سایت خاتون




سایت مطبخ خاتون



زیارت امیرالمومنین

ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین علی(علیه السلام)
www.imamali.net/vtour
وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه.
ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید.
روی فلشها نگه دارید تا وارد مکانهای مورد نظر بشید.
این حقیر رو هم دعا کنید.
زیارتتان قبول باشد.

دعایی برای رفع غم و اندوه

در كتاب «بلد الأمین» از حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله روایت كرده:

هر كه هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالى‏ چهار هزار گناه كبیره او را بیامرزد

و وى را از سكرات مرگ و فشار قبر، و صد هزار هراس قیامت نجات دهد،

و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ گردد و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد، دعا این است:

اَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَ لِكُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ ماشاءَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لِكُلِّ رَخآءٍ اَلشُّكْرُ لِلَّهِ

وَ لِكُلِّ اُعْجُوبَةٍ سُبْحانَ الِلَّهِ

وَ لِكُلِّ ذَنْبٍ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ

وَ لِكُلِّ مُصیبَةٍ اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

وَ لِكُلِّ ضیقٍ حَسْبِىَ اللَّهُ

وَ لِكُلِّ قَضآءٍ وَ قَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ

وَ لِكُلِّ عَدُوٍّ اِعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ

وَ لِكُلِّ طاعَةٍ وَ مَعْصِیَةٍ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ.

سوء ظن یا خیانت در ارتباط ؟!

سوء ظن

- به او گفتم چرا فقط یک بچه؟ به نظرت خیلی کم نیست؟ الان دخترت برای خودش خانمی شده و همین روزها باید راهی مدرسه شود. فکر نمی‌ کنی تو و همسرت کوتاهی می‌ کنید؟

گفت: بچه آوردن که به همین سادگی‌ ها نیست. اصلاً تعداد بچه، مهم نیست. بهتر نیست آدم به جای چند بچه قد و نیم قد که ادب چندانی ندارند، یک بچه داشته باشد و آن را درست تربیت کند؟
گفتم: بله بهتر است. اما بهتر نیست به جای یک بچه با ادب، چند بچه با ادب داشته باشی؟ تربیت دو بچه شاید سخت ‌تر باشد، اما بهتر نیست به جای بسنده کردن به یک بچه قدری بیشتر به خود زحمت بدهیم و در تربیت آن ‌ها بیشتر بکوشیم؟ علاوه بر این، زمانی که صرف تربیت دو کودک می ‌شود بیش از یک بچه نیست. چرا که بسیاری از کارها برای همه فرزندان به صورت مشترک انجام می ‌شود و نیازی به وقت اضافه نیست.
گفت: درست. اما چند بچه هم دردسرهای خودش را دارد ...
او گفت و من جواب دادم. همین طور ادامه داد تا اینکه فهمیدم علت عدم تمایلش به داشتن فرزند بیشتر چیز دیگریست؛ ترس از نداری و خرج زندگی. گمان می‌ کرد که اگر بچه‌ هایش بیشتر شوند، از پس هزینه هایشان بر نمی ‌آید.
گفتم: حرف ‌های حاشیه ‌ای زیاد شنیدی. از اینکه توقعات در زندگی بی‌ جهت بالا رفته و نباید به آن اعتنا کرد و به دلیل مد گرایی و ایجاد رفاه بیش از حد و ... هزینه تراشید. همه درست و بجا. اما تو از کجا به روزی همین زندگی که داری مطمئنی؟ از کجا می ‌دانی که فردا برای همین زن و تک فرزندت محتاج نمی ‌شوی؟
گفت: خدا بزرگ است و روزی رسان!
گفتم: اگر بچه تو چند تا شود، خدا بزرگ نیست؟ اگر افراد خانواده تو بیشتر شوند، خدا روزی ‌ات را قطع می ‌کند؟ فکر نمی‌ کنی کمی به خدا بی ‌اعتماد شدی؟
ساکت شد و به فکر فرو رفت. تا به حال به ذهنش خطور هم نکرده بود که به خدا بدگمان شده است.
***
بدگمانی و سوء ظن؛ قفلی که با دست خود بر ارتباط با خدا یا مردم می ‌زنیم و موجبات ناخوشایندی را پدید می ‌آوریم. یا ارتباظ خود را محدود می ‌کنیم و خود را در مضیقه قرار می ‌دهیم یا اینکه اسباب آبرو ریزی و دردسر دیگران را فراهم می‌کنیم.
- صدای نماز جماعت در حیاط مسجد پیچیده بود. معلوم بود رکعت آخر نماز هستند. من هم به سرعت به سرویس بهداشتی مسجد رفتم تا وضو بگیرم تا حداقل به فیض نماز دوم برسم. داشتم صورتم را می ‌شستم که امام جماعت مسجد هم وارد سرویس شد. به ایشان سلام کردم. روحانی محترم و شناخته شده‌ای در بین مردم بود. دارای اخلاقی خوش و رویی گشاده. بعد از سلام و احوالپرسی مختصر با من به دستشویی رفت.
بعد از وضو، روی صندلی کنار در ورودی سرویس نشستم تا جوراب ‌هایم را بپوشم که موضوعی مرا به خود مشغول کرد؛ امام جماعت بعد از خروج از دستشویی بدون اینکه دوباره وضو بگیرد به مسجد رفت. من هم او را همراهی کردم. اما همچنان ذهنم درگیر این موضوع بود تا اینکه ایشان به نماز ایستاد و مأمومین به او اقتدا کردند. به چند نفر که در اطرافم بودم آنچه دیده بودم را گفتم. آنها از اقتدای به امام جماعت خودداری کردند. بعد از نماز هم کم کم حرف بین مردم پیچید؛ «حاج آقا بعد از خروج از دستشویی بدون اینکه دوباره وضو بگیرد به نماز ایستاده، ظاهراً حاج آقا چندان به امور شرعی مقید نیست!»
همین موضوع رفته رفته اوضاع را برای روحانی محله تنگ کرد تا جایی که مجبور به ترک آنجا شد.
مدتی گذشت. به علت بیماری که مبتلا شده بودم به درمانگاه محل رفتم و به تشخیص پزشک که برایم آمپول تجویز کرده بود، آمپول تزریق کردم. بعد از آن چون صدای اذان شنیدم به مسجد رفتم و نماز را به جماعت اقامه کردم.
بین دو نماز، شک کردم که نکند موقع تزریق، لباسم نجس شده باشد. برای بررسی لباسم به دستشویی مسجد رفتم. وقتی از طهارت لباسم مطمئن شدم برای اقامه نماز دوم به مسجد بازگشتم. تکبیر نماز را نگفته بودم که ماجرای
امام جماعت  به خاطرم آمد.
ساکت شدم و به فکر فرو رفتم. تا به حال به ذهنم خطور هم نکرده بود که به بنده خدا  بدگمان  شده‌ام.
 اگر این قفل بدگمانی را بر دست و پای خود بزنیم و رفتار خود را بیشتر زیر نظر بگیریم تا: غرورمان بشکند و تواضعمان بیشتر شود و احتیاطمان بالا رود، نه تنها ناخوشایند نیست که موجبات خشنودی خود و اطرافیان و در نتیجه خشنودی خداوند را به دست خواهیم آورد.
***
این حکایات، نمونه ‌ای از ماجرا هایی است که ممکن است در زندگی با آن روبرو شده باشیم. بدگمانی و سوء ظن؛ قفلی که با دست خود بر ارتباط با خدا یا مردم می ‌زنیم و موجبات ناخوشایندی را پدید می ‌آوریم. یا ارتباظ خود را محدود می ‌کنیم و خود را در مضیقه قرار می ‌دهیم یا اینکه اسباب آبرو ریزی و دردسر دیگران را فراهم می‌کنیم.
از این روست که خداوند در قرآن کریم، سوره حجرات، مومنان را از سوء ظن نهی فرموده و از آنها خواسته که از آن دوری کنند. 1
اما در برخی مواقع، همین سوء ظن نه تنها بد نیست که مفید هم می ‌تواند باشد. اگر این قفل بدگمانی را بر دست و پای خود بزنیم و رفتار خود را بیشتر زیر نظر بگیریم تا: غرورمان بشکند و تواضعمان بیشتر شود و احتیاطمان بالا رود، نه تنها ناخوشایند نیست که موجبات خشنودی خود و اطرافیان و در نتیجه خشنودی خداوند را به دست خواهیم آورد.
شاید از این روست که خداوند همه گمانها را معصیت ندانسته 2و اجتناب از برخی را خواستار شده است. 3

 

پی نوشت ها:

1. یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثیراً مِنَ الظَّنِّ؛ سوره حجرات، آیه 12.

2. إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ؛ همان.

3. اجْتَنِبُوا كَثیراً مِنَ الظَّنِّ؛ همان.


- نظرات (0)

آژیر نه گفتن را فعال کنید

انسان مجبور نیست
انتخاب و اختیار هدیه الهی به اشرف مخلوقات است. انسان برای هر کاری حق انتخاب دارد. درس، کار، ازدواج، سبک زندگی، نوع خوراک و پوشاک و مسکن... و این انتخاب و توانایی بله و نه گفتن صحیح به هر پیشنهادی، سعادت و خوشبختی یا شقاوت و بدبختی او را رقم می ‌زند.

او هیچ گاه مجبور نیست زیرا اگر مجبور باشد به این معناست که قدرت اختیار از او سلب می ‌شود. وقتی روح انسان قدرتمند است توانایی نه گفتن را دارد ولی وقتی ضعیف و ناتوان می ‌گردد عوامل محیطی بر او تأثیر می ‌گذارد و خود را مجبور می ‌بیند.



مضرات ناتوانی در نه گفتن
گاهی اوقات بله گفتن هیچ خطری ندارد اما عمق فاجعه آنجا روشن می ‌شود که دیگر نتوانیم جبران کنیم. گاهی اوقات بله گفتن هیچ خطری ندارد اما زمانی با یک بله گفتن خسارت بسیار زیادی به عمر، سرمایه جوانی، مال و ثروت و ناموس و... وارد می ‌شود و عمق فاجعه آنجا روشن می ‌شود که دیگر نتوانیم جبران کنیم.

پس باید یاد بگیریم کجا و کی نه بگوئیم. خداوند در سوره کافرون به پیامبر صلی الله و علیه وآله خط قرمز ها را بیان می ‌فرماید که هر جا که سلامتی دین و آخرتمان به خطر افتاد قاطعانه نه بگوید.
اگر کسی پیشنهاد همکاری نادرستی را به شما داد، یا دوستی از سر رفاقت نادرست سیگاری گوشه لبتان گذاشت، یا بساطی پهن بود و تعارف دودی شد، خط قرمز قرآن آژیر می ‌کشد و هشدار می‌ دهد که نه بگو.


قدرتمند می‌شوید
مطمئناً با نه گفتن اعتماد به نفستان بالا می‌ رود و احساس قدرتمند شدن می‌ کنید زیرا آنان که به هر پاسخی جواب مثبت می ‌دهند اصولاً از خودشان ناامید و مأیوس هستند و از دست دیگران عصبانی می‌ شوند.
اگرچه باورها و رفتار نادرست قدیمی به دلیل استفاده طولانی ‌مدت در وجود انسان نهادینه شده‌اند اما با تمرین بسیار می ‌شود باورهای جدید را جایگزین باورهای مخرب قدیمی کرد.

بهانه ‌های بی‌ قیمت
ما برای بله گفتن همیشه بهانه ‌های بی ‌قیمت و بی ‌ارزشی داریم که ارزش‌ های زیادی را فدای این پوچ ها می ‌کنیم.
این باورها که:
نه گفتن بسیار گستاخانه و بی ‌ادبانه است
خود خواهی ما را نشان می ‌دهد
دیگران ناراحت می ‌شوند
ممکن است دیگران مرا دوست نداشته باشند
من باید تلاش کنم رضایت دیگران به دست آورم.


طرز تفکرتان را عوض کنید
این باورها را به مرور زمان آموخته‌ ایم و از آنجا که باعث خسران ما شده‌اند باید تغییرشان دهیم و هر یک را با تفکر و اعتقادی سازنده جایگزین کنیم.
من حق انتخاب دارم و نه گفتن مرا قدرتمند می ‌سازند.
سلامتی دین و دنیای من ارزش نه گفتن به بسیاری از خطرات را دارد.
اگرچه باورها و رفتار نادرست قدیمی به دلیل استفاده طولانی ‌مدت در وجود انسان نهادینه شده‌ اند اما با تمرین بسیار می ‌شود باورهای جدید را جایگزین باورهای مخرب قدیمی کرد.



اصول نه گفتن
گاهی اوقات نه گفتن با رفتاری بد و تهاجمی و بدون در نظر گرفتن احساسات دیگران و بی ‌احترامی انجام می‌ شود و این نوعی رنجش را به همراه می ‌آورد پس اکنون که تصمیم گرفته‌ اید به یک سری خط قرمزهای قرآنی نه بگویید این اصول را رعایت کنید:
گاهی اوقات یک بار نه گفتن جواب نمی ‌دهد و ممکن است دیگران شما را تحت فشار قرار دهند. بنابراین باید بر نپذیرفتن خود مصرّ باشید.

1ـ صریح و صادقانه صحبت کنید اما بی ‌ادب نباشید تا بتوانید از پس این گفت و گو به خوبی برآیید.
2ـ رفتاری کاملاً محترمانه داشته باشید.
3ـ عذر خواهی نکنید، ماهرانه توضیح دهید که چرا در تعامل عمل حرام به خواسته فرد مقابل نه می ‌گویید؛ این حق شماست که اگر نمی‌ خواهید کاری را انجام دهید نه بگویید.
گاهی اوقات یک بار نه گفتن جواب نمی ‌دهد و ممکن است دیگران شما را تحت فشار قرار دهند. بنابراین باید بر نپذیرفتن خود مصرّ باشید.


از تمام بدن خود در مقابل نه گفتن مقابل حرام استفاده کنید

هیچ گاه با ملایمت و خنده و خوشرویی در مقابل عمل حرام و پیشنهاد حرام نمی ‌توانید دوام بیاورید. پس چهره ‌ای مصمم، قاطع، بسیار بهتر جواب می ‌دهد.
زیباترین مصداق عینی نه گفتن به وسوسه های شیطانی و خط قرمز قرآنی جوانان کهف هستند؛ آنان که تصمیم گرفتند به دعوت کافران جواب نه دهند و محیط آلوده شهر را ترک کنند، خداوند پاداش آنان را راه نجات و هدایت قرار داد؛ دل هایشان را محکم و عاقبتشان را بخیر کرد.
.. نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى
ما خبرشان را بر تو درست ‏حكایت مى‏ كنیم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ایمان آورده بودند و بر هدایتشان افزودیم. (13/کهف )

وَرَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَن نَّدْعُوَ مِن دُونِهِ إِلَهًا لَقَدْ قُلْنَا إِذًا شَطَطًا

و دل هایشان را استوار گردانیدیم آنگاه كه [به قصد مخالفت با شرك] برخاستند و گفتند پروردگار ما پروردگار آسمان ها و زمین است جز او هرگز معبودى را نخواهیم خواند كه در این صورت قطعاً ناصواب گفته ‏ایم. ﴿14/کهف)




- نظرات (0)

وعده ای از جانب خدا برای محبوب شدن

جاده

 

تمام انسان ها از کوچک و بزرگ نیاز دارند که محبوب خانواده و اطرافیان خود باشند؛ به تجربه ثابت شده تا حدودی محبوبیت، اعتماد به نفس و انگیزۀ آدمیان را بیشتر می کند.


به عنوان مثال وقتی کودکی را که کار خوبی انجام داده است تشویق می کنیم؛ از او قدردانی می شود و مورد توجه قرار می گیرد؛ انگیزۀ او برای انجام کارهای نیکوتر بیشتر می شود؛ و نیرویی درون او شکل می گیرد که می تواند به خود اعتماد کند. ولی اگر عکس این اتفاق بیفتد؛ قطعا آن کودک دچار سرخوردگی می شود و با خود می گوید وقتی هیچ کس حتی ذره ای توجه هم نکرد، من چرا خودم را خسته کنم. حتی ما، بزرگترها نیز همین رفتار را داریم و گاه برای افزایش اعتماد به نفس درون خود می خواهیم محبوبیتی کسب کنیم، دیگران توجهی کنند، کفی بزنند و احسنتی بگویند.

متاسفانه در برخی لحظات زندگی به علت آن طاقت نحیف بشریمان راه را اشتباه می رویم و برای بدست آوردن توجه دیگران به اموری دست می زنیم که در آن لحظه جلب توجه کرده باشیم؛ ولی غافل از آنجا که آینده قطعاً صدمه و لطمه ای خواهیم خورد که طعم شیرین آن محبوبیت از یادمان خواهد رفت.

گاه این امور در پس خود پیام هایی را به دنبال دارد که باعث می شود دیگران در ظاهر فقط توجه کنند و در باطن هزاران فکر ریز و درشت بکنند.

بسیار در جامعۀ امروز می بینیم که افرادی برای جلب توجه به اموری ناپسند متوسل می شوند؛ و در درون خود می اندیشند که بسیار محبوب دیگران هستند ولی بی خبر از آنجا که این امور تنها شأن آن ها را پایین می آورد و هیچ خاصیت دیگری ندارد.

ویل دورانت در کتاب لذت فلسفه جمله ی قابل توجهی را می گوید: آنچه بجویی و بدست نیاوری عزیز می گردد.

اگر این جمله را در متن زندگی های روزمره خود وارد کنیم، خیلی از کارها را برای بدست آوردن محبوبیت انجام نخواهیم داد.

دیگر یک بانو در محیط خارج، ماهیت خود به راحتی عرضه نمی کند برای اینکه این و آن به او توجه کنند و لبخند به ظاهر دلربا اما در باطن تمسخر آمیز بزنند؛ چرا که فهمیده است باید کمتر ماهیت خود را جلوه کنند تا مردان بیشتر برای بدست آوردن آنها زحمت بکشند.

انسان هایی که اهل فکر و بصیرت هستند و عمق دارند؛ دنبال مد و اینگونه مسائل نمی روند. انسان های با ارزش و متفکر از اندام و زیبایی بدن خود برای کسب محبوبیت استفاده نمی کنند؛ بلکه آنقدر پربار و بزرگ و عمیق هستند که نیازی به اینگونه رفتارها ندارند؛ و به چیزی غیر از نشان دادن اندام، پیروی از مد و ... متمسک می شوند.

دیگر جوان  به خاطر اینکه در جمع دوستان محبوب شود و آنها برای او کف بزنند و آفرین های دروغین بگویند، پا به پای آنها در خیابان ها پرسه نمی زند، پای فیلم های کذایی نمی نشیند.

اصلاً قانون طبیعت اینگونه است؛ چیزهای با ارزش در دسترس همگان نیست؛ مانند طلا که معدن چیان باید به سختی استخراجش کنند، یا مروارید که در دل صدف پنهان است. زیرا چیزی که دائماً در معرض دید باشد طراوت و تازگی خود را از دست می دهد.

به قول جناب آقای دکتر امیر مهرداد خسروی انسان هایی که اهل فکر و بصیرت هستند و عمق دارند؛ دنبال مد و اینگونه مسائل نمی روند. انسان های با ارزش و متفکر از اندام و زیبایی بدن خود برای کسب محبوبیت استفاده نمی کنند؛ بلکه آنقدر پربار و بزرگ و عمیق هستند که نیازی به اینگونه رفتارها ندارند؛ و به چیزی غیر از نشان دادن اندام، پیروی از مد و ... متمسک می شوند.

قطعاً اینگونه افراد از طلا بودن خسته و پشیمان نشده اند که بخواهند ادامۀ زندگی را مس گونه زیست کنند.

چندی پیش در تلویزیون گزارشی پخش می شد در مورد افرادی که گوش های خود را عمل می کنند تا به شکل گوش های چهارپایی در بیاید.

هزاران فغان و شیون و اندوه دارد که آیا در این روزگاران آدمیان از انسان بودن خسته شده اند؟ آیا بر این نوع زندگی ها می توان نام زندگی گذاشت؟ آیا بیشتر شبیه مردگی نیست؟

به کدام سمت و سو می رویم که اینگونه عمل می کنیم؟

به دنبال چه هستیم؛ محبوبیت، خود فروشی، دهن کجی یا ....

اگر قصد لج کردن با کسی یا اذیت کردن او را داریم، چرا این راه را انتخاب کرده ایم؟ این مسیری که انتخاب کرده ایم، اولین کسی را که از بین می برد خود ما هستیم، روحمان، انسانیت و وجدانمان ...

آیا بهتر نیست به جای مسیرهای زودگذر برای محبوبیّت، مسیری را انتخاب کنیم که همیشگی و جاودانه باشد، مسیری با ریشه های محکم و پا برجا؛ (وَهَـذَا صِرَاطُ رَبِّكَ مُسْتَقِیمًا قَدْ فَصَّلْنَا الآیَاتِ لِقَوْمٍ یَذَّكَّرُونَ: و راه راست پروردگارت همین است. ما آیات [خود] را براى گروهى كه پند مى ‏گیرند، به روشنى بیان نموده‏ایم.) (انعام/126)

خیلی از ماها برای اینکه محبوب باشیم، مسیرهای زودگذر سخت با درصد ریسک پذیری بالا با جان و دل می پذیریم؛ چرا راه هایی که اثراتش دائمی و مستمر هستند را انتخاب نمی کنیم؟

به عنوان مثال اگر ما به جای پیروی از برخی مسائل و امور و گرایشات؛ سعی کنیم به اطرافیان خود محبت کنیم و با آنها مهربان باشیم قطعاً محبوبیتی دائمی پیدا خواهیم کرد و دوستان و خانواده مان ما را دوست تر خواهند داشت.

اگر دلمان می خواهد که محبوب بشویم باید بکوشیم که فضای دور و بر خود را گیرا جذاب سازیم مثل آهن ربایی که دور و برش همه چیز را به خود جلب می کند؛ برای این کار از غرولند کردن پرهیز کنیم و در اشخاص و اشیا و احوال به دنبال چیزهایی بگردیم که موجب نشاط می شود.

برای محبوبیت به تبسم و شادی نیاز داریم

در روایات به این اصل نیز توجه شده است؛ امام علی (علیه السلام) می فرمایند: «کسى که در برخورد با مردم از در الفت و محبت وارد شود، مردم دوستدار وى خواهند بود». (تمیمى آمدى، عبد الواحد بن محمد، غررالحکم، ص 414، ح 9452)

امام باقر (علیه السلام) فرموده اند: «بشّاشیّت و گشاده ‏روئى در برخوردهاى اجتماعى، مایه جلب محبت مردم و قرب به خداوند است» (محدّث نورى، مستدرک الوسائل، ج 8، ص 453)

اگر دلمان می خواهد که محبوب بشویم باید بکوشیم که فضای دور و بر خود را گیرا جذاب سازیم مثل آهن ربایی که دور و برش همه چیز را به خود جلب می کند؛ برای این کار از غرولند کردن پرهیز کنیم و در اشخاص و اشیا و احوال به دنبال چیزهایی بگردیم که موجب نشاط می شود.

 

با مردم مدارا کنیم

پیامبر اکرم (صلی الله و علیه وآله) می‌ فرماید: «امرنی ربی بمداراة الناس کما امرنی بأداء الفرائض»؛ پروردگارم، همان گونه كه مرا به انجام واجبات فرمان داده، به مدارا كردن با مردم نیز فرمان داده است. (كافى (ط-الاسلامیه) ج2، ص117، ح4)

نکته ‌ای که قبل از مدارا با مردم لازم به ذکر است، آن است که انسان باید مردم را دوست داشته باشد. (البته اگر انسان مردم را دوست نداشته باشد در این صورت برایش دشوار است با مردم خوب رفتار کند ولی به خاطر دستورات الهی این فریضه واجب را انجام می‌دهد) اما اگر مردم را دوست داشته باشیم بسیار راحت ‌تر به آنها محبت می ‌کنیم. پس اسلام تأکید کرده است که ما نسبت به مومنان علاقمند باشیم.

در قرآن به انسات تذکر می ‌دهد: «ادْفَعْ بِالَّتی‏ هِیَ أَحْسَنُ»؛ [بدی را] به آنچه خود بهتر است دفع کن (34، فصلت)
در روایات این دستور به ما رسیده است که «حبب حبیب آل محمد وإن کان فاسقاً»؛ محب آل محمد را دوست بدار هر چند گناهکار باشد. (وسائل الشیعة - ج 16)

 

وعده ای قطعی از جانب خداوند

تا به حال دقت کرده اید، افرادی که ایمانشان حقیق است نزد مردم بیشتر محبوب هستند؟

این وعده ی خداوند است که محبت افراد شایسته و با ایمان را خدا در دل های دیگران قرار می دهد. این وعده کذب بردار نیست. (إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا) (مریم/96)

 


- نظرات (0)

داستانی تأثیر گذار

بی اعتمادی به خدا

شاید شما نیز افرادی را دیده باشید که با پدید آمدن کوچکترین مشکل در زندگی، خدا را فراموش کرده و یا با بیان این که خداوند به یاد ما نیست، دست به دامن هر فردی از مومن و کافر می گردند تا مشکل خود را رفع نمایند که بعضاً نیز مشکل آنان برطرف نمی گردد.


داستان درباره كوهنوردی است كه می خواست بلندترین قله را فتح كند . بالاخره بعد از سال ها آماده سازی خود، ماجرا جویی اش را آغاز كرد. اما از آنجایی كه آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله كرد ، اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینكه هوا تاریك تاریك شد.
سیاهی شب بر كوه ها سایه افكنده بود و كوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود . همه جا تاریك بود. ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید .
در حال بالا رفتن بود ، فقط چند قدمی با قله فاصله داشت كه پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد.

در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناكی حس می كرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد.  همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب و بد زندگی به ذهن او هجوم می آورند.
ناگهان درست در لحظه ای كه مرگ خود را نزدیك می دید حس كرد طنابی كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت می كشد ...

میان آسمان و زمین معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینكه فریاد بزند : خدایا كمكم كن ...
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟
- خدایا نجاتم بده
- آیا یقین داری كه می توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم كه می توانی
- پس طنابی را به كمرت بسته شده قطع كن ...

لحظه ای در سكوت سپری شد و كوهنورد که جرأت رها کردن طناب را نداشت تصمیم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد.

خداوند فرمود: پس چگونه از من کمک نخواستی و به غیر من استعانت جستی و به عبدی از بندگان من امید بستی تا تو را نزد مخلوقی از مخلوقات من ذکر کند، در حالی که آن مخلوق در اختیار من بود و به خاطر همین گناهت مدت ها در زندان به سر بردی

فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد یخ زده كوهنوردی پیدا شده ... در حالی كه از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محكم چسبیده بودند و فقط یک قدم از سطح زمین فاصله داشت ...

این یک داستان بود ... ولی در زندگی خیلی از ما آدم ها چنین ماجراهایی کم و بیش دیده می شوند ... بی اعتمادی به خدا گاهی اوقات ما آدم ها انقدر درگیر مسائل زندگی و دنیا می شویم که یادمان می رود که منبعی داریم با قدرتی عظیم که لایق توکل کردن و تکیه کردن است ...  اوست که عظمت و مهربانی اش واقعاً لایق بی اعتمادی های ما ، پشت کردن ها و ندیدن هایش نیست ...

نه او لایق این است که نادیده گرفته شود و نه ما لایق آن هستیم که به غیر او چشم بدوزیم و عالم را غیر از او بدانیم: «خزائن آسمان ها و زمین از آن خداست، ولی منافقان نمی ‌فهمند» [منافقون، آیه 7]

کمی حواسمان به نیت ها، گفتار ها و باورهایمان بیشتر باشد، غیر او را در کارهایمان شریک نکنیم، همه چیز را از او و قدرت او بدانیم و لاغیر؛ چنانچه امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید: همین که می‌گویند اگر فلان شخص نبود، مشکل من حل نمی ‌شد، این تفکر با ایمان سازگار نیست. [مجلسی، محمد باقر؛ بحارالانوار، ج71، ص150، حدیث 49]
و چه زیبا خود خدای مهربان نتیجه ی بی اعتمادی به او را زیبا به تصویر کشیده و نتیجه اش را برایمان یادآور شده است: «خداوند در بیان داستان حضرت یوسف (علیه السلام) می‌ فرماید: و به آن یکی از آن دو نفر، که می ‌دانست رهایی می ‌یابد، گفت: مرا نزد صاحبت یادآوری کن. ولی شیطان یادآوری او را نزد صاحبش از خاطر وی برد و به دنبال آن (یوسف) چند سال در زندان باقی ماند.» [یوسف، آیه 42]

همین که می‌گویند اگر فلان شخص نبود، مشکل من حل نمی ‌شد، این تفکر با ایمان سازگار نیست

در رابطه با آیه فوق، عیاشی روایتی را از امام صادق (علیه السلام) در خصوص مدت در زندان ماندن حضرت یوسف (علیه السلام) از ایشان نقل می‌ کند که ایشان فرمود: حضرت یوسف (علیه السلام) هفت سال در زندان ماند و خداوند به یوسف (علیه السلام) وحی نمود که ای یوسف چه کسی موجب خواب دیدن تو شد؟...

چه کسی تأویل رویا را به تو الهام نمود؟

حضرت یوسف گفت: تو ای پروردگار من. خداوند فرمود: پس چگونه از من کمک نخواستی و به غیر من استعانت جستی و به عبدی از بندگان من امید بستی تا تو را نزد مخلوقی از مخلوقات من ذکر کند، در حالی که آن مخلوق در اختیار من بود و به خاطر همین گناهت مدت ها در زندان به سر بردی. [مجلسی، محمدباقر، پیشین، ج71، ص 113]
 

چه می شود که گاهی به خدا بی اعتماد می شویم؟

قرآن کریم در این باره می‌ فرماید: «گروه دیگری در فکر جان خویش بودند. آنها گمان های نادرستی درباره خدا داشتند و می‌ گفتند آیا چیزی از پیروزی نصیب ما می‌ شود؟» [آل عمران، آیه 154]

در حقیقت گاهی اوقات سوء ظن های ما، موجب بی اعتمادی به خدا می شود.

گاهی هم انقدر در جامعه بی اعتمادی و خلف وعده دیده ایم و شنیده ایم که فکر می کنیم در مورد خداوند نیز ممکن است چنین چیزی وجود داشته باشد و حال آنکه حریم کبریائی او منزه از صفات مذموم و ناپسند است.

چنانچه خداوند در قرآن می‌ فرماید: «... خداوند از وعده خود تخلف نمی ‌کند»[آل عمران، آیه 9]

به امید آنکه همیشه طناب های خداوند برای نجات خودمان در زندگی را محکم و باور قوی ببینیم و در شرایطی که باید به او اعتماد کنیم، اعتماد کرده و آن را رها سازیم ...


- نظرات (0)

آیات آرامش بخش قرآن


استدلال ضمنی به آیات قرآن
آثار آرامش

1. ازدیاد ایمان

1. اعطای آرامش و اطمینان از سوی خدا به مؤمنان، زمینه فزونی ایمان آنان:

هو الذی أنزل السکینة فی قلوب المؤمنین لیزدادوا إیمنا مع إیمنهم...‌. فتح (48) 4

2. اقرار به توحید

2. اعتراف صریح اصحاب کهف به توحید ربوبی در برابر دقیانوس، به دنبال آرامش بخشیدن خدا به‌آنان:

و ربطنا علی قلوبهم إذ قاموا فقالوا ربّنا ربّ السموت و الأرض...‌. کهف (18) 4

 

3. حفظ اسرار

3. اعطای آرامش قلب به مادر موسی (علیه السلام) عامل حفظ اسرار ازسوی او:

و أصبح فؤاد أمّ موسی فرغا إن کادت لتبدی به لو لا أن ربطنا علی قلب‌ها...‌. قصص (28)10

 

4. رضایت از خدا

4. قلب‌های آرام یافته با یاد و وعده‌های خدا، خشنود از او:

یأیّتها النفس المطمئنّة * ارجعی إلی ربّک راضیة مرضیّة * فادخلی فی عبدی * وادخلی جنّتی. فجر (89) 7‌-30

 

5‌. رضایت خدا

5. قلب‌های آرام گرفته با یاد و وعده‌های خدا، برخوردار از رضایت او:

یأیّتها النفس المطمئنّة * ارجعی إلی ربّک راضیة مرضیّة * فادخلی فی عبدی * وادخلی جنّتی. فجر (89) 7‌-30

خداوند، بازگرداننده موسی (علیه السلام) به مادرش برای خشنودی و رفع اندوه از وی: ...فرجعنک إلی أمّک کی تقرّ عین‌ها و لاتحزن

6‌. عنایت خدا

6. قلب‌های آرام یافته با یاد و وعده‌های خدا، برخوردار از عنایت‌های ویژه الهی:

یأیّتها النفس المطمئنّة * ارجعی إلی ربّک راضیة مرضیّة * فادخلی فی عبدی * و ادخلی جنّتی. فجر (89) 7‌-30

 

7. مصونیّت از غضب خدا

7. مصون بودن قلب‌های آرام یافته به ایمان، از غضب الهی حتّی در صورت تظاهر به کفر بر اثر اکراه:

من کفر بالله من بعد إیمنه إلاّ من أُکره و قلبه مطمئن بالایمن و لکن من شرح بالکفر صدراً فعلیهم غضبٌ من الله...‌.[شأن نزول این آیه، آورده شده است: گروهی از مؤمنان، در مکّه تحت فشار شدید قرار گرفتند تا از اسلام دست بردارند. آن‌ها در ظاهر و از روی اکراه کلمات کفرآمیز بر زبان جاری کردند؛ ولی به ایمان و اسلام خویش وفادار بودند. (مجمع‌البیان، ذیل آیه)] نحل (16) 60

 

آرامش آدم(علیه السلام)

آرامش یافتن آدم (علیه السلام) به وسیله همسر خود حوّا:

هو الذی خلقکم من نفس وحدة و جعل منها زوج‌ها لیسکن إلیها...‌.[منظور از «نفس واحدة» آدم (علیه السلام) و مقصود از «زوج‌ها» حوّا می‌باشد. (مجمع‌البیان، ذیل آیه)] اعراف (7) 89

 

حضرت ابراهیم
آرامش ابراهیم(علیه السلام)

 آرامش یافتن قلب ابراهیم (علیه السلام) درباره کیفیّت زنده کردن مرده‌ها در قیامت با مشاهده زنده شدن پرنده‌های مرده:

و إذ قال إبرهیم ربّ أرنی کیف تحی الموتی قال أولم تؤمن قال بلی و لکن لیطمئنّ قلبی قال فخذ أربعة من الطیر فصرهنّ إلیک ثمّ اجعل علی کلّ جبل منهنّ جزءا ثمّ ادعهنّ یأتینک سعیا...‌. بقره (2) 60

 

آرامش از آیات خدا

 آرامش به وسیله همسر، از آیات خدا:

و من ءایته أن خلق لکم من أنفسکم أزوجا لتسکنوا إلیها انّ فی ذلک لایات...‌. روم (30) 1

 

آرامش اصحاب‌کهف

برخورداری اصحاب‌کهف، از آرامش الهی:

و ربطنا علی قلوبهم إذ قاموافقالوا ربّنا ربّ السموت و الأرض...‌. کهف (18) 4

 

آرامش انفاق‌گران

انفاق پنهان و آشکار، سبب آرامش انفاق‌گران در قیامت:

الّذین ینفقون أمولهم بالّیل والنّهار سرًّا وعلانیة فلهم أجرهم عند ربّهم ولا خوف علیهم ولا هم یحزنون. بقره (2) 74

 

آرامش اولیاءالله

اطمینان و آرامش اولیاءالله، در سایه ایمان و تقوا:

ألا إنّ أولیاء الله لاخوف علیهم و لا هم یحزنون * الّذین ءامنوا و کانوا یتّقون. [ترس و اندوه، دو حالت روانی و بر هم زننده آرامشند. نفی آن دو از اولیای خدا، مساوی با حصول آرامش و برطرف شدن اضطراب از آن‌ها است.] یونس (10) 62 و 63

 

آرامش‌بخشی به ابراهیم(علیه السلام

آرامش دادن ملائکه به حضرت ابراهیم (علیه السلام) :

و لقد جاءَت رسلنا ابرهیم بالبشری قالوا سلماً قال سلم فمَا لَبث أَن جاءَ بعجل حنیذ * فلمّا رءا أیدیهم لاتصل إلیه نکرهم و أوجس منهم خیفة قالوا لاتخف...‌ * فلمّا ذهب عن إبرهیم الروع وجاءته‌البشری...‌. هود (11) 69 و 70 و 74و نبّئهم عن ضیف إبرهیم * إذ دخلوا علیه فقالوا سلـما قال إنّا منکم وجلون * قالوا لاتوجل إنّا نبشّرک بغلـم علیم * قال أبشّرتمونی علی أن مّسّنی الکبر فبم تبشّرون * قالوا بشّرنـک بالحقّ فلاتکن مّن القـنطین. حجر(15)‌51‌-‌55

هل أتیک حدیث ضیف إبرهیم...‌ * إذ دخلوا علیه فقالوا سلما...‌ * فأوجس منهم خیفة قالوا لاتخف...‌. ذاریات (51) 24 و 25 و 28

آرامش یافتن آدم (علیه السلام) به وسیله همسر خود حوّا: هو الذی خلقکم من نفس وحدة و جعل منها زوج‌ها لیسکن إلیها

آرامش‌بخشی به ابوبکر

دلداری پیامبر (صلی الله علیه وآله) به ابوبکر در غار ثور جهت برطرف ساختن دلهره وی:

إلاّ تنصروه فقد نصره اللَّه إذ أخرجه الَّذین کفروا ثانی اثنین إذ هما فی الغار إذ یقول لصـحبه لاتحزن إنّ اللّه معنا فأنزل اللّه سکینته علیه...‌. توبه (9) 40

 

آرامش‌بخشی به داود (علیه السلام)

آرامش دادن ملائکه به داود (علیه السلام) با حضور نزد وی هنگام داوری:

و هل أتیک نبؤا الخصم إذ تسوّروا المحراب * إذ دخلوا علی داود ففزع منهم قالوا لاتخف...فاحکم بیننا بالحق...‌.[از امام رضا (علیه السلام) روایت شده که شاکیان دو فرشته بودند. (عیون‌اخبارالرضا، ج 1، ص 194، ح 1)] ص (38) 21 و 22

 

آرامش‌بخشی به لوط(علیه السلام)

آرامش دادن ملائکه به لوط (علیه السلام) در زمان انجام مأموریت خود برای نابودی قوم او:

و لمّا أن جاءت رسلنا لوطا سیء بهم و ضاق بهم ذرعا و قالوا لاتخف و لاتحزن إنّا منجّوک و أهلک...‌. عنکبوت (29) 3

 

آرامش‌بخشی به مادر موسی (علیه السلام)

خداوند، بازگرداننده موسی (علیه السلام) به مادرش برای خشنودی و رفع اندوه از وی:

...فرجعنک إلی أمّک کی تقرّ عین‌ها و لاتحزن...‌. طه (20)

 

آرامش‌بخشی خدا به مادر موسی (علیه السلام) با الهام به وی درباره آینده فرزندش:

و أوحینا إلی أمّ موسی أن أرضعیه فإذا خفت علیه فألقیه فی الیمّ و لاتخافی و لاتحزنی إنّا رادّوه إلیک و جاعلوه من المرسلین * و أصبح فؤاد أمّ موسی فرغا إن کادت لتبدی به لو لا أن ربطنا علی قلب‌ها...‌ * فرددنه إلی أمّه کی تقرّ عین‌ها و لاتحزن...‌. قصص (28) 7 و 10 و 13

 

آرامش‌بخشی به متّقین

آرامش دادن خداوند به بندگان متّقی و خالص خود در قیامت:

الأخلاّء یومئذ بعضهم لبعض عدوّ إلاّ المتّقین * یعباد لا خوف علیکم الیوم و لا أنتم تحزنون. زخرف (43) 67 و 68

 




 


- نظرات (0)

حرف اضافه موقوف

فضولی
سکانس اول:

دیروز یکی از بستگان سر زده اومده بود خانه مان ... خوب قدمش بر سر چشم ... ولی دخالت هایش را نمی توانم تحمل کنم ...
همش در زندگی ام سرک کشید ... همش سوال می کرد ... می گفت: چطور هنوز تلویزیون ٢١ اینچی قدیمی دارید؟! هنوز ال سی دی نخریده اید؟!
منم جوانم ... این حرف ها در اول زندگی روم تأثیر می ذاره ... شوهرم که آمد خانه به طور ناخود آگاه پایم را در یک کفش کردم که آبرو و حیثیتم را پیش فامیل بردی، زود باش تلویزیون را عوض کن ...
همین عاملی شده برای دعواها و جرو بحث های روزانه مان!

یه روز دیگه یکی دیگر میاد می گوید: چطور قابلمه هایت اینقدر زود خش برداشته؟!
شوهرم این را می شنود و شروع به توبیخ من و خانواده بیچاره ام می کند که چرا مادرت برای جهیزیه جنس خوب نخریده ؟!
ما می توانیم خوب و صمیمی زندگی کنیم اگر دیگران حرف اضافه نزنند، این حرف ها خسته مان کرده، زندگیمان دارد خراب می شود ...

 

سکانس دوم:

چند سالی است که از ازدواج زوج جوان می گذرد ... به هزاران دلیل خواه درست یا اشتباه تمایل به بچه دار شدن ندارند ...
مگر از من و شما نظر خواسته اند که مرتب در این مورد اظهار نظر می کنیم .... پشت سرشان حرف در می آوریم ... سوالات بی جا می پرسیم ...
چرا بچه نمی آورید؟... بچه دار نمی شوید؟... آخیی.... طفلکی ... خدا بهش بچه بده ... احتمالا بچه دار نمی شن.... معلوم نیست اشکال از زنس یا مرده ....
خدا نکند این زوج جوان از یک بچه خوششان بیاید و با او کمی بازی کنند و به او لبخند بزنند، حرفی نمی ماند که پشت سرشان زده نشود .... نگاه کن طفلکیا بچه می خوان، اما بچه دار نمیشن و ....

 

سکانس سوم:

راهرو ها دادگاه خانواده ... به سمت زن و شوهری می روم ... از نگاه هایشان به همدیگر و جمع شدن اشک در چشمانشان معلوم است که مشکلی با هم ندارند، پس این جا چه می کنند؟!!
به سمتشان می روم و از آنها دلیل بودنشان را می پرسم ...
هر دو با هم می گویند: ما با هم مشکلی نداریم ... از دست خانواده هایمان خسته شدیم ... مشکل ما دخالت های این و آن در زندگیمان است ... دیگر طاقت نداریم ...
3سال از زندگی مان می گذرد ... ما خودمان می توانیم خیلی خوب و صمیمی زندگی کنیم اگر حرف دیگران بگذارد ...

آخر چرا نمی گذارند ما جوان ها زندگی خودمان را بکنیم ... خوشی های حلال خودمان را داشته باشیم ... ما که به آنها کاری نداریم ...

با خودم گفتم چقدر خوب میشد ما آدم ها یاد می گرفتیم اینقدر از هم سوال نپرسیم، حرف اضافه نزنیم، توصیه های شخصی نکنیم...
این مانتو را چند سال قبل خریدی؟
شوهرت چقدر حقوق می گیرد؟  دستپخت همسرت خوب است یا نه؟ پدر زنت چند میلیون جهیزیه داد؟ خانه تان چند متر است؟
حرف اضافه، زندگی دیگران را خراب می کند. باور کنیم خیلی از آدم ها و جوانان خوب می توانند زندگی کنند ... زندگیشان خوش است اگر حرف های ما بگذارد ...

حواسمان باشد اگر این حس تجسس در میان جامعه فراگیر شود خودمان هم گرفتار این بلا می شویم و شاید یک روزی خود ما، عزیزی از خانواده ما این بلا شامل حالش بشود و این جا است که می بینی قرآن کریم چه زیبا و به جا  انسان را از این نوع كنجكاوی و تجسس از اسرار دیگران باز می‌ دارد و آن را در زمره رذایل اخلاقی انسان به شمار آورده

تجسّس کردن در زندگی دیگران را تعطیل کنیم ... به زندگی خودمان برسیم ... حواسمان باشد اگر این حس تجسس در میان جامعه فراگیر شود خودمان هم گرفتار این بلا می شویم و شاید یک روزی خود ما، عزیزی از خانواده ما این بلا شامل حالش بشود و این جا است که می بینی قرآن کریم چه زیبا و به جا بار دیگر سخن گفته است؛ از تجسس از اسرار دیگران باز می‌ دارد و آن را در زمره رذایل اخلاقی انسان به شمار آورده و می ‌گوید:
 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا یَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا أَیُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن یَأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِیمٌ

اى كسانى كه ایمان آورده‏اید، از بسیارى از گمان ها بپرهیزید كه پاره‏اى از گمان ها گناه است، و جاسوسى مكنید، و بعضى از شما غیبت بعضى نكند آیا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده‏اش را بخورد؟ از آن كراهت دارید. [پس‏] از خدا بترسید، كه خدا توبه ‏پذیر مهربان است.(حجرات، 12)
چرا که این کنجکاوی کردن و سرک کشیدن در زندگی این و آن، زندگی دختر و پسرمان، عروس و دامادمان، همسایه مان، دوستمان و... منجر به غیبت و بدگمانی می شود که امروزه متأسفانه کم شاهدش نیستیم ...
یاد بگیریم که در هر جایی سوال و پرس و جو کردن درست و خوب نیست ... کجا بودی ... این کی بود .. چی خوردی ... چی خریدی ... چند خریدی...

« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَسْأَلُواْ عَنْ أَشْیَاء ... (مائده: 101)

حد و مرز كنجكاوی و پرس و جوی خود را باید رعایت كنیم تا درگیر نتایج سوء آن، که نمونه اش در مورد قوم بنی اسرائیل رخ داد نشویم ....

به بهانه سر زدن به دختر و خاله و ... بدون اجازه وارد حریم زندگیشان نشویم ...
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیُوتًا غَیْرَ بُیُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا ذَلِكُمْ خَیْرٌ لَّكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ: اى كسانى كه ایمان آورده‏اید، به خانه‏ هایى كه خانه ‏هاى شما نیست داخل مشوید تا اجازه بگیرید و بر اهل آن سلام گویید. این براى شما بهتر است، باشد كه پند گیرید.(نور: 27)
چه قدر خوب می شد می دانستیم کجا و چه زمانی و چه چیزی باید بگوییم ... کم، درست و به موقع حرف بزنیم.


- نظرات (0)

"شهید" در قرآن

شهید در قرآن

واژه‏ى شهید و مشتقات آن بارها در قرآن كریم درباره‏ى پیامبر، فرشته‏ى مراقب اعمال انسان‏ها، امت اسلام، جان باخته در راه خدا، گواه و حاضر به كار رفته است؛ اما شهید به معناى فدایى در راه خدا، یكى از مقدس‏ترین واژگان قاموس دینى است كه در قرآن كریم به صورت «مقتول فى سبیل اللّه» از آن تعبیر شده است.

اهل لغت گفته‏اند:

كشته شدگان در راه خدا را از آن جهت شهید گویند كه فرشتگان رحمت بر مشهد او حاضر مى‏شوند. بعضى دیگر گفته‏اند: زیرا خداوند متعال و فرشتگان بر رستگارى او گواهى مى‏دهند.

گروه سومى نیز گفته‏اند: چون در روز قیامت از او گواهى مى‏طلبند.

به طور كلى شهیدان داراى این ویژگى‏هاى هستند:

الف - زنده بودن در نزد خدا؛ «و لا تقولوا لمن یقتل فى سبیل اللّه أموات بل أحیاء ولكن لا یشعرون». (1)

ب - از روزى خداوند در عالم برزخ بهره‏مند مى‏شوند؛ «و لا تحسبنّ الّذین قتلوا فى سبیل اللّه أمواتاً بل أحیاء عند ربّهم یرزقون». (2)

ج - مورد مغفرت خدا قرار مى‏گیرند؛ «و لئن قتلتم فى سبیل اللّه أو متّم لمغفرة من اللّه و رحمة خیر ممّا یجمعون». (3)

د - پاداش بزرگ دارند؛ «و من یقاتل فى سبیل اللّه فیقتل أو یغلب فسوف نؤتیه أجراً عظیماً». (4)

ه - اعمال شهیدان هرگز تباه نخواهد شد؛ «و الّذین قتلوا فى سبیل اللّه فلن یضلّ أعمالهم». (5)

و - شهادت كفّاره‏ى گناهان و ضمانت بهشت است؛ «فالّذین هاجروا و أخرجوا من دیارهم و أوذوا فى سبیلى و قاتلوا و قتلوا لأكفّرنّ عنهم سیّئاتهم و لأدخلنّهم جنّات تجرى من تحتها الأنهار ثواباً من عند اللّه». (6)

پیوند به:

کلمات فارسی در قرآن

---------------------------------

پی نوشت ها:

1- بقره/154.

2- آل عمران/169.

3- همان/157.

4- نساء/74.

5- محمد/4.

6- آل عمران/195و نیز بنگرید به: دانشنامه قرآن، ج2، ص1338.

----------------------------------

منبع:

قرائتی، محسن، هزارو یک نکته از قرآن.


- نظرات (0)

پیامبر اكرم‏صلى الله علیه وآله جان مردم


او جان مردم است!

خداوند متعال انبیاى الهى را" برادر مردم"  می کند چنانکه می فرماید:: «و إلى أخاهم هوداً» (1) و «و إلى مدین أخاهم شعیباً» (2)

در برادرى گرچه مهربانى مطرح است، اما گاهى كار به جدایى و عداوت مى‏كشد، مانند برادران یوسف.

اما خداوند پیامبر اكرم‏صلى الله علیه وآله را جان مردم یاد كرد؛ «لقد جاءكم رسول من أنفسكم»، (3) و انسان از جان خود جدا نمى‏شود، و به آن عداوت نمى‏ورزد. از این رو، بعضى از پیامبران هلاك قوم خود را خواستند، اما پیامبر اكرم‏صلى الله علیه وآله براى آزار دهندگانش طلب مغفرت كرد. (5-4)


پی نوشت ها:

1- اعراف/56.

2- اعراف/85.

3- توبه/128.

4- کشف الاسرار، ج3، ص668.

5- ر.ک: قرائتی، محسن، هزارو یک نکته از قرآن


- نظرات (0)

عوامل و موانع تقرب به خدا

نماز

آهنگ كمال‌ طلبی انسان‏‎

آدمی به سوی كمال گرایش ذاتی دارد و در جست‌وجوی آن‏‎ ‎از جان مایه ‏می‌گذارد؛ هر چند كه در بیشتر موارد در مصادیق كمالی به خطا و اشتباه‏‎ ‎می‌رود ولی این بدان معناست كه كمال‌جویی، ریشه در فطرت و غرایز ‏انسانی دارد. هر‎ ‎انسانی می‌كوشد تا از نقص و كاستی در درون و برون ‏خویش بكاهد و به سوی كمال و‏‎ ‎زیبایی برود. قرآن با توجه به این خواسته ‏و گرایش ذاتی انسان و برای جلوگیری و كاهش‏‎ ‎اشتباه در تشخیص ‏مصادیق، آدمی را به مصادیق عینی كمال توجه می‌دهد و با تبیین‎ ‎مصادیق كمال نما و یا ضد كمالی می‌كوشد تا انسان در مسیر درست ‏كمال قرار گیرد‎. ‎

در تبیین قرآنی خداوند كمال مطلق است و هر كسی اگر بخواهد به ‏كمالی دست یابد‏‎ ‎می‌بایست از او كه پروردگار و پرورش دهنده هر ‏موجودی در مسیر كمالی است و زمینه و‏‎ ‎بستر كمال را برای او فراهم ‏می‌آورد، بهره جوید و به او و دستورهای وحیانی‌اش تمسك‎ ‎كند. از این رو ‏خداوند هم مقصد كمال و هم مسیر كمال و هم عامل و موجب ایجاد ‏كمال در‎ ‎اشخاص است. (انعام آیه 83، اعراف آیه 176 و یوسف آیه 76) ‏كه بیان می‌كنند كه رسیدن‎ ‎به منزلت‌های معنوی و تقرب به خدا و ‏بهره‌مندی از كمالات آن كمال مطلق تنها در سایه‎ ‎سار توجهات و مشیت ‏خداوندی است و تنها اوست كه كمالی را در شخص ایجاد و یا زمینه‌ها‎ ‎و ‏بستر بهره‌گیری را فراهم می‌آورد. از این رو خداوند در بینش و نگرش ‏قرآنی منشا‏‎ ‎هرگونه كمالی در درون و بیرون انسان است كه این مطلب بر ‏پایه دیدگاه توحید محض‎ ‎تبیین می‌گردد كه قرآن و مؤمنان بر این باورند. ‎

قرآن بیان می‌كند كه انسان همواره در معرض خطر است و باید به خدا ‏تكیه كند‎ ‎وگرنه گرفتار شده و از مقام تقرب به كمال دور می‌افتد چنان كه ‏بلعم باعورا با همه‎ ‎پیشرفتی كه داشت در نهایت در دام وسوسه‌های ‏شیطانی افتاد و از كمال و تقرب به مبدا‏‎ ‎باز ماند

به سخنی دیگر چنان كه خداوند اول و آخر و نیز ظاهر و باطن است. همو ‏صمدی است‏‎ ‎كه جایی از هستی از وجودش خالی نیست و بی او ‏هستی و كمالی نیست. بنابراین هر كسی‎ ‎كمالی بخواهد می‌بایست به ‏او تقرب جوید و از او بخواهد؛ در غیر این صورت، انسان به‎ ‎جایی نمی‌رسد ‏و در حقیقت ترازوی وجودی‌اش خالی از هرگونه كمال بلكه از هر چیزی ‏است؛‎ ‎زیرا در نگرش قرآنی غیر او باطل است و باطل به جهت هیچ بودن ‏از وزن و ارزشی‎ ‎برخوردار نمی‌باشد. در این نوشتار سعی شده است بر ‏پایه آموزه‌های وحیانی مساله تقرب‎ ‎و آهنگ كمالی انسان و چگونگی ‏تقرب واقعی به كمال مورد بررسی قرار گیرد و عوامل و‏‎ ‎موانع آن ‏شناسایی شده و آثار تقرب بیان گردد.‏‎ ‎

 

تقرب در آموزه‌های قرآن‏‎ ‎

تقرب به معنای آهنگ و شتاب در منافع خود است. این‎ ‎واژه هنگامی در ‏مورد تقرب انسان به خدا به كار می‌رود كه به معنای نزدیكی و تقرب‏‎ ‎معنوی و روحانی باشد كه شخص با اتصاف خود به صفات كمالی و پاك ‏كردن خویش از عیوب و‎ ‎نقایص می‌تواند به این مقام معنوی دست یابد. ‏‏(نگاه كنید: مفردات راغب اصفهانی ص 664‏‎ ‎و 665 ذیل واژه قرب)‏‎ ‎

تقرب در اصطلاح قرآنی به معنای تقرب مكانی نیست و این مطلب به ویژه ‏در‎ ‎كاربرد آن نسبت به خدا به خوبی آشكار می‌شود؛ زیرا خداوند پاك و ‏منزه از مكان است؛‎ ‎از این رو مقصود از تقرب به خدا، تقرب معنوی و ‏روحانی است‏‎. ‎

قرآن برای بیان معنای تقرب، افزون بر واژه قرب و از واژگانی دیگر استفاده‏‎ ‎كرده است كه از آن جمله می‌توان به كلماتی چون زلفی، عند ربهم، ‏عنده، عند ربك،‎ ‎عندالله، درجات، قریب، وسیله و نیز برخی از جملات و ‏گزاره‌هایی كه این معنا و مفهوم‏‎ ‎را می‌رساند اشاره كرد‎.‎

 

عوامل تقرب‎ ‎

قرآن برای تقرب به كمال مطلق و بهره‌مندی از آن عوامل چندی را‏‎ ‎بر ‏می‌شمارد كه انسان می‌تواند با استفاده از آنها خود را به كمال مطلق ‏نزدیك سازد‎ ‎و به سخنی خود را متأله و ربانی نماید و از درجات ربانیون و ‏متالهین برخوردار گردد‎. ‎

متألّه و ربانی در اصطلاح قرآنی انسان‌هایی هستند كه با بهره‌مندی از‏‎ ‎آموزه‌های قرآن و دیگر آموزه‌های وحیانی و الهی مانند دستورهای پیامبران ‏و امامان‎ ‎‏(ع) ظرفیت‌ها و توانمندی‌های سرشته در نهاد و ذات خویش را ‏كه در قرآن ازآن به نام‎ ‎اسماء یاد شده است، به فعلیت درآورند و خود را به ‏شكل خدا و صورت او درآورند. این‎ ‎همان معنایی است كه در برخی روایات ‏از آن به: خلق الانسان علی صورته، بیان شده است؛‏‎ ‎به این معنا كه ‏خداوند انسان را به صورت اسماء خویش آفرید و این امكان را به وی‎ ‎داد ‏كه با استفاده از ظرفیت اسمایی كه به صورت تعلیمی به وی داده شده ‏به شكل خدا و‎ ‎به صورت وی تجلی كند و به عنوان خلیفه خدا در قرارگاه ‏زمین عمل كند‎.‎

این مطلب به ویژه زمانی تاكید می‌شود كه خلیفه می‌بایست با ‏‏"مستخلفٌ عنه" و كسی‎ ‎كه جانشین وی شده در بیشتر اموری كه مرتبط ‏به استخلاف و خلیفه‌گری است مشترك باشد‏‎.‎‏ از این رو تنها كسانی ‏خلیفه‌ی الهی در قرارگاه زمین خواهند بود كه انسان كامل باشند و‏‎ ‎همه ‏اسمای الهی تعلیمی را به فعلیت درآورده باشند‏‎. ‎

بر این اساس كسانی كه انسان كامل نیستند و به حكم خلافت در زمین ‏عمل می‌كنند‎ ‎غاصب حكومت خواهند بود و خلافت ایشان باطل و ناروا ‏است‎.‎

پس این انسان متألّه و كامل ربانی است كه به جهت تقرب به خدا از ‏خلافت الهی‎ ‎بهره‌مند می‌شود. برای دستیابی به این مقام انسان ‏می‌بایست خود را در مسیری قرار‏‎ ‎دهد كه آموزه‌های وحیانی آسمانی آن ‏را بیان كرده است. از این رو قرآن از جمله عوامل‎ ‎مهم تقرب را ایمان ‏برمی‌شمارد كه به معنای شناخت درست به همه واقعیت‌ها و عمل به‎ ‎همه آموزه‌های وحیانی است. (انفال آیه 4 و توبه آیه 20 و آیات دیگر).‏

در حقیقت پیروی از آیات الهی و آموزه‌های وحیانی و عمل به آن، مهم‌ترین ‏عامل‎ ‎تقرب به خدا و متاله و ربانی شدن است (اعراف آیه 175 و 176).‏‎ ‎

آدمی به سوی كمال گرایش ذاتی دارد و در جست‌وجوی آن‏‎ ‎از جان مایه ‏می‌گذارد؛ هر چند كه در بیشتر موارد در مصادیق كمالی به خطا و اشتباه‏‎ ‎می‌رود ولی این بدان معناست كه كمال‌جویی، ریشه در فطرت و غرایز ‏انسانی دارد. هر‎ ‎انسانی می‌كوشد تا از نقص و كاستی در درون و برون ‏خویش بكاهد و به سوی كمال و‏‎ ‎زیبایی برود

اگر به آیات قرآنی كه به عوامل مهم تقرب و متاله شدن اشاره می‌كند ‏توجه شود،‎ ‎این نكته به خوبی و روشنی قابل درك است كه مهم‌ترین و ‏اصلی‌ترین عامل، همین ایمان‎ ‎واقعی و حقیقی است كه در آیه 4 سوره ‏انفال بیان شده است. بنابر این دیگر عوامل بیان‎ ‎شده در آیات دیگر به ‏معنای بیان مصادیق آن است كه عبارتند از: ‏

تقوا (آل عمران آیه‎ 15 ‎و مائده آیه 27)، ‏

توجه به قیامت (مزمل آیه 17 و 19)، ‏

جلب رضایت خدا (آل عمران‎ ‎آیه 162 و 153)، ‏

خوف از خدا و بیم از آینده و خشم او (اسراء آیه 57)، ‏

عقیده به حق‎ ‎‏(فاطر آیه 10)، ‏

علم و آگاهی به حقانیت كه از آن به علم رشدی یاد می‌شود (مجادله آی ‏‎11‎‏)‏

نماز (انفال آیه 3 و 4)، ‏

قرآن و تذكارهای آن (انسان آیه 29) ‏

سجده (علق آیه ‏‎19‎‏)، ‏

عبودیت و پرستش خدای یگانه (هود آیه 61)، ‏

سبقت در اطاعت (واقعه آیه 10 و 11)‏

جهاد (مائده آیه 35) ‏

و شهادت (آل عمران آیه 169). ‏

در حقیقت همه این موارد گفته شده‎ ‎و گفته نشده همان ایمان (سبا آیه ‏‏7) ‏

و عمل صالح (سبا آیه 7) است.‏‎ ‎

انسان متأله و كامل كسی است كه با برخورداری از هدایت الهی (بقره ‏آیه 38‏‎) ‎اسمای الهی سرشته در خویش را به فعلیت رسانده به مقام ‏تقرب یعنی همانندی در این بخش‏‎ ‎از صفات و اسما دست یافته است كه ‏بیان دیگر از مقام قاب قوسین او ادنی (نجم آیه 9) است‎.‎

 

موانع تقرب‎ ‎

اگر بخواهیم از موانع تقرب سخن بگوییم می‌بایست همه چیزهایی را‏‎ ‎یاد ‏كنیم كه به عنوان باورهای ناروا در حوزه شناختی و اعمال بد و زشت در ‏حوزه عمل‎ ‎از آنها یاد می‌شود و قرآن از آنها بازداشته است. در این راستا ‏قرآن، اعراض از آیات‎ ‎خدا و رویگردانی از آن را مانعی برای رسیدن انسان ‏به مقام قرب و منزلت‌های والای‎ ‎معنوی و كمالات خداوندی دانسته است ‏‏(اعراف آیه 175 و 176) ‏

همچنین پیروی از شیطان و‏‎ ‎اطاعت و همراهی با وی (همان) و یا پیروی از ‏هوای نفس (اعراف آیه 176)، تجاوزگری‎ ‎‏(مطففین آیه 12 و 15)، ‏دنیاطلبی (اعراف آیه 176)، شرك (زمر آیه 3)، و گناه (مطففین آیه‎ 14 ‎و ‏‏15) را از دیگر موانع تقرب به خدا برمی‌شمارد‎.‎

‏خداوند انسان را به صورت اسماء خویش آفرید و این امكان را به وی‎ ‎داد ‏كه با استفاده از ظرفیت اسمایی كه به صورت تعلیمی به وی داده شده ‏به شكل خدا و‎ ‎به صورت وی تجلی كند و به عنوان خلیفه خدا در قرارگاه ‏زمین عمل كند‎

همه موارد پیش گفته به خوبی نشان می‌دهد كه اصل در تقرب به خدا ‏شناخت درست و‎ ‎باور به حقایق وحیانی و عمل به آن و دوری ازافكار ‏شیطانی و پلید و اعمال نادرست و‏‎ ‎منكر است‎.‎

بیان مصادیق انسانی كه با عمل به باورها و اعمال صالح، خود را به كمال‎ ‎رسانده ولی در نهایت خود را گرفتار وسوسه‌های شیطانی كرده و در دام ‏هواهای نفس‏‎ ‎افتاده است از این رو صورت می‌گیرد تا هشدارباشی باشد ‏برای كسانی كه در راه هستند‏‎.‎

قرآن بیان می‌كند كه انسان همواره در معرض خطر است و باید به خدا ‏تكیه كند‎ ‎وگرنه گرفتار شده و از مقام تقرب به كمال دور می‌افتد چنان كه ‏بلعم باعورا با همه‎ ‎پیشرفتی كه داشت در نهایت در دام وسوسه‌های ‏شیطانی افتاد و از كمال و تقرب به مبدا‏‎ ‎باز ماند. (اعراف آیه 175 و 176).‏

به طور خلاصه درباره آثار تقرب به همین اندازه بسنده می‌شود كه تقرب ‏به خدا،‎ ‎برخورداری از همه اسمائی است كه در انسان به ودیعت گذاشته ‏شده است و بهره‌مندی از‏‎ ‎رضوان الهی و رسیدن به مقام عالی قاب ‏قوسین او ادنی و یا دیگر درجات انسانی همانند‏‎ ‎خلافت الهی، از آثاری ‏است كه در قرآن بدان‌ها اشاره شده است‎


- نظرات (0)

سیمای قرآنی ملکه ای که رستگار شد

قرآن

از حساس ترین فرازهای زندگی حضرت سلیمان علیه السلام، داستان او و ملکه سبا است.

او در دوران پیامبری و فرمانروائی خود، بعد از اتمام بنای بیت المقدس، با عده ای به زیارت خانه خدا رفت. در راه بازگشت از کعبه به سوریه، در نزدیکی یمن، به جستجوی آب برای سپاه خود بود و از این رو ، سراغی از هدهد گرفت، اما دید که اوغایب است. گفت: اگر عذر غیبتش موجه نباشد، اورا شدیدا تنبیه می کنم.

هدهد بعد از تاخیری طولانی حاضر شد و گفت که غیبتش موجه است، زیرا به سرزمینی به نام سبا رفتم و از آنجا خبر مهمی برای شما آورده ام. آنجا زنی بنام بلقیس بر مردم حکومت می کند، او قدرت و عظمت زیاد و تخت با شکوهی دارد. اما شیطان بر آنها مسلط شده و از راه راست آنها را باز داشته است. آنها آفتاب را به جای خدا می پرستند و در مقابل خورشید سجده می کنند.

در همین موقع ملکه سبا بسیار تعجب کرد و به نیروی الهی ونشانه های قدرت خداپی برد، پس به سلیمان وخدای او قلبا ایمان آورد و گفت: خدایا، من تاکنون به خود ستم کردم و خود را از رحمت تو محروم ساختم. اینک با سلیمان در برابر تو، ای خدای جهانیان ایمان آوردم و تسلیم می شوم. تو مهربانترین مهربانان هستی

سلیمان از این داستان تعجب کرد و گفت: در این باره تحقیق می کنم. بعد نامه ای نوشت و به هدهد داد و گفت: این نامه را به نزد او ببر و پاسخ آن را بیاور.

هدهد نامه را گرفت و به سرزمین سبا برد و نزد بلقیس انداخت و خود در گوشه ای منتظر ماند تا از ماجرا آگاه شود. بلقیس که ملکه ای با حشمت و متین بود، نامه را باز کرد و چنین خواند:

"این نامه از سلیمان و بنام خدای بخشاینده و مهربان است. با من از سر ستیز بر نخیزید و مطیع و تسلیم نزد من آئید".

ملکه سبا ، موضوع را با بزرگان مملکتی در میان گذاشت که باید چه کنیم؟ آنها گفتند که ما به درایت و لیاقت تو اعتماد داریم، هرچه خود صلاح میدانی همان کن. ملکه مدتی به فکر فرو رفت و بعد گفت: این نامه از طرف فرمانروائی مقتدر است. تا کسی به قدرت خود ایمان نداشته باشد، اینطور حرف نمیزند. من مصلحت می بینم که ما هدایائی برای او بفرستیم، و ببینیم که آیا هدایای ما را می پذیرد یا خیر؟

مفسرین گفته اند که بلقیس با این کار میخواست بفهمد که سلیمان، پادشاه است یا پیغمبر و فرستاده الهی، زیرا عادت پادشاهان معمولا اینست که هدایا را می پذیرند و آنرا دوست دارند، ولی پیامبران الهی آنرا نپذیرفته و آنرا بر میگردانند.

همینکه هدهد از مسائل آگاه شد، خود را به سلیمان رساند و همه ماجرا را تعریف کرد. سلیمان ، پیش از اینکه حاملان هدایا از طرف بلقیس برسند، دستور داد تا قصر او را بسیار بسیار باشکوه و زیبا و مجلل و لشگریانش هنگام ورود آنها، صف آرائی کنند تا حشمت و شوکتش، نمایان شود.

وقتی که فرستادگان بلقیس، به قصر سلیمان رسیدند از آنهمه شکوه و جلال، تعجب کردند و وارد قصر شدند و هدایای خودشان را تقدیم حضرت کردند. این پیامبر خدا مقدم آنهارا گرامی داشت، ولی هدایای آنها را نپذیرفت و به آنها گفت: آنچه که خداوند به من از نعمت هایش داده، بهتر از اینهاست. او به من پادشاهی و نبوت عطا کرده است. خواهشمندم هدایارا برگردانید. من هرگز به مال شما چشم طمع ندارم و از دعوت به خدا و پرستش او دست بر نمی دارم. با احترام میگویم که بلقیس و همه مردمش باید به خدا ایمان بیاورند و او را بپرستند. در غیراین صورت، با لشگری فراوان، به آن سرزمین می آیم و او را با خواری از آن شهر بیرون می کنم.

فرستادگان ملکه سبا، پیام سلیمان را به او رسانده و هدایا را برگرداندند و ماجرا را تعریف کردند.

بلقیس دانست که در مقابل سلیمان و حشمت و جاه و جلال او تاب مقاومت و نبرد ندارد. لذا تصمیم گرفت که با سران و بزرگان مملکتی، راهی دربار سلیمان و بیت المقدس شود. چون سلیمان شنید که بلقیس و همراهان او میایند به یاران خود گفت:

چه کسی میتواند تخت اورا ، پیش از اینکه او بیاید، نزد من حاضر کند؟ عفریتی از جن گفت: من تخت او را پیش از اینکه تو از جایت بلند شوی می آورم.

ولی یکی از یاران نزدیک او که حکمت و علمی ازکتاب داشت گفت: من آنرا در کمتر از یک چشم بر هم زدن میاورم. (از روایات بدست میایدکه،این شخص آصف بن برخیا خواهرزاده و وصی سلیمان بود.)

ناگهان سلیمان آنرادر برابرخود دید. فورا شکر خدا به جای آورد و گفت: این کرامتی است از جانب خدا. سپس دستور داد تا آن تخت را در کنار تخت خودش بگذارند تا ببیند که آیا ملکه سبا، تخت خود را میشناسد یاخیر؟

ملکه سبا ، موضوع را با بزرگان مملکتی در میان گذاشت که باید چه کنیم؟ آنها گفتند که ما به درایت و لیاقت تو اعتماد داریم، هرچه خود صلاح میدانی همان کن. ملکه مدتی به فکر فرو رفت و بعد گفت: این نامه از طرف فرمانروائی مقتدر است. تا کسی به قدرت خود ایمان نداشته باشد، اینطور حرف نمیزند.

بلقیس با همراهان وارد قصر سلیمان شدند. او تخت خود را با تمام تزئینات و ریزه کاریهای آن درکنار تخت سلیمان دید و گفت: ما قبلا به درستی دعوت سلیمان آگاه و مطیع او شده ایم. سپس خواست تا فضای قصر را بپیماید.

در هنگام عبور تصور کرد که زمین آنجا آب است و او باید از آب نمائی کوچک بگذرد. از این رو پوشش پاهای خود را کنارزد. اما سلیمان به او گفت که این قصری است از بلور صاف و آب نیست.

در همین موقع ملکه سبا بسیار تعجب کرد و به نیروی الهی ونشانه های قدرت خداپی برد، پس به سلیمان وخدای او قلبا ایمان آورد و گفت: خدایا، من تاکنون به خود ستم کردم و خود را از رحمت تو محروم ساختم. اینک با سلیمان در برابر تو، ای خدای جهانیان ایمان آوردم و تسلیم می شوم. تو مهربانترین مهربانان هستی.

منبع:

 سبحانی، جعفر،  منشور جاوید ج12.

 


- نظرات (0)