هر کس مدعی شود که من ولایت خدا و ولایت رسولش صلوات الله علیه و آله را قبول دارم، اما به بهانه توحید مدعی هستم که باب ولایت الهی دیگر بسته شد و دیگر ولایت او جاری نمی‌شود و مجرای دیگری ندارد، لذا «مَن کُنتُ مَوْلاهُ، فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاه» را قبول ندارم، او نیز در همان شناختن و پذیرش ولایت الله جلّ جلاله مشکل دارد

ج – اما همان خدایی که این آیات ولایی را نازل نموده و به ما درس توحید داده است، خودش فرموده از رسول من اطاعت کنید که اطاعت او اطاعت من است: «مَّنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ» یعنی: هر کس اطاعت رسول نماید، محققاً او اطاعت خدا کرده است. و فرمود از «اولی الامر» اطاعت کنید.

همان خدایی که خود را «ولیّ» مۆمنان می‌خواند و پذیرش هر ولایتی «من دون الله» را مستوجب هلاکت معرفی می‌‌کند، خودش امر به اطاعت از «اولی الامر» نمود و قابل توجه این که به صورت جمع می‌فرماید، یعنی نمی‌فرماید، «ولی امر» بلکه می‌فرماید «وَأُوْلِی الأَمْرِ»، یعنی به غیر از رسول صلوات الله علیه و آله، صاحبان ولایتی از جانب خداوند متعال وجود دارند که اطاعت از آنان، اطاعت خداست و واجب است:

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُۆْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلًا» (النساء، 59)

ترجمه: اى كسانى كه ایمان آورده‏اید خدا را اطاعت كنید و پیامبر و اولیاى امر خود را [نیز] اطاعت كنید پس هر گاه در امرى [دینى] اختلاف نظر یافتید اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید آن را به [كتاب] خدا و [سنت] پیامبر [او] عرضه بدارید این بهتر و نیك‏فرجام‏تر است.

دقت شود که معنی ولایت اولی‌الامر در آیه، صرفاً دوستی نمی‌باشد، بلکه «سروری و صاحب‌ اختیاریی است، چرا که بحث از اطاعت است.

ولایت

حال ما چه بگوییم، موحدتر از خدا شده و بگوییم که خیر، ما این ولایت «اولی‌الامر» را قبول نداریم، خلاف توحید است؟! آیا می‌خواهند [العیاذ بالله] به خداوند متعال درس توحید بدهند؟!

د – همین آیه نشان می‌دهد که «ولایت»، یک امر جاری است. اگر این ولایت الهی باشد، مثل آب و مثل «نور» می‌ماند که به هر جا جاری و ساطع گردد، آنجا را آباد و روشن می‌کند و اگر ولایت شیطانی و طاغوتی باشد نیز جاری است، اما مثل مواد مذاب آتش‌فشان می‌ماند و به هر کجا جاری شود، آنجا را به آتش می‌کشد و می‌سوزاند؛ لذا فرمود:

«اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ كَفَرُواْ أَوْلِیَآۆُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ» (البقره، 256)

ترجمه: خداوند سرور كسانى است كه ایمان آورده‏اند، آنان را از تاریكی‌ها به سوى روشنایى به در مى‏برد و[لى] كسانى كه كفر ورزیده‏اند سرورانشان [همان عصیانگران=] طاغوتند كه آنان را از روشنایى به سوى تاریكی‌ها به در مى‏برند؛ آنان اهل آتشند كه خود در آن جاودانند.

*** بدیهی است که هر امری که جاری باشد، «مَجرا» می‌خواهد و مُجری دارد. مجرای نور فیزیکی، فضاست -  مجرای آب رودخانه است و مجرای «ولایت الهی» نیز اولیای الهی می‌باشند.

ه – از این رو اگر کسی به بهانه توحید مدعی شود که من ولایت الله جلّ جلاله را قبول دارم، اما ولایت رسولش را قبول ندارم، در واقع از همان ابتدا ولایت الله جل جلاله را قبول نداشته است:

«وَمَن یُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِن بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدَى وَیَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُۆْمِنِینَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَسَاءتْ مَصِیرًا» (النساء، 115)

معنای اولیای الهی و نیز ولی یا اولیای «مِن دونِ الله» روشن شد. تشیع بر این باور است که «الله جلّ جلاله»، خود می‌فرماید که مجرایش ولایتش کدام است و اولیایش را معرفی کرده و اطاعت از آنان را به مثابه اطاعت خود قرار داده است و چنین نیست که هر کسی بتواند از جانب خود برای خداوند متعال، ولی، امام، حجّت و خلیفه معرفی نماید

ترجمه: و هر كه پس از آنكه راه هدایت بر او روشن شد با فرستاده (رسول) ما مخالفت و دشمنى نماید و پیروى از راهى غیر راه مۆمنین كند، او را به آن سو كه رو كرده بگردانیم و در جهنم وارد كنیم و حرارتش را به او بچشانیم، و آن بد جاى بازگشتى است.

هم چنین هر کس مدعی شود که من ولایت خدا و ولایت رسولش صلوات الله علیه و آله را قبول دارم، اما به بهانه توحید مدعی هستم که باب ولایت الهی دیگر بسته شد و دیگر ولایت او جاری نمی‌شود و مجرای دیگری ندارد، لذا «مَن کُنتُ مَوْلاهُ، فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاه» را قبول ندارم، او نیز در همان شناختن و پذیرش ولایت الله جلّ جلاله مشکل دارد و همین طور است وضعیت اعتقادی کسی که مجرای ولایت را در هر زمان و تا «ولی الله» آخر و حاضر قبول نداشته باشد. ممکن نیست که خلقت باقی باشد، اما ولایت الهی نباشد و ممکن نیست که ولایت الهی باشد، اما جاری نگشته و مجرا نداشته باشد. و نیز ممکن نیست که کسی ولایت الهی را قبول نکند و به جایش ولایت شیطانی را ننشاند. «وَالَّذِینَ كَفَرُواْ أَوْلِیَآۆُهُمُ الطَّاغُوتُ» استثنا بردار نمی‌باشد.

پس معنای اولیای الهی و  نیز ولی یا اولیای «مِن دونِ الله» روشن شد. تشیع بر این باور است که «الله جلّ جلاله»، خود می‌فرماید که مجرایش ولایتش کدام است و اولیایش را معرفی کرده و اطاعت از آنان را به مثابه اطاعت خود قرار داده است و چنین نیست که هر کسی بتواند از جانب خود برای خداوند متعال، ولی، امام، حجّت و خلیفه معرفی نماید.


- نظرات (0)

لسان صدقی که حضرت ابراهیم از خدا خواست چه بود؟!

حضرت ابراهیم(علیه السلام) از جمله پیامبرانی است که رفتارها و گفتارهای مختلف او در قرآن آمده است.

قرآن دعایی را از ایشان نقل می‌کند:‌ «رَبّ‏ِ هَبْ لىِ حُکْمًا وَ أَلْحِقْنىِ بِالصَّالِحِینَ. وَ اجْعَل لىّ‏ِ لِسَانَ صِدْقٍ فىِ الاخِرِینَ».[1] 

از آیات دیگر این‌گونه بر می‌آید که دعای ابراهیم مستجاب شده[2] و خداوند بیان می‌فرماید که به ابراهیم و برخی انبیای دیگر مانند اسحاق و یعقوب، لسان صدق داده است و شاید بتوان این را جوابی بر دعای ابراهیم دانست: «فَلَمَّا اعْتزَلهمْ وَ مَا یَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ  وَ کلا جَعَلْنَا نَبِیًّا. وَ وَهَبْنَا لَهُم مِّن رَّحْمَتِنَا وَ جَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِیًّا».[3]

تفسیر رایجی که از لسان صدق و دعای ابراهیم وجود دارد این است که حضرت ابراهیم(علیه السلام) می‌فرماید: خدایا! چنان کن که یاد من در خاطره‌ها بماند و خط و برنامه من در میان آیندگان ادامه یابد، اسوه و الگویى باشم که به من اقتدا کنند، و پایه‌گذار مکتبى باشم که به وسیله آن راه تو را بیاموزند، و در خط تو حرکت کنند.

طبق این تفسیر، لسان صدق در مورد ابراهیم یعنی آن‌که در میان نسل‌های بعدی از ابراهیم به خوبی و نیکی یاد شود؛ لذا امروزه چنین است که تمام پیروان ادیان الهی از او به نیکی و بزرگی یاد می‌کنند و این نشان از آن است که خداوند لسان صدق را به ابراهیم اعطا کرد.

این تفسیر توسط بسیاری از مفسران شیعه[4] و اهل سنت[5] بیان شده است. ظاهر آیه و برخی روایات اهل سنت نیز بر این معنا دلالت دارد.[6]

همچنین کلمه «عَلِیًّا» نیز صفت برای «لسان» بوده[7] که به معنای بلند و رسا می‌باشد.[8]

اما در کنار این تفسیر، روایتی وجود دارد که معنایی متفاوت را برای آیه بیان می‌کند؛ امام صادق(علیه السلام) فرمود: «مقصود از وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا، على بن ابی‌طالب(علیه السلام) است؛ زیرا ابراهیم از پروردگار خواسته بود که برایش در میان اقوامی که آینده می‌آیند؛ زبان راستگویى قرار دهد و خداى تبارک و تعالى براى او و اسحاق و یعقوب، زبان راستگویی چون على(علیه السلام) قرار داده است».[9] روایت دیگری نیز وجود دارد که بر این مضمون دلالت دارد.[10]

حضرت ابراهیم(علیه السلام)می‌فرماید: خدایا! چنان کن که یاد من در خاطره‌ها بماند و خط و برنامه من در میان آیندگان ادامه یابد، اسوه و الگویى باشم که به من اقتدا کنند، و پایه‌گذار مکتبى باشم که به وسیله آن راه تو را بیاموزند، و در خط تو حرکت کنند

بر اساس روایت فوق، توجه به این نکات ضروری است:

1. آیات قرآن به حسب ظاهر و الفاظی که در آن استفاده شده، دلالت بر مفادی دارند که از آنها به عنوان معنای ظاهری یاد شده و بر ما نیز حجت‌اند و می‌توان بدان ها استناد کرد.

اما بسیاری از آیات علاوه بر این معنای ظاهری، معانی باطنی را نیز درون خود دارند؛ عموماً روایات بر این معانی باطنی دلالت می‌کنند، اگر چه از الفاظ ظاهری آیات، نمی‌توان چنین معانی را صریحاً به دست آورد، اما هیچ منافاتی بین این دو معنا نیست.

روایت موجود نیز بر همین مبنا بوده و یکی از معانی باطنی آیه را بیان می‌کند که با فرض قبول روایت، می‌توان این معنا را از معانی باطنی آیه دانست.

2. طبق روایت؛ می‌توان آیه را این‌گونه معنا کرد: ظاهر این‌که لسان صدق را برایش قرار دهد این است که خداى تعالى در قرون بعدی فرزندى به او دهد که زبان صدق او باشد؛ یعنى لسانى باشد مانند لسان خودش، که مَنویات او را بگوید، همان‌طور که زبان خود او از آنچه در ذهن او است، سخن می‌گوید. پس برگشت معنا به این است که خداوند در قرون آخرالزمان کسى را مبعوث کند، که به دعوت وى قیام نماید، مردم را به کیش و ملت او که همان دین توحید است دعوت نماید.[11]

على بن ابی‌طالب(علیه السلام)است؛ زیرا ابراهیم از پروردگار خواسته بود که برایش در میان اقوامی که آینده می‌آیند؛ زبان راستگویى قرار دهد و خداى تبارک و تعالى براى او و اسحاق و یعقوب، زبان راستگویی چون على(علیه السلام)قرار داده است»

3. در این دسته از روایات؛ اگرچه تنها از امام علی(علیه السلام) نام برده شده است، اما می‌توان، پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و امامان دیگر را نیز مصداق این آیه دانست؛ زیرا تمام این بزرگواران، با این‌که هدف توحیدی خود را دنبال می‌کردند، در عین حال لسان صدقی برای ابراهیم(علیه السلام) نیز بودند.[12]

4. این روایت و معنایی که بر اساس آن برای آیه بیان شد، بنابر اعتقاد ما شیعیان است. در عین حال، برخی از اهل سنت نیز شبیه چنین معنایی را برای آیه بیان کرده‌اند، با این تفاوت که آنها تنها پیامبر اسلام را نام برده‌اند و دیگر اسمی از امام علی(علیه السلام) و دیگر ائمه نیاورده‌اند. و گفته‌اند: منظور از لسان صدق، پیامبر اسلام است که با برپایی اسلام و پرستش خداوند نام و اعتقاد ابراهیم را زنده نگه داشت.[13]

در پایان خاطر نشان می‌کنیم که در دعای ندبه نیز با اقتباس از این آیه متنی وجود دارد: «بَعْضٌ اتَّخَذْتَهُ خَلِیلًا، وَ سَأَلَکَ‏ لِسانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ‏ فَأَجَبْتَهُ، وَ جَعَلْتَ‏ ذَلِکَ‏ عَلِیّاً».[14] این قسمت نیز به مانند آیه بوده و قابلیت هر دو تفسیر را دارد؛ لذا می‌توان دو معنا برای آن متصور شد؛ یکی در ظاهر و دیگری در باطن. 

 

پی نوشت ها:

[1]. شعراء، 83 – 84:‌ «پروردگارا! به من حکمت بخش، و مرا به شایستگان ملحق کن. و براى من در آیندگان نامى نیک و ستایشى والا مرتبه قرار ده».

[2]. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 15، ص 262، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ اول، 1374ش.

[3]. مریم، 49 – 50: «پس هنگامى که از آنان و آنچه جز خدا می‌پرستیدند، کناره گرفت، اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم و هر یک را پیامبر قرار دادیم و به آنان از رحمت خود بخشیدیم، و براى آنان [در میان مردم‏] نامى نیک و ستایشى والا مرتبه قرار دادیم».

[4]. تفسیر نمونه، ج ‏15، ص 262؛ طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مقدمه: بلاغی‏، محمد جواد، ج 7، ص 250، انتشارات ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، 1372ش؛ مغنیه، محمد جواد، تفسیر الکاشف، ج 5، ص 502، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ اول، 1424ق؛ حسینی شیرازی، سید محمد، تبیین القرآن، ص 383، دار العلوم، بیروت، چاپ دوم، 1423ق.

[5]. ابن هائم، شهاب الدین احمد بن محمد، التبیان فی تفسیر غریب القرآن،  ص 250، دار الغرب الإسلامی، بیروت، چاپ اول، 1423ق؛ سمرقندى نصربن محمد بن احمد، بحرالعلوم، ج 2، ص 557، بی‌جا، بی‌تا؛ ابن عجیبه، احمد بن محمد، البحر المدید فی تفسیر القرآن المجید، تحقیق: قرشی رسلان، احمد عبدالله، ج 4، ص 143، دکتر حسن عباس زکی، قاهره، 1419ق.

[6]. ر.ک: سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، ج 5، ص 89، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، قم، 1404ق.

[7]. صافی، محمود بن عبد الرحیم، الجدول فی اعراب القرآن، ج 16، ص 312، دار الرشید، مۆسسة الإیمان، دمشق‏، بیروت، چاپ چهارم، 1418ق.

[8]. فیض کاشانی، ملامحسن، تفسیر الصافی، تحقیق: اعلمی، حسین، ج 3، ص 284، انتشارات الصدر، تهران، چاپ دوم، 1415ق.

[9]. شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، محقق: غفارى، على اکبر، ج 1، ص 139، اسلامیه‏، تهران، 1395ق‏؛ مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، دار إحیاء التراث العربی، ج 12، ص 41، بیروت، چاپ دوم، 1403ق؛ ابن شهر آشوب مازندرانی، مناقب آل أبی طالب(ع)، ج 3، ص 107، انتشارات علامه، قم، چاپ اول، 1379ق.

[10]. اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة فی معرفة الأئمة، محقق و مصحح: رسولی محلاتی، هاشم، ج 1، ص 320،  بنی هاشمی، تبریز، چاپ اول، 1381ق.

[11]. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 15، ص 286، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ پنجم، 1417ق.

[12]. تفسیر الصافی، ج ‏4، ص 41.

[13]. بیضاوی، عبدالله بن عمر، أنوار التنزیل و أسرار التأویل، تحقیق: المرعشلی‏، محمد عبد الرحمن، ج 4، ص 142، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ اول، 1418ق؛ فخرالدین رازی، محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج 24، ص 516، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ سوم، 1420ق؛ نیشابوری، محمود بن ابو الحسن، إیجاز البیان عن معانی القرآن، تحقیق: القاسمی‏، دکتر حنیف بن حسن، ج 2، ص 623، دار الغرب الاسلامی، بیروت، چاپ اول، 1415ق.

[14]. حائری مشهدی، محمد بن جعفر، المزار الکبیر، محقق و مصحح: قیومی اصفهانی، جواد، ‌ص 574، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ اول، 1419ق؛ مجلسی، محمد باقر، زاد المعاد (مفتاح الجنان)، مترجم، محقق و مصحح: اعلمی، علاء الدین، ص 304،  بیروت، چاپ اول، 1423ق.


- نظرات (0)

لجاجت و تعصّب، مانع تفكّر، استدلال و حق‏بینى

وَ لَئِنْ أَتَیْتَ الَّذِینَ أُوتُوا الْكِتابَ بِكُلِّ آیَةٍ ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِینَ (145 ، بقره)

و (اى پیامبر!) اگر هر گونه آیه، (نشانه و دلیلى) براى (این گروه از) اهل كتاب بیاورى، از قبله‏ى تو پیروى نخواهند كرد، و تو نیز پیرو قبله آنان نیستى، (همان گونه كه) بعضى از آنها نیز پیرو قبله دیگرى نیست. و همانا اگر از هوسهاى آنان پیروى كنى، پس از آنكه علم (وحى) به تو رسیده است، بى‏شكّ در این صورت از ستمگران خواهى بود.

در تفسیر آیه قبل گفتیم كه اهل كتاب مى‏دانستند تغییر قبله از بیت المقدس به سوى كعبه نه تنها ایرادى بر پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله نیست، از جمله نشانه‏هاى حقانیت او است زیرا در كتاب هاى خود خوانده بودند پیامبر موعود به سوى دو قبله نماز مى‏خواند ولى تعصب ها نگذاشت آنها حق را بپذیرند.

اصولاً انسان تا زمانى كه تصمیم‏گیرى قبلى روى مسائل نكرده باشد، قابل تفاهم است و مى‏توان با دلیل و منطق یا ارائه معجزات، عقیده او را تغییر داد و حقیقتى را براى او اثبات نمود.

اما هنگامى كه موضع خود را قبلاً به طور قطع مشخص كرده، مخصوصاً در مورد افراد متعصب و نادان، چنین كسانى را به هیچ قیمت نمى‏توان تغییر داد.

لذا این آیه، از عناد و لجاجت اهل كتاب پرده برداشته و سوگند یاد مى‏كند كه هر چه آیه و دلیل براى آنان بیاید، آنها از اسلام و قبله‏ى آن پیروى نخواهند كرد. چون حقیقت را فهمیده‏اند، ولى آگاهانه از پذیرش آن سر باز مى‏زنند.

در واقع آنها به هیچ قیمت تسلیم حق نخواهند شد چرا كه روح حقیقت‏جویى در آنها مرده است.

متأسفانه همه پیامبران الهى با این گونه افراد روبرو بوده‏اند كه یا از ثروتمندان با نفوذ بودند، یا دانشمندان منحرف و دنیاپرست و یا عوام جاهل و متعصب!

 

تهدید و هشدارهاى قرآن نسبت به پیامبر

در آخر این آیه به پیامبر اخطار مى‏كند كه" اگر پس از این آگاهى كه از ناحیه خدا به تو رسیده ، تسلیم هوس هاى آنان شوى و از آن پیروى كنى مسلّماً از ستمگران خواهى بود" (وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِینَ).

اهل كتاب مى‏دانستند تغییر قبله از بیت المقدس به سوى كعبه نه تنها ایرادى بر پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله نیست، از جمله نشانه‏هاى حقانیت او است زیرا در كتاب هاى خود خوانده بودند پیامبر موعود به سوى دو قبله نماز مى‏خواند ولى تعصب ها نگذاشت آنها حق را بپذیرند

در قرآن نظیر این گونه خطاب ها كه به صورت قضایاى شرطیه است نسبت به پیامبر مكرر دیده مى‏شود و هدف آن در واقع سه چیز است:

نخست اینكه همگان بدانید در قوانین الهى هیچ گونه تبعیض و تفاوتى در میان مردم نیست، و حتى پیامبران نیز مشمول این قوانین هستند.

بنابراین اگر به فرض محال، پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم انحرافى از حق پیدا كند، مشمول كیفر پروردگار خواهد شد، هر چند چنین فرضى در مورد پیامبران با آن ایمان و علم سرشار و مقام تقوا و پرهیزكارى امكان‏پذیر نیست، (و به اصطلاح قضیه شرطیه دلالت بر وجود شرط نمى‏كند).

دیگر اینكه سایر مردم حساب خود را كاملاً برسند و بدانند جایى كه پیامبر چنین است آنها چگونه مراقب مسئولیت هاى خویش باشند، و هرگز نباید تسلیم تمایلات انحرافى دشمنان و جار و جنجال هاى آنها شوند.

سوم اینكه روشن شود پیامبر نیز از خود اختیار هیچ گونه تغییر و دگرگونى در احكام خدا را ندارد و به اصطلاح چنان نیست كه بشود با او به كنار آیند و سازش كنند بلكه او هم بنده‏اى است سر بر فرمان پروردگار.

 

پیام‏های آیه:

1 ـ لجاجت و تعصّب، مانع تفكّر، استدلال و حق‏بینى است. آنان نه تنها نسبت به اسلام تعصّب مى‏ورزند، در میان خودشان نیز عناد و لجاجت دارند. «ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ»، «وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ»

قوانینى شایسته پذیرش و پیروى هستند كه از هواهاى نفسانى پیراسته و بر پایه‏ى علم بنا شده باشند. «لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ»

2 ـ در برابر هیاهو و غوغاى مخالفان نباید تسلیم شد و براى مأیوس كردن دشمنان، قاطعیّت لازم است. «وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ»

3 ـ یهود و نصارا هر یك داراى قبله‏ى ویژه‏اى بودند. «وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ»

4 ـ انحراف دانشمندان، بسیار خطرناك است. «مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ»

5 ـ علم، به تنهایى براى هدایت یافتن كافى نیست، روحیّه‏ى حقّ پذیرى لازم است. یهود صاحب كتاب بودند، ولى با وجود تعصّب نابجا، این علم چاره‏ساز نشد. «أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ»

6 ـ پیامبر، حقّ تغییر قانون الهى را بر اساس تمایلات مردم ندارد. «أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ»

7 ـ آئین اسلام از سرچشمه‏ى علم واقعى است. «جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ»

8 ـ قوانینى شایسته پذیرش و پیروى هستند كه از هواهاى نفسانى پیراسته و بر پایه‏ى علم بنا شده باشند. «لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ»

9 ـ قانون، براى همه یكسان است. اگر بر فرض پیامبر نیز تابع هوا و هوس شود، گرفتار كیفر خواهد شد. «إِنَّكَ إِذاً»

10 ـ با وجود قانون الهى، پیروى از خواسته‏هاى مردم ظلم است. «إِذاً مِنَ الظَّالِمِینَ

منابع:

تفسیر نور ج 1


- نظرات (0)

چگونه اقرار به یگانگی خدا باعث خوشبختی

در قرآن كریم داریم كه «قولوا لا الله الا الله تفلحوا». سۆال اینجاست كه چگونه اعتقاد و اقرار به وحدت خدا ما را به فلاح دنیوی و اخروی می‌رساند؟ اگر دو یا چند خدا را پرستش کنیم، مگر چه تأثیری دارد که کبیره محسوب می‌گردد؟

جمله‌ی فوق آیه قرآن کریم نیست، بلکه دعوت پیامبر عظیم‌الشأن اسلام، مبتنی بر آیات قرآن کریم است. ایشان از همان آغاز بعثت تا آخر عمر به مردمان عصر خود و همه‌ی اعصار می‌فرمودند: «یا ایها الناس قولوا لا اله الا الله تفلحوا» - بگویید: لا اله الا الله [تا] رستگار شوید».

الف – این که اساساً انسان چرا باید پرستش داشته باشد و بحث در خصوص این که انسان ذاتاً «حیّ مألوه» است، یعنی پرستنده است [نه این که باید پرستش داشته باشد]، یک مقوله‌ مستقل است که قبلاً مباحث بسیاری در این خصوص درج گردیده است .

انسان هستی قائم بالذات نیست، بلکه مخلوق، فقیر، نیازمند و محتاج در اصل هستی خود (وجود) و نیز ربوبیّت می‌باشد، پس حتماً، همیشه، مستمر، خواسته یا ناخواسته، عبدِ إله است و معبود خود را می‌ستاید. چه این معبود، إله و رب، حقیقی باشد و چه آن که او به خطا چیزی یا کسی را معبود و إله خود فرض نموده باشد. لذا فرمود: بگویید الهی جز الله وجود ندارد، تا رستگار گردید.

ب – اما این که «حالا این بندگی الله جل جلاله چه تأثیری در زندگی دنیوی و اخروی ما دارد و چگونه این اعقتاد ما را به فلاح می‌رساند؟»، مبحث بسیار مفصلی است که از جوانب متفاوت و لحاظ‌های گوناگون می‌تواند مورد بحث قرار گیرد.

این سۆال مثل آن است که بپرسیم: چه فرقی میان آدم عاقل، عالم و جاهل است؟ و یا بپرسیم: چه فرقی بین انسان رونده‌ای که هدف و راه رسیدن را می‌شناسد، با رونده‌ای که نه هدف و نه راه را می‌شناسد وجود دارد؟ بدیهی است که اولی در راه درست و راست (صراط مستقیم) حرکت کرده و به هدف می‌رسد، اما دومی راه را گم کرده و به گمراهی (ضلالت) می‌افتد و در نهایت هلاک می‌شود.

بدیهی است که عقل و جهل، علم به حقایق هستی و یا نادانی، نور و ظلمت، شناخت حق تعالی و یا قرار دادن اجسام و اشیاء و سایر مخلوقات به جای خدا و پرستش آنها و ...، یک سان نبوده و تأثیر مشابهی در ساختار شخصیتی فرد و اجتماع و رشد و یا انحطاط ندارند:

پرستش یعنی هدف غایی قرار دادن، وابستگی و به سوی هدف رفتن. پرستش یعنی انسان خدا را صاحب اختیار و تربیت کننده‌ی امور خود و عالمیان بداند (رب العالمین) – پس چگونه ممکن است که انسان بتواند چندین هدف غایی داشته باشد – بازگشت خود را به چندین مرجع بداند – در تمامی راه‌های متفاوت برای رسیدن به اهداف مختلف حرکت کند و به همه نیز برسد؟!

«قُلْ مَن رَّبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ قُلِ اللّهُ قُلْ أَفَاتَّخَذْتُم مِّن دُونِهِ أَوْلِیَاء لاَ یَمْلِكُونَ لِأَنفُسِهِمْ نَفْعًا وَلاَ ضَرًّا قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الأَعْمَى وَالْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ أَمْ جَعَلُواْ لِلّهِ شُرَكَاء خَلَقُواْ كَخَلْقِهِ فَتَشَابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِمْ قُلِ اللّهُ خَالِقُ كُلِّ شَیْءٍ وَهُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ» (الرّعد، 16)

ترجمه: بگو پروردگار آسمان‌ها و زمین كیست؟ بگو خدا؛ بگو پس آیا جز او سرپرستانى گرفته‏اید كه اختیار سود و زیان خود را ندارند؟! بگو آیا نابینا و بینا یكسانند یا تاریكی‌ها و روشنایى برابرند؟! یا براى خدا شریكانى پنداشته‏اند كه مانند آفرینش او آفریده‏اند؟! و در نتیجه [این دو] آفرینش بر آنان مشتبه شده است بگو خدا آفریننده هر چیزى است و اوست ‏یگانه‌ی قهار.

ج – اما در خصوص شرک و پرستش چند خدا نیز توجه داشته باشیم که وقتی کسی باور داشت و اقرار کرد به «لا اله الا الله»، او نفی خدایان کاذب را نموده است، پس اگر در عین حال قائل به دو یا چند خدا باشد، همان شعار «لا إله الاّ الله» را نیز نفی نموده است. لذا ایمان و شرک، یک جا جمع نمی‌شود. حتی 99% ایمان به وحدانیت به اضافه 1% قبول و باور خدایان دیگر، یعنی رد و تکذیب همه آن 99% - چرا که دیگر وارد شرک شده است.

د – پرستش یعنی هدف غایی قرار دادن، وابستگی و به سوی هدف رفتن. پرستش یعنی انسان خدا را صاحب اختیار و تربیت کننده‌ی امور خود و عالمیان بداند (رب العالمین) – پس چگونه ممکن است که انسان بتواند چندین هدف غایی داشته باشد – بازگشت خود را به چندین مرجع بداند – در تمامی راه‌های متفاوت برای رسیدن به اهداف مختلف حرکت کند و به همه نیز برسد؟! لذا حضرت یوسف علیه‌السلام به هم سلولی‌های خود فرمود:

«یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ» (یوسف، 49)

ترجمه: اى دو یار زندانى من، آیا خدایان متعدد و پراكنده بهترند (مانند بت‏ها، ستارگان و غیره) یا خداى یكتاى غالب و چیره؟!

ایمان

ه  – کمال انسان در این است که به سوی کمال برود، یعنی اسما و صفات کمال در او تجلی یابد و البته که کمالی جز الله جل جلاله وجود ندارد. بدیهی است که «هستی و کمال محض» نمی‌تواند کثرت داشته باشد، چرا که آن وقت «محدود و ناقص» بودن همه انواع آن لازم می‌آید. پس اگر کسی کافر یا مشرک شد، اساساً کمالی در او تجلی نمی‌یابد و به جای رشد به انحطاط می‌رود.

و – انسان اگر موحد نگردید، کثرت‌گرا می‌شود و کثرت نیز عین تجزیه و پراکندگی است. لذا همه‌ی قوا و استعدادهای انسان مشرک، به جای قدرت یافتن در «وحدت – توحید»، پراکنده، ناتوان و فانی می‌شوند. مضافاً بر این که این «کثرت‌گرایی» او در پرستش [که در افکار، اعتقادات و اعمال او متجلی‌ می‌گردد]، خلاف حقیقت هستی و حقایق عالم هستی است، از این رو وقتی به پایان زندگی دنیا رسید و وارد قبر شد، متوجه می‌شود که به خلاف رفته است و در آنجا با علم یقینی می‌بیند که اصلاً کثرتی وجود ندارد و او به جای رشد، جاده‌ی انحطاط را پیموده است. در این بیانات نورانی دقت کنیم:

«أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ * حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ * كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ * ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ * كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ  * لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ  * ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَیْنَ الْیَقِینِ * ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ»

ترجمه: شما را تکثر طلبی (کثرت گرایی – فزونی طلبی) به خود مشغول داشت (از یاد خدای واحد غافل نمود) * تا آنكه گورستان‏ها (قبرها) را زیارت كردید * چنین نیست (كه مى‏پندارید باید براى دنیا كوشید)، به زودى (وقت ورود به عالم برزخ) خواهید دانست * آرى چنین نیست، به زودى (در روز جزا) خواهید دانست * چنین نیست اگر (حقیقت امر را) به علم الیقین (علم غیر قابل تشكیك) مى‏دانستید * به یقین جهنم را (به دیده دل) مى‏دیدید (لكن ندانستید و ندیدید) * سپس بى‏تردید آن را (در روز جزا) به عین الیقین خواهید دید (یقینى حاصل از داخل شدن و سوختن در آن) * سپس شما در آن روز بى‏شك از بخشش و نعمت (خدا در دنیا) بازخواست خواهید شد.

کمال انسان در این است که به سوی کمال برود، یعنی اسما و صفات کمال در او تجلی یابد و البته که کمالی جز الله جل جلاله وجود ندارد. بدیهی است که «هستی و کمال محض» نمی‌تواند کثرت داشته باشد، چرا که آن وقت «محدود و ناقص» بودن همه انواع آن لازم می‌آید. پس اگر کسی کافر یا مشرک شد، اساساً کمالی در او تجلی نمی‌یابد و به جای رشد به انحطاط می‌رود

ز –انسان مشرک، به جای واقع‌گرا بودن، وَهم‌گرا یا به فرموده پیامبر عظیم الشأن، صلوات الله علیه و آله «عبدالاوهام = بنده اوهام» می‌شود؛ چرا که در حقیقت خدا (إله) دیگری وجود ندارد که او بخواهد آن را نیز بپرستد و هر خدایی که او آن را خدای دیگر پنداشته، چیزی جز ظنّ و گمانی که هیچ مبنای علمی ندارد، نمی‌باشد.

آیا وضعیت نظریه‌پرستان را ندیدید؟ هر از چند گاه به نظریه‌ای درباره جهان و حقایق عالم هستی رو می‌کنند، بدون آن که دلیل عقلی و علمی داشته باشند، آن را یک حقیقت می‌پندارند و پس از افول آن، به سراغ نظریه‌ی دیگری می‌روند و اینها همه تبعیت از «ظنّ و گمان» است؛ ظنّ‌هایی خطا که به دروغ به جای حقیقت القاء می‌شوند:

«وَمَا یَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إَنَّ الظَّنَّ لاَ یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا إِنَّ اللّهَ عَلَیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ» (یس، 36)

ترجمه: و بیشتر آنها (در اعتقاداتشان) جز از ظنّ و گمان پیروى نمى‏كنند، با آنكه بى‏تردید (ظنّ و) گمان از هیچ حقّى بى‏نیاز نمى‏سازد، همانا خداوند به آنچه مى‏كنند داناست.

«أَلا إِنَّ لِلّهِ مَن فِی السَّمَاوَات وَمَن فِی الأَرْضِ وَمَا یَتَّبِعُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ شُرَكَاء إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ» (یونس، 66)

ترجمه:آگاه باشید كه هر كه (و هر چه) در آسمان‏ها و هر كه (و هر چه) در زمین است ملك حقیقى خداوند است، و كسانى كه غیر از خداوند شریكانى (بت‏ هایى) را مى‏خوانند از چه پیروى مى‏كنند؟ آنها جز از ظنّ و گمان پیروى نمى‏كنند و آنها فقط حدس و دروغ مى‏زنند


- نظرات (0)

انواع بهشت وجهنم

امام خمینی

 

اشاره:

طایفه ای به نام «حبیّه» بر این باورند كه باید در پی محبت خدا بود، نه به دنبال رسیدن به بهشت، یا فرار از جهنم خوارزمی در كتاب مفاتیح العلوم از این گروه نام برده و آنان را فرقه ای از حشویه معرفی كرده است. در حالی كه آیات و روایات فراوانی ما را به همین بهشت می خوانند و از همین جهنم باز می دارند.

در مباحث عرفانی آمده است كه قیامت منحصر در بهشت و جهنم و اعراف نیست، بلكه جاهای دیگر نیز وجود دارد و این سه، به عنوان نمونه ذكر شده اند؛ نه سعادت، منحصر در بهشت است و نه شقاوت، منحصر در جهنم.

بهشت و جهنم دارای درجات و مراتبی است؛ مثلاً یك انسان عادی پشت سر یك بازاری غیبت می كند، اما طلبه پشت سر مرجع تقلید غیبت می كند، یا حرام خواری افراد عادی از مال دیگران یا در نهایت از بیت المال است، اما حرام خواری طلبه از مال امام زمان است. طلبه حق ندارد به خاطر كم بودن شهریه، توان كمتری را برای انجام وظیفه بگذارد. روشن است كه در این صورت عقاب طلبه بیشتر و شدیدتر است.

 

انواع سه گانه بهشت و جهنم

امام(ره) می فرمایند سه نوع بهشت و جهنم وجود دارد:

1 . بهشت و جهنم اعمال؛

2 . بهشت و جهنم اخلاق؛

3 . بهشت و جهنم لقاء.

بهشت و جهنم اعمال

در قرآن به این بهشت و جهنم تصریح و تأكید شده است. حور العین، خوردنی ها، و ... و نیز آتش و مار و همگی مربوط به همین بهشت و دوزخ می باشند.

امام می فرماید: جهنم اعمال، همان است كه در حدیثی آمده كه «سنگی از لب جهنم داخل آن افتاد و پس از هفتاد سال به قعر آن رسید»؛ یعنی شخصی در هفتاد سال زندگی، مسیر سقوط را پیمود و الآن مرگ او فرا رسید. به عبارت دیگر، همین الآن ما در بهشت یا جهنم هستیم، اما به دلیل ارتباط با دیگران، متوجه نیستیم، اما پس از مرگ، متوجه خودمان می شویم. اكنون هم جهنمی ها درد می كشند، اما متوجه نیستند و پس از مرگ متوجه این عذاب می شوند.

بهشت و جهنم اخلاق

بهشت و جهنم اخلاق در قرآن با كنایه بیان شده است و بهشت و دوزخ آن شدیدتر از بهشت و جهنم اعمال است. بحث چشم برزخی و صورت حقیقی مربوط به این بهشت و جهنم است. انسان پیرامون هر چیزی كه فكر كند، چهره ای مشابه آن پیدا می كند؛ اگر كسی طمّاع و بی غیرت است و غیبت هم می كند، چون طمع دارد شبیه مورچه است، چون بی غیرت است مانند خوك است، چون غیبت می كند مثل گرگ است؛ باطن این شخص، حیوانی معجون از همه این حیوانات می شود یعنی اشترگاوپلنگ.

بعضی از انسان ها چنان محشور می شوند كه «یحسن عندهم، القردة و الخنازیر».

و در مقابل پیامبر و اولیاء خدا، چون چهره باطنی شان همیشه خدا را نشان می دهد و خدا جمیل است و دوست دار زیبایی، زیبا است و دیدن آن موجب لذت و فرح می شود. این بهشت اخلاقی است و آن جهنم اخلاقی.

حدیثی از امام مجتبی است كه می فرماید: اگر آخرت هیچ اضطرابی جز این نداشت بس بود كه روز قیامت همه یكدیگر را می بینند و می دانند چه كرده اند و چه اندیشه هایی داشته اند. یعنی هیچ حجابی نمی ماند و چهره ها، اعمال را نشان می دهد؛ «یعرف المجرمون بسیماهم» به همین معناست.

اگر چیزی حالت زودگذر داشت و تبدیل به ملكه نشد، در روح آدم ثابت نمی شود و با عذاب جهنم زایل و محو می گردد. اما آنچه كه تبدیل به ملكه انسان شده باشد، دیگر محو نمی شود، این افراد حتی اگر به بهشت بروند معذب خواهند بود؛ همچنان كه لقمه كردن غذا و ممانعت از دریدن و پاره كردن گوشت برای گرگ عذاب است. و به همین دلیل روز قیامت به بعضی ها می گویند: هر كدام از بهشت و جهنم را دوست دارید، انتخاب كنید و آن ها داخل جهنم می شوند.

بهشت و جهنم لقاء

در قرآن تنها با ایماء به بهشت و جهنم لقاء اشاره شده است و بهشت و دوزخ آن شدیدتر از دو نوع پیش است. حضرت امام این بهشت و دوزخ را در عرفان توضیح می دهند.

برگرفته از: دفتر عقل و قلب، احمد عابدی


- نظرات (0)

تیرهایی غیب بر دل شیاطین


فرشته

آیه‌ی مورد سۆال به شرح ذیل می‌باشد:

«وَحَفِظْنَاهَا مِن كُلِّ شَیْطَانٍ رَّجِیمٍ * إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُّبِینٌ» (الحجر، 17 و 18)

ترجمه: و آن را از هر شیطان رانده شده‏اى نگه داشتیم * مگر آن كه استراق سمع كند (دزدانه گوش دهد) كه شعله‏اى روشن او را دنبال نماید.

به این معنا و شهاب، در سوره الصافات نیز به بیان دیگری تصریح شده است. می‌فرماید:

«لَا یَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلَى وَیُقْذَفُونَ مِن كُلِّ جَانِبٍ * دُحُورًا وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ * إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ» (الصافات، 8 تا 10)

[به طورى كه‏] نمى‏توانند به [سخن‏] ساكنان عالم بالا گوش فرا دهند، و از هر سویى پرتاب مى‏شوند * با شدّت به دور رانده مى‏شوند، و برایشان عذابى دایم است * مگر آنكه كسى (از شیاطین بخواهد سخنى را از ملأ اعلى) دزدانه گوش دهد، كه شهاب و شعله‏اى نافذ او را دنبال مى‏كند.

الف – ابتدا به معانی لازم دقت نماییم: «حفظ» کردن، نگهبانی نمودن از چیزی است تا به غارت نرود و یا تلف و ضایع نگردد - «استراق» نیز صرفاً شنیدن نیست، بلکه از «سرقت» گرفته شده است، یعنی دزدکی چیزی را شنیدن و یا اطلاعاتی را ربودن – در آیه دوم کلمه (الْمَلَإِ) آمده است، یعنی بزرگان و اشراف هر قوم یا گروه. پس مراد از (الْمَلَإِ الْأَعْلَى)، بزرگان فرشتگان است.

هم چنین در آیه دوم به جای «استراق»، واژه‌ی «خَطِفَ» آمده است که مراد از آن «دزدیدن و قاپیدن» می‌باشد. و كلمه "ثاقب" از "ثقوب" است كه به معناى فرو رفتن و نفوذ چیزى در چیز دیگر است و بالاخره شهاب به ستون نورانی و درخشنده گفته می‌شود و «شهاب ثاقب» از این جهت بیان شده است که مانند تیری است که دقیقاً به هدف می‌خورد و خطا نمی‌رود.

با توجه به دو آیه‌ی فوق و معنای کلمات، مشخص گردید که آسمان‌ها آبادتر از زمین است. درجات و مراتبی دارد و فرشتگانی که هر کدام مأمور به امری هستند در آنها ساکن بوده و یا تردد دارند.

شیاطین نیز چه نوع جن باشند و چه از نوع انسان، برای خود و نیز تحقق هدف‌شان در به انحراف کشیدن نوع انسان، تشکیلاتی دارند و بالتبع اداره‌ی این تشکیلات در راستای تحقق اهداف، مستلزم علم و آگاهی به امور است و البته مقدرات از آسمان به زمین نازل می‌گردند.

مراد از نزدیك شدن شیطان‌ها به آسمان، و استراق سمع، و به دنبالش هدف شهاب‌ها قرار گرفتن، این است كه: شیطان‌ها مى‏خواهند به عالم فرشتگان نزدیك شوند، و از اسرار خلقت و حوادث آینده سر درآورند. و ملائكه هم ایشان را با نورى از ملكوت كه شیطان‌ها تاب تحمل آن را ندارند، دور مى‏سازند. و یا مراد این است كه: شیطان‌ها خود را به حق نزدیك مى‏كنند، تا آن را با تلبیس‏ها و نیرنگهاى خود به صورت باطل جلوه دهند، و یا باطل را با تلبیس و نیرنگ به صورت حق درآورند، و ملائكه رشته‏هاى ایشان را پنبه مى‏كنند، و حق صریح را هویدا مى‏سازند، تا همه به تلبیس آنها پى برده، حق را حق ببینند، و باطل را باطل

از این رو، شیاطین جن و انس، سعی دارند تا از عالم بالا، معلومات و اطلاعاتی به دست آورند و بدیهی است که دسترسی به این اطلاعات و معلومات، مستلزم بالا رفتن است. البته نه الزاماً بالا رفتن فیزیکی. بلکه منظور همان صعود و هبوطی است که انسان نیز دارد و به تناسب مراتب رشد یا سقوط، به حقایق عالم هستی، عالم و جاهل می‌گردد.

ب - خداوند متعال در این آیات به انسان خبر می‌دهد و او را آگاه می‌سازد که حتی شیاطین جنّ نیز نمی‌توانند چنین صعودی داشته باشند و مراتب خود را آن قدر بالا ببرند که از عالم ملائک و علوم آنها و گفتگوهای‌شان با خبر شوند و یا به صورت مخفیانه، استراق سمع کنند یا اطلاعاتی را به سرقت برند. البته قصد این کار را می‌کنند، اما با شعله‌های سوزاننده‌ای از نور، رانده و دفع می‌گردند.

نظر به این که برای درک و فهم معانی، مثال‌ها با اسم‌هایی آمده که در زمین و زندگی مادی شناخته شده است، (مثل شنیدن، استراق سمع، شهاب و ...)، برخی گمان برده‌اند که با توجه به نزول جنیان به آسمان اول، لابد این شهاب‌ها نیز همان ستارگان و یا سنگ‌های آسمانی هستند؛ همان طور که برخی گمان دارند که لابد «لوح، قلم، کتاب و ...» نیز به همین شکل مادی می‌باشند و بر اساس این تفکر گاهی برای خداوندی که سمیع و بصیر است، جسمیّت و دست و پا و چشم و گوش قائل می‌شوند (دیدگاه ابن تیمیه و طرفدارانی مثل وهابیت).

اما اینها همه مثال است برای فهم معنا. چنان چه فرمود:

«وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما یَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ» (العنکبوت، 43)

ترجمه: و این مثل‏ها را براى مردم مى‏زنیم ولى جز دانایان آنها را در نمى‏یابند (تعقل نمی‌کنند).

شیاطین جن و انس، سعی دارند تا از عالم بالا، معلومات و اطلاعاتی به دست آورند و بدیهی است که دسترسی به این اطلاعات و معلومات، مستلزم بالا رفتن است. البته نه الزاماً بالا رفتن فیزیکی. بلکه منظور همان صعود و هبوطی است که انسان نیز دارد و به تناسب مراتب رشد یا سقوط، به حقایق عالم هستی، عالم و جاهل می‌گردد
از این رو، هیچ الزامی ندارد که «شهاب» یا «شهاب ثاقب»، الزاماً جسمی فیزیکی مانند ستاره‌ها و یا سنگ‌های آسمانی باشند. بلکه ملائکی مأمور هستند و آنها را هدف قرار می‌دهند و با ستون‌ها و شعله‌های درخشانی به آنها حمله می‌کنند و تیرشان نیز به خطا نمی‌رود.

مرحوم علامه طباطبایی(ره): بنا بر این اساس، مراد از آسمانى كه ملائكه در آن منزل دارند، عالمى ملكوتى خواهد بود كه افقى عالى‏تر از افق عالم ملك و محسوس دارد، همان طور كه آسمان محسوس ما با اجرامى كه در آن هست عالى‏تر و بلندتر از زمین ماست .

و مراد از نزدیك شدن شیطان‌ها به آسمان، و استراق سمع، و به دنبالش هدف شهاب‌ها قرار گرفتن، این است كه: شیطان‌ها مى‏خواهند به عالم فرشتگان نزدیك شوند، و از اسرار خلقت و حوادث آینده سر درآورند. و ملائكه هم ایشان را با نورى از ملكوت كه شیطان‌ها تاب تحمل آن را ندارند، دور مى‏سازند. و یا مراد این است كه: شیطان‌ها خود را به حق نزدیك مى‏كنند، تا آن را با تلبیس‏ها و نیرنگهاى خود به صورت باطل جلوه دهند، و یا باطل را با تلبیس و نیرنگ به صورت حق درآورند، و ملائكه رشته‏هاى ایشان را پنبه مى‏كنند، و حق صریح را هویدا مى‏سازند، تا همه به تلبیس آنها پى برده، حق را حق ببینند، و باطل را باطل.

و این كه خداى سبحان داستان استراق سمع شیاطین و هدف شهاب قرار گرفتنشان را دنبال سوگند به ملائكه وحى و حافظان آن از مداخله شیطان‌ها ذكر كرده، تا اندازه‏اى گفتار ما را تایید مى‏كند- و خدا داناتر است.


- نظرات (0)